کتاب عشق : جامع تمام تز ها و نظریه در مورد عشق

●عشق و تاثیرات مغز و بدن
●عشق : روانشناسی
●عشق:فلسفه و عرفان - تصوف
●عشق : اگزیستانسیالیزم
●عشق: سنت- مدرنیسم
●عشق: ادبیات
●عشق و نمونه هایی در متون
این کتاب کاری ست تیمی از اساتید و دانشجویان رشته ی روانشناسی و ادبیات.اولین منبعی ست که به عشق از ابعاد روحی و روانی تا جسمی ،فلسفی،اجتماعی،... پرداخته است، بخشی از آن در این وبلاگ می آید.
☆ زیر نظر : رامین یوسفی
ساختار شخصیت از دیدگاه یونگ
یونگ نوعی پیرا- روانشناسی ظریف ایجاد کرد که از هر جهت مشروح و دارای ساختار دقیق همچو پیرا روانشناسی فرویدی بود.
گرچه او بیش از هر چیز با طبیعت ناخودآگاه اشتغال خاطر داشت اما فرضیه او در باب شخصیت، سامانههای گوناگون کارکرد شخصیت را در بر میگیرد. فرضیههای شخصیتی یونگ خطوط عمده ی اشتباه در روانکاوی کلاسیک را نیز میشناساند. ساختاری که او برای سازمان روانی در نظر گرفت از ساختار فرویدی ایگو، سوپر ایگو، اید و آرمان ایگو متفاوت است.
ساختار شخصیت از دید یونگ
۱. ایگو( من)۲. پرسونا۳. سایه۴. آنیما و آنیموس۵. ناخودآگاه.
در ساختار شخصیت از دیدگاه یونگ ما در این منبع فقط به تشریح آنیما و آنیموس میپردازیم:
یونگ: آنیما - آنیموس
به طور خیلی خلاصه آنیما عبارت است از ته نشستِ همه تجارب از زن در میراث روانی یک مرد، آنیموس عبارت است از ته نشست همه تجارب از مرد در روانی یک زن این امر توسط صاحب نظران فراوان عنوان شده است که بشر یک موجود دو جنسی است و یک مرد دارای عنصر مکمل زنانه و یک زن دارای عناصر مکمل مردانه است.ش چینی های تائوئیست از "ین" و "ینگ" صحبت ، یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت انسان هر چند این ، در ابتدا عجیب به نظر می رسد ولی یافتن خصوصیات زنانه و مردانه در شخصی از یک جنس واحد تجربه و استنباط بالنسبه شایع و مشترکی است یونگ در کتاب "دو رساله دربار ی روان شناسی تحلیلی" می نویسد: تصویر قوی زن به صورت یک نمودگار باستانی در ناخودآگاه جمعی مرد وجود دارد که وی به کمک آن طبیعت زن را در می یابد نمودگار باستانی زن ناشی از تجربه و استنباط باستانی مرد از زن است و به هیچ وجه منش واقعی زن مشخص و متمایزی را نمی نمایاند. این تصویر در طول زندگی از طریق تماس های واقعی که با زنان برای مرد روی می دهد خودآگاه و قابل لمس می شود نخستین و مهم ترین تجربه یک مرد نسبت به زن به وسیلهٔ ارتباط با مادر حاصل می شود تجربه و استنباط کودک از مادر خویش یک ویژگی ذهنی دارد زیرا تنها بر پایهٔ چگونگی رفتار مادر نیست بلکه کیفیت احساس کودک از رفتار مادر خود حائز اهمیت است . تصویر مادرانه ای که هر کودک در ذهن خویش پدید می آورد تصویر دقیق مادرش نیست بلکه بر پایۀ آمادگی و زمینه کودک برای ایجاد تصویر یک زن ، یعنی آنیما شکل گرفته است.
طبق نظر یونگ اصل زنانه شامل ظرفیت هایی برای پرستاری، احساسات هنر و یگانگی با طبیعت است.
آنیموس در زن، المثنی آنیما در مرد است که از سه ریشه منشعب شده است:
۱- تصویر قوی از مرد در ناخودآگاه گروهی که زن به ارث می برد .
۲- تجربه خاص زن از مردانگی که از تماس هایی که در طول زندگی خویش با مردان داشته است حاصل می شود.
۳. زمینۀ پنهانی مردانه در خود او.
اصل مردانه شامل اندیشۀ منطقی، ابراز وجود قهرمانانه، و پیروزی بر طبیعت است.عنصر مردانه در زن باعث می شود زن در مواقع ضروری بتواند عهده دار اموری شود که ویژۀ مردان تلقی می گردد. پدر نخستین ناقل تصویر آنیموس برای دختر بچه است.
همه ما از نظر زیست شناختی، به میزان چشمگیری ظرفیت های جنس دیگر را داریم. ما همه با افرادی از هر دو جنس همانندسازی می کنیم.از این رو همه ما واجد صفات مردانه و زنانه توأم هستیم. در عین حال تفاوتهای جنسی ژنتیک را هم نمی توان نادیده انگاشت ، اما این فشارهای اجتماعی است که به این تفاوتها جنبۀ اغراق آمیز می دهد: زنان را مجبور میکند وجه زنانه خود را رشد بیشتری دهند و مردان را وادار به تأکید بیشتر بر طبیعت مردانه خود می.کند نتیجه آنکه "جنبۀ دیگر" واپس زده و ضعیف می شود.مردان تمایل می یابند به گونه ای "یکسویه" مستقل ، پرخاشگر و متفکر شوند؛ آنان ظرفیت پرستاری و ارتباط با دیگران را مورد غفلت قرار می دهند زنان جنبه های پرستاری و احساسات خود را رشد می دهند.اما ظرفیت های خود را برای ابراز وجود و اندیشه های منطقی مورد غفلت قرار می دهند. با این وجود جنبهٔ زنانه در رویاها و و خیالپردازی ها به عنوان زن درون یعنی انیما ظاهر می شود در زنان ، "مرد درون" یا انیموس در رویاها ظاهر می گردد.
هنگامی که انیما و انیموس در وهم ها و رویاها ظاهر میشوند نشان دهنده فرصت و مجال برای فهم چیزی هستند که تاکنون ناخودآگاه بوده است. این دو هیچگاه به طور کامل جزء خودآگاهی نمی شوند و همیشه بخشی از آنها پوشیده در لفافه ای از رموز و اسرار در ناخودآگاه جمعی ، پنهان می ماند.


نمودار تیپ شناسی از دید یونگ.
عشق از دیدگاه نوروسایکولوژی
با ترکیب این هورمونها، به آن هجوم دوپامین که با دیدن معشوقمان به ما دست میدهد معتاد میشویم و همین باعث میشود بخواهیم او را بارها و بارها ببینیم و دوست نداریم از او جدا شویم.
عشق یکی از قویترین نقاط مشترک همه انسانهاست. میلی است که موجب شیفتگی، احساسات قوی و تمایل شدید به با هم بودن میشود. علم عصبشناسی اخیراً به بررسی و مطالعه عشق در مغز علاقهمند شده است و با کمک تکنیکهای MRI امروز میتوانیم راههایی که با انجام آزمایشات در مغز انسان فعال میشوند را تصویربرداری کنیم.
عشق میتواند منبع شادی باشد. اما وقتی با عدمپذیرش از طرف مقابل روبهرو شود، میتواند ناامیدکننده و ویرانگر باشد. عشق در انسانها به طور گسترده مورد مطالعه قرار گرفته است و پدیدهای میانفرهنگی تلقی شده است، چیزی که تقریباً همه انسانها میتوانند در طول زندگی خود آن را تجربه کنند. اما وقتی عاشق میشوید چه اتفاقی در مغزتان میافتد؟
۳ مرحله عشق
هلن فیشر (Helen Fisher)، متخصص انسانشناس بیولوژیک که درمورد عشق تحقیق میکند، پیشبینی میکند که سه مرحله مختلف عشق در مغز وجود دارد.
شهوت: که میل جنسی انسانی هم خوانده میشود و نسبت به افراد زیادی ایجاد میشود.
عشق پرشور: فرد روی یک نفر خاص متمرکز میشود و این فرد برای او جایگاه ویژهای پیدا میکند.
وابستگی: سطح اضطراب پایین آمده و فرد حس پیوند عمیقی با فردمقابل خود پیدا میکند، پیوندی ماندگار برای تمام عمر.
این مراحل عشق میتواند در یک زمان برای یک نفر و یا در مقاطع زمانی مختلف برای افراد متفاوت حس شود.
عشق پرشور
مرحله عشق پرشور همان مرحلهای از عشق است که «عشق ماهعسلی» خوانده میشود. افراد در این مرحله از عشق با خوب پیش رفتن اوضاع در کنار هم هیجان و انرژی بسیار بالایی را تجربه کرده و در مواقع ناسازگاری و اختلاف، دچار ناراحتی میشوند. این بخاطر این واقعیت است که عشق دقیقاً بر همان قسمتهایی از مغز اثر میگذارد که در مواقع انگیزه و تحریک تاثیر میبیند. عشق یک سیستم پاداش قدیمی برای انسانهاست. این حس طوری رشد کرده است که فرد بتواند طرفمقابل خود را برای مدتی طولانی تحمل کرده و بتواند تولیدمثل کند. اما خیلی مهم است که بدانید این پدیده جادویی عاشق شدن با عوامل درونریز مختلفی تنظیم میشود.
هلن فیشر و همکاران او بخاطر ویرانگریهایی که عشق میتواند ایجاد کند، به این موضوع علاقهمند شدهاند. آنها هفده نفر که شدیداً عاشق بودند را تحت آزمایش اسکن مغز fMRI قرار دادند تا دو فرضیه را بررسی کنند: اول اینکه میخواستند بدانند که عشق مسیرهای دوپامینرژیک قشری بالا را نیز درگیر میکند یا نه و دوم اینکه میخواستند بدانند که عشق حسی خاص است یا رفتاری هدفمند که منجر به احساسات مختلف میشود. ده زن و هفت مرد ۱۸ تا ۲۶ ساله مورد مطالعه قرار گرفتند. با هرکدام از شرکتکنندهها به طور اختصاصی مصاحبه شد تا شدت و طول مدت رابطه عاشقانه آنها ارزیابی شود. بعد از این پرسشنامهها و مصاحبهها، مغز این شرکتکنندهها برای مدت زمانی مشخص که در طول آن ابتدا به عکس عشق خود و بعد عکس یک فرد کاملاً غریبه خیره نگاه میکردند، اسکن شد. این محققان فعالیتهایی در قسمتهای مختلف مغز مخصوص عشق آن فرد مشاهده کردند. سمت راست قسمت میانی بطنی یکی از بخشهای مرکزی بوده که با نگاه کردن به عکس معشوق به فعالیت افتاده است. این دقیقاً بخش دستگاه پاداش در مغز است که طی تحریک، توجه دقیق و انگیزه برای دریافت پاداش فعال میشود. بااینکه فیشر و همکاران او از جمعیت بسیار کوچک ۱۷ نفره که همه علاقهمند به جنسمخالف و در یک محدوده سنی و از پیشینه یکسان بودند استفاده کرده است، اما فرضیههای آنها درست از آب درآمده و عشق بخشی از یک دستگاه پاداش بزرگتر در مغز مشاهده شد که موجب بروز احساسات مختلفی در فرد میشود. عشق یک احساس ابتدایی نیست بلکه به فرد پاداش میدهد که تلاش کنند نسبت به شریک عشقی خود وابستگی ایجاد کنند، به بقا و تولیدمثل آنها کمک کنند.
انتقالدهندههای عصبی
انتقالدهندههای عصبی هورمونهایی مثل دوپامین، سروتونین، اکسیتوسین، وازوپرسین و تستوسترون هستند که آنها هم نقش مهمی در احساسات مختلف افراد در عشق ایفا میکنند.
دوپامین که یکی از این انتقالدهندههای عصبی است، مسئول احساسات پاداشدهندهای است که بعد از غذا خوردن یا برقراری رابطهجنسی احساس میکنید. دوپامین موجی از موادشیمیایی را به درون مغز هدایت میکند که به بدن اطلاع میدهد رفتار ما تقویتکننده تناسبانداممان است. درعینحال، موجب بروز احساس خوب در ما شده و به ما انگیزه میدهد در آینده نیز آن رفتار را تکرار کنیم. ترشح دوپامین موقع عاشق شدن افراد افزایش مییابد. علاوهبراین، هرچه کارهای جدیدترین با شریکعشقی خود انجام دهند، دوپامین بیشتری تولید خواهند کرد.
سروتونین نیز در تجربه عشقی دخیل است. این هورمون مسئول احساس سلامت، تنظیم حال و هوا و خلقوخو، اضطراب، اشتها و خواب میشود. سطح سروتونین در عشق پایین میآید. علاوهبراین،migna.ir در افرادیکه از مشکلات اضطراب مثل اختلال وسواس رنج میبرند نیز پایین میباشد. دانشمندان معتقدند که این نشان میدهد چرا کسانیکه عاشق میشوند نسبت به فردمقابل خود احساس وسواس و تعصب پیدا میکنند و احساس میکنند باید دفعات متوالی در طول روز با طرف خود تماس گرفته و با او صحبت کنند. همچنین این افراد ممکن است دچار کمخوابی و بیاشتهایی شوند که با کاهش سروتونین در بدن قابل توجیه است.
اکسیتوسین نیز نقشی اساسی در احساس عاشقی دارد چراکه این هورمون به هورمون پیوند معروف است. این هورمون نیز مسئول احساس اعتماد، وابستگی در دوران به دنیا آوردن فرزند و دوران کودکی و رفتارهای همدلانه و دلسوزانه است که بعد از ارگاسم نیز ترشح میشود. این هورمون برای تقویت و حفظ پیوندهای اجتماعی نیز تولید میشود.
با ترکیب این هورمونها، به آن هجوم دوپامین که با دیدن معشوقمان به ما دست میدهد معتاد میشویم و همین باعث میشود بخواهیم او را بارها و بارها ببینیم و دوست نداریم از او جدا شویم.
عشق هزاران سال است که در میان انسانها اتفاق میافتد. در طول نسلهای مختلف تغییر کرده است تا تولیدمثل را تقویت کند. در فرهنگهای مختلف به طرق مختلف تجربه میشود، اما در ابتداییترین صورت ممکن آن، برای ایجاد پیوند و ارتباط قوی بین انسانها استفاده میشود.
فروید : عشق
عشق (Amour)
عشق لفظی است که واجد تعدد معنای خاصی است و به کشش و وابستگی عاطفی و جسمی نسبت به فردی دیگر دلالت دارد و دارای صور گوناگونی است( عشق مادری، عشق برادرانه، عشق جنسی ...). ولی نزد فروید به معنای رابط های ناآگاه نسبت به غیر.است. فروید آن را گاه ليبيدو (عشق جنسی )و گاه انتخاب مطلوب و یا رانش*( اروس (Eros)
می خواند.
**به نظر فروید به رغم تعدد در کاربرد این لغت کاری جز اتخاذ آن نمی توان کرد ،چه این کلمه در خود "معانی مختلفی را به طور اختصار جمع دارد که کاربرد آن را کاملاً موجه می سازد." لذا روانکاوی از آن استفاده کرده "و آن را پایۀ توضیحات علمی خود قرار می دهد".اما باید دانست که مقوله عشق نزد فروید از سطوح مختلفی مورد توجه قرار گرفته
است.
-با ارجاع به اصطلاح لیبیدو که فروید آن را در رابطه با اروس قرار می دهد و ساخت رانشی آن را مشخص می.کند در این صورت عشق مقوله ای دفع شده و حاوی قدرتی ناآگاه .است
با ارجاع به معنای اخص آن در "روان شناسی عشق "۲که غایت آن تعیین این امر است که چگونه فرد به انتخاب مطلوب عشق خود نائل می آید یعنی چگونه تخیلات و فانتسمهای او با مطلوب عشق وی از طريق عقده ادیپ هماهنگی می.یابند این نوع برداشت موجب تمایز میان دو جریان مختلف در زندگی لیبیدویی می.شود جریان" شهوی"
__________________________
1. Liebe
2. Liebepsychologie: به آآلمانی
و جریان مهر و محبت؛ این دو جریان در لفظ عشق به صورت نامتمایزی وجود دارند یعنی هم به محرکات جنسی اشاره دارند و هم به محرکات دوستانه و توام با مهر و محبت هنگامی که غایت رانش مورد منع باطنی واقع می شود قسمت آمیخته به مهر و کین آن به طور روشن تری بروز می کند، اما باید دانست که ارزش عاطفی عنصر متمایز کننده عشق از ارضای جنسی است، عشق خنیاگران قرون وسطا نمونه بارزی از آن است.
از لحاظ علم ماوراء النفس اروس رانشی اساسی است که به محرکات جنسی تعلق ،دارد محرکاتی که در خدمت نیروی زندگی قرار می گیرند و در جهت مقابل رانش مرگ یا "تاناتوس" عمل میکنند. فروید می نویسد: هدف اروس، برقراری هر چه بیشتر وحدت در نفس آدمی یعنی ایجاد رابطه است. همین امر است که موجب انسجام عناصر حیاتی نزد موجودات زنده می شود. می توانیم تعدد معانی موجود را در لفظ عشق به اجزای آن تقسیم :کنیم لغت لاتین لیبیدو میتواند ساخت جنسی آن را برساند؛ لفظ یونانی اروس بعد اساسی آن را در رانش و کلمه Liebe در آلمانی ساخت نفسانی آن را.
*** تفکر فروید به نحو قاطعی مفهوم عشق را تغییر داده است و ورای ایهام های معنوی اش آن را پذیرفته و محتوای ناآگاهش را به خوبی نشان داده است، محتوایی که در تقاطع میان رانش، آرزومندی و تعارضات نفسانی قرار گرفته است. هم از این روست که عشق ادیپی با ریشه گرفتن در قانونِ زنا با محارم اساس عواطف آدمی را معین میسازد.
----------------------------------------------------
۱ در اکثر زبانهای اروپایی لفظ عشق حاوی این دو ،معناست حال آنکه زبان فارسی آنها را کاملاً از یکدیگر متمایز می سازد.م.
2. Amour courtois
3.Thanatos
روح جنسیت ندارد: اریک فروم و تعبیری از عشق شهوانی
در جامعه سرمایهداری معاصر، معنای برابری دستخوش تحولات و دگرگونیهای زیادی شده است، امروزه این مفهوم به معنای برابری ینهای خودکار و برابری انسانهایی است که فردیت خود را از دست دادهاند. برابری در دنیای معاصر ما بیشتر به معنای "همسان بودن" است تا "یکی بودن" که البته بیشتر به همسان بودن امور انتزاعی اشاره دارد و به افرادی نسبت داده میشود که در یک محل کار میکنند و نوع تفریحاتشان مشابه است، خبرنامههای یکسانی را مطالعه میکنند و احساسات و نظرات مشابه ای دارند. اگر به این دیدگاه معتقد باشیم، دیگر نمیتوان درباره برخی دستاوردها که نشان دهنده موفقیت و کامیابی بشر است مانند برابری زنان با مردان با اطمینان سخن گفت. البته من به هیچ وجه مخالف تساوی زنان نیستم اما نباید تحت تاثیر ابعاد مثبت این گرایش قرار بگیریم؛ زیرا این رویکرد نیز مانند سایر گرایشها، در راستای کاهش موارد تضاد و اختلاف است. برابری زنان به قیمت گزاف از بین بردن تفاوتشان با مردان به دست آمده است. یکی از نظریات فلسفه روشنگری مبنی بر اینکه" روح جنسیت ندارد"، امروزه به یکی از عقاید رایج تبدیل شده است و در حال از بین بردن اعتقاد به تضاد زن و مرد که توجه به عشق شهوانی را سبب میشود، میباشد. امروزه مردان و زنان بیش از پیش همسان شدهاند اما مانند دو قطب مخالف بوده، به برابری کامل نرسیدند. این دهآل که برابری غیر فردی را ترویج میدهد، مورد پسند جامعه معاصر ماست؛ زیرا میتواند بدون اینکه اصطحکاک و تنشی میان هر یک از این اتمهای انسانی و یکسان به وجود آورد، آنها را به تراکم وسیع وادار کند. در این صورت همگی از یک فرمان اطاعت میکنند، اما در عین حال مطمئنند ه در راستای تحقق امیال و آرزوهای خود قدم برمیدارند. درست همانطور که تولید انبوه در دنیای معاصر نیازمند استانداردسازی کالا و محصولات است، فرایند اجتماعی نیز به استانداردسازی نوع بشر نیاز دارد که آن را برابری مینامیم.
عشق نیروی فعال: اریک فروم
برخلاف پیوند همزیستی، عشق بالغ نوعی پیوند همراه با حفظ یکپارچگی فردی است که در واقع همان فرد انسان است. عشق نیروی فعال انسان است؛ نیرویی که دیوارهای جدا کننده انسان از همنوعانش را فرو میریزد، و اجازه میدهد که او با دیگران متحد شود، عشق انسان را یاری میدهد که بر احساس تنهایی و انزوای خود فائق آید و در عین حال خودش باشد و یکپارچگی وجودی خود را حفظ کند. در عشق نوعی تضاد وجود دارد که باعث میشود دو انسان با هم یکی شوند. اما در عین حال هر یک فردیت خود را حفظ کنند. اگر بگویم که عشق، جنب و جوش است، با ابهام در معنای حقیقی کلمه جنب و جوش روبرو میشویم."جنب و جوش" در دنیای امروز به فعالیتی میگویند که با صرف انرژی به بروز تغییری مهم منجر میشود. بنابراین کسی که دارای چنین ویژگی است، فاعلانه داد و ستد میکند، به تحصیل در رشته پزشکی میپردازد، شب و روز کار میکند، و به ورزش میپردازد، وجه مشترک همه این کارها آن است که تمامی آنها برای رسیدن به یک هدف خارجی هدایت میشوند... یکی از معانی جنب و جوش در دنیای امروز، به کار انداختن نیرو و توان فردی برای رسیدن به هدف یا اهداف بیرونی است؛ همچنین دومین معنای این کلمه، تایید نیروی ذاتی بشر است که ممکن است همراه با تغییرات بیرونی باشند. تعریف دوم را اسپینوزا به بیانی روشن توصیف میکند. او اثرات فاعلانه و منفعلانه که همان "اعمال" و "شهوات"هستند را از هم متمایز میکند: یعنی انسانی که دست به اقدامی فعالانه میزند، آزاد است و خداوند عمل خویش محسوب میشود، اما انسانی که عملی منفعلانه انجام میدهد، خودش به دنبال آن کار کشیده میشود، بی آنکه از انگیزههای خود برای این کار مطلع باشد. به همین دلیل اسپینوزا نتیجهگیری میکند که فضیلت و قدرت با هم برابرند. حسادت، رشک ورزی، بلندپروازی و سایر انواع حرص و طمع همگی جزو شهوات انسانی به شمار میآیند. اما عشق یک عمل فعالانه است که از نیروی انسان نشئت میگیرد و تنها در صورت آزاد بودن و دوری وی از بند و اجبار، تحقق یابد. در واقع عشق جنب و جوش و مقاومت کردن است نه انفعال و تن به اسارت دادن. به طور کلی، عشق را به عنوان یک مشخصه فعال میتوان اینگونه توصیف کرد: عشق پیش از هر چیز نثار کردن و بخشیدن است، نه گرفتن.
عشق به عنوان کالا: فروم
در چنین موقعیت بیگانگی با خویش و فقدان وابستگی، چه بر سر عشق میآید؟ من فکر میکنم آنچه میبینم این است که عشق به بیانی، به دو مجزا تقسیم میشود: آنچه با رابطه ی جنسی همانند میشود و شما میتوانید کتابهای زیادی را پیدا کنید که در آنها، از شیوههای رابطه ی جنسی برای افزایش عشق در ازدواج نوشته شده است. دوم، عشق به عنوان موضوعی غیرجنسی و غیر شهوانی، که به موجب آن، دو نفر با یکدیگر همراه میشوند و اگر این دو، جنسیت مخالف داشته باشند، با هم ازدواج میکنند و آن را عشق مینامند. این وضعیت در بهترین شکل خود، همنشینی خویشاوندی است، اما فاقد هر نوع بارقی یا شور و حرارتی است که در گذشته، با اندیشه ی عشق پیوند داشته است.
عشق و ستایش در زبان آلمانی: فروم
در زبان آلمانی، واژه "عشق "با واژههای "ستایش"، "لذت" و "آزادی" ریشه ی مشترک دارد. آنجا که لذت، آزادی و ستایش نیست، عشقی وجود ندارد .یک آواز فولکلور فرانسوی است که میگوید:" عشق فرزند آزادی است". عشق و آزادی در این آواز همپای یکدیگر هستند. امروزه، این پیوند درونی بسیار عمیق بین عشق و آزادی، کمتر بدین صورت تجربی میشود. درست برعکس، اغلب مردم از این هراسانند که اگر عاشق شوند، آزادی خود را از دست بدهند و نمیتوانند باور کنند که عشق، در عین حال، بیانگر بیشینه ی رشد آزادی است.
●لکان:عشق ضرورتی برای ارتقا ژوئی سانس[ژئو ساس] تا دیالکتیک اشتیاق
![]()
لکان روزی گفت؛" فروید مرا مینگرد". فروید همه روانکاوان را مینگرد. اما چه کسی فروید را مینگریست؟ برای نایل شدن به هر هدف باید کسی آدم را بنگرد و این کس، کسی جز" بزرگ دیگری" نیست. لکان میگوید:" اشتیاق آدمی اشتیاق دیگریست" و فارسی زبانان میگویند:" بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد".
روانکاوی بنایی است که از اولین سنگ تا آخرینش بر عشق استوار است. در ابتدا عشق به روانکاو، بعد عشق به ناخودآگاه و عشق به کلمه، بعدها عشق به کار یا انتقال کار، کار روانکاوی، عشق به فروید، عشق به لکان ،عشق بهEcole و مهمتر از همه عشق به دانش.لکان این دیدگاه را داشت که در آخر روانکاوی نوعی به هم بافتگی اتفاق میافتد. اشتیاق ناخودآگاه سوژه با ژوئی سانسی که منحصر به اوست هم متصل میشوند و این اتصال یا حلقه ی عشق صورت میگیرد. عشقی را که شخص در آخر روانکاوی میشناسد هرگز در عمرش تجربه نکرده است. عشقی است که بر یک تصویر نارسی سیستی(خودشیفتگانه) متکی نیست، خارج از هرگونه همانندسازی و ورای فانتاسم[ خیال، یا خیال پردازی با اتکا به اصل لذت از دید فروید] است.
لکان در کتاب هشتم سمینارش که عنوان "انتقال" را دارد میگوید:" وقتی من برای شما از والایش در راستای عشق زن صحبت میکردم آن دست مرئی را که در دست داشتم نه دست افلاطون بود و نه دست هیچ دانای دیگر، بلکه دست مارگریت دوناوار بود". اما این زن، مارگریت وناوار مگر چه میگوید؟ او در قرن شانزدهم میزیست و کتابی به نام "هپتامرون" نوشته که که رسالهای در مورد عشق است و از این نظر با کتاب "ضیافت" افلاطون رقابت میکند. مارگریت دوناوار در این کتاب طریقه ی عشق ورزیدن را به زنان میآموزد و معتقد است برای اینکه یک زن بتواند با شرافت و افتخار عشق بورزد باید از خداوند کمک بخواهد زیرا" آنچه توسط پروردگار حراست میشود خوب حراست میشود".
توجه کنید که گره خوردن عشق با مقوله ی شرافت و افتخار و با مقوله ی خدا در آن یک تحول اساسی به وجود میآورد. عشق از ُبعد تصویری به عنوان یک شیدایی به بعد واقع منتقل شده و تبدیل به عشق ناممکن میگردد. عشق ناممکن عشق افلاطونی نیست که متکی بر یک ایده آل باشد. در عشق ناممکن سر و کار ما با نوعی تکنیک به تعلیق درآوردن اشتیاق است.لکان می گوید:" عشق او را به آن تاخیری وا میدارد که بتوانیم ژوئی سانس بهتری را بیابد." همان ژئیسانسی را که لاکان میگوید مطلقاً جنسیتی نیست.
.La joussace ń est precisément pas sexueé
برگردیم به کلمه سکسوالیته در واژه نامه فروید. آیا با این توضیحاتی که داده شد می توانید معنای واقعی آن را حدس بزنید؟ سکسوالیته آن نیرویی است که از اعماق وجود آدمی، از سائق برمی خیزد و در جستجوی ارضای خود به سوی دنیای خارج پر می کشد و می گردد و می چرخد و می پوید و چون هیچ ابژه ای را در شأن خود نمی یابد چارهای جز والایش ندارد و هر آنچه را که فرهنگ و مدنیت است بنا می نهد و باز می نالد و می موید و می گرید و اگر به والایش نشد سمپتوم[سِمتِم،واژه فرانسوی،نشانه و خودگفته های بیمار] تنها راه حل باقی مانده است.
فروید بارها گفته است که نوروتیک قادر به دوست داشتن نیست، قادر به عشق ورزیدن نیست، که بسیاری از آنها از برقرار کردن یک رابطه رضایت بخش با جنس مخالف عاجزند. محض اطلاع آن هایی که ممکن است شک داشته باشند خاطرنشان می سازم که در انسانها برقرار کردن یک رابطة رضایت بخش با جنس مخالف احتیاج به یک فاکتور اضافی دارد که نامش عشق است،حتی اگر از نوع نارسی سیستی یا خود شیفتگانه اش باشد.در نتیجه این«رابطه رضایت بخش»هیچ دخلی به جفتگیری ندارد.
گاهی وقتها احساس میکنم که صحبت کردن از روانکاوی برای مخاطبین فارسی زبان بسیار سادهتر از مخاطبین غربی است. به این دلیل ساده که من هیچ قوم دیگری را نمیشناسم که در تاریخ و فرهنگش تا بدین حد در وادی عشق ره پیموده باشد. در این فرهنگ هر کسی که خواسته در دنیای شعر و ادب جایی برای خود باز کند ارهای نداشته جز اینکه در وادی عشق قدم نهد. یا شاید برعکس چون در وادی عشق طی طریق کرده توانسته از خود نامی به جا بگذارد.
گفتم مخاطبین فارسی زبان و نه مخاطبین ایرانی زیرا که در ناخودآگاه فقط هویت زبانی وجود دارد و یا بهتر وجود زبانی. به همین دلیل هم ست که وقتی قومی تصمیم به نابودی قوم دیگری میگیرد سعی در از بین بردن زبانش دارد. هستند ملتهایی که هیچ گونه سرزمین رسمی ندارند اما چون زبان خاص خود را دارند پس وجود دارند. معروف است که اسپانیاییها در قرن نوزدهم مشغول تدوین قانون اساسی کشور خود بودند، قانونگذاران سعی داشتند اسپانیایی بودن را تعریف کنند. آنها دور هم جمع شده مرتب تکرار میکردند: " اسپانیایی کسی است..." و بعد ساکت میماندند و نمیتوانستند جمله را ادامه بدهند. بالاخره کسی از آن میان این جمله را بدین گونه تمام کرد:" اسپانیایی کسی است که نمیتواند چیز دیگری باشد!"
ایرانی هم کسی است که نمیتواند چیز دیگری باشد.
در حیطه ی روانکاوی از هر کجا که شروع کنیم به ناچار همیشه به عشق ختم خواهیم کرد. جای تعجبی هم نیست.، علمی که از رویا آغاز کرد باید هم به عشق ختم کند. فکر میکنم خود فروید هم به این موضوع پی برده بود که به جای کلمه عرفانی و شاعرانه ی عشق،کلمه ی تکنیکی تر و حرفهایتر سکسوالیته را انتخاب کرد. بالاخره او میبایست، حداقل در اوایل کار، قدری هم به فکر حساسیتهای هم قطارانش باشد که در آن روزها فقط کلمات ثقیل یونانی و لاتین را جدی میگرفتند. البته برای این کار دلیلی هم وجود داشته. پزشکان به کمک این کلمات ثقیل یونانی و لاتین قادر بودند در مقابل دیگران، به خصوص بیمارانشان، با یکدیگر صحبت کنند بدون اینکه دیگران از حرفهای آنها چیزی دستگیرشان شود. علاوه بر آن، همان طور که هم اکنون اشاره کردم، در ناخودآگاه چیزی به نام هویت زبانی وجود دارد که اجازه ی دست کم گرفته شدن را نمیدهد. این هم نوعی هویت زبانی برای پزشکان بود که فروید نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. اما با این همه فروید در بسیاری موارد برای نامیدن پیچیدهترین کشفیاتش از کلمات روزمره محاوره استفاده کرده است. مثلاً او برای نامیدن سه بخش عمده ساختار روانی، از کلمات "من "،"فرامن" و "آن" استفاده کرده(es-umber ieh- ich). کلمات نامانوس" ego"- "super-ego" و"id" نتیجه ترجمه آثار فروید به زبان انگلیسی بوده و به نظر میرسد مرتکب آن ارنست جونز باشد که او هم یک پزشک بوده، لابد او فکر میکرد واژههای"l[مونو،عدد یک به یونانی]"-"super l"و"that" نباید زیاد جدی به نظر برسند، در هر صورت این واژهها به همین صورت محاورهای خود به زبان فرانسه ترجمه شدهاند.
ناگفته نماند که فروید از عشق نیز بسیار سخن گفته است و برای این کار هم از خود کلمه ی عشق استفاده کرده است. در حقیقت او بارها اعلام کرده که واژههای عشق، سکسوالیته erotism و Eros را معادل یکدیگر به کار میبرد.liebe فرویدی معنای عشق، اشتیاق و ژوئی سانس را در یک کلمه داراست. فروید در مورد عشق معتقد به اصل دو سوگرایی است که در آن سائق های متضاد باعث میشوند که تراوشات عاطفی تبدیل به ماشینهایی با آنتروپی تصاعدی گردند. اما زمانی که او اعلام میدارد، عشق به همان اندازه قدمت دارد که لذت کشتن،لکان به ما نشان میدهد که دو سوگرایی به هیچ وجه همردیف معکوس شدن نیست. او از زمانهای نخستین تعالیمش تاکید میکند که موضوع بر سر دو سائق متضاد نیست بلکه موضوع این است که اصولاً دو نوع عشق وجود دارد. یکی شیدایی در بعد تصویری که یک فاجعه ی روانی واقعی است، یک کذب محض، عشقی که فرد آن را متحمل میشود. و نوع دومEros، عشق همچون هدیهای در بعد سمبولیک، یک نوع شیدایی برای دسترسی به وجود دیگری. این دو نوع عشق دو سرنوشت متفاوت خواهند داشت. همچنان که اولی محکوم به زوال و یا بدتر از آن، محکوم به معکوس شدن است، دومی از لذت جاودانگی برخوردار است. این دو نوع عشق دو رابطه ی متفاوت با زمان دارند، اولی فانی و دومی باقی است مگر اینکه لبته اولی تبدیل به دومی میشود.۷۷بنداول لکان.
کتابوام
.اسون،پل- لورن.۱۳۹۶.واژگان فروید،دکتر کرامت مُوللی، چاپ پنجم، تهران: نشر نی.
.اسمیت،ژوئل.۱۳۸۹. فرهنگ اساطیر یونان و رُم، شهلا برادران خسروشاهی، چاپ سوم، تهران: فرهنگ- معاصر روزبهان.
.فروم،اریک،۱۳۸۸. هنر عشق ورزیدن، سمیه سادات آل حسینی،تهران:انتشارات جاجرمی.
.---،---.۱۳۹۵. مقدمات روانشناسی فروم، سهیلا خداوردیان تهران: نشر پندار تابان.
.کدیور،میترا.۱۳۹۴.مکتب لکان،چاپ سوم،تهران: انتشارات اطلاعات.
.یونگ،کارل گوستاو. ۱۳۸۱.فرید فنایی،چاپ چهارم، تهران: نشر دانژه.
. سیگما