خود و دیگری: ناصر فکوهی

خود و دیگری (بخش دوازدهم): زنان و مردان

خود و دیگری/ بخش دوازدهم/ زنان و مردان/ درسگفتارهای ناصر فکوهی/ با همکاری سامال عرفانی۱

در بخش‌های پیشین از روابطی سخن گفتیم که می‌توان به‌صورت ریشه‌ای مفهوم خود و دیگری را در آنها دید، از رابطه‌ی انسان با کیهان گرفته تا رابطه‌ی انسان با حیوانات و جانوران. همچنین درباره‌ی فاصله گرفتن افراد از همدیگر و نفی دیگری به نفع خود و تلاش برای برساختن خود و هویتِ خود از طریق طرد هویت دیگری در فرهنگ‌های مختلف صحبت کردیم، و اینکه این امر ریشه‌های گوناگونی دارد که عدم درک این ریشه‌ها در رابطه‌ی انسان با طبیعت، با جانوران و با اشیا و جهان بیرونی، سبب خواهد شد تا درک خودمحوری انسان‌ها در جوامع مدرن امروزی و مشکلاتی که در پذیرش دیگری با آنها روبرو هستند ممکن نشود. این تصور که از طریق نابود کردن دیگری به شکل فیزیکی یا ارعاب او، طرد وی یا وادار کردنش به سکوت، ناپدید کردنش و … می‌توان هویت خود را حفظ نمود و ترس از دیگری باید از میان برداشته‌شود. در ادامه‌ی این مباحث به رابطه‌ی زنان و مردان در چارچوب بحث خود و دیگری می‌پردازیم. “خود” در اینجا می‌تواند زن باشد و “دیگری” مرد و یا برعکس.

در مورد چارچوب‌های اساسی این بحث کمتر سخن می‌گوییم زیرا که در بحث فمینیسم چپ و راست و مطالعات جنسیت به این چهارچوب‌ها پرداخته بودیم و پیشتر هم به روابط بین جنسیتی و هویت جنسیتی پرداخته ایم. بحث جنسیت از مباحث اساسی در زندگی انسان‌ها و روابطشان با جهان اجتماعی است.

پست های مرتبط

نظریه‌های بدن (بخش چهل و دوم): تراانسان‌گرایی/ وداع با بدن

نظریه‌های بدن (بخش چهل و یکم): قرن بیستم

نظریه‌های بدن (بخش چهلم): قرن بیستم

می‌توان از این نقطه آغاز کرد که اصولا چرا رابطه‌ی زن و مرد یک رابطه‌ی هژمونیک و سلطه در معنای سلطه‎ی مردان بر زنان است زیرا همانگونه که پیشتر هم گفته‌ایم چه در گذشته و چه امروز صرفا شاهد سلطه‌ی مردان بر زنان هستیم و نه بالاعکس. اسطوره‌هایی وجود داشته خصوصا در قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ و حتی فرضیه‌هایی شبه‌علمی مبتنی بر وجود جوامعی زن‌سالار پیش از جوامع مردسالار، اما هیچکدام از این فرضیات و اسطوره‌ها به اثبات نرسیده و آثاری مادی از چنین جوامعی هرگز پیدا نشده‌اند و نادرست‌بودن این فرضیات و اسطوره‌ها در قرن ۲۰ که تمامی جهان به نوعی مردم‌نگاری شده‌اند، مشخص شده‌است. جوامعی که جوامع زن سالار خوانده می‌شدند هرگز وجود نداشته‌اند. به عبارت دیگر، جوامع انسانی از همان ابتدا که مفهوم انسان بوجود می‌آید یعنی حدود چهار میلیون سال پیش که انسان ابزارساز یا ماهر ظاهر می‌شود همگی پدرسالار بوده و هستند. حتی در پیشرفته‌ترین جوامع امروز که اختلاف زنان و مردان در نتیجه‌ی مبارزات زنان و مردانی که هوشمند، با وجدان و با اخلاق هستند، به حداقل خود رسیده هنوز آثار سلطه‌ی مردان بر زنان پابرجاست. جهان اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم یک جهان مردانه است. تاریخی که به آن ارجاع می‌دهیم یک تاریخ مذکر است، تاریخی است که مردان برای مردان نوشته‌اند زیرا که زنان همچون کودکان جایگاهی در سیستم اجتماعی نداشتند یا دارای جایگاهی حاشیه‌ای و یا پشت پرده بوده‌اند. نفوذ زنانه وجود داشته اما این نفوذ در خارج از حوزه‌ی عمومی انجام می‌گرفته جدای از برخی استثنائات. کسانی که استثناهایی را مطرح کرده و بر روی این موارد استثنایی تاکید می‌کنند دقت ندارند که این استثناها دقیقا به دلیل استثنا بودن، قاعده را تایید می‌کنند که قاعده همان سلطه‌ی مردانه است. در این مورد هنوز بهترین کتاب بعد از پنجاه سال انتشار، کتاب «جنس دوم»(۱۹۴۹) سیمون دوبوار است، کتابی اساسی و پایه‌ای که کسانی که علاقه‌مند به حوزه‌ی جنسیت هستند حتما باید آن را مطالعه کنند. البته کتاب‌های دیگری هم نوشته شده‌اند مانند کتاب «راز زنانه» (۱۹۶۳) بتی فریدن که یک خبرنگار زن آمریکایی بود که برای نخستین بار از درد و رنج محرمانه‌ی زنان آمریکایی صحبت کرد، زنانی که در دهه‌‌ی شصت میلادی به دانشگاه رفتند اما جدی گرفته نمی‌شدند و از آنها انتظار می‌رفت که خانه دار باشند. این زنان که این رنج را با خود حمل می‌کردند، یکی از آغازگران جنبش فمینیستی آمریکا بودند. جنبش‌های فمینیستی در آمریکا از کار و محیط‌های کارگری شروع شد. کتاب فریدن ترجمه‌هایی به فارسی دارد. در کارهای انسان‌شناس مارکسیستی، اولین رید، نیز چنین تفکراتی مبنی بر وجود جوامع زن‌سالار وجود دارد که این نوع از نظریه‌های انسان‌شناسی فمینیستی منسوخ شده‌اند. فوئرباخ اندیشمند دیگری است که از اسطوره‌ها سخن می‌گفت البته وی انسانشناس نبود و نظریاتش بیشتر اسطوره‌شناختی بود. فوئرباخ خوانشی ابتدایی از اسطوره‌های یونانی داشت که از آمازون‌ها سخن می‌گفت که گویا جوامعی بوده‌اند که در آنها زنان در قدرت بوده و مردان زیر سلطه‌ی زنان بوده‌اند که همانطور که ذکر شد چنین جوامعی هرگز پیدا نشد و البته نمی‌توانسته هم وجودمی‌داشته زیرا که سیر تاریخ بشری به چنین جوامعی امکان وجودی نمی‌داد. انسان از زمانی که ابزارساز می‌شود ابزار را نه صرفا برای شکار، بلکه همچنین برای کشتن رقبای مرد خود بکار می‌برده‌ است. در واقع ابزارساز شدن انسان با جنگجو شدن انسان و با سلطه‌ی مردانه کاملا انطباق دارد. لذا پایه‌ی خودمحوری در رابطه‌ی زن و مرد، یک خودمحوری مردانه است. همانطور که گفتیم تاریخ ما یک تاریخ مردانه است، نه تنها ایران بلکه در جهان، تاریخ‌هایی که نوشته می‌شد تاریخ‌های مردانه بوده‌اند. پژوهش‌ها مردانه بوده و توسط مردان انجام می‌شده است. سیاستمداران مرد بودند. جنگ‌ها را مردان به راه انداخته و انجام می‌دادند. کشتارها و بسیاری از اتفاقات ناخوشایندی که در تاریخ می‌بینیم حاصل سیر تحول ابزارسازی است که انسان به آن دست می‌یابد و خشونت را به بخشی از زندگی انسان تبدیل می‌کند. خشونت اگر نگوییم انحصارا می‌توان گفت که عمدتا یک خشونت مردانه است. هرچند این امر در حال تغییر است اما باید دقت داشت که تغییر در طی چند قرن، خصوصا بعد از انقلاب صنعتی روی داد و حقوق زنان هرچه بیشتر با مطالبات زنان شروع به مطرح شدن کرد. در اواخر قرن ۱۸ و ابتدای ۱۹ زنان در صف اول مبارزه بودند که ابتدا این مبارزه را در کنار مردان برای آزادی و دموکراسی انجام می‌دادند و بعد هم مبارزه برای شعارهای مطرح شده در جنبش‌های دموکراتیک که دولت‌های ملی یا دولت-ملت‌ها را سرکار آوردند اما این دولت‌ها به حرف خود عمل نکردند و زنان بعد از سرکار آمدن دولت‌های ملی همچنان جنس دوم در نظر گرفته می‌شدند. در اکثر کشورها تا حدود صد سال پیش زنان نه حق رای دادن داشتند و نه حق انتخاب شدن. حق رای مساله‌ای جدید بود. زنان بنابر سلیقه‌ی مردان رفتار می‌کردند، لباس می‌پوشیدند و آن چیزی که در مورد شایست و ناشایست بودن برای زنان گفته می‌شد بر اساس سلیقه مردان تعیین می‌شد. این امر را امروز به‌وضوح هنوز در کشورهای عقب افتاده می‌بینیم. یکی از هشتاد شاخص توسعه‌ی انسانی که امروز سازمان ملل به عنوان مقیاسی برای توسعه‌ی جوامع بکار می‌برد، میزان رشد و پیشرفت زنان و موقعیت زنان در آن جامعه است. امروز عقب افتاده‌ترین کشورها همان کشورهایی هستند که از لحاظ حقوق زنان عقب‌افتاده هستند. بنابراین به همان میزانی که در یک کشور حقوق زنان رعایت شود، زنان جدی گرفته شده و در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی و همچنین در نهادهای آن جامعه حضور داشته باشند و در مشاغل وضعیت یکسانی با مردان داشته باشند، در تصمیم گیری‌هایی که به زندگی روزمره و زندگی اجتماعی مرتبطند در موقعیت برابرتری با مردان قرار داشته‌باشند با یک جامعه پیشرفته تر سروکار داریم و برعکس هر مقدار با عدم یکسانی بیشتر روبرو باشیم آن جامعه عقب افتاده‌تر است. امروز که طالبان تروریست در افغانستان قدرت را در دست دارد شاهد هستیم که نخستین اقدامشان خارج کردن زنان از عرصه‌ی اجتماعی است.

در نوشتارهای پیشین ذکر کردیم که خودمحوری ریشه‌ی زیستی دارد اما این خودمحوری زیستی که محافظت یک موجود از خود بوده همیشه با خاصیت دیگری به نام مبادله همراه بوده‌است. در انسان‌ها و در رابطه‌ی انسان با دیگر موجودات نیز به همین شکل است و هر زمان انسان در صدد بوده تا یکی از این دو را کنار بگذارد با مشکل مواجه شده‌است. از رابطه‌ی انسان با حیوانات، از رابطه‌ی انسان با طبیعت و حتی رابطه‌ی انسان با کیهان سخن گفتیم و بیان کردیم که خودمحوری متاسفانه این گرایش را ایجاد می‌کند که درست فهمیده نشده و مدیریت و رفتار نشود. عدم درک اینکه به طرف خود محوری می‌رویم تا هویت برایمان ایجاد شود و خود را بشناسیم و از این شناخت بتوانیم استفاده کنیم تا زنده بمانیم سبب خواهد شد که در مسیر ساخت “خود” مشکلات بسیاری بیافرینیم. خودمحوری به‌خودی خود اشکالی ندارد به شرط اینکه با مبادله همراه باشد که در چنین حالتی بهتر است که از واژه‌ی خودمحوری استفاده نکنیم بلکه واژه‌ی هویت یا هویت سازی۲ را بکار ببریم زیرا که واژه‌ی خودمحوری یک بار منفی دارد. اگر نتوانیم گرایش به ساخته‌شدن هویت فردی را که برای این است تا به ما امکان مبادله بدهد را درک کنیم، طبیعی است که دچار انحراف خواهیم شد. خود فرایند،کاملا فرایند درستی است یعنی اگر متوجه نباشیم که چه کسی هستیم نخواهیم توانست با دیگری مبادله کنیم و اگر نتوانیم با دیگری مبادله کنیم دچار فقر هویتی و فقر شخصیتی خواهیم شد که این فقر می‌تواند تا جایی پیش برود که منجر به انفعال و انزوا شود. لذا در اینجا فرایندی وجود دارد که باید درست طی شود. برای درست طی کردن این فرایند، در درجه‌ی اول با آن را درست درک کرد. همانطور که ما بسیاری چیزها درباره‌ی حیات را طی این چهار میلیون سال فهمیده‌ایم برای مثال میلیون‌ها سال است که می‌دانیم که اگر جراحتی بر بدنمان وارده شده و خونریزی کند باید جلوی خونریزی را گرفت. امروز می‌دانیم که علائمی را که بدن می‌فرستد مانند درد، تب، التهاب، حتی ناامیدی و افسردگی را باید جدی گرفت . این یعنی ما باید خودمان و بدنمان و زندگی فردی و جمعی‌مان را بشناسیم و سپس تصمیم درست بگیریم، یعنی وقتی خود را شناختیم دیگری را هم بشناسیم، وقتی که هم خود و هم دیگری را شناختیم، خود و دیگری را به رسمیت بشناسیم یا بازشناسی کنیم. شناختن۳ متفاوت است از بازشناختن۴. برای مثال وقتی فرد می‌فهمد که هم از لحاظ بیولوژیک و هم از لحاظ جامعه‌شناختی مرد است، در مرحله‌ی بعد دیگری را که یک مرد نیست بلکه یک زن است را هم بشناسد و بفهمد که زن بودن یعنی چه، ثانیا بپذیرد که زن بودن یعنی چه. وقتی این را پذیرفت وارد یک رابطه‌ی سالم می‌شود که یک رابطه‌ی هماهنگ و هارمونیک است، رابطه‌ای که منجر به پایداری می‌شود و نه آنکه انسان را به سمت مرگ و تخریب و شرایط سخت و خشونت‌آمیز و ناامیدکننده ببرد. اما متاسفانه در طول تاریخ انسان چنین اتفاقی نیفتاده است که نظرات انسان‌شناسان درباره‌ی دلیل عدم رخ دادن این فهم و پذیرش آن، متفاوت است. می‌توان این پرسش را مطرح کرد که آیا این امر صرفا انسانی است؟ که پاسخ آن است که خیر، صرفا انسانی نیست. واقعیت هرچند که شاید خوشایند برخی از فمینیست‌ها نباشد، آن است که سلطه‌ی مذکر در بسیاری از جانوران وجود دارد که البته تحلیل جداگانه‌ای دارد. یعنی در نظام حیاتی جانوران، که برای زیست حیاتی در آنجا ساخته شده چیزی وجود دارد که اما نمی‌توان آن را سلطه نامید زیرا که گفتمان قدرت در میان جانوران متفاوت است از گفتمان قدرت در میان انسان‌ها. جانوران قدرت را برای قدرت بیشتر نمی‌خواهند بلکه قدرت را برای استفاده از منابع طبیعی می‌خواهند بنابراین به نوعی حتی اگر تمرکز قدرت در برخی از جانوران توسط جنس مذکر انجام گرفته، برای مثال در میان شیرسانان، کاملا بارز است که این در حقیقت نوعی از مکمل بودن قدرت را در خود دارد و باید در مفهوم زیست‌بومی آن را درک کرد. البته رفتارشناسان جانوری هنوز در این باره در حال کار هستند و ما صلاحیت آن را نداریم که در این باره بحث کنیم، و به عنوان انسان‌شناس می‌توانیم بگوییم که سلطه‌ی مذکر جانوری متفاوت است از سلطه‌ی مذکر انسانی زیرا که سلطه‌ی مذکر انسانی از ابتدا یعنی از زمان انسان شدن انسان با ابزار و زبان همراه بوده که ما را از نظام طبیعی خارج کرده است. انسان با استفاده از ابزار توانست زورگویی کند و هم بر جانوران دیگر و گیاهان و نیز بی‌جان‌ها اعمال قدرت کند، هم بر مردان دیگر و طبیعتا بر زنان نیز که در برابر زور ابزارگونه شکننده‌تر بودند. دلیل شکنندگی زنان در برابر اعمال قدرت مردان آن بود که زنان منشا حیات بودند و نه تنها باید از حیات خودشان دفاع می‌کردند بلکه باید از حیات موجود دیگری که در خود حمل می‌کردند یعنی نوزاد خود نیز دفاع کنند و این شکنندگی باعث می‌شد که که مردان بر زنان سلطه داشته باشند و داشتن ابزار به مردان این فرصت را داد تا بر زنان بیشتر ابراز حاکمیت و سلطه نمایند. در جهانی هستیم که در آن قربانیان این سلطه زنان هستند آن هم در بدترین شکل ممکن. هرگز در میان حیوانات نمی‌بینیم که با گونه‌ی زنانه‌ی خود اینگونه رفتار کند که گونه‌ی انسانی مردانه با زنان می‌کند از بردگی زنان (بردگی کاری و جنسی و …) گرفته تا نفرت نسبت به زنان و تمام اسطوره‌سازی‌های انجام شده در طول تاریخ که از زن یک چهره شیطانی ساخته است. زنان حتی در اسطوره‌های بوجود آمدن جهان در نقطه‌ای گذاشته شده‌اند که یک نقطه‌ی شیادی۵ است یعنی موجودی که آفرینش را تخریب می‌کند و آدم را گول می‌زند. زنان شیادان آفرینش تلقی شده‌اند. در دین زرتشت از پتیاره‌ی بزرگ سخن گفته شده که زمانی که زرتشت به اهریمن حمله کرده و او را به خواب طولانی می‌فرستد، جهی، دختر اهریمن بر پیشانی پدر بوسه زده و او را به هوش می‌آورد یعنی تقصیر باز بر گردن زنان گذاشته می‌شود. از زنان چهره‌ی شیطانی ساخته می‌شود که برای دفع این شیطانی بودن زن در ظاهر چندین راه حل که در حقیقت همه یکی هستند وجود دارد و آن این است که زنان باید نقش مراقب، همسر، مادر و نگهبان مرد را بپذیرند و به مرد خدمت برسانند و نیازهای مرد را بدون توجه به نیازهای خودشان رفع کرده و خودشان را فدای مردان کنند و مانند برده در مقابل مردان باشند و از هیچ حقوقی برخوردار نباشند و این موقعیت و وظایف را کاملا طبیعی بدانند درحالیکه این موقعیت اصلا طبیعی نیست و در طبیعتی که از آن سخن گفتیم سلطه‌ی مذکر بدینگونه نیست و بلکه این انسان است که خود به این سمت حرکت کرده است. نتیجه‌ی نابرابری و خشونت و شیطانی‌سازی زن، تنها این نیست که اکنون زنان بزرگترین قربانیان مردان هستند در جنگ‌ها، تنش‌ها و تجاوزاتی که در تمام دنیا به زنان می‌شود و همچنین به کودکان حتی اگر آن کودک مرد باشد که به‌عنوان مردی نگریسته می‌شود که به مردانگی نرسیده و در نتیجه بیشتر به زن شبیه است تا مرد. تمام خشونت‌هایی که در جهان اعمال می‌شود بدون پاسخ نمانده و به همه‌ی ما باز می‌گردد. جهانی که درآن زندگی می‌کنیم یک جهان دوزخی است. انسان نه تنها در برابر طبیعت قرار گرفته و به طبیعت به‌عنوان دیگری یورش می‌برد و دیگری را زیر فشار می‌گذارد تا خودش زندگی کند، بلکه به افراد گونه‌ی خود نیز حمله می‌برد یعنی به مردان دیگر و همچنین به زنان دیگر و همین سبب شده که مردان و زنان و کودکان دیگر در وضعیت بسیار بدی قرار بگیرند.

  1. خود و دیگری/ بخش دوازدهم/ زنان و مردان/ درسگفتارهای ناصر فکوهی/ ۲۸ مرداد ۱۴۰۰/آماده‌سازی برای انتشار، ویرایش نوشتاری و علمی: سامال عرفانی- فروردین ۱۴۰۳
  2. Building identity
  3. cognition
  4. Recognition امروز در فارسی به بازشناختن ترجمه می‌شود و قبلا به به‌رسمیت شناختن ترجمه می‌شد
  5. Trickster

معنی خواب گران صائب تبریزی،رامین یوسفی

صائب تبریزی خواب گران
۱ - روزی که حرف عشق مرا بر زبان /گذشت چون خامه زخم مدمن ازيوسف استخوان گذشت.
معنی هنگامی که سخن عشق بر زبان من جاری شد مانند قلم زخمهای پیاپی از استخوان و جانم گذشت؛ تشبیه قلم پای در راه عشق که زخمی شده است با قلم و نیزه خطاطی که برای روان نوشتن فاقی
بر آن میخراشند قلم پای زخمی در راه عشق و قلم یا نیزه ی فاق دارخطالی.

-۲ تیر شهاب چون گذرد از کمان (چرخ سرگرم عشق از سر عالم چنان
گذشت
معنی مانند تیر شهابی که از کمان چرخ آسمان رها و با شتاب می گذرد، چنان سرگرم عشق بودم در این عالم که با همان سرعت
-۳- هر رخنه ی قفس دری از غیب بوده است صد حیف عمرم از آن حیات که در آشیان گذشت
گذشت
:معنی هر روزنهای که در این جهان ایجاد می شود نوری از عالم مینوی برما می،تاباند اما صد افسوس که زندگانی مان در این جهان خاکی بی بیهودگی گذشت
۴ بی حاصلی نگر که شماریم /مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران
گذشت.
:معنی نگاه کن که چگونه بیهودگی ها را با ارزش می شماریم آن بخش هایی را که از زندگانی با خواب غفلت سپری کرده ایم.

۵. صائب ز صبح و شام سرانجام ما مپرس/ چون موسم شباب به خواب گران گذشت.

معنی: صائب از آغاز و پایان روزگار ما هیچ سوال مکن، زیرا اوقات خوش جوانیمان با غفلت و بیهودگی تمام گذشت.

سرای حوادث،سنایی غزنوی- گلگونه مرد،عطار نیشاپوری،-عشق-نیستی،مولوی،موعظه سعدی،دل سودایی،سعدی،حافظ...

●سنایی(سرای حوادث)ص۶۱
سنایی از شاعران بلند مرتبه و از استادان مسلم شعر فارسی است که برای اولین بار مفاهیم صوفیانه و عارفانه را در شعر فارسی وارد نمود و از این بابت او را سرآمد شاعرانی می‌دانند که برای نخستین بار عنصر تصوف و عرفان را در شعر فارسی به آمیخت و رواج داد.

قرن: اواسط قرن پنجم و اوایل ششم

آثار: منظومه‌های مشهور حدیقه الحقیقه ، طریق التحقیق ، سیرالعباد و کارنامه بلخ ...

●سرای حوادث

۱. ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید/ خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید.
معنی: ای مردم از این زمین پر از بلا و رخدادهای بد بگذرید و برخیزید و به سوی عالم بالا پرواز کنید.
نکات:
ای قوم: ای مردم. مردمان
سرای حوادث: مجاز از دنیای بلاخیز و پرحادثه است.
عالم علوی(ا): عالم بالایی.عالم بَر و برین.
۲. یک سر به پای همت از دامگاه دیو/ چون مرغ بر پرید و مَقر بر قمر کنید.

معنی: با تمامی و با اراده از این دامگاه تن شیطانی خود، رها شوید و چون مرغان (جان) به پرواز درآیید و در آسمان‌ها قرار گیرید.
نکات:
یک سر: یکباره. کامل.تمام.
پای همت : استعاره کنایی.
دامگاه: تن دنیایی .تن انسانی. جهان.
دیو: شیطان. اهریمن.
مرغ:تشبیه .
مقر: جای قرار گرفتن.
مَقر و قمر: جناس قلب ناقص.
۳. تا کی از بهر تربیت جسم تیره روی/ جان را هَبا کنید و خرد را هدر کنید!

تا کی می‌خواهید به تن پروری خود توجه کنید و نسبت به خردورزی بی‌اعتنا باشید؛ و تا چه هنگام می‌خواهید جانتان را چون ذره یا گرد و غباری بی‌ارزش گردانید و بی‌توجه به خرد و اندیشه خود باشید.

نکات:
هَبا: ناچیز و بی‌ارزش گرد و غبار.
هبا کردن: بی‌ارزش و ناچیز کردن.
هدر کردن: بی ارزش و بر باد دادن.

۴. جانی کمال یافته در پرده ی شما /وانگه شما حدیث تن مختصر کنید.

معنی: جانی تکامل یافته در پس پرده شما قرار دارد(درنهاد شما مرغ معناست) آنگاه شما از تن بی‌ارزشتان حرف می‌زنید به آن توجه می‌نمایید.
مفهوم: توجه به تن و بی اعتنایی خرد و ارزش انسانی.
نکات:
پرده: استعاره از تن .
حدیث: حرف زدن،سخن گفتن.
مختصر: اندک.ناچیز.
۵. عیسی نشسته پیش شما وآنگه از هوس/ دلتان دهد که بندگی سُم خر کنید.
معنی: روح و دم زنده کننده که چون عیسی است ،را در نزد خود دارید/ دلتان می آید از روی خواهش های تنی، به بندگی و ستایش از سُم خر عیسی می پردازید.
مفهوم: توجه به روح و پروش جان و بی اعتنایی به ظواهر و اسباب دنیوی.
چرا به دم مسیحایی خود بی توجه هستید و به تن پروری و ظواهر مشغولید؟!

داستان :"کلیسای سُم الاغ"

کلیسایی وجود دارد که در محراب آن ، جعبه ای از طلا گذاشته اند. داخل آن جعبه ، یک “سُم الاغ” هست که مسیحیان آن منطقه معتقدند :متعلق به سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است! مسیحیان دور آن جعبه می چرخند و بوسه می زنند و تبرک می جویند!
.

۶. تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را /هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید.
معنی: حواس پنجگانه شاهراهی است که شیطان در آن جریان دارد و درحال فریب از این راه هاست/ تا کی می‌خواهی هروز و همیشه به این شاهراه شیطانی توجه نمایی و از آن تبعیت کنی.

۷ .بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر/ یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید.
معنی: اگر یک لحظه در را بر روی حواس پنجگانه‌تان ببندید و متمرکز به عالم بالا شوید، جایگاهتان بر آسمان هفتم و بهشت خواهد شد.

مفهوم: بی توجهی به تن و تقویت روح و جان و روان ،تا میل به بالا نماید.
نکات:
بَر شوید: بالا رویید.
پنج در: حس پنج گانه

ادامه درس سنایی صفحه ۶۰ و ۶۱ بیت شماره ۸
۸. مالی که پایمال عزیزان حضرت است/ آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید؟
این سرمایه ای را که سالکان و پیروان پروردگار،نسبت به آن بی اعتنایند،چطور از روی طمع ،این خوش های تنی و زود گذر را چون تاج بر سر خود صرا می دهید؟! درحالبکه این رمین جایگاه شیطان و تباهی است و واقعیت انسان آن جهان مینوی است.
نکات
عزیزان حضرت : رهروان و سالکان را حق.
حضرت: حضرت دوست. پروردگار.
تاج : کنایه از توجهات زمینی.
۹. خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید.
معنی: اگر می‌خواهید مورد توجه کاخ باشکوه حضرت دوست و پروردگار گردید، چشمانتان را نابینا و گوش‌هایتان را از حرف‌های نادرست ناشنوا سازید؛ به وسوسه‌های تنی و زمینی نه چشم گرم کنید و نه گوش فرا دهید تا بهشت مینو را درک نمایید، چشمانتان مانند سنگ جزع گردد و گوش هایتان را چون صدف کنار دریا از حرف ها نا شنوا سازید.
نکات
جزع: سنگ سیاه و سپیدی چون چشم ادمی.
گوش ماهی : صدف تشبیه به گوش شده است که قدیمی ها آنرا گوش ماهی می پنداشتند.
تعبیر دیگر: اگر می خواهی مورد الطاف درگاه پروردگار گردی و آنرا درک کنی/ چشم و گوشت را چون جزع و صدف از خواستنی های زمینی،کور و کر کن.
۱۰. از روح‌های پاک درین توده‌های خاک/ تا کی چنین اهل سَقَر مستَقَر کنید.
معنی: تا کی می خواهی روح پاک و آسمانی خود را آغشته به خوایت خاک و خواهش های تنی مجبور سازی؟!/و آنان را چون اهل دورخ در جابگاه آتیشن قرار دهید؟!
نکات
توده‌های خاک: تن انسان- جهان- خواهش‌های تنی.
سَقر: یکی از طبقات دوزخ.
سقر ، مستقر: جناس شبه اشتقاق.
۱۱. از حال آن سرای جلال از زبان حال/ واماندگان حرص و حسد را خبر کنید.
معنی: ای اهل دل و ای صوفیان و رهروان عارف مسلکی که به بارگاه باشکوه الهی رسیده‌ای، با زبانی خوش و دلپسند حال و احوالی را که در آنجا نزد پروردگار دارید برای اهل زمین باز گویید؛ تا آگاه شوند از لذت‌های مینوی.
نکات
سرای جلال: عالم ملکوت و پروردگار.
زبان حال: زبان خوش .
واماندگان حرص و حسد: کنایه از اهل دنیای شیطانی.
خبر : آگاه. آگاهی.
۱۲. ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار/ این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید.
معنی:وگرنه عارفان که به آن جایگاه معنوی از روی خردورزی رسیده اند،چون آفتاب حقیقت/انسان زمینی و خاک بی ارزش را از این لذت و دانایی به جایگاه مینوی و مرتبه ی طلا و سنگ های گرانبها می رسانند.
نکات
ورنه: و اگر نه.
آیمان خرد: آسمان هفتمین . عالم مینو.
آفتاب وار: چون آفتاب. وار پسوند: شباهت.
خاک: خاک اهریمنی و شیطانی.
مرتبه: جایگاه.
مرتبه یاقوت و زر: حایگاه مینوی یافتن.
۱۳. دیریست تا سپیده محشر همی دمد/ ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید.
معنی: از زمان بسیار دیری است که ما شاهد برخاستن مردگان از گورهایشان در سپیده دمان رستاخیز هستیم/ای آنان که اهل عالم بالا هستید و روحی جاوید را می خواهید،سر از این عالم شیطانی و اهریمنی بالا آورید و به عالم مینو برآیی،این جهان خاکی قفس و قبرگاهی ست برای مرغ روح شما که آشیانش در ماه و آسمان هاست!
نکات
سپیده: آغاز سر زدن مردگان در روز رستاخیز: رُستن و خیزیدن.
محشر: روز حشر و برانگیختن و برخاستن تمامی مردگان.
خاک: استعاره باشد از تن و دنیای تنی.


عطار نام درس گلگونه مرد صفحه ۶۷
●عطار شاعر و عارف نام آور ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است.
● شغلش عطاری بود بعدها بر اثر تغییر حال در راه و روش به صوفیان و عارفان نزدیک شد و در سلک آنان درآمد و در خدمت مجد الدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری، به کسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهایی که کرد در زادگاه خود نیشابور نوشین روان گشت.
● آثار وی عبارتند از:۱. زبان مرغان یا منطق الطیر ۲.اسرارنامه ۳.الهی نامه۴. مصیبت‌نامه۵. مختارنامه(رباعیات)۶. دیوان غزلیات ۷. قصاید
●گلگونه ی مرد
● این درس مربوط است به حسین بن منصور حلاج عارف و صوفی و شاعر قرن سوم هجری.
حلاج (حسین بن منصور حلاج) در قرن سوم هجری زندگی می‌کرد. در زمان او، ایران تحت حکومت خلافت عباسی بود. خلافت عباسی در آن زمان یکی از قدرتمندترین حکومت‌های اسلامی به شمار می‌رفت. حلاج به خاطر عقاید و رفتارهای صوفیانه‌اش مشهور بود و برخی از سخنان او به عنوان ادعاهای خدایی تعبیر شد. این موضوع باعث شد که او توسط علمای وقت و حاکمان عباسی به عنوان کافر شناخته شود. در نهایت، به دلیل ادعاهایش و به اتهام کفر، او در سال ۳۰۹ هجری قمری در بغداد و به دستور معتصم خلیفه عباسی اعدام شد.
۱. چون شد آن حلاج بر دار آن زمان/ جز انا الحق می نرفتش بر زبان.
معنی: هنگامی که آن زمان حلاج به دار آویخته شد، جز گفتن من با خدا یگانه شده‌ام حرف ناروایی بر زبانش رانده نشد.
●نکته
●انالحق: من حق و حقیقتم!
این شعار بخشی از تجربه صوفیانه و عارفانه حلاج بود که در آن اشاره به وحدت و یگانگی با خدا را دارد. این شعار و رفتارهای دیگر موجب شد تا دیگر علما به او حسادت ورزند و در نهایت نزد خلیفه عباسی معتصم، وی را بدبین نمایند و در نهایت وی دستور اعدام او را بدهد.
۲. چون زبان او همی نشناختند/ چار دست و پای او انداختند!
معنی: چون به تجربه وحدت و یگانگی حلاج که خود را با خدا نزدیک می‌دید و زبانش برای آنان ناآشنا بود، چهار دست و پای او را قطع کردند.
۳. زرد شد چون ریخت از وی خون بسی/ سرخ کی ماند در آن حالت کسی؟
معنی: هنگامی که خون بسیاری از بدن او رفت چهره‌اش به زردی گرایید، چه کسی در این حالت چهره‌اش سرخ و حالت عادی خواهد داشت؟
۴. زود در مالید آن خورشید راه/ دسته ببریده به روی همچو ماه!
●نکته
خورشید راه: استعاره از حلاج است که تفکرش چون خورشید اه را برای دیگران روشن می‌کرد.
خورشید - ماه: تناسب
معنی: با دست‌های بریده رخسار زرد رنگش را که از خون بسیاراز او رفته بود و چون ماه زرد رنگ شد ، به گونه‌ها و صورتش مالید به سرعت، آن مرد صوفی و عارفی که خود خورشید راه حق و حقیقت بود، و چون خورشید میان عالمان دین می‌درخشید.
۵. گفت چون گلگونه مرد است خون/ روی از گلگونه تر کردم کنون!
معنی: از او پرسیدند چرا خون به رخسارت می‌کشی؟ حلاج پاسخ داد: سرخاب و گلگونه زینت یک مرد خونی است که اید در راه اندیشه‌اش بدهد، و من گونه‌هایم را با خونی که در راه حق ریخته شد سرخاب زدم تا مبادا شما زردی و ضعف مرا ببینید، من به یگانگی با خداوند ایمان دارم.

● معنی دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

مولوی درس عشق صفحه ۷۰
عشق ، مولانا ،ص۷۰
قالب: مثنوی
قرن: ۷
علت مهاجرت از بلخ به ترکیه هجوم قوم مغول بود.

۱.هرکه را جامه ز عشقی چاک شد/او ز حرص و و عیبِ کلی پاک شد.
معنی: هر کسی جامه خودخواهی و نفسانی‌اش از شدت عشق به حضرت معشوق، چاک شود، او از هر نوع عیبی پاک خواهد شد[عشق چه مجازی چه حقیقی موجب اخلاق نیکو می گردد).

قافیه ها : چاک -باک
چاک شد: پاره شد.
مجازی: ظاهری.
۲. ای عشقی که هیجانات خوب و جذاب روحی درما ایجاد می‌کنی/ و ای طبیب همه دردها و امراض ما همواره شادمان و با نشاط باش!

۳. ای عشق! تویی دوای خودبینی و خودنمایی ما!/ و ای عشق! تویی طبیب روحانی و جسمانی ما.
افلاتون و جالینوس: هر دو از حکیمان و اطبای یونان باستان می باشند.
افلاتون : نماد پزشک روحانی و روان ومکاشفه و رسیدن به پروردگار است.

جالینوس: اینجا نماد عشق جسمانی و مجازی ست.

۴. جسم خاکی ما که از خاک است بر اثر عشق به اوج افلاک و آسمان‌ها رفت/ و کوه به رقص و رفتار درآمد و از عشق به پریدن و حرکت کردن درآمد.

مصراع اول می تواند اشاره ای باشد به عروج پیامبر و رفتنش در آسمان ها(افلاک)؛ جسم آدمی را طبق قصص قران از خاک سرشته اند.
**
۵.عاشقی پیداست: از ناله‌های دل عشق آشکار می‌شود/ هیچ بیماری ای به اندازه بیماری دل اهمیت ندارد.
۶.علت عاشق: بیماری عشق از نوع بیماری‌های جسمانی نیست/ بلکه عشق مانند استرلاب اسرار شمس حقیقت را نشان می‌دهد.
۷. هر چقدر عشق را شرح و بیان نمایم/ چون به ذات عشق می‌رسم شرمگین می‌شوم( مولانا عقیده دارد که عشق هیچ تعریفی ندارد و قابل شرح نیست).
۸. اگرچه قلم تفسیر و روشن کننده مسائل است/ ولی عشق موضوعی نیست که به زبان درآید و کسی آن را شرح و تفسیر دهد. چرا که عشق خود را بیان می‌کند نه زبان و یا قلمی).
۹. قلم در کتابت و نویسندگی همه چیز را شتابان می‌نوشت/ ولی هنگامی که به موضوع عشق رسید و خواست آن را به تحریر درآورد درمانده شد و بلافاصله از درون شکافته شد.



✍️دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

نیستی: مولانا

قالب: مثنوی

نحوی: نماد انسان خودپرست است که به دانش نحو و لغت شناسی خود مغرور است.
کشتیبان: نماد انسان پاک و شایسته‌ای است که غرور را از خود دور داشته و با تمام سادگی غرق در اسرار الهی است.
در این حکایت مولانا این مهم را می‌خواهد گوشزد کند که: داشتن سواد و یا مدرک در علمی کافی نیست. تجربه فراتر از علم است و انسان تا خود را از غرور و کبر دور نسازد لاک جان خویش را با خود حمل می‌کند، اما کشتیبان نماد انسان جهاندیده‌ای است که پاکی و صداقت را سرلوحه کار خود قرار داده و از غرور گرداب‌های آن مبراست. مولانا در واقع با طنزی زیبا این گفتگو را پیش می‌برد!
۱. آن یکی نحوی به کشتی در نشست/ رو به کشتیبان نمود آن خود پرست.
معنی: دانشمند نحو شناس در یک کشتی سوار شد و از روی غرور و خودبینی به کشتیبان روی کرد نگاهی از روی تحقیر به او انداخت.
۲. گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا/گفت: نیم عمر تو شد در فنا!
معنی: به کشتی‌بان گفت آیا هیچ از علم نحو چیزی می‌دانی کشتی‌بان پاسخ داد نه، لغت شناس به او گفت که نیمی از عمر تو بر فنا و بیهودگی رفته است.
۳. دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب/ لیک آن دم کرد خامش از جواب.
معنی: کشتیبان از این سخنان مغرورانه دانشمند لغت بسیار رنجید اما آن لحظه خاموش ماند و جوابی نداد.
۴.باد، کشتی را به گردابی فکند/ گفت کشتیبان بدان نحوی، بلند
معنی: تا اینکه بادی وزید و کشتی را بر اثر تلاطم دریا به کام گرداب ها و امواج بلند فراز و فرود می شد، کشتیبان به دانشمند مغرور با صدای بلند فریاد زد:
۵. هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو / گفت: نی، از من تو سباحی مجو!
معنی: آیا شنا کردن میدانی؟ الان بگو ببینم؟، دانشمند علم نو گفت نه از من شناگری مجو که هیچ شنا کردن نمی‌دانم.
۶. گفت کل عمرت ای نحوی فناست/ زآنکه کشتی غرق در گرداب‌هاست.
معنی: کشتیبان به نحوی فریاد زد ای دانشمند کل عمر تو بر بیهودگی سپری شد و عمرت بر فناست، زیرا که کشتی در حال غرق شدن در گرداب هاست .
۷. محو می‌باید نه نحو اینجا بدان /گر تو محوی بی‌خطر در آب ران.
معنی: کشتیبان به نحوی گفت اینجا تو باید علم محو شدن در اسرار الهی را بدانی اگر علم محو می‌دانی بی‌ترس به درون دریا بیا.

۸. آب دریا مرده را بر سر نهد/ ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
معنی: دریا ا زمانی که مرده جان دارد و دست و پا می‌زند برای زنده ماندن او را غرق خواهد ساخت و تا او غرق نگردد دست از سرش بر نخواهد داشت و او را رها نخواهد کرد.
۹. چون بمردی تو ز اوصاف بشر/ بر اسرارت نهد بر فرق سر.
معنی: ای دانشمند و زبانشناس، هر وقت تو از جسم مادیت گذشتی و آنها را در خود کشتی وقت است که دریای اسرار الهی دانش‌هایش را به تو باز می‌نماید و تو را بر فرق سر می‌گذارد و چون بزرگان به مراتب بالا می‌رساند .
۱۰. مرد نحوی را از آن در دوختیم/ تا شما را نحو محو آموختیم.
معنی: داستان مرد نحوی را به این جهت آورده‌ایم و حکایت نمودیم تا شما روش و شیوه محو و فنا شدن در اسرار و دریای دانش الهی را یاد دهیم.
۱۱. فقهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صرف/ در کم آمد یابی ای یار شگرف!
معنی: ای یار شگفت انگیز و نیکو! مفاهیم فقهی و منظور از نه و صرف را باید در فنا و نیست شدن بیابی نه در چهار معادله و قاعده خشک که در امواج خروشان زندگی تو را به کار نیاید اما هنگامی که در محو دریای دانش الهی گردیدی اسرار پروردگار به سوی تو سرازیر خواهند شد.


● معنی درس نحوی و کشتیبان، رامین یوسفی، دانشگاه علوم و تحقیقات تهران
۱۴۰۳-۱۴۰۴

موعظه، سعدی

قالب : قصیده


بیت :یک ای انسانی که بیشترین سالهای عمرت را سپری کرد ه ای و در خواب غفلت بوده ای شاید این پنج روزه( باقی مانده ) عمر چیزی را متوجه شوی
بیت دو: تا کی میخواهی با غرور و خشم رفتار کنی شرم بر توباد که قطره آب بی ارزشی هستی.
بیت سه : پیر شدی اما رفتار کودکانه ای داری ، شیخ و بزرگ پر هیبتی بودی اما همچنان مانند جوانان رفتار میکنی.
بیت چهار: تو به بازی مشغول هستی و از چپ و راستت تیرهای قضاوقدر تو و پیرامونت را نشانه گرفته اند.

بیت پنج: تا هنگامی که در این گله گوسفندی هست اجل از
قصابی دست نخواهد کشید.
بیت شش: تو همچون چراغی هستی که در مسیر باد قرار گرفته ای و هر لحظه ممکن است کشته شوی و چون خانه ای هستی که در مسیر سیلاب قرار گرفته ای.
بیت هفت: اگر در سرمایه هم وزن قارون سرمایه داشته باشی و اگر به توانایی و پهلوانی برابر سهراب باشی.
بیت هشت:فرشته مرگ را با هیچ ترفندی نمی توانی پنجه درپنجه اش بیافکنی و با آن مبارزه کنی.
بیت نه: نهایت ضعف و ناتوانی را داری چون گل که به وقت سیراب شدن و شکوفا شدن پژمرده می گردد.

بیت ده: تو که به دنیا آمدنت و از دنیا رفتنت تا این حد آسیب پذیر است، شایسته نیست که با غرور و تفاخر رفتار کنی.

سعدی،دل سودایی،صفحه۷۸
قالب غزل
۱. وقتی دل سَودایی می‌رفت به بستان‌ها/ بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها.
معنی: وقتی دل سودا زده‌ام به گشت و گذار اغ و بستان می‌رفت، بوی خوش گل‌ها و گیاهان مرا از خود بی خود می‌کرد.
دل سودایی: دل عاشق پیشه
تناسب: بستان، گل ریحان، استعاره مکنیه( تشخیص): دل سودازده.

۲. گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل/ با یاد تو افتادم،از یاد برفت آنها.
معنی: گاهی بلبل فریاد و فغان به راه می‌انداخت و زمانی گل از شوق نغمه‌های بلبل جامه می‌درید و من به یاد تو افتادم و همه ی آنها از خاطرم محو شد.
•نکته

نعره :فریاد/ با در اینجا به معنی "به" است./کنایه: جامه دریدن گل (شکفتن گل) با این کنایه سعدی می‌خواهد اشتیاق گل را هم بیان کند. تناسب: بلبل، گل.
۳.ای مِهر تو در دل‌ها، ِوای مُهر تو بر لب‌ها/ وِای شور تو در سَرها، وِای سِرّ تو در جان‌ها.
معنی: ای کسی که دل‌های عاشقان سرشار از محبت توست و بر لب‌های آنان مُهر سکوت نهاده‌ای، ای کسی که در سر عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشان جای دارد،
•کنایه: مُهر بر لب بودن( خاموش و بی‌سخن بودن)
جناس: مِهر- مُهر/سَر - سِر
تناسب: دل، لب،سر،جان.
۴. تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم/ بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها.
معنی: از زمانی که با تو پیمان بستم، پیمان خویش را با همه شکسته‌ام؛ زیرا بعد از عهد بستن با تو، شکستن تمام پیمان‌ها جایز است و به آنها نیازی نیست.
۵. تا خار غم عشقت آویخته در دامن/ کوتاه نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

معنی: از زمانی که غم عشقت چنان خاری از دامنم آویخته و مرا پایبند ساخته است، رفتن به گلستان را کوتاه نظری می‌دانم؛ یعنی خار غم عشقت بر گلستان‌ها ترجیح دارد.
•تشبیه:غم به خار(اضافه تشبیهی).

۶. آن را که چنین دردی از پای در اندازد/ باید که فرو شُوید دست از همه درمان‌ها
معنی: کسی که درد عشق او را از پای دراندازد و درمانده سازد، باید تمام درمان‌ها را رها کند؛ یعنی درد عشق درمان ندارد.
•نکته
کنایه :از پای در انداختن( نابود و درمانده شدن). / دست شستن از چیزی( رها کردن و دست برداشتن از چیزی)/ تضاد:درد،درمان.
تناسب: پا،دست
جناس زاید:درد، در
۷. گر در طلبت رنجی ما را برسد،شاید/ چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان‌ها
معنی: سزاوار است که در راه رسیدن به تو رنج و سختی را تحمل کنیم؛ آنچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان کعبه است.
•نکته
شاید: از مصدر شایستن، شایسته و سزاوار است/حرم: گرداگرد خانه، در اینجا خانه کعبه مراد است.
۸. هر تیر که در کیش است، گر بر دل ریش آید/ ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان‌ها
معنی: هر تیری که در تیردان وجود دارد، اگر به دل مجروع اصابت کند و عاشق را از پای درآورد، ما نیز از جمله قربانی‌ها خواهیم بود.
•نکته
کیش: تیر دان/ریش: آزرده/قربان: مجازا قربانی.
ایهام تناسب: بین قربان در معنای غیر منظورش، یعنی کماندان با"تیر و کیش".
۹.هر کُاو نظری دارد با یار کمان ابرو/ باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
معنی: هر کس که به یار کمان ابرو توجهی داشته باشد، باید در مقابل تیرهایی که از کمان ابروی او پرتاب می‌شود، همانند سپری بایستد و جانفشانی کند.
۱۰. گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش/ می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها.
معنی: مرا گویند ای سعدی، این همه از عشق او سخن مگو؛ نه تنها من می‌گویم، بلکه بعد از من هم در تمام روزگاران از عشق او سخن خواهم گفت.


کتابوام: دکتر محمدرضا برزگر خالقی- دکتر تورج عقدایی

. « سخن عشق » حافظ ص۸۱
بیت یک: صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت / ناز کم کن که در ین باغ بسی چون تو شکفت!

معنی:دم صبحی بلبل به گل تازه روییده گفت : ناز و تفاخر در این باغ و بستان مکن زیرا این بستان زیبا رویانی در آن روییده که اکنون حضور ندارند.

بیت دو: گل بخندید که از راست نرنجیم ولی/ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!

معنی: گل خنده زد و گفت : من از حرف راست رنجیده نمی شوم اما هیچ معشوقی تاکنون به عشقش حرف درشتی نزده است.

بیت سه : گر طمع داری از آن جام مُرَصّع میِ لعل/ ای بسا دُر که به نوک مژرت باید سفت!

مُرَصّع: جواهرنشان.؛ جامی که در نقش و نگار بیرون آن جواهر نشانده باشند.

معنی:اکنون آرزو داری که آن جام مرصع(شراب عالی ) برخوردار شوی باید فراز و نشیب بادیه را طلب نمایی و تحمل کنی و باید رنج ها ببری و اشک ها بریزی.

بیت چهار: تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد/ هر که خاک در میخانه به رخسار نَرُفت!

معنی :اگر با محبت رفتار نکنی تا ابد بویی از مهر و عشق به تو نخواهد رسید، اگر با رخسار و مژگانت خاک در میخانه نرویی (پاکیزه نکنی)

بیت پنج: در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا/ زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت،

ارم: گلستان و باغی شبیه به بهشت که شداد آن را روی زمین بنا کرد.

معنی:در گلستان ارم دیشب از لطافت هوا دم صبح را بوی سمبل می امیخت.

بیت شش: گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو؟/ گفت: افسوس که آن دولت بیدار بخفت!

معنی:به تختگاه جمشید گفتم: کجاست آن بزرگی و جهان بینی ات؟/گفت: افسوس و اندوه که از آن دولت پر از جلال و جبروت گویی خوابی بود و بگذشت.

بیت هفت : سخن عشق نه آن است که آید به زبان/ ساقیا میده و کوتاه کن این گفت و شنفت!

معنی:حرف و سخن عظیم عشق بر زبان رانده نمی شود و عشق رفتاریست که بر زبان نیاید./ ای ساقی در جام ما شراب بریز و از این گفت و گوها را کوتاه کن، که پایه‌های جهان بر باد است.



بیت هشت: اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت/ چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت!

معنی: گریه ی بی امان حافظ بر عقل وبردباری او چیره شده است زیرا نمی توانست غم عشق را پنهان سازد.

▪︎ به دریا انداختن یا به دریا افکندن و به دریا دادن به معنی بر فنا دادن، نظر برداشتن و شستن و غسل کردن.

نیارست: نتوانست

صائب تبریزی خواب گران
۱ - روزی که حرف عشق مرا بر زبان /گذشت چون خامه زخم مدمن ازيوسف استخوان گذشت.
معنی هنگامی که سخن عشق بر زبان من جاری شد مانند قلم زخمهای پیاپی از استخوان و جانم گذشت؛ تشبیه قلم پای در راه عشق که زخمی شده است با قلم و نیزه خطاطی که برای روان نوشتن فاقی
بر آن میخراشند قلم پای زخمی در راه عشق و قلم یا نیزه ی فاق دارخطالی.

-۲ تیر شهاب چون گذرد از کمان (چرخ سرگرم عشق از سر عالم چنان
گذشت
معنی مانند تیر شهابی که از کمان چرخ آسمان رها و با شتاب می گذرد، چنان سرگرم عشق بودم در این عالم که با همان سرعت
-۳- هر رخنه ی قفس دری از غیب بوده است صد حیف عمرم از آن حیات که در آشیان گذشت
گذشت
:معنی هر روزنهای که در این جهان ایجاد می شود نوری از عالم مینوی برما می،تاباند اما صد افسوس که زندگانی مان در این جهان خاکی بی بیهودگی گذشت
۴ بی حاصلی نگر که شماریم /مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران
گذشت.
:معنی نگاه کن که چگونه بیهودگی ها را با ارزش می شماریم آن بخش هایی را که از زندگانی با خواب غفلت سپری کرده ایم.

۵. صائب ز صبح و شام سرانجام ما مپرس/ چون موسم شباب به خواب گران گذشت.

معنی: صائب از آغاز و پایان روزگار ما هیچ سوال مکن، زیرا اوقات خوش جوانیمان با غفلت و بیهودگی تمام گذشت.

معنی گلگونه مرد ،عطار نیشاپوری، رامین یوسفی

عطار نام درس گلگونه مرد صفحه ۶۷
●عطار شاعر و عارف نام آور ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است.
● شغلش عطاری بود بعدها بر اثر تغییر حال در راه و روش به صوفیان و عارفان نزدیک شد و در سلک آنان درآمد و در خدمت مجد الدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری، به کسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهایی که کرد در زادگاه خود نیشابور نوشین روان گشت.
● آثار وی عبارتند از:۱. زبان مرغان یا منطق الطیر ۲.اسرارنامه ۳.الهی نامه۴. مصیبت‌نامه۵. مختارنامه(رباعیات)۶. دیوان غزلیات ۷. قصاید
●گلگونه ی مرد
● این درس مربوط است به حسین بن منصور حلاج عارف و صوفی و شاعر قرن سوم هجری.
حلاج (حسین بن منصور حلاج) در قرن سوم هجری زندگی می‌کرد. در زمان او، ایران تحت حکومت خلافت عباسی بود. خلافت عباسی در آن زمان یکی از قدرتمندترین حکومت‌های اسلامی به شمار می‌رفت. حلاج به خاطر عقاید و رفتارهای صوفیانه‌اش مشهور بود و برخی از سخنان او به عنوان ادعاهای خدایی تعبیر شد. این موضوع باعث شد که او توسط علمای وقت و حاکمان عباسی به عنوان کافر شناخته شود. در نهایت، به دلیل ادعاهایش و به اتهام کفر، او در سال ۳۰۹ هجری قمری در بغداد و به دستور معتصم خلیفه عباسی اعدام شد.
۱. چون شد آن حلاج بر دار آن زمان/ جز انا الحق می نرفتش بر زبان.
معنی: هنگامی که آن زمان حلاج به دار آویخته شد، جز گفتن من با خدا یگانه شده‌ام حرف ناروایی بر زبانش رانده نشد.
●نکته
●انالحق: من حق و حقیقتم!
این شعار بخشی از تجربه صوفیانه و عارفانه حلاج بود که در آن اشاره به وحدت و یگانگی با خدا را دارد. این شعار و رفتارهای دیگر موجب شد تا دیگر علما به او حسادت ورزند و در نهایت نزد خلیفه عباسی معتصم، وی را بدبین نمایند و در نهایت وی دستور اعدام او را بدهد.
۲. چون زبان او همی نشناختند/ چار دست و پای او انداختند!
معنی: چون به تجربه وحدت و یگانگی حلاج که خود را با خدا نزدیک می‌دید و زبانش برای آنان ناآشنا بود، چهار دست و پای او را قطع کردند.
۳. زرد شد چون ریخت از وی خون بسی/ سرخ کی ماند در آن حالت کسی؟
معنی: هنگامی که خون بسیاری از بدن او رفت چهره‌اش به زردی گرایید، چه کسی در این حالت چهره‌اش سرخ و حالت عادی خواهد داشت؟
۴. زود در مالید آن خورشید راه/ دسته ببریده به روی همچو ماه!
●نکته
خورشید راه: استعاره از حلاج است که تفکرش چون خورشید اه را برای دیگران روشن می‌کرد.
خورشید - ماه: تناسب
معنی: با دست‌های بریده رخسار زرد رنگش را که از خون بسیاراز او رفته بود و چون ماه زرد رنگ شد ، به گونه‌ها و صورتش مالید به سرعت، آن مرد صوفی و عارفی که خود خورشید راه حق و حقیقت بود، و چون خورشید میان عالمان دین می‌درخشید.
۵. گفت چون گلگونه مرد است خون/ روی از گلگونه تر کردم کنون!
معنی: از او پرسیدند چرا خون به رخسارت می‌کشی؟ حلاج پاسخ داد: سرخاب و گلگونه زینت یک مرد خونی است که اید در راه اندیشه‌اش بدهد، و من گونه‌هایم را با خونی که در راه حق ریخته شد سرخاب زدم تا مبادا شما زردی و ضعف مرا ببینید، من به یگانگی با خداوند ایمان دارم.

● معنی دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

معنی دل سودایی سعدی رامین یوسفی

جلسه هشتم

ادبیات تعلیمی: ارشاد در لغت راه نمودن، راه راست نمودن، راه حق نمودن٫ به حق و درستی رهنمود کردن است اموختن اخلاقیات و…
در ادبیات تعلیمی فارسی شعر گسترش بیشتری یافته است و یکی از دامنه دار ترین و گسترده ترین در ادبیات فارسی است

نخستین اثر منظوم و مستقل فارسی در اخلاق پند نامه انوشیروان است که بدایعی بلخی ان را نگاشته است
در این زمینه اشعار سنایی عطار مولوی نظامی و سعدی و نوشته هایی چون اسرار التوحیذ حکایات گلستان جام جم موحدی و… (جزوه)

ص۷۸و۷۹ دل سودایی

بیت ۱: وقتی دل سودا زده ام به گشت و گذار باغ و بوستان میرفت شمیم خوش گل ها و گیاهان مرا از خود بی خود میساخت
سودا یا دل سودایی/ گل=گل سرخ/ ریحان =گیاهی معطر
بستان گل ریحان تناست /دل سودا زده استعاره مکنیه

بیت۲: گاهی بلبل فغان به راه می انداخت و زمانی گل از نغمه های بلبل جامه میدرید و من به یاد تو افتادم و همه ان ها از خاطرم محو شد
نعره=فریاد یا فغان/ باغ=به/ جامه دریدن گل=شگفتن گل(کنایه)/
گل و بلبل تناست

بیت۳: ای کسانی که دل های عاشقان سرشار از محبت توست و بر لب های انان مهر سکوت نهاده ای و ای کسی که در سر عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشام جای دارد
مُهر- مِهر=جناس حرکتی

بیت۴: از زمانی که با تو پیمان بستم پیمان خویش را با خود شکسته ام زیرا بعد از عهد با تو شکستن تمام پیمان ها جایز است و به انها نیازی نیست
نقض=شکستن/ بستن،شکستن=تضاد

بیت ۵: از زمانی که غم عشقت چنان خاری از دامنم اویخته و مرا پایبند ساخته است، رفتن به گلستان را کوته نظری میدانم؛ یعنی خار غم عشقت بر گلستان ها ترجیح دارد
خار در دامن اویختن=کنایه/ کوته نظری=تنگ نظری/تشبیه غم به خار=اضافه تشبیهی

بیت۶:سزاوار است که در راه رسیدن به تو رنج و سختی را تحکل کنبم؛ انچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان سهل است

بیت ۷؛کسی که درد عشق او را از پای بر اندازد و درمانده سازد،باید تمام درمان هارا رها کند؛ یعنی درد عشق درمان ندارد
شاید=مسدر شایستن در معنای شایسته و سزاوارن/ حرم=گرداگرد خانه

بیت ۸: هر تیری که در تیر دان وجود دارد اگر به دل زخمی اثابت کند و عاشق را از پای دراورد ما نیز از جمله قربانی ها خواهیم بود
کیش=تیر دان/ ازرده=زخمی/ قربان=مجاز از قربانی (واژه صد در صد فارسی)

بیت۹:هر‌کسی که به یار کمان ابرو توجه داسته باشد،باید در مقابل تیر هایی که از ابروی او پرتاب میشود، همانند سپری بایستد و جان فشانی کند

بیت ۱۰(اخر): به من میگویند که سعدی این همه از عشق او سخن مگو نه تنها من میگویم بلکه بعد از من هم در تمامی دوران ها از عشق سخن خواهند گفت

موعظه ص۷۷(تمام کلمات پایین صفحه پ ن شامل امتحان است)

بیت۱: ای کسی که مدت طولانی از عمرت گذشت و در غفلت و بی خبری هستی، شاید این چند روز که از عمرت باقی مانده، قدر دان ان باشی.
*در خوابی=کنایه از در غفلت بودن/ مگر=شاید به امید/ پنج روز=مجاز از کل عمر

بیت۲: تا کی با غرور و خشم رفتار میکنی، شرم بر تو باد که ناآگاهی و نمیدانی که از قطره آبی به وجود امده ای

بیت۳: پیر شدی اما همچنان طفلانِ کوی و برزن رفتار میکنی، بزرگسال بودی و با نفوذ اما همچنان مثل جوانان رفتار میکنی (باید متناسب با سن رفتار کرد)
*کهل=پیر/ شاب=جوان/شیخ=انسان بزرگ

بیت۴: تو در بازی خود فرو رفته ای و مشغول کار های کوچک خود هستی غافل از اینکه از ۴جهت چرخ گردون تو را تیر باران میکند

بیت۵: تا هنگامی که در این سرزمین انسانی هست چرخ فلک در حال قصابی کردن میباشد
*گوسپند=نمان انسان

بیت۶: تو چون چراغی در گذرگاه باد هستی و چون خانه ای میباشی که در مسیر سیلاب قرار گرفته است

——————
جلسه نهم

ص۷۷و۷۸ موعظه

بیت۷: اگر به سرمایه همچون قارون باشی و اگر همچون سهراب پهلوان باشی

بیت۸: ملک الموت را به حیله و فن نتوانی پنجه در پنجه های او بیافکنی

بیت۹: نهایت رسیدن گل هنگامیست که میشکفد و به وقت شکوفا شدن است که پژمرده میگردد انتهای کمال نقصان و ضعف است

بیت ۱۰: تو که اغاز و پایانت همین است شایسته نیست که غرور و خودخواهی به خرج دهی

(صفحه بعد ارسال میشود)

ص۸۱ حافظ سخن عشق

بیت۱: دم صبح بلبل به گل نو رسته گفت ناز و تفاخر کم کن زیرا در این باغ گل های زیبایی رویید و پژمرده شد

بیت۲: گل خندید و گفت راست میگویی اما هیچ عاشقی به معشوقش سخن سختی نگفت

بیت۳: اگر به جان مرصع و طلاکاری شده می سرخگون میل داری میبایست انقدر گریه کنی تا اشک های چون مرواریدت از نوک مژگانت فروچکد
در سفتن کنایه از سوراخ کردن مروارید

بیت ۴: تا هنگامی که عشق برقرار است بوی ان را نخواهی شنید مگر اینکه در میخانه را با رخسار و مژگانت جارو زنی

بیت۵: دیشب از لطافت هوا در گلستان ارم بوی سمبل با نسیم سحری امیخته شده بود

بیت۶: به جایگاه جم گفتم که جامی که با ان جهان را مینگریستی کو گفت افسوس که او مانند خوابی بود و رفت.


●رامین یوسفی

معنی جام جم  حافظ رامین یوسفی

جام جم ۸۳

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد!
معنی: سال‌های پی در پی، دل که خود چشم جهان بین است و چون جام جمشید و جام کیخسرو خبراز همه ی گیتی دارد،جام آینه ای جمشید را از من (ما) درخواست می کرد/آنچه را که خود داشت(دل)،می خواست از دیگری بدست آورد.
•نکته
جام جمشید: آینه ای بود که چون در آن می نگریست از احوال و اخبار جهانیان آگاه می شد-جام کی خسرو نیز در شاهنامه همین کاربرد را داشت؛ آینه ی اسکندر نیز از آن به جام تعبیر می شود،در شعر حافظ جام جهان بین ،استعار از "جام دل" است که وقتی از می الهی پرگردد،بر خود و جهان آگاه می گردد.
۲. گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود/ طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

معنی: دل که خودش چون گوهری بود نایاب،که در گیتی یافت نمی شد،سراغ آن جام گوهرین را از غواصانی می خواست و سراغ می گرفت ،که خودشان در لبه و ابتدای دریای اسرار الهی،گم و حیران شده بودند.

۳. مشکل خویش بَر پیر مغان بردم دوش/کاو به تائید نظر حل معما می کرد
معنی: دیشب سوال خود را نزد پیشوای بزرگ زرتشتیان(مغ- جمع آن مغان)بردم/ که او با نظر انداختن به دنیای ژرف و اسرار آمیزش به منِ پرسنده معمایم را پاسخ داد.
•نکته
تایید نظر: ۱.با ژرفکاوی و دقیق نگریستن به اعماق دل۲.با اندیشه ورزی۳.یاری کردن۴.درنگ از روی اندیشه.
۴.دلم که راهنمایی از پیر رهرو حق گرفت،دیدم شاد و سرسبز شده و کاسه می معنوی را در دست گرفته،و خودش چون جامی جهان بینی شده بود که با نگریستن به آینه ی صاف شده اش، همه ی اسرار (صدگونه)جهان را گوناگون تماشا می کرد و از احوال جهان باخبر می شد.
•نکته
حافظ پس از راهنمایی های پیر و مرشد خود،دلش آرامش یافت و شاد شد،چرا که دیگر در پی اخبار دنیوی نبود و دلش چون جام جمی شد که در آن همه(صد:یکی از اعداد که نماد زیادی و فزونی ست)اسرار در او منعکس می شد و به تماشای آنان می پرداخت.

۵. گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
معنی: به دل گفتم: پروردگار این جام جهان نما را چه هنگام به تو داد/گفت: از آن زمانی که این گنبد آسمان را آفرید.
پیرو: دل آنچنان با نگریستن به جام گیتی بینِ درون خود، سرمست شده بود، که دیگر اسرار ازلی را هم می دید!
بسیارانی از حافظ پژوهان، پیر مغان را مورد پرسش و تفسیر قرار داده اند، در صورتی که طالب و خواهشگر ،دل بود که با راهنمایی های پیر مغ ها به دریای حقیقت اسرار رسیده بود نه پیر مغانی که خود ،مرشد و راهنماست و درعرفان، به وحدت و یگانگی با پروردگار رسیده است!

۶. بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
معنی: عاشق و دلداده ای در تمامی لحظات دشوار ،پروردگار همراهش بود و از او مراقبت می نمود، او متوجه ی این همه مراقبت و پشتبانی نبود،بازهم خدا را صدا می کرد

۷. این همه شعبده‌ها عقل که می‌کرد اینجا/ سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
معنی:عقل و چشم ظاهربین که چون "سامری" جادوگری می کرد همه را مبهوت خود می کرد،در میدانگاهی که دل ،خودش را به دریای اسرار الهی می زد و دریا می شکافت و چون دست موسا نورانی شده بود،عاقلان از این توانایی که دل از پروردگار یافته بود،به عجز و ناتوانی رسیده بودند.
•نکته
شعبده: چشم بندی
عقل: نماد ظاهر ،جام جهان بین که گیتی را می دید و چشم ها را خیره می ساخت.
اینجا: در این جایگاه،در این آوردگاه عقل و دل .
سامری: نام شخصی ست در رمان موسا ،که با ساختن گوساله ای گروهی از بنی اسراییل را گمراه کرده بود.
عصا: عصای حضرت موسا که دریای نیل را می شکافت و چون اژدهایی می شد که عصاهای جادوگران را که به مار تبدیل شده بودند می بلعید.
ید بیضا: دست نورانی،دست حضرت موسا که از بغل بیرونش می آورد،می درخشید.

۸. گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود ه اسرار هویدا می‌کرد

معنی:پیر مغان گفت(روایت موسا و سامری- روایت بر دار کردن حلاج)حلاج را به این جرم خلیفه ی عباسی به دار کشید ،زیرا اسرار الهی را برای مردم فاش می ساخت.
•نکته
راهنمایی ها و هشدارهایی که پیرمغان به حافظ و دل (جام جم)به اسرار رسیده ی او می دهد.
۹. فیض روح القُدس ارباز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

معنی:اگر باز،سروش(جبراییل: فرشته ی وحی و رحمت الهی)یاری رسانی نماید و حامل پیام از سوی پروردگارباشد،دیگران(آنان که زمینه و استعداد دریافت پیام الهی را دارند)هم می توانند چون مسیح،کاری کنند که مرده زنده می کرد.

۱۰. گفتم این سلسله زلف بتان از پی چیست/ گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد.

معنی:به پیر مغان گفتم این چین و شکن و زنجیره ی گیسوان زیبا رویان، به دنبال و پی چه چیزی هستند؟ ، گفت: به دنبال دل دیوانه و شیدای حافظ اند تا به زنجیر گیسوان خود،آنرا دربند کشند.

● رامین یوسفی

معنی دل سودایی سعدی رامین یوسفی

سعدی،دل سودایی،صفحه۷۸
قالب غزل
۱. وقتی دل سَودایی می‌رفت به بستان‌ها/ بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها.
معنی: وقتی دل سودا زده‌ام به گشت و گذار اغ و بستان می‌رفت، بوی خوش گل‌ها و گیاهان مرا از خود بی خود می‌کرد.
دل سودایی: دل عاشق پیشه
تناسب: بستان، گل ریحان، استعاره مکنیه( تشخیص): دل سودازده.

۲. گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل/ با یاد تو افتادم،از یاد برفت آنها.
معنی: گاهی بلبل فریاد و فغان به راه می‌انداخت و زمانی گل از شوق نغمه‌های بلبل جامه می‌درید و من به یاد تو افتادم و همه ی آنها از خاطرم محو شد.
•نکته

نعره :فریاد/ با در اینجا به معنی "به" است./کنایه: جامه دریدن گل (شکفتن گل) با این کنایه سعدی می‌خواهد اشتیاق گل را هم بیان کند. تناسب: بلبل، گل.
۳.ای مِهر تو در دل‌ها، ِوای مُهر تو بر لب‌ها/ وِای شور تو در سَرها، وِای سِرّ تو در جان‌ها.
معنی: ای کسی که دل‌های عاشقان سرشار از محبت توست و بر لب‌های آنان مُهر سکوت نهاده‌ای، ای کسی که در سر عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشان جای دارد،
•کنایه: مُهر بر لب بودن( خاموش و بی‌سخن بودن)
جناس: مِهر- مُهر/سَر - سِر
تناسب: دل، لب،سر،جان.
۴. تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم/ بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها.
معنی: از زمانی که با تو پیمان بستم، پیمان خویش را با همه شکسته‌ام؛ زیرا بعد از عهد بستن با تو، شکستن تمام پیمان‌ها جایز است و به آنها نیازی نیست.
۵. تا خار غم عشقت آویخته در دامن/ کوتاه نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

معنی: از زمانی که غم عشقت چنان خاری از دامنم آویخته و مرا پایبند ساخته است، رفتن به گلستان را کوتاه نظری می‌دانم؛ یعنی خار غم عشقت بر گلستان‌ها ترجیح دارد.
•تشبیه:غم به خار(اضافه تشبیهی).

۶. آن را که چنین دردی از پای در اندازد/ باید که فرو شُوید دست از همه درمان‌ها
معنی: کسی که درد عشق او را از پای دراندازد و درمانده سازد، باید تمام درمان‌ها را رها کند؛ یعنی درد عشق درمان ندارد.
•نکته
کنایه :از پای در انداختن( نابود و درمانده شدن). / دست شستن از چیزی( رها کردن و دست برداشتن از چیزی)/ تضاد:درد،درمان.
تناسب: پا،دست
جناس زاید:درد، در
۷. گر در طلبت رنجی ما را برسد،شاید/ چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان‌ها
معنی: سزاوار است که در راه رسیدن به تو رنج و سختی را تحمل کنیم؛ آنچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان کعبه است.
•نکته
شاید: از مصدر شایستن، شایسته و سزاوار است/حرم: گرداگرد خانه، در اینجا خانه کعبه مراد است.
۸. هر تیر که در کیش است، گر بر دل ریش آید/ ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان‌ها
معنی: هر تیری که در تیردان وجود دارد، اگر به دل مجروع اصابت کند و عاشق را از پای درآورد، ما نیز از جمله قربانی‌ها خواهیم بود.
•نکته
کیش: تیر دان/ریش: آزرده/قربان: مجازا قربانی.
ایهام تناسب: بین قربان در معنای غیر منظورش، یعنی کماندان با"تیر و کیش".
۹.هر کُاو نظری دارد با یار کمان ابرو/ باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
معنی: هر کس که به یار کمان ابرو توجهی داشته باشد، باید در مقابل تیرهایی که از کمان ابروی او پرتاب می‌شود، همانند سپری بایستد و جانفشانی کند.
۱۰. گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش/ می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها.
معنی: مرا گویند ای سعدی، این همه از عشق او سخن مگو؛ نه تنها من می‌گویم، بلکه بعد از من هم در تمام روزگاران از عشق او سخن خواهم گفت.


کتابوام: دکتر محمدرضا برزگر خالقی- دکتر تورج عقدایی

عُرس مولانا دکتر رامین یوسفی دکترای زبان و ادبیات


عُرس مولانا و اتیمولوژی واژه عروس و چند واژه دیگر

رامین یوسفی

دکترای زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد،واحد علوم و تحقیقات تهران

www.ryparsomash147@gmil.com

دومین همایش بین المللی زبانشناسی و علوم انسانی

ناپل-ایتالیا،تیرماه1404

کدمقاله:309693

نحوه ارائه:غیرحضوری- پوستر






چکیده

عُرس جشنی است که صوفیان و عارفان به رقص و پایکوبی بر مزار یاران و بزرگان خود انجام می دهند،مولوی و مولویه نیز چنین می کردند.این پایکوبی و فیگورهای مذهبی،در دل خود نوعی زیرکی ذهنی و اعتراض را به همراه داشته اند،اعتراض به خشک مذهبانی که خود را مجریان ادیان معرفی می نمودند.عروسیِ عارف و صوفی، شدت شوق برای وصال به معشوق و رسیدن به سرچشمه و منبع نوراست؛عُرس،واژه ای ایرانی و از خانواده هند و اروپایی می باشد،در اساطیر یونان اِروس فرزند آفرودیت،ایزدعشق و پیوند است.این کلمه در زبان و سایر گویش ها ی ایرانی با تغییرات و فرایندهای واجی همراه بوده و گاه واج یا واکه ای از این واژه دچار کاهش یا همگون سازی شده و ،واژه ای بیگانه می نموده،ورود این کلمه در زبان عربی،احتمالاً همراه با فروپاشی دولت ساسانی و استقرار نظام دیوانی و کتابت در سرزمین های عربی،بایدبوده باشد.در این مقاله،علاوه بر آیین عُرس، واژه عُرس(عروس) و چند واژه دیگر در خانواده زبان های هندواروپایی و زبان های ایرانی باستان ،پارسی میانه ، فارسی دری و نوین،پیگیری و تطبیق داده شده است،واژه های اُروس،روز،اروتیک و کاربرد آن در اساطیر، روانشناسی ، ادبیات و سایر رشته ها با تغییرات،بررسی و فرایند آنان در زبان ها و گویش ها را هویدا نموده،و پس از آن، به حضور این واژه(عُرس-آروسی) و واژگان ،تِکه، تُرنه،ترانه و چند واژه دیگر درزبان بختیاری پرداخته شده است.زبان بختیاری به عنوان بانکی از واژگان هخامنشی،یونانی،پهلوی ساسانی و اشکانی تا فارسی دری و نوین،بدلیل موقعیتی«مرکز زبانی»،توانسته،انبوهی از واژگان و آیین های باستانی را در خود نگهداری نماید که در زبان شناسی،گنجی شایگان است.زبانی پیش از وجود حکومت های پارس و ماد(پارسوماش).پژوهنده به روش علمی-پژوهشی واژه عُرس را ریشه یابی نموده و با تطبیق آن در زبان های باستان و گویش های ایرانی،در اختیار پژوهشگران قرار داده است.



واژگان کلیدی

عُرس،اروس،تِکّه،بِرِچِنیدن،تُرانه











مقدمه

دراین مقاله آیین عُرس نزد صوفیان مورد بررسی قرار گرفته، نیز واژة عروس،اروس،آروس،اور، اروتیک در زبان ها و گویش های آریایی ریشه یابی شده است.دلیل این بررسی، تغییر شکل دادن واژه عروس درعربی و نسبت دادنش به آن زبان بوده،ابتدا به آیین عُرس نزد مولانا و سایر مکاتب و نهضت های صوفیانه پرداخته شده،و اینکه اصرار و تأکید صوفی و عارف ایرانی، بر اجرای برخی آیین ها بی سبب نبوده،پس از آن واژه عروس و چند واژه دیگر ریشه یابی شده است.آیین ها درصورتبندی و دل خود، هویت های فرهنگی، اعتراض به برخی عادات اجتماعی و مبارزات بینشی در ابعاد و ساحت های مختلف را دارند.اگر به صورت ریشه ای و خطی ، نهضت های عظیم صوفیه را که رندی ها و تظاهر در رفتارهای خود داشته اند، بررسی نماییم ، متوجه اعتلا بخشی به آیین ها و مبارزات فکری شان می شویم.از پوشاک تا ابزارهای نمادینی که با خود حمل می کردند،نوع بیان سوررئالیستی شان،تا پناه بردن به تشبیه و تمثیل،استعاره،قدرت حروف، و دیگر موارد،همه جدل هایی بودندتاآیین ها،هویت و فرهنگ خود را پاسداری نمایند.حلاجیه،سهروردیه،بکتاشیه و نفوذشان تا ماوراء النهر،نقشبندیه علیه بکتاشیه،جدال ها و جدل های اشاعره و معتزلی ها، قلندریه،مشعشعیه،و جنبش فکری – تروریستیِ حسن صباح...نکته های فراوانی را در خود به لحاظ معنوی حمل می نمایند که تا زیست و زندگی شان مطالعه نشوند،نمی توان با خواندن شعرها و نثرهایشان،کارهای سترگ شان را شناخت.جامعه شناسی صوفیانه نیاز به پژوهش بیشتری دارد،نسبت دادن آن به اهل صوف و صفه، تا دوستدار سوف؟نگاه عمیق تری را می طلبد.شاید ظریفی بگوید از دیدگاه شکلوفسکی و فرمالیست ها،نیازی به بررسی زندگینامه صوفیان و عارفان نباشد؟درپاسخ باید گفت بیشتر مبارزة صوفیان و عارفان ایرانی، سوای آثارشان،در رفتارهای اجتماعی، نمادشناسیِ پوشاک و آیین هایشان نهفته است،و پرداختن صرف به آثار،نگاه جامع ای به ما نخواهد داد؛خان که بوده؟ خانگاه ها چه نقشی در انتشار اخلاق و اطلاعات داشته اند؟مشایخ رباط ها(شیخ رباط- شیخ راه پاد)، میان دولت ها و مردم چه نقشی بر وقایع پس از اسلام ایفا نمودند و چگونه نبض اطلاعات را در دستان خود داشتند؟چرا بحث نور نزد صوفیان و عارفان ایرانی تا فیلسوفان یونانی این همه پر رنگ است؟ «محور فلسفة رابرت گروس تست اعتقاد به نور است،که در اندیشة آگوستینی بسیار عزیز است.گروس تست در رسالة دربارة نور خاطر نشان می سازد که نخستین صورت جسمانی،که برخی او را جسمانیت می نامند،به نظر او نور است»(کاپلستون،1391).دیگر موضوعات و مسائل پیرامون عرفان و تصوف می توانند،راه گشای بجویشگری(پژوهشگری)ما باشند.اهمیت موضوع در همین رفتارها و کنش ها نهفته است،و این پیشینه ها توانش ما را در یافتن بسیاری از مسائل،چراغ راه خواهند بود.مطالعه در مورد عُرس و ریشه یابی آن در آیین های صوفیان و عارفان ایرانی، و تطبیق سازی آن با واژگان هند و اروپایی، از جمله اهداف این پژوهش بوده است. خواننده با مطالعه این مقاله در می یابد که چگونه با خوانش یک آیین می توان واژه و واژگانی را یافت که تباری ایرانی دارند،نیز راه یابیِ واژة اَروس، در حوزه های ادبی،اساطیری،روانشناسی،زبانشناسی تا معماری و آواز و فیگورهای مذهبی – اجتماعی،چه مسیری را پیموده تا توانسته است با دگردیسی وانتشارخود،زندگی چندین باره ای را زیست نماید.هنوز بسیاری از واژگان در دل آیین ها و رسم ها در گوشه ای از روستا ها یا شهری دوره افتاده،یا زنده اند و یا آخرین نفس هایشان را می کشند، انقلاب مجازی و سوشیال مدیا،در حال بلعیدن بسیاری از واژگان و آیین ها ست و انسان معاصر چاره ای ندارد جز اینکه با مضامین تکنولوژی کنار بیاید و زبان تصویر را بپذیرد،انسان معاصر درحال هویت بخشی تصویریِ «منِ سینمایی »خویش است،تا با زبانی چند رسانه ای تولید محتوای موثر نموده و همپای با ابزارهای مدرن بتواند دانش خود را بروزرسانی نماید.روز و اَروس،عنصری از جهان نمایشی اند که خود بخشی از پلتفرم و سکوی بزرگتری به نام گیتی هستند،از منظر"برگسون"دنیا،ساخته شده است از تصاویر و حرکت؛ به این معنا که دنیای در حرکت همان"حرکت – تصویر" است که به سوی زمان – تصویر،میل می نماید.در جهانی از تصاویر، انسان در پیوند با حرکت و تصویر،مونتاژکار تصاویر متمایز خود می شود.«تصویر و حرکت، ریشه در ماده و نور دارد،تصویر حرکت است،درست همانطور که ماده نور است...به بیان دیگر چشم درون چیز هاست،در خودِ تصاویر روشن تاب»(دلوز،1401).به دلیل محدویت این مقاله ،در پژوهش های آتی شرح خواهم داد که چرا و چگونه آدمی از«هفت دختران»زردکوه بختیاری، با ستارة تیر ارتباط برقرار می نموده و زندگی خود را از کشت و کار تا کوچ و سایر موارد،با آستارگان هماهنگ می کرد؟سهیدsehīd،تموز،ایشتار،اینانا،چگونه در دو جغرافیای ایلام و میانرودان در هم تنیده شده اند و آیین هایی را پیش از پارس و ماش(پارسوماش،ماش:مش،مذ،مژ،ماذ،ماد)وپیش از ایران و ایرانشهر شکل داده اند که اکنون در لباسی دیگرگونه به حیاط چندگانه خود ادامه می دهند؟باید به آیین های اجتماعی دقت نمود که از چند لایه تشکیل شده اند و در دل خود چندصدایی و چند ساحتی را دارند،چون عروسی و به اَرش(گروتمان) پیوستن آدمی با پروردگارش.این مقاله از سه قسمت تشکیل شده است:الف.عُرس مولانا ب. زبان فارسی بختیاری و اتیمولوژی واژگان اَروس،اور،لود،ریشه تُرنه و ترانه پ. اتیمولوژی واژگان ملا،مولوی،تِکّه و ریشه شناسی واژگان بِرچ،برق و تطبیق آنان در زبان های سغدی،خوارزمی،ادبیات مانوی...در پایان از عزیزانم دکتر ژاله آموزگار و دکتر مهری باقری ،سپاسگزارم!



متن

از حال تا مقام،مزد سالکی است که سال ها رنج بر نفس خویش هموارنموده تا به عروج رسد در"شب تَعریس"با محبوب اش،چه یک نظرباشد و چه در آن جایِ امن و عیش،خلوت و مقام گیرد.تعریس،نتیجة پی نمودن مراحل و خوان هایی است که همه رنج بوده و اکنون رهرو،به لقاء و وصال یارِآرام جانش رسیده است.یک نگاه یا خلوتی خواستنی که صوفیِ صفه نشین با عروج به صفا و مهر یار دست یافته ،شب بخت یاری،و فیروز کامی،شبی که عاشق با طالع بلندِ وصال معشوق به رقص و سماع برمی خیزد.این دیدار و لقاء نهایت التذاذ معنوی سالک است که پروردگار نیز این لقاء و وصال را خوش می داردکه در حدیثی به این مهم اشاره نموده است.«لقاء،دیدار،برخورد، ملاقات.نزد صوفیه عبارت از ظهور معشوق است...اگر نقش رخت ظاهر نبودی در همه اشیاء/ مغان هرگز نکردندی پرستش لات و عزی را/ من احب لقاءالله احب الله لقائه و من کره لقاء الله کره لقائه...طمع دیدار دوست، صفت مردان است.باش تا فردا برمائده خلد نشیند،شراب وصل نوش کند،تُوبا ،و زلفی و حسنی بیند،به سماع و شراب و دیدار رسد»(سجادی،1393).به قول شیخ اشراق: وچون ریاضت بیشتر گردد،بروق بسیار تر آید تا بدان حد رسدکه مردم در هرچه نگرد بعضی از احوال آن عالم با یاد آرد، وناگاه این انوار خواطف مترادف شده، و باشد که در عقب این اعضا متزلزل گردد.رهروِ بَدوی و تازه راه، بادیدن تصاویری از آن عالم،سرمست از این دیدار و خوشی مینوی می گردد.اما عاشق واقعی تا نهایت قلة قاف ره پوید و خود را به «شب عُرس»رساند.عُرس یا عروسی ،برهنگی و یگانگی با معبودی ست که این امکان را می دهد تا عابد،جان خویش را در سراپردة سلطانی اش عریان سازد.که این "روز"برای رهپویان دیدارش"شب" عروسی باشد!زیرا که : اِرجِعی بشنود نورِ آفتاب/ سویِ اصل خویش باز آمد شتاب...که ارواح عارفان آفتاب ،به شوق و شتاب به اصل خویش باز می گردند تا در سورِنور سرمست گردند.مولانا در سور و عروسی فرزندان و یاران خویش نیز به وجد آمده و در بحرهای"رجز"، "هزج" و"مجتث" ز شوق، غزل ها سروده است، چون این"رجز" در عقد بهاء الدین با فاطمه خاتون که در مناقب العارفین،افلاکی ، فرموده ای از مولانا را پیش ازغزل چنین آورده است:«همچنان روزی درمیانِ اصحاب فرموذ، که چون فاطمه خاتون را،بهاء الدینِ ما عقدکردند،تمامت فرشتگان مقرب وحوران فرادیس اعلی شاذی ها می کردند و نَقّاره ها می زند و همگان سماع کنان به همدیگر تهنیتِ عروسی می دادند و همچنان در شب اولِ عروسی همین غزل را سرآغاز فرموذ که: باذا مبارک در جهان سور و عروسی‌های ما/ سور و عروسی را خذا بُبْرید بر بالای ما/زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر/ هر شب عروسی‌یی دگر از شاه خوش‌سیمای ما/ .../ بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می‌روی/ داماد خوبان می‌شوی ای خوب شهرآرای ما. وهمچنان در شبِ زفاف این غزل[مجتث] را فرموذ که: مبارکی که بوذ همة عروسی ها/درین عروسی ما باذ ای خذا تنها/.../مبارکی دگر کآن بگفت در نآیذ/ نثار شاذی اولاد شیخِ و مهترِ ما...»(افلاکی،1362).یا این غزل که به خاطر عروسی "هدیه خاتون"دختر" شیخ صلاح الدین"، در بحر هزج سروده است: مبارک باذ برما این عروسی/خجسته باذ ما را این عروسی/چو شیر و چون شکر باذا همیشه/چوصهبا و چو حلوا این عروسی/ هم از برگ و هم از میوه ممتع/ مثال نخل خرما این عروسی/چو حوران بهشتی باذ خندان/ ابد امروز و فردا این عروسی/ نشان رحمت و توقیع دولت/ هم این جا و هم آنجا این عروسی/ نکو نام و نکو رو و نکو فال/چو ماه و چرخ خضرا این عروسی/خمش کردم که در گفت نگنجذ/که بسرشت است جان با این عروسی»(همان کتاب).مولوی رقص کنان به این یقین رسیده است و آب حیات را نزد شاه دل خویش می داند که برق جبروت از عالم صدر برجان و روانش ببارید که در دنیای دنی به لطف حضرتش حجاب ها دریده شده و خجسته طالع گشته به شراب قدسی یاری که در راهش سختی ها کشیده واکنون وقت عشق و عروسی است: زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا/چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا/ از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم/ نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا/یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهانست/که اسباب شکر ریزمهیاست خدایا...(دیوان شمس،1388).در فرهنگ نمادهای اشعار مولوی،عروس به همراه نمونه شعرهایی، چنین نماد شناسی شده است:«مراد از عروس در آثار مولانا،معشوق حقیقی است.مولانا در وجه تسمیه«شب تعریس»،آن را شبی می داند که عاشقان با معشوقشان که همچون عروس است خلوت کرده اند:در شب تعریس پیش آن عروس/یافت جان پاک ایشان دست بوس/ عشق و جان هردو نهانند و ستیر/گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر(زمانی،1399).مولانا در تمثیل حال و مقام می گوید،حال مانند یک لحظه دیدار عروس است اما مقام خلوتی است که با عروس می شود.دیدار عروس می تواند نصیب عدة زیادی شود اما خلوت با عروس سهم داماد است:حال چون جلوه ست زآن زیبا عروس/ وین مقام آن خلوت آمد با عروس/ جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز/ وقت خلوت نیست جز شاه عزیز/ جلوه کرده عام و خاصان را عروس/ خلوت اندر شاه باشد با عروس/ هست بسیار اهل حال از صوفیان/ نادر است اهل مقام اندرمیان(همان کتاب).البته عروسان معانی را با جان عجب و فداکردن می توان دید،که از چشم سر، تا چشم جان ، پرده ها ست:یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن/دوچشم معنوی باید عروسان معانی را (دیوان شمس،1388). عروس مینو،نصیب و حریم محرم جان است: بس کن که عروس جان ز جلوه/ با نامحرم معذب آمد.«مولانا کشف حقایق قرانی را پرده برداشتن از روی عروسی زیبا می داند و روش پرده برداری را هم مشخص می نماید»(تاجدینی،1388).خدمت به قران از دور با رفتاری نیکو نیز شایسته باشد تا عروس معنا روی به وی نمایاند از طریق انبیا و اولیا،و مزور را تلاشی ست بیهوده بر پرده برداری به قصد دیدن شاهد، که قران بر مزور، صورتی زشت نمایدتا مبادا ره به اسرار برد و زین طریق تفاخر کند و تصاحب نماید «قران همچون عروسی است با آنکه چادر را کشی،او روی به تو ننماید،آنک آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن ترا رد کرد و با تو مَکر کرد و خود را به تو زشت نمود،یعنی من آن شاهد نیستم،او قادرست به هر صورت که خواهد بنمایداما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی بروی کشت او را آب دهی از دور خدمت های او کنی در آنچه رضای اوست کوشی بی آن که چادر او کشی به تو روی بنماید اهل حق را طلبی که فَدخُلِی فیِ عِبَادی وَادخُلِی جَّنتِی حق تعالی به هرکس سخن گوید هم چنان که پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کرده اند،ره به پادشاه ازو برند حق تعالی هم بندة را گزیده تا هرکه حق را طلب کند در او باشد و همه انبیاء برای این آمده اند که ره جز ایشان نیست»(مولوی،1381).حکیم سنایی،در"قصیدة سَرخسیه" سُراید:عروس حضرت قران،نقاب آنگه براندازد/که دارالمُلک ایمان را مُجرُد بیند از غوغا...عروس قران ، سورة "الرحمن"است،بسان ترجیع بندی با بندگردان پرسشیِ«فَبِأیِّ آلَاءِرَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ:پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟»؛پیامبر در حدیثی چنین می فرماید:هرچیزی را عروسی ست و عروس قران،سورة الرحمن است. براساس این آموزه ها و تعاریف مولوی در فیه مافیه، می توان از دویی و به یگانگی رسیدنِ حلاج با پروردگار را عُرس دانست«حلاج معتقد بود که "فنا" و "بقا"متعاقب یکدیگرند،به این ترتیب که:انسان می میرد،اما درخدا و ابدیت جریان می یابد...مرگ یک"شدن"و استحاله است،این عقیده -بعدها-درتفکر حلاج به صورت یک "دیالکتیک عینی"تحول و تکامل می یابد»(میرفطروس،1357).حلاج با اناالحق گفتن، عروس عرش گردید چون جملة یاران. در مرصادالعباد،فصل دوم،در معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه، نیز به عُرس صوفیان اشاره شده است:«و مرید صادق را سماع درین مقام حلال شود از چند وجه:یکی آنک چون نفس از صفات ذمیمه بمرد، عُرس او را سماع بایدکرد،از اینجاست که چون صوفیان را عزیزی وفات کند بعُرس او سماع کنند. دوم برای تهنیت دل که او را با معانی غیب ازدواجی پدیدآمده است ، و معاقده با صفات حمیده کرده. در اعلان نکاح سماع سنّت است که "اَعِلنوا النکاحَ ولو بضربِ دفّ ".[آشکار کنید ازدواج و عروسی،حتی به ضربه های پیاپی دف!]سیم چون نفس را دیدة حق بینی و گوش حق شنوی پدید آمد...و بدان وزن موزون مرغ روحانیت قصد مرکز اصلی و آشیان حقیقی کند...»(رازی،1389). روزبهان یکی از این یاران است که همین دیدگاه را با جمال پرستی در قرن های بعد ادامه می دهد«در میان موتیف های زبان عرفانیِ روزبهان،ما با "آینه"و"عروس"و"حجله"بیشتر سروکار داریم.حتی ازتأمل در عنوانِ تفسیر قرانِ او، که عرائس البیان است،این شیوة نگرش جمال پرستانة او را که اهلِ "شهود"است می توان دریافت»(شفیعی کدکنی،1392).در نظر روزبهان،عشق علاوه بر پیوند میان عاشق و معشوق،شامل عشق پدر و مادر و کودک نیز می شود.او در یکی از تجربیات صوفیانه اش خود را چون عروسی در حضور خدا می بیند.«من او را در میان سایبان ها و حجاب های فرو پوشیده از هر سودیدم.مجالس انس را در اندرون این سایبان ها مستور دیدم.بر هر فرشی نشستم،او به زیباترین کیفیتی خود را بر من عرضه کرد.او شراب انس بای من ریخت؛چنان بود که گویی در آن مکاشفه، مانند عروسی در حضور خداوند بودم»(ارنست،1377).او برای انس با خداوند از "استعارة عروس عرفانی" استفاده می کند.یکی از تجربیات روحانی اش را در کتاب کشف الاسرار، چنین توصیف می کند:«بر بسان عبودیت در طلب ظهور عروسان غیبی نشسته بودم(بند71).عنوان تفسیر عرفانی او بر قران،عرائس البیان،یادآور بُرقع برافکندن عروس به نگام وصال[عاشق] است و این در حکم الگوئی است برای ورود به حرمِ اسرار حقّ»(همان کتاب).روزبهان بَقلی،در عبهر العاشقین،کشف الاسرار و عرائس البیان،برای ورودیه و محرم با خدا گشتن،مکاشفات خودرا با تعابیر و استعارات«عروس عرفانی» به کار می برد.«عُرس از مشتقّات واژه عروسی است که در زبان فارسی به معنی ازدواج کردن استعمال می شود»(کیانی،1389). مهم ترین دلیل نگارش این مقاله، پاسخ به واژة عُرس است، واژگان"عُرس" و "عَروسی"،تغییر یافته دو واژة پارسی بوده و این واژگان فارسی ،فقط به دلیل ساختار صوتی مردم عرب ، چنین خوانده می شده اند،در دورانی که بیشتر کلمات در برابر امپراتوری عرب یا در حال تبدیل و دگردیسی بودند و یا نابودی .عُرس،مراسمی ست که در زمان درگذشت یا سالگرد یکی از صوفیان،به همراه دف و نی ، گرد مزار وی به پایکوبی گردند و ولیمه ای نیز در این مراسم به یاد آن صوفی یا عارف بدهند. در اسرار التوحید،چندمرتبه درمورد عُرس چنین آمده:«روزی شیخ بلحسن در میان سخن از شیخ بوسعید پرسیدکه" به ولایت شماعروسی بو؟"شیخ بوسعید گفت:"بو و در عروسی بسیار نظارگی بو که عروس نیکو تر بو ولکن در میان ایشان تخت و کلاه و جلوه یکی را بو"»(ابوالخیر،1402).نیز در مرگ شیخ بوسعید و مراسم عُرس او چنین آمده است:«...و روی به میهنه نهادم، رونجور و گریان از وفات شیخ...من در خدمت ایشان به سَرِ تربت شیخ آمدم...گفتم این از جهت اوام شیخ است. و هزار دینار که جهتِ عُرس شیخ داده بود تسلیم کردم و هزار دینار که مرا داده بود پیش خواجه بوطاهر بنهادم و گفتم: این از جهت من شیخ را عُرسی کنید. و خویشتن را هیچ بازنگرفتم و آن روز اوام بگزاردند وکار عُرس بساختند و دیگر روز از زر سلطان عُرسی بکردند نیکو و روز سدیگر از جهت من عُرسی شاهد بکردند و خرقة شیخ و خرقه های جمع – که موافقت کرده بودند- پاره کردند»(همان کتاب).ابن فُوَطی مورخ صوفی مسلک قرن هفتم ابیاتی در تعبیر عُرس دارد. در کتاب "تاریخ خانقاه در ایران"،اثر محسن کیانی، شرح مفصلی از مجلس عُرسی را که در کتاب "التصوف الاسلامی" آمده و امین الریحانی آنرا در کتاب"ملوک العرب" نقل و ترجمه کرده، آمده است.سهروردی فیلسوف بزرگی که از بانیان حکمت خسروانی است،او هم جان اشراقی خویش را در پرتو انوار شرق معانیِ باری تعالی زد و فدای یار نیکو منظر گشت تا عُرس و لقاء نیز شامل وی گردد.در نظر شیخ اشراق"نورالاانوار" عالی ترین و برترین مرتبة هستی است.سهروردی با آثار رمزی و تمثیلیِ خویش چون: هیاکل النور، الواح عمادی،لغت موران، آواز پرجبرئیل،عقل سرخ...می کوشد تا رهپویی و به اشراق و معراج یار رسیدن را بیاموزاند:«داستان عقل سرخ نیز از زبان پرندگان،معراج انسان از جهان جان را ترسیم می کند و با استفاده از اساطیر شاهنامه،سیر و سلوک معنوی آدمی را بازگو می کند»(عرب و محمدخانی،1386).در مکتب اشراق لقاالله و دیدار پروردگار همان آیین عروسی عارفان و صوفیان است.مولوی در دیوان شمس می سراید:« ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام/اوست پناه و پشت من،تکیه بر این جهان مکن.در این بیت به دل می گوید فقط با دیدن و لقاء الله است که دلم آرام می گیرد و تکیه براین جهان مجازی، بیهودگی ست. در دفتر دوم مثنوی می گوید:« قُوتِ اصلیِ بشر نورِ خداست / قوتِ حیوانی مر او را ناسزاست...شد غذای آفتاب از نورِ عرش/ مر حسود و دیو را از دودِ عرش... نورِ حق بر نورِ حس، راکب شود/ آنگهی جان،سویِ حق راغب شود: نور حق تعالی، یعنی نور معنوی حاکم بر چشم حسی می شود و آنگاه جان به سوی حق تعالی مایل می شود»(زمانی،1392).در کلِ اشعار و آثار عارفانه و صوفیانه ، میل به لقا الله و دیدار موج می زند، و نور را مظهر معنویت و منبع وی در عالم می دانند.در"لغت مورانِ"شیخ شهاب الدین سهروردی، گفتگویی میان هدهد و بومان ایجاد می شود،... «گفتند مگر دیوانه ای،در روز ظلمانی که آفتاب مظلم برآید کسی چون بیند؟گفت به عکس افتاده است.شما را همة انوار این جهان طفیل نور خُرشیدست،و همة روشنان اکتساب و اقتباس ضوء خود ازو گیرند،و عین الشمس از آن گفته اند که او را ینبوع نور است»(سهروردی،1382).ابوالحسن اشعری موسس مکتب اشعری معتقد است که خداوند با چشم سر قابل رویت است، اندیشه ها و عقاید وی بعدها توسط پیروانش گسترش یافت.اشاعره می گویند:در آخرت با چشم سر خدا را می توان رویت کرد،آنان از قران دلیل می آورند که:"وجوه یومئذ ناظره"،در این آیه «ناظر» مقصود از دیدن پروردگار باشد.عُرس و عروسی، جشنی ست که سالک در جهان ظلمانی،چرک و شوخ ها از دل می زداید تا آمادة یکانگی با نور اسپهبدی پروردگار گردد در عرش اعلی،این سور در عرش روی می دهد؛ نزد نورالاانواری که اَبرترین و شاهنشاه نورهاست،سبز و فور و دیگر رنگ ها جان از وی گیرند.اجرای عُرس در ایران ،ترکیه،عراق و هندوستان جریان داشته است.درفرهنگ فارسی،آمده:«عرس ors[ع.] 1-(اِمص.)عروسی،نکاح. 2-(اِ.)درهند به مراسمی اطلاق شودکه برای تجلیل عارفان و حکیمان بزرگ اسلامی بر پا کنند»(معین،1371).مولانا در شب یا روز رفتن با چین نوری جمع می گردد و غرق در لذات معنوی می شود و از مثنوی بسوی وحدانیت پر می گشاید تا به منبع خویش باز گردد،او از جهان سایه ها می رود تا به عُرس پروردگار،به معنی واقعی، برهنه ازخودی و خودیت ها گردد و ذره ای غلتان از اقیانوس درخشان در عرش شود.عُرس همان میل به مادر آسمانی است از جهانی خاکی، که دائم تمایل دارد بنده را در تاریکی نگاه دارد، اما ذرات جان از این کشش ناسوتی ،خویش را می گریزانندتا با اصالت نور درعالم لاهوت مایل گردند:این لوامع برای آن است تا همگان حتی ضعفا در این جشن باجوشش و فَور راه یابند.جشنی که روح، مولوی وار، رقص کنان، چون ذره ای می رود تا به لقاء و دیدار جانان برسد.«لقاء: دیدار، در فارسی توسعاً روی و چهره.ابن عربی درباره لقاء تفسیر خاصی دارد و دیدار را از جهت نوع آن فرق می نهد و می گوید:هرکه حق را از حق در حق بعین حق بیندیعنی که به حکم"لا یری الله الّا الله"آن بیننده عارف است که رائی و مرئی غیر حق را نمی بیند.یا آنکه هرکه حق را از نفس خود در نفس خود بعین بیند او عارف به نفس الامره است.زیرا که به موجب لاتدرکه الابصار(سوره6/103)بعین غیر رویت حق نمی تواند باشد(ابن عربی،1392).با چنین توصیف و تفسیرهایی ست که دیدار سالک،رهرو اشراقی با پروردگارش،به عُرس می انجامد،همان شب تعریس و عروسی ای که مولانا در پوست خویش نمی گنجید ومی سُراید: مبارک باد برما این عروسی/خجسته باد ما را این عروسی...درچنین عروجی ست که صوفی پی خجستة نیکو فال و خصال،به صفا و عروسی با جانان خویش در سراپرده ای شاهانه یکی می شوند.و درپاییز جان ها ست که مولوی به عُرس و جشن خویش را می آراید، در نیکوترین سلوک معنوی؛ 27 آذر را "شب عُرس"مولانا نام نهادند،و همه ساله این تاریخ را به یاد مولانا ،گرامی می دارند.«اما مسافری که در روزهای عُرس مولانا(اواخرپاییز)به قونیه می آید با آنکه خود را به نحوی مبهم در جو روحانی روزگاران آنها[سلجوقیان روم] احساس می کند به ندرت ممکن است بر قبر آنها بگذرد و از نشان خاک آنها دیدارکند... خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه، پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد...اما از وقتی این نفس کوتاه فانی به ابدیت متصل شد نفَس باقی و سرمدی که جان جانهاست همراه با صدای شعر او،و همراه با آهنگ نی جادویی او عالم را در هر نفس از عطر نفحه های حیات پر می کند و روح های مستعد را به افق های متعالی می کشد=پله پله تا ملاقات خدا_»(زرین کوب،1388).و این مشاهده جز با شهید شدن رخ ندهد، برتختگاه پادشاه نورها در "اَنَغرَ َاچنگه" یا همان روشنی و فروغ بی پایان،بهشت و سرای مینوی که بلندترین مرتبة پردیس است:« چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت/ برای عُرسش بر عرش خرقه کرد وطا»(خاقانی،1380).و این ظرایف و جدل ها و جدال ها ،تحزب و گروه ها،نکته های فراوانی را در خود دارند، از حروفیه و بکتاشیه،مولویه تا نقشبندیه،قلندریه...تا افرادعزلت نشین چون شیخِ برکه، تا خواجه احمد آتای سوی "حضرت ترکستان" ،که بعدها خواجه بهاءالدین نقشبند، در ماوراء النهر،طریق وی را گسترش داد و این سلسله آنچنان نفوذی یافت که با تسلط مغول،هندوستان را ضمیة مسلک خویش نمودندو سلاطین و مشایخ هند،خود را به نقشبندیه منسوب می کردند،چون نیک بنگریم،صوفی و عارف،سوای آنانکه کشته شدند و یا متهم، با دقت از دست شارع و فقیه،به روش های تمثیل و دیگر شیوه های نگارش،گریختند تا اندیشة خویش را منشتر نمایند،صوفیه و عارفان با بیانی سوررئال، چنان نمودند که خلیفه و سایر حکام را به چالش می کشاندند،رقص و سماع،عُرس و دیگر تعابیر و اصطلاحات،همگی مفری بودند تا این بزرگان، با تعابیر و تأویل خویش،جهان ها و برداشت های دیگری را به انسانِ در بند نشان دهند،اگرچه برخی از این احزاب و گروه ها در لباس صوفی و عارف، مزدوری حکومت های وقت را می نمودند؛باری ساحت های اندیشیایی را که بزرگان صوفیه و عرفان برای انسان استثمار زده آن قرن ها،مشخص می نمودند،همگی حکایت از روح بلند آنان دارند.از روم بزرگ تا روم کوچک،چین و ماوراء النهر،ایران و عراق و تمامی بلاد.«در آسیای صغیر،دو سلسلة مهم بیشتر شهرت یافته اند:مولویه و بکتاشیه.مولویه که درفرقة پوست نشینان و ارشادیه از آنها برخاسته اند،منسوبند به جلال الدین محمد بلخی رومی(672) معروف به مولوی و مولونای روم...مولویه در عهد دولت عثمانیها کسب نفوذ کردند،چنان که وقتی خلیفة تازه یی در عثمانی به سلطنت می نشست، شیخ مولویه شمشیر او را به کمرش می بست»(زرین کوب،1381).با جمهوری شدن ترکیه، مولویه ، نفوذ خود را از دست دادند، ترس از نفوذ معنوی دراویش و صوفیان چنان بود که ، تمامی حکومت ها از فاطمیون مصر و اَلموتیان ایران، در هراس بودند،جنبش حروفیه و نقطویه در حال گسترش مبانی فکری خود بود و مباحثی چون اهمیت و اسرار 28 یا 32 حرف؟ترورها روی می داد،ماجرای ترور شاهرخ، بدست احمد لرستانیِ حروفی،آغازی علیه حکومت تیموریان بود«پنج سال بعد حروفیان اصفهان نیز شوریدند و ماجرایی آفریدند»(آژند،1369).آثار حروفیه به آتش کشیده شد و حروفیه در لباس دیگری به بازآفرینی و بازسازی اندیشه خود پرداخت،ولی ترس حکومت ها از صوفیان و عارفان،و ترور و اعدام حلاج ها و سهروردی ها... به مرور این مسلک ها را تضعیف نمود، صوف پوشان حکومتی و مزدورانی که مامور بودند تا در لباس صوفیان درآیند، و تهمت هایی که به دستور حاکمان می زدند تا باور مردم را نسبت به این اندیشه ها تضعیف نمایند،این سلسله های طریقت را کمرنگ می نمودند تا نظرها به حکومت ها به عنوان جانشینان پروردگارمعطوف گردد.تظاهر به صوفیگری و عرفان و بعدها ،پر رنگ کردن عنصر جادو نیز چند عنصر دیگر،رفته رفته با ظهوردوران مدرنیسم و شبه مدرنیسم،لژهای فراماسونی و بسیاری از احزاب را ترغیب نمودتااین تفکر را برای استثمار طبقات تصاحب نمایند«استعمارغرب نیز به منظور پیشبرد هدف های سودجویانة خود پیوسته درپیِ آن بود یا طریقت های صوفی را با حیله و نیرنگ با خود همراه سازد یا –در صورت عدم توفیق- آنها را تضعیف یا سربه نیست کند»(سرّیه،1385).دوران اکتشاف نفت در خاورمیانه و فریب مردم بختیاری به نام مذهب و دین، توسط "مستر جیکاک" انگلیسی،از جمله شواهد این شبه عارفان ها و صوفیان نوظهوری ست که این بار با شعارهای تازه ای پوست اندازی کرده بودند.باری،کاوش در مکاتب و مسالک عارفان و صوفیان مردمی قرون گذشته نشان می دهد که مهم ترین خصلت شان،هم حسی با مردمان و قشرهای ضعیف بوده،آنان با ریاضت و دانش آموختن توانستنددنیای پست را برای اقشار جامعه،قابل تحمل نمایند و با رنگین کمانی از اندیشه،نور اسپهبدی را بر تاریکی های جهل بیفکنند.در چنین فضاهایی بود که در کنار اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه، رندی ها و زیرکی های عارف،توجیه ای تاریخی می یافت که چرا و برای چه موضوع یا ترس از مسئله ای بود که صوفی از شیوه تمثیل و تضمین،سعی می نمود تا راه به مردم نماید؟رمزی سخن گفتن حلاج و سهروردی،موسیقی متن های خواجه عبدالله انصاری...و عُرس صوفیان برای هم فکران و هم مسلکان خود، روان های زخمی آن سال ها را به وجد می آورد، رقص و سماع کیهانی سلسله مولویه، نشان از چرخش سیاراتی دارد تا نجواهای سماوی را از آن جهان که پادشاه خوبانش در عرش نشسته و خود ،نورالانوار است،به گوش مردم رسانند؛ و همین رقصش و چرخش هاست که ذرات را به منبع می رسانند و دوباره به دیگر سوی می جهانند.مولوی در اشعار خود بارها به رقص و موسیقی(موسیقی کیهانی:فیثاغورثیان،افلاتون)و نغمه های سیارات و آستارگان چون فلاسفه اشاره نموده است.



نهضت های فکری – فلسفی و پیشبرد زبان

تصوف و عرفان ایرانی،وقتی با مداقّه مطالعه شود،به عنصر مبارزاتی آن بیشتر پی خواهیم برد، فارغ از جماعت صوفی نما که داد بسیارانی را درآورده بودند: مِی خور که شیخ وحافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می کنند، در بسیاری از موضوعات این صوفیان و عارفان بودند که به لحاظ انسجام اجتماعی و به صورت تشکل، توانستند هم بار معنوی را بر دوش کشند و هم واژگان و ترکیبات را در حافظه تاریخی زنده نگه دارند.مراسم عُرس مولانا یکی از این ظرایفی ست که توسط مولویه انتشار یافت.اگرچه پیش از مولانا این مراسم میان صوفیان و عارفان برقرار بوده،نهضت های فکری فلسفی با گسترش اندیشه های خود از راه پندنامه ها،مقدس دانستن اعداد و حروف و گسترش تدریجی هندسه ،جبر و مثلثات و برداشت های کیهانی در معماری ها، ایجاد رمز و شبکه های رمزگانی، تا فیگورهای بدنی در آیین ها، و ایجاد نمادها در فضاهای دیکتاتور زده، و یا اختصارنمایی جهت انتقال اندیشه،توانستندبا اجرای های خود،بسیاری از واژگان را در جغرافیایی بی مرز گسترش دهند.هرجا آیینی اجرا می شد،واژه در دل این آیین ها به زندگی خود ادامه می داد ؛عُرس یکی از این واژگان است که ریشه ای آریایی دارد،این واژه در سرزمین های دیگر بنا به مختصات وساختارهای صوتیِ هر جغرافیا،شکلی متفاوت به خود گرفته است و هرگاه حکومتی مرزهای خود را گسترش می داد این واژه نیز چون سایر واژگان،با تلفظ و نوشتاری با مختصات صوتی- نوشتاریِ آن زبان، به حیات دوباره و چندبارة خود ادامه می داد.مثال:"تُره"وگیسوی بلند،که زنان آنرا به لحاظ بهداشت و تزیین می بافتند،هنگام باز شدن، حالت پیچ و تاب و مجعدی به موی می داد،از آنجایی که تصوف زبان وآیین های هنجارشکنانه ای دارد،بعدها این واژه در اندیشه فرقه ها و نهضت ها، به صورت نمادین کاربرد می یابد«حیدری ها معتقدبودند...طُره، موی تاب خورده، نماد مقاومت در برابر نفس [است]»(کارا مصطفی،1396).تُره یا تُرنا، که متناسب با نوشتار و نوع تلفظ عربی- اسلامی،"طُره" نوشته می شود، در شعر و نثرِ با شمایلی نوین به زندگی خود ادامه می دهد.واژه دیگر که از تُره به شکل جمع در ادبیات صوفیه و عارفان راه می یابد،"ترهات"است که در دو گروه له و علیه،با دو مفهوم مختلف استفاده می شود.مولوی در غزلیات شمس می سراید: آن طُره پرچین را چون باد بشوراند/صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش.اوچندین باراین واژه را به کار برده است..حافظ نیز در غزلی چنین می سراید:بلبل، ز شاخ سرو،به گلبانگ پهلوی/ می خواند دوش درس مقامات معنوی/...ساقی مگر وظیفة حافظ زیاده داد/کآشفته گشت،طُرة دستار مولوی.امیر خسرو دهلوی در"تشبیه ای بزرگنما"می سراید:چون طُره تو سلسله بر یاسمین نهد/خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد.صائب علیه جماعت تره و دستاری سروده است:واعظ نه تو را پایه گفتار بلند است/آواز تو از گنبد دستار بلند است.../از بی هنران شعله ادراک مجویید/ این طایفه را طره دستار بلند است.طعنه زدن صائب و هم اندیشانش به واعظان که"طایفه تره بلند دستار"ها می خواندشان،و گفتارشان را به تُرهات و سخنان بیهوده،تشبیه کرده است،چون پیچش آواز در گنبد و حالت پیچ و تابِ دستار دور گنبد(سر)،اشاره به واعظانی می نماید که به وقت وعظ و نیایش به تظاهر، دستار(مِیزَر در زبان بختیاری)ی که دور سرشان تابیده را، ازیک سو باز و به سمت شانه و سینه،تُره و رها می سازند.تُره باز نمودن از میزر و دستار چون دسته ای مو،به وقت نماز،به نوعی اظهارتخفیف است و ابراز کوچکی دربرابر پروردگار که چون خورشید(میثر-میزر-مهر)بزرگ و عالمتاب می درخشد.میزر نماد اشعه های خورشید است و نشانِ بندگی از نور دارد،در نقاشی ها و مینیاتورهای ایرانی،مانوی،مسیحی...به صورت هاله نورانی دور سر قدیسین کشیده می شود،بازنمودن و تُره سازی آن برشانه و سینه (چون طره های مو)نشان ازفروتنی دارد،و به معنای آن است که این میزر و دستاری را که دور سر پیچ داده ایم ،در برابر عظمت انوارحضرتش،شکسته است و هنوز رهپویان نور معرفت و کم سو و سواد می باشیم؛وباز نمودن دستار(طره نمودن و آشفته کردن آن) ابراز عَبد و بندگی در برابرجلال الهی است.تُرهات در ادبیات صوفیگری از حالات عالیه است:«ترهات اظهار صفات کمالیه را گویندازحالات و مقامات عِلیه.بیت:کمترین حیریت در محو صفات/بخش جان است و تَرک تُرهات»(برتلس،1387).شیخ محمود شبستری در بیتی،تُره را به جای یاوه و سخن بیهوده به کار برده است:رها کن تُرهات و شطح و طامات/خیال نور و اسباب کرامات(شبستری،1368).واژه ترانه از تُرنه گرفته شده است که در کتاب «پژوهشی در دی بنال های بختیاری»،آنرا ریشه یابی و شرح داده ام.واژه دیگر" تکّه"(تکیه)است که سرنوشتی چون «تُره»داشته:«مناوینو که او نیز حیدری ها را کالِندِر می نامد،جزئیات بیشتری به دست می دهد.به گفتة او بیشتراعضای این گروه،عزلت گزینان و مجردانی هستند که برای خود کلیساهای کوچکی دارند و نام آن را تِکِه گذاشته اند»(کارا مصطفی،1396).برخی این واژه را از تکیه عربی می داند اما با استفاده از ریشه یابی می توان یافت که واژه ای ست ایرانی و هنوز در زبان بختیاری زندگی می کند:دوکه-دوکت(اشاره به کتف و شانه)-تکه(تکیه).واج«د»و واج«ت»قابل تبدیل به یکدیگرند.تِکهTekke اشاره به دوشانه دارد و منظور جا و مکانی ست که بتوان دوکت و شانه را به آن زد،از نظر معنوی یعنی جایی که قابل تکیه و اعتمادباشدوآدمی به لحاظ دینی و مذهبی از شخص یا اشخاص صاحبِ تکه(تکیه)نکاتی می آموزد،منظور مکان های مذهبیِ جمع و جور(بعدها وسیع) می باشد که افراد به آنجا پناه می برند و تکیه می زنند و در آن تکیه گاه های معنوی افراد بزرگ تری را تکیة خود می دانند.تِکه ها(تکایا) بعدها جنبه رقابتی گرفته و با حمایت دولت ها هم به لحاظ گستره، و هم به لحاظ تعداد،بیشتر می شوند و با عنوان "تکیه دولت"خوانده می شوند.«نشانة دیگر، تکیه است که هم بر محل اجتماع درویشان اطلاق می شده و هم به محل اقامة عزای اما حسین(ع).»(ذکاوتی،1390).تِکه در زبان سامی، مُل و مولا(ملا، -مولوی-مُل+نا:شانه نهادن و تکیه معنوی زدن به کسی)از واژه "مُل"گرفته شده اند.در ادبیات مذهبی تشیع،حضرت علی را مولا می دانند.یعنی به لحاظ معنوی آنقدر محکم و استوار می باشدکه تکیه گاه است،و می توان شانه ها و مُل ها را به او زد، زیرا مَلک و شاهِ تکیه گاه است.در زبان آرامی نیز مُلکا، شاه معنا می دهد و به زبان عربی،این معنا ها را می دهد:شاه،فرشته،بزرگ، رئیس.در زبان برخی از مردمان زاگرس، به گنجشک، ملوچک می گویند،یعنی پرنده ای با بال های(مُل،کَت،شانه) کوچک؛نیز کاربرد مُلکا در هزوارش قابل تفکر است. قرض گیری و داد و دهش واژگانی در زبان به دلایل ارتباط رخ می دهد.یکی از ویژگی های زبان های زنده، وامگیری است.«قرض گیریِ زبانی به نحوی جدایی ناپذیر با تاریخ اجتماعی و سیاسی ِ یک جامعه زبانی پیوند دارد...قرض گیری واژگانی یا قرض گیری کل واژه ها (و نه اجزای آنها)معمول ترین نوع تبادل میان زبان هاست»(آرلاتو،1394).عارفان و صوفیان با تسلط بر زبان عربی،سعی نمودند که خود را به آن کانون های زبانی نزدیک سازند،در همین دوره است که واژه های بسیاری به آن سرزمین سرازیر می شوند و واژگان دچار فرایند های واجی می شوند؛«در همه زبان ها واج ها روی هم اثر می گذارند و در نتیجة آن،جایگزینی یک واج با واج دیگر،درج یک واج یا حذف یک واج خواهد بود»(بی جن خان،1394).یکی از دوره های مهم وام واژه ها در نثر و نظم زبان فارسی، قرن پنج و ششم هجری است.کتاب رساله قشیریه اثر ابوالقاسم قشیری از متون عرفانی و صوفیانه قرن پنج به زبان عربی،کتاب کشف المحجوب، از ابوالحسن علی بن عثمان هجویری غزنوی،به زبان فارسی و پس از این دونفر،سنایی غزنوی بود که عرفان و تصوف را در قصاید ومثنوی های خودوارد نمود،عطار و مولوی از او تأثیر پذیرفتند.این بزرگان، در واقع نهضت های فکری-عقیدتی را شکل می دادند.به واژه "توریست"بپردازیم که برخی آن را لاتینی و بعضی آنرا فرانسوی و انگلیسی می دانند، که برای مسافرت اشراف زادگان این کشور ها به دور دست ها به کار می رفته.بر اساس فرایند واجی، واج های "ر"، "ل"(ر⇆ل) همگونسازی می شوند،واژه "تور" و "دور" نیز باهمین فرایند دچارهمگونسازی(د⟷ر)شده اند. همخوان "رr"لرزشی (غلتان) است.«اندام های تولید کنندة این همخوان نوک زبان و لثة بالا هستند.بدین ترتیب که نوک زبان بر لثة بالا مماس می شود و بدین ترتیب یک مانع در راه عبور هوا به وجود می آید...لب ها در موقعیت آمادگی برای تولید آوای بعدی قرار می گیرند،در صورتی که به دنبال آن، واکه های/ oو/u باشند،لب ها به شکل گرد جلو آمده در می آیند...برای تولیدهمخوانl نوک زبان به لثة بالا می چسبد،و نیز دو طرف تیغة زبان به دیوارة دندان های پیشین بالامتصل می گردد...تولید iهمراه با لرزش تارهای صوتی است، وبنابراین همخوان مزبور واکدار محسوب می شود»(ثمره،1395). به واج ها و همخوان های /r|l|m|n/ و واژگان ساخته شده با این همخوان باید دقت داشت.تور به معنای دور و دراز است، تور در حالت جمع می شود:"توران"(دور،دورانی=تولانی)؛ واژة توریست به معنای گردشگر، یعنی کسی که از راه «دور»آمده است.گردشگر یا واژه توریست یک واژه پر کاربرد مدرن است، و معادل دقیقی در لاتین کلاسیک(زبان رومیان باستان)ندارد. اما معادل هایی را برای آن در معناهای امروزین به صورت ، سیرکننده،سیاح،آنکه به سفرهای تفریحی غریب و دور می رود ساخته اند.در یونانی touristas ،انگلیسیtouristو در عبریtiyir، واژه های یونانی،انگلیسی،عبری، تلفظ های دیگری از «تور»(با توجه به همخوان های یاد شده)می باشند.در هندسه و مسافت سنجی واژه طول نیز دچار همین فرایند شده (طول =دور)،یعنی واج های :"د،و،ر" با واج های"ط،و،ر"همگون و تبدیل شده اند.واژه تال در زبان بختیاری و چند گویش جنوبی دیگر یکی از مشتقات واژه "تور"است که بر اثر همین فرایند ، به شکل "طول" درآمده اما در زبان بختیاری و گویش های لریِ جنوبی ، همخوان های «r، ū،t» خود را به شکل«تال» حفظ کرده است ولی در نوشتار، «طول»جایگزین آن شده است،در پارسی هخامنشی واژه«دوُرَدَش»برای قید به معنای «دور»به کار می رود.امروز دیگر «طول» در نوشتار مدرسه ای توانسته جایگزین «تور،دور»شود.تال ، سرتال یا سرنخ،تار در سازها،تُر،تُره،تُرنه،تُرانه،حتی در پهلوی تئورنا، به معنای جوان شکل های دیگری از تُور، وتُرنه است.نمونه ای از ترانه های بختیاری که در وصف زنان و دختران زیبا رویِ تُرنه بافته،در «دی بنال»های بختیاری پژواک یافته ،چنین است: تُرنه هات، سیاه سیاه وَنده بُن نات/هروُلاتی که هِدی، ریمه کنم وات(تُرنه هایت سیاه سیاه ، بن نایت افتاده اند/هر ولایتی که هستی رویم را به سوی تو می کنم.واژه ترانگ و ترانه ریشه در «تُرنه» خوانی ها و (وصف طره های معشوق)دارد که در قرن های اولیه تا قرن ششم و قبل از کار بزرگ سنایی غزنوی که مباحث و اصطلاحات صوفیانه و عارفانه را وارد شعر فارسی نمود،«تُرنه»خوانی ها مربوط است به وصف موی زیبارویان،اما بعد از سنایی غزنوی و طره در شعر فارسی جنبه دینی و عرفانی به خود می گیرد،مانند اشعار عطار و مولانا ،حافظ ،سعدی،شیخ محمود شبستری...در زبان انگلیسی tallبه معنی قدبلند،مرتفع می باشد. برخی از گویشوران زبان مازندرانی و روستاها و بخش های جاده چالوس،عنکبوت را کارتُن- کارتونک می گویند،که در فرایند سختی، واج"ت" به واج"ک" تبدیل شده است؛کارتونک یعنی تارتونک(موجودی که «تو tū» یا خانه اش را با تار درست می کند).این همانندی ها و همگون سازی ها می تواند به دلیل حضور صوفیان و عارفان از مرز عربستان و عراق تا ایران ، ترکیه و ماورء النهر باشد، نیز می تواند به دلیل جنگ ها و استیلای یک حکومت بر سرزمینی دیگر و ایجاد مکتبخانه هایی با زبان چیره داشته، در این صورت دو جامعه زبانی بر زبانهای یکدیگر تأثیرمی گذارند،فارغ از واژگان جدید.«سابقة یک همانندیِ زبانی، در هر ناحیه ای با هر وسعتی، ممکن است به زمانی بازگردد که جامعة زبانی برای نخستین بار در آن ناحیه مستقر شده است.برای نمونه، کلمةhouse همراه با ورود زبان انگلیسی به انگلستان به هنگام فتح ساکسون ها،در آن سرزمین رواج یافت.کلمة مزبور در آن زمان به صورتِ [s:hu]بود، و در گویش های شمالی که هنوز به همین صورت بیان می شود، این صورتِ امروزی ممکن است تداومِ مستقیمِ صورتِ قدیم باشد»(بلومفیلد،1379).مرزهای همگویی فقط به ما می گویند جایی تغییری آوایی،یا تغییری قیاسی-معنایی، یا وام گیری ای فرهنگی صورت گرفته است، اما هیچ به ما نمی گوید که این تغییر دقیقاً کجا و کی رخ داده است.واژة عروس که در متون نثر با واژگان عُرس و عروسی به کار رفته، از جمله واژگانی است که از سمت ایران به سمت عراق و عربستان رفته و با فروپاشی حکومت ساسانیان،دیگر خط و نوشتار و واژگان بنا برضرورت به کشورهای عربی راه یافت و در همین دوره است که بسیاری از واژگان ایرانی را متناسب با ساختار صوتی خود،کتابت می نمایند،نیک می دانیم که قلمرو زبانی ایرانیان تا ماوراء النهر و استان سین کیانگ بوده و بنا بر قول ابن مقفع(روزبه دادویه) زبان های آرامی و خوزی نیز جز زبان های پارسی محسوب می شدند،مثال:اینکه واژه یلدا ایرانی ست یا سُریانی،باید گفت که سوریه در آن زمان جزئی از ایران بوده و به تحقیق و با اتیمولوژی دقیق مشخص می گردد که این واژه ریشه ایرانی داشته که در فرصتی مناسب به صورت علمی ادر اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.ابن مقفع که نوشته هایش اوضاع پایان دورة ساسانی را به خوبی نشان می دهد،چنین می گوید:«در ابتدا نام پارسی به همان معنی کلّی که به قلم نویسندگان مسلمان قرون نخستین جاری می شد، و حتّی در معنی عام تر به کار رفته است، زیرا این واژه نه تنها زبان های ایرانی،به معنی نوین این اصطلاح، بلکه زبان های گوناگون متداول در قلمرو شاهنشاهی ایران و از آن جمله آرامی و خوزی را نیز شامل می شود»(لازار،1393).پژوهش های دکتر آذرنوش در دو اثر ارزنده اش به نام ها ی "چالش میان فارسی و عربی" و"راه های نفوذ فارسی"در فرهنگ و زبان عرب، همراه با واژه های فارسی در شعر جاهلی، در تلفیق واژگان فارسی و عربی و تصاحب بسیاری از واژگان قلمرو زبان پارس و فارسی دری، و ثبت آنان به نام جغرافیای خود، می توانند به این نوشتار کمک شایانی نمایند.«در آثار کهن عربی، و گاه نیز فارسی، انبوهی جمله و واژه به زبان فارسی نقل شده است که به زمان‌ها و اشخاصی بسیار گوناگون منسوب اند: برخی از شهریاران ساسانی، حضرت پیامبر و برخی از صحابه او، امیران عرب و بسیار کسان دیگر عبارتی به زبان فارسی دری ادا کردند... ما برای آنکه روایات را به نوعی دسته‌بندی کنیم، همه را در ۵ مجموعه روایت ارائه می‌دهیم:۱. مجموعه مدارک و مستنداتی که بر رواج فارسی در شهرهای عرب نشین دلالت دارند،۲. جمله‌های فارسی ای که به دوران پیش از اسلام منصوبند،۳. جمله‌های فارسی ای که خاستگاهشان خارج ایران بوده است،4. جمله‌هایی که به امامان شیعه نسبت داده‌اند،۵. مجموعه جمله‌های فارسی ای که در درون مرزهای فرضی ایران ادا شده‌اند.از همان روزهایی که شهرهای پادگانی فاتحان مسلمان یعنی «امصار»( به خصوص بصره و کوفه) به زیستگاه‌های دائمی بدل می‌شدند و شکل و شمایل شهرهای واقعی به خود می‌گرفتند، ایرانیان به صورت دسته‌های نسبتاً بزرگ در آن حضور داشتند و با عربان همزیستی می‌کردند. علاوه بر گروه‌های نخستین که بیشتر سپاهیان ساسانی بوده و سپس اسلام آورده و به عرب‌ها پیوسته بودند، هر روز، به دنبال هر جنگ و پیروزی، دسته‌های دیگری از زنان و مردان و کودکان ایرانی به شهرهای عرب نشین انتقال می‌یافتند و به صورت برده و کنیز و یا مولا (ج: موالی)جذب جوامع عربی می‌شدند. بسیاری از این کسان از نوعی فرهنگ و هنر و دانش بهره‌مند بودند و به آسانی می‌توانستند نسبت به اربابانی که- به غیر از برخی مفاهیم اسلامی- فرهنگی جز فرهنگ بیابان نداشتند - ابراز شخصیت یا حتی برتری کنند. بسیاری از زنان به همسری مردان عرب درآمدند و فرزندان دورگه با هویت نیم ایرانی پدید آوردند؛ بسیاری از بردگان آزاد یا مولا شدند و در زمینه‌های دینی و حتی ادبی صاحب نام گشتند. از سوی دیگر، زبان فصیح عربی، در شهرها و دهکده‌ها، در برابر لهجه‌های گوناگونی واپس می‌نشست و کاربرد آن به ادب و دیوان‌های اداری و خطبه‌های رسمی و امور دینی منحصر می‌گشت و فضای زندگانی روزمره مردم را برای گویش‌های محلی خالی می‌کرد... تعدد گویش‌های گونه گونه عربی ز یک سو و کثرت ایرانیان که هنوز سنت‌های کهن خویش و خاطره شکست را از یاد نبرده بودند، به زبان فارسی اجازه داد آزادانه در سراسر عراق، به خصوص در بصره و کوفه و سپس بغداد رواج تام یابد و حتی در توده مردم عرب نژاد نیز اثر گذارد. فارسی شدن زبان توده عظیمی از مردم عراق یک فرضیه نیست، بلکه براسناد نسبتاً استواری تکیه دارد که بیشتر عبارتند از روایت‌های تاریخی و ادبی یا تعدادی شعر یا عبارت‌های فارسی. این مباحث، به خصوص از آن زمان که یوهان فوک کتاب العربیه خود را در سال ۱۹۵۰ تالیف کرد تا زمان حاضر، پیوسته مورد پژوهش قرار گرفته و به موضوعی تکراری بدل شده است. ما اینک برای گریز از تکرار، فهرستی از مهمترین این مستندات می‌آوریم و از هرگونه توضیح چشم می‌پوشیم:- فارسی گویی مردم کوفه هنگامی که امام علی فرا می‌رسید(دنباله گفتار).-هزاران تن از اسواران،ساکن عراق شدند(بلاذری،۲۷۹،فارسی،۴۱).-سکونت همه سپاهیان سیاه اسواری در بصره(بلاذری،۳۶۷،فارسی،۱۲۹).- سکونت ۴۰۰۰ تن از اسیران بخارا در بصره(نرشخی،۴۶).- در سپاه مختار همه به فارسی سخن می‌گفتند( دینوری ۳۰۲، فارسی، ۳۱۶).- عبیدالله زیاد که مادرش مرجانه ایرانی بود، لهجه فارسی داشت و در عربی دچار لغزش می‌شد(جاحظ، بیان، ۱۶۷/۲؛اغانی۲۸۴/۱۸).- ابن مفرق در پاسخ به بچه‌های بصره که فارسی سخن می‌گفتند، شعر فارسی سرود(اغانی،۲۶۴/۱۸)؛تاریخ سیستان،۹۶...).- چند تن از شاعران مشهور لهجه فارسی داشتند(زیاد اعجم،ابوالعطا سندی...).- فراوانی نام‌های ایرانی در عراق( فوک، ۸۴).-درسال۱۴۲، مردم کوفه به فارسی صحبت می‌کردند( اخبار دولت العباسیه ۳۷۴ ،۳۷۶).- فارسی گویی بسیاری از بزرگان دربار خلیفه( دنباله گفتار).- کلمه‌های فارسی بسیار در برخی از اشعار عربی (جاحظ، بیان، ۱۴۲/۱).- در شعر ابن ابی کریمه، همه قوافی کلمات فارسی است( همو، ۱۴۳/۱).-فارسیات ابونواس[ اهوازی] قطعاتی که در آن جمله‌های فارسی و عربی در هم آمیخته،ن.ک :دنباله گفتار).- در دیوان بسیاری از شاعران آغاز عصر عباسی،انبوه شگفتی کلمه فارسی به کار رفته( مثلاً:ابونواس: ۲۷۰کلمه،ن.ک.: آذر نوش،دبا، ذیل همین نام)،- گرفتن بعضی شغل‌های اداری در عراق، بدون دانستن فارسی ممکن نیست (جاحظ،بیان۹۵/۱) »(آذرنوش،1395).علاوه بر این مطالب،جملات و داستان هایی به زبان پهلوی و فارسی دری تا قرن سوم و ششم بر زبان مردم کوفه و بصره تا بغداد جاری بوده که ملک الشعرا بهار،مینوی،تفضلی،ادوارد براون و بسیاری از اساتید به آن اشاره داشته اند. تلفیق واژگان هخامنشی- یونانی- اشکانی- ساسانی- اَربی- دری- مانوی- سغدی-ختنی،تغییر خط و نوشتار و گفتار را می توان از لشکرکشی های اقوام مختلف به این جغرافیا دریافت؛برای همین است که واژگان را وقتی در زبان فارسی ریشه یابی می کنیم ،هنوز با علم ریشه شناختی، واج های تغییر یافته در ساختار واژگان کهن با تلفظ های گوناگون را می توان در اقوام مختلف یافت.« سه کتیبه کوتاه روی سنگ قبر در تنگ ازائو که دره دور افتاده‌ای در افغانستان است کشف شده که تاریخ ۱۰۶۴ سلوکی (۱۳۵ هجری) دارد و قدیمی‌ترین اثر زبان فارسی شمرده می‌شود. یک قطعه‌ از نامه‌ای نیز در "دندان اویلیق" واقع در خوتن از ترکستان چین به دست آمده که هنوز درست خوانده نشده است و تاریخ آن قرن دوم هجری است»( ناتل خانلری،1382).تسلط دولت های مختلف در جغرافیای تاریخی، این تلفظ را ایجاد نموده اند و همچنین مبلغان ادیان و مذاهب در دورة میانه، در بکارگیری واژگان ،متناسب با ساختار صوتی خود،تغییرات و فرایندهای واجی را بوجودآورده اند.«در دورةمیانه ایرانیان با تبتیان و چینیان و تخاریان و هندیان و ترکان در شرق؛ با آرامیان و عربان و لاتینیان و مصریان در غرب؛ با ارمنیان در شمال و با یونانیان در همة سرزمین هایی،که ایرانیان در آنها ساکن بودند،در تماس بودند»(ابوالقاسمی،1390).این تماس ها تغییراتی را در ساختار واژگان به همراه داشته است.یکی از زبان هایی که به لحاظ جغرافیای خاص،بسیاری از واژگان باستان تا میانه و فارسی دری را در خود نگه داشته زبان بختیاری است.زبان بختیاری یک از گویش های جنوبیِ زبان پهلوی ساسانی است،اگرچه هم به لحاظ ساختار واژگان و هم به لحاظ نحوی،بسیار به زبان هخامنشی نزدیک است، نیز برخی از واژگان ایلامی،که زبانی تک تباری است را در زبان مردم بختیار می توان یافت،برخی از این واژگان را در همایش های بین المللی (اتیمولوژی فعل اَدم در کتیبه های هخامنشی-مزدا-و...) ارائه داده ام و در آینده نیز چند واژه ایلامی – هخامنشی را در قالب مقالات علمی- پژوهشی ارائه خواهم نمود.زبان بختیاری بانکی از واژگان، زبان های باستانی است که به لحاظ ریشه شناسی نیازمند و تا آسیب ندیده است، موسسات و پژوهشگاه های زبان شناسی نگاه علمی و ویژه ای به آن داشته باشند.واژگان، اوستایی،یونانی، هندی،عبری، عربی،تا بابلی ،اَکدی و آشوری و بسیاری از واژگانِ دو سرزمین ایلام و میانرودان به دلیل کهنسال بودن این قوم، در میان این مردم حفظ شده است.نام فرشتگان ،اسرافیل،جبراییل...نام آستارگان ، برخی آیین های مشترک مردمان ایلام و میانرودان(تموزی – نوروز- ستاره ایشتار)، با اندک تغییراتی در ساختار واژه ، در جغرافیای بختیاری قابل شناسایی ست.یکی از این واژگان واژه تاریخ است،که در نقش برجسته های هخامنشی در حال دیدن انتقال حلقه(حلقه قدرت- دوره قدرت)از حکومتی به حکومت دیگر هستیم.واژه دُور،دُوریک(دَورَه-دورک- دایره کوچک)که بسیاری آن را عربی می دانند،با توجه به واژگان این واژه«دوریگ - دورک»(محدوده زمانی دایره شکل با توجه به گردش زمین و سیارات)است که دربختیاری گویند:او کهنه خیز دور به دستسِ ؛معنی آن می شود:آن کهن خیز(آن آدم کهنسال- باتجربه:سپهدار لشکر کهنساله باد...فردوسی) دُور را در دست داردکه به لحاظ استعاری،دور، دایره(داواره-دایره قدرت- قلمرو) است.و خدا هم در به شکل تاج سر و نیز قدرتی آسمانی و بالای سرِ فردی که از آن سخن می گویند باشد.(تشبیه- کنایه-استعاره از خوش بخت و بخت یار است). زبان های لری، نگاه های مبسوطی را می طلبد. لریLori یکی از زبان های ایرانی شاخة جنوب غربی است.لری در قسمت هایی از استان همدان(از نهاوند به سمت جنوب)،استان های لرستان،خوزستان،چهار محال بختیاری، کهگیلویه و بویر احمد و استان فارس تکلم می گردد.گروه لری به دو دستة متمایز لری جنوبی(لر بزرگ) و لری شمالی(لر کوچک) تقسیم می شوند.گونة های لری جنوبی عبارتند از:بختیاری،گروه ممسنی بویر احمدی، سایر گونة های بویر احمدی،و کهگیلویه؛گونه ای از لری که در خوزستان در رامهرمز و مسجدسلیمان[تا بنادر جنوبی در خلیج فارس: بوشهر، بندر عباس،کیش، قشم،ماهشهر،دیلم،گناوه،هندیجان، اهواز،آبادان،گتوند،عقیلی،لالی،هفتکل،شوش،هفت تپه،اندیکا،ایذه،باغملک،آغاجاری،نفت سپید،بهبهان...]تکلم می شوند،ازجمله گونه های لری جنوبی اند که خویشاوندی [دوری؟] با دزفولی و شوشتری دارند.گونه های لری شمالی شامل گیونی،خرم آبادی، چگنی،و بالا گریوه ای ،می شود.مرز جغرافیایی که لری شمالی و جنوبی را از هم جدا می کند،رودخانه دز است(نغزگوی کهن،1393.ص.302). دزفولی و شوشتری اتفاقاً از خویشاوندان نزدیک زبان بختیاری اند. زبان فارسی امروز،هم به لحاظ نحوی و هم به لحاظ ساختار و آواهای واژگانی(با سابقه زبان های باستانی و میانه)تا حد زیادی ریشه در "زبان فارسیِ بختیاری" دارد.در رده شناسی زبان های ایرانی آمده است«گروه زبان های غربی جنوبی،زبان های زیر قرار دارند: فارسی(ایران)،دری(افغانستان)،تاجیکی(تاجیکستان)،لُری(ایران)،بختیاری(ایران)،لارستانی(ایران)،دلواری(ایران)،دوانی(ایران)کُمزاری(عمان،امارات متحدة عربی)،لارکی(ایران،جزیره لارک در تنگه هرمز)،تات(قفقاز)(دبیرمقدم،1393).این کتاب با تمام زحمتی که داشته خالی از اشتباه نیست؛چرا که کارهایی چنین بزرگ،کار یک موسسه وپژوهشگاه زبانی است نه کار یک نفرعاشق زبان.عنوان فارسیِ بختیاری به منظور مرکزیت زبان های هخامنشی-ساسانی- اشکانی،(تا واژگان برجای مانده از سلوکیان،با ریشه هندو اروپایی) و فارسی دری در نظر گرفته شده است،همانطوریکه بسیاری از واژگان اوستایی را بایستی در بلخ یافت،که مرکز گرایش به دین زرتشت بوده است.اگرچه حضور اتحادجماهیر شوری-امریکا –سوشیال مدیا و پلتفرم های مجازی،زبان های افغانستانی را تحت تاثیر قرار داده است، اما یک ریشه یاب می تواند با تلاش بسیاری ،به صورت علمی و پژوهشی بسیاری از واژگان یک زبان را بیابد. بسیاری از زبان شناسان در تعریف زبان و گویش دچار اختلاف اند،و به زبان ساده می توان گفت،گویش و لهجه در ساحت های گفتاری یک زبان اتفاق می افتد.«زبان بختیاری از گویش های پارسی ست،گویش های پارسی،که غالباً به لُری خوانده می شوند،مانند:کهگیلویه ای و بویر احمدی ،ممسنی ای ، بختیاری و لری(شمالی)»(اشمیت،1383).اُرانسکی دربارة لهجة قبایل لر بختیاری می نویسد« قبایل لر بختیاری که در مغرب و جنوب غربی ایران ساکن اند نیز به لهجه های ایرانی ویژه ای سخن می گویند(اُرانسکی،1383).لهجه شاخه های یک زبان اند که در تلفظ و تکیه و کشش آوایی با دیگر لهجه ها تشخیص داده می شوند.تعریف لهجه در دو متن متفاوت چنین آمده است:«لهجه،گونه ای زبانی ست که با دیگر گونه ها به لحاظ آوایی تفاوت داشته باشد»(مدرسی قوامی،1394).اما در کتاب گویش شناسی،لهجه چنین تعریفی دارد:«گونه ای از زبان که تنها در تلفظ کلمات،تکیه یا آهنگ با گونه های دیگر تفاوت دارد،لهجه گویند»(شیری،1386). در همین کتاب "گونه زبانی" و "گونه گویش"ابهام انگیز و دشوار تشخیص داده شده است.«اما برخورد علمی و تخصصی با این اصطلاحات(گویش،زبان) به تعریف های علمی از هر کدام و مشخص شدن مرز میان میان آن ها نیاز دارد،ترادگیل اضافه می کند،هیچ یک از دو لفظ گویش و زبان بیانگر مفهوم معین یا دقیقی نیست»(همان کتاب).پژوهش های زیادی امروزه در مکاتب زبان شناسی صورت گرفته.در قرن بیستم بزرگانی چون سوسور و چامسکی، میان زبان و گفتار تمایز قائل شده اند، می توان چنین گفت:شکل گفتاری زبان را گویش و برابر با گفتار«به تعبیر سوسورParol و به تعبیر چامسکیperformance (نحوه استفاده از زبان،شرایط محیطی،جغرافیایی،خستگی ، اضطراب ،استرس،در توانش زبانی اثر دارد... استفاده زبان در موقعیت های مختلف )بدانیم.واژه عروس در اشعار فارسی و خانواده «زبان های هندواروپایی»انعکاس یافته است که ما را به معنای روز و روشنایی و سپیده سوق می دهد،این واژه در زبان عربی به صورت های عروس ،عُرس ,عَرش وچند واژه دیگر راه یافته است.واژه های اور،آلوس(خدا.بخت.وقت و زمان سپید چون روز وروشنایی).در اساطیر یونانی اَروس، رشته هندو آریایی دارند.در زبان فارسیِ بختیاری به عروس،آروس گویند.اشاره است به سپید بخت شدن،به وقت و به بخت و ساعت شخص.برج که در جای خود بررسی خواهد شد به معنای درخشندگی از بلندا و منطقه بروج اشاره است به درخشش ستارگان و اشیا نورانی که شکل خاصی را تداعی می کنند، برج سازی ها برداشتی است از بروج .(بورژوا).در فرهنگ اساطیر یونانی،اروس خدای گِرد آورنده و نیروی جاذبه ای است پیوند و زندگی می دهد.واژه اروس در پیوند با ازدواج و روز و روشنایی است« ÉROSاین ایزد یونانی یکی از نیروهای نخستین است که پیش از زایش فناپذیران و پیدایش آدمی برجهان تسلط داشت.توان او نه تنها بر مردم،بلکه بر گیاهان،کانی ها،مایعات،سیالات و خلاصه، هرچه که هست،جاری است.اِروس گِرد هم می آورد،در هم می آمیزد و پیوند می دهد.او نیروی جاذبه است که هرچیز را به پیوند باهم و از این رهگذر به خلق زندگی برمی انگیزد.اِروس فرزند آفرودیت،ایزدبانوی عشق،جذابیت و لطافت را از او به ارث برده است»(اسمیت،1389).اُرگ (رُگ، اِرک،رُک،روت،اروت،اُورت،اروتیک) و ارگاسم ، برگرفته از نور و هیجانات نوری است از واژه روچ به معنی روشنایی گرفته شده است(گرچه در یونانی این دو واژه از می جدا می باشند).جمله معروفی است که به آنتونن آرتو،نمایشنامه نویس فرانسوی نسبت می دهند:«مرگ،بزرگ ترین ارگاسم است»؛او یا هرآنکه این جمله را گفته، مرگ را میدان شکست نمی داند بلکه مرگ را خلسه ای دائمی می داند،نوعی نگاه عارفانه خودمانی به فنا فی الله شدن و خالی شدن از خود و خودیت ها،که بارها این جمله را در شمایلی دیگر از متون عارفان و صوفیان خوانده ایم .در اندیشه حلاج،سهروردی و عین القضات همدانی...عارف از مرگ نمی هراسد.مولوی هم نگاه لذت جویانه ای به مرگ دارد:مرگ اگر مرد است گو نزد من آی/تا در آغوشش بگیرم تنگِ تنگ. پارادکس نورسیاه عین القضات، به نوعی تهی شدن ازخود و سرشار شدن از ضیا الهی ست!ماه با تمام سیاهی اش،نور از خورشید می گیرد و مستغرق التذاذ روشنایی می گردد:«خدّ و خال این شاهد نشنیدی.زلف و چشم و ابروی این شاهد دانی که کدامست؟دریغا مگر که نورسیه برتو،بالای عرش عرضه نکرده اند؟!»(عین القضات،1373).اروس و عشق در ادبیات زرتشتی تا پهلوی و خسروانی ها ،و متون عرفانی و صوفیانه، پروردگار است،که روز و روشنایی و درخشش را در خود دارد.همان سیمرغ(شاهین مرغ:پادشاه مرغان ،به لحاظ ریشه واژه و در داستان های تمثیلی، چون زبان مرغان عطار به لحاظ معنا).در عرفان سهروردی،نورالانوار(نورنورها) که در شدت کمال و نوریت لایتناهی، و محاط نشونده است،همان خداوند است که انوار اشراقی اش با شَرقیدن (شِرقنیدن)بر تمامی موجودات کیهان می تابد.در فرهنگ عربی واژه عروس به این صورت آمده است:«عَرُوس[اسم]:عروس و داماد؛جمع:عَرائِس،به زن عَرُوسه هم گویند./هم عُرس و هنَّ عَرَائِس:آنها تازه داماد یا تازه عروس هستند,»(قیم،1393). Ūr.vo.patīاور و پتی(لخت و برهنه)بی لباس در عربی چنین معنی شده است: عُریان[عری-اسم]:برهنه،لخت؛(همان کتاب). عروس(اَروس)،اُور(عریان-حور؟) اشاره به "روز"بخت آدمی(یان)دارد و ستاره بخت شان که در ساعت درخشش و روز است.به لحاظ نماد شناسی پوشاک برای همین است که لباس عروس را سپید برمی گزینند.عریان در همین فرهنگ،لخت،برهنه، معنا شده است، که در فارسیِ بختیاری همان معنیِ ریت(روت،درخشنده)لیت و لخت و برهنه به لحاظ درخشندگی است.واژگان:اَلوس(اسپید،سپید)،عروس،اَروس،اُور،اُروچ،روچ ،بِرچ، برق و مشتقات این واژگان،در پیوند و ارتباط هم اند.bright:روشن،درخشان،تابان،براق،تابناک،در انگلیسی به لحاظ ساختمان واژگانی و ساختمان آوایی از ستاک و ریشواژة فارسیِ برق(بِرچ)،یا مصدرِ برَقیدن(وَرچیدن[برقیدن] – وَرگِنیدن) می باشد،که دچار تحول واژگانی شده است.در روایات چینی برق زدن و روشنایی،واژه روشنایی را در سغدی ،پارتی و چند زبان دیگر پی می گیریم؛پارتی،در معنای برق زدن و روشن آمده است.« پارتی rōšn/ سغدی roxšnyāk/ فارسی میانهrōšnīh / فارسی /rōwšnīچینی/brightness/ سریانیnwhŕ:light »(قریب،1392). در ادبیات مانوی ,hr,myšn ahrāmišn به معنای بالا رفتن،عروج / rōzāg روشن»(بویس،1386).در فرهنگ لغات سیستانی،آمده است:«روشنوrušn-u (ص.)روشن»(محمدی خَمَک،1390).روز و روشنایی در تخمه های نیکی و پاکی و نژاده به کار م رود.واژه روستهم (رستم) از دو بخش = روچ(روس ،نور.خورشید)+تهم = تخم، تخمه،و در کل به معنای تخمه روز و خوشید و روشنایی تشکیل شده است. در فرهنگ بلوچی،رکسانه به معنای نورانی آمده است:«رکسانه:روکسانه،رخسانه،نورانی،روشنک»(دولتی بخشان،1388). روستن و روییدن (روشیدن-روشن-روزیدن)نیز به معنای برآمدن با نور و رشد کردن است.در فرهنگ پهلوی این کلمات ما را به موضوع نزدیک می سازند.روچ rōč، روچناکrōčanāk روشن، درخشان. rōčan/zan روزن.دریچه.در هخامنشی نام کوُروُش( )kawrūš در بخش دوم آن یعنی رُوش ،روز و روشنایی(استعاره از خدا) معنا می دهد.هنوز با همین آوا در بختیاری صدا زده می شود.rōčēnītārihروشنگردانیدگی،روشنگری،اشراق.روچانک:روزنه،پنجره.روچنیتن:روشنکردن،روشنگردانیدن.روچیه:روزی،قسمت،سرنوشت.روچیک:روزی،غذای روزانه.روچکار:روزگار،دنیا،زمان،هنگام روز، واژة روشنی rōšanī در فارسی،درپارثی میانه rōšn(رُشن)،پارتیrōšn، سریانی .صفت:«روشن»،«نورافشان»،«درخشان».فارسی نو šēd. خورشیدxšaētəm : رایی،مفرد،مذکر»(گویری،1382).«سکایی brumja درخت غان، پوست درخت غان،که مشتق است از ریشة barz-brz درخشیدن،تافتن،اصلاً درخشنده،تابان(به مناسبت نقره ای بودن پوست این درخت)،انگلیسی:birch"درخت غان"(حسن دوست،1399).در انگلیسی واژة brightness (بِرَینس) به معنای روشنی،درخشندگی است. بِرَینس با تغییرات واجی همان برگنیدن در زبان پارسی است.blazدر انگلیسی به معنای شعله درخشان یا آتش مشتعل،نور یا رنگ درخشان،با تصویرنشان دادن،درخشندگی ،جار زدن، است،در بختیاری به شعله آتش گویند و با چوب آتشین بازی کردن را "تش بلازی" گویند. شاید تش بلازی: آتش+ بُل(بالا)+آزی(آذین،آچین)=درکل به معنای،با آتش حرکات نمایشی در آوردن باشد یا با آتش شکلی را آذین نمودن؟brilliant نیز به انگلیسی درمعنای ممتاز،برجسته،تابان،مشعشع،زیرک،با استعداد،برلیان،الماس،درخشان باشد.برچ زدن در زبان بختیاری به معنای برق زدن است که واژه امروز "برج"برگرفته از برق و برچنیدن، است در معنای آستاره شناسی ،قرار گرفتن ماه و خورشید در یکی از بروج، نیز در معنای برچ زدن و درخشندگی از بالا است،برج سازی های جهان باستان تا معماری امروزمعادل بالابردن ساختمان از کوی و «برزن»(برچ زن)است.در متون پهلوی چون،درخت آسوریگ،روشن به این شکل آمده است« šēd شید، روشن،فروغمند»(نوایی،1386).در کارنامه اردشیر بابکان روز با تلفظ هخامنشی، چنین آمده است:« روچ – ی – (یوم-ی-) کا (امت) ارتخشیر پت(پون)ستورگاس نیشست اوتنبورزت اوسروت...کا(امت) روچ (یوم)بوت اردوان کنیچک حواست... او کا(مت)نیمروچ بوت او(عل)گیواگ رسیت(یهمتونیت)کو(آیغ) راس- ی – پارس آنود(تمه) ویترت...»(مشکور،1389).روشن در "یادگار زریران" با تصحیح و ترجمه ژاله آموزگار:«بسیار برایستد،شَفره(=شمشیر بزرگ)رستمی،بس تیردان پر تیر،بس زرهِ روشن،بس زره چهار کَرد... rošn،روشن،واژه را با تصحیح کوچکی رویین نیز می توان خواند »(آموزگار،1392).رویین به لحاظ سپیدی می تواند روزین و روشن چون روز،معنی شود.در اوستایی «رئوچ،رئوچه،رئوخشن،رئوچنه،به ترتیب به معنای:روشن کردن،روشنی،روشن،روزنه»(پورداوود،1386) می باشد، نیز در اوستایی رئوچنگه Raôčageدر زبان هخامنشی روچ ،پهلوی اشکانی و ساسانی روژ،می باشد.« در نائین روجهRoja تلفظ می شود.همین واژه در فرانسه به صورت ژوردرآمده است که معکوس روژ است و در ایتالیایی جورنو است که بخش نخست آن معکوس تلفظ نائینی آن است»(حسنی،1361).واژة دیگری که در ارتباط با روز و روشنایی است،بُرز،برزو،و صفت بلند پایگی و «بزرگ»است، نیز در معنای درخشنده و برچ زننده بکار می رود.درگاهان زرتشت و متن های نو اوستایی بلند پایه به صورت صفت نوشته شده است «bərəzantبرازنده/بلند/بلند پایه/رفیع... و صفت بلند چرخ و دارای پاهای بلندbərəzi-pad»(رایشلت،1383).که بخش اول آن بر بلندی و بلندا و برق زنندگی اشاره دارد،یعنی آنکه به لحاظ پایگاه و جایگاه،می درخشد، که همان پروردگار(مهر- سیمرغ-نورنورها: در ادبیات عرفانی)است.مکنزی از زبانشناسان برجسته درمقاله ای درمورد زبان خوارزمی آورده است: Bžk «بلند،دراز»> brzaka(مکنزی،1387). این صفت های پروردگاری است که از نور عظیم است که جهان را روشنایی بخش است،نور در فلسفه و سینما و عرفان مبحث گسترده ای است که در اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه ایرانی انعکاس یافته است.می توان گفت آلوس(اَلوس- عروس،اَروس،روز و روشنایی)نام ها و صفت اهورامزدای و خدای بزرگ است(همان بَگ وَزرگ)برجسته ترینِ و برازنده ترینِ روشنایی ها.از جمله واژگانی که به ربان عربی راه یافت واژه عروس و مشتقات آن است.« بَرزَهُ(ت)العروس: آنچه عروس با آن خود را نقش نگار کند.معّرب بَرزَه:زیبایی(شیر،1386).باید اشاره به رنگ و روغن و دیگر مواد آرایشی باشد که سبب درخشیدن(brečīdan)عروس می گردد،و آرایش و آذین او.برق زدن و درخشیدن در فعل های فارسی دری به شکل بررسی شده«برازید،فارسی میانه brāzīd. Brāzīdمادة ماضی جعلی است،از مادة مضارع ساخته شده است.برازŽفارسی میانه Ž brāz ایرانی باستانbrāz-a.برای aاَرای.ریشةbrāzو brāzīdanفارسی میانه هردو به معنی"درخشیدن"هستند.برازیدن در معنی سزاوار و زیبنده بودن،بکار رفته است»(ابوالقاسمی،1385).درکتاب واژه های فارسیِ عربی شده، بُرز و زیبایی چنین آمده است «(البَرز)مِنّ الرُجالِ:مرد پارسا و زیرک،معّرب بَرز: زیبایی،بلند،دراز»(همان کتاب).برزهُ(ت)همان آراییدن و درخشیدن عروس باشد تلفظ های دیگری از بِرچیدن و برق زد است،همچون بُرج که ستارگان از بلندا برچ زننده و درخشان و پرنورند. بَرز هم به لحاظ بلندی و هم کشیدگی، همان بُرچ است از مصدر بِرچیدن.در زبان های لری و کردی نیز بالا بَرز،به جوان بلند و کشده قامت می گویند.طلوع و صبح زود و برق زدن را در این واژگان پهلوی- پازند می بینیم:bām بام،بامداد،صبح زود،طلوع. عبری:bāraq،آرامی:bara،آشوریbarâku،سبئیbrq،سریانیbarq،عربی:بَرق،پازند: bəñg [pañg](عریان1377). پَنگ در پازند،معنای پخش و بخش و پنجه می دهد و اشاره ای است به پخش شدن نور،همانطوریکه در فارسی بختیاری برچ(برق)زدن و پخش شدن نور با نمونه های آمده،تقریباً یکی است. بُرز و بالایی را در واژه اوستایی "هَرابِرزِئیتی"(پورداود).که همان البرز(هربرز)است می بینیم، که بُرز یعنی برچ و بالا،معنی می دهد.در مینوی خرد برز در معنای بالا آمده است:«گاو فّره مند بُرزگوش(=بلند گوش)»... رشن نیز ایزد همیشه بیدار و روشن است:«وی در بندهش با صفت "بدون خواب"توصیف شده است»(تفضلی،1385).متضاد صفت بدون خواب، همیشه بیدار است و روشنایی در نامش آشکار است.نیز کارهای مردم را درآن جهان داوری و چون روز ،روشن می سازد.روز در زبان هایی که کمتر دستخوش تغییر شده اند، به شکل بدوی تر همراه با تغییر در واج آغازین به کار می رود و تبدیل به واج نزدیک به خود می شود: ر←ل ، حتی در ساختار واژگانی، تغییر و تبدیل واج«ل» به واج «ر»نیز داشته ایم:لَچکLačakکه در اصل، رَچکračakبوده و به معنای روی چاک (موی زنان) است.واج «ر»و«ل»خوش آوا هستند.«واج r و l،در زبان های بنیادین آریایی،ازنقطه نظر قوانین آوایی یکی شده و به صورت rدرآمده اند.لکن در نتیجة قرض گرفتن ها از گویش های غیر آریاییِ هند و اروپایی، سرانجام واج lخود را در گویش های آریایی مستقر کرده است. ز این رو l آریایی با rوlهندواروپایی،وl آریایی با lهندواروپایی،مطابقت می کند»(بارتولومه،1384).در خط پهلوی حروف «ر» ،«ل» نیز با اندک تفاوتی نگاشته می شده که می توانند تا حدودی در شکل دادن واژگانی اینچنین نقش داشته باشند: ​ ​​- ،حرف ل در پهلوی،بالای خود درسمت راست فقط زائده ای دارد.برای همین نکته در زبان دری و بختیاری این تلفظ ها نزدیک به هم می باشند:«لچ،لوچ loč لخت،عریان»(خاچاطوری،1389).روچ،لوچ،لود(لُد)،لُوت(لُت)،در فارسی بختیاری «لخت» و برهنه معنا می دهند،لُوتی(لُود- لُودی) نیز در ادبیات عوام و همگانی برای کسی به کار می رود که معنای بی سروپا و برهنه معنا می دهد،لوتی(لات) همان لختی است؛ قوم لُوت، لختی و لوات(لُت- لُد- لخت)کار(لواط کار)بودند،پس لوچ در تلفظ دری همان لودlūd،lod (لُد) و لخت معنا می دهد،یعنی کسی که چون روچ، روز،آشکار ، روشن و برهنه است.نیز به زمین بی بار و صحرای برهنه و لخت، لوت(کویر لوت)گویند.عسجدی گوید:جغد که با باز و با کلنگان پّرد/بشکندش پّر و گردد لَت لَت. لَت با تکرار و برای تأکید، به معنی پاره پاره،لخت،و تکه پاره نیز با زبان امروز معنا می دهد.لبیبی در بیتی لَت را در معنای لخت و برهنه،بکار برده است:رویت ز درِ خنده و سبلت ز درِ تیز/گردن ز درِ سیلی و پهلو ز درِ لَت/.لبیبی در بیتی دیگر "رُت" را در معنای تهی از پوشش و برهنه بکار برده :«فرمان کن و آهک کن و زرنیخ بر اندای/بر روی و برون آر همه رویت را رت(ابومنصور علی،1390)در فینی(بندرعباس) «لوت lūtلخت معنا می دهد»(نجیبی،1381).در لکی روتryt به معنی عریان،لخت،بکار می رود.«روتrōt (ص.) تارتار شده،پوسیده.مثلاً قالی از هم رفته و تارتار شده،یا پوست لهیده بر اثر گری.تار تار شده،نخ نخ شده. Rōt-Kašid- ā(مص.مر)چیزی مثل برگ های یک شاخه را با دست،به شدت از بالا تا پایین یکسره کشیدن و کندن و ریختن/پهلوی rotan غارت و تاراج»(محمدی خَمَک،1390).همگیِ لغات، ریشه لخت و برهنگی می دهند.لوتی معنای نوازنده نیز می دهد که جای پژوهش دقیق تری دارد.فردوسی گوید:"چو لوری بیامد بنزدیک شاه/بفرمود تا برگشادندراه.درفارسی بختیاری،درخت ریت rīt به درختی گویندکه لخت(لیت)و بی برگ است.نیز "قلعه لیت" در اندیکای خوزستان ،به ماجرای جنگ میان اقوام بختیاری اشاره دارد که شخصی را برای شناسایی به قلعه می فرستند، که بازگشته و به گروه مقابل می گوید:"قلعه لیتِ" یعنی قلعه لخت و برهنه است و هیچ کسی در قلعه وجود ندارد.در انگلیسیLux به معنی "یک واحد درخشنده"است ،که به واژه اَروس در معنای درخشان نزدیک است.در یونانی روز ημέρα (imerā ایمِرا)از نظر آهنگ به امروز نزدیک است.نمونه دیگر تبدیل واج «لl» به واج«رr» در زبان بختیاری: لغزیدن(لقصیدن- لقسیدن) است.مصدر لغزیدن به رقصیدن تبدیل می شود:یعنی واج های اولیه(ر- ل) به یکدیگر تبدیل می گردند و در فرایند واجی همگون سازی،واج گ به«غ» مبدّل می شود.در میان بختیاری ها هنگامی که کسی تازه می خواهد وارد رقصیدن شود به او می گویند:«لِقس کن!» leγes.konیعنی بدنت را لَق کن(به لرزه و به لغزه،لغزش درآور)، حالت دستوری برای رقصیدن(لقصیدن،لغزیدن و براثر لغزش و رقص، به حرکت در آمدن است).«رمز/رمزایست -«لغزیدن» و«لغزانیدن»(برمزد قدمی=پایی می لغزد،عربی:فَتَزَلَ قَدَم،16ک94،برمزایست ایشان را دیو= بلغزانیدایشان را دیو»(لازار،1393).رمز(معنی رمیدن هم می دهد)احتمالاً لغزیدن از لگ (لنگ)سریدن، یا«لگزیدن»(تبدیل واج "گ"به واج"غ») باشد.چون در فارسی بختیاری «لِرک بردنlerk» به معنی لغزیدن است. در"هادخت نسک" در مورد روز و درخشش و روشنایی چنین آمده است:«raocah: ا.خنثی: روشنی(از ریشةruc ← پایین و پسوند اسم خنثی ساز.(-ah- raocā: رایی، جمع :ز.rōšnīh.»(میرفخرایی،1386).در اوپانیشادها درخشش و روشنی چنین معرفی شده:«وراج :virāj روشنی، درخشیدن،روشن شدن ،وراج :virājaدرخشان،تابان(داراشکوه،1390).که در هردو واژه ورخشش و برقنیدن وجود دارد.در لکی «وِرِینجَهvèrinja درمعنای درخشش به کار می رود.درفرهنگ زبان پهلویِ مکنزی:«روشنی،درخشان،روشن: rōšn»که به معنای روز ،نزدیک است.«برز،برازشک(درخشانتر)،برازشکیه(درخشانی، زیبندگی)،برازشک تر(درخشان تر، زیبنده تر)،برازشک توم(درخشان ترین، زیبنده ترین)»(عفیفی،1391).وَرچ ،برچ،ارچ(ج)،اَرش(عرش)درمعنای درخشش(درخشش انبوه و خدایی)می باشند.«ورجاوند از لغت اوستایی ورچنغند(ورج- ارج -آبرو- افتخار)می آید،در اوستا این لغت به فرة کیان،ماه و ستارة تشترSirus داده می شود...وم نه بورزشنیک سهست(بورزشنیک:برازیدن-خوب و زیبا نمودن-برازنده-خوشنما(هدایت،1383).دربختیاری،برازنس(اِبرازنس:می برازد او را،براندة اوست)مصدر: برازنیدن-برازستن؛درمنطقه شیمبار(شمی بار؟) شهرستان اندیکا،دیزه وُراز(محل زین و آراستن شبدیز؟)نام جایگاهی است.در فهرست فعل های اوستایی آمده:«brāz اوستایی نو،درخشیدن- ماده مضارعbrāza،صفت فاعلی گذرا:-brāzant(کلنز،1394).در پهلوی روشنی بی آغاز a-sar-rošnīh (آموزگار،1392).در تصحیح و تشریحی که دکتر معین بر کلمات برهان قاطع، در پی نوشت آورده ، واژه روز را چنین آورده است:«پهلویroc پارسی باستان-raucah(روز)، اوستا-raocah(روشنایی)"بارتولمه1489"،"نیبرگ196".هندی‌باستانrôcish(رونق‌وجلا،روشنایی)،ارمنی‌عlois(روشنایی)،کردیruzh،افغانیvraj،بلوچیrôcوrôsh(روز،آفتاب)،وخیráuj(شعله)،گیلکیrûz،فریزندی،یرنی‌ونطنزیrû،سمنانیrûوrûzh،سنگسریrûzhسرخه یی ruz،لاسگردیrûzوru،شهمیرزادیruوruz ،اورامانیrô»(خلف تبریزی،1376).در زبان لاتین ریشه کلمه،قسمتی از تنه آن است که برای تمام کلمات هم خانواده آن یکی است.در کلمات کوتاه معمولاً ریشه و تنه یکسان است.مثال تنه واژه albus(سفید) ، "alb"می باشد که در عین حال ریشه تمام کلمات هم خانواده آن است. در فارسی بختیاری علاوه بر اسپید که رنگ سپید است،به «اَلوسalûs » نیز رنگ سپید گویندکه ریشه و هم خانواده زبان لاتین چون واژه اَلبوس (سپید)و سایر زبان های هندو اروپایی است.اَلوس همان اَروس در زبان بختیاری می باشد،یعنی دختری که بخت و اقبالش چون روز(اَروس) سپید شده است،یا سپید بخت گشته و با لباس آروسی به خانة بخت می رود، که عربی شده آن می شود «عروس».اَلوس نزدیک به اَروز در سایر زبان های ایرانی است که دربالا نوشته شده است.واژه های عروج- معراج-عَرش...از ریشه روز و روچ(روشن،روشنایی،نورخدا)می باشند. با حذف واج«ا» در کلمه اَروز، واژه روز که سپید می باشد بدست می آید.مثال های هم خانواده دیگر از ریشه «اَلبوس» در زبان لاتین :« albensسفید شده،albescens مایل به سفیدی،سفیدشونده،albidus رنگی که به سفیدی می زندalbidumen سفیده تخم مرغ،albuminatus اَلبومین دار،alborسفیدی،albumآلبوم،کتابچه سفید»(ایرانشهر،1385).امروزه در سایر گویش ها و زبان های غرب و جنوب غربی«آروس و اَلوس» نسبت به گویش ها و زبان های شرقی،بیشتر شنیده می شود،این واژه در شمال و شرق کشوردر افساانه ها و باورها راه یافته است و هنوز برخی گویش های زبان دری در افغانستان و تاجیکستان،جشن پیوند را آروسی می گویند.در زرقان استان فارس «arusakعروسک:قطعه استخوانی از پای گوسپند که شبیه عروسکی کوچک است.آریسک هم گفته می شود»(ملک زاده ،1380).این نکته در شمال و زبان سیستانی نیز دیده می شود، واژه عاروسک و عروس آن بایستی اشاره به اَلوس(اَلوسک) و سپیدرنگی استخوان داشته باشد، که راه نفس را می بندد وشاید در جشنی یا پس از آن، عروس با خوردن آن مهره دچار نفس گرفتگی شده و این ماجرا دریادها مانده است؟!در سیرجانی «عروسārūs [آروس]،عروسونیārusuni جشن عروسی[ārūsūnī]،عارسونیا[ārūsūnīyā آروسونی یا]خانواده و بستگان عروس»(سریزدی،1380).راگویند.به دوانی،اَلوس alusبه بُزی گویند که نیمی از بدنش سفید یکدست و نیم دیگرش سیاه یکدست باشد.(عبدالنبی،1381).در فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم ، روز و روشنایی را در یک جمله و نزدیک به هم می بینیم که اَروز بودن و رخشندگی را با هم نشان می دهد:«روشنه هچی روزrowšan-ə hači ruz :روشن است مثل روز »(پاینده لنگرودی،1394).همانطورکه اشاره شد دگردیسی واژةآروس تا عروس و ثبت آن در فرهنگ عربی،شاید پس از شکست ساسانیان بوده،و استقرارمراکز دیوانی در آن سرزمین ها،که تلفظ و نوشتارمتفاوتی متناسب با ساختار صوتی خود دارند.ابن مقفع ها نیز با داشتن چند زبان،مجبور به نگارشی متناسب با آن ساختار بودند.تأثیر نهادن این دو سرزمین و انتقال و آمیزش های واژگانی آنان مربوط است به جنگ های ایلام و میانرودان،ویا تسلط شاهان دو نقطه بر قلمرو یکدیگر؛گزارش آشور بنیپال،نمونه بارز آن است.آروس(آلوس)شکل دیگری از واژة روز و روشنایی(آل،ایل:خدا،همه،سیمرغ) است.روز هنگامی است که سپیده،نور و روشنایی کارگرند.درکتیبه هخامنشی داریوش بزرگ، در بیستون، واژة روز،چنین نگاشته شده است:« rUCروچ »(شارپ،1382).درنقش رستم و سوی شرقی تخت جمشید28 نفر نماینده کشورهای تابعه،تختگاه داریوش و احتمالاً اریکة اردشیر دوم یا اردشیر سوم را روی دست خود نگه داشته اند،با سه خط پارسی،ایلامی،بابلی،نمایندگان هرکشور معرفی می گردند،یکی از این کشورها،بابِل می باشد که پارسی آن بابیروُش نگاشته شده است.بابِل به لحاظ تاریخ و نژاد،آمیخته ای از آکدیان و سومریان با عنصر سامی می باشد،برای همین، نام آن را باب آل یا دروازة خدایان به سامی می گوینددر هخامنشی روچ Rūčروز،با جزء دوم روش(بابی روش)همخوانی دارد که معنی روز- روشن- سپیدی- نور(اشاره به درگاه روز و خدای نور)می دهد. که در فلسفه و عرفان ایرانی همان نور و در مکتب اشراق و سایر مکاتب عارفانه و نزد صوفیان ،آروس ،پیوستن نورجان است به منبع و سرچشمه نور،همراه با شادی و پایکوبی.نیز نور نورها همان پروردگار است که آلوس است .این واژه در روانشناسی ،ادبیات و سایر رشته ها در مباحثی چون اروتیک،ادبیات و اشعاروآوازهای اروتیک راه یافته و کاربرد پیدا کرده است.کاربرد در روانشناسی‌لاکان:اروتیکerotic(وابسته‌به‌عشق‌شهوانی،وابسته‌بهeros،روانشناسی:شهوانی،به خانواده با واژه"اِرِکشن"است.erectionبه معنای:تأسیس،بنا،شالوده،نصب،ساختمان،نعوظ،شق‌شدگی،مهندسی:نصب،حقوقی:نعوظ،تأسیس،روانشناسی:نعوظ،نظامی:برپاکردن است و در بختیاری به معنای برانگیختگی جنس نر است. واژه و اصطلاح اروتیک در روانشناسی و ادبیات ، و سایر رشته ها راه یافته است.کاربرد در کتاب مفهوم آیرونی:«اگر عاشق پیشگی را به معنای فکری آن تلقی کنیم می توانیم سقراط را عاشق پیشه بخوانیم و با استناد به عبارت ای بلند آوازه، رساله ،فایدروس این حالت او را هرچه پرشورتر به قالب بیان :ریزیم پایدراستین متا فيلوسوفیاس»]تمنای معشوق به عشق به دانایی [ فلسفه] در می پیوندد... بازی سقراط تعبیری استعاری داشته باشد به اعتقاد من این قضیه حاوی شواهد تازه ای درباره آیرونی سقراط است.در مدیحه ای که پاوسانیاس در رساله مهمانی ایراد می کند به جملۀ ذیل بر می خوریم این اروس[یعنی اروس فرومایه تر اروسی که پرستندگانش پیش نه فقط به پسران که به زنان نیز دل می بندند و تازه بیش از روح به جسم معشوق مهر می ورزند] در ضمن از تبار الاهه های است که از آن الاهه دیگر به مراتب جوان تر است و هستی خویش را مدیون آمیزش هر دو جنس است آن دیگر [ = اروس آسمانی]پسر [آفرودیته] آسمانی ،است از مردی تنها پدیدآمده و در ایجاد او زنی سهیم نبوده...از این رو کسانیکه از این اروس الهام می گیرند تنها دل به پسران می بازند،زیرا اینان عاشق کسی می شوندکه از روی طبع نیرومند ترو خردمنداست.»(کیرکگور،1395).کاربرد در روانشناسی فروید:«عشق نزد فروید از سطوح مختلفی مورد توجه قرار گرفته است،-با رجاع به اصطلاح لیبیدو که فروید آنرا در رابطه با اِروس قرار می دهدو ساحَت رانشی آن را مشخص می کند»(فروید،1396).فروید عشق جنسی را لیبیدو و گاه انتخاب مطلوب و یا رانش را اِروس Erosمی داند.لکان در سمینار بیستم خود به موضوع اِروس، عشق و اشتیاق و ژوئی سانس پرداخته است اما ازکاربرد اروس در مکتب لکان نمونه ای می آوریم:«[فروید]او بارها اعلام کرده،که واژه های عشق،سکسوالیته،erotismوErosرا معادل یکدیگر به کار می برد.liebeفرویدی معنای عشق،اشتیاق و ژوئی سانس را در یک کلمه داراست...لکان به ما نشان می دهد...موضوع این است که اصولاً دو نوع عشق وجود دارد.یکی شیدایی در بُعدتصویری که یک فاجعة روانی واقعی است، یک کذب محض،عشقی که فرد آن را متحمل می شود.و نوع دومEros،عشق همچون هدیه ای در بُعد سمبولیک،یک نوع شیدایی برای دسترسی به وجود دیگری»(لکان،1394).در کتاب احضار اروس،کاربرد های اور(برهنه)،اروتیک و پورن با هم آمده اند که می توا کمک خوبی به متن مقاله باشد:«گرازی با عاج هایش آدونیس را کشت تجسم اروتیسم است...پورن دشمن اروس یا عشق است،چیزی که حتی سکسوالیته را هم نابود می کند...پورنوگرافیک سازی جهان در واقع شکستن حرمت جهان است.پورن بی حرمتی به امر اروتیک است»(چول هان،1403). پس با ریشه یابی واژه اَروس در سایر زبان های هند و اروپایی و گویش های ایرانی ،به تحقیق ، پژوهش و تطبیق ،هویدا می گردد که انتقال نظام های دیوانی و اداری در سرزمین های عربی ،و از سوی دیگر تسلط امپراتوری اسلام بر بخش هایی از اروپا موجب شد تا این واژه و بسیاری از واژگان متناسب با ساختار صوتی و نوع نوشتار آن سرزمین ها ثبت شود و تا قلمروشان،رواج یابد.در زبانشناسی، واژه ای ربوده نمی شود ، بلکه به شکل های مختلف ، به زندگی خود ادامه می دهد.





بحث و نتیجه گیری

برخی پژوهندگان،به دلیل نداشتن منابع کافی،یا طبقه بندی زبانی، ورود یک واژه را در رده زبانی و گویشی دیگر، مردود می دانستند،از جمله واژة عروس را که عربی و از زبان های سامی می دانند،اما ریشه شناسی واژگان و تبارشناسی قومی،بررسی آیین ها، جنگ ها و قلمرو ها... این امکان را به پژوهندگان می دهد تا با یافته های دقیق تری پی به اصالت واژگان ببرند، همانطوریکه ارتباط یونان باستان و مصر سبب توارد واژگانی از هر دو فرهنگ به جغرافیای یکدیگر شد.میان ایران باستان و سرزمین های عربی نیز همین اتفاق افتاده است.پیش از این واژه پژوهانی چون: مکنزی، ژان کلنز، کنت، هانس،مری بویس،ژاله آموزگار،میرفخرایی،جنیدی ، حسن دوست...واژه ها را به صورت جداگانه معنا و ثبت نموده اند،اما در این مقاله،پژوهنده با ریشه شناسی میان واژگانی که تغییراتی بر اثر فرایندهای واجی داشته اند،پلی برقرار نموده و ارتباط آنان با یکدیگر را در شکل های نوین آشکار کرده است.کتاب ها و مقالات بسیاری درباره واژگان، رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،رده بندی ها و خانواده های زبانی چاپ شده است،اما گروه سازی و دسته بندی مشتقات واژگان،نیز تغییرات صوتی- نوشتاری، مانع از آن می شد تا بسیاری از واژه پژوهان، واژه ای را خارج از نظریه های زبانی (خانواده- رده بندی-اختلاف بر سر گویش و زبان...) در جغرافیایی دیگر بیابند و اصالت آنرا با ریشه شناسی پیوند دهند.ابوالقاسمی،السید ادّی شیر،آذرتاش،و چند واژه یاب دیگر به روش های مختلفِ تاریخی و بصورت پراکنده،کارهای جالبی انجام داده اند،اما در این اتیمولوژی واژة عروس بررسی شده و پس از آن به ریشة چند واژه مرتبط دیگر با اَروس،پراخته شده است،که کاری ست متفاوت با شیوه سایر لغت شناسانی که در این مهم نیز راهنمایم بوده اند.پیشنهاد می گردد با توجه به رگبارها و باتلاق های تصویریِ ایجاد شده از طریق سکوهای مجازی ، موسسات و فرهنگستان های زبان فارسی، نگاه جدی و جدیدتری به مقولة زبان و واژه آفرینی داشته باشند؟زبان سوشیال مدیا آنچنان قدرتمند است،که فرهنگستان های زبان جهان را می بلعد،پذیرش و تولید محتوایِ چند رسانه ای می تواند کارساز و گره گشا باشد،از سویی با پیشرفت «زبان تصویر» و هویت «انسان سینمایی» یا انسان و «خودِ تصویری- نمایشی»،موسسات و فرهنگستان ها کوشش به گردآوری دقیق واژگان در سایر زبان ها و گویش ها نمایند.واژگان بسیاری از زبان های فارسی باستان تا فارسی دری ، در جغرافیاهای دیگر حضور دارند که با ریشه یابی می توان آنان را یافت و به کار گرفت.«کارتخوان» یکی از چندین واژه ای بود که نگارنده در سال های ورود،پیشنهاد داده بود و مفید افتاد،و اکنون:رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،تارنوشت و پودنوشت(طول و عرض)،هَمیک(اتحاد-لغتی با پیشنه)،را که بیش از یک دهه در تدریس زبان و ادبیات استفاده می نمایم، پیشنهاد می دهم.











منابع

1.آذرنوش،آذرتاش،1388،راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبانِ عرب جاهلی،چاپ سوم،تهران،انتشارات توس

2.آرلاتو، آنتونی،1394،درآمدی بر زبان شناسی تاریخی،چاپ سوم،یحیی مدرسی،تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

3.آژند،یعقوب،1369، حروفیه در تاریخ،تهران،نشر نی

4.آموزگار،ژاله و تفضلی ،احمد،1392،زبان پهلوی،چاپ هشتم،تهران،انتشارات معین

5.---،---،یادگار زریران،تهران،انتشارات معین

6. ابن عربی،1392،فرهنگ جامع اصطلاحات عرفانی با تکیه بر آثار ابن عربی،گل بابا سعیدی،تهران،انتشارات زوار

7.ابوالخیر، ابوالسعید،1402، اسرارالتوحید،جلد اول،محمد بن منورمیهنی،تحصیح محمدرضا شفیعی کدکنی،تهران،نشر آگه

8.---،---،---،جلد دوم،---،---،---،---

9.ابوالقاسمی،محسن،1385،فعل های فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات ققنوس

10.---،---،1390، واژگان زبان فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات طهوری

11.ابومنصور علی بن احمداسدی توسی،1390،لغت فرس،عباس اقبال آشتیانی،تهران،انتشارات اساطیر

12.اُرانسکی،یوسف میخائیلویچ ،1379،مقدمة فقه اللغهء ایرانی،کریم کشاورز،چاپ دوم،تهران،انتشارات پیام

13.ارنست،کارل،1377،روزبهان بَقلی،مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز

14.اسمیت،ژوئل،1383،فرهنگ اساطیر یونان و رُم،شهلا برادران خسرو شاهی،تهران،فرهنگ معاصر

15.اسون،پل لوران،1396،واژگان فروید،چاپ پنجم،کرامت مُوَلّلی،تهران،نشر نی

16. آشتیانی، جلال الدین،1389،شرح فصوص الحکم،چاپ دوم،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

17.اشمیت،رودیگر،1383،راهنمای زبان های ایرانی،جلد دوم،زیر نظر حسن رضائی باغ بیدی،تهران،انتشارات ققنوس

18.افلاکی عارفی،احمد،1362،مناقب العارفین،جلد دوم،به کوشش تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب

19. اکبری،فتحعلی،۱۳۸۷،فلسفه ی اشراق،تهران،نشر پرسش

20. امین رضوی ،مهدی،1377،سهروردی و مکتب او، مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز

21.ایرانشهر،موسی،1385، آشنایی با زبان لاتین،تهران،انتشارات دانشگاه تهران

22.بارتولومه،کریستین،1384،تاریخچه واج های ایرانی، واهه دومانیان،تهران،ناشر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

23.برتلس،یوگنی ادواردویچ،1387تصوف و ادبیات تصوف،چاپ چهارم،سیروس ایزدی،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر

24. بلومفید،لئونارد،1379، زبان،علی محمد حق شناس،تهران،نشر دانشگاهی

25. بویس،مری،1386،فهرست واژگان ادبیات مانوی(متن های پارسی میانه و پارتی)، امید بهبهانی و ابوالحسن تهامی،تهران،انتشارات بندهش

26.بی جن خان،محمود،1394،واج شناسی(نظریه بهینگی)،چاپ پنجم،تهران،اتشارات سمت

27.پاینده لنگرودی،محمود،1394،فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش

28. پورجوادی،نصرالله،1393،اشراق و عرفان،تهران، انتشارات سخن

29.پورداود،ابراهیم،1377،یشت ها، جلد اول،تهران،انتشارات اساطیر

30.---،---،1386،خرده اوستا،چاپ دوم،تهران،انتشارات اساطیر

31.تاجدینی،علی،1388،فرهنگ نمادها نشانه ها در اندیشة مولانا،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش

32.تفضلی،احمد،1385،مینوی خرد،چاپ چهارم،تهران،انتشارات توس

33.ثمره،یدالله،1395،آواشناسی زبان فارسی،چاپ سیزدهم،تهران،مرکز نشر دانشگاهی

33.چول هان،بیونگ،1403،احتضار اروس، فریبرزهمائی،تهران،نشرنو

34.حسن دوست،محمد،1399،فرهنگ ریشه شناسی،جلد سوم،تهران،انتشارات ماهریس

35.حسنی داعی الاسلام،محمدعلی،1361،خودآموز سنسکریت،چاپ دوم،تهران،فاروس

36. خاقانی،بدیل بن علی،1380، دیوان خاقانی، تهران، موسسه انتشارات نگاه

37.جنیدی،فریدون،1395،فرهنگ هزوارش های دبیره پهلوی،چاپ سوم ،تهران،نشر بلخ

38.خاچاطوری پارسادانیان،ورژ،1389، فرهنگ فارسی- دری، دری- فارسی،چاپ دوم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر

39.دبیرمقدم،محمد،1393،رده شناسی زبان های ایرانی،جلد اول،چاپ دوم،تهران،انتشارات سمت

40.دلوز، ژیل،1391،سینما یک،مازیار اسلامی،تهران،نشرگیلگمش

41.دولتی بخشان،عبدالعزیز،1388،فرهنگ نام های بلوچی،تهران،پازینه

42.ذکاوتی قراگزلو،علیرضا،1390،بازشناسی و نقد تصوف،تهران،انتشارات سخن

43. رازی(دایه)،نجم الدین،1389، مرصاد العباد،چاپ چهاردهم، محمد امین ریاحی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

44.رایشلت،هانس،1383،گاهان زرتشت و متن های نو اوستایی،جلیل دوستخواه،تهران،انتشارات ققنوس

45.روح بخشان،عبدالمحمد1374،روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان،تهران،انتشارات اساطیر

46.زرین کوب،عبدالحسین،1381،ارزش میراث صوفیه،چاپ دهم،تهران، انتشارات امیرکبیر

47.زمانی،کریم،1392،شرح جامع مثنوی،دفتر دوم، چاپ سی و یکم،تهران، انتشارات اطلاعات

48.---،---،1399،شرح جامع مثنوی،دفتر اول، چاپ پنجاه و چهارم،تهران،انتشارات اطلاعات

49.سریزدی،محمود،1380،نامة سیرجان،تهران،نشر آثار

50. سرّیه، الیزابت،1385،صوفیان و ضد صوفیان،چاپ دوم، مجدالدین کیانی،تهران، نشر مرکز

51.سجادی،سیدجعفر،1393،فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی،چاپ دهم،تهران،انتشارات طهوری

52.سلامی،عبدالنبی،1381، فرهنگ گویش دوانی،تهران،نشر آثار

53.سهروردی،شهاب الدین،1382،لغت موران،چاپ دوم،حسین مفید،تهران،انتشارات مولی

54.شارپ،رالف نارمن،1382،فرمان های شاهنشاهان هخامنشی،تهران،پازینه

55.شبستری،محمود،1368،گلشن راز،تصحیح صمد موحد،تهران،انتشارات طهوری

56.شیعی کدکنی،محمدرضا،1392،زبان شعر در نثرصوفیه،چاپ چهارم، تهران، انتشارات سخن

57.شیر،ادّی،1386،واژه های فارسیِ عربی شده،حمید طبیبیان،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر

58.شیری، علی اکبر،1386،درآمدی بر گویش شناسی،تهران، انتشارات مازیار

59.عریان،سعید،1377،واژه نامه پهلوی- پازند،تهران،نشر حوزه هنری

60.عفیفی، رحیم،1391،ارداویرافنامه،چاپ دوم،تهران،انتشارات توس

61.عین القضات،1373،تمهیدات،عفیف عسیران،چاپ چهارم،تهران،انتشارات منوچهری

62.فره وشی،بهرام،1381، فرهنگ زبان پهلوی،چاپ چهارم،تهران، انتشارات دانشگاه تهران

63.قریب،بدرالزمان1392.مطالعات سغدی،چاپ دوم،محمد شکری فومشی،تهران، انتشارات طهوری

64.قیم،عبدالنبی ،1392،فرهنگ معاصر عربی- فارسی،چاپ یازدهم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر

65.کاپلستون،فردریک چارلز،1391،تاریخ فلسفه،جلد دوم،چاپ چهارم،ابراهیم دادجو،تهران،اتشارات علمی و فرهنگی

66.کارا مصطفی،احمد تارگون،1396،تاریخ کهن قلندریه،تهران،نشر فرهنگ معاصر

67.کریمر،ساموئل،1385،الواح سومری،چاپ سوم،داوود رسائی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

68. کریمی،زنجانی اصل،1386، حکمت اشراقی، ایران باطنی و معنویت عصر جدید،تهران، انتشارات اساطیر

69.کلنز،ژان،1394،فهرست فعل های اوستایی،بهمن مرادی ومحبوبه کرمی،تهران،سازمان انتشارات فروَهر

70.کنت،رولاندگراب،1391،فارسی باستان،عباس عریان،تهران،انتشارات علمی

71.کیانی،محسن،1389، تاریخ خانقاه در ایران، چاپ سوم،تهران،انتشارات طهوری

72.کی یرکگور،سورن،1395،مفهوم آیرونی،صالح نجفی،تهران،نشر مرکز

73.گویری،سوزان،1383،یَسن های اوستا و زَندهای آن ها،تهران،انتشارات ققنوس

74.لازار،ژیلبر،1393،شکل گیری زبان فارسی،مهستی بحرینی،چاپ دوم،تهران،انتشارات هرمس

75.لکان،ژاک،1394،مکتب لکان،میترا کدیور،چاپ چارم،تهران،انتشارات اطلاعات

76.محمدخانی،علی اصغر و سید عرب،حسن،1382،نامة سهروردی،چاپ دوم،تهران،سازمان چاپ و انتشار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

77.محمدی خَمک،1390،واژه نامه سگزی(فرهنگ لغات سیستانی)،چاپ دوم،تهران،انتشارات سروش

78.مدرسی قوامی،گلنار،1394،فرهنگ آوا شناسی و واج شناسی، تهران،انتشارات علمی

79.معین،محمد،1371،فرهنگ 6 جلدی،جلددوم،چاپ هشتم، تهران،انتشارات امیر کبیر

80.مشکور،محمد جواد،1389،کارنامه اردشیر بابکان،چاپ دوم،تهران،دنیای کتاب

81.مکنزی،دیوید نیل،1387،ده گفتار دربارة ربان خوارزمی،یدالله منصوری،تهران،انتشارات طهوری

82. ---،--- ،1399، فرهنگ کوچک زبان پهلوی،مهشید میر فخرایی،چاپ پنجم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

83.ملک زاده، جعفر،1380، فرهنگ زرقان،چاپ دوم،تهران،نشرآثار

84.مولوی بلخی، جلال الدین محمد،1381،فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر،تهران،انتشارات نگارستان کتاب

85. میرفخرایی،مهشید،1383،مانی و آموزه های ،تهران،انتشارات ققنوس

86.---،---،1386، هادخت نسک.چاپ دوم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

87. میرفطروس،علی،1357،حلاج،چاپ چهارم،تهران، انتشارات کار

88.ناتل خانلری،پرویز،1383،تاریخ زبان فارسی،جلدیکم،چاپ هفتم،تهران، فرهنگ نشر نو

89.نجیبی فینی،بهجت،1381،بررسی گویش فینی،تهران،نشر آثار

90.نغزگوی کهن،مهرداد،1393،فرهنگ توصیفی زبان شناسی تاریخی،تهران، انتشارات علمی

91.نوایی،ماهیار،1386،درخت آسوریک،چاپ سوم،تهران،موسسه فرهنگی انتشاراتی فروهر

92.هدایت،صادق،1383، زند هومن یسن، تهران، موسسه انتشارات نگاه

معنی درس خاقان چین رامین یوسفی

.
خاقان ص۵۴
۱. نگه کرد خاقان از آن پشت پیل/ زمین دید جنبان چو دریای نیل.
معنی: خاقان چین که بر پشت پیل سوار بود نگاهی به لشکریان ایران در دشت انداخت که از انبوهی سربازان و سرداران چون دریای نیل موج می‌ زد.
۲. یکی پیل بر پشت کوهی بلند/ به چنگ اندر از چرمِ شیران کمند.
معنی: پیلتنی را دید که بر پشت کوهی سوار است/ و در چنگ و ساعدش کمندی از جنس چرم شیران شکارکرده دارد.
•نکته: یکی پیل بر پشت کوهی بلند: استعاره از رستم و رخش
۳. یکی نامداری ز لشکر بجست/ که گفتار ایران بداند درست.
معنی: خاقان، پیران ویسه را صدا کرد و به او گفت از میان لشکریان ما تو با زبان ایرانیان آشنا هستی.
۴. بدو گفت رو پیش آن شیرمرد/ بگویش که تندی مکن در نبرد.
معنی :خاقان به پیران گفت برو پیش آن پهلوان شیرافکن/ و به او بگو که با غرور دنبال جنگ مباش.
۵. یکی شهریار است افراسیاب/ که آتش همانا نداند زآب.
معنی: و به او(رستم) بگو، پادشاهی به نام افراسیاب وجود دارد که در نبرد یگانه است/ و نزد او آب و آتش یکسان است؛ یعنی آدم با تجربه‌ای در نبرد می‌باشد. افزون تر از معنا: نبرد نزد افراسیاب مانند بازی با آب است؛ و آنچه نزد شما ایرانیان نبرد خوانده می‌شود و آتش نزد او چون آب می‌نماید.
۶. جهانی بر این گونه کرد انجمن/ بد آورد از این رزم بر خویشتن.
معنی: لشکریان بسیاری را گرد خویش آورده است اما این بار در این نبرد بخت با او یار نبوده و بد آورده است و پیروزی به طالع او نمی‌باشد و قصد نبرد با سپاه ایران را ندارد.
۷. کسی نیست بی آز و بی‌نام و ننگ/ همان آشتی بهتر آمد ز جنگ.
معنی: کسی نیست که در نبرد تاکنون حریص و یا بی‌آبرو و ننگین نشده باشد/ همان بهتر است که آشتی انجام دهیم به جای نبرد.
۸. فرستاده آمد بر پیلتن/ زبان پر ز گفتار و دل پرشکن.
معنی: فرستاده( که پیران ویسه باشد) به سمت رستم پیل اندام آمد/ در حالی که زبان و اندیشه اش پر از موضوعات و مسائل سازش بود ،اما دلش پر از اندوه و ناراحتی.( از کشته شدن سیاوش و دیگر سرداران ایرانی در نبرد با "افراسیاب" ،"لهاک" و "فرشید ورد" بود.
● پیلتن : استعاره از رستم
●"شکن" اگرچه در یک معنی، فریب و حیله آمده اما در این بیت به معنای سیاست کردن است جهت رفع نبرد.
•شکن: پراز نگرانی و چین و چروک روحی.
۹. بدو گفت که ای مهتر نامجوی/ چو نامت برآمد کنون کام جویی.
معنی: به رستم گفت ای ابرمردِ پرآوازه/ چون نام تو بلند آوازه است اکنون خواسته‌هایت را به من بازگو و از نبرد بگذر!
۱۰. نداری همانا ز خاقان چین/ ز کار گذشته به دل هیچ کین.
معنی: تو از خاقان چین هیچ کینه و ناراحتی ای نداری و در نبردهای گذشته،او شرکت نداشته است.
۱۱. چو او بازگردد تو زو بازگرد/ که اکنون سپه را سر آمد نبرد.
معنی: هنگامی که خاقان می‌خواهد از نبردبا تو بازگردد تو هم از نبرد کردن با او در گذر/ زیرا اکنون وقت نبرد نیست و سپاهیانت را به پایان این نبرد راهنمایی کن.
۱۲.رستم: چنین داد پاسخ که پیلان و تاج/ به نزدیک من باید و تاجِ عاج!
معنی: رستم به پیران ویسه گفت: که باید پیل سپید رنگ خاقان به من تحویل داده شود، تاجی که از جنس عاج دارد و تختگاه او نیز باید به من سپرده شود.
رستم سه خواسته از پیران می خواهد:۱. تحویل دادن پیل سپید تاج و تختگاه خاقان به او۲. برگرداندن اسلحه‌ها و غنیمت‌هایی که تورانیان در نبرد از ایرانیان ربودند۳. تحویل دادن افرادی که در کشتن سیاوش و دیگر سرداران و سپاهیان ایران نقش داشتند.
۱۳. به تاراج ایران نهادید روی/ چه باید کنون لابه و گفتگوی؟
معنی: شما اموال ایرانیان را به تاراج بردید و سپاهیان را کشته اید اکنون گفتگو و عجز و لابه تاثیری ندارد؟!
۱۴. چو داند که لشکر به چنگ من است/ شتاب سپاه از درنگ من است.
معنی:هنگامیکه می داند که لشکریانش در چنگال های من هستند/و سپاهیان بی قرارم برای نبرد ، منتظر فرمان من ایستاده اند.
●درنگ به معنی کوتاهی،دیری،کندی و تاخیر است اما در اینجا منتظر "فرمان" بودن است.
●تضاد: شتاب- درنگ
●درنگ : اینجا به معنی فرمان.
۱۵. به خواهش همی بازگرداندم /مگر کز فرومایگان داندم؟!

معنی:خاقان با خواهش می خواهد مرا از نبرد منصرف گرداند/ مگر او مرا انسانی کوچک و پست می داند؟!
۱۶. ببخشم سرش، توق و تاجش مراست/ همان پیل با تختِ عاجش مراست.
معنی:سرش را به او می بخشم و از کشتنش در می گذرم،اما توق و تاج او از آن من خواهد شد/پیل و تاج از جنس عاج او نیز از آن من است.
۱۷. فرستاده گفت ای خداوند رخش/ به دشت آهوی ناگرفته مبخش.
معنی:فرستاده به رستم گفت ای صاحب رخش/ هنوز نبرد را نبرده ای آنگاه ادعای تصاحب اموال را داری؟
۱۸. همه دشت مردست و پیل و سپاه/ چو خاقان که با تاج و گنج است و گاه.
معنی:همه دشت از مردان جنگی خاقان پر شده است/و خاقان بسیار سرمایه ، طلاو تاج و تختگاه برای این نبرد باخود به همراه آورده است!
۱۹. که داند که خود چون بود روزگار/ که پیروز گردد از کارزار؟
معنی:چه کسی می داند پایان نبردش چگونه خواهد بود؟/که آیا از این نبرد پیروز بدر می آید؟
۲۰. چو بشنید رستم برانگیخت رخش/ منم گفت شیراوژن تاج بخش.
معنی:وقتی رستم این سخنان را شنید رخش را به حرکت درآورد/رستم گفت،من شیر افکن تاج بخش هستم!
۲۱. تنم زورمند و به بازو کمند/ چه روز فسوس است و هنگام پند.
معنی: تنی زمرمند و توانا دارم و در بازویم کمندی قرار دارد/امروز روز افسوس خوردن پند دادن نیست.
۲۲. چو خاقان چینی کمند مرا/ چو شیر ژیان دستبند مرا.
معنی:وقتی که خاقان چینی کمند مرا ببیند/مانند شیر خشمگین دست هایش را با کمند بستم
● چو: وقتی که ،هنگامی که.
ژیان: خشم آلود.
۲۳. ببیند گرفتار خواهد شدن/ ز جان نیز بیزار خواهد شدن.
معنی:وقتی خاقان ببیند که درکمند من گرفتار شده است/از جان خود بی زار و ناامید می کردد!
۲۴. بینداخت آن تاب داده کمند/ سران سواران همی کرد بند.
معنی:رستم کمندی را که دور بازویش بسته بوده،چرخاند و با آن سردارن سپاه خاقان را به کمند کشید.
۲۵. چو از دست رستم رها شد کمند/سر شهریار اندر آمد به بند.
معنی:هنگامیکه کمند از دستان رستم رها شد/سر خاقان چین در آن گرفتار شد.
۲۶. ز پیل اندر آورد و زد بر زمین/ ببستند بازوی خاقان چین.
معنی:از پیل خاقان بر زمین افتاد و بازوی اورا بستند.
۲۷. چنین است رسم سرای فریب/ گهی بر فراز و گهی بر نشیب.
معنی:اینچنین رسم روزگار فریبکار/گاهی در اوج هستی و گاه در سرازیری ذلت.

جغرافیای شاهنامه و منابع آن رامین یوسفی

یوسفی:
●جغرافیای شاهنامه: روم و روس-هندو چین- اَندُلُس- عراق-افغانستان و حوالی آن- بیت المقدس- ترکیه- ارمنستان- مصر-یونان - بربر...
•بحر و وزن شاهنامه: شاهنامه در بحر متقارب (همرسی) سروده شده و به •وزن: فعولن- فعولن- فعولن- فَعل
•شاهنامه از روی چه متونی نوشته شده است؟ خداینامگ ها (خدای نامه ها).
•قبل از فردوسی دقیقی توسی درحال نگارش و موزون بودن شاهنامه بود...
•تعریف افسانه:افسانه به معنای کلام پراکنده است و این پراکندگی نه در وجه روایی آن بلکه به لحاظ منابع و مآخذی ست که مبنای علمی ندارند و بیشتر حاوی نکات اخلاقی می باشند.اَفسانه در زبان پارسی میانه افسان (afsân) خوانده می شود، به معنای داستانی خیالی است که ساری و رایج بوده باشد و احیاناً راست پنداشته بشود یا زمانی راست پنداشته شده باشد. این داستان‌ها ممکن است دربارهٔ یک واقعیت یا یک شخص و مکان واقعی باشند.
•تعریف استوره:داستان های باستانی که ریشه ی دینی- مذهبی دارند.
•شاهنامه از چند بخش تشکیل شده است؟شاهنامه را بیشتر به سه بخش ۱.اساطیری (از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)،۲. پهلوانی (از خیزش کاوهٔ آهنگر تا کشته شدن رستم و فرمانروایی بهمن پسر اسفندیار) ۳. تاریخی (از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشودن دروازه های ایران به دست اعراب ) بخش‌بندی می‌کنند.
●شاهنامه چند بیت دارد؟۵۰ هزار بیت

داستان خاقان: این داستان در حقیقت ادامه کشته شدن کاموس کوشانی ست!
پس از کشته شدن کاموس کوشانی خاقان چین در صدد انتقام بر می‌آید، پیران ویسه نیز با برادران خود در مورد کشته شدن کاموس کشانی که می‌گوید همه سخنش در مورد شجاعت کشنده کاموس است. وقتی سپاه کاموس با داغ و درد نزد خاقان باز می‌گردند او را به خونخواهی کاموس ترغیب می‌کنند: که آن کس که کاموس را کشته است باید به کین خواهی از میان برداشته شود... خاقان پیران ویسه را صدا می‌زند و از او می‌خواهد که نزد سپاه ایران برود و آن کسی که کاموس را کشته است بیابد و بداند که نام و نشانش چیست؟
در میانه گفتگو پیران ویسه و خاقان دلاوری دست بر بر می‌گذارد و از خاقان می‌خواهد که او برود و کشنده کاموس را از میان بردارد خاقان خوشحال می‌شود و او را به مراحم پادشاهی نوید می‌دهد. این شخص که "چنگش" نام بود به دل سپاه ایران می‌زند تا به رستم می‌رسد، از او می‌خواهد که خودش را معرفی کند و رستم می‌گوید نام من "مرگ توست" و مادرم این نامم را برایم انتخاب نموده است و جان سالم از دستان من به در نخواهی برد، نبرد آغاز می‌گردد و چنگش، رستم را تیرباران می‌کند و رستم با سپر مانع از تیرهای او گمی‌گردد، آنگاه چنگش ،از نهیب و برز و بالای رستم به ترس فرار می کند و رستم او را دنبال می‌کند و دم اسب او را می‌گیرد و او را بر زمین می‌زند چنگش زنهار می خواهد،و رستم امان به او نمی دهد و سر از تنش جدا می‌سازد. خاقان ناراحت می‌شود، هامون را صدا می‌کند و از او می‌خواهد که به سپاه ایران برود و با آن پهلوان گفتگو نماید،هامون درفش و لباس رزم دیگر گونه می‌پوشد نزدیک رستم می‌رود و از او می‌خواهد که جنگ را پایان دهد رستم می‌گوید تو باید سه شرط مرا بپذیری تا این جنگ تمام گردد: ۱. دشمنان سیاوش را که ناجوانمردانه او را کشته‌اند بایستی به ما تحویل دهی۲. عاملان کشتار سرداران و پهلوانان ایرانی باید تحویل گردند۳. تمام اسلحه‌هایی که از سپاهیان ایران در نبرد "هاماون" دزدیده شده است و یا به غنیمت برده شده باید پس آورده شوند تا آنان را برای کیخسرو ارسال نماید.هومان که خود را "کوه" پسر "بوسپاس"معرفی می کند مدعی شده است که از سرزمین‌های دور دست به یاری افراسیاب آمده است هراسان زمان می‌خواهد که نزد خاقان چین بازگردد و پیام او را برساند،و بار دیگر نام رستم را جویا می‌شود ؛رستم پاسخ می‌دهد که نام مرا جویا مشو، بازگردد و "پیران ویسه" را نزد او بفرستد تا با او نیز تمام حرف هایم را زده باشم. هومان نزد برادر خود می‌شتابد و به او می‌گوید که کار ما و روزگارمان سخت و تیره شده است این مرد رستم زال است و به خونخواهی سیاوش و دیگر سرداران ایرانی آمده است و کشندگان سیاوش، "دمور" و "گروی" و آنان را که در قتل وی کوشیده اند چون " گرسیوز" و دو برادر ما ،"لهاک " و" فرشید ورد" را می‌خواهد و اینک در میدان نبرد در انتظار تو ایستاده است تا با تو آخرین سخنانش را درباره نبرد بگوید. پیران نگران و ترسان نزد خاقان می‌رود، و آنچه از هومان شنیده است برای او باز می‌گوید. خاقان از او می‌خواهد چون در برابر رستم رسید سخن به نرمی بگوید و بکوشد تا راه آشتی و ترک نبرد بیابد شاید که بپذیرد، و اگر نپذیرفت سپاه بسیار و ساز و برگ جنگی انبوهی داریم و با او نبرد خواهیم نمود، پیران به سمت رستم می‌رود از اسب پیاده می‌شود و به رستم احترام می‌گذارد رستم از سوی کیخسرو و مادرش فرنگیس او را درود می‌گوید و پیران متقابلاً جویای حال زال زر و زواره و فرامرز
می‌گردد و پهلوان را می‌ستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد می‌کند و می‌گوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست می‌داشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنش‌ها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشی‌ها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و می‌گوید از ترکان بی‌آزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران برده‌اند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم می‌گوید پهلوان بزرگ بهتر می‌داند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم می‌گردم و به افراسیاب نامه می‌نویسم و از او می‌خواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم می‌پذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز می‌آید و نزد خاقان می‌رود و می‌گوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را می‌خواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین می‌گردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری می‌دهد و می‌گوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر می‌کند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود می‌روند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز می‌گردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان می‌نهد. گودرز می‌گوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ می‌دهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود می‌داند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت می‌گذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته می‌شود. رستم به قلبگاه می‌آید و خاقان چین بر پشت پیل روانه می‌گردد و راست و چپ سپاه را می‌آراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت می‌نماید. خاقان از شنگول می‌خواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام می‌کند و می‌گوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین می‌شود و می‌گوید گودرز راست می‌گفت که بر تو و وعده‌هایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند می‌خورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان می‌تازد و رستم را به مبارزه دعوت می‌کند و به طعنه او را سگزی می‌خواند. رستم مقابل او می‌آید و می‌گوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.

می‌گردد و پهلوان را می‌ستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد می‌کند و می‌گوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست می‌داشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنش‌ها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشی‌ها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و می‌گوید از ترکان بی‌آزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران برده‌اند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم می‌گوید پهلوان بزرگ بهتر می‌داند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم می‌گردم و به افراسیاب نامه می‌نویسم و از او می‌خواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم می‌پذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز می‌آید و نزد خاقان می‌رود و می‌گوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را می‌خواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین می‌گردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری می‌دهد و می‌گوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر می‌کند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود می‌روند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز می‌گردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان می‌نهد. گودرز می‌گوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ می‌دهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود می‌داند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت می‌گذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته می‌شود. رستم به قلبگاه می‌آید و خاقان چین بر پشت پیل روانه می‌گردد و راست و چپ سپاه را می‌آراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت می‌نماید. خاقان از شنگول می‌خواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام می‌کند و می‌گوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین می‌شود و می‌گوید گودرز راست می‌گفت که بر تو و وعده‌هایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند می‌خورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان می‌تازد و رستم را به مبارزه دعوت می‌کند و به طعنه او را سگزی می‌خواند. رستم مقابل او می‌آید و می‌گوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.

می‌گردد و پهلوان را می‌ستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد می‌کند و می‌گوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست می‌داشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنش‌ها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشی‌ها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و می‌گوید از ترکان بی‌آزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران برده‌اند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم می‌گوید پهلوان بزرگ بهتر می‌داند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم می‌گردم و به افراسیاب نامه می‌نویسم و از او می‌خواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم می‌پذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز می‌آید و نزد خاقان می‌رود و می‌گوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را می‌خواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین می‌گردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری می‌دهد و می‌گوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر می‌کند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود می‌روند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز می‌گردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان می‌نهد. گودرز می‌گوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ می‌دهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود می‌داند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت می‌گذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته می‌شود. رستم به قلبگاه می‌آید و خاقان چین بر پشت پیل روانه می‌گردد و راست و چپ سپاه را می‌آراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت می‌نماید. خاقان از شنگول می‌خواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام می‌کند و می‌گوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین می‌شود و می‌گوید گودرز راست می‌گفت که بر تو و وعده‌هایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند می‌خورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان می‌تازد و رستم را به مبارزه دعوت می‌کند و به طعنه او را سگزی می‌خواند. رستم مقابل او می‌آید و می‌گوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.

انواع سبک شعر،سبک خراسانی رامین یوسفی

معرفی سبک‌های شعر فارسی: سبک خراسانی

🖌 سبک شعر فارسی دری از آغاز نیمه دوم
قرن سوم تا پایان قرن پنجم سبک خراسانی می‌نامند!
از آنجا که نخستین آثار نظم و نثر زبان جدید فارسی بعد از اسلام،در ناحیه ی خراسان بزرگ پیدا شد،به سبک این آثار خراسانی می گویند
.

▪︎رامین یوسفی

سبک شناسی و سبک خراسانی: رامین یوسفی

●سبک شناسی stylistics
سبک در معنای روش و نحوه ی بیان مطلب است.
به معنای مجموعهٔ جنبش‌ها، سنت‌ها، هنجار‌ها، اندیشه‌ها، نظریه‌ها و ویژگی‌هایی است که به دلیل‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی در دوره‌ای خاص در ادبیات یک یا چند کشور نمود پیدا کرده‌اند.
ثبت روش مشخص بیان مطلب است یعنی گوینده به چه نحوه خاص و مشخصی، مطالب خود را ایراد کرده است، و جهت درک این نحوه ی خاص بیان باید در انتخاب لغات، شکل جملات و اصطلاحات، صنایع ادبی، عروض و قافیه... گوینده دقت شود.
●تقسیم سبک از دیدگاه مختلف:
۱.سبک فردی: بر حسب نام افرادی که شعر شخصی داشته‌اند و بعد از خود جریانی را در شعر یا نویسندگی ایجاد کرده‌اند، عده ی بسیاری به پیروی ایشان شعر گفته‌اند یا نثر نوشته‌اند: سبک فردوسی، سبک حافظ، سبک نیما، سبک بیهقی...
۲سبک .بر حسب درک مطلب: سبک دشوار و مغلق، سبک ساده و روان، سبک بینابین.
۳. سبک بر حسب نوع زبان: سبک شاعرانه، سبک علمی، سبک روزنامه‌نگارانه.
۴. سبک بر حسب موضوع: سبک صوفیانه، سبک مذهبی، سبک تاریخی...
●از همه مهمتر و معمول‌تر تقسیم بندی سبک بنا به دوره است:
سبک خراسانی، عراقی، هندی...
● دوره‌های سبک شعر فارسی به این صورت تقسیم بندی می‌گردد:
۱. سبک خراسانی: نیمه دوم قرن سوم، قرن چهارم و قرن پنجم.
۲. سبک حد وسط یا دوره سلجوقی: قرن ششم.
۳. سبک عراقی: قرن هفتم، هشتم، نهم.
۴. سبک حد واسط یا مکتب وقوع و واسوخت: قرن دهم.
۵. سبک هندی: قرن یازده و نیمه اول دوازده.
۶. دوره ی بازگشت: اواسط قرن دوازده تا پایان قرن سیزدهم.
۷. سبک حد واسط یا دوران مشروطیت: نیمه اول قرن چهاردهم.
۸.سبک نو: از نیمه دوم قرن چهاردهم به بعد.
بسیاری بر این تقسیم بندی‌ها اعتراض داشتند با که این گونه تقسیم بندی‌ها سرسری می‌باشند.
زیرا در یک سبک جزئی‌ترین عناوین باید لحاظ شود، چنانکه سبک خراسانی خود به سه دوره طاهریان و صفاریان، "سامانیان ،غزنویان" تقسیم می‌شود، یا سبک دوره سلجوقی خود به ۳ دوره جریان قدیم(خراسانی)، جریان جدید (بینابین) و سبک آذربایجانی تقسیم می شود.
●مختصات سبک خراسانی(ترکستانی) :
الف. مختصات زبانی: زبان این دوره طبیعی است و ساده و روان است و در آن تعقید و ابهام نیست. اما امروزه اگر برخی لغات آن، برای ما مهجور و دشوار می‌نماید، به سبب آن است که خراسان بزرگ منطقه وسیعی بود و لهجه‌های مختلفی چون سغدی و خوارزمی در آن رایج بود. تنوع لغات، ترکیب سازی، انواع کنایات و اصطلاحات در آثار شاعران خراسانی نسبت به دیگر شاعران به طرز چشمگیری قوی‌تر و گسترده‌تر می‌باشد.

ب. مختصات فکری:
۱. شعر این دوره شاد و پرنشاط است و روحیه تساهل و خوشباشی را تبلیغ می‌کند از محیط‌های اشرافی و گردش و تفریح و باغ و بزم سخن می‌گوید.
۲. شعری واقعی‌گراست و اوضاع دربارها، محیط زندگی اشراف، روابط ارباب و کنیز و غلام، تفریحات و ماوقع لشکرکشی‌ها و جنگ را منعکس می‌کند.
در شعر این دوره از امور ذهنی و خیالی خبری نیست.
۳. شاعران با معارف پیش از اسلام آشنا هستند و از این رو در آثار خود به اسم قهرمانان و شاهان چون نوشیروان و زنجیر او و اعیاد و مراسمی چون نوروز و سده و بهمنگان استفاده می کنند.
۴. معشوق مقام والایی ندارد و حتی گاهی مقام او پست است. معشوق گاهی مرد است و گاهی کنیز شاعر است و از این رو همیشه صحبت از وصال است نه فراق.
۵. جنبه‌های عقلانی و تعادل بر جنبه‌های احساسی و اغراق چیره است. مدح و هجو هم متعادل است و غلو به صورت دوره‌های بعد دیده نمی‌شود. البته اغراق در دوره غزنویان نسبت به عصر سامانیان از حد تعادل خارج می‌شود.
۶. روحیه حماسی بر اشعار این دوره حاکم است. حتی در پند و اندرز و در باب می و معشوق نیز کلام،حماسی است.
۷. برونگراست، امور عینی را وصف می‌کند اما با دنیای درون و احساسات و عواطف و هیجان‌ها و مسائل روحی چندان سر و کار ندارد.
۸. موضوعات شعری از قبیل مرثیه و حکمت و موعظه و لغز و چیستان و خمریه و حماسه و غنا و داستان سرایی در آن هست اما موضوع اصلی مدح ممدوح و سپس وصف بزم می و معشوق است و همه مهارت و اطلاعات شاعر در خدمت این قصد اصلی (قصیده) یعنی مدح است.
۹. اشاره به معارف اسلامی و حدیث و قرآن در آن کم است و آنچه هست عمیق نیست و به اصطلاح مورد بحث و فحص و بسط قرار نمی‌گیرد و شاعر معمولاً از آن مضمون نمی‌سازد یا از آن استفاده تمثیلی نمی‌کند. مثلاً فرخی از برخی لغات اسلامی استفاده کرده است: یاد باد آن شب کآن شمسه ی خوبان طراز/ داشت بیدار مرا تا به گه بانگ نماز. چه فرخی به اذان اشاره می‌کند.

پ. مختصات ادبی:
۱. قالب شعری مسلط قصیده است. غزل به معنی مصطلح خیلی کم است اما رباعی و مثنوی رایج است. مسمط (منوچهری) و ترجیع بند (فرخی) هم دیده می‌شود.
۲. استفاده از بدیع و بیان به صورت طبیعی و معتدل است و هرچه به جلوترمی آییم قوی‌تر می‌شود. ترجمان البلاغه نخستین کتاب فارسی در صناعات ادبی در قرن پنجم تالیف شد.
صنایع بدیعی این دوره بیشتر لفظی از قبیل موازنه و اشتقاق و رد الصدر الی العجز و لف و نشر و انواع سجع و جناس است و صنایع معنوی بیشتر به موارد ساده یی چون تضاد و مراعات نظیر اعتنا دارند و توجه هنری به انواع ایهام( ایهام تناسب، استخدام...) مطرح نیست.
۳. یکی از ابزارهای مهم ساخت شعر در این سبک استفاده از موازنه است. در مصراع اول کلماتی به کار می‌برد و مطلب مصراع دوم را با توجه به همان کلمات اول با ارایه ای از سجع بنا می‌نهد. قطران در زلزله تبریز می‌گوید:
به نیم چندان کز دل کسی برآرد قیل/ به نیم چندان کز لب تنی برآرد قال/ فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز/ رمال گشت جبال و جبال گشت رمال/ دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات/ رمنده گشت بحار و رونده گشت جبال/ کسی که رسته شد، از مویه گشته بود چو موی/ کسی که جسته شد، از ناله گشته بود چو نال/ یکی یکی نبود که گوید به دیگری که مموی/ یکی نبود که گوید به دیگری که منال.
۴. قافیه و ردیف هرچه به عقب‌تر برویم ساده‌تر است و مثلاً از ردیف‌های دراز و غیرمعمول استفاده نمی‌شود و اصولاً ردیف کم است.
۵. توصیف قوی است و از جزئیات طبیعت از قبیل انواع گل‌ها و پرنده‌ها و باغ و می و مطرب و باده انداختن و برف و تیغ و رنگین کمان و اسب... توصیفات دقیقی شده است.
۶. تشبیهات مرکب حسی زیاد است:
بگشای چشم و ژرف نگه کن به شنبلید/ تابان به سان گوهر اندر میان خوید/ بر سان عاشقی که ز شرم رخان خویش/ دیبای سبز را به رخ خویش درکشید! "کسایی مرزی"
پدید آمد هِلال از جانب کوه/ به سان زعفران آلوده محجن!
"منوچهری"
۷. استعاره هم تا حدودی مرسوم است:
همی گرست و همی نرگسانش لاله گداخت/ به زیر لاله ی بگداخته نهفته زریر "ابوالعلای شوشتری"
که مراد از نرگس چشم و از لاله اشک و از زریر صورت است. اما استاد استعاره فردوسی است. اصولاً یکی از ممیزات شعر فردوسی در عصری که همه به تشبیه تمایل دارند استعاره گویی اوست.
۸. از قالب قدیم، تمام مطلع و مسمط قدیم (شعر مسجع) دیده می‌شود.
۹. یکی از مشخصات ادبی از سبک خراسانی و به پیروی آن دوره بازگشت این است که شاعر هیچ وسواس و دغدغه‌ای برای رعایت تناسب بین کلمات ندارد. مثلاً سروش می‌گوید: بدان و آگه باش ای چراغ ترکستان/ که گفته دگر آیم به نزد تو مهمان!
●شاعران خراسانی:
رودکی- فردوسی- شهید بلخی- ابوشکور بلخی-عنصری بلخی-دقیقی- اسدی توسی-سنایی-فرخی سیستانی- فخرالدین اسعد گرگانی- مسعود سعد سلمان- کسایی مروزی- منوچهری...

معنی درس سرای حوادث سنایی، رامین یوسفی

قلمرو عرفان
عرفان طریقه ی معرفت در نزد آن دسته از صاحب نظران است که برخلاف اهل برهان در کشف حقیقت بر ذوق و اشراق بیشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال. این طریقه در بین مسلمین تا حدی مخصوص صوفیه است و در نزد سایر اقوام بر حسب تفاوت مراتب به نسبت ظروف زمانی و مکانی خاص، نام‌های مختلف دارد که آن را امروز تحت عنوان "میستی سیسمMysticisme"یا معرفت اهل سِر می‌شناسند. آثار از صورت ‌های ساده‌تر و ابتدایی‌تر این طریقه را در ادیان و مذاهب قدیم و بَدوی نیز می‌توان یافت. از جمله در مذهب پرستندگان توتم و آیین پرستندگان ارواح هم نوعی عرفان وجود دارد. چنانکه در آیین‌های قدیم هندوان، ایرانیان، یونانیان، یهود و نصاری هم چیزهایی از این مقوله هست. اینکه عرفان امری است عام و بین همه اقوام جهان هست سبب شده است که بعضی محققان به استناد شباهت‌هایی که در کار هست تصوف اسلامی را از عرفان اقوام دیگر- فی المثل یونانی یا هندی یا یهودی- گرفته شده بدانند. البته این امر که هر یک از این مذاهب عرفانی در تصوف اسلامی تاثیر کرده باشد نکته‌ای نظری اصلی مجرد شباهت بین مذاهب مختلف عرفانی حاکی از تاثیر متقابل نیست فقط نشانه آن است که عرفان مثل دین و علم و هنر ، امری مشترک و عام است . در واقع عرفان معرفتی از مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالتی برای انسان این احساس پیش می‌آید که ارتباطی مستقیم و "بی‌واسطه" با وجود مطلق یافته است . این احساس البته حالتی است روحانی، ورای وصف و حد، که در طی آن عارف ذات مطلق را نه به برهان، بلکه به ذوق و وجدان درک می‌کند. در چنین حالتی، عارف- چنانکه "ویلیم جیمس" می‌گوید- حالی دارد که آن را به بیان نمی‌تواند آورد. آنچه در ضمیر او هست اندیشه نیست مجرد احساس است بنا بر این حالت او بیشتر سلبی و منفی است و آن را نمی‌توان به غیر تلقین و القا کرد. کسی که بخواهد آن حالت را تجربه کند و دریابد باید هم به عرفان گراید و عارف بشود چنانکه تا کسی عاشق نباشد آن شور و حالی را که از آن به عشق تعبیر می‌کنند در نمی‌یابد، تا کسی هم عارف نباشد حال عارفان را نمی‌تواند ادراک کرد. اینکه منشا غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان قائل شوند، قرن‌های درازی معمایی جالب، سرگرم کننده برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از این رو فرضیه‌ها تصوف داشته‌اند:ثالوکTholuck از قدمای قوم، مدعی شده است که منشا عمده عرفان و تصوف آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی نژاد بوده‌اند."دوزیDozy" هم که از نام آوران قوم است همین نظر را تایید کرده است. ماکس هورتن تاثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه- چون بایزید و جنید- قوی یافته است. "فون کرمر" از تاثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهرش جنید و بایزید است سخن گفته است و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصاً حارث محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن برشمرده است. وجود این عنصر مسیحی، را خیلی از محققان دیگر نیز تاکید کرده‌اند و در بیان منشأ تصوف بدان توجه خاص ورزیده‌اند. از آن جمله" آسین پالاسیوس" ،"ونسینک" و "تور آندرا" تاثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان دادند. برخی محققان ر بیان منشا تصوف راه‌های دورتر رفتند چنانکه به تاثیر حکمت نو افلاطونی توجه ورزیده اند."مرکس" به نفوذ حکمت یونانی و" بلوشه" به تاثیر عقاید و مبادی ایرانی اشارت کرده‌اند. و "کار ادوو" منشا تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود سراغ می‌دهد. در محیط هر یک از ادیان، عرفان هم صورت و رنگ همان دیانت را دارد. چنان که عرفان هند مانند ادیان هندوان همواره نگران این اندیشه است که انسان چگونه می‌تواند وجود جزئی و محدود خود را در وجود کل فانی کند و از این روبنای آن- مثل ادیان هندی- مبتنی است بر اندیشه معرفت ، ریاضت، و فنا.
این عرفان هندی که از آن به یوگا نیز تعبیر می‌کنند فلسفه برهمنان و در حقیقت حاصل یک نوع تعقل اشراف منشانه ی هندی است. مخزن عمده آن نیز مجموعه مشهور "اوپانیشاد" یا حکمت "ودانتا" است. در این حکمت، برهما که مبدا کل عالم است حقیقت همه چیز و اصل تمام کائنات است. همچنان که کف و موج دریا را با دریا هیچ تفاوت نیست هیچ تفاوتی هم بین جهان و برهما نیست... مراسم منسوب به اورفه یا ارفیوس نیز از تمایلات عرفانی یونانی‌ها خبر می‌دهد. جمعیت منصوب به او لباس سپید می‌پوشیده‌اند و از خوردن گوشت اجتناب می‌کردند چنانکه در مبادی و تعالیم آنها نیز طنین کهنه‌ یی از آهنگ صدای "نی مولوی" و از "قصه ی روح" غریبی که در بیان افلاطون از دیار آشنایی جدا مانده است انعکاس دارد. و همین اشتیاق رو برای بازگشت به سرمنزل دیرینه خویش مکرر نزد این حکیم یونانی با زبان شاعرانه بیان شده است.

باری انجمن‌های اخوت منسوب به ارفیوس و به اصحاب فیثاغورس اهل اسرار بوده‌اند از قدیمی‌ترین نمونه‌های عرفان فلسفی یونانی است و بعضی نشانه‌های این گونه عرفان را در مجامع کلبی‌ها و رواقیون نیز می‌توان نشان داد. حکمت افلاطون از جهت اشتمال بر عرفان مشهور است و مخصوصاً عرفان مسیحی از آن بسیار بهره یافته است اما حکمت ارسطو نیز که غایت فلسفه را تشبه به اوصاف الوهیت می‌پندارد و تاثیر خداوند را در عناصر عرفانی خالی نیست. چنانکه در حکمت فیلون و در فلسفه ی فلوتین هم صبغه ی عرفان قابل ملاحظه است. فیلون یهودی عارف بود از اهل اسکندریه که حکمت خود را بر اساس تأویل بنا کرد و تعالیم او در حکمت نو افلاطونیان و هم در طریقه آبای قدیم کلیسا تاثیر نهاد. فلوتین که با استاد خویش آمونیوس ساکاس بانی فلسفه نوافلاطونیان شد هیات افلاطونی را صورتی قوی‌تر و روشن‌تر داد و بدین گونه عرفان یونانی را به اوج کمال رسانید. نزد فلوتین عالم به منزله قیضانی است از وجود خدا که به مثابه خورشید است و انسان که وجود او در حقیقت مجموعه بود و نبود است وقتی به جات واقعی می‌رسد که از طریق معرفت به اتحاد با خدا موفق می‌شود. در کتب یونانی منصوب به هرمس نیز که بیشتر گفت و شنودهاییست بین هرمس با پسرش تت یا میان هرمس با اسقلابیوس و عمده آن گفت و شنودها نیز متعلق به حدود قرن سوم میلادی است می‌توان آثاری از عرفان ادوار اخیر یونانی را یافت: عرفانی که رنگ تعالیم افلاطون و ارسطو و رواقیون را دارد و از رنگ دیانت یهود نیز خالی نیست. خدای هرمس خدای نور، خدای نیک، و خدای جمال است و این عالم صورت او و فیض وجود اوست پس انسان که جوهرش با خدا یکی است وقتی به معرفت او نائل شود به مرتبه خدایی می‌رسد بلکه به همه ی کائنات متحد و متصل می‌گردد. در عرفان زرتشتی نیز همین توصیفات برقرار است. حکمت گنوسی نیز نوعی عرفان به شمار می‌آید و آن در حقیقت عرفان شرقی قبل از عهد عیسی است که در اوایل تاریخ میلادی رنگ مسیحی گرفته است و در حال ماخذ و منشا آن- مثل ماخذ و منشا تصوف اسلامی- مورد بحث محققان است. چنانکه بعضی از اهل تحقیق آن را از عقاید یهود دوره قبل از عیسی و برخی از نفوذ مصر یا ایران گرفته شده دانسته‌اند. جمعی در آن نشانه‌هایی از عقاید و مذاهب هندوان و بعضی در آن آثاری از رسوم و آداب منسوب به جماعت ارفیوس یافته‌اند و کسانی هم انعکاس بعضی آداب و عقاید بابلی و ایرانی را در آن گمان برده‌اند. شاید هم تمام این عناصر در پیدایش این حکمت گنوسی تاثیر کرده باشد اما از بعضی کشفیات تازه چنین برمی‌آید که مخصوصاً تاثیر زردشت و ثنویت مجوس در این عرفان- که اصلش یهودی است- بسیار بوده است چنانکه عرفان مانی نیز از آن متاثر است. در هر حال عرفان گنوسی مبتنی بر دعوی نوعی معرفت سری است شهود ذات حق که در کتب منسوب به فرقه‌های مختلف این طایفه هست نیز رنگی خاص بدان بخشیده است. حکمت اشراقی مسلمین و شاید طریقه ی اهل حق نیز در بعضی موارد بدان مدیون شده‌اند.
تعریف عرفان و تصوف
این دو واژه در ابتدا و در مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند و در کتب متقدمان عرفان و تصوف هر دو به طریقه ای روحانی گفته می‌شده است که در آن فرد با تکیه بر مبانی شریعت و با تهذیب نفس و اعراض از تمایلات نفسانی و متاع دنیوی، از طریق سیر و سلوک باطنی، کمال نفس را غایت معنوی و سرانجام وصول به حق را سرلوحه حیات معقول خویش قرار می‌دهد؛ و برخی گفتار معصوم را که "من عرف فقد عرف ربّه" بر این معنا تفسیر می‌کند.البته، کلم عرفان و معرفت و عارف در متون قدیم اسلامی، پیش از کلمه تصوف و صوفی استعمال شده‌اند ز واژه‌های اصیل اسلامی به شمار می‌روند که در متون اسلامی چه در قرآن و چه در احادیث و روایات معصومان و نهج البلاغه و کلمات قصار اولیا بسیار دیده می‌شود. در قرن اول هجری شانی از کلمه تصوف و صوفی به معنای اصطلاحی مشاهده نمی‌شود و روشن ‌شود که کلمه صوفی و تصوف از کلمات دخیل عربی است که بیشتر فارسی زبانان آن را به کار برده‌اند و سپس در میان ادبای فارسی زبان و عربی زبان تداول یافته است.
عرفان: معنای عام و لغوی عرفان و معرفت، هر دو از مصدر عرفه به معنای شناختن هستند گرچه علم نیز مصدر و معنای عام آن شناختن است، به مرور زمان به عرفان و علم، هر دو، معنای اصطلاحی خاصی اختصاص افته و تفاوت‌های ظریف میان این دو پدید آمده است.
تعريف‌هاي متعددي از واژه «تصوف» صورت گرفته است. از جملة آنها تعريفي است كه «معروف كَرْخي» (م ۲۰۱ه‍. ق) از عرفاي بزرگ اسلامي، ارائه كرده است. وي مي‌گويد:

التصوف الأخذ بالحقائق واليأس مما في أيدي الخلائق؛ تصوف، گرفتن و يافتن حقايق هستي و دل‌بريدن از دنياي مردم است.

عطار نيشابوري در تذكرة ‌الاولياء، همين تعريف را از قول معروف، چنين ترجمه كرده است:

«تصوف، گرفتن حقايق و گفتن به دقايق و نوميدشدن از آنچه هست در دست خلايق».ويژگي مهم اين تعريف، جامعيت آن نسبت به دو بُعد اصلي عرفان اسلامي يعني بُعد معرفتي و بُعد عملي آن است كه در درس‌هاي آينده از آن به «عرفان نظری» و «عرفان عملی» ياد خواهيم كرد؛ آنجا‌كه مي‌گويد:

تصوف، يافتن و گرفتن حقايق هستي است، به جنبة معرفتي و آنجاكه مي‌گويد: تصوف، نااميدي و دل‌بريدن از سرمايه‌هاي مردم است، اشاره‌اي به جنبة عملي عرفان اسلامي دارد.

ابوبكر كتّاني (م ۳۲۲ ه‍. ق) در تعريف تصوف مي‌گويد:

التصوف، صفاءٌ ومشاهدة.

يعني تصوف از دو حقيقت تشكيل شده است: نخست صفاي قلب و تطهير باطن، كه به عرفان عملي و سلوك اشاره دارد و دوم مشاهدة حقايق و رسيدن به معارف شهودي كه به عرفان نظري و معرفت نظر دارد.

از جمله تعاريف قابل توجه، تعريف محي‌الدين ابن‌عربي است. وي مي‌گويد:

التصوف، الوقوف مع الآداب الشرعيّة ظاهراً وباطناً وهي الخلق الالهيّة؛ تصوف، پاي‌بندي به آداب شريعت در ظاهر و باطن است كه همان اخلاق الهي مي‌باشد.

در اين تعريف تنها به جنبة عملي عرفان اسلامي اشاره شده است؛ لكن با توجه به غلبة جنبة عملي در واژگان «تصوف» ـ كه پس از اين بدان خواهيم پرداخت ـ اين تعريف به رويكرد امروزي آن نزديك‌تر است.

بنابراين از نگاه طرفداران عرفان و تصوف:

تصوف، گذر از خود و رسيدن به خدا و خدايي‌شدن است.

با روشن شدن معناي اصطلاحي «تصوف»، واژه‌هاي «صوفي»، «صوفيان»، «صوفيه» و «متصوفه» نيز روشن خواهند شد. اما در بررسي ريشة لغوي اين واژه‌ها، واژه «صوفي» بايد مورد مداقه قرار گيرد؛ زيرا پس از شكل‌گيري اين واژه، ساير واژه‌ها از آن ساخته شده‌اند.


در اشتقاق لغوي «صوفي» صحبت‌هاي فراواني وجود دارد. اما تنها سه قول از ميان آنها، بيشتر قابل اعتماد است:


الف) لفظ صوفي در زبان عربي، ريشة لغوي ندارد؛ بلكه از كملة «سوف» يا «سوفيا» يِ يوناني گرفته شده است. عده‌اي در يونان خود را سوفسطايي ـ يعني دانشمند ـ مي‌ناميدند و عده‌اي نيز كه در مقابل سوفسطاييان ـ مروّجان شكاكيّت ـ ايستادند، خود را «فيلاسوف»؛ يعني دوستدار دانش و حكمت نام مي‌نهادند. بنابراين صوفي به معناي حكيم و دانشمند خواهد بود.


ب) لفظ صوفي به قبيله‌اي از عرب به نام «بني‌صوفه» نسبت داده شده است؛ زيرا مردم اين قبيله در زمان جاهليت خدمت‌گذاران خانة خدا بودند و به عبادت و رياضت شهرت داشتند. پس از ظهور اسلام، هنگامي كه عده‌اي از مسلمين در مسئلة رياضت، عبادت و زهد پافشاري نشان دادند، مردم، با سابقه‌اي كه از قبيلة بني‌صوفه در ذهن داشتند، اين عده را به همان قبيله منسوب نمودند. بدين ترتيب به اين افراد «صوفي»، به برنامه‌هاي ايشان «تصوف» ‌و به اين طايفه، «متصوفه» گفتند.


ج) جهت سوم ـ كه بيشتر اهل تحقيق آن را پذيرفته‌اند ـ آن است كه لفظ صوفي برگرفته از «صوف» به معناي پشم مي‌باشد و دليل آنكه به صوفي، صوفي گفته مي‌شود، به‌خاطر لباس پشمينه‌اي است كه مي‌پوشد. بنابراين چون غالباً صوفيان جنس لباس خود را از پشم برمي‌گزيدند، به همان منسوب شده و به نام صوفي شهرت يافتند. حافظ نيز با اشاره به رياكاري پاره‌اي از صوفيان در پوشيدن لباس پشمي مي‌گويد:

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقة پشمينه بينداز و برو

بنابراين سه قول قابل اعتمادتر در وجه اشتقاق لغويِ لفظ صوفي را مي‌توان اين‌گونه نشان داد:

سوفيا = صوفي

بني‌صوفه = صوفي

صوف = صوفي

واژه عرفان

پيش از آنكه واژه عرفان را از ديدگاه اصطلاحي مورد پژوهش قرار دهيم، تذكر دو نكته مناسب مي‌نمايد:
نخست آنكه در اشتقاق لغوي لفظ عرفان ابهامي وجود ندارد و روشن است كه از «عَرِفَ يَعْرِفُ» است و هم‌خانوادة معرفت، عارف و معروف است و از اين جهت مشكلات لفظ تصوف را ندارد.نكتة دوم آن‌ است كه لفظ عرفان، با همين ساختار ـ يعني وزن «فِعلان» ـ در آثار عرفا شيوع چنداني ندارد و به‌طور غالب از لفط تصوّف و صوفي يا اشتقاق عارف بهره مي‌برند.با توجه به همين نكتة اخير، در رديابي معناي اصطلاحي عرفان در آثار عرفا، مي‌بايست واژه «عارف» را مورد نظر قرار دهيم؛ چراكه تعريف عارف، به‌طور طبيعي تعريف عرفان نيز خواهد بود.

در پي‌گيري واژه عارف و عرفان، همچون تصوف، به انبوهي از تعاريف مختلف برمي‌خوريم.


اما يكي از بهترين تعريف‌ها، تعريف ملاعبدالرزاق كاشاني (م ۷۳۵ ه‍. ق) است. وي در اصطلاحات الصوفية مي‌گويد:

العارف من اشهده الله ذاته وصفاته وأسمائه وأفعاله، فالمعرفة حال تحدث من شهودٍ؛ عارف كسي است كه خداوند، ذات، صفات، اسما و افعال خود را به وي نشان داده است. بنابراين معرفت (و عرفان) حالي است كه از پي شهود برمي‌آيد.

ويژگي مهم اين تعريف آن است كه به سنخ معرفت عرفاني و روش آن اشاره كرده است. پس از اين در درس‌هاي بعدي روشن‌تر خواهد شد كه معارف عرفاني ـ برخلاف ديگر دانش‌هاي ذهني و فكري ـ از سنخ علوم حضوري بوده و به روش كشف و شهود به‌دست مي‌آيد.

بنابراين

عرفان؛ معرفت و آگاهي شهودي از ذات، اسما، صفات و افعال خداوند در حد توان بشر مي‌باشد

مقايسة دو واژه عرفان و تصوف

واژه عرفان، هرچند در برخي اطلاقات خود، به هر دو جنبة عملي و معرفتي اشاره دارد و حتي در ذهنيت امروزي، لفظ عرفان بر مطلق ميراث عارفان اطلاق مي‌شود، اما در آثار محققان از عرفا ـ همچون تعريفي كه از ملاعبدالرزاق كاشاني مشاهده كرديم ـ با غلبة جنبة معرفتي استفاده مي‌شود، برخلاف واژه تصوف كه هرچند در ابتدا به‌معناي مطلق ميراث عرفاني كاربرد داشته است، اما كم‌كم با غلبة جنبة عملي به‌كار رفته است و در همين راستا و به‌تدريج در عرفان عملي با بروز اجتماعي آن در قالب سلسله‌ها و فرقه‌ها ظهور يافت و از همين رو با آميخته‌شدن سلسله‌هاي دراويش و فرقه‌ها به بدعت‌ها و انحرافات اخلاقي و ديني، واژگان «تصوف» و «صوفي» نيز بار منفي يافت. امروزه و در سرزمين ما واژه «عرفان» و «عارف» با بار ارزشي مثبت در همة فراورده‌هاي عرفاني اعم از عملي و معرفتي و هنري، و غالباً بر عارفان شيعي به‌كار مي‌رود.

•صفحه ی ۶۰
• اهمیت سنایی غزنوی در ادبیات، به کار بردن اصطلاحات صوفیانه و عارفانه در شعر برای آولین بار است.
●سنایی شاعر قرن اواسط ۵
●سنایی کارش به زهد و انزوا و تامل و حقایق عرفانی کشید.
● آثار سنایی عبارتند از حدیقه الحقیقه طریق التحقیق سیر العباد و کارنامه بلخ و امثال آنها
.

●سنایی(سرای حوادث)ص۶۰
سنایی از شاعران بلند مرتبه و از استادان مسلم شعر فارسی است که برای اولین بار مفاهیم صوفیانه و عارفانه را در شعر فارسی وارد نمود و از این بابت او را سرآمد شاعرانی می‌دانند که برای نخستین بار عنصر تصوف و عرفان را در شعر فارسی به آمیخت و رواج داد.

قرن: اواسط قرن پنجم و اوایل ششم

آثار: منظومه‌های مشهور حدیقه الحقیقه ، طریق التحقیق ، سیرالعباد و کارنامه بلخ ...

●سرای حوادث

۱. ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید/ خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید.
معنی: ای مردم از این زمین پر از بلا و رخدادهای بد بگذرید و برخیزید و به سوی عالم بالا پرواز کنید.
نکات:
ای قوم: ای مردم. مردمان
سرای حوادث: مجاز از دنیای بلاخیز و پرحادثه است.
عالم علوی(ا): عالم بالایی.عالم بَر و برین.
۲. یک سر به پای همت از دامگاه دیو/ چون مرغ بر پرید و مَقر بر قمر کنید.

معنی: با تمامی و با اراده از این دامگاه تن شیطانی خود، رها شوید و چون مرغان (جان) به پرواز درآیید و در آسمان‌ها قرار گیرید.
نکات:
یک سر: یکباره. کامل.تمام.
پای همت : استعاره کنایی.
دامگاه: تن دنیایی .تن انسانی. جهان.
دیو: شیطان. اهریمن.
مرغ:تشبیه .
مقر: جای قرار گرفتن.
مَقر و قمر: جناس قلب ناقص.
۳. تا کی از بهر تربیت جسم تیره روی/ جان را هَبا کنید و خرد را هدر کنید!

تا کی می‌خواهید به تن پروری خود توجه کنید و نسبت به خردورزی بی‌اعتنا باشید؛ و تا چه هنگام می‌خواهید جانتان را چون ذره یا گرد و غباری بی‌ارزش گردانید و بی‌توجه به خرد و اندیشه خود باشید.

نکات:
هَبا: ناچیز و بی‌ارزش گرد و غبار.
هبا کردن: بی‌ارزش و ناچیز کردن.
هدر کردن: بی ارزش و بر باد دادن.

۴. جانی کمال یافته در پرده ی شما /وانگه شما حدیث تن مختصر کنید.

معنی: جانی تکامل یافته در پس پرده شما قرار دارد(درنهاد شما مرغ معناست) آنگاه شما از تن بی‌ارزشتان حرف می‌زنید به آن توجه می‌نمایید.
مفهوم: توجه به تن و بی اعتنایی خرد و ارزش انسانی.
نکات:
پرده: استعاره از تن .
حدیث: حرف زدن،سخن گفتن.
مختصر: اندک.ناچیز.
۵. عیسی نشسته پیش شما وآنگه از هوس/ دلتان دهد که بندگی سُم خر کنید.
معنی: روح و دم زنده کننده که چون عیسی است ،را در نزد خود دارید/ دلتان می آید از روی خواهش های تنی، به بندگی و ستایش از سُم خر عیسی می پردازید.
مفهوم: توجه به روح و پروش جان و بی اعتنایی به ظواهر و اسباب دنیوی.
چرا به دم مسیحایی خود بی توجه هستید و به تن پروری و ظواهر مشغولید؟!

داستان :"کلیسای سُم الاغ"

کلیسایی وجود دارد که در محراب آن ، جعبه ای از طلا گذاشته اند. داخل آن جعبه ، یک “سُم الاغ” هست که مسیحیان آن منطقه معتقدند :متعلق به سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است! مسیحیان دور آن جعبه می چرخند و بوسه می زنند و تبرک می جویند!
.

۶. تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را /هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید.
معنی: حواس پنجگانه شاهراهی است که شیطان در آن جریان دارد و درحال فریب از این راه هاست/ تا کی می‌خواهی هروز و همیشه به این شاهراه شیطانی توجه نمایی و از آن تبعیت کنی.

۷ .بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر/ یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید.
معنی: اگر یک لحظه در را بر روی حواس پنجگانه‌تان ببندید و متمرکز به عالم بالا شوید، جایگاهتان بر آسمان هفتم و بهشت خواهد شد.

مفهوم: بی توجهی به تن و تقویت روح و جان و روان ،تا میل به بالا نماید.
نکات:
بَر شوید: بالا رویید.
پنج در: حس پنج گانه

برگزیده مقاله زبان شناسی ، ناپل ایتالیا رامین یوسفی،عُرس مولانا



رویه و شناسه مقاله

عُرس مولانا و اتیمولوژی واژه عروس و چند واژه دیگر


رامین یوسفی

دکترای زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد،واحد علوم و تحقیقات تهران

www.ryparsomash147@gmil.com

دومین همایش بین المللی زبانشناسی و علوم انسانی

ناپل-ایتالیا،تیرماه1404

کدمقاله:309693

نحوه ارائه:غیر حضوری - پوستر























چکیده

عُرس جشنی است که صوفیان و عارفان به رقص و پایکوبی بر مزار یاران و بزرگان خود انجام می دهند،مولوی و مولویه نیز چنین می کردند.این پایکوبی و فیگورهای مذهبی،در دل خود نوعی زیرکی ذهنی و اعتراض را به همراه داشته اند،اعتراض به خشک مذهبانی که خود را مجریان ادیان معرفی می نمودند.عروسیِ عارف و صوفی، شدت شوق برای وصال به معشوق و رسیدن به سرچشمه و منبع نوراست؛عُرس،واژه ای ایرانی و از خانواده هند و اروپایی می باشد،در اساطیر یونان اِروس فرزند آفرودیت،ایزدعشق و پیوند است.این کلمه در زبان و سایر گویش ها ی ایرانی با تغییرات و فرایندهای واجی همراه بوده و گاه واج یا واکه ای از این واژه دچار کاهش یا همگون سازی شده و ،واژه ای بیگانه می نموده،ورود این کلمه در زبان عربی،احتمالاً همراه با فروپاشی دولت ساسانی و استقرار نظام دیوانی و کتابت در سرزمین های عربی،بایدبوده باشد.در این مقاله،علاوه بر آیین عُرس، واژه عُرس(عروس) و چند واژه دیگر در خانواده زبان های هندواروپایی و زبان های ایرانی باستان ،پارسی میانه ، فارسی دری و نوین،پیگیری و تطبیق داده شده است،واژه های اُروس،روز،اروتیک و کاربرد آن در اساطیر، روانشناسی ، ادبیات و سایر رشته ها با تغییرات،بررسی و فرایند آنان در زبان ها و گویش ها را هویدا نموده،و پس از آن، به حضور این واژه(عُرس-آروسی) و واژگان ،تِکه، تُرنه،ترانه و چند واژه دیگر درزبان بختیاری پرداخته شده است.زبان بختیاری به عنوان بانکی از واژگان هخامنشی،یونانی،پهلوی ساسانی و اشکانی تا فارسی دری و نوین،بدلیل موقعیتی«مرکز زبانی»،توانسته،انبوهی از واژگان و آیین های باستانی را در خود نگهداری نماید که در زبان شناسی،گنجی شایگان است.زبانی پیش از وجود حکومت های پارس و ماد(پارسوماش).پژوهنده به روش علمی-پژوهشی واژه عُرس را ریشه یابی نموده و با تطبیق آن در زبان های باستان و گویش های ایرانی،در اختیار پژوهشگران قرار داده است.



واژگان کلیدی

عُرس،اروس،تِکّه،بِرِچِنیدن،تُرانه











مقدمه

دراین مقاله آیین عُرس نزد صوفیان مورد بررسی قرار گرفته، نیز واژة عروس،اروس،آروس،اور، اروتیک در زبان ها و گویش های آریایی ریشه یابی شده است.دلیل این بررسی، تغییر شکل دادن واژه عروس درعربی و نسبت دادنش به آن زبان بوده،ابتدا به آیین عُرس نزد مولانا و سایر مکاتب و نهضت های صوفیانه پرداخته شده،و اینکه اصرار و تأکید صوفی و عارف ایرانی، بر اجرای برخی آیین ها بی سبب نبوده،پس از آن واژه عروس و چند واژه دیگر ریشه یابی شده است.آیین ها درصورتبندی و دل خود، هویت های فرهنگی، اعتراض به برخی عادات اجتماعی و مبارزات بینشی در ابعاد و ساحت های مختلف را دارند.اگر به صورت ریشه ای و خطی ، نهضت های عظیم صوفیه را که رندی ها و تظاهر در رفتارهای خود داشته اند، بررسی نماییم ، متوجه اعتلا بخشی به آیین ها و مبارزات فکری شان می شویم.از پوشاک تا ابزارهای نمادینی که با خود حمل می کردند،نوع بیان سوررئالیستی شان،تا پناه بردن به تشبیه و تمثیل،استعاره،قدرت حروف، و دیگر موارد،همه جدل هایی بودندتاآیین ها،هویت و فرهنگ خود را پاسداری نمایند.حلاجیه،سهروردیه،بکتاشیه و نفوذشان تا ماوراء النهر،نقشبندیه علیه بکتاشیه،جدال ها و جدل های اشاعره و معتزلی ها، قلندریه،مشعشعیه،و جنبش فکری – تروریستیِ حسن صباح...نکته های فراوانی را در خود به لحاظ معنوی حمل می نمایند که تا زیست و زندگی شان مطالعه نشوند،نمی توان با خواندن شعرها و نثرهایشان،کارهای سترگ شان را شناخت.جامعه شناسی صوفیانه نیاز به پژوهش بیشتری دارد،نسبت دادن آن به اهل صوف و صفه، تا دوستدار سوف؟نگاه عمیق تری را می طلبد.شاید ظریفی بگوید از دیدگاه شکلوفسکی و فرمالیست ها،نیازی به بررسی زندگینامه صوفیان و عارفان نباشد؟درپاسخ باید گفت بیشتر مبارزة صوفیان و عارفان ایرانی، سوای آثارشان،در رفتارهای اجتماعی، نمادشناسیِ پوشاک و آیین هایشان نهفته است،و پرداختن صرف به آثار،نگاه جامع ای به ما نخواهد داد؛خان که بوده؟ خانگاه ها چه نقشی در انتشار اخلاق و اطلاعات داشته اند؟مشایخ رباط ها(شیخ رباط- شیخ راه پاد)، میان دولت ها و مردم چه نقشی بر وقایع پس از اسلام ایفا نمودند و چگونه نبض اطلاعات را در دستان خود داشتند؟چرا بحث نور نزد صوفیان و عارفان ایرانی تا فیلسوفان یونانی این همه پر رنگ است؟ «محور فلسفة رابرت گروس تست اعتقاد به نور است،که در اندیشة آگوستینی بسیار عزیز است.گروس تست در رسالة دربارة نور خاطر نشان می سازد که نخستین صورت جسمانی،که برخی او را جسمانیت می نامند،به نظر او نور است»(کاپلستون،1391).دیگر موضوعات و مسائل پیرامون عرفان و تصوف می توانند،راه گشای بجویشگری(پژوهشگری)ما باشند.اهمیت موضوع در همین رفتارها و کنش ها نهفته است،و این پیشینه ها توانش ما را در یافتن بسیاری از مسائل،چراغ راه خواهند بود.مطالعه در مورد عُرس و ریشه یابی آن در آیین های صوفیان و عارفان ایرانی، و تطبیق سازی آن با واژگان هند و اروپایی، از جمله اهداف این پژوهش بوده است. خواننده با مطالعه این مقاله در می یابد که چگونه با خوانش یک آیین می توان واژه و واژگانی را یافت که تباری ایرانی دارند،نیز راه یابیِ واژة اَروس، در حوزه های ادبی،اساطیری،روانشناسی،زبانشناسی تا معماری و آواز و فیگورهای مذهبی – اجتماعی،چه مسیری را پیموده تا توانسته است با دگردیسی وانتشارخود،زندگی چندین باره ای را زیست نماید.هنوز بسیاری از واژگان در دل آیین ها و رسم ها در گوشه ای از روستا ها یا شهری دوره افتاده،یا زنده اند و یا آخرین نفس هایشان را می کشند، انقلاب مجازی و سوشیال مدیا،در حال بلعیدن بسیاری از واژگان و آیین ها ست و انسان معاصر چاره ای ندارد جز اینکه با مضامین تکنولوژی کنار بیاید و زبان تصویر را بپذیرد،انسان معاصر درحال هویت بخشی تصویریِ «منِ سینمایی »خویش است،تا با زبانی چند رسانه ای تولید محتوای موثر نموده و همپای با ابزارهای مدرن بتواند دانش خود را بروزرسانی نماید.روز و اَروس،عنصری از جهان نمایشی اند که خود بخشی از پلتفرم و سکوی بزرگتری به نام گیتی هستند،از منظر"برگسون"دنیا،ساخته شده است از تصاویر و حرکت؛ به این معنا که دنیای در حرکت همان"حرکت – تصویر" است که به سوی زمان – تصویر،میل می نماید.در جهانی از تصاویر، انسان در پیوند با حرکت و تصویر،مونتاژکار تصاویر متمایز خود می شود.«تصویر و حرکت، ریشه در ماده و نور دارد،تصویر حرکت است،درست همانطور که ماده نور است...به بیان دیگر چشم درون چیز هاست،در خودِ تصاویر روشن تاب»(دلوز،1401).به دلیل محدویت این مقاله ،در پژوهش های آتی شرح خواهم داد که چرا و چگونه آدمی از«هفت دختران»زردکوه بختیاری، با ستارة تیر ارتباط برقرار می نموده و زندگی خود را از کشت و کار تا کوچ و سایر موارد،با آستارگان هماهنگ می کرد؟سهیدsehīd،تموز،ایشتار،اینانا،چگونه در دو جغرافیای ایلام و میانرودان در هم تنیده شده اند و آیین هایی را پیش از پارس و ماش(پارسوماش،ماش:مش،مذ،مژ،ماذ،ماد)وپیش از ایران و ایرانشهر شکل داده اند که اکنون در لباسی دیگرگونه به حیاط چندگانه خود ادامه می دهند؟باید به آیین های اجتماعی دقت نمود که از چند لایه تشکیل شده اند و در دل خود چندصدایی و چند ساحتی را دارند،چون عروسی و به اَرش(گروتمان) پیوستن آدمی با پروردگارش.این مقاله از سه قسمت تشکیل شده است:الف.عُرس مولانا ب. زبان فارسی بختیاری و اتیمولوژی واژگان اَروس،اور،لود،ریشه تُرنه و ترانه پ. اتیمولوژی واژگان ملا،مولوی،تِکّه و ریشه شناسی واژگان بِرچ،برق و تطبیق آنان در زبان های سغدی،خوارزمی،ادبیات مانوی...در پایان از عزیزانم دکتر ژاله آموزگار و دکتر مهری باقری ،سپاسگزارم!



متن

از حال تا مقام،مزد سالکی است که سال ها رنج بر نفس خویش هموارنموده تا به عروج رسد در"شب تَعریس"با محبوب اش،چه یک نظرباشد و چه در آن جایِ امن و عیش،خلوت و مقام گیرد.تعریس،نتیجة پی نمودن مراحل و خوان هایی است که همه رنج بوده و اکنون رهرو،به لقاء و وصال یارِآرام جانش رسیده است.یک نگاه یا خلوتی خواستنی که صوفیِ صفه نشین با عروج به صفا و مهر یار دست یافته ،شب بخت یاری،و فیروز کامی،شبی که عاشق با طالع بلندِ وصال معشوق به رقص و سماع برمی خیزد.این دیدار و لقاء نهایت التذاذ معنوی سالک است که پروردگار نیز این لقاء و وصال را خوش می داردکه در حدیثی به این مهم اشاره نموده است.«لقاء،دیدار،برخورد، ملاقات.نزد صوفیه عبارت از ظهور معشوق است...اگر نقش رخت ظاهر نبودی در همه اشیاء/ مغان هرگز نکردندی پرستش لات و عزی را/ من احب لقاءالله احب الله لقائه و من کره لقاء الله کره لقائه...طمع دیدار دوست، صفت مردان است.باش تا فردا برمائده خلد نشیند،شراب وصل نوش کند،تُوبا ،و زلفی و حسنی بیند،به سماع و شراب و دیدار رسد»(سجادی،1393).به قول شیخ اشراق: وچون ریاضت بیشتر گردد،بروق بسیار تر آید تا بدان حد رسدکه مردم در هرچه نگرد بعضی از احوال آن عالم با یاد آرد، وناگاه این انوار خواطف مترادف شده، و باشد که در عقب این اعضا متزلزل گردد.رهروِ بَدوی و تازه راه، بادیدن تصاویری از آن عالم،سرمست از این دیدار و خوشی مینوی می گردد.اما عاشق واقعی تا نهایت قلة قاف ره پوید و خود را به «شب عُرس»رساند.عُرس یا عروسی ،برهنگی و یگانگی با معبودی ست که این امکان را می دهد تا عابد،جان خویش را در سراپردة سلطانی اش عریان سازد.که این "روز"برای رهپویان دیدارش"شب" عروسی باشد!زیرا که : اِرجِعی بشنود نورِ آفتاب/ سویِ اصل خویش باز آمد شتاب...که ارواح عارفان آفتاب ،به شوق و شتاب به اصل خویش باز می گردند تا در سورِنور سرمست گردند.مولانا در سور و عروسی فرزندان و یاران خویش نیز به وجد آمده و در بحرهای"رجز"، "هزج" و"مجتث" ز شوق، غزل ها سروده است، چون این"رجز" در عقد بهاء الدین با فاطمه خاتون که در مناقب العارفین،افلاکی ، فرموده ای از مولانا را پیش ازغزل چنین آورده است:«همچنان روزی درمیانِ اصحاب فرموذ، که چون فاطمه خاتون را،بهاء الدینِ ما عقدکردند،تمامت فرشتگان مقرب وحوران فرادیس اعلی شاذی ها می کردند و نَقّاره ها می زند و همگان سماع کنان به همدیگر تهنیتِ عروسی می دادند و همچنان در شب اولِ عروسی همین غزل را سرآغاز فرموذ که: باذا مبارک در جهان سور و عروسی‌های ما/ سور و عروسی را خذا بُبْرید بر بالای ما/زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر/ هر شب عروسی‌یی دگر از شاه خوش‌سیمای ما/ .../ بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می‌روی/ داماد خوبان می‌شوی ای خوب شهرآرای ما. وهمچنان در شبِ زفاف این غزل[مجتث] را فرموذ که: مبارکی که بوذ همة عروسی ها/درین عروسی ما باذ ای خذا تنها/.../مبارکی دگر کآن بگفت در نآیذ/ نثار شاذی اولاد شیخِ و مهترِ ما...»(افلاکی،1362).یا این غزل که به خاطر عروسی "هدیه خاتون"دختر" شیخ صلاح الدین"، در بحر هزج سروده است: مبارک باذ برما این عروسی/خجسته باذ ما را این عروسی/چو شیر و چون شکر باذا همیشه/چوصهبا و چو حلوا این عروسی/ هم از برگ و هم از میوه ممتع/ مثال نخل خرما این عروسی/چو حوران بهشتی باذ خندان/ ابد امروز و فردا این عروسی/ نشان رحمت و توقیع دولت/ هم این جا و هم آنجا این عروسی/ نکو نام و نکو رو و نکو فال/چو ماه و چرخ خضرا این عروسی/خمش کردم که در گفت نگنجذ/که بسرشت است جان با این عروسی»(همان کتاب).مولوی رقص کنان به این یقین رسیده است و آب حیات را نزد شاه دل خویش می داند که برق جبروت از عالم صدر برجان و روانش ببارید که در دنیای دنی به لطف حضرتش حجاب ها دریده شده و خجسته طالع گشته به شراب قدسی یاری که در راهش سختی ها کشیده واکنون وقت عشق و عروسی است: زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا/چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا/ از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم/ نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا/یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهانست/که اسباب شکر ریزمهیاست خدایا...(دیوان شمس،1388).در فرهنگ نمادهای اشعار مولوی،عروس به همراه نمونه شعرهایی، چنین نماد شناسی شده است:«مراد از عروس در آثار مولانا،معشوق حقیقی است.مولانا در وجه تسمیه«شب تعریس»،آن را شبی می داند که عاشقان با معشوقشان که همچون عروس است خلوت کرده اند:در شب تعریس پیش آن عروس/یافت جان پاک ایشان دست بوس/ عشق و جان هردو نهانند و ستیر/گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر(زمانی،1399).مولانا در تمثیل حال و مقام می گوید،حال مانند یک لحظه دیدار عروس است اما مقام خلوتی است که با عروس می شود.دیدار عروس می تواند نصیب عدة زیادی شود اما خلوت با عروس سهم داماد است:حال چون جلوه ست زآن زیبا عروس/ وین مقام آن خلوت آمد با عروس/ جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز/ وقت خلوت نیست جز شاه عزیز/ جلوه کرده عام و خاصان را عروس/ خلوت اندر شاه باشد با عروس/ هست بسیار اهل حال از صوفیان/ نادر است اهل مقام اندرمیان(همان کتاب).البته عروسان معانی را با جان عجب و فداکردن می توان دید،که از چشم سر، تا چشم جان ، پرده ها ست:یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن/دوچشم معنوی باید عروسان معانی را (دیوان شمس،1388). عروس مینو،نصیب و حریم محرم جان است: بس کن که عروس جان ز جلوه/ با نامحرم معذب آمد.«مولانا کشف حقایق قرانی را پرده برداشتن از روی عروسی زیبا می داند و روش پرده برداری را هم مشخص می نماید»(تاجدینی،1388).خدمت به قران از دور با رفتاری نیکو نیز شایسته باشد تا عروس معنا روی به وی نمایاند از طریق انبیا و اولیا،و مزور را تلاشی ست بیهوده بر پرده برداری به قصد دیدن شاهد، که قران بر مزور، صورتی زشت نمایدتا مبادا ره به اسرار برد و زین طریق تفاخر کند و تصاحب نماید «قران همچون عروسی است با آنکه چادر را کشی،او روی به تو ننماید،آنک آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن ترا رد کرد و با تو مَکر کرد و خود را به تو زشت نمود،یعنی من آن شاهد نیستم،او قادرست به هر صورت که خواهد بنمایداما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی بروی کشت او را آب دهی از دور خدمت های او کنی در آنچه رضای اوست کوشی بی آن که چادر او کشی به تو روی بنماید اهل حق را طلبی که فَدخُلِی فیِ عِبَادی وَادخُلِی جَّنتِی حق تعالی به هرکس سخن گوید هم چنان که پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کرده اند،ره به پادشاه ازو برند حق تعالی هم بندة را گزیده تا هرکه حق را طلب کند در او باشد و همه انبیاء برای این آمده اند که ره جز ایشان نیست»(مولوی،1381).حکیم سنایی،در"قصیدة سَرخسیه" سُراید:عروس حضرت قران،نقاب آنگه براندازد/که دارالمُلک ایمان را مُجرُد بیند از غوغا...عروس قران ، سورة "الرحمن"است،بسان ترجیع بندی با بندگردان پرسشیِ«فَبِأیِّ آلَاءِرَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ:پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟»؛پیامبر در حدیثی چنین می فرماید:هرچیزی را عروسی ست و عروس قران،سورة الرحمن است. براساس این آموزه ها و تعاریف مولوی در فیه مافیه، می توان از دویی و به یگانگی رسیدنِ حلاج با پروردگار را عُرس دانست«حلاج معتقد بود که "فنا" و "بقا"متعاقب یکدیگرند،به این ترتیب که:انسان می میرد،اما درخدا و ابدیت جریان می یابد...مرگ یک"شدن"و استحاله است،این عقیده -بعدها-درتفکر حلاج به صورت یک "دیالکتیک عینی"تحول و تکامل می یابد»(میرفطروس،1357).حلاج با اناالحق گفتن، عروس عرش گردید چون جملة یاران. در مرصادالعباد،فصل دوم،در معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه، نیز به عُرس صوفیان اشاره شده است:«و مرید صادق را سماع درین مقام حلال شود از چند وجه:یکی آنک چون نفس از صفات ذمیمه بمرد، عُرس او را سماع بایدکرد،از اینجاست که چون صوفیان را عزیزی وفات کند بعُرس او سماع کنند. دوم برای تهنیت دل که او را با معانی غیب ازدواجی پدیدآمده است ، و معاقده با صفات حمیده کرده. در اعلان نکاح سماع سنّت است که "اَعِلنوا النکاحَ ولو بضربِ دفّ ".[آشکار کنید ازدواج و عروسی،حتی به ضربه های پیاپی دف!]سیم چون نفس را دیدة حق بینی و گوش حق شنوی پدید آمد...و بدان وزن موزون مرغ روحانیت قصد مرکز اصلی و آشیان حقیقی کند...»(رازی،1389). روزبهان یکی از این یاران است که همین دیدگاه را با جمال پرستی در قرن های بعد ادامه می دهد«در میان موتیف های زبان عرفانیِ روزبهان،ما با "آینه"و"عروس"و"حجله"بیشتر سروکار داریم.حتی ازتأمل در عنوانِ تفسیر قرانِ او، که عرائس البیان است،این شیوة نگرش جمال پرستانة او را که اهلِ "شهود"است می توان دریافت»(شفیعی کدکنی،1392).در نظر روزبهان،عشق علاوه بر پیوند میان عاشق و معشوق،شامل عشق پدر و مادر و کودک نیز می شود.او در یکی از تجربیات صوفیانه اش خود را چون عروسی در حضور خدا می بیند.«من او را در میان سایبان ها و حجاب های فرو پوشیده از هر سودیدم.مجالس انس را در اندرون این سایبان ها مستور دیدم.بر هر فرشی نشستم،او به زیباترین کیفیتی خود را بر من عرضه کرد.او شراب انس بای من ریخت؛چنان بود که گویی در آن مکاشفه، مانند عروسی در حضور خداوند بودم»(ارنست،1377).او برای انس با خداوند از "استعارة عروس عرفانی" استفاده می کند.یکی از تجربیات روحانی اش را در کتاب کشف الاسرار، چنین توصیف می کند:«بر بسان عبودیت در طلب ظهور عروسان غیبی نشسته بودم(بند71).عنوان تفسیر عرفانی او بر قران،عرائس البیان،یادآور بُرقع برافکندن عروس به نگام وصال[عاشق] است و این در حکم الگوئی است برای ورود به حرمِ اسرار حقّ»(همان کتاب).روزبهان بَقلی،در عبهر العاشقین،کشف الاسرار و عرائس البیان،برای ورودیه و محرم با خدا گشتن،مکاشفات خودرا با تعابیر و استعارات«عروس عرفانی» به کار می برد.«عُرس از مشتقّات واژه عروسی است که در زبان فارسی به معنی ازدواج کردن استعمال می شود»(کیانی،1389). مهم ترین دلیل نگارش این مقاله، پاسخ به واژة عُرس است، واژگان"عُرس" و "عَروسی"،تغییر یافته دو واژة پارسی بوده و این واژگان فارسی ،فقط به دلیل ساختار صوتی مردم عرب ، چنین خوانده می شده اند،در دورانی که بیشتر کلمات در برابر امپراتوری عرب یا در حال تبدیل و دگردیسی بودند و یا نابودی .عُرس،مراسمی ست که در زمان درگذشت یا سالگرد یکی از صوفیان،به همراه دف و نی ، گرد مزار وی به پایکوبی گردند و ولیمه ای نیز در این مراسم به یاد آن صوفی یا عارف بدهند. در اسرار التوحید،چندمرتبه درمورد عُرس چنین آمده:«روزی شیخ بلحسن در میان سخن از شیخ بوسعید پرسیدکه" به ولایت شماعروسی بو؟"شیخ بوسعید گفت:"بو و در عروسی بسیار نظارگی بو که عروس نیکو تر بو ولکن در میان ایشان تخت و کلاه و جلوه یکی را بو"»(ابوالخیر،1402).نیز در مرگ شیخ بوسعید و مراسم عُرس او چنین آمده است:«...و روی به میهنه نهادم، رونجور و گریان از وفات شیخ...من در خدمت ایشان به سَرِ تربت شیخ آمدم...گفتم این از جهت اوام شیخ است. و هزار دینار که جهتِ عُرس شیخ داده بود تسلیم کردم و هزار دینار که مرا داده بود پیش خواجه بوطاهر بنهادم و گفتم: این از جهت من شیخ را عُرسی کنید. و خویشتن را هیچ بازنگرفتم و آن روز اوام بگزاردند وکار عُرس بساختند و دیگر روز از زر سلطان عُرسی بکردند نیکو و روز سدیگر از جهت من عُرسی شاهد بکردند و خرقة شیخ و خرقه های جمع – که موافقت کرده بودند- پاره کردند»(همان کتاب).ابن فُوَطی مورخ صوفی مسلک قرن هفتم ابیاتی در تعبیر عُرس دارد. در کتاب "تاریخ خانقاه در ایران"،اثر محسن کیانی، شرح مفصلی از مجلس عُرسی را که در کتاب "التصوف الاسلامی" آمده و امین الریحانی آنرا در کتاب"ملوک العرب" نقل و ترجمه کرده، آمده است.سهروردی فیلسوف بزرگی که از بانیان حکمت خسروانی است،او هم جان اشراقی خویش را در پرتو انوار شرق معانیِ باری تعالی زد و فدای یار نیکو منظر گشت تا عُرس و لقاء نیز شامل وی گردد.در نظر شیخ اشراق"نورالاانوار" عالی ترین و برترین مرتبة هستی است.سهروردی با آثار رمزی و تمثیلیِ خویش چون: هیاکل النور، الواح عمادی،لغت موران، آواز پرجبرئیل،عقل سرخ...می کوشد تا رهپویی و به اشراق و معراج یار رسیدن را بیاموزاند:«داستان عقل سرخ نیز از زبان پرندگان،معراج انسان از جهان جان را ترسیم می کند و با استفاده از اساطیر شاهنامه،سیر و سلوک معنوی آدمی را بازگو می کند»(عرب و محمدخانی،1386).در مکتب اشراق لقاالله و دیدار پروردگار همان آیین عروسی عارفان و صوفیان است.مولوی در دیوان شمس می سراید:« ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام/اوست پناه و پشت من،تکیه بر این جهان مکن.در این بیت به دل می گوید فقط با دیدن و لقاء الله است که دلم آرام می گیرد و تکیه براین جهان مجازی، بیهودگی ست. در دفتر دوم مثنوی می گوید:« قُوتِ اصلیِ بشر نورِ خداست / قوتِ حیوانی مر او را ناسزاست...شد غذای آفتاب از نورِ عرش/ مر حسود و دیو را از دودِ عرش... نورِ حق بر نورِ حس، راکب شود/ آنگهی جان،سویِ حق راغب شود: نور حق تعالی، یعنی نور معنوی حاکم بر چشم حسی می شود و آنگاه جان به سوی حق تعالی مایل می شود»(زمانی،1392).در کلِ اشعار و آثار عارفانه و صوفیانه ، میل به لقا الله و دیدار موج می زند، و نور را مظهر معنویت و منبع وی در عالم می دانند.در"لغت مورانِ"شیخ شهاب الدین سهروردی، گفتگویی میان هدهد و بومان ایجاد می شود،... «گفتند مگر دیوانه ای،در روز ظلمانی که آفتاب مظلم برآید کسی چون بیند؟گفت به عکس افتاده است.شما را همة انوار این جهان طفیل نور خُرشیدست،و همة روشنان اکتساب و اقتباس ضوء خود ازو گیرند،و عین الشمس از آن گفته اند که او را ینبوع نور است»(سهروردی،1382).ابوالحسن اشعری موسس مکتب اشعری معتقد است که خداوند با چشم سر قابل رویت است، اندیشه ها و عقاید وی بعدها توسط پیروانش گسترش یافت.اشاعره می گویند:در آخرت با چشم سر خدا را می توان رویت کرد،آنان از قران دلیل می آورند که:"وجوه یومئذ ناظره"،در این آیه «ناظر» مقصود از دیدن پروردگار باشد.عُرس و عروسی، جشنی ست که سالک در جهان ظلمانی،چرک و شوخ ها از دل می زداید تا آمادة یکانگی با نور اسپهبدی پروردگار گردد در عرش اعلی،این سور در عرش روی می دهد؛ نزد نورالاانواری که اَبرترین و شاهنشاه نورهاست،سبز و فور و دیگر رنگ ها جان از وی گیرند.اجرای عُرس در ایران ،ترکیه،عراق و هندوستان جریان داشته است.درفرهنگ فارسی،آمده:«عرس ors[ع.] 1-(اِمص.)عروسی،نکاح. 2-(اِ.)درهند به مراسمی اطلاق شودکه برای تجلیل عارفان و حکیمان بزرگ اسلامی بر پا کنند»(معین،1371).مولانا در شب یا روز رفتن با چین نوری جمع می گردد و غرق در لذات معنوی می شود و از مثنوی بسوی وحدانیت پر می گشاید تا به منبع خویش باز گردد،او از جهان سایه ها می رود تا به عُرس پروردگار،به معنی واقعی، برهنه ازخودی و خودیت ها گردد و ذره ای غلتان از اقیانوس درخشان در عرش شود.عُرس همان میل به مادر آسمانی است از جهانی خاکی، که دائم تمایل دارد بنده را در تاریکی نگاه دارد، اما ذرات جان از این کشش ناسوتی ،خویش را می گریزانندتا با اصالت نور درعالم لاهوت مایل گردند:این لوامع برای آن است تا همگان حتی ضعفا در این جشن باجوشش و فَور راه یابند.جشنی که روح، مولوی وار، رقص کنان، چون ذره ای می رود تا به لقاء و دیدار جانان برسد.«لقاء: دیدار، در فارسی توسعاً روی و چهره.ابن عربی درباره لقاء تفسیر خاصی دارد و دیدار را از جهت نوع آن فرق می نهد و می گوید:هرکه حق را از حق در حق بعین حق بیندیعنی که به حکم"لا یری الله الّا الله"آن بیننده عارف است که رائی و مرئی غیر حق را نمی بیند.یا آنکه هرکه حق را از نفس خود در نفس خود بعین بیند او عارف به نفس الامره است.زیرا که به موجب لاتدرکه الابصار(سوره6/103)بعین غیر رویت حق نمی تواند باشد(ابن عربی،1392).با چنین توصیف و تفسیرهایی ست که دیدار سالک،رهرو اشراقی با پروردگارش،به عُرس می انجامد،همان شب تعریس و عروسی ای که مولانا در پوست خویش نمی گنجید ومی سُراید: مبارک باد برما این عروسی/خجسته باد ما را این عروسی...درچنین عروجی ست که صوفی پی خجستة نیکو فال و خصال،به صفا و عروسی با جانان خویش در سراپرده ای شاهانه یکی می شوند.و درپاییز جان ها ست که مولوی به عُرس و جشن خویش را می آراید، در نیکوترین سلوک معنوی؛ 27 آذر را "شب عُرس"مولانا نام نهادند،و همه ساله این تاریخ را به یاد مولانا ،گرامی می دارند.«اما مسافری که در روزهای عُرس مولانا(اواخرپاییز)به قونیه می آید با آنکه خود را به نحوی مبهم در جو روحانی روزگاران آنها[سلجوقیان روم] احساس می کند به ندرت ممکن است بر قبر آنها بگذرد و از نشان خاک آنها دیدارکند... خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه، پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد...اما از وقتی این نفس کوتاه فانی به ابدیت متصل شد نفَس باقی و سرمدی که جان جانهاست همراه با صدای شعر او،و همراه با آهنگ نی جادویی او عالم را در هر نفس از عطر نفحه های حیات پر می کند و روح های مستعد را به افق های متعالی می کشد=پله پله تا ملاقات خدا_»(زرین کوب،1388).و این مشاهده جز با شهید شدن رخ ندهد، برتختگاه پادشاه نورها در "اَنَغرَ َاچنگه" یا همان روشنی و فروغ بی پایان،بهشت و سرای مینوی که بلندترین مرتبة پردیس است:« چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت/ برای عُرسش بر عرش خرقه کرد وطا»(خاقانی،1380).و این ظرایف و جدل ها و جدال ها ،تحزب و گروه ها،نکته های فراوانی را در خود دارند، از حروفیه و بکتاشیه،مولویه تا نقشبندیه،قلندریه...تا افرادعزلت نشین چون شیخِ برکه، تا خواجه احمد آتای سوی "حضرت ترکستان" ،که بعدها خواجه بهاءالدین نقشبند، در ماوراء النهر،طریق وی را گسترش داد و این سلسله آنچنان نفوذی یافت که با تسلط مغول،هندوستان را ضمیة مسلک خویش نمودندو سلاطین و مشایخ هند،خود را به نقشبندیه منسوب می کردند،چون نیک بنگریم،صوفی و عارف،سوای آنانکه کشته شدند و یا متهم، با دقت از دست شارع و فقیه،به روش های تمثیل و دیگر شیوه های نگارش،گریختند تا اندیشة خویش را منشتر نمایند،صوفیه و عارفان با بیانی سوررئال، چنان نمودند که خلیفه و سایر حکام را به چالش می کشاندند،رقص و سماع،عُرس و دیگر تعابیر و اصطلاحات،همگی مفری بودند تا این بزرگان، با تعابیر و تأویل خویش،جهان ها و برداشت های دیگری را به انسانِ در بند نشان دهند،اگرچه برخی از این احزاب و گروه ها در لباس صوفی و عارف، مزدوری حکومت های وقت را می نمودند؛باری ساحت های اندیشیایی را که بزرگان صوفیه و عرفان برای انسان استثمار زده آن قرن ها،مشخص می نمودند،همگی حکایت از روح بلند آنان دارند.از روم بزرگ تا روم کوچک،چین و ماوراء النهر،ایران و عراق و تمامی بلاد.«در آسیای صغیر،دو سلسلة مهم بیشتر شهرت یافته اند:مولویه و بکتاشیه.مولویه که درفرقة پوست نشینان و ارشادیه از آنها برخاسته اند،منسوبند به جلال الدین محمد بلخی رومی(672) معروف به مولوی و مولونای روم...مولویه در عهد دولت عثمانیها کسب نفوذ کردند،چنان که وقتی خلیفة تازه یی در عثمانی به سلطنت می نشست، شیخ مولویه شمشیر او را به کمرش می بست»(زرین کوب،1381).با جمهوری شدن ترکیه، مولویه ، نفوذ خود را از دست دادند، ترس از نفوذ معنوی دراویش و صوفیان چنان بود که ، تمامی حکومت ها از فاطمیون مصر و اَلموتیان ایران، در هراس بودند،جنبش حروفیه و نقطویه در حال گسترش مبانی فکری خود بود و مباحثی چون اهمیت و اسرار 28 یا 32 حرف؟ترورها روی می داد،ماجرای ترور شاهرخ، بدست احمد لرستانیِ حروفی،آغازی علیه حکومت تیموریان بود«پنج سال بعد حروفیان اصفهان نیز شوریدند و ماجرایی آفریدند»(آژند،1369).آثار حروفیه به آتش کشیده شد و حروفیه در لباس دیگری به بازآفرینی و بازسازی اندیشه خود پرداخت،ولی ترس حکومت ها از صوفیان و عارفان،و ترور و اعدام حلاج ها و سهروردی ها... به مرور این مسلک ها را تضعیف نمود، صوف پوشان حکومتی و مزدورانی که مامور بودند تا در لباس صوفیان درآیند، و تهمت هایی که به دستور حاکمان می زدند تا باور مردم را نسبت به این اندیشه ها تضعیف نمایند،این سلسله های طریقت را کمرنگ می نمودند تا نظرها به حکومت ها به عنوان جانشینان پروردگارمعطوف گردد.تظاهر به صوفیگری و عرفان و بعدها ،پر رنگ کردن عنصر جادو نیز چند عنصر دیگر،رفته رفته با ظهوردوران مدرنیسم و شبه مدرنیسم،لژهای فراماسونی و بسیاری از احزاب را ترغیب نمودتااین تفکر را برای استثمار طبقات تصاحب نمایند«استعمارغرب نیز به منظور پیشبرد هدف های سودجویانة خود پیوسته درپیِ آن بود یا طریقت های صوفی را با حیله و نیرنگ با خود همراه سازد یا –در صورت عدم توفیق- آنها را تضعیف یا سربه نیست کند»(سرّیه،1385).دوران اکتشاف نفت در خاورمیانه و فریب مردم بختیاری به نام مذهب و دین، توسط "مستر جیکاک" انگلیسی،از جمله شواهد این شبه عارفان ها و صوفیان نوظهوری ست که این بار با شعارهای تازه ای پوست اندازی کرده بودند.باری،کاوش در مکاتب و مسالک عارفان و صوفیان مردمی قرون گذشته نشان می دهد که مهم ترین خصلت شان،هم حسی با مردمان و قشرهای ضعیف بوده،آنان با ریاضت و دانش آموختن توانستنددنیای پست را برای اقشار جامعه،قابل تحمل نمایند و با رنگین کمانی از اندیشه،نور اسپهبدی را بر تاریکی های جهل بیفکنند.در چنین فضاهایی بود که در کنار اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه، رندی ها و زیرکی های عارف،توجیه ای تاریخی می یافت که چرا و برای چه موضوع یا ترس از مسئله ای بود که صوفی از شیوه تمثیل و تضمین،سعی می نمود تا راه به مردم نماید؟رمزی سخن گفتن حلاج و سهروردی،موسیقی متن های خواجه عبدالله انصاری...و عُرس صوفیان برای هم فکران و هم مسلکان خود، روان های زخمی آن سال ها را به وجد می آورد، رقص و سماع کیهانی سلسله مولویه، نشان از چرخش سیاراتی دارد تا نجواهای سماوی را از آن جهان که پادشاه خوبانش در عرش نشسته و خود ،نورالانوار است،به گوش مردم رسانند؛ و همین رقصش و چرخش هاست که ذرات را به منبع می رسانند و دوباره به دیگر سوی می جهانند.مولوی در اشعار خود بارها به رقص و موسیقی(موسیقی کیهانی:فیثاغورثیان،افلاتون)و نغمه های سیارات و آستارگان چون فلاسفه اشاره نموده است.



نهضت های فکری – فلسفی و پیشبرد زبان

تصوف و عرفان ایرانی،وقتی با مداقّه مطالعه شود،به عنصر مبارزاتی آن بیشتر پی خواهیم برد، فارغ از جماعت صوفی نما که داد بسیارانی را درآورده بودند: مِی خور که شیخ وحافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می کنند، در بسیاری از موضوعات این صوفیان و عارفان بودند که به لحاظ انسجام اجتماعی و به صورت تشکل، توانستند هم بار معنوی را بر دوش کشند و هم واژگان و ترکیبات را در حافظه تاریخی زنده نگه دارند.مراسم عُرس مولانا یکی از این ظرایفی ست که توسط مولویه انتشار یافت.اگرچه پیش از مولانا این مراسم میان صوفیان و عارفان برقرار بوده،نهضت های فکری فلسفی با گسترش اندیشه های خود از راه پندنامه ها،مقدس دانستن اعداد و حروف و گسترش تدریجی هندسه ،جبر و مثلثات و برداشت های کیهانی در معماری ها، ایجاد رمز و شبکه های رمزگانی، تا فیگورهای بدنی در آیین ها، و ایجاد نمادها در فضاهای دیکتاتور زده، و یا اختصارنمایی جهت انتقال اندیشه،توانستندبا اجرای های خود،بسیاری از واژگان را در جغرافیایی بی مرز گسترش دهند.هرجا آیینی اجرا می شد،واژه در دل این آیین ها به زندگی خود ادامه می داد ؛عُرس یکی از این واژگان است که ریشه ای آریایی دارد،این واژه در سرزمین های دیگر بنا به مختصات وساختارهای صوتیِ هر جغرافیا،شکلی متفاوت به خود گرفته است و هرگاه حکومتی مرزهای خود را گسترش می داد این واژه نیز چون سایر واژگان،با تلفظ و نوشتاری با مختصات صوتی- نوشتاریِ آن زبان، به حیات دوباره و چندبارة خود ادامه می داد.مثال:"تُره"وگیسوی بلند،که زنان آنرا به لحاظ بهداشت و تزیین می بافتند،هنگام باز شدن، حالت پیچ و تاب و مجعدی به موی می داد،از آنجایی که تصوف زبان وآیین های هنجارشکنانه ای دارد،بعدها این واژه در اندیشه فرقه ها و نهضت ها، به صورت نمادین کاربرد می یابد«حیدری ها معتقدبودند...طُره، موی تاب خورده، نماد مقاومت در برابر نفس [است]»(کارا مصطفی،1396).تُره یا تُرنا، که متناسب با نوشتار و نوع تلفظ عربی- اسلامی،"طُره" نوشته می شود، در شعر و نثرِ با شمایلی نوین به زندگی خود ادامه می دهد.واژه دیگر که از تُره به شکل جمع در ادبیات صوفیه و عارفان راه می یابد،"ترهات"است که در دو گروه له و علیه،با دو مفهوم مختلف استفاده می شود.مولوی در غزلیات شمس می سراید: آن طُره پرچین را چون باد بشوراند/صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش.اوچندین باراین واژه را به کار برده است..حافظ نیز در غزلی چنین می سراید:بلبل، ز شاخ سرو،به گلبانگ پهلوی/ می خواند دوش درس مقامات معنوی/...ساقی مگر وظیفة حافظ زیاده داد/کآشفته گشت،طُرة دستار مولوی.امیر خسرو دهلوی در"تشبیه ای بزرگنما"می سراید:چون طُره تو سلسله بر یاسمین نهد/خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد.صائب علیه جماعت تره و دستاری سروده است:واعظ نه تو را پایه گفتار بلند است/آواز تو از گنبد دستار بلند است.../از بی هنران شعله ادراک مجویید/ این طایفه را طره دستار بلند است.طعنه زدن صائب و هم اندیشانش به واعظان که"طایفه تره بلند دستار"ها می خواندشان،و گفتارشان را به تُرهات و سخنان بیهوده،تشبیه کرده است،چون پیچش آواز در گنبد و حالت پیچ و تابِ دستار دور گنبد(سر)،اشاره به واعظانی می نماید که به وقت وعظ و نیایش به تظاهر، دستار(مِیزَر در زبان بختیاری)ی که دور سرشان تابیده را، ازیک سو باز و به سمت شانه و سینه،تُره و رها می سازند.تُره باز نمودن از میزر و دستار چون دسته ای مو،به وقت نماز،به نوعی اظهارتخفیف است و ابراز کوچکی دربرابر پروردگار که چون خورشید(میثر-میزر-مهر)بزرگ و عالمتاب می درخشد.میزر نماد اشعه های خورشید است و نشانِ بندگی از نور دارد،در نقاشی ها و مینیاتورهای ایرانی،مانوی،مسیحی...به صورت هاله نورانی دور سر قدیسین کشیده می شود،بازنمودن و تُره سازی آن برشانه و سینه (چون طره های مو)نشان ازفروتنی دارد،و به معنای آن است که این میزر و دستاری را که دور سر پیچ داده ایم ،در برابر عظمت انوارحضرتش،شکسته است و هنوز رهپویان نور معرفت و کم سو و سواد می باشیم؛وباز نمودن دستار(طره نمودن و آشفته کردن آن) ابراز عَبد و بندگی در برابرجلال الهی است.تُرهات در ادبیات صوفیگری از حالات عالیه است:«ترهات اظهار صفات کمالیه را گویندازحالات و مقامات عِلیه.بیت:کمترین حیریت در محو صفات/بخش جان است و تَرک تُرهات»(برتلس،1387).شیخ محمود شبستری در بیتی،تُره را به جای یاوه و سخن بیهوده به کار برده است:رها کن تُرهات و شطح و طامات/خیال نور و اسباب کرامات(شبستری،1368).واژه ترانه از تُرنه گرفته شده است که در کتاب «پژوهشی در دی بنال های بختیاری»،آنرا ریشه یابی و شرح داده ام.واژه دیگر" تکّه"(تکیه)است که سرنوشتی چون «تُره»داشته:«مناوینو که او نیز حیدری ها را کالِندِر می نامد،جزئیات بیشتری به دست می دهد.به گفتة او بیشتراعضای این گروه،عزلت گزینان و مجردانی هستند که برای خود کلیساهای کوچکی دارند و نام آن را تِکِه گذاشته اند»(کارا مصطفی،1396).برخی این واژه را از تکیه عربی می داند اما با استفاده از ریشه یابی می توان یافت که واژه ای ست ایرانی و هنوز در زبان بختیاری زندگی می کند:دوکه-دوکت(اشاره به کتف و شانه)-تکه(تکیه).واج«د»و واج«ت»قابل تبدیل به یکدیگرند.تِکهTekke اشاره به دوشانه دارد و منظور جا و مکانی ست که بتوان دوکت و شانه را به آن زد،از نظر معنوی یعنی جایی که قابل تکیه و اعتمادباشدوآدمی به لحاظ دینی و مذهبی از شخص یا اشخاص صاحبِ تکه(تکیه)نکاتی می آموزد،منظور مکان های مذهبیِ جمع و جور(بعدها وسیع) می باشد که افراد به آنجا پناه می برند و تکیه می زنند و در آن تکیه گاه های معنوی افراد بزرگ تری را تکیة خود می دانند.تِکه ها(تکایا) بعدها جنبه رقابتی گرفته و با حمایت دولت ها هم به لحاظ گستره، و هم به لحاظ تعداد،بیشتر می شوند و با عنوان "تکیه دولت"خوانده می شوند.«نشانة دیگر، تکیه است که هم بر محل اجتماع درویشان اطلاق می شده و هم به محل اقامة عزای اما حسین(ع).»(ذکاوتی،1390).تِکه در زبان سامی، مُل و مولا(ملا، -مولوی-مُل+نا:شانه نهادن و تکیه معنوی زدن به کسی)از واژه "مُل"گرفته شده اند.در ادبیات مذهبی تشیع،حضرت علی را مولا می دانند.یعنی به لحاظ معنوی آنقدر محکم و استوار می باشدکه تکیه گاه است،و می توان شانه ها و مُل ها را به او زد، زیرا مَلک و شاهِ تکیه گاه است.در زبان آرامی نیز مُلکا، شاه معنا می دهد و به زبان عربی،این معنا ها را می دهد:شاه،فرشته،بزرگ، رئیس.در زبان برخی از مردمان زاگرس، به گنجشک، ملوچک می گویند،یعنی پرنده ای با بال های(مُل،کَت،شانه) کوچک؛نیز کاربرد مُلکا در هزوارش قابل تفکر است. قرض گیری و داد و دهش واژگانی در زبان به دلایل ارتباط رخ می دهد.یکی از ویژگی های زبان های زنده، وامگیری است.«قرض گیریِ زبانی به نحوی جدایی ناپذیر با تاریخ اجتماعی و سیاسی ِ یک جامعه زبانی پیوند دارد...قرض گیری واژگانی یا قرض گیری کل واژه ها (و نه اجزای آنها)معمول ترین نوع تبادل میان زبان هاست»(آرلاتو،1394).عارفان و صوفیان با تسلط بر زبان عربی،سعی نمودند که خود را به آن کانون های زبانی نزدیک سازند،در همین دوره است که واژه های بسیاری به آن سرزمین سرازیر می شوند و واژگان دچار فرایند های واجی می شوند؛«در همه زبان ها واج ها روی هم اثر می گذارند و در نتیجة آن،جایگزینی یک واج با واج دیگر،درج یک واج یا حذف یک واج خواهد بود»(بی جن خان،1394).یکی از دوره های مهم وام واژه ها در نثر و نظم زبان فارسی، قرن پنج و ششم هجری است.کتاب رساله قشیریه اثر ابوالقاسم قشیری از متون عرفانی و صوفیانه قرن پنج به زبان عربی،کتاب کشف المحجوب، از ابوالحسن علی بن عثمان هجویری غزنوی،به زبان فارسی و پس از این دونفر،سنایی غزنوی بود که عرفان و تصوف را در قصاید ومثنوی های خودوارد نمود،عطار و مولوی از او تأثیر پذیرفتند.این بزرگان، در واقع نهضت های فکری-عقیدتی را شکل می دادند.به واژه "توریست"بپردازیم که برخی آن را لاتینی و بعضی آنرا فرانسوی و انگلیسی می دانند، که برای مسافرت اشراف زادگان این کشور ها به دور دست ها به کار می رفته.بر اساس فرایند واجی، واج های "ر"، "ل"(ر⇆ل) همگونسازی می شوند،واژه "تور" و "دور" نیز باهمین فرایند دچارهمگونسازی(د⟷ر)شده اند. همخوان "رr"لرزشی (غلتان) است.«اندام های تولید کنندة این همخوان نوک زبان و لثة بالا هستند.بدین ترتیب که نوک زبان بر لثة بالا مماس می شود و بدین ترتیب یک مانع در راه عبور هوا به وجود می آید...لب ها در موقعیت آمادگی برای تولید آوای بعدی قرار می گیرند،در صورتی که به دنبال آن، واکه های/ oو/u باشند،لب ها به شکل گرد جلو آمده در می آیند...برای تولیدهمخوانl نوک زبان به لثة بالا می چسبد،و نیز دو طرف تیغة زبان به دیوارة دندان های پیشین بالامتصل می گردد...تولید iهمراه با لرزش تارهای صوتی است، وبنابراین همخوان مزبور واکدار محسوب می شود»(ثمره،1395). به واج ها و همخوان های /r|l|m|n/ و واژگان ساخته شده با این همخوان باید دقت داشت.تور به معنای دور و دراز است، تور در حالت جمع می شود:"توران"(دور،دورانی=تولانی)؛ واژة توریست به معنای گردشگر، یعنی کسی که از راه «دور»آمده است.گردشگر یا واژه توریست یک واژه پر کاربرد مدرن است، و معادل دقیقی در لاتین کلاسیک(زبان رومیان باستان)ندارد. اما معادل هایی را برای آن در معناهای امروزین به صورت ، سیرکننده،سیاح،آنکه به سفرهای تفریحی غریب و دور می رود ساخته اند.در یونانی touristas ،انگلیسیtouristو در عبریtiyir، واژه های یونانی،انگلیسی،عبری، تلفظ های دیگری از «تور»(با توجه به همخوان های یاد شده)می باشند.در هندسه و مسافت سنجی واژه طول نیز دچار همین فرایند شده (طول =دور)،یعنی واج های :"د،و،ر" با واج های"ط،و،ر"همگون و تبدیل شده اند.واژه تال در زبان بختیاری و چند گویش جنوبی دیگر یکی از مشتقات واژه "تور"است که بر اثر همین فرایند ، به شکل "طول" درآمده اما در زبان بختیاری و گویش های لریِ جنوبی ، همخوان های «r، ū،t» خود را به شکل«تال» حفظ کرده است ولی در نوشتار، «طول»جایگزین آن شده است،در پارسی هخامنشی واژه«دوُرَدَش»برای قید به معنای «دور»به کار می رود.امروز دیگر «طول» در نوشتار مدرسه ای توانسته جایگزین «تور،دور»شود.تال ، سرتال یا سرنخ،تار در سازها،تُر،تُره،تُرنه،تُرانه،حتی در پهلوی تئورنا، به معنای جوان شکل های دیگری از تُور، وتُرنه است.نمونه ای از ترانه های بختیاری که در وصف زنان و دختران زیبا رویِ تُرنه بافته،در «دی بنال»های بختیاری پژواک یافته ،چنین است: تُرنه هات، سیاه سیاه وَنده بُن نات/هروُلاتی که هِدی، ریمه کنم وات(تُرنه هایت سیاه سیاه ، بن نایت افتاده اند/هر ولایتی که هستی رویم را به سوی تو می کنم.واژه ترانگ و ترانه ریشه در «تُرنه» خوانی ها و (وصف طره های معشوق)دارد که در قرن های اولیه تا قرن ششم و قبل از کار بزرگ سنایی غزنوی که مباحث و اصطلاحات صوفیانه و عارفانه را وارد شعر فارسی نمود،«تُرنه»خوانی ها مربوط است به وصف موی زیبارویان،اما بعد از سنایی غزنوی و طره در شعر فارسی جنبه دینی و عرفانی به خود می گیرد،مانند اشعار عطار و مولانا ،حافظ ،سعدی،شیخ محمود شبستری...در زبان انگلیسی tallبه معنی قدبلند،مرتفع می باشد. برخی از گویشوران زبان مازندرانی و روستاها و بخش های جاده چالوس،عنکبوت را کارتُن- کارتونک می گویند،که در فرایند سختی، واج"ت" به واج"ک" تبدیل شده است؛کارتونک یعنی تارتونک(موجودی که «تو tū» یا خانه اش را با تار درست می کند).این همانندی ها و همگون سازی ها می تواند به دلیل حضور صوفیان و عارفان از مرز عربستان و عراق تا ایران ، ترکیه و ماورء النهر باشد، نیز می تواند به دلیل جنگ ها و استیلای یک حکومت بر سرزمینی دیگر و ایجاد مکتبخانه هایی با زبان چیره داشته، در این صورت دو جامعه زبانی بر زبانهای یکدیگر تأثیرمی گذارند،فارغ از واژگان جدید.«سابقة یک همانندیِ زبانی، در هر ناحیه ای با هر وسعتی، ممکن است به زمانی بازگردد که جامعة زبانی برای نخستین بار در آن ناحیه مستقر شده است.برای نمونه، کلمةhouse همراه با ورود زبان انگلیسی به انگلستان به هنگام فتح ساکسون ها،در آن سرزمین رواج یافت.کلمة مزبور در آن زمان به صورتِ [s:hu]بود، و در گویش های شمالی که هنوز به همین صورت بیان می شود، این صورتِ امروزی ممکن است تداومِ مستقیمِ صورتِ قدیم باشد»(بلومفیلد،1379).مرزهای همگویی فقط به ما می گویند جایی تغییری آوایی،یا تغییری قیاسی-معنایی، یا وام گیری ای فرهنگی صورت گرفته است، اما هیچ به ما نمی گوید که این تغییر دقیقاً کجا و کی رخ داده است.واژة عروس که در متون نثر با واژگان عُرس و عروسی به کار رفته، از جمله واژگانی است که از سمت ایران به سمت عراق و عربستان رفته و با فروپاشی حکومت ساسانیان،دیگر خط و نوشتار و واژگان بنا برضرورت به کشورهای عربی راه یافت و در همین دوره است که بسیاری از واژگان ایرانی را متناسب با ساختار صوتی خود،کتابت می نمایند،نیک می دانیم که قلمرو زبانی ایرانیان تا ماوراء النهر و استان سین کیانگ بوده و بنا بر قول ابن مقفع(روزبه دادویه) زبان های آرامی و خوزی نیز جز زبان های پارسی محسوب می شدند،مثال:اینکه واژه یلدا ایرانی ست یا سُریانی،باید گفت که سوریه در آن زمان جزئی از ایران بوده و به تحقیق و با اتیمولوژی دقیق مشخص می گردد که این واژه ریشه ایرانی داشته که در فرصتی مناسب به صورت علمی ادر اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.ابن مقفع که نوشته هایش اوضاع پایان دورة ساسانی را به خوبی نشان می دهد،چنین می گوید:«در ابتدا نام پارسی به همان معنی کلّی که به قلم نویسندگان مسلمان قرون نخستین جاری می شد، و حتّی در معنی عام تر به کار رفته است، زیرا این واژه نه تنها زبان های ایرانی،به معنی نوین این اصطلاح، بلکه زبان های گوناگون متداول در قلمرو شاهنشاهی ایران و از آن جمله آرامی و خوزی را نیز شامل می شود»(لازار،1393).پژوهش های دکتر آذرنوش در دو اثر ارزنده اش به نام ها ی "چالش میان فارسی و عربی" و"راه های نفوذ فارسی"در فرهنگ و زبان عرب، همراه با واژه های فارسی در شعر جاهلی، در تلفیق واژگان فارسی و عربی و تصاحب بسیاری از واژگان قلمرو زبان پارس و فارسی دری، و ثبت آنان به نام جغرافیای خود، می توانند به این نوشتار کمک شایانی نمایند.«در آثار کهن عربی، و گاه نیز فارسی، انبوهی جمله و واژه به زبان فارسی نقل شده است که به زمان‌ها و اشخاصی بسیار گوناگون منسوب اند: برخی از شهریاران ساسانی، حضرت پیامبر و برخی از صحابه او، امیران عرب و بسیار کسان دیگر عبارتی به زبان فارسی دری ادا کردند... ما برای آنکه روایات را به نوعی دسته‌بندی کنیم، همه را در ۵ مجموعه روایت ارائه می‌دهیم:۱. مجموعه مدارک و مستنداتی که بر رواج فارسی در شهرهای عرب نشین دلالت دارند،۲. جمله‌های فارسی ای که به دوران پیش از اسلام منصوبند،۳. جمله‌های فارسی ای که خاستگاهشان خارج ایران بوده است،4. جمله‌هایی که به امامان شیعه نسبت داده‌اند،۵. مجموعه جمله‌های فارسی ای که در درون مرزهای فرضی ایران ادا شده‌اند.از همان روزهایی که شهرهای پادگانی فاتحان مسلمان یعنی «امصار»( به خصوص بصره و کوفه) به زیستگاه‌های دائمی بدل می‌شدند و شکل و شمایل شهرهای واقعی به خود می‌گرفتند، ایرانیان به صورت دسته‌های نسبتاً بزرگ در آن حضور داشتند و با عربان همزیستی می‌کردند. علاوه بر گروه‌های نخستین که بیشتر سپاهیان ساسانی بوده و سپس اسلام آورده و به عرب‌ها پیوسته بودند، هر روز، به دنبال هر جنگ و پیروزی، دسته‌های دیگری از زنان و مردان و کودکان ایرانی به شهرهای عرب نشین انتقال می‌یافتند و به صورت برده و کنیز و یا مولا (ج: موالی)جذب جوامع عربی می‌شدند. بسیاری از این کسان از نوعی فرهنگ و هنر و دانش بهره‌مند بودند و به آسانی می‌توانستند نسبت به اربابانی که- به غیر از برخی مفاهیم اسلامی- فرهنگی جز فرهنگ بیابان نداشتند - ابراز شخصیت یا حتی برتری کنند. بسیاری از زنان به همسری مردان عرب درآمدند و فرزندان دورگه با هویت نیم ایرانی پدید آوردند؛ بسیاری از بردگان آزاد یا مولا شدند و در زمینه‌های دینی و حتی ادبی صاحب نام گشتند. از سوی دیگر، زبان فصیح عربی، در شهرها و دهکده‌ها، در برابر لهجه‌های گوناگونی واپس می‌نشست و کاربرد آن به ادب و دیوان‌های اداری و خطبه‌های رسمی و امور دینی منحصر می‌گشت و فضای زندگانی روزمره مردم را برای گویش‌های محلی خالی می‌کرد... تعدد گویش‌های گونه گونه عربی ز یک سو و کثرت ایرانیان که هنوز سنت‌های کهن خویش و خاطره شکست را از یاد نبرده بودند، به زبان فارسی اجازه داد آزادانه در سراسر عراق، به خصوص در بصره و کوفه و سپس بغداد رواج تام یابد و حتی در توده مردم عرب نژاد نیز اثر گذارد. فارسی شدن زبان توده عظیمی از مردم عراق یک فرضیه نیست، بلکه براسناد نسبتاً استواری تکیه دارد که بیشتر عبارتند از روایت‌های تاریخی و ادبی یا تعدادی شعر یا عبارت‌های فارسی. این مباحث، به خصوص از آن زمان که یوهان فوک کتاب العربیه خود را در سال ۱۹۵۰ تالیف کرد تا زمان حاضر، پیوسته مورد پژوهش قرار گرفته و به موضوعی تکراری بدل شده است. ما اینک برای گریز از تکرار، فهرستی از مهمترین این مستندات می‌آوریم و از هرگونه توضیح چشم می‌پوشیم:- فارسی گویی مردم کوفه هنگامی که امام علی فرا می‌رسید(دنباله گفتار).-هزاران تن از اسواران،ساکن عراق شدند(بلاذری،۲۷۹،فارسی،۴۱).-سکونت همه سپاهیان سیاه اسواری در بصره(بلاذری،۳۶۷،فارسی،۱۲۹).- سکونت ۴۰۰۰ تن از اسیران بخارا در بصره(نرشخی،۴۶).- در سپاه مختار همه به فارسی سخن می‌گفتند( دینوری ۳۰۲، فارسی، ۳۱۶).- عبیدالله زیاد که مادرش مرجانه ایرانی بود، لهجه فارسی داشت و در عربی دچار لغزش می‌شد(جاحظ، بیان، ۱۶۷/۲؛اغانی۲۸۴/۱۸).- ابن مفرق در پاسخ به بچه‌های بصره که فارسی سخن می‌گفتند، شعر فارسی سرود(اغانی،۲۶۴/۱۸)؛تاریخ سیستان،۹۶...).- چند تن از شاعران مشهور لهجه فارسی داشتند(زیاد اعجم،ابوالعطا سندی...).- فراوانی نام‌های ایرانی در عراق( فوک، ۸۴).-درسال۱۴۲، مردم کوفه به فارسی صحبت می‌کردند( اخبار دولت العباسیه ۳۷۴ ،۳۷۶).- فارسی گویی بسیاری از بزرگان دربار خلیفه( دنباله گفتار).- کلمه‌های فارسی بسیار در برخی از اشعار عربی (جاحظ، بیان، ۱۴۲/۱).- در شعر ابن ابی کریمه، همه قوافی کلمات فارسی است( همو، ۱۴۳/۱).-فارسیات ابونواس[ اهوازی] قطعاتی که در آن جمله‌های فارسی و عربی در هم آمیخته،ن.ک :دنباله گفتار).- در دیوان بسیاری از شاعران آغاز عصر عباسی،انبوه شگفتی کلمه فارسی به کار رفته( مثلاً:ابونواس: ۲۷۰کلمه،ن.ک.: آذر نوش،دبا، ذیل همین نام)،- گرفتن بعضی شغل‌های اداری در عراق، بدون دانستن فارسی ممکن نیست (جاحظ،بیان۹۵/۱) »(آذرنوش،1395).علاوه بر این مطالب،جملات و داستان هایی به زبان پهلوی و فارسی دری تا قرن سوم و ششم بر زبان مردم کوفه و بصره تا بغداد جاری بوده که ملک الشعرا بهار،مینوی،تفضلی،ادوارد براون و بسیاری از اساتید به آن اشاره داشته اند. تلفیق واژگان هخامنشی- یونانی- اشکانی- ساسانی- اَربی- دری- مانوی- سغدی-ختنی،تغییر خط و نوشتار و گفتار را می توان از لشکرکشی های اقوام مختلف به این جغرافیا دریافت؛برای همین است که واژگان را وقتی در زبان فارسی ریشه یابی می کنیم ،هنوز با علم ریشه شناختی، واج های تغییر یافته در ساختار واژگان کهن با تلفظ های گوناگون را می توان در اقوام مختلف یافت.« سه کتیبه کوتاه روی سنگ قبر در تنگ ازائو که دره دور افتاده‌ای در افغانستان است کشف شده که تاریخ ۱۰۶۴ سلوکی (۱۳۵ هجری) دارد و قدیمی‌ترین اثر زبان فارسی شمرده می‌شود. یک قطعه‌ از نامه‌ای نیز در "دندان اویلیق" واقع در خوتن از ترکستان چین به دست آمده که هنوز درست خوانده نشده است و تاریخ آن قرن دوم هجری است»( ناتل خانلری،1382).تسلط دولت های مختلف در جغرافیای تاریخی، این تلفظ را ایجاد نموده اند و همچنین مبلغان ادیان و مذاهب در دورة میانه، در بکارگیری واژگان ،متناسب با ساختار صوتی خود،تغییرات و فرایندهای واجی را بوجودآورده اند.«در دورةمیانه ایرانیان با تبتیان و چینیان و تخاریان و هندیان و ترکان در شرق؛ با آرامیان و عربان و لاتینیان و مصریان در غرب؛ با ارمنیان در شمال و با یونانیان در همة سرزمین هایی،که ایرانیان در آنها ساکن بودند،در تماس بودند»(ابوالقاسمی،1390).این تماس ها تغییراتی را در ساختار واژگان به همراه داشته است.یکی از زبان هایی که به لحاظ جغرافیای خاص،بسیاری از واژگان باستان تا میانه و فارسی دری را در خود نگه داشته زبان بختیاری است.زبان بختیاری یک از گویش های جنوبیِ زبان پهلوی ساسانی است،اگرچه هم به لحاظ ساختار واژگان و هم به لحاظ نحوی،بسیار به زبان هخامنشی نزدیک است، نیز برخی از واژگان ایلامی،که زبانی تک تباری است را در زبان مردم بختیار می توان یافت،برخی از این واژگان را در همایش های بین المللی (اتیمولوژی فعل اَدم در کتیبه های هخامنشی-مزدا-و...) ارائه داده ام و در آینده نیز چند واژه ایلامی – هخامنشی را در قالب مقالات علمی- پژوهشی ارائه خواهم نمود.زبان بختیاری بانکی از واژگان، زبان های باستانی است که به لحاظ ریشه شناسی نیازمند و تا آسیب ندیده است، موسسات و پژوهشگاه های زبان شناسی نگاه علمی و ویژه ای به آن داشته باشند.واژگان، اوستایی،یونانی، هندی،عبری، عربی،تا بابلی ،اَکدی و آشوری و بسیاری از واژگانِ دو سرزمین ایلام و میانرودان به دلیل کهنسال بودن این قوم، در میان این مردم حفظ شده است.نام فرشتگان ،اسرافیل،جبراییل...نام آستارگان ، برخی آیین های مشترک مردمان ایلام و میانرودان(تموزی – نوروز- ستاره ایشتار)، با اندک تغییراتی در ساختار واژه ، در جغرافیای بختیاری قابل شناسایی ست.یکی از این واژگان واژه تاریخ است،که در نقش برجسته های هخامنشی در حال دیدن انتقال حلقه(حلقه قدرت- دوره قدرت)از حکومتی به حکومت دیگر هستیم.واژه دُور،دُوریک(دَورَه-دورک- دایره کوچک)که بسیاری آن را عربی می دانند،با توجه به واژگان این واژه«دوریگ - دورک»(محدوده زمانی دایره شکل با توجه به گردش زمین و سیارات)است که دربختیاری گویند:او کهنه خیز دور به دستسِ ؛معنی آن می شود:آن کهن خیز(آن آدم کهنسال- باتجربه:سپهدار لشکر کهنساله باد...فردوسی) دُور را در دست داردکه به لحاظ استعاری،دور، دایره(داواره-دایره قدرت- قلمرو) است.و خدا هم در به شکل تاج سر و نیز قدرتی آسمانی و بالای سرِ فردی که از آن سخن می گویند باشد.(تشبیه- کنایه-استعاره از خوش بخت و بخت یار است). زبان های لری، نگاه های مبسوطی را می طلبد. لریLori یکی از زبان های ایرانی شاخة جنوب غربی است.لری در قسمت هایی از استان همدان(از نهاوند به سمت جنوب)،استان های لرستان،خوزستان،چهار محال بختیاری، کهگیلویه و بویر احمد و استان فارس تکلم می گردد.گروه لری به دو دستة متمایز لری جنوبی(لر بزرگ) و لری شمالی(لر کوچک) تقسیم می شوند.گونة های لری جنوبی عبارتند از:بختیاری،گروه ممسنی بویر احمدی، سایر گونة های بویر احمدی،و کهگیلویه؛گونه ای از لری که در خوزستان در رامهرمز و مسجدسلیمان[تا بنادر جنوبی در خلیج فارس: بوشهر، بندر عباس،کیش، قشم،ماهشهر،دیلم،گناوه،هندیجان، اهواز،آبادان،گتوند،عقیلی،لالی،هفتکل،شوش،هفت تپه،اندیکا،ایذه،باغملک،آغاجاری،نفت سپید،بهبهان...]تکلم می شوند،ازجمله گونه های لری جنوبی اند که خویشاوندی [دوری؟] با دزفولی و شوشتری دارند.گونه های لری شمالی شامل گیونی،خرم آبادی، چگنی،و بالا گریوه ای ،می شود.مرز جغرافیایی که لری شمالی و جنوبی را از هم جدا می کند،رودخانه دز است(نغزگوی کهن،1393.ص.302). دزفولی و شوشتری اتفاقاً از خویشاوندان نزدیک زبان بختیاری اند. زبان فارسی امروز،هم به لحاظ نحوی و هم به لحاظ ساختار و آواهای واژگانی(با سابقه زبان های باستانی و میانه)تا حد زیادی ریشه در "زبان فارسیِ بختیاری" دارد.در رده شناسی زبان های ایرانی آمده است«گروه زبان های غربی جنوبی،زبان های زیر قرار دارند: فارسی(ایران)،دری(افغانستان)،تاجیکی(تاجیکستان)،لُری(ایران)،بختیاری(ایران)،لارستانی(ایران)،دلواری(ایران)،دوانی(ایران)کُمزاری(عمان،امارات متحدة عربی)،لارکی(ایران،جزیره لارک در تنگه هرمز)،تات(قفقاز)(دبیرمقدم،1393).این کتاب با تمام زحمتی که داشته خالی از اشتباه نیست؛چرا که کارهایی چنین بزرگ،کار یک موسسه وپژوهشگاه زبانی است نه کار یک نفرعاشق زبان.عنوان فارسیِ بختیاری به منظور مرکزیت زبان های هخامنشی-ساسانی- اشکانی،(تا واژگان برجای مانده از سلوکیان،با ریشه هندو اروپایی) و فارسی دری در نظر گرفته شده است،همانطوریکه بسیاری از واژگان اوستایی را بایستی در بلخ یافت،که مرکز گرایش به دین زرتشت بوده است.اگرچه حضور اتحادجماهیر شوری-امریکا –سوشیال مدیا و پلتفرم های مجازی،زبان های افغانستانی را تحت تاثیر قرار داده است، اما یک ریشه یاب می تواند با تلاش بسیاری ،به صورت علمی و پژوهشی بسیاری از واژگان یک زبان را بیابد. بسیاری از زبان شناسان در تعریف زبان و گویش دچار اختلاف اند،و به زبان ساده می توان گفت،گویش و لهجه در ساحت های گفتاری یک زبان اتفاق می افتد.«زبان بختیاری از گویش های پارسی ست،گویش های پارسی،که غالباً به لُری خوانده می شوند،مانند:کهگیلویه ای و بویر احمدی ،ممسنی ای ، بختیاری و لری(شمالی)»(اشمیت،1383).اُرانسکی دربارة لهجة قبایل لر بختیاری می نویسد« قبایل لر بختیاری که در مغرب و جنوب غربی ایران ساکن اند نیز به لهجه های ایرانی ویژه ای سخن می گویند(اُرانسکی،1383).لهجه شاخه های یک زبان اند که در تلفظ و تکیه و کشش آوایی با دیگر لهجه ها تشخیص داده می شوند.تعریف لهجه در دو متن متفاوت چنین آمده است:«لهجه،گونه ای زبانی ست که با دیگر گونه ها به لحاظ آوایی تفاوت داشته باشد»(مدرسی قوامی،1394).اما در کتاب گویش شناسی،لهجه چنین تعریفی دارد:«گونه ای از زبان که تنها در تلفظ کلمات،تکیه یا آهنگ با گونه های دیگر تفاوت دارد،لهجه گویند»(شیری،1386). در همین کتاب "گونه زبانی" و "گونه گویش"ابهام انگیز و دشوار تشخیص داده شده است.«اما برخورد علمی و تخصصی با این اصطلاحات(گویش،زبان) به تعریف های علمی از هر کدام و مشخص شدن مرز میان میان آن ها نیاز دارد،ترادگیل اضافه می کند،هیچ یک از دو لفظ گویش و زبان بیانگر مفهوم معین یا دقیقی نیست»(همان کتاب).پژوهش های زیادی امروزه در مکاتب زبان شناسی صورت گرفته.در قرن بیستم بزرگانی چون سوسور و چامسکی، میان زبان و گفتار تمایز قائل شده اند، می توان چنین گفت:شکل گفتاری زبان را گویش و برابر با گفتار«به تعبیر سوسورParol و به تعبیر چامسکیperformance (نحوه استفاده از زبان،شرایط محیطی،جغرافیایی،خستگی ، اضطراب ،استرس،در توانش زبانی اثر دارد... استفاده زبان در موقعیت های مختلف )بدانیم.واژه عروس در اشعار فارسی و خانواده «زبان های هندواروپایی»انعکاس یافته است که ما را به معنای روز و روشنایی و سپیده سوق می دهد،این واژه در زبان عربی به صورت های عروس ،عُرس ,عَرش وچند واژه دیگر راه یافته است.واژه های اور،آلوس(خدا.بخت.وقت و زمان سپید چون روز وروشنایی).در اساطیر یونانی اَروس، رشته هندو آریایی دارند.در زبان فارسیِ بختیاری به عروس،آروس گویند.اشاره است به سپید بخت شدن،به وقت و به بخت و ساعت شخص.برج که در جای خود بررسی خواهد شد به معنای درخشندگی از بلندا و منطقه بروج اشاره است به درخشش ستارگان و اشیا نورانی که شکل خاصی را تداعی می کنند، برج سازی ها برداشتی است از بروج .(بورژوا).در فرهنگ اساطیر یونانی،اروس خدای گِرد آورنده و نیروی جاذبه ای است پیوند و زندگی می دهد.واژه اروس در پیوند با ازدواج و روز و روشنایی است« ÉROSاین ایزد یونانی یکی از نیروهای نخستین است که پیش از زایش فناپذیران و پیدایش آدمی برجهان تسلط داشت.توان او نه تنها بر مردم،بلکه بر گیاهان،کانی ها،مایعات،سیالات و خلاصه، هرچه که هست،جاری است.اِروس گِرد هم می آورد،در هم می آمیزد و پیوند می دهد.او نیروی جاذبه است که هرچیز را به پیوند باهم و از این رهگذر به خلق زندگی برمی انگیزد.اِروس فرزند آفرودیت،ایزدبانوی عشق،جذابیت و لطافت را از او به ارث برده است»(اسمیت،1389).اُرگ (رُگ، اِرک،رُک،روت،اروت،اُورت،اروتیک) و ارگاسم ، برگرفته از نور و هیجانات نوری است از واژه روچ به معنی روشنایی گرفته شده است(گرچه در یونانی این دو واژه از می جدا می باشند).جمله معروفی است که به آنتونن آرتو،نمایشنامه نویس فرانسوی نسبت می دهند:«مرگ،بزرگ ترین ارگاسم است»؛او یا هرآنکه این جمله را گفته، مرگ را میدان شکست نمی داند بلکه مرگ را خلسه ای دائمی می داند،نوعی نگاه عارفانه خودمانی به فنا فی الله شدن و خالی شدن از خود و خودیت ها،که بارها این جمله را در شمایلی دیگر از متون عارفان و صوفیان خوانده ایم .در اندیشه حلاج،سهروردی و عین القضات همدانی...عارف از مرگ نمی هراسد.مولوی هم نگاه لذت جویانه ای به مرگ دارد:مرگ اگر مرد است گو نزد من آی/تا در آغوشش بگیرم تنگِ تنگ. پارادکس نورسیاه عین القضات، به نوعی تهی شدن ازخود و سرشار شدن از ضیا الهی ست!ماه با تمام سیاهی اش،نور از خورشید می گیرد و مستغرق التذاذ روشنایی می گردد:«خدّ و خال این شاهد نشنیدی.زلف و چشم و ابروی این شاهد دانی که کدامست؟دریغا مگر که نورسیه برتو،بالای عرش عرضه نکرده اند؟!»(عین القضات،1373).اروس و عشق در ادبیات زرتشتی تا پهلوی و خسروانی ها ،و متون عرفانی و صوفیانه، پروردگار است،که روز و روشنایی و درخشش را در خود دارد.همان سیمرغ(شاهین مرغ:پادشاه مرغان ،به لحاظ ریشه واژه و در داستان های تمثیلی، چون زبان مرغان عطار به لحاظ معنا).در عرفان سهروردی،نورالانوار(نورنورها) که در شدت کمال و نوریت لایتناهی، و محاط نشونده است،همان خداوند است که انوار اشراقی اش با شَرقیدن (شِرقنیدن)بر تمامی موجودات کیهان می تابد.در فرهنگ عربی واژه عروس به این صورت آمده است:«عَرُوس[اسم]:عروس و داماد؛جمع:عَرائِس،به زن عَرُوسه هم گویند./هم عُرس و هنَّ عَرَائِس:آنها تازه داماد یا تازه عروس هستند,»(قیم،1393). Ūr.vo.patīاور و پتی(لخت و برهنه)بی لباس در عربی چنین معنی شده است: عُریان[عری-اسم]:برهنه،لخت؛(همان کتاب). عروس(اَروس)،اُور(عریان-حور؟) اشاره به "روز"بخت آدمی(یان)دارد و ستاره بخت شان که در ساعت درخشش و روز است.به لحاظ نماد شناسی پوشاک برای همین است که لباس عروس را سپید برمی گزینند.عریان در همین فرهنگ،لخت،برهنه، معنا شده است، که در فارسیِ بختیاری همان معنیِ ریت(روت،درخشنده)لیت و لخت و برهنه به لحاظ درخشندگی است.واژگان:اَلوس(اسپید،سپید)،عروس،اَروس،اُور،اُروچ،روچ ،بِرچ، برق و مشتقات این واژگان،در پیوند و ارتباط هم اند.bright:روشن،درخشان،تابان،براق،تابناک،در انگلیسی به لحاظ ساختمان واژگانی و ساختمان آوایی از ستاک و ریشواژة فارسیِ برق(بِرچ)،یا مصدرِ برَقیدن(وَرچیدن[برقیدن] – وَرگِنیدن) می باشد،که دچار تحول واژگانی شده است.در روایات چینی برق زدن و روشنایی،واژه روشنایی را در سغدی ،پارتی و چند زبان دیگر پی می گیریم؛پارتی،در معنای برق زدن و روشن آمده است.« پارتی rōšn/ سغدی roxšnyāk/ فارسی میانهrōšnīh / فارسی /rōwšnīچینی/brightness/ سریانیnwhŕ:light »(قریب،1392). در ادبیات مانوی ,hr,myšn ahrāmišn به معنای بالا رفتن،عروج / rōzāg روشن»(بویس،1386).در فرهنگ لغات سیستانی،آمده است:«روشنوrušn-u (ص.)روشن»(محمدی خَمَک،1390).روز و روشنایی در تخمه های نیکی و پاکی و نژاده به کار م رود.واژه روستهم (رستم) از دو بخش = روچ(روس ،نور.خورشید)+تهم = تخم، تخمه،و در کل به معنای تخمه روز و خوشید و روشنایی تشکیل شده است. در فرهنگ بلوچی،رکسانه به معنای نورانی آمده است:«رکسانه:روکسانه،رخسانه،نورانی،روشنک»(دولتی بخشان،1388). روستن و روییدن (روشیدن-روشن-روزیدن)نیز به معنای برآمدن با نور و رشد کردن است.در فرهنگ پهلوی این کلمات ما را به موضوع نزدیک می سازند.روچ rōč، روچناکrōčanāk روشن، درخشان. rōčan/zan روزن.دریچه.در هخامنشی نام کوُروُش( )kawrūš در بخش دوم آن یعنی رُوش ،روز و روشنایی(استعاره از خدا) معنا می دهد.هنوز با همین آوا در بختیاری صدا زده می شود.rōčēnītārihروشنگردانیدگی،روشنگری،اشراق.روچانک:روزنه،پنجره.روچنیتن:روشنکردن،روشنگردانیدن.روچیه:روزی،قسمت،سرنوشت.روچیک:روزی،غذای روزانه.روچکار:روزگار،دنیا،زمان،هنگام روز، واژة روشنی rōšanī در فارسی،درپارثی میانه rōšn(رُشن)،پارتیrōšn، سریانی .صفت:«روشن»،«نورافشان»،«درخشان».فارسی نو šēd. خورشیدxšaētəm : رایی،مفرد،مذکر»(گویری،1382).«سکایی brumja درخت غان، پوست درخت غان،که مشتق است از ریشة barz-brz درخشیدن،تافتن،اصلاً درخشنده،تابان(به مناسبت نقره ای بودن پوست این درخت)،انگلیسی:birch"درخت غان"(حسن دوست،1399).در انگلیسی واژة brightness (بِرَینس) به معنای روشنی،درخشندگی است. بِرَینس با تغییرات واجی همان برگنیدن در زبان پارسی است.blazدر انگلیسی به معنای شعله درخشان یا آتش مشتعل،نور یا رنگ درخشان،با تصویرنشان دادن،درخشندگی ،جار زدن، است،در بختیاری به شعله آتش گویند و با چوب آتشین بازی کردن را "تش بلازی" گویند. شاید تش بلازی: آتش+ بُل(بالا)+آزی(آذین،آچین)=درکل به معنای،با آتش حرکات نمایشی در آوردن باشد یا با آتش شکلی را آذین نمودن؟brilliant نیز به انگلیسی درمعنای ممتاز،برجسته،تابان،مشعشع،زیرک،با استعداد،برلیان،الماس،درخشان باشد.برچ زدن در زبان بختیاری به معنای برق زدن است که واژه امروز "برج"برگرفته از برق و برچنیدن، است در معنای آستاره شناسی ،قرار گرفتن ماه و خورشید در یکی از بروج، نیز در معنای برچ زدن و درخشندگی از بالا است،برج سازی های جهان باستان تا معماری امروزمعادل بالابردن ساختمان از کوی و «برزن»(برچ زن)است.در متون پهلوی چون،درخت آسوریگ،روشن به این شکل آمده است« šēd شید، روشن،فروغمند»(نوایی،1386).در کارنامه اردشیر بابکان روز با تلفظ هخامنشی، چنین آمده است:« روچ – ی – (یوم-ی-) کا (امت) ارتخشیر پت(پون)ستورگاس نیشست اوتنبورزت اوسروت...کا(امت) روچ (یوم)بوت اردوان کنیچک حواست... او کا(مت)نیمروچ بوت او(عل)گیواگ رسیت(یهمتونیت)کو(آیغ) راس- ی – پارس آنود(تمه) ویترت...»(مشکور،1389).روشن در "یادگار زریران" با تصحیح و ترجمه ژاله آموزگار:«بسیار برایستد،شَفره(=شمشیر بزرگ)رستمی،بس تیردان پر تیر،بس زرهِ روشن،بس زره چهار کَرد... rošn،روشن،واژه را با تصحیح کوچکی رویین نیز می توان خواند »(آموزگار،1392).رویین به لحاظ سپیدی می تواند روزین و روشن چون روز،معنی شود.در اوستایی «رئوچ،رئوچه،رئوخشن،رئوچنه،به ترتیب به معنای:روشن کردن،روشنی،روشن،روزنه»(پورداوود،1386) می باشد، نیز در اوستایی رئوچنگه Raôčageدر زبان هخامنشی روچ ،پهلوی اشکانی و ساسانی روژ،می باشد.« در نائین روجهRoja تلفظ می شود.همین واژه در فرانسه به صورت ژوردرآمده است که معکوس روژ است و در ایتالیایی جورنو است که بخش نخست آن معکوس تلفظ نائینی آن است»(حسنی،1361).واژة دیگری که در ارتباط با روز و روشنایی است،بُرز،برزو،و صفت بلند پایگی و «بزرگ»است، نیز در معنای درخشنده و برچ زننده بکار می رود.درگاهان زرتشت و متن های نو اوستایی بلند پایه به صورت صفت نوشته شده است «bərəzantبرازنده/بلند/بلند پایه/رفیع... و صفت بلند چرخ و دارای پاهای بلندbərəzi-pad»(رایشلت،1383).که بخش اول آن بر بلندی و بلندا و برق زنندگی اشاره دارد،یعنی آنکه به لحاظ پایگاه و جایگاه،می درخشد، که همان پروردگار(مهر- سیمرغ-نورنورها: در ادبیات عرفانی)است.مکنزی از زبانشناسان برجسته درمقاله ای درمورد زبان خوارزمی آورده است: Bžk «بلند،دراز»> brzaka(مکنزی،1387). این صفت های پروردگاری است که از نور عظیم است که جهان را روشنایی بخش است،نور در فلسفه و سینما و عرفان مبحث گسترده ای است که در اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه ایرانی انعکاس یافته است.می توان گفت آلوس(اَلوس- عروس،اَروس،روز و روشنایی)نام ها و صفت اهورامزدای و خدای بزرگ است(همان بَگ وَزرگ)برجسته ترینِ و برازنده ترینِ روشنایی ها.از جمله واژگانی که به ربان عربی راه یافت واژه عروس و مشتقات آن است.« بَرزَهُ(ت)العروس: آنچه عروس با آن خود را نقش نگار کند.معّرب بَرزَه:زیبایی(شیر،1386).باید اشاره به رنگ و روغن و دیگر مواد آرایشی باشد که سبب درخشیدن(brečīdan)عروس می گردد،و آرایش و آذین او.برق زدن و درخشیدن در فعل های فارسی دری به شکل بررسی شده«برازید،فارسی میانه brāzīd. Brāzīdمادة ماضی جعلی است،از مادة مضارع ساخته شده است.برازŽفارسی میانه Ž brāz ایرانی باستانbrāz-a.برای aاَرای.ریشةbrāzو brāzīdanفارسی میانه هردو به معنی"درخشیدن"هستند.برازیدن در معنی سزاوار و زیبنده بودن،بکار رفته است»(ابوالقاسمی،1385).درکتاب واژه های فارسیِ عربی شده، بُرز و زیبایی چنین آمده است «(البَرز)مِنّ الرُجالِ:مرد پارسا و زیرک،معّرب بَرز: زیبایی،بلند،دراز»(همان کتاب).برزهُ(ت)همان آراییدن و درخشیدن عروس باشد تلفظ های دیگری از بِرچیدن و برق زد است،همچون بُرج که ستارگان از بلندا برچ زننده و درخشان و پرنورند. بَرز هم به لحاظ بلندی و هم کشیدگی، همان بُرچ است از مصدر بِرچیدن.در زبان های لری و کردی نیز بالا بَرز،به جوان بلند و کشده قامت می گویند.طلوع و صبح زود و برق زدن را در این واژگان پهلوی- پازند می بینیم:bām بام،بامداد،صبح زود،طلوع. عبری:bāraq،آرامی:bara،آشوریbarâku،سبئیbrq،سریانیbarq،عربی:بَرق،پازند: bəñg [pañg](عریان1377). پَنگ در پازند،معنای پخش و بخش و پنجه می دهد و اشاره ای است به پخش شدن نور،همانطوریکه در فارسی بختیاری برچ(برق)زدن و پخش شدن نور با نمونه های آمده،تقریباً یکی است. بُرز و بالایی را در واژه اوستایی "هَرابِرزِئیتی"(پورداود).که همان البرز(هربرز)است می بینیم، که بُرز یعنی برچ و بالا،معنی می دهد.در مینوی خرد برز در معنای بالا آمده است:«گاو فّره مند بُرزگوش(=بلند گوش)»... رشن نیز ایزد همیشه بیدار و روشن است:«وی در بندهش با صفت "بدون خواب"توصیف شده است»(تفضلی،1385).متضاد صفت بدون خواب، همیشه بیدار است و روشنایی در نامش آشکار است.نیز کارهای مردم را درآن جهان داوری و چون روز ،روشن می سازد.روز در زبان هایی که کمتر دستخوش تغییر شده اند، به شکل بدوی تر همراه با تغییر در واج آغازین به کار می رود و تبدیل به واج نزدیک به خود می شود: ر←ل ، حتی در ساختار واژگانی، تغییر و تبدیل واج«ل» به واج «ر»نیز داشته ایم:لَچکLačakکه در اصل، رَچکračakبوده و به معنای روی چاک (موی زنان) است.واج «ر»و«ل»خوش آوا هستند.«واج r و l،در زبان های بنیادین آریایی،ازنقطه نظر قوانین آوایی یکی شده و به صورت rدرآمده اند.لکن در نتیجة قرض گرفتن ها از گویش های غیر آریاییِ هند و اروپایی، سرانجام واج lخود را در گویش های آریایی مستقر کرده است. ز این رو l آریایی با rوlهندواروپایی،وl آریایی با lهندواروپایی،مطابقت می کند»(بارتولومه،1384).در خط پهلوی حروف «ر» ،«ل» نیز با اندک تفاوتی نگاشته می شده که می توانند تا حدودی در شکل دادن واژگانی اینچنین نقش داشته باشند: ​ ​​- ،حرف ل در پهلوی،بالای خود درسمت راست فقط زائده ای دارد.برای همین نکته در زبان دری و بختیاری این تلفظ ها نزدیک به هم می باشند:«لچ،لوچ loč لخت،عریان»(خاچاطوری،1389).روچ،لوچ،لود(لُد)،لُوت(لُت)،در فارسی بختیاری «لخت» و برهنه معنا می دهند،لُوتی(لُود- لُودی) نیز در ادبیات عوام و همگانی برای کسی به کار می رود که معنای بی سروپا و برهنه معنا می دهد،لوتی(لات) همان لختی است؛ قوم لُوت، لختی و لوات(لُت- لُد- لخت)کار(لواط کار)بودند،پس لوچ در تلفظ دری همان لودlūd،lod (لُد) و لخت معنا می دهد،یعنی کسی که چون روچ، روز،آشکار ، روشن و برهنه است.نیز به زمین بی بار و صحرای برهنه و لخت، لوت(کویر لوت)گویند.عسجدی گوید:جغد که با باز و با کلنگان پّرد/بشکندش پّر و گردد لَت لَت. لَت با تکرار و برای تأکید، به معنی پاره پاره،لخت،و تکه پاره نیز با زبان امروز معنا می دهد.لبیبی در بیتی لَت را در معنای لخت و برهنه،بکار برده است:رویت ز درِ خنده و سبلت ز درِ تیز/گردن ز درِ سیلی و پهلو ز درِ لَت/.لبیبی در بیتی دیگر "رُت" را در معنای تهی از پوشش و برهنه بکار برده :«فرمان کن و آهک کن و زرنیخ بر اندای/بر روی و برون آر همه رویت را رت(ابومنصور علی،1390)در فینی(بندرعباس) «لوت lūtلخت معنا می دهد»(نجیبی،1381).در لکی روتryt به معنی عریان،لخت،بکار می رود.«روتrōt (ص.) تارتار شده،پوسیده.مثلاً قالی از هم رفته و تارتار شده،یا پوست لهیده بر اثر گری.تار تار شده،نخ نخ شده. Rōt-Kašid- ā(مص.مر)چیزی مثل برگ های یک شاخه را با دست،به شدت از بالا تا پایین یکسره کشیدن و کندن و ریختن/پهلوی rotan غارت و تاراج»(محمدی خَمَک،1390).همگیِ لغات، ریشه لخت و برهنگی می دهند.لوتی معنای نوازنده نیز می دهد که جای پژوهش دقیق تری دارد.فردوسی گوید:"چو لوری بیامد بنزدیک شاه/بفرمود تا برگشادندراه.درفارسی بختیاری،درخت ریت rīt به درختی گویندکه لخت(لیت)و بی برگ است.نیز "قلعه لیت" در اندیکای خوزستان ،به ماجرای جنگ میان اقوام بختیاری اشاره دارد که شخصی را برای شناسایی به قلعه می فرستند، که بازگشته و به گروه مقابل می گوید:"قلعه لیتِ" یعنی قلعه لخت و برهنه است و هیچ کسی در قلعه وجود ندارد.در انگلیسیLux به معنی "یک واحد درخشنده"است ،که به واژه اَروس در معنای درخشان نزدیک است.در یونانی روز ημέρα (imerā ایمِرا)از نظر آهنگ به امروز نزدیک است.نمونه دیگر تبدیل واج «لl» به واج«رr» در زبان بختیاری: لغزیدن(لقصیدن- لقسیدن) است.مصدر لغزیدن به رقصیدن تبدیل می شود:یعنی واج های اولیه(ر- ل) به یکدیگر تبدیل می گردند و در فرایند واجی همگون سازی،واج گ به«غ» مبدّل می شود.در میان بختیاری ها هنگامی که کسی تازه می خواهد وارد رقصیدن شود به او می گویند:«لِقس کن!» leγes.konیعنی بدنت را لَق کن(به لرزه و به لغزه،لغزش درآور)، حالت دستوری برای رقصیدن(لقصیدن،لغزیدن و براثر لغزش و رقص، به حرکت در آمدن است).«رمز/رمزایست -«لغزیدن» و«لغزانیدن»(برمزد قدمی=پایی می لغزد،عربی:فَتَزَلَ قَدَم،16ک94،برمزایست ایشان را دیو= بلغزانیدایشان را دیو»(لازار،1393).رمز(معنی رمیدن هم می دهد)احتمالاً لغزیدن از لگ (لنگ)سریدن، یا«لگزیدن»(تبدیل واج "گ"به واج"غ») باشد.چون در فارسی بختیاری «لِرک بردنlerk» به معنی لغزیدن است. در"هادخت نسک" در مورد روز و درخشش و روشنایی چنین آمده است:«raocah: ا.خنثی: روشنی(از ریشةruc ← پایین و پسوند اسم خنثی ساز.(-ah- raocā: رایی، جمع :ز.rōšnīh.»(میرفخرایی،1386).در اوپانیشادها درخشش و روشنی چنین معرفی شده:«وراج :virāj روشنی، درخشیدن،روشن شدن ،وراج :virājaدرخشان،تابان(داراشکوه،1390).که در هردو واژه ورخشش و برقنیدن وجود دارد.در لکی «وِرِینجَهvèrinja درمعنای درخشش به کار می رود.درفرهنگ زبان پهلویِ مکنزی:«روشنی،درخشان،روشن: rōšn»که به معنای روز ،نزدیک است.«برز،برازشک(درخشانتر)،برازشکیه(درخشانی، زیبندگی)،برازشک تر(درخشان تر، زیبنده تر)،برازشک توم(درخشان ترین، زیبنده ترین)»(عفیفی،1391).وَرچ ،برچ،ارچ(ج)،اَرش(عرش)درمعنای درخشش(درخشش انبوه و خدایی)می باشند.«ورجاوند از لغت اوستایی ورچنغند(ورج- ارج -آبرو- افتخار)می آید،در اوستا این لغت به فرة کیان،ماه و ستارة تشترSirus داده می شود...وم نه بورزشنیک سهست(بورزشنیک:برازیدن-خوب و زیبا نمودن-برازنده-خوشنما(هدایت،1383).دربختیاری،برازنس(اِبرازنس:می برازد او را،براندة اوست)مصدر: برازنیدن-برازستن؛درمنطقه شیمبار(شمی بار؟) شهرستان اندیکا،دیزه وُراز(محل زین و آراستن شبدیز؟)نام جایگاهی است.در فهرست فعل های اوستایی آمده:«brāz اوستایی نو،درخشیدن- ماده مضارعbrāza،صفت فاعلی گذرا:-brāzant(کلنز،1394).در پهلوی روشنی بی آغاز a-sar-rošnīh (آموزگار،1392).در تصحیح و تشریحی که دکتر معین بر کلمات برهان قاطع، در پی نوشت آورده ، واژه روز را چنین آورده است:«پهلویroc پارسی باستان-raucah(روز)، اوستا- raocah(روشنایی)"بارتولمه1489"،"نیبرگ196".هندی‌باستانrôcish(رونق‌وجلا،روشنایی)،ارمنی‌عlois(روشنایی)،کردیruzh،افغانیvraj،بلوچیrôcوrôsh(روز،آفتاب)،وخیráuj(شعله)،گیلکیrûz،فریزندی،یرنی‌ونطنزیrû،سمنانیrûوrûzh،سنگسریrûzhسرخه یی ruz،لاسگردیrûzوru،شهمیرزادیruوruz ،اورامانیrô»(خلف تبریزی،1376).در زبان لاتین ریشه کلمه،قسمتی از تنه آن است که برای تمام کلمات هم خانواده آن یکی است.در کلمات کوتاه معمولاً ریشه و تنه یکسان است.مثال تنه واژه albus(سفید) ، "alb"می باشد که در عین حال ریشه تمام کلمات هم خانواده آن است. در فارسی بختیاری علاوه بر اسپید که رنگ سپید است،به «اَلوسalûs » نیز رنگ سپید گویندکه ریشه و هم خانواده زبان لاتین چون واژه اَلبوس (سپید)و سایر زبان های هندو اروپایی است.اَلوس همان اَروس در زبان بختیاری می باشد،یعنی دختری که بخت و اقبالش چون روز(اَروس) سپید شده است،یا سپید بخت گشته و با لباس آروسی به خانة بخت می رود، که عربی شده آن می شود «عروس».اَلوس نزدیک به اَروز در سایر زبان های ایرانی است که دربالا نوشته شده است.واژه های عروج- معراج-عَرش...از ریشه روز و روچ(روشن،روشنایی،نورخدا)می باشند. با حذف واج«ا» در کلمه اَروز، واژه روز که سپید می باشد بدست می آید.مثال های هم خانواده دیگر از ریشه «اَلبوس» در زبان لاتین :« albensسفید شده،albescens مایل به سفیدی،سفیدشونده،albidus رنگی که به سفیدی می زندalbidumen سفیده تخم مرغ،albuminatus اَلبومین دار،alborسفیدی،albumآلبوم،کتابچه سفید»(ایرانشهر،1385).امروزه در سایر گویش ها و زبان های غرب و جنوب غربی«آروس و اَلوس» نسبت به گویش ها و زبان های شرقی،بیشتر شنیده می شود،این واژه در شمال و شرق کشوردر افساانه ها و باورها راه یافته است و هنوز برخی گویش های زبان دری در افغانستان و تاجیکستان،جشن پیوند را آروسی می گویند.در زرقان استان فارس «arusakعروسک:قطعه استخوانی از پای گوسپند که شبیه عروسکی کوچک است.آریسک هم گفته می شود»(ملک زاده ،1380).این نکته در شمال و زبان سیستانی نیز دیده می شود، واژه عاروسک و عروس آن بایستی اشاره به اَلوس(اَلوسک) و سپیدرنگی استخوان داشته باشد، که راه نفس را می بندد وشاید در جشنی یا پس از آن، عروس با خوردن آن مهره دچار نفس گرفتگی شده و این ماجرا دریادها مانده است؟!در سیرجانی «عروسārūs [آروس]،عروسونیārusuni جشن عروسی[ārūsūnī]،عارسونیا[ārūsūnīyā آروسونی یا]خانواده و بستگان عروس»(سریزدی،1380).راگویند.به دوانی،اَلوس alusبه بُزی گویند که نیمی از بدنش سفید یکدست و نیم دیگرش سیاه یکدست باشد.(عبدالنبی،1381).در فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم ، روز و روشنایی را در یک جمله و نزدیک به هم می بینیم که اَروز بودن و رخشندگی را با هم نشان می دهد:«روشنه هچی روزrowšan-ə hači ruz :روشن است مثل روز »(پاینده لنگرودی،1394).همانطورکه اشاره شد دگردیسی واژةآروس تا عروس و ثبت آن در فرهنگ عربی،شاید پس از شکست ساسانیان بوده،و استقرارمراکز دیوانی در آن سرزمین ها،که تلفظ و نوشتارمتفاوتی متناسب با ساختار صوتی خود دارند.ابن مقفع ها نیز با داشتن چند زبان،مجبور به نگارشی متناسب با آن ساختار بودند.تأثیر نهادن این دو سرزمین و انتقال و آمیزش های واژگانی آنان مربوط است به جنگ های ایلام و میانرودان،ویا تسلط شاهان دو نقطه بر قلمرو یکدیگر؛گزارش آشور بنیپال،نمونه بارز آن است.آروس(آلوس)شکل دیگری از واژة روز و روشنایی(آل،ایل:خدا،همه،سیمرغ) است.روز هنگامی است که سپیده،نور و روشنایی کارگرند.درکتیبه هخامنشی داریوش بزرگ، در بیستون، واژة روز،چنین نگاشته شده است:« rUCروچ »(شارپ،1382).درنقش رستم و سوی شرقی تخت جمشید28 نفر نماینده کشورهای تابعه،تختگاه داریوش و احتمالاً اریکة اردشیر دوم یا اردشیر سوم را روی دست خود نگه داشته اند،با سه خط پارسی،ایلامی،بابلی،نمایندگان هرکشور معرفی می گردند،یکی از این کشورها،بابِل می باشد که پارسی آن بابیروُش نگاشته شده است.بابِل به لحاظ تاریخ و نژاد،آمیخته ای از آکدیان و سومریان با عنصر سامی می باشد،برای همین، نام آن را باب آل یا دروازة خدایان به سامی می گوینددر هخامنشی روچ Rūčروز،با جزء دوم روش(بابی روش)همخوانی دارد که معنی روز- روشن- سپیدی- نور(اشاره به درگاه روز و خدای نور)می دهد. که در فلسفه و عرفان ایرانی همان نور و در مکتب اشراق و سایر مکاتب عارفانه و نزد صوفیان ،آروس ،پیوستن نورجان است به منبع و سرچشمه نور،همراه با شادی و پایکوبی.نیز نور نورها همان پروردگار است که آلوس است .این واژه در روانشناسی ،ادبیات و سایر رشته ها در مباحثی چون اروتیک،ادبیات و اشعاروآوازهای اروتیک راه یافته و کاربرد پیدا کرده است.کاربرد در روانشناسی‌لاکان:اروتیکerotic(وابسته‌به‌عشق‌شهوانی،وابسته‌بهeros،روانشناسی:شهوانی،به خانواده با واژه"اِرِکشن"است.erectionبه معنای:تأسیس،بنا،شالوده،نصب،ساختمان،نعوظ،شق‌شدگی،مهندسی:نصب،حقوقی:نعوظ،تأسیس،روانشناسی:نعوظ،نظامی:برپاکردن است و در بختیاری به معنای برانگیختگی جنس نر است. واژه و اصطلاح اروتیک در روانشناسی و ادبیات ، و سایر رشته ها راه یافته است.کاربرد در کتاب مفهوم آیرونی:«اگر عاشق پیشگی را به معنای فکری آن تلقی کنیم می توانیم سقراط را عاشق پیشه بخوانیم و با استناد به عبارت ای بلند آوازه، رساله ،فایدروس این حالت او را هرچه پرشورتر به قالب بیان :ریزیم پایدراستین متا فيلوسوفیاس»]تمنای معشوق به عشق به دانایی [ فلسفه] در می پیوندد... بازی سقراط تعبیری استعاری داشته باشد به اعتقاد من این قضیه حاوی شواهد تازه ای درباره آیرونی سقراط است.در مدیحه ای که پاوسانیاس در رساله مهمانی ایراد می کند به جملۀ ذیل بر می خوریم این اروس[یعنی اروس فرومایه تر اروسی که پرستندگانش پیش نه فقط به پسران که به زنان نیز دل می بندند و تازه بیش از روح به جسم معشوق مهر می ورزند] در ضمن از تبار الاهه های است که از آن الاهه دیگر به مراتب جوان تر است و هستی خویش را مدیون آمیزش هر دو جنس است آن دیگر [ = اروس آسمانی]پسر [آفرودیته] آسمانی ،است از مردی تنها پدیدآمده و در ایجاد او زنی سهیم نبوده...از این رو کسانیکه از این اروس الهام می گیرند تنها دل به پسران می بازند،زیرا اینان عاشق کسی می شوندکه از روی طبع نیرومند ترو خردمنداست.»(کیرکگور،1395).کاربرد در روانشناسی فروید:«عشق نزد فروید از سطوح مختلفی مورد توجه قرار گرفته است،-با رجاع به اصطلاح لیبیدو که فروید آنرا در رابطه با اِروس قرار می دهدو ساحَت رانشی آن را مشخص می کند»(فروید،1396).فروید عشق جنسی را لیبیدو و گاه انتخاب مطلوب و یا رانش را اِروس Erosمی داند.لکان در سمینار بیستم خود به موضوع اِروس، عشق و اشتیاق و ژوئی سانس پرداخته است اما ازکاربرد اروس در مکتب لکان نمونه ای می آوریم:«[فروید]او بارها اعلام کرده،که واژه های عشق،سکسوالیته،erotismوErosرا معادل یکدیگر به کار می برد.liebeفرویدی معنای عشق،اشتیاق و ژوئی سانس را در یک کلمه داراست...لکان به ما نشان می دهد...موضوع این است که اصولاً دو نوع عشق وجود دارد.یکی شیدایی در بُعدتصویری که یک فاجعة روانی واقعی است، یک کذب محض،عشقی که فرد آن را متحمل می شود.و نوع دومEros،عشق همچون هدیه ای در بُعد سمبولیک،یک نوع شیدایی برای دسترسی به وجود دیگری»(لکان،1394).در کتاب احضار اروس،کاربرد های اور(برهنه)،اروتیک و پورن با هم آمده اند که می توا کمک خوبی به متن مقاله باشد:«گرازی با عاج هایش آدونیس را کشت تجسم اروتیسم است...پورن دشمن اروس یا عشق است،چیزی که حتی سکسوالیته را هم نابود می کند...پورنوگرافیک سازی جهان در واقع شکستن حرمت جهان است.پورن بی حرمتی به امر اروتیک است»(چول هان،1403). پس با ریشه یابی واژه اَروس در سایر زبان های هند و اروپایی و گویش های ایرانی ،به تحقیق ، پژوهش و تطبیق ،هویدا می گردد که انتقال نظام های دیوانی و اداری در سرزمین های عربی ،و از سوی دیگر تسلط امپراتوری اسلام بر بخش هایی از اروپا موجب شد تا این واژه و بسیاری از واژگان متناسب با ساختار صوتی و نوع نوشتار آن سرزمین ها ثبت شود و تا قلمروشان،رواج یابد.در زبانشناسی، واژه ای ربوده نمی شود ، بلکه به شکل های مختلف ، به زندگی خود ادامه می دهد.

بحث و نتیجه گیری

برخی پژوهندگان،به دلیل نداشتن منابع کافی،یا طبقه بندی زبانی، ورود یک واژه را در رده زبانی و گویشی دیگر، مردود می دانستند،از جمله واژة عروس را که عربی و از زبان های سامی می دانند،اما ریشه شناسی واژگان و تبارشناسی قومی،بررسی آیین ها، جنگ ها و قلمرو ها... این امکان را به پژوهندگان می دهد تا با یافته های دقیق تری پی به اصالت واژگان ببرند، همانطوریکه ارتباط یونان باستان و مصر سبب توارد واژگانی از هر دو فرهنگ به جغرافیای یکدیگر شد.میان ایران باستان و سرزمین های عربی نیز همین اتفاق افتاده است.پیش از این واژه پژوهانی چون: مکنزی، ژان کلنز، کنت، هانس،مری بویس،ژاله آموزگار،میرفخرایی،جنیدی ، حسن دوست...واژه ها را به صورت جداگانه معنا و ثبت نموده اند،اما در این مقاله،پژوهنده با ریشه شناسی میان واژگانی که تغییراتی بر اثر فرایندهای واجی داشته اند،پلی برقرار نموده و ارتباط آنان با یکدیگر را در شکل های نوین آشکار کرده است.کتاب ها و مقالات بسیاری درباره واژگان، رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،رده بندی ها و خانواده های زبانی چاپ شده است،اما گروه سازی و دسته بندی مشتقات واژگان،نیز تغییرات صوتی- نوشتاری، مانع از آن می شد تا بسیاری از واژه پژوهان، واژه ای را خارج از نظریه های زبانی (خانواده- رده بندی-اختلاف بر سر گویش و زبان...) در جغرافیایی دیگر بیابند و اصالت آنرا با ریشه شناسی پیوند دهند.ابوالقاسمی،السید ادّی شیر،آذرتاش،و چند واژه یاب دیگر به روش های مختلفِ تاریخی و بصورت پراکنده،کارهای جالبی انجام داده اند،اما در این اتیمولوژی واژة عروس بررسی شده و پس از آن به ریشة چند واژه مرتبط دیگر با اَروس،پراخته شده است،که کاری ست متفاوت با شیوه سایر لغت شناسانی که در این مهم نیز راهنمایم بوده اند.پیشنهاد می گردد با توجه به رگبارها و باتلاق های تصویریِ ایجاد شده از طریق سکوهای مجازی ، موسسات و فرهنگستان های زبان فارسی، نگاه جدی و جدیدتری به مقولة زبان و واژه آفرینی داشته باشند؟زبان سوشیال مدیا آنچنان قدرتمند است،که فرهنگستان های زبان جهان را می بلعد،پذیرش و تولید محتوایِ چند رسانه ای می تواند کارساز و گره گشا باشد،از سویی با پیشرفت «زبان تصویر» و هویت «انسان سینمایی» یا انسان و «خودِ تصویری- نمایشی»،موسسات و فرهنگستان ها کوشش به گردآوری دقیق واژگان در سایر زبان ها و گویش ها نمایند.واژگان بسیاری از زبان های فارسی باستان تا فارسی دری ، در جغرافیاهای دیگر حضور دارند که با ریشه یابی می توان آنان را یافت و به کار گرفت.«کارتخوان» یکی از چندین واژه ای بود که نگارنده در سال های ورود،پیشنهاد داده بود و مفید افتاد،و اکنون:رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،تارنوشت و پودنوشت(طول و عرض)،هَمیک(اتحاد-لغتی با پیشنه)،را که بیش از یک دهه در تدریس زبان و ادبیات استفاده می نمایم، پیشنهاد می دهم.



















منابع

1.آذرنوش،آذرتاش،1388،راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبانِ عرب جاهلی،چاپ سوم،تهران،انتشارات توس

2.آرلاتو، آنتونی،1394،درآمدی بر زبان شناسی تاریخی،چاپ سوم،یحیی مدرسی،تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

3.آژند،یعقوب،1369، حروفیه در تاریخ،تهران،نشر نی

4.آموزگار،ژاله و تفضلی ،احمد،1392،زبان پهلوی،چاپ هشتم،تهران،انتشارات معین

5.---،---،یادگار زریران،تهران،انتشارات معین

6. ابن عربی،1392،فرهنگ جامع اصطلاحات عرفانی با تکیه بر آثار ابن عربی،گل بابا سعیدی،تهران،انتشارات زوار

7.ابوالخیر، ابوالسعید،1402، اسرارالتوحید،جلد اول،محمد بن منورمیهنی،تحصیح محمدرضا شفیعی کدکنی،تهران،نشر آگه

8.---،---،---،جلد دوم،---،---،---،---

9.ابوالقاسمی،محسن،1385،فعل های فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات ققنوس

10.---،---،1390، واژگان زبان فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات طهوری

11.ابومنصور علی بن احمداسدی توسی،1390،لغت فرس،عباس اقبال آشتیانی،تهران،انتشارات اساطیر

12.اُرانسکی،یوسف میخائیلویچ ،1379،مقدمة فقه اللغهء ایرانی،کریم کشاورز،چاپ دوم،تهران،انتشارات پیام

13.ارنست،کارل،1377،روزبهان بَقلی،مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز

14.اسمیت،ژوئل،1383،فرهنگ اساطیر یونان و رُم،شهلا برادران خسرو شاهی،تهران،فرهنگ معاصر

15.اسون،پل لوران،1396،واژگان فروید،چاپ پنجم،کرامت مُوَلّلی،تهران،نشر نی

16. آشتیانی، جلال الدین،1389،شرح فصوص الحکم،چاپ دوم،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

17.اشمیت،رودیگر،1383،راهنمای زبان های ایرانی،جلد دوم،زیر نظر حسن رضائی باغ بیدی،تهران،انتشارات ققنوس

18.افلاکی عارفی،احمد،1362،مناقب العارفین،جلد دوم،به کوشش تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب

19. اکبری،فتحعلی،۱۳۸۷،فلسفه ی اشراق،تهران،نشر پرسش

20. امین رضوی ،مهدی،1377،سهروردی و مکتب او، مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز

21.ایرانشهر،موسی،1385، آشنایی با زبان لاتین،تهران،انتشارات دانشگاه تهران

22.بارتولومه،کریستین،1384،تاریخچه واج های ایرانی، واهه دومانیان،تهران،ناشر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

23.برتلس،یوگنی ادواردویچ،1387تصوف و ادبیات تصوف،چاپ چهارم،سیروس ایزدی،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر

24. بلومفید،لئونارد،1379، زبان،علی محمد حق شناس،تهران،نشر دانشگاهی

25. بویس،مری،1386،فهرست واژگان ادبیات مانوی(متن های پارسی میانه و پارتی)، امید بهبهانی و ابوالحسن تهامی،تهران،انتشارات بندهش

26.بی جن خان،محمود،1394،واج شناسی(نظریه بهینگی)،چاپ پنجم،تهران،اتشارات سمت

27.پاینده لنگرودی،محمود،1394،فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش

28. پورجوادی،نصرالله،1393،اشراق و عرفان،تهران، انتشارات سخن

29.پورداود،ابراهیم،1377،یشت ها، جلد اول،تهران،انتشارات اساطیر

30.---،---،1386،خرده اوستا،چاپ دوم،تهران،انتشارات اساطیر

31.تاجدینی،علی،1388،فرهنگ نمادها نشانه ها در اندیشة مولانا،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش

32.تفضلی،احمد،1385،مینوی خرد،چاپ چهارم،تهران،انتشارات توس

33.ثمره،یدالله،1395،آواشناسی زبان فارسی،چاپ سیزدهم،تهران،مرکز نشر دانشگاهی

33.چول هان،بیونگ،1403،احتضار اروس، فریبرزهمائی،تهران،نشرنو

34.حسن دوست،محمد،1399،فرهنگ ریشه شناسی،جلد سوم،تهران،انتشارات ماهریس

35.حسنی داعی الاسلام،محمدعلی،1361،خودآموز سنسکریت،چاپ دوم،تهران،فاروس

36. خاقانی،بدیل بن علی،1380، دیوان خاقانی، تهران، موسسه انتشارات نگاه

37.جنیدی،فریدون،1395،فرهنگ هزوارش های دبیره پهلوی،چاپ سوم ،تهران،نشر بلخ

38.خاچاطوری پارسادانیان،ورژ،1389، فرهنگ فارسی- دری، دری- فارسی،چاپ دوم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر

39.دبیرمقدم،محمد،1393،رده شناسی زبان های ایرانی،جلد اول،چاپ دوم،تهران،انتشارات سمت

40.دلوز، ژیل،1391،سینما یک،مازیار اسلامی،تهران،نشرگیلگمش

41.دولتی بخشان،عبدالعزیز،1388،فرهنگ نام های بلوچی،تهران،پازینه

42.ذکاوتی قراگزلو،علیرضا،1390،بازشناسی و نقد تصوف،تهران،انتشارات سخن

43. رازی(دایه)،نجم الدین،1389، مرصاد العباد،چاپ چهاردهم، محمد امین ریاحی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

44.رایشلت،هانس،1383،گاهان زرتشت و متن های نو اوستایی،جلیل دوستخواه،تهران،انتشارات ققنوس

45.روح بخشان،عبدالمحمد1374،روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان،تهران،انتشارات اساطیر

46.زرین کوب،عبدالحسین،1381،ارزش میراث صوفیه،چاپ دهم،تهران، انتشارات امیرکبیر

47.زمانی،کریم،1392،شرح جامع مثنوی،دفتر دوم، چاپ سی و یکم،تهران، انتشارات اطلاعات

48.---،---،1399،شرح جامع مثنوی،دفتر اول، چاپ پنجاه و چهارم،تهران،انتشارات اطلاعات

49.سریزدی،محمود،1380،نامة سیرجان،تهران،نشر آثار

50. سرّیه، الیزابت،1385،صوفیان و ضد صوفیان،چاپ دوم، مجدالدین کیانی،تهران، نشر مرکز

51.سجادی،سیدجعفر،1393،فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی،چاپ دهم،تهران،انتشارات طهوری

52.سلامی،عبدالنبی،1381، فرهنگ گویش دوانی،تهران،نشر آثار

53.سهروردی،شهاب الدین،1382،لغت موران،چاپ دوم،حسین مفید،تهران،انتشارات مولی

54.شارپ،رالف نارمن،1382،فرمان های شاهنشاهان هخامنشی،تهران،پازینه

55.شبستری،محمود،1368،گلشن راز،تصحیح صمد موحد،تهران،انتشارات طهوری

56.شیعی کدکنی،محمدرضا،1392،زبان شعر در نثرصوفیه،چاپ چهارم، تهران، انتشارات سخن

57.شیر،ادّی،1386،واژه های فارسیِ عربی شده،حمید طبیبیان،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر

58.شیری، علی اکبر،1386،درآمدی بر گویش شناسی،تهران، انتشارات مازیار

59.عریان،سعید،1377،واژه نامه پهلوی- پازند،تهران،نشر حوزه هنری

60.عفیفی، رحیم،1391،ارداویرافنامه،چاپ دوم،تهران،انتشارات توس

61.عین القضات،1373،تمهیدات،عفیف عسیران،چاپ چهارم،تهران،انتشارات منوچهری

62.فره وشی،بهرام،1381، فرهنگ زبان پهلوی،چاپ چهارم،تهران، انتشارات دانشگاه تهران

63.قریب،بدرالزمان1392.مطالعات سغدی،چاپ دوم،محمد شکری فومشی،تهران، انتشارات طهوری

64.قیم،عبدالنبی ،1392،فرهنگ معاصر عربی- فارسی،چاپ یازدهم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر

65.کاپلستون،فردریک چارلز،1391،تاریخ فلسفه،جلد دوم،چاپ چهارم،ابراهیم دادجو،تهران،اتشارات علمی و فرهنگی

66.کارا مصطفی،احمد تارگون،1396،تاریخ کهن قلندریه،تهران،نشر فرهنگ معاصر

67.کریمر،ساموئل،1385،الواح سومری،چاپ سوم،داوود رسائی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

68. کریمی،زنجانی اصل،1386، حکمت اشراقی، ایران باطنی و معنویت عصر جدید،تهران، انتشارات اساطیر

69.کلنز،ژان،1394،فهرست فعل های اوستایی،بهمن مرادی ومحبوبه کرمی،تهران،سازمان انتشارات فروَهر

70.کنت،رولاندگراب،1391،فارسی باستان،عباس عریان،تهران،انتشارات علمی

71.کیانی،محسن،1389، تاریخ خانقاه در ایران، چاپ سوم،تهران،انتشارات طهوری

72.کی یرکگور،سورن،1395،مفهوم آیرونی،صالح نجفی،تهران،نشر مرکز

73.گویری،سوزان،1383،یَسن های اوستا و زَندهای آن ها،تهران،انتشارات ققنوس

74.لازار،ژیلبر،1393،شکل گیری زبان فارسی،مهستی بحرینی،چاپ دوم،تهران،انتشارات هرمس

75.لکان،ژاک،1394،مکتب لکان،میترا کدیور،چاپ چارم،تهران،انتشارات اطلاعات

76.محمدخانی،علی اصغر و سید عرب،حسن،1382،نامة سهروردی،چاپ دوم،تهران،سازمان چاپ و انتشار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

77.محمدی خَمک،1390،واژه نامه سگزی(فرهنگ لغات سیستانی)،چاپ دوم،تهران،انتشارات سروش

78.مدرسی قوامی،گلنار،1394،فرهنگ آوا شناسی و واج شناسی، تهران،انتشارات علمی

79.معین،محمد،1371،فرهنگ 6 جلدی،جلددوم،چاپ هشتم، تهران،انتشارات امیر کبیر

80.مشکور،محمد جواد،1389،کارنامه اردشیر بابکان،چاپ دوم،تهران،دنیای کتاب

81.مکنزی،دیوید نیل،1387،ده گفتار دربارة ربان خوارزمی،یدالله منصوری،تهران،انتشارات طهوری

82. ---،--- ،1399، فرهنگ کوچک زبان پهلوی،مهشید میر فخرایی،چاپ پنجم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

83.ملک زاده، جعفر،1380، فرهنگ زرقان،چاپ دوم،تهران،نشرآثار

84.مولوی بلخی، جلال الدین محمد،1381،فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر،تهران،انتشارات نگارستان کتاب

85. میرفخرایی،مهشید،1383،مانی و آموزه های ،تهران،انتشارات ققنوس

86.---،---،1386، هادخت نسک.چاپ دوم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

87. میرفطروس،علی،1357،حلاج،چاپ چهارم،تهران، انتشارات کار

88.ناتل خانلری،پرویز،1383،تاریخ زبان فارسی،جلدیکم،چاپ هفتم،تهران، فرهنگ نشر نو

89.نجیبی فینی،بهجت،1381،بررسی گویش فینی،تهران،نشر آثار

90.نغزگوی کهن،مهرداد،1393،فرهنگ توصیفی زبان شناسی تاریخی،تهران، انتشارات علمی

91.نوایی،ماهیار،1386،درخت آسوریک،چاپ سوم،تهران،موسسه فرهنگی انتشاراتی فروهر

92.هدایت،صادق،1383، زند هومن یسن، تهران، موسسه انتشارات نگاه


منظور شوپنهاور از "اراده معطوف به حیات "چیست؟

مفهوم "ارادهٔ معطوف به حیات" (der Wille zum Leben) از دید شوپنهاور (Arthur Schopenhauer) بنیادین‌ترین عنصر در فلسفه اوست و به نوعی هستهٔ متافیزیک او را شکل می‌دهد. منظور او از این اصطلاح به‌طور خلاصه چنین است که ابتدا باید تعریف را او را دانست:

تعریف:

اراده معطوف به حیات، نیروی بنیادی، کور، غیرعقلانی و جهان‌شمولی‌ست که در سراسر طبیعت، و در همهٔ موجودات زنده و بی‌جان، جاری‌ست.
شوپنهاور باور داشت که این اراده، ریشهٔ نهایی همهٔ نمودها و پدیدارهای جهان است؛ نه عقل، نه خدا، نه ماده، بلکه اراده‌ای کور که می‌خواهد "باشد"، "بماند" و "ادامه یابد".

چند نکتهٔ کلیدی:

  1. اراده، بنیانِ وجود است:

    • برای شوپنهاور، جهان «نمود» است (تأثیر کانت)، اما اگر بخواهیم به ورای این نمودها برویم، تنها چیز واقعی «اراده» است. اراده همان "چیز در خود" است که کانت می‌گفت نمی‌توان شناخت، اما شوپنهاور این دید را داشت که: می‌توان آن را از راه درون‌نگری تجربه کرد.
  2. غریزهٔ بقا و تداوم:

    • اراده در حیوانات به شکل غریزهٔ بقا، تولیدمثل و گریز از خطر دیده می‌شود.
    • در گیاهان نیز به شکل رشد و گسترش، و حتی در مادهٔ بی‌جان به شکل "قوانین طبیعت".
  3. کور و بی‌هدف است:

    • این اراده عقلانی یا هدفمند نیست؛ نمی‌داند چرا یا به‌کجا می‌رود. فقط می‌خواهد ادامه یابد.
    • همین "بی‌معنایی" یکی از دلایل تراژیک بودن زندگی در نگاه شوپنهاور است.
  4. ریشهٔ رنج انسان:

    • انسان چون آگاهی دارد، در می‌یابد که اراده‌اش او را به رنج می‌کشاند. میل به زندگی = میل بی‌پایان = رنج بی‌پایان.
    • شوپنهاور از این رو بسیار بدبین بود و راه‌حل را در انکار اراده، ریاضت و هنر می‌دانست (مقدمه‌ای برای تفکر بودایی و نگاه عرفانی).

نمونهٔ کاربرد در زندگی:

  • وقتی انسان بی‌دلیل عاشق می‌شود، و تمام عقل و مصلحت را کنار می‌گذارد، شوپنهاور می‌گوید: این "ارادهٔ معطوف به حیات" است که از راه انسان، می‌خواهد بماند و تولیدمثل کند.
  • وقتی حیوانی برای دفاع از فرزندش خود را به خطر می‌اندازد، باز این اراده (معطوف به زیست و زندگی کورکورانه)در کار است.

●بی معنایی ، انسان کور- بی اراده(معطوف به حیات) ، غیر عقلانی،رنج کشیدن،غریزه ی بقا و ادمه،تراژیک بودن زندگی ست!

*گویی اراده ای کور جبر کرده است که طبیعت را وادار به : بودن-ماندن و ادامه دادن ،می کند!

☆این اراده ی مسلط بر طبیعت و جاندار و بی جان ،یک اراده ی کور است که نه عقل نام دارد و نه ماده.