رویه و شناسه مقاله
عُرس مولانا و اتیمولوژی واژه عروس و چند واژه دیگر
رامین یوسفی
دکترای زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد،واحد علوم و تحقیقات تهران
www.ryparsomash147@gmil.com
دومین همایش بین المللی زبانشناسی و علوم انسانی
ناپل-ایتالیا،تیرماه1404
کدمقاله:309693
نحوه ارائه:غیر حضوری - پوستر
چکیده
عُرس جشنی است که صوفیان و عارفان به رقص و پایکوبی بر مزار یاران و بزرگان خود انجام می دهند،مولوی و مولویه نیز چنین می کردند.این پایکوبی و فیگورهای مذهبی،در دل خود نوعی زیرکی ذهنی و اعتراض را به همراه داشته اند،اعتراض به خشک مذهبانی که خود را مجریان ادیان معرفی می نمودند.عروسیِ عارف و صوفی، شدت شوق برای وصال به معشوق و رسیدن به سرچشمه و منبع نوراست؛عُرس،واژه ای ایرانی و از خانواده هند و اروپایی می باشد،در اساطیر یونان اِروس فرزند آفرودیت،ایزدعشق و پیوند است.این کلمه در زبان و سایر گویش ها ی ایرانی با تغییرات و فرایندهای واجی همراه بوده و گاه واج یا واکه ای از این واژه دچار کاهش یا همگون سازی شده و ،واژه ای بیگانه می نموده،ورود این کلمه در زبان عربی،احتمالاً همراه با فروپاشی دولت ساسانی و استقرار نظام دیوانی و کتابت در سرزمین های عربی،بایدبوده باشد.در این مقاله،علاوه بر آیین عُرس، واژه عُرس(عروس) و چند واژه دیگر در خانواده زبان های هندواروپایی و زبان های ایرانی باستان ،پارسی میانه ، فارسی دری و نوین،پیگیری و تطبیق داده شده است،واژه های اُروس،روز،اروتیک و کاربرد آن در اساطیر، روانشناسی ، ادبیات و سایر رشته ها با تغییرات،بررسی و فرایند آنان در زبان ها و گویش ها را هویدا نموده،و پس از آن، به حضور این واژه(عُرس-آروسی) و واژگان ،تِکه، تُرنه،ترانه و چند واژه دیگر درزبان بختیاری پرداخته شده است.زبان بختیاری به عنوان بانکی از واژگان هخامنشی،یونانی،پهلوی ساسانی و اشکانی تا فارسی دری و نوین،بدلیل موقعیتی«مرکز زبانی»،توانسته،انبوهی از واژگان و آیین های باستانی را در خود نگهداری نماید که در زبان شناسی،گنجی شایگان است.زبانی پیش از وجود حکومت های پارس و ماد(پارسوماش).پژوهنده به روش علمی-پژوهشی واژه عُرس را ریشه یابی نموده و با تطبیق آن در زبان های باستان و گویش های ایرانی،در اختیار پژوهشگران قرار داده است.
واژگان کلیدی
عُرس،اروس،تِکّه،بِرِچِنیدن،تُرانه
مقدمه
دراین مقاله آیین عُرس نزد صوفیان مورد بررسی قرار گرفته، نیز واژة عروس،اروس،آروس،اور، اروتیک در زبان ها و گویش های آریایی ریشه یابی شده است.دلیل این بررسی، تغییر شکل دادن واژه عروس درعربی و نسبت دادنش به آن زبان بوده،ابتدا به آیین عُرس نزد مولانا و سایر مکاتب و نهضت های صوفیانه پرداخته شده،و اینکه اصرار و تأکید صوفی و عارف ایرانی، بر اجرای برخی آیین ها بی سبب نبوده،پس از آن واژه عروس و چند واژه دیگر ریشه یابی شده است.آیین ها درصورتبندی و دل خود، هویت های فرهنگی، اعتراض به برخی عادات اجتماعی و مبارزات بینشی در ابعاد و ساحت های مختلف را دارند.اگر به صورت ریشه ای و خطی ، نهضت های عظیم صوفیه را که رندی ها و تظاهر در رفتارهای خود داشته اند، بررسی نماییم ، متوجه اعتلا بخشی به آیین ها و مبارزات فکری شان می شویم.از پوشاک تا ابزارهای نمادینی که با خود حمل می کردند،نوع بیان سوررئالیستی شان،تا پناه بردن به تشبیه و تمثیل،استعاره،قدرت حروف، و دیگر موارد،همه جدل هایی بودندتاآیین ها،هویت و فرهنگ خود را پاسداری نمایند.حلاجیه،سهروردیه،بکتاشیه و نفوذشان تا ماوراء النهر،نقشبندیه علیه بکتاشیه،جدال ها و جدل های اشاعره و معتزلی ها، قلندریه،مشعشعیه،و جنبش فکری – تروریستیِ حسن صباح...نکته های فراوانی را در خود به لحاظ معنوی حمل می نمایند که تا زیست و زندگی شان مطالعه نشوند،نمی توان با خواندن شعرها و نثرهایشان،کارهای سترگ شان را شناخت.جامعه شناسی صوفیانه نیاز به پژوهش بیشتری دارد،نسبت دادن آن به اهل صوف و صفه، تا دوستدار سوف؟نگاه عمیق تری را می طلبد.شاید ظریفی بگوید از دیدگاه شکلوفسکی و فرمالیست ها،نیازی به بررسی زندگینامه صوفیان و عارفان نباشد؟درپاسخ باید گفت بیشتر مبارزة صوفیان و عارفان ایرانی، سوای آثارشان،در رفتارهای اجتماعی، نمادشناسیِ پوشاک و آیین هایشان نهفته است،و پرداختن صرف به آثار،نگاه جامع ای به ما نخواهد داد؛خان که بوده؟ خانگاه ها چه نقشی در انتشار اخلاق و اطلاعات داشته اند؟مشایخ رباط ها(شیخ رباط- شیخ راه پاد)، میان دولت ها و مردم چه نقشی بر وقایع پس از اسلام ایفا نمودند و چگونه نبض اطلاعات را در دستان خود داشتند؟چرا بحث نور نزد صوفیان و عارفان ایرانی تا فیلسوفان یونانی این همه پر رنگ است؟ «محور فلسفة رابرت گروس تست اعتقاد به نور است،که در اندیشة آگوستینی بسیار عزیز است.گروس تست در رسالة دربارة نور خاطر نشان می سازد که نخستین صورت جسمانی،که برخی او را جسمانیت می نامند،به نظر او نور است»(کاپلستون،1391).دیگر موضوعات و مسائل پیرامون عرفان و تصوف می توانند،راه گشای بجویشگری(پژوهشگری)ما باشند.اهمیت موضوع در همین رفتارها و کنش ها نهفته است،و این پیشینه ها توانش ما را در یافتن بسیاری از مسائل،چراغ راه خواهند بود.مطالعه در مورد عُرس و ریشه یابی آن در آیین های صوفیان و عارفان ایرانی، و تطبیق سازی آن با واژگان هند و اروپایی، از جمله اهداف این پژوهش بوده است. خواننده با مطالعه این مقاله در می یابد که چگونه با خوانش یک آیین می توان واژه و واژگانی را یافت که تباری ایرانی دارند،نیز راه یابیِ واژة اَروس، در حوزه های ادبی،اساطیری،روانشناسی،زبانشناسی تا معماری و آواز و فیگورهای مذهبی – اجتماعی،چه مسیری را پیموده تا توانسته است با دگردیسی وانتشارخود،زندگی چندین باره ای را زیست نماید.هنوز بسیاری از واژگان در دل آیین ها و رسم ها در گوشه ای از روستا ها یا شهری دوره افتاده،یا زنده اند و یا آخرین نفس هایشان را می کشند، انقلاب مجازی و سوشیال مدیا،در حال بلعیدن بسیاری از واژگان و آیین ها ست و انسان معاصر چاره ای ندارد جز اینکه با مضامین تکنولوژی کنار بیاید و زبان تصویر را بپذیرد،انسان معاصر درحال هویت بخشی تصویریِ «منِ سینمایی »خویش است،تا با زبانی چند رسانه ای تولید محتوای موثر نموده و همپای با ابزارهای مدرن بتواند دانش خود را بروزرسانی نماید.روز و اَروس،عنصری از جهان نمایشی اند که خود بخشی از پلتفرم و سکوی بزرگتری به نام گیتی هستند،از منظر"برگسون"دنیا،ساخته شده است از تصاویر و حرکت؛ به این معنا که دنیای در حرکت همان"حرکت – تصویر" است که به سوی زمان – تصویر،میل می نماید.در جهانی از تصاویر، انسان در پیوند با حرکت و تصویر،مونتاژکار تصاویر متمایز خود می شود.«تصویر و حرکت، ریشه در ماده و نور دارد،تصویر حرکت است،درست همانطور که ماده نور است...به بیان دیگر چشم درون چیز هاست،در خودِ تصاویر روشن تاب»(دلوز،1401).به دلیل محدویت این مقاله ،در پژوهش های آتی شرح خواهم داد که چرا و چگونه آدمی از«هفت دختران»زردکوه بختیاری، با ستارة تیر ارتباط برقرار می نموده و زندگی خود را از کشت و کار تا کوچ و سایر موارد،با آستارگان هماهنگ می کرد؟سهیدsehīd،تموز،ایشتار،اینانا،چگونه در دو جغرافیای ایلام و میانرودان در هم تنیده شده اند و آیین هایی را پیش از پارس و ماش(پارسوماش،ماش:مش،مذ،مژ،ماذ،ماد)وپیش از ایران و ایرانشهر شکل داده اند که اکنون در لباسی دیگرگونه به حیاط چندگانه خود ادامه می دهند؟باید به آیین های اجتماعی دقت نمود که از چند لایه تشکیل شده اند و در دل خود چندصدایی و چند ساحتی را دارند،چون عروسی و به اَرش(گروتمان) پیوستن آدمی با پروردگارش.این مقاله از سه قسمت تشکیل شده است:الف.عُرس مولانا ب. زبان فارسی بختیاری و اتیمولوژی واژگان اَروس،اور،لود،ریشه تُرنه و ترانه پ. اتیمولوژی واژگان ملا،مولوی،تِکّه و ریشه شناسی واژگان بِرچ،برق و تطبیق آنان در زبان های سغدی،خوارزمی،ادبیات مانوی...در پایان از عزیزانم دکتر ژاله آموزگار و دکتر مهری باقری ،سپاسگزارم!
متن
از حال تا مقام،مزد سالکی است که سال ها رنج بر نفس خویش هموارنموده تا به عروج رسد در"شب تَعریس"با محبوب اش،چه یک نظرباشد و چه در آن جایِ امن و عیش،خلوت و مقام گیرد.تعریس،نتیجة پی نمودن مراحل و خوان هایی است که همه رنج بوده و اکنون رهرو،به لقاء و وصال یارِآرام جانش رسیده است.یک نگاه یا خلوتی خواستنی که صوفیِ صفه نشین با عروج به صفا و مهر یار دست یافته ،شب بخت یاری،و فیروز کامی،شبی که عاشق با طالع بلندِ وصال معشوق به رقص و سماع برمی خیزد.این دیدار و لقاء نهایت التذاذ معنوی سالک است که پروردگار نیز این لقاء و وصال را خوش می داردکه در حدیثی به این مهم اشاره نموده است.«لقاء،دیدار،برخورد، ملاقات.نزد صوفیه عبارت از ظهور معشوق است...اگر نقش رخت ظاهر نبودی در همه اشیاء/ مغان هرگز نکردندی پرستش لات و عزی را/ من احب لقاءالله احب الله لقائه و من کره لقاء الله کره لقائه...طمع دیدار دوست، صفت مردان است.باش تا فردا برمائده خلد نشیند،شراب وصل نوش کند،تُوبا ،و زلفی و حسنی بیند،به سماع و شراب و دیدار رسد»(سجادی،1393).به قول شیخ اشراق: وچون ریاضت بیشتر گردد،بروق بسیار تر آید تا بدان حد رسدکه مردم در هرچه نگرد بعضی از احوال آن عالم با یاد آرد، وناگاه این انوار خواطف مترادف شده، و باشد که در عقب این اعضا متزلزل گردد.رهروِ بَدوی و تازه راه، بادیدن تصاویری از آن عالم،سرمست از این دیدار و خوشی مینوی می گردد.اما عاشق واقعی تا نهایت قلة قاف ره پوید و خود را به «شب عُرس»رساند.عُرس یا عروسی ،برهنگی و یگانگی با معبودی ست که این امکان را می دهد تا عابد،جان خویش را در سراپردة سلطانی اش عریان سازد.که این "روز"برای رهپویان دیدارش"شب" عروسی باشد!زیرا که : اِرجِعی بشنود نورِ آفتاب/ سویِ اصل خویش باز آمد شتاب...که ارواح عارفان آفتاب ،به شوق و شتاب به اصل خویش باز می گردند تا در سورِنور سرمست گردند.مولانا در سور و عروسی فرزندان و یاران خویش نیز به وجد آمده و در بحرهای"رجز"، "هزج" و"مجتث" ز شوق، غزل ها سروده است، چون این"رجز" در عقد بهاء الدین با فاطمه خاتون که در مناقب العارفین،افلاکی ، فرموده ای از مولانا را پیش ازغزل چنین آورده است:«همچنان روزی درمیانِ اصحاب فرموذ، که چون فاطمه خاتون را،بهاء الدینِ ما عقدکردند،تمامت فرشتگان مقرب وحوران فرادیس اعلی شاذی ها می کردند و نَقّاره ها می زند و همگان سماع کنان به همدیگر تهنیتِ عروسی می دادند و همچنان در شب اولِ عروسی همین غزل را سرآغاز فرموذ که: باذا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما/ سور و عروسی را خذا بُبْرید بر بالای ما/زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر/ هر شب عروسییی دگر از شاه خوشسیمای ما/ .../ بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی میروی/ داماد خوبان میشوی ای خوب شهرآرای ما. وهمچنان در شبِ زفاف این غزل[مجتث] را فرموذ که: مبارکی که بوذ همة عروسی ها/درین عروسی ما باذ ای خذا تنها/.../مبارکی دگر کآن بگفت در نآیذ/ نثار شاذی اولاد شیخِ و مهترِ ما...»(افلاکی،1362).یا این غزل که به خاطر عروسی "هدیه خاتون"دختر" شیخ صلاح الدین"، در بحر هزج سروده است: مبارک باذ برما این عروسی/خجسته باذ ما را این عروسی/چو شیر و چون شکر باذا همیشه/چوصهبا و چو حلوا این عروسی/ هم از برگ و هم از میوه ممتع/ مثال نخل خرما این عروسی/چو حوران بهشتی باذ خندان/ ابد امروز و فردا این عروسی/ نشان رحمت و توقیع دولت/ هم این جا و هم آنجا این عروسی/ نکو نام و نکو رو و نکو فال/چو ماه و چرخ خضرا این عروسی/خمش کردم که در گفت نگنجذ/که بسرشت است جان با این عروسی»(همان کتاب).مولوی رقص کنان به این یقین رسیده است و آب حیات را نزد شاه دل خویش می داند که برق جبروت از عالم صدر برجان و روانش ببارید که در دنیای دنی به لطف حضرتش حجاب ها دریده شده و خجسته طالع گشته به شراب قدسی یاری که در راهش سختی ها کشیده واکنون وقت عشق و عروسی است: زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا/چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا/ از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم/ نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا/یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهانست/که اسباب شکر ریزمهیاست خدایا...(دیوان شمس،1388).در فرهنگ نمادهای اشعار مولوی،عروس به همراه نمونه شعرهایی، چنین نماد شناسی شده است:«مراد از عروس در آثار مولانا،معشوق حقیقی است.مولانا در وجه تسمیه«شب تعریس»،آن را شبی می داند که عاشقان با معشوقشان که همچون عروس است خلوت کرده اند:در شب تعریس پیش آن عروس/یافت جان پاک ایشان دست بوس/ عشق و جان هردو نهانند و ستیر/گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر(زمانی،1399).مولانا در تمثیل حال و مقام می گوید،حال مانند یک لحظه دیدار عروس است اما مقام خلوتی است که با عروس می شود.دیدار عروس می تواند نصیب عدة زیادی شود اما خلوت با عروس سهم داماد است:حال چون جلوه ست زآن زیبا عروس/ وین مقام آن خلوت آمد با عروس/ جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز/ وقت خلوت نیست جز شاه عزیز/ جلوه کرده عام و خاصان را عروس/ خلوت اندر شاه باشد با عروس/ هست بسیار اهل حال از صوفیان/ نادر است اهل مقام اندرمیان(همان کتاب).البته عروسان معانی را با جان عجب و فداکردن می توان دید،که از چشم سر، تا چشم جان ، پرده ها ست:یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن/دوچشم معنوی باید عروسان معانی را (دیوان شمس،1388). عروس مینو،نصیب و حریم محرم جان است: بس کن که عروس جان ز جلوه/ با نامحرم معذب آمد.«مولانا کشف حقایق قرانی را پرده برداشتن از روی عروسی زیبا می داند و روش پرده برداری را هم مشخص می نماید»(تاجدینی،1388).خدمت به قران از دور با رفتاری نیکو نیز شایسته باشد تا عروس معنا روی به وی نمایاند از طریق انبیا و اولیا،و مزور را تلاشی ست بیهوده بر پرده برداری به قصد دیدن شاهد، که قران بر مزور، صورتی زشت نمایدتا مبادا ره به اسرار برد و زین طریق تفاخر کند و تصاحب نماید «قران همچون عروسی است با آنکه چادر را کشی،او روی به تو ننماید،آنک آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن ترا رد کرد و با تو مَکر کرد و خود را به تو زشت نمود،یعنی من آن شاهد نیستم،او قادرست به هر صورت که خواهد بنمایداما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی بروی کشت او را آب دهی از دور خدمت های او کنی در آنچه رضای اوست کوشی بی آن که چادر او کشی به تو روی بنماید اهل حق را طلبی که فَدخُلِی فیِ عِبَادی وَادخُلِی جَّنتِی حق تعالی به هرکس سخن گوید هم چنان که پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کرده اند،ره به پادشاه ازو برند حق تعالی هم بندة را گزیده تا هرکه حق را طلب کند در او باشد و همه انبیاء برای این آمده اند که ره جز ایشان نیست»(مولوی،1381).حکیم سنایی،در"قصیدة سَرخسیه" سُراید:عروس حضرت قران،نقاب آنگه براندازد/که دارالمُلک ایمان را مُجرُد بیند از غوغا...عروس قران ، سورة "الرحمن"است،بسان ترجیع بندی با بندگردان پرسشیِ«فَبِأیِّ آلَاءِرَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ:پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟»؛پیامبر در حدیثی چنین می فرماید:هرچیزی را عروسی ست و عروس قران،سورة الرحمن است. براساس این آموزه ها و تعاریف مولوی در فیه مافیه، می توان از دویی و به یگانگی رسیدنِ حلاج با پروردگار را عُرس دانست«حلاج معتقد بود که "فنا" و "بقا"متعاقب یکدیگرند،به این ترتیب که:انسان می میرد،اما درخدا و ابدیت جریان می یابد...مرگ یک"شدن"و استحاله است،این عقیده -بعدها-درتفکر حلاج به صورت یک "دیالکتیک عینی"تحول و تکامل می یابد»(میرفطروس،1357).حلاج با اناالحق گفتن، عروس عرش گردید چون جملة یاران. در مرصادالعباد،فصل دوم،در معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه، نیز به عُرس صوفیان اشاره شده است:«و مرید صادق را سماع درین مقام حلال شود از چند وجه:یکی آنک چون نفس از صفات ذمیمه بمرد، عُرس او را سماع بایدکرد،از اینجاست که چون صوفیان را عزیزی وفات کند بعُرس او سماع کنند. دوم برای تهنیت دل که او را با معانی غیب ازدواجی پدیدآمده است ، و معاقده با صفات حمیده کرده. در اعلان نکاح سماع سنّت است که "اَعِلنوا النکاحَ ولو بضربِ دفّ ".[آشکار کنید ازدواج و عروسی،حتی به ضربه های پیاپی دف!]سیم چون نفس را دیدة حق بینی و گوش حق شنوی پدید آمد...و بدان وزن موزون مرغ روحانیت قصد مرکز اصلی و آشیان حقیقی کند...»(رازی،1389). روزبهان یکی از این یاران است که همین دیدگاه را با جمال پرستی در قرن های بعد ادامه می دهد«در میان موتیف های زبان عرفانیِ روزبهان،ما با "آینه"و"عروس"و"حجله"بیشتر سروکار داریم.حتی ازتأمل در عنوانِ تفسیر قرانِ او، که عرائس البیان است،این شیوة نگرش جمال پرستانة او را که اهلِ "شهود"است می توان دریافت»(شفیعی کدکنی،1392).در نظر روزبهان،عشق علاوه بر پیوند میان عاشق و معشوق،شامل عشق پدر و مادر و کودک نیز می شود.او در یکی از تجربیات صوفیانه اش خود را چون عروسی در حضور خدا می بیند.«من او را در میان سایبان ها و حجاب های فرو پوشیده از هر سودیدم.مجالس انس را در اندرون این سایبان ها مستور دیدم.بر هر فرشی نشستم،او به زیباترین کیفیتی خود را بر من عرضه کرد.او شراب انس بای من ریخت؛چنان بود که گویی در آن مکاشفه، مانند عروسی در حضور خداوند بودم»(ارنست،1377).او برای انس با خداوند از "استعارة عروس عرفانی" استفاده می کند.یکی از تجربیات روحانی اش را در کتاب کشف الاسرار، چنین توصیف می کند:«بر بسان عبودیت در طلب ظهور عروسان غیبی نشسته بودم(بند71).عنوان تفسیر عرفانی او بر قران،عرائس البیان،یادآور بُرقع برافکندن عروس به نگام وصال[عاشق] است و این در حکم الگوئی است برای ورود به حرمِ اسرار حقّ»(همان کتاب).روزبهان بَقلی،در عبهر العاشقین،کشف الاسرار و عرائس البیان،برای ورودیه و محرم با خدا گشتن،مکاشفات خودرا با تعابیر و استعارات«عروس عرفانی» به کار می برد.«عُرس از مشتقّات واژه عروسی است که در زبان فارسی به معنی ازدواج کردن استعمال می شود»(کیانی،1389). مهم ترین دلیل نگارش این مقاله، پاسخ به واژة عُرس است، واژگان"عُرس" و "عَروسی"،تغییر یافته دو واژة پارسی بوده و این واژگان فارسی ،فقط به دلیل ساختار صوتی مردم عرب ، چنین خوانده می شده اند،در دورانی که بیشتر کلمات در برابر امپراتوری عرب یا در حال تبدیل و دگردیسی بودند و یا نابودی .عُرس،مراسمی ست که در زمان درگذشت یا سالگرد یکی از صوفیان،به همراه دف و نی ، گرد مزار وی به پایکوبی گردند و ولیمه ای نیز در این مراسم به یاد آن صوفی یا عارف بدهند. در اسرار التوحید،چندمرتبه درمورد عُرس چنین آمده:«روزی شیخ بلحسن در میان سخن از شیخ بوسعید پرسیدکه" به ولایت شماعروسی بو؟"شیخ بوسعید گفت:"بو و در عروسی بسیار نظارگی بو که عروس نیکو تر بو ولکن در میان ایشان تخت و کلاه و جلوه یکی را بو"»(ابوالخیر،1402).نیز در مرگ شیخ بوسعید و مراسم عُرس او چنین آمده است:«...و روی به میهنه نهادم، رونجور و گریان از وفات شیخ...من در خدمت ایشان به سَرِ تربت شیخ آمدم...گفتم این از جهت اوام شیخ است. و هزار دینار که جهتِ عُرس شیخ داده بود تسلیم کردم و هزار دینار که مرا داده بود پیش خواجه بوطاهر بنهادم و گفتم: این از جهت من شیخ را عُرسی کنید. و خویشتن را هیچ بازنگرفتم و آن روز اوام بگزاردند وکار عُرس بساختند و دیگر روز از زر سلطان عُرسی بکردند نیکو و روز سدیگر از جهت من عُرسی شاهد بکردند و خرقة شیخ و خرقه های جمع – که موافقت کرده بودند- پاره کردند»(همان کتاب).ابن فُوَطی مورخ صوفی مسلک قرن هفتم ابیاتی در تعبیر عُرس دارد. در کتاب "تاریخ خانقاه در ایران"،اثر محسن کیانی، شرح مفصلی از مجلس عُرسی را که در کتاب "التصوف الاسلامی" آمده و امین الریحانی آنرا در کتاب"ملوک العرب" نقل و ترجمه کرده، آمده است.سهروردی فیلسوف بزرگی که از بانیان حکمت خسروانی است،او هم جان اشراقی خویش را در پرتو انوار شرق معانیِ باری تعالی زد و فدای یار نیکو منظر گشت تا عُرس و لقاء نیز شامل وی گردد.در نظر شیخ اشراق"نورالاانوار" عالی ترین و برترین مرتبة هستی است.سهروردی با آثار رمزی و تمثیلیِ خویش چون: هیاکل النور، الواح عمادی،لغت موران، آواز پرجبرئیل،عقل سرخ...می کوشد تا رهپویی و به اشراق و معراج یار رسیدن را بیاموزاند:«داستان عقل سرخ نیز از زبان پرندگان،معراج انسان از جهان جان را ترسیم می کند و با استفاده از اساطیر شاهنامه،سیر و سلوک معنوی آدمی را بازگو می کند»(عرب و محمدخانی،1386).در مکتب اشراق لقاالله و دیدار پروردگار همان آیین عروسی عارفان و صوفیان است.مولوی در دیوان شمس می سراید:« ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام/اوست پناه و پشت من،تکیه بر این جهان مکن.در این بیت به دل می گوید فقط با دیدن و لقاء الله است که دلم آرام می گیرد و تکیه براین جهان مجازی، بیهودگی ست. در دفتر دوم مثنوی می گوید:« قُوتِ اصلیِ بشر نورِ خداست / قوتِ حیوانی مر او را ناسزاست...شد غذای آفتاب از نورِ عرش/ مر حسود و دیو را از دودِ عرش... نورِ حق بر نورِ حس، راکب شود/ آنگهی جان،سویِ حق راغب شود: نور حق تعالی، یعنی نور معنوی حاکم بر چشم حسی می شود و آنگاه جان به سوی حق تعالی مایل می شود»(زمانی،1392).در کلِ اشعار و آثار عارفانه و صوفیانه ، میل به لقا الله و دیدار موج می زند، و نور را مظهر معنویت و منبع وی در عالم می دانند.در"لغت مورانِ"شیخ شهاب الدین سهروردی، گفتگویی میان هدهد و بومان ایجاد می شود،... «گفتند مگر دیوانه ای،در روز ظلمانی که آفتاب مظلم برآید کسی چون بیند؟گفت به عکس افتاده است.شما را همة انوار این جهان طفیل نور خُرشیدست،و همة روشنان اکتساب و اقتباس ضوء خود ازو گیرند،و عین الشمس از آن گفته اند که او را ینبوع نور است»(سهروردی،1382).ابوالحسن اشعری موسس مکتب اشعری معتقد است که خداوند با چشم سر قابل رویت است، اندیشه ها و عقاید وی بعدها توسط پیروانش گسترش یافت.اشاعره می گویند:در آخرت با چشم سر خدا را می توان رویت کرد،آنان از قران دلیل می آورند که:"وجوه یومئذ ناظره"،در این آیه «ناظر» مقصود از دیدن پروردگار باشد.عُرس و عروسی، جشنی ست که سالک در جهان ظلمانی،چرک و شوخ ها از دل می زداید تا آمادة یکانگی با نور اسپهبدی پروردگار گردد در عرش اعلی،این سور در عرش روی می دهد؛ نزد نورالاانواری که اَبرترین و شاهنشاه نورهاست،سبز و فور و دیگر رنگ ها جان از وی گیرند.اجرای عُرس در ایران ،ترکیه،عراق و هندوستان جریان داشته است.درفرهنگ فارسی،آمده:«عرس ors[ع.] 1-(اِمص.)عروسی،نکاح. 2-(اِ.)درهند به مراسمی اطلاق شودکه برای تجلیل عارفان و حکیمان بزرگ اسلامی بر پا کنند»(معین،1371).مولانا در شب یا روز رفتن با چین نوری جمع می گردد و غرق در لذات معنوی می شود و از مثنوی بسوی وحدانیت پر می گشاید تا به منبع خویش باز گردد،او از جهان سایه ها می رود تا به عُرس پروردگار،به معنی واقعی، برهنه ازخودی و خودیت ها گردد و ذره ای غلتان از اقیانوس درخشان در عرش شود.عُرس همان میل به مادر آسمانی است از جهانی خاکی، که دائم تمایل دارد بنده را در تاریکی نگاه دارد، اما ذرات جان از این کشش ناسوتی ،خویش را می گریزانندتا با اصالت نور درعالم لاهوت مایل گردند:این لوامع برای آن است تا همگان حتی ضعفا در این جشن باجوشش و فَور راه یابند.جشنی که روح، مولوی وار، رقص کنان، چون ذره ای می رود تا به لقاء و دیدار جانان برسد.«لقاء: دیدار، در فارسی توسعاً روی و چهره.ابن عربی درباره لقاء تفسیر خاصی دارد و دیدار را از جهت نوع آن فرق می نهد و می گوید:هرکه حق را از حق در حق بعین حق بیندیعنی که به حکم"لا یری الله الّا الله"آن بیننده عارف است که رائی و مرئی غیر حق را نمی بیند.یا آنکه هرکه حق را از نفس خود در نفس خود بعین بیند او عارف به نفس الامره است.زیرا که به موجب لاتدرکه الابصار(سوره6/103)بعین غیر رویت حق نمی تواند باشد(ابن عربی،1392).با چنین توصیف و تفسیرهایی ست که دیدار سالک،رهرو اشراقی با پروردگارش،به عُرس می انجامد،همان شب تعریس و عروسی ای که مولانا در پوست خویش نمی گنجید ومی سُراید: مبارک باد برما این عروسی/خجسته باد ما را این عروسی...درچنین عروجی ست که صوفی پی خجستة نیکو فال و خصال،به صفا و عروسی با جانان خویش در سراپرده ای شاهانه یکی می شوند.و درپاییز جان ها ست که مولوی به عُرس و جشن خویش را می آراید، در نیکوترین سلوک معنوی؛ 27 آذر را "شب عُرس"مولانا نام نهادند،و همه ساله این تاریخ را به یاد مولانا ،گرامی می دارند.«اما مسافری که در روزهای عُرس مولانا(اواخرپاییز)به قونیه می آید با آنکه خود را به نحوی مبهم در جو روحانی روزگاران آنها[سلجوقیان روم] احساس می کند به ندرت ممکن است بر قبر آنها بگذرد و از نشان خاک آنها دیدارکند... خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه، پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد...اما از وقتی این نفس کوتاه فانی به ابدیت متصل شد نفَس باقی و سرمدی که جان جانهاست همراه با صدای شعر او،و همراه با آهنگ نی جادویی او عالم را در هر نفس از عطر نفحه های حیات پر می کند و روح های مستعد را به افق های متعالی می کشد=پله پله تا ملاقات خدا_»(زرین کوب،1388).و این مشاهده جز با شهید شدن رخ ندهد، برتختگاه پادشاه نورها در "اَنَغرَ َاچنگه" یا همان روشنی و فروغ بی پایان،بهشت و سرای مینوی که بلندترین مرتبة پردیس است:« چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت/ برای عُرسش بر عرش خرقه کرد وطا»(خاقانی،1380).و این ظرایف و جدل ها و جدال ها ،تحزب و گروه ها،نکته های فراوانی را در خود دارند، از حروفیه و بکتاشیه،مولویه تا نقشبندیه،قلندریه...تا افرادعزلت نشین چون شیخِ برکه، تا خواجه احمد آتای سوی "حضرت ترکستان" ،که بعدها خواجه بهاءالدین نقشبند، در ماوراء النهر،طریق وی را گسترش داد و این سلسله آنچنان نفوذی یافت که با تسلط مغول،هندوستان را ضمیة مسلک خویش نمودندو سلاطین و مشایخ هند،خود را به نقشبندیه منسوب می کردند،چون نیک بنگریم،صوفی و عارف،سوای آنانکه کشته شدند و یا متهم، با دقت از دست شارع و فقیه،به روش های تمثیل و دیگر شیوه های نگارش،گریختند تا اندیشة خویش را منشتر نمایند،صوفیه و عارفان با بیانی سوررئال، چنان نمودند که خلیفه و سایر حکام را به چالش می کشاندند،رقص و سماع،عُرس و دیگر تعابیر و اصطلاحات،همگی مفری بودند تا این بزرگان، با تعابیر و تأویل خویش،جهان ها و برداشت های دیگری را به انسانِ در بند نشان دهند،اگرچه برخی از این احزاب و گروه ها در لباس صوفی و عارف، مزدوری حکومت های وقت را می نمودند؛باری ساحت های اندیشیایی را که بزرگان صوفیه و عرفان برای انسان استثمار زده آن قرن ها،مشخص می نمودند،همگی حکایت از روح بلند آنان دارند.از روم بزرگ تا روم کوچک،چین و ماوراء النهر،ایران و عراق و تمامی بلاد.«در آسیای صغیر،دو سلسلة مهم بیشتر شهرت یافته اند:مولویه و بکتاشیه.مولویه که درفرقة پوست نشینان و ارشادیه از آنها برخاسته اند،منسوبند به جلال الدین محمد بلخی رومی(672) معروف به مولوی و مولونای روم...مولویه در عهد دولت عثمانیها کسب نفوذ کردند،چنان که وقتی خلیفة تازه یی در عثمانی به سلطنت می نشست، شیخ مولویه شمشیر او را به کمرش می بست»(زرین کوب،1381).با جمهوری شدن ترکیه، مولویه ، نفوذ خود را از دست دادند، ترس از نفوذ معنوی دراویش و صوفیان چنان بود که ، تمامی حکومت ها از فاطمیون مصر و اَلموتیان ایران، در هراس بودند،جنبش حروفیه و نقطویه در حال گسترش مبانی فکری خود بود و مباحثی چون اهمیت و اسرار 28 یا 32 حرف؟ترورها روی می داد،ماجرای ترور شاهرخ، بدست احمد لرستانیِ حروفی،آغازی علیه حکومت تیموریان بود«پنج سال بعد حروفیان اصفهان نیز شوریدند و ماجرایی آفریدند»(آژند،1369).آثار حروفیه به آتش کشیده شد و حروفیه در لباس دیگری به بازآفرینی و بازسازی اندیشه خود پرداخت،ولی ترس حکومت ها از صوفیان و عارفان،و ترور و اعدام حلاج ها و سهروردی ها... به مرور این مسلک ها را تضعیف نمود، صوف پوشان حکومتی و مزدورانی که مامور بودند تا در لباس صوفیان درآیند، و تهمت هایی که به دستور حاکمان می زدند تا باور مردم را نسبت به این اندیشه ها تضعیف نمایند،این سلسله های طریقت را کمرنگ می نمودند تا نظرها به حکومت ها به عنوان جانشینان پروردگارمعطوف گردد.تظاهر به صوفیگری و عرفان و بعدها ،پر رنگ کردن عنصر جادو نیز چند عنصر دیگر،رفته رفته با ظهوردوران مدرنیسم و شبه مدرنیسم،لژهای فراماسونی و بسیاری از احزاب را ترغیب نمودتااین تفکر را برای استثمار طبقات تصاحب نمایند«استعمارغرب نیز به منظور پیشبرد هدف های سودجویانة خود پیوسته درپیِ آن بود یا طریقت های صوفی را با حیله و نیرنگ با خود همراه سازد یا –در صورت عدم توفیق- آنها را تضعیف یا سربه نیست کند»(سرّیه،1385).دوران اکتشاف نفت در خاورمیانه و فریب مردم بختیاری به نام مذهب و دین، توسط "مستر جیکاک" انگلیسی،از جمله شواهد این شبه عارفان ها و صوفیان نوظهوری ست که این بار با شعارهای تازه ای پوست اندازی کرده بودند.باری،کاوش در مکاتب و مسالک عارفان و صوفیان مردمی قرون گذشته نشان می دهد که مهم ترین خصلت شان،هم حسی با مردمان و قشرهای ضعیف بوده،آنان با ریاضت و دانش آموختن توانستنددنیای پست را برای اقشار جامعه،قابل تحمل نمایند و با رنگین کمانی از اندیشه،نور اسپهبدی را بر تاریکی های جهل بیفکنند.در چنین فضاهایی بود که در کنار اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه، رندی ها و زیرکی های عارف،توجیه ای تاریخی می یافت که چرا و برای چه موضوع یا ترس از مسئله ای بود که صوفی از شیوه تمثیل و تضمین،سعی می نمود تا راه به مردم نماید؟رمزی سخن گفتن حلاج و سهروردی،موسیقی متن های خواجه عبدالله انصاری...و عُرس صوفیان برای هم فکران و هم مسلکان خود، روان های زخمی آن سال ها را به وجد می آورد، رقص و سماع کیهانی سلسله مولویه، نشان از چرخش سیاراتی دارد تا نجواهای سماوی را از آن جهان که پادشاه خوبانش در عرش نشسته و خود ،نورالانوار است،به گوش مردم رسانند؛ و همین رقصش و چرخش هاست که ذرات را به منبع می رسانند و دوباره به دیگر سوی می جهانند.مولوی در اشعار خود بارها به رقص و موسیقی(موسیقی کیهانی:فیثاغورثیان،افلاتون)و نغمه های سیارات و آستارگان چون فلاسفه اشاره نموده است.
نهضت های فکری – فلسفی و پیشبرد زبان
تصوف و عرفان ایرانی،وقتی با مداقّه مطالعه شود،به عنصر مبارزاتی آن بیشتر پی خواهیم برد، فارغ از جماعت صوفی نما که داد بسیارانی را درآورده بودند: مِی خور که شیخ وحافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می کنند، در بسیاری از موضوعات این صوفیان و عارفان بودند که به لحاظ انسجام اجتماعی و به صورت تشکل، توانستند هم بار معنوی را بر دوش کشند و هم واژگان و ترکیبات را در حافظه تاریخی زنده نگه دارند.مراسم عُرس مولانا یکی از این ظرایفی ست که توسط مولویه انتشار یافت.اگرچه پیش از مولانا این مراسم میان صوفیان و عارفان برقرار بوده،نهضت های فکری فلسفی با گسترش اندیشه های خود از راه پندنامه ها،مقدس دانستن اعداد و حروف و گسترش تدریجی هندسه ،جبر و مثلثات و برداشت های کیهانی در معماری ها، ایجاد رمز و شبکه های رمزگانی، تا فیگورهای بدنی در آیین ها، و ایجاد نمادها در فضاهای دیکتاتور زده، و یا اختصارنمایی جهت انتقال اندیشه،توانستندبا اجرای های خود،بسیاری از واژگان را در جغرافیایی بی مرز گسترش دهند.هرجا آیینی اجرا می شد،واژه در دل این آیین ها به زندگی خود ادامه می داد ؛عُرس یکی از این واژگان است که ریشه ای آریایی دارد،این واژه در سرزمین های دیگر بنا به مختصات وساختارهای صوتیِ هر جغرافیا،شکلی متفاوت به خود گرفته است و هرگاه حکومتی مرزهای خود را گسترش می داد این واژه نیز چون سایر واژگان،با تلفظ و نوشتاری با مختصات صوتی- نوشتاریِ آن زبان، به حیات دوباره و چندبارة خود ادامه می داد.مثال:"تُره"وگیسوی بلند،که زنان آنرا به لحاظ بهداشت و تزیین می بافتند،هنگام باز شدن، حالت پیچ و تاب و مجعدی به موی می داد،از آنجایی که تصوف زبان وآیین های هنجارشکنانه ای دارد،بعدها این واژه در اندیشه فرقه ها و نهضت ها، به صورت نمادین کاربرد می یابد«حیدری ها معتقدبودند...طُره، موی تاب خورده، نماد مقاومت در برابر نفس [است]»(کارا مصطفی،1396).تُره یا تُرنا، که متناسب با نوشتار و نوع تلفظ عربی- اسلامی،"طُره" نوشته می شود، در شعر و نثرِ با شمایلی نوین به زندگی خود ادامه می دهد.واژه دیگر که از تُره به شکل جمع در ادبیات صوفیه و عارفان راه می یابد،"ترهات"است که در دو گروه له و علیه،با دو مفهوم مختلف استفاده می شود.مولوی در غزلیات شمس می سراید: آن طُره پرچین را چون باد بشوراند/صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش.اوچندین باراین واژه را به کار برده است..حافظ نیز در غزلی چنین می سراید:بلبل، ز شاخ سرو،به گلبانگ پهلوی/ می خواند دوش درس مقامات معنوی/...ساقی مگر وظیفة حافظ زیاده داد/کآشفته گشت،طُرة دستار مولوی.امیر خسرو دهلوی در"تشبیه ای بزرگنما"می سراید:چون طُره تو سلسله بر یاسمین نهد/خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد.صائب علیه جماعت تره و دستاری سروده است:واعظ نه تو را پایه گفتار بلند است/آواز تو از گنبد دستار بلند است.../از بی هنران شعله ادراک مجویید/ این طایفه را طره دستار بلند است.طعنه زدن صائب و هم اندیشانش به واعظان که"طایفه تره بلند دستار"ها می خواندشان،و گفتارشان را به تُرهات و سخنان بیهوده،تشبیه کرده است،چون پیچش آواز در گنبد و حالت پیچ و تابِ دستار دور گنبد(سر)،اشاره به واعظانی می نماید که به وقت وعظ و نیایش به تظاهر، دستار(مِیزَر در زبان بختیاری)ی که دور سرشان تابیده را، ازیک سو باز و به سمت شانه و سینه،تُره و رها می سازند.تُره باز نمودن از میزر و دستار چون دسته ای مو،به وقت نماز،به نوعی اظهارتخفیف است و ابراز کوچکی دربرابر پروردگار که چون خورشید(میثر-میزر-مهر)بزرگ و عالمتاب می درخشد.میزر نماد اشعه های خورشید است و نشانِ بندگی از نور دارد،در نقاشی ها و مینیاتورهای ایرانی،مانوی،مسیحی...به صورت هاله نورانی دور سر قدیسین کشیده می شود،بازنمودن و تُره سازی آن برشانه و سینه (چون طره های مو)نشان ازفروتنی دارد،و به معنای آن است که این میزر و دستاری را که دور سر پیچ داده ایم ،در برابر عظمت انوارحضرتش،شکسته است و هنوز رهپویان نور معرفت و کم سو و سواد می باشیم؛وباز نمودن دستار(طره نمودن و آشفته کردن آن) ابراز عَبد و بندگی در برابرجلال الهی است.تُرهات در ادبیات صوفیگری از حالات عالیه است:«ترهات اظهار صفات کمالیه را گویندازحالات و مقامات عِلیه.بیت:کمترین حیریت در محو صفات/بخش جان است و تَرک تُرهات»(برتلس،1387).شیخ محمود شبستری در بیتی،تُره را به جای یاوه و سخن بیهوده به کار برده است:رها کن تُرهات و شطح و طامات/خیال نور و اسباب کرامات(شبستری،1368).واژه ترانه از تُرنه گرفته شده است که در کتاب «پژوهشی در دی بنال های بختیاری»،آنرا ریشه یابی و شرح داده ام.واژه دیگر" تکّه"(تکیه)است که سرنوشتی چون «تُره»داشته:«مناوینو که او نیز حیدری ها را کالِندِر می نامد،جزئیات بیشتری به دست می دهد.به گفتة او بیشتراعضای این گروه،عزلت گزینان و مجردانی هستند که برای خود کلیساهای کوچکی دارند و نام آن را تِکِه گذاشته اند»(کارا مصطفی،1396).برخی این واژه را از تکیه عربی می داند اما با استفاده از ریشه یابی می توان یافت که واژه ای ست ایرانی و هنوز در زبان بختیاری زندگی می کند:دوکه-دوکت(اشاره به کتف و شانه)-تکه(تکیه).واج«د»و واج«ت»قابل تبدیل به یکدیگرند.تِکهTekke اشاره به دوشانه دارد و منظور جا و مکانی ست که بتوان دوکت و شانه را به آن زد،از نظر معنوی یعنی جایی که قابل تکیه و اعتمادباشدوآدمی به لحاظ دینی و مذهبی از شخص یا اشخاص صاحبِ تکه(تکیه)نکاتی می آموزد،منظور مکان های مذهبیِ جمع و جور(بعدها وسیع) می باشد که افراد به آنجا پناه می برند و تکیه می زنند و در آن تکیه گاه های معنوی افراد بزرگ تری را تکیة خود می دانند.تِکه ها(تکایا) بعدها جنبه رقابتی گرفته و با حمایت دولت ها هم به لحاظ گستره، و هم به لحاظ تعداد،بیشتر می شوند و با عنوان "تکیه دولت"خوانده می شوند.«نشانة دیگر، تکیه است که هم بر محل اجتماع درویشان اطلاق می شده و هم به محل اقامة عزای اما حسین(ع).»(ذکاوتی،1390).تِکه در زبان سامی، مُل و مولا(ملا، -مولوی-مُل+نا:شانه نهادن و تکیه معنوی زدن به کسی)از واژه "مُل"گرفته شده اند.در ادبیات مذهبی تشیع،حضرت علی را مولا می دانند.یعنی به لحاظ معنوی آنقدر محکم و استوار می باشدکه تکیه گاه است،و می توان شانه ها و مُل ها را به او زد، زیرا مَلک و شاهِ تکیه گاه است.در زبان آرامی نیز مُلکا، شاه معنا می دهد و به زبان عربی،این معنا ها را می دهد:شاه،فرشته،بزرگ، رئیس.در زبان برخی از مردمان زاگرس، به گنجشک، ملوچک می گویند،یعنی پرنده ای با بال های(مُل،کَت،شانه) کوچک؛نیز کاربرد مُلکا در هزوارش قابل تفکر است. قرض گیری و داد و دهش واژگانی در زبان به دلایل ارتباط رخ می دهد.یکی از ویژگی های زبان های زنده، وامگیری است.«قرض گیریِ زبانی به نحوی جدایی ناپذیر با تاریخ اجتماعی و سیاسی ِ یک جامعه زبانی پیوند دارد...قرض گیری واژگانی یا قرض گیری کل واژه ها (و نه اجزای آنها)معمول ترین نوع تبادل میان زبان هاست»(آرلاتو،1394).عارفان و صوفیان با تسلط بر زبان عربی،سعی نمودند که خود را به آن کانون های زبانی نزدیک سازند،در همین دوره است که واژه های بسیاری به آن سرزمین سرازیر می شوند و واژگان دچار فرایند های واجی می شوند؛«در همه زبان ها واج ها روی هم اثر می گذارند و در نتیجة آن،جایگزینی یک واج با واج دیگر،درج یک واج یا حذف یک واج خواهد بود»(بی جن خان،1394).یکی از دوره های مهم وام واژه ها در نثر و نظم زبان فارسی، قرن پنج و ششم هجری است.کتاب رساله قشیریه اثر ابوالقاسم قشیری از متون عرفانی و صوفیانه قرن پنج به زبان عربی،کتاب کشف المحجوب، از ابوالحسن علی بن عثمان هجویری غزنوی،به زبان فارسی و پس از این دونفر،سنایی غزنوی بود که عرفان و تصوف را در قصاید ومثنوی های خودوارد نمود،عطار و مولوی از او تأثیر پذیرفتند.این بزرگان، در واقع نهضت های فکری-عقیدتی را شکل می دادند.به واژه "توریست"بپردازیم که برخی آن را لاتینی و بعضی آنرا فرانسوی و انگلیسی می دانند، که برای مسافرت اشراف زادگان این کشور ها به دور دست ها به کار می رفته.بر اساس فرایند واجی، واج های "ر"، "ل"(ر⇆ل) همگونسازی می شوند،واژه "تور" و "دور" نیز باهمین فرایند دچارهمگونسازی(د⟷ر)شده اند. همخوان "رr"لرزشی (غلتان) است.«اندام های تولید کنندة این همخوان نوک زبان و لثة بالا هستند.بدین ترتیب که نوک زبان بر لثة بالا مماس می شود و بدین ترتیب یک مانع در راه عبور هوا به وجود می آید...لب ها در موقعیت آمادگی برای تولید آوای بعدی قرار می گیرند،در صورتی که به دنبال آن، واکه های/ oو/u باشند،لب ها به شکل گرد جلو آمده در می آیند...برای تولیدهمخوانl نوک زبان به لثة بالا می چسبد،و نیز دو طرف تیغة زبان به دیوارة دندان های پیشین بالامتصل می گردد...تولید iهمراه با لرزش تارهای صوتی است، وبنابراین همخوان مزبور واکدار محسوب می شود»(ثمره،1395). به واج ها و همخوان های /r|l|m|n/ و واژگان ساخته شده با این همخوان باید دقت داشت.تور به معنای دور و دراز است، تور در حالت جمع می شود:"توران"(دور،دورانی=تولانی)؛ واژة توریست به معنای گردشگر، یعنی کسی که از راه «دور»آمده است.گردشگر یا واژه توریست یک واژه پر کاربرد مدرن است، و معادل دقیقی در لاتین کلاسیک(زبان رومیان باستان)ندارد. اما معادل هایی را برای آن در معناهای امروزین به صورت ، سیرکننده،سیاح،آنکه به سفرهای تفریحی غریب و دور می رود ساخته اند.در یونانی touristas ،انگلیسیtouristو در عبریtiyir، واژه های یونانی،انگلیسی،عبری، تلفظ های دیگری از «تور»(با توجه به همخوان های یاد شده)می باشند.در هندسه و مسافت سنجی واژه طول نیز دچار همین فرایند شده (طول =دور)،یعنی واج های :"د،و،ر" با واج های"ط،و،ر"همگون و تبدیل شده اند.واژه تال در زبان بختیاری و چند گویش جنوبی دیگر یکی از مشتقات واژه "تور"است که بر اثر همین فرایند ، به شکل "طول" درآمده اما در زبان بختیاری و گویش های لریِ جنوبی ، همخوان های «r، ū،t» خود را به شکل«تال» حفظ کرده است ولی در نوشتار، «طول»جایگزین آن شده است،در پارسی هخامنشی واژه«دوُرَدَش»برای قید به معنای «دور»به کار می رود.امروز دیگر «طول» در نوشتار مدرسه ای توانسته جایگزین «تور،دور»شود.تال ، سرتال یا سرنخ،تار در سازها،تُر،تُره،تُرنه،تُرانه،حتی در پهلوی تئورنا، به معنای جوان شکل های دیگری از تُور، وتُرنه است.نمونه ای از ترانه های بختیاری که در وصف زنان و دختران زیبا رویِ تُرنه بافته،در «دی بنال»های بختیاری پژواک یافته ،چنین است: تُرنه هات، سیاه سیاه وَنده بُن نات/هروُلاتی که هِدی، ریمه کنم وات(تُرنه هایت سیاه سیاه ، بن نایت افتاده اند/هر ولایتی که هستی رویم را به سوی تو می کنم.واژه ترانگ و ترانه ریشه در «تُرنه» خوانی ها و (وصف طره های معشوق)دارد که در قرن های اولیه تا قرن ششم و قبل از کار بزرگ سنایی غزنوی که مباحث و اصطلاحات صوفیانه و عارفانه را وارد شعر فارسی نمود،«تُرنه»خوانی ها مربوط است به وصف موی زیبارویان،اما بعد از سنایی غزنوی و طره در شعر فارسی جنبه دینی و عرفانی به خود می گیرد،مانند اشعار عطار و مولانا ،حافظ ،سعدی،شیخ محمود شبستری...در زبان انگلیسی tallبه معنی قدبلند،مرتفع می باشد. برخی از گویشوران زبان مازندرانی و روستاها و بخش های جاده چالوس،عنکبوت را کارتُن- کارتونک می گویند،که در فرایند سختی، واج"ت" به واج"ک" تبدیل شده است؛کارتونک یعنی تارتونک(موجودی که «تو tū» یا خانه اش را با تار درست می کند).این همانندی ها و همگون سازی ها می تواند به دلیل حضور صوفیان و عارفان از مرز عربستان و عراق تا ایران ، ترکیه و ماورء النهر باشد، نیز می تواند به دلیل جنگ ها و استیلای یک حکومت بر سرزمینی دیگر و ایجاد مکتبخانه هایی با زبان چیره داشته، در این صورت دو جامعه زبانی بر زبانهای یکدیگر تأثیرمی گذارند،فارغ از واژگان جدید.«سابقة یک همانندیِ زبانی، در هر ناحیه ای با هر وسعتی، ممکن است به زمانی بازگردد که جامعة زبانی برای نخستین بار در آن ناحیه مستقر شده است.برای نمونه، کلمةhouse همراه با ورود زبان انگلیسی به انگلستان به هنگام فتح ساکسون ها،در آن سرزمین رواج یافت.کلمة مزبور در آن زمان به صورتِ [s:hu]بود، و در گویش های شمالی که هنوز به همین صورت بیان می شود، این صورتِ امروزی ممکن است تداومِ مستقیمِ صورتِ قدیم باشد»(بلومفیلد،1379).مرزهای همگویی فقط به ما می گویند جایی تغییری آوایی،یا تغییری قیاسی-معنایی، یا وام گیری ای فرهنگی صورت گرفته است، اما هیچ به ما نمی گوید که این تغییر دقیقاً کجا و کی رخ داده است.واژة عروس که در متون نثر با واژگان عُرس و عروسی به کار رفته، از جمله واژگانی است که از سمت ایران به سمت عراق و عربستان رفته و با فروپاشی حکومت ساسانیان،دیگر خط و نوشتار و واژگان بنا برضرورت به کشورهای عربی راه یافت و در همین دوره است که بسیاری از واژگان ایرانی را متناسب با ساختار صوتی خود،کتابت می نمایند،نیک می دانیم که قلمرو زبانی ایرانیان تا ماوراء النهر و استان سین کیانگ بوده و بنا بر قول ابن مقفع(روزبه دادویه) زبان های آرامی و خوزی نیز جز زبان های پارسی محسوب می شدند،مثال:اینکه واژه یلدا ایرانی ست یا سُریانی،باید گفت که سوریه در آن زمان جزئی از ایران بوده و به تحقیق و با اتیمولوژی دقیق مشخص می گردد که این واژه ریشه ایرانی داشته که در فرصتی مناسب به صورت علمی ادر اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.ابن مقفع که نوشته هایش اوضاع پایان دورة ساسانی را به خوبی نشان می دهد،چنین می گوید:«در ابتدا نام پارسی به همان معنی کلّی که به قلم نویسندگان مسلمان قرون نخستین جاری می شد، و حتّی در معنی عام تر به کار رفته است، زیرا این واژه نه تنها زبان های ایرانی،به معنی نوین این اصطلاح، بلکه زبان های گوناگون متداول در قلمرو شاهنشاهی ایران و از آن جمله آرامی و خوزی را نیز شامل می شود»(لازار،1393).پژوهش های دکتر آذرنوش در دو اثر ارزنده اش به نام ها ی "چالش میان فارسی و عربی" و"راه های نفوذ فارسی"در فرهنگ و زبان عرب، همراه با واژه های فارسی در شعر جاهلی، در تلفیق واژگان فارسی و عربی و تصاحب بسیاری از واژگان قلمرو زبان پارس و فارسی دری، و ثبت آنان به نام جغرافیای خود، می توانند به این نوشتار کمک شایانی نمایند.«در آثار کهن عربی، و گاه نیز فارسی، انبوهی جمله و واژه به زبان فارسی نقل شده است که به زمانها و اشخاصی بسیار گوناگون منسوب اند: برخی از شهریاران ساسانی، حضرت پیامبر و برخی از صحابه او، امیران عرب و بسیار کسان دیگر عبارتی به زبان فارسی دری ادا کردند... ما برای آنکه روایات را به نوعی دستهبندی کنیم، همه را در ۵ مجموعه روایت ارائه میدهیم:۱. مجموعه مدارک و مستنداتی که بر رواج فارسی در شهرهای عرب نشین دلالت دارند،۲. جملههای فارسی ای که به دوران پیش از اسلام منصوبند،۳. جملههای فارسی ای که خاستگاهشان خارج ایران بوده است،4. جملههایی که به امامان شیعه نسبت دادهاند،۵. مجموعه جملههای فارسی ای که در درون مرزهای فرضی ایران ادا شدهاند.از همان روزهایی که شهرهای پادگانی فاتحان مسلمان یعنی «امصار»( به خصوص بصره و کوفه) به زیستگاههای دائمی بدل میشدند و شکل و شمایل شهرهای واقعی به خود میگرفتند، ایرانیان به صورت دستههای نسبتاً بزرگ در آن حضور داشتند و با عربان همزیستی میکردند. علاوه بر گروههای نخستین که بیشتر سپاهیان ساسانی بوده و سپس اسلام آورده و به عربها پیوسته بودند، هر روز، به دنبال هر جنگ و پیروزی، دستههای دیگری از زنان و مردان و کودکان ایرانی به شهرهای عرب نشین انتقال مییافتند و به صورت برده و کنیز و یا مولا (ج: موالی)جذب جوامع عربی میشدند. بسیاری از این کسان از نوعی فرهنگ و هنر و دانش بهرهمند بودند و به آسانی میتوانستند نسبت به اربابانی که- به غیر از برخی مفاهیم اسلامی- فرهنگی جز فرهنگ بیابان نداشتند - ابراز شخصیت یا حتی برتری کنند. بسیاری از زنان به همسری مردان عرب درآمدند و فرزندان دورگه با هویت نیم ایرانی پدید آوردند؛ بسیاری از بردگان آزاد یا مولا شدند و در زمینههای دینی و حتی ادبی صاحب نام گشتند. از سوی دیگر، زبان فصیح عربی، در شهرها و دهکدهها، در برابر لهجههای گوناگونی واپس مینشست و کاربرد آن به ادب و دیوانهای اداری و خطبههای رسمی و امور دینی منحصر میگشت و فضای زندگانی روزمره مردم را برای گویشهای محلی خالی میکرد... تعدد گویشهای گونه گونه عربی ز یک سو و کثرت ایرانیان که هنوز سنتهای کهن خویش و خاطره شکست را از یاد نبرده بودند، به زبان فارسی اجازه داد آزادانه در سراسر عراق، به خصوص در بصره و کوفه و سپس بغداد رواج تام یابد و حتی در توده مردم عرب نژاد نیز اثر گذارد. فارسی شدن زبان توده عظیمی از مردم عراق یک فرضیه نیست، بلکه براسناد نسبتاً استواری تکیه دارد که بیشتر عبارتند از روایتهای تاریخی و ادبی یا تعدادی شعر یا عبارتهای فارسی. این مباحث، به خصوص از آن زمان که یوهان فوک کتاب العربیه خود را در سال ۱۹۵۰ تالیف کرد تا زمان حاضر، پیوسته مورد پژوهش قرار گرفته و به موضوعی تکراری بدل شده است. ما اینک برای گریز از تکرار، فهرستی از مهمترین این مستندات میآوریم و از هرگونه توضیح چشم میپوشیم:- فارسی گویی مردم کوفه هنگامی که امام علی فرا میرسید(دنباله گفتار).-هزاران تن از اسواران،ساکن عراق شدند(بلاذری،۲۷۹،فارسی،۴۱).-سکونت همه سپاهیان سیاه اسواری در بصره(بلاذری،۳۶۷،فارسی،۱۲۹).- سکونت ۴۰۰۰ تن از اسیران بخارا در بصره(نرشخی،۴۶).- در سپاه مختار همه به فارسی سخن میگفتند( دینوری ۳۰۲، فارسی، ۳۱۶).- عبیدالله زیاد که مادرش مرجانه ایرانی بود، لهجه فارسی داشت و در عربی دچار لغزش میشد(جاحظ، بیان، ۱۶۷/۲؛اغانی۲۸۴/۱۸).- ابن مفرق در پاسخ به بچههای بصره که فارسی سخن میگفتند، شعر فارسی سرود(اغانی،۲۶۴/۱۸)؛تاریخ سیستان،۹۶...).- چند تن از شاعران مشهور لهجه فارسی داشتند(زیاد اعجم،ابوالعطا سندی...).- فراوانی نامهای ایرانی در عراق( فوک، ۸۴).-درسال۱۴۲، مردم کوفه به فارسی صحبت میکردند( اخبار دولت العباسیه ۳۷۴ ،۳۷۶).- فارسی گویی بسیاری از بزرگان دربار خلیفه( دنباله گفتار).- کلمههای فارسی بسیار در برخی از اشعار عربی (جاحظ، بیان، ۱۴۲/۱).- در شعر ابن ابی کریمه، همه قوافی کلمات فارسی است( همو، ۱۴۳/۱).-فارسیات ابونواس[ اهوازی] قطعاتی که در آن جملههای فارسی و عربی در هم آمیخته،ن.ک :دنباله گفتار).- در دیوان بسیاری از شاعران آغاز عصر عباسی،انبوه شگفتی کلمه فارسی به کار رفته( مثلاً:ابونواس: ۲۷۰کلمه،ن.ک.: آذر نوش،دبا، ذیل همین نام)،- گرفتن بعضی شغلهای اداری در عراق، بدون دانستن فارسی ممکن نیست (جاحظ،بیان۹۵/۱) »(آذرنوش،1395).علاوه بر این مطالب،جملات و داستان هایی به زبان پهلوی و فارسی دری تا قرن سوم و ششم بر زبان مردم کوفه و بصره تا بغداد جاری بوده که ملک الشعرا بهار،مینوی،تفضلی،ادوارد براون و بسیاری از اساتید به آن اشاره داشته اند. تلفیق واژگان هخامنشی- یونانی- اشکانی- ساسانی- اَربی- دری- مانوی- سغدی-ختنی،تغییر خط و نوشتار و گفتار را می توان از لشکرکشی های اقوام مختلف به این جغرافیا دریافت؛برای همین است که واژگان را وقتی در زبان فارسی ریشه یابی می کنیم ،هنوز با علم ریشه شناختی، واج های تغییر یافته در ساختار واژگان کهن با تلفظ های گوناگون را می توان در اقوام مختلف یافت.« سه کتیبه کوتاه روی سنگ قبر در تنگ ازائو که دره دور افتادهای در افغانستان است کشف شده که تاریخ ۱۰۶۴ سلوکی (۱۳۵ هجری) دارد و قدیمیترین اثر زبان فارسی شمرده میشود. یک قطعه از نامهای نیز در "دندان اویلیق" واقع در خوتن از ترکستان چین به دست آمده که هنوز درست خوانده نشده است و تاریخ آن قرن دوم هجری است»( ناتل خانلری،1382).تسلط دولت های مختلف در جغرافیای تاریخی، این تلفظ را ایجاد نموده اند و همچنین مبلغان ادیان و مذاهب در دورة میانه، در بکارگیری واژگان ،متناسب با ساختار صوتی خود،تغییرات و فرایندهای واجی را بوجودآورده اند.«در دورةمیانه ایرانیان با تبتیان و چینیان و تخاریان و هندیان و ترکان در شرق؛ با آرامیان و عربان و لاتینیان و مصریان در غرب؛ با ارمنیان در شمال و با یونانیان در همة سرزمین هایی،که ایرانیان در آنها ساکن بودند،در تماس بودند»(ابوالقاسمی،1390).این تماس ها تغییراتی را در ساختار واژگان به همراه داشته است.یکی از زبان هایی که به لحاظ جغرافیای خاص،بسیاری از واژگان باستان تا میانه و فارسی دری را در خود نگه داشته زبان بختیاری است.زبان بختیاری یک از گویش های جنوبیِ زبان پهلوی ساسانی است،اگرچه هم به لحاظ ساختار واژگان و هم به لحاظ نحوی،بسیار به زبان هخامنشی نزدیک است، نیز برخی از واژگان ایلامی،که زبانی تک تباری است را در زبان مردم بختیار می توان یافت،برخی از این واژگان را در همایش های بین المللی (اتیمولوژی فعل اَدم در کتیبه های هخامنشی-مزدا-و...) ارائه داده ام و در آینده نیز چند واژه ایلامی – هخامنشی را در قالب مقالات علمی- پژوهشی ارائه خواهم نمود.زبان بختیاری بانکی از واژگان، زبان های باستانی است که به لحاظ ریشه شناسی نیازمند و تا آسیب ندیده است، موسسات و پژوهشگاه های زبان شناسی نگاه علمی و ویژه ای به آن داشته باشند.واژگان، اوستایی،یونانی، هندی،عبری، عربی،تا بابلی ،اَکدی و آشوری و بسیاری از واژگانِ دو سرزمین ایلام و میانرودان به دلیل کهنسال بودن این قوم، در میان این مردم حفظ شده است.نام فرشتگان ،اسرافیل،جبراییل...نام آستارگان ، برخی آیین های مشترک مردمان ایلام و میانرودان(تموزی – نوروز- ستاره ایشتار)، با اندک تغییراتی در ساختار واژه ، در جغرافیای بختیاری قابل شناسایی ست.یکی از این واژگان واژه تاریخ است،که در نقش برجسته های هخامنشی در حال دیدن انتقال حلقه(حلقه قدرت- دوره قدرت)از حکومتی به حکومت دیگر هستیم.واژه دُور،دُوریک(دَورَه-دورک- دایره کوچک)که بسیاری آن را عربی می دانند،با توجه به واژگان این واژه«دوریگ - دورک»(محدوده زمانی دایره شکل با توجه به گردش زمین و سیارات)است که دربختیاری گویند:او کهنه خیز دور به دستسِ ؛معنی آن می شود:آن کهن خیز(آن آدم کهنسال- باتجربه:سپهدار لشکر کهنساله باد...فردوسی) دُور را در دست داردکه به لحاظ استعاری،دور، دایره(داواره-دایره قدرت- قلمرو) است.و خدا هم در به شکل تاج سر و نیز قدرتی آسمانی و بالای سرِ فردی که از آن سخن می گویند باشد.(تشبیه- کنایه-استعاره از خوش بخت و بخت یار است). زبان های لری، نگاه های مبسوطی را می طلبد. لریLori یکی از زبان های ایرانی شاخة جنوب غربی است.لری در قسمت هایی از استان همدان(از نهاوند به سمت جنوب)،استان های لرستان،خوزستان،چهار محال بختیاری، کهگیلویه و بویر احمد و استان فارس تکلم می گردد.گروه لری به دو دستة متمایز لری جنوبی(لر بزرگ) و لری شمالی(لر کوچک) تقسیم می شوند.گونة های لری جنوبی عبارتند از:بختیاری،گروه ممسنی بویر احمدی، سایر گونة های بویر احمدی،و کهگیلویه؛گونه ای از لری که در خوزستان در رامهرمز و مسجدسلیمان[تا بنادر جنوبی در خلیج فارس: بوشهر، بندر عباس،کیش، قشم،ماهشهر،دیلم،گناوه،هندیجان، اهواز،آبادان،گتوند،عقیلی،لالی،هفتکل،شوش،هفت تپه،اندیکا،ایذه،باغملک،آغاجاری،نفت سپید،بهبهان...]تکلم می شوند،ازجمله گونه های لری جنوبی اند که خویشاوندی [دوری؟] با دزفولی و شوشتری دارند.گونه های لری شمالی شامل گیونی،خرم آبادی، چگنی،و بالا گریوه ای ،می شود.مرز جغرافیایی که لری شمالی و جنوبی را از هم جدا می کند،رودخانه دز است(نغزگوی کهن،1393.ص.302). دزفولی و شوشتری اتفاقاً از خویشاوندان نزدیک زبان بختیاری اند. زبان فارسی امروز،هم به لحاظ نحوی و هم به لحاظ ساختار و آواهای واژگانی(با سابقه زبان های باستانی و میانه)تا حد زیادی ریشه در "زبان فارسیِ بختیاری" دارد.در رده شناسی زبان های ایرانی آمده است«گروه زبان های غربی جنوبی،زبان های زیر قرار دارند: فارسی(ایران)،دری(افغانستان)،تاجیکی(تاجیکستان)،لُری(ایران)،بختیاری(ایران)،لارستانی(ایران)،دلواری(ایران)،دوانی(ایران)کُمزاری(عمان،امارات متحدة عربی)،لارکی(ایران،جزیره لارک در تنگه هرمز)،تات(قفقاز)(دبیرمقدم،1393).این کتاب با تمام زحمتی که داشته خالی از اشتباه نیست؛چرا که کارهایی چنین بزرگ،کار یک موسسه وپژوهشگاه زبانی است نه کار یک نفرعاشق زبان.عنوان فارسیِ بختیاری به منظور مرکزیت زبان های هخامنشی-ساسانی- اشکانی،(تا واژگان برجای مانده از سلوکیان،با ریشه هندو اروپایی) و فارسی دری در نظر گرفته شده است،همانطوریکه بسیاری از واژگان اوستایی را بایستی در بلخ یافت،که مرکز گرایش به دین زرتشت بوده است.اگرچه حضور اتحادجماهیر شوری-امریکا –سوشیال مدیا و پلتفرم های مجازی،زبان های افغانستانی را تحت تاثیر قرار داده است، اما یک ریشه یاب می تواند با تلاش بسیاری ،به صورت علمی و پژوهشی بسیاری از واژگان یک زبان را بیابد. بسیاری از زبان شناسان در تعریف زبان و گویش دچار اختلاف اند،و به زبان ساده می توان گفت،گویش و لهجه در ساحت های گفتاری یک زبان اتفاق می افتد.«زبان بختیاری از گویش های پارسی ست،گویش های پارسی،که غالباً به لُری خوانده می شوند،مانند:کهگیلویه ای و بویر احمدی ،ممسنی ای ، بختیاری و لری(شمالی)»(اشمیت،1383).اُرانسکی دربارة لهجة قبایل لر بختیاری می نویسد« قبایل لر بختیاری که در مغرب و جنوب غربی ایران ساکن اند نیز به لهجه های ایرانی ویژه ای سخن می گویند(اُرانسکی،1383).لهجه شاخه های یک زبان اند که در تلفظ و تکیه و کشش آوایی با دیگر لهجه ها تشخیص داده می شوند.تعریف لهجه در دو متن متفاوت چنین آمده است:«لهجه،گونه ای زبانی ست که با دیگر گونه ها به لحاظ آوایی تفاوت داشته باشد»(مدرسی قوامی،1394).اما در کتاب گویش شناسی،لهجه چنین تعریفی دارد:«گونه ای از زبان که تنها در تلفظ کلمات،تکیه یا آهنگ با گونه های دیگر تفاوت دارد،لهجه گویند»(شیری،1386). در همین کتاب "گونه زبانی" و "گونه گویش"ابهام انگیز و دشوار تشخیص داده شده است.«اما برخورد علمی و تخصصی با این اصطلاحات(گویش،زبان) به تعریف های علمی از هر کدام و مشخص شدن مرز میان میان آن ها نیاز دارد،ترادگیل اضافه می کند،هیچ یک از دو لفظ گویش و زبان بیانگر مفهوم معین یا دقیقی نیست»(همان کتاب).پژوهش های زیادی امروزه در مکاتب زبان شناسی صورت گرفته.در قرن بیستم بزرگانی چون سوسور و چامسکی، میان زبان و گفتار تمایز قائل شده اند، می توان چنین گفت:شکل گفتاری زبان را گویش و برابر با گفتار«به تعبیر سوسورParol و به تعبیر چامسکیperformance (نحوه استفاده از زبان،شرایط محیطی،جغرافیایی،خستگی ، اضطراب ،استرس،در توانش زبانی اثر دارد... استفاده زبان در موقعیت های مختلف )بدانیم.واژه عروس در اشعار فارسی و خانواده «زبان های هندواروپایی»انعکاس یافته است که ما را به معنای روز و روشنایی و سپیده سوق می دهد،این واژه در زبان عربی به صورت های عروس ،عُرس ,عَرش وچند واژه دیگر راه یافته است.واژه های اور،آلوس(خدا.بخت.وقت و زمان سپید چون روز وروشنایی).در اساطیر یونانی اَروس، رشته هندو آریایی دارند.در زبان فارسیِ بختیاری به عروس،آروس گویند.اشاره است به سپید بخت شدن،به وقت و به بخت و ساعت شخص.برج که در جای خود بررسی خواهد شد به معنای درخشندگی از بلندا و منطقه بروج اشاره است به درخشش ستارگان و اشیا نورانی که شکل خاصی را تداعی می کنند، برج سازی ها برداشتی است از بروج .(بورژوا).در فرهنگ اساطیر یونانی،اروس خدای گِرد آورنده و نیروی جاذبه ای است پیوند و زندگی می دهد.واژه اروس در پیوند با ازدواج و روز و روشنایی است« ÉROSاین ایزد یونانی یکی از نیروهای نخستین است که پیش از زایش فناپذیران و پیدایش آدمی برجهان تسلط داشت.توان او نه تنها بر مردم،بلکه بر گیاهان،کانی ها،مایعات،سیالات و خلاصه، هرچه که هست،جاری است.اِروس گِرد هم می آورد،در هم می آمیزد و پیوند می دهد.او نیروی جاذبه است که هرچیز را به پیوند باهم و از این رهگذر به خلق زندگی برمی انگیزد.اِروس فرزند آفرودیت،ایزدبانوی عشق،جذابیت و لطافت را از او به ارث برده است»(اسمیت،1389).اُرگ (رُگ، اِرک،رُک،روت،اروت،اُورت،اروتیک) و ارگاسم ، برگرفته از نور و هیجانات نوری است از واژه روچ به معنی روشنایی گرفته شده است(گرچه در یونانی این دو واژه از می جدا می باشند).جمله معروفی است که به آنتونن آرتو،نمایشنامه نویس فرانسوی نسبت می دهند:«مرگ،بزرگ ترین ارگاسم است»؛او یا هرآنکه این جمله را گفته، مرگ را میدان شکست نمی داند بلکه مرگ را خلسه ای دائمی می داند،نوعی نگاه عارفانه خودمانی به فنا فی الله شدن و خالی شدن از خود و خودیت ها،که بارها این جمله را در شمایلی دیگر از متون عارفان و صوفیان خوانده ایم .در اندیشه حلاج،سهروردی و عین القضات همدانی...عارف از مرگ نمی هراسد.مولوی هم نگاه لذت جویانه ای به مرگ دارد:مرگ اگر مرد است گو نزد من آی/تا در آغوشش بگیرم تنگِ تنگ. پارادکس نورسیاه عین القضات، به نوعی تهی شدن ازخود و سرشار شدن از ضیا الهی ست!ماه با تمام سیاهی اش،نور از خورشید می گیرد و مستغرق التذاذ روشنایی می گردد:«خدّ و خال این شاهد نشنیدی.زلف و چشم و ابروی این شاهد دانی که کدامست؟دریغا مگر که نورسیه برتو،بالای عرش عرضه نکرده اند؟!»(عین القضات،1373).اروس و عشق در ادبیات زرتشتی تا پهلوی و خسروانی ها ،و متون عرفانی و صوفیانه، پروردگار است،که روز و روشنایی و درخشش را در خود دارد.همان سیمرغ(شاهین مرغ:پادشاه مرغان ،به لحاظ ریشه واژه و در داستان های تمثیلی، چون زبان مرغان عطار به لحاظ معنا).در عرفان سهروردی،نورالانوار(نورنورها) که در شدت کمال و نوریت لایتناهی، و محاط نشونده است،همان خداوند است که انوار اشراقی اش با شَرقیدن (شِرقنیدن)بر تمامی موجودات کیهان می تابد.در فرهنگ عربی واژه عروس به این صورت آمده است:«عَرُوس[اسم]:عروس و داماد؛جمع:عَرائِس،به زن عَرُوسه هم گویند./هم عُرس و هنَّ عَرَائِس:آنها تازه داماد یا تازه عروس هستند,»(قیم،1393). Ūr.vo.patīاور و پتی(لخت و برهنه)بی لباس در عربی چنین معنی شده است: عُریان[عری-اسم]:برهنه،لخت؛(همان کتاب). عروس(اَروس)،اُور(عریان-حور؟) اشاره به "روز"بخت آدمی(یان)دارد و ستاره بخت شان که در ساعت درخشش و روز است.به لحاظ نماد شناسی پوشاک برای همین است که لباس عروس را سپید برمی گزینند.عریان در همین فرهنگ،لخت،برهنه، معنا شده است، که در فارسیِ بختیاری همان معنیِ ریت(روت،درخشنده)لیت و لخت و برهنه به لحاظ درخشندگی است.واژگان:اَلوس(اسپید،سپید)،عروس،اَروس،اُور،اُروچ،روچ ،بِرچ، برق و مشتقات این واژگان،در پیوند و ارتباط هم اند.bright:روشن،درخشان،تابان،براق،تابناک،در انگلیسی به لحاظ ساختمان واژگانی و ساختمان آوایی از ستاک و ریشواژة فارسیِ برق(بِرچ)،یا مصدرِ برَقیدن(وَرچیدن[برقیدن] – وَرگِنیدن) می باشد،که دچار تحول واژگانی شده است.در روایات چینی برق زدن و روشنایی،واژه روشنایی را در سغدی ،پارتی و چند زبان دیگر پی می گیریم؛پارتی،در معنای برق زدن و روشن آمده است.« پارتی rōšn/ سغدی roxšnyāk/ فارسی میانهrōšnīh / فارسی /rōwšnīچینی/brightness/ سریانیnwhŕ:light »(قریب،1392). در ادبیات مانوی ,hr,myšn ahrāmišn به معنای بالا رفتن،عروج / rōzāg روشن»(بویس،1386).در فرهنگ لغات سیستانی،آمده است:«روشنوrušn-u (ص.)روشن»(محمدی خَمَک،1390).روز و روشنایی در تخمه های نیکی و پاکی و نژاده به کار م رود.واژه روستهم (رستم) از دو بخش = روچ(روس ،نور.خورشید)+تهم = تخم، تخمه،و در کل به معنای تخمه روز و خوشید و روشنایی تشکیل شده است. در فرهنگ بلوچی،رکسانه به معنای نورانی آمده است:«رکسانه:روکسانه،رخسانه،نورانی،روشنک»(دولتی بخشان،1388). روستن و روییدن (روشیدن-روشن-روزیدن)نیز به معنای برآمدن با نور و رشد کردن است.در فرهنگ پهلوی این کلمات ما را به موضوع نزدیک می سازند.روچ rōč، روچناکrōčanāk روشن، درخشان. rōčan/zan روزن.دریچه.در هخامنشی نام کوُروُش( )kawrūš در بخش دوم آن یعنی رُوش ،روز و روشنایی(استعاره از خدا) معنا می دهد.هنوز با همین آوا در بختیاری صدا زده می شود.rōčēnītārihروشنگردانیدگی،روشنگری،اشراق.روچانک:روزنه،پنجره.روچنیتن:روشنکردن،روشنگردانیدن.روچیه:روزی،قسمت،سرنوشت.روچیک:روزی،غذای روزانه.روچکار:روزگار،دنیا،زمان،هنگام روز، واژة روشنی rōšanī در فارسی،درپارثی میانه rōšn(رُشن)،پارتیrōšn، سریانی .صفت:«روشن»،«نورافشان»،«درخشان».فارسی نو šēd. خورشیدxšaētəm : رایی،مفرد،مذکر»(گویری،1382).«سکایی brumja درخت غان، پوست درخت غان،که مشتق است از ریشة barz-brz درخشیدن،تافتن،اصلاً درخشنده،تابان(به مناسبت نقره ای بودن پوست این درخت)،انگلیسی:birch"درخت غان"(حسن دوست،1399).در انگلیسی واژة brightness (بِرَینس) به معنای روشنی،درخشندگی است. بِرَینس با تغییرات واجی همان برگنیدن در زبان پارسی است.blazدر انگلیسی به معنای شعله درخشان یا آتش مشتعل،نور یا رنگ درخشان،با تصویرنشان دادن،درخشندگی ،جار زدن، است،در بختیاری به شعله آتش گویند و با چوب آتشین بازی کردن را "تش بلازی" گویند. شاید تش بلازی: آتش+ بُل(بالا)+آزی(آذین،آچین)=درکل به معنای،با آتش حرکات نمایشی در آوردن باشد یا با آتش شکلی را آذین نمودن؟brilliant نیز به انگلیسی درمعنای ممتاز،برجسته،تابان،مشعشع،زیرک،با استعداد،برلیان،الماس،درخشان باشد.برچ زدن در زبان بختیاری به معنای برق زدن است که واژه امروز "برج"برگرفته از برق و برچنیدن، است در معنای آستاره شناسی ،قرار گرفتن ماه و خورشید در یکی از بروج، نیز در معنای برچ زدن و درخشندگی از بالا است،برج سازی های جهان باستان تا معماری امروزمعادل بالابردن ساختمان از کوی و «برزن»(برچ زن)است.در متون پهلوی چون،درخت آسوریگ،روشن به این شکل آمده است« šēd شید، روشن،فروغمند»(نوایی،1386).در کارنامه اردشیر بابکان روز با تلفظ هخامنشی، چنین آمده است:« روچ – ی – (یوم-ی-) کا (امت) ارتخشیر پت(پون)ستورگاس نیشست اوتنبورزت اوسروت...کا(امت) روچ (یوم)بوت اردوان کنیچک حواست... او کا(مت)نیمروچ بوت او(عل)گیواگ رسیت(یهمتونیت)کو(آیغ) راس- ی – پارس آنود(تمه) ویترت...»(مشکور،1389).روشن در "یادگار زریران" با تصحیح و ترجمه ژاله آموزگار:«بسیار برایستد،شَفره(=شمشیر بزرگ)رستمی،بس تیردان پر تیر،بس زرهِ روشن،بس زره چهار کَرد... rošn،روشن،واژه را با تصحیح کوچکی رویین نیز می توان خواند »(آموزگار،1392).رویین به لحاظ سپیدی می تواند روزین و روشن چون روز،معنی شود.در اوستایی «رئوچ،رئوچه،رئوخشن،رئوچنه،به ترتیب به معنای:روشن کردن،روشنی،روشن،روزنه»(پورداوود،1386) می باشد، نیز در اوستایی رئوچنگه Raôčageدر زبان هخامنشی روچ ،پهلوی اشکانی و ساسانی روژ،می باشد.« در نائین روجهRoja تلفظ می شود.همین واژه در فرانسه به صورت ژوردرآمده است که معکوس روژ است و در ایتالیایی جورنو است که بخش نخست آن معکوس تلفظ نائینی آن است»(حسنی،1361).واژة دیگری که در ارتباط با روز و روشنایی است،بُرز،برزو،و صفت بلند پایگی و «بزرگ»است، نیز در معنای درخشنده و برچ زننده بکار می رود.درگاهان زرتشت و متن های نو اوستایی بلند پایه به صورت صفت نوشته شده است «bərəzantبرازنده/بلند/بلند پایه/رفیع... و صفت بلند چرخ و دارای پاهای بلندbərəzi-pad»(رایشلت،1383).که بخش اول آن بر بلندی و بلندا و برق زنندگی اشاره دارد،یعنی آنکه به لحاظ پایگاه و جایگاه،می درخشد، که همان پروردگار(مهر- سیمرغ-نورنورها: در ادبیات عرفانی)است.مکنزی از زبانشناسان برجسته درمقاله ای درمورد زبان خوارزمی آورده است: Bžk «بلند،دراز»> brzaka(مکنزی،1387). این صفت های پروردگاری است که از نور عظیم است که جهان را روشنایی بخش است،نور در فلسفه و سینما و عرفان مبحث گسترده ای است که در اشعار و نثرهای صوفیانه و عارفانه ایرانی انعکاس یافته است.می توان گفت آلوس(اَلوس- عروس،اَروس،روز و روشنایی)نام ها و صفت اهورامزدای و خدای بزرگ است(همان بَگ وَزرگ)برجسته ترینِ و برازنده ترینِ روشنایی ها.از جمله واژگانی که به ربان عربی راه یافت واژه عروس و مشتقات آن است.« بَرزَهُ(ت)العروس: آنچه عروس با آن خود را نقش نگار کند.معّرب بَرزَه:زیبایی(شیر،1386).باید اشاره به رنگ و روغن و دیگر مواد آرایشی باشد که سبب درخشیدن(brečīdan)عروس می گردد،و آرایش و آذین او.برق زدن و درخشیدن در فعل های فارسی دری به شکل بررسی شده«برازید،فارسی میانه brāzīd. Brāzīdمادة ماضی جعلی است،از مادة مضارع ساخته شده است.برازفارسی میانه brāz ایرانی باستانbrāz-a.برای aاَرای.ریشةbrāzو brāzīdanفارسی میانه هردو به معنی"درخشیدن"هستند.برازیدن در معنی سزاوار و زیبنده بودن،بکار رفته است»(ابوالقاسمی،1385).درکتاب واژه های فارسیِ عربی شده، بُرز و زیبایی چنین آمده است «(البَرز)مِنّ الرُجالِ:مرد پارسا و زیرک،معّرب بَرز: زیبایی،بلند،دراز»(همان کتاب).برزهُ(ت)همان آراییدن و درخشیدن عروس باشد تلفظ های دیگری از بِرچیدن و برق زد است،همچون بُرج که ستارگان از بلندا برچ زننده و درخشان و پرنورند. بَرز هم به لحاظ بلندی و هم کشیدگی، همان بُرچ است از مصدر بِرچیدن.در زبان های لری و کردی نیز بالا بَرز،به جوان بلند و کشده قامت می گویند.طلوع و صبح زود و برق زدن را در این واژگان پهلوی- پازند می بینیم:bām بام،بامداد،صبح زود،طلوع. عبری:bāraq،آرامی:bara،آشوریbarâku،سبئیbrq،سریانیbarq،عربی:بَرق،پازند: bəñg [pañg](عریان1377). پَنگ در پازند،معنای پخش و بخش و پنجه می دهد و اشاره ای است به پخش شدن نور،همانطوریکه در فارسی بختیاری برچ(برق)زدن و پخش شدن نور با نمونه های آمده،تقریباً یکی است. بُرز و بالایی را در واژه اوستایی "هَرابِرزِئیتی"(پورداود).که همان البرز(هربرز)است می بینیم، که بُرز یعنی برچ و بالا،معنی می دهد.در مینوی خرد برز در معنای بالا آمده است:«گاو فّره مند بُرزگوش(=بلند گوش)»... رشن نیز ایزد همیشه بیدار و روشن است:«وی در بندهش با صفت "بدون خواب"توصیف شده است»(تفضلی،1385).متضاد صفت بدون خواب، همیشه بیدار است و روشنایی در نامش آشکار است.نیز کارهای مردم را درآن جهان داوری و چون روز ،روشن می سازد.روز در زبان هایی که کمتر دستخوش تغییر شده اند، به شکل بدوی تر همراه با تغییر در واج آغازین به کار می رود و تبدیل به واج نزدیک به خود می شود: ر←ل ، حتی در ساختار واژگانی، تغییر و تبدیل واج«ل» به واج «ر»نیز داشته ایم:لَچکLačakکه در اصل، رَچکračakبوده و به معنای روی چاک (موی زنان) است.واج «ر»و«ل»خوش آوا هستند.«واج r و l،در زبان های بنیادین آریایی،ازنقطه نظر قوانین آوایی یکی شده و به صورت rدرآمده اند.لکن در نتیجة قرض گرفتن ها از گویش های غیر آریاییِ هند و اروپایی، سرانجام واج lخود را در گویش های آریایی مستقر کرده است. ز این رو l آریایی با rوlهندواروپایی،وl آریایی با lهندواروپایی،مطابقت می کند»(بارتولومه،1384).در خط پهلوی حروف «ر» ،«ل» نیز با اندک تفاوتی نگاشته می شده که می توانند تا حدودی در شکل دادن واژگانی اینچنین نقش داشته باشند: - ،حرف ل در پهلوی،بالای خود درسمت راست فقط زائده ای دارد.برای همین نکته در زبان دری و بختیاری این تلفظ ها نزدیک به هم می باشند:«لچ،لوچ loč لخت،عریان»(خاچاطوری،1389).روچ،لوچ،لود(لُد)،لُوت(لُت)،در فارسی بختیاری «لخت» و برهنه معنا می دهند،لُوتی(لُود- لُودی) نیز در ادبیات عوام و همگانی برای کسی به کار می رود که معنای بی سروپا و برهنه معنا می دهد،لوتی(لات) همان لختی است؛ قوم لُوت، لختی و لوات(لُت- لُد- لخت)کار(لواط کار)بودند،پس لوچ در تلفظ دری همان لودlūd،lod (لُد) و لخت معنا می دهد،یعنی کسی که چون روچ، روز،آشکار ، روشن و برهنه است.نیز به زمین بی بار و صحرای برهنه و لخت، لوت(کویر لوت)گویند.عسجدی گوید:جغد که با باز و با کلنگان پّرد/بشکندش پّر و گردد لَت لَت. لَت با تکرار و برای تأکید، به معنی پاره پاره،لخت،و تکه پاره نیز با زبان امروز معنا می دهد.لبیبی در بیتی لَت را در معنای لخت و برهنه،بکار برده است:رویت ز درِ خنده و سبلت ز درِ تیز/گردن ز درِ سیلی و پهلو ز درِ لَت/.لبیبی در بیتی دیگر "رُت" را در معنای تهی از پوشش و برهنه بکار برده :«فرمان کن و آهک کن و زرنیخ بر اندای/بر روی و برون آر همه رویت را رت(ابومنصور علی،1390)در فینی(بندرعباس) «لوت lūtلخت معنا می دهد»(نجیبی،1381).در لکی روتryt به معنی عریان،لخت،بکار می رود.«روتrōt (ص.) تارتار شده،پوسیده.مثلاً قالی از هم رفته و تارتار شده،یا پوست لهیده بر اثر گری.تار تار شده،نخ نخ شده. Rōt-Kašid- ā(مص.مر)چیزی مثل برگ های یک شاخه را با دست،به شدت از بالا تا پایین یکسره کشیدن و کندن و ریختن/پهلوی rotan غارت و تاراج»(محمدی خَمَک،1390).همگیِ لغات، ریشه لخت و برهنگی می دهند.لوتی معنای نوازنده نیز می دهد که جای پژوهش دقیق تری دارد.فردوسی گوید:"چو لوری بیامد بنزدیک شاه/بفرمود تا برگشادندراه.درفارسی بختیاری،درخت ریت rīt به درختی گویندکه لخت(لیت)و بی برگ است.نیز "قلعه لیت" در اندیکای خوزستان ،به ماجرای جنگ میان اقوام بختیاری اشاره دارد که شخصی را برای شناسایی به قلعه می فرستند، که بازگشته و به گروه مقابل می گوید:"قلعه لیتِ" یعنی قلعه لخت و برهنه است و هیچ کسی در قلعه وجود ندارد.در انگلیسیLux به معنی "یک واحد درخشنده"است ،که به واژه اَروس در معنای درخشان نزدیک است.در یونانی روز ημέρα (imerā ایمِرا)از نظر آهنگ به امروز نزدیک است.نمونه دیگر تبدیل واج «لl» به واج«رr» در زبان بختیاری: لغزیدن(لقصیدن- لقسیدن) است.مصدر لغزیدن به رقصیدن تبدیل می شود:یعنی واج های اولیه(ر- ل) به یکدیگر تبدیل می گردند و در فرایند واجی همگون سازی،واج گ به«غ» مبدّل می شود.در میان بختیاری ها هنگامی که کسی تازه می خواهد وارد رقصیدن شود به او می گویند:«لِقس کن!» leγes.konیعنی بدنت را لَق کن(به لرزه و به لغزه،لغزش درآور)، حالت دستوری برای رقصیدن(لقصیدن،لغزیدن و براثر لغزش و رقص، به حرکت در آمدن است).«رمز/رمزایست -«لغزیدن» و«لغزانیدن»(برمزد قدمی=پایی می لغزد،عربی:فَتَزَلَ قَدَم،16ک94،برمزایست ایشان را دیو= بلغزانیدایشان را دیو»(لازار،1393).رمز(معنی رمیدن هم می دهد)احتمالاً لغزیدن از لگ (لنگ)سریدن، یا«لگزیدن»(تبدیل واج "گ"به واج"غ») باشد.چون در فارسی بختیاری «لِرک بردنlerk» به معنی لغزیدن است. در"هادخت نسک" در مورد روز و درخشش و روشنایی چنین آمده است:«raocah: ا.خنثی: روشنی(از ریشةruc ← پایین و پسوند اسم خنثی ساز.(-ah- raocā: رایی، جمع :ز.rōšnīh.»(میرفخرایی،1386).در اوپانیشادها درخشش و روشنی چنین معرفی شده:«وراج :virāj روشنی، درخشیدن،روشن شدن ،وراج :virājaدرخشان،تابان(داراشکوه،1390).که در هردو واژه ورخشش و برقنیدن وجود دارد.در لکی «وِرِینجَهvèrinja درمعنای درخشش به کار می رود.درفرهنگ زبان پهلویِ مکنزی:«روشنی،درخشان،روشن: rōšn»که به معنای روز ،نزدیک است.«برز،برازشک(درخشانتر)،برازشکیه(درخشانی، زیبندگی)،برازشک تر(درخشان تر، زیبنده تر)،برازشک توم(درخشان ترین، زیبنده ترین)»(عفیفی،1391).وَرچ ،برچ،ارچ(ج)،اَرش(عرش)درمعنای درخشش(درخشش انبوه و خدایی)می باشند.«ورجاوند از لغت اوستایی ورچنغند(ورج- ارج -آبرو- افتخار)می آید،در اوستا این لغت به فرة کیان،ماه و ستارة تشترSirus داده می شود...وم نه بورزشنیک سهست(بورزشنیک:برازیدن-خوب و زیبا نمودن-برازنده-خوشنما(هدایت،1383).دربختیاری،برازنس(اِبرازنس:می برازد او را،براندة اوست)مصدر: برازنیدن-برازستن؛درمنطقه شیمبار(شمی بار؟) شهرستان اندیکا،دیزه وُراز(محل زین و آراستن شبدیز؟)نام جایگاهی است.در فهرست فعل های اوستایی آمده:«brāz اوستایی نو،درخشیدن- ماده مضارعbrāza،صفت فاعلی گذرا:-brāzant(کلنز،1394).در پهلوی روشنی بی آغاز a-sar-rošnīh (آموزگار،1392).در تصحیح و تشریحی که دکتر معین بر کلمات برهان قاطع، در پی نوشت آورده ، واژه روز را چنین آورده است:«پهلویroc پارسی باستان-raucah(روز)، اوستا- raocah(روشنایی)"بارتولمه1489"،"نیبرگ196".هندیباستانrôcish(رونقوجلا،روشنایی)،ارمنیعlois(روشنایی)،کردیruzh،افغانیvraj،بلوچیrôcوrôsh(روز،آفتاب)،وخیráuj(شعله)،گیلکیrûz،فریزندی،یرنیونطنزیrû،سمنانیrûوrûzh،سنگسریrûzhسرخه یی ruz،لاسگردیrûzوru،شهمیرزادیruوruz ،اورامانیrô»(خلف تبریزی،1376).در زبان لاتین ریشه کلمه،قسمتی از تنه آن است که برای تمام کلمات هم خانواده آن یکی است.در کلمات کوتاه معمولاً ریشه و تنه یکسان است.مثال تنه واژه albus(سفید) ، "alb"می باشد که در عین حال ریشه تمام کلمات هم خانواده آن است. در فارسی بختیاری علاوه بر اسپید که رنگ سپید است،به «اَلوسalûs » نیز رنگ سپید گویندکه ریشه و هم خانواده زبان لاتین چون واژه اَلبوس (سپید)و سایر زبان های هندو اروپایی است.اَلوس همان اَروس در زبان بختیاری می باشد،یعنی دختری که بخت و اقبالش چون روز(اَروس) سپید شده است،یا سپید بخت گشته و با لباس آروسی به خانة بخت می رود، که عربی شده آن می شود «عروس».اَلوس نزدیک به اَروز در سایر زبان های ایرانی است که دربالا نوشته شده است.واژه های عروج- معراج-عَرش...از ریشه روز و روچ(روشن،روشنایی،نورخدا)می باشند. با حذف واج«ا» در کلمه اَروز، واژه روز که سپید می باشد بدست می آید.مثال های هم خانواده دیگر از ریشه «اَلبوس» در زبان لاتین :« albensسفید شده،albescens مایل به سفیدی،سفیدشونده،albidus رنگی که به سفیدی می زندalbidumen سفیده تخم مرغ،albuminatus اَلبومین دار،alborسفیدی،albumآلبوم،کتابچه سفید»(ایرانشهر،1385).امروزه در سایر گویش ها و زبان های غرب و جنوب غربی«آروس و اَلوس» نسبت به گویش ها و زبان های شرقی،بیشتر شنیده می شود،این واژه در شمال و شرق کشوردر افساانه ها و باورها راه یافته است و هنوز برخی گویش های زبان دری در افغانستان و تاجیکستان،جشن پیوند را آروسی می گویند.در زرقان استان فارس «arusakعروسک:قطعه استخوانی از پای گوسپند که شبیه عروسکی کوچک است.آریسک هم گفته می شود»(ملک زاده ،1380).این نکته در شمال و زبان سیستانی نیز دیده می شود، واژه عاروسک و عروس آن بایستی اشاره به اَلوس(اَلوسک) و سپیدرنگی استخوان داشته باشد، که راه نفس را می بندد وشاید در جشنی یا پس از آن، عروس با خوردن آن مهره دچار نفس گرفتگی شده و این ماجرا دریادها مانده است؟!در سیرجانی «عروسārūs [آروس]،عروسونیārusuni جشن عروسی[ārūsūnī]،عارسونیا[ārūsūnīyā آروسونی یا]خانواده و بستگان عروس»(سریزدی،1380).راگویند.به دوانی،اَلوس alusبه بُزی گویند که نیمی از بدنش سفید یکدست و نیم دیگرش سیاه یکدست باشد.(عبدالنبی،1381).در فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم ، روز و روشنایی را در یک جمله و نزدیک به هم می بینیم که اَروز بودن و رخشندگی را با هم نشان می دهد:«روشنه هچی روزrowšan-ə hači ruz :روشن است مثل روز »(پاینده لنگرودی،1394).همانطورکه اشاره شد دگردیسی واژةآروس تا عروس و ثبت آن در فرهنگ عربی،شاید پس از شکست ساسانیان بوده،و استقرارمراکز دیوانی در آن سرزمین ها،که تلفظ و نوشتارمتفاوتی متناسب با ساختار صوتی خود دارند.ابن مقفع ها نیز با داشتن چند زبان،مجبور به نگارشی متناسب با آن ساختار بودند.تأثیر نهادن این دو سرزمین و انتقال و آمیزش های واژگانی آنان مربوط است به جنگ های ایلام و میانرودان،ویا تسلط شاهان دو نقطه بر قلمرو یکدیگر؛گزارش آشور بنیپال،نمونه بارز آن است.آروس(آلوس)شکل دیگری از واژة روز و روشنایی(آل،ایل:خدا،همه،سیمرغ) است.روز هنگامی است که سپیده،نور و روشنایی کارگرند.درکتیبه هخامنشی داریوش بزرگ، در بیستون، واژة روز،چنین نگاشته شده است:« rUCروچ »(شارپ،1382).درنقش رستم و سوی شرقی تخت جمشید28 نفر نماینده کشورهای تابعه،تختگاه داریوش و احتمالاً اریکة اردشیر دوم یا اردشیر سوم را روی دست خود نگه داشته اند،با سه خط پارسی،ایلامی،بابلی،نمایندگان هرکشور معرفی می گردند،یکی از این کشورها،بابِل می باشد که پارسی آن بابیروُش نگاشته شده است.بابِل به لحاظ تاریخ و نژاد،آمیخته ای از آکدیان و سومریان با عنصر سامی می باشد،برای همین، نام آن را باب آل یا دروازة خدایان به سامی می گوینددر هخامنشی روچ Rūčروز،با جزء دوم روش(بابی روش)همخوانی دارد که معنی روز- روشن- سپیدی- نور(اشاره به درگاه روز و خدای نور)می دهد. که در فلسفه و عرفان ایرانی همان نور و در مکتب اشراق و سایر مکاتب عارفانه و نزد صوفیان ،آروس ،پیوستن نورجان است به منبع و سرچشمه نور،همراه با شادی و پایکوبی.نیز نور نورها همان پروردگار است که آلوس است .این واژه در روانشناسی ،ادبیات و سایر رشته ها در مباحثی چون اروتیک،ادبیات و اشعاروآوازهای اروتیک راه یافته و کاربرد پیدا کرده است.کاربرد در روانشناسیلاکان:اروتیکerotic(وابستهبهعشقشهوانی،وابستهبهeros،روانشناسی:شهوانی،به خانواده با واژه"اِرِکشن"است.erectionبه معنای:تأسیس،بنا،شالوده،نصب،ساختمان،نعوظ،شقشدگی،مهندسی:نصب،حقوقی:نعوظ،تأسیس،روانشناسی:نعوظ،نظامی:برپاکردن است و در بختیاری به معنای برانگیختگی جنس نر است. واژه و اصطلاح اروتیک در روانشناسی و ادبیات ، و سایر رشته ها راه یافته است.کاربرد در کتاب مفهوم آیرونی:«اگر عاشق پیشگی را به معنای فکری آن تلقی کنیم می توانیم سقراط را عاشق پیشه بخوانیم و با استناد به عبارت ای بلند آوازه، رساله ،فایدروس این حالت او را هرچه پرشورتر به قالب بیان :ریزیم پایدراستین متا فيلوسوفیاس»]تمنای معشوق به عشق به دانایی [ فلسفه] در می پیوندد... بازی سقراط تعبیری استعاری داشته باشد به اعتقاد من این قضیه حاوی شواهد تازه ای درباره آیرونی سقراط است.در مدیحه ای که پاوسانیاس در رساله مهمانی ایراد می کند به جملۀ ذیل بر می خوریم این اروس[یعنی اروس فرومایه تر اروسی که پرستندگانش پیش نه فقط به پسران که به زنان نیز دل می بندند و تازه بیش از روح به جسم معشوق مهر می ورزند] در ضمن از تبار الاهه های است که از آن الاهه دیگر به مراتب جوان تر است و هستی خویش را مدیون آمیزش هر دو جنس است آن دیگر [ = اروس آسمانی]پسر [آفرودیته] آسمانی ،است از مردی تنها پدیدآمده و در ایجاد او زنی سهیم نبوده...از این رو کسانیکه از این اروس الهام می گیرند تنها دل به پسران می بازند،زیرا اینان عاشق کسی می شوندکه از روی طبع نیرومند ترو خردمنداست.»(کیرکگور،1395).کاربرد در روانشناسی فروید:«عشق نزد فروید از سطوح مختلفی مورد توجه قرار گرفته است،-با رجاع به اصطلاح لیبیدو که فروید آنرا در رابطه با اِروس قرار می دهدو ساحَت رانشی آن را مشخص می کند»(فروید،1396).فروید عشق جنسی را لیبیدو و گاه انتخاب مطلوب و یا رانش را اِروس Erosمی داند.لکان در سمینار بیستم خود به موضوع اِروس، عشق و اشتیاق و ژوئی سانس پرداخته است اما ازکاربرد اروس در مکتب لکان نمونه ای می آوریم:«[فروید]او بارها اعلام کرده،که واژه های عشق،سکسوالیته،erotismوErosرا معادل یکدیگر به کار می برد.liebeفرویدی معنای عشق،اشتیاق و ژوئی سانس را در یک کلمه داراست...لکان به ما نشان می دهد...موضوع این است که اصولاً دو نوع عشق وجود دارد.یکی شیدایی در بُعدتصویری که یک فاجعة روانی واقعی است، یک کذب محض،عشقی که فرد آن را متحمل می شود.و نوع دومEros،عشق همچون هدیه ای در بُعد سمبولیک،یک نوع شیدایی برای دسترسی به وجود دیگری»(لکان،1394).در کتاب احضار اروس،کاربرد های اور(برهنه)،اروتیک و پورن با هم آمده اند که می توا کمک خوبی به متن مقاله باشد:«گرازی با عاج هایش آدونیس را کشت تجسم اروتیسم است...پورن دشمن اروس یا عشق است،چیزی که حتی سکسوالیته را هم نابود می کند...پورنوگرافیک سازی جهان در واقع شکستن حرمت جهان است.پورن بی حرمتی به امر اروتیک است»(چول هان،1403). پس با ریشه یابی واژه اَروس در سایر زبان های هند و اروپایی و گویش های ایرانی ،به تحقیق ، پژوهش و تطبیق ،هویدا می گردد که انتقال نظام های دیوانی و اداری در سرزمین های عربی ،و از سوی دیگر تسلط امپراتوری اسلام بر بخش هایی از اروپا موجب شد تا این واژه و بسیاری از واژگان متناسب با ساختار صوتی و نوع نوشتار آن سرزمین ها ثبت شود و تا قلمروشان،رواج یابد.در زبانشناسی، واژه ای ربوده نمی شود ، بلکه به شکل های مختلف ، به زندگی خود ادامه می دهد.
بحث و نتیجه گیری
برخی پژوهندگان،به دلیل نداشتن منابع کافی،یا طبقه بندی زبانی، ورود یک واژه را در رده زبانی و گویشی دیگر، مردود می دانستند،از جمله واژة عروس را که عربی و از زبان های سامی می دانند،اما ریشه شناسی واژگان و تبارشناسی قومی،بررسی آیین ها، جنگ ها و قلمرو ها... این امکان را به پژوهندگان می دهد تا با یافته های دقیق تری پی به اصالت واژگان ببرند، همانطوریکه ارتباط یونان باستان و مصر سبب توارد واژگانی از هر دو فرهنگ به جغرافیای یکدیگر شد.میان ایران باستان و سرزمین های عربی نیز همین اتفاق افتاده است.پیش از این واژه پژوهانی چون: مکنزی، ژان کلنز، کنت، هانس،مری بویس،ژاله آموزگار،میرفخرایی،جنیدی ، حسن دوست...واژه ها را به صورت جداگانه معنا و ثبت نموده اند،اما در این مقاله،پژوهنده با ریشه شناسی میان واژگانی که تغییراتی بر اثر فرایندهای واجی داشته اند،پلی برقرار نموده و ارتباط آنان با یکدیگر را در شکل های نوین آشکار کرده است.کتاب ها و مقالات بسیاری درباره واژگان، رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،رده بندی ها و خانواده های زبانی چاپ شده است،اما گروه سازی و دسته بندی مشتقات واژگان،نیز تغییرات صوتی- نوشتاری، مانع از آن می شد تا بسیاری از واژه پژوهان، واژه ای را خارج از نظریه های زبانی (خانواده- رده بندی-اختلاف بر سر گویش و زبان...) در جغرافیایی دیگر بیابند و اصالت آنرا با ریشه شناسی پیوند دهند.ابوالقاسمی،السید ادّی شیر،آذرتاش،و چند واژه یاب دیگر به روش های مختلفِ تاریخی و بصورت پراکنده،کارهای جالبی انجام داده اند،اما در این اتیمولوژی واژة عروس بررسی شده و پس از آن به ریشة چند واژه مرتبط دیگر با اَروس،پراخته شده است،که کاری ست متفاوت با شیوه سایر لغت شناسانی که در این مهم نیز راهنمایم بوده اند.پیشنهاد می گردد با توجه به رگبارها و باتلاق های تصویریِ ایجاد شده از طریق سکوهای مجازی ، موسسات و فرهنگستان های زبان فارسی، نگاه جدی و جدیدتری به مقولة زبان و واژه آفرینی داشته باشند؟زبان سوشیال مدیا آنچنان قدرتمند است،که فرهنگستان های زبان جهان را می بلعد،پذیرش و تولید محتوایِ چند رسانه ای می تواند کارساز و گره گشا باشد،از سویی با پیشرفت «زبان تصویر» و هویت «انسان سینمایی» یا انسان و «خودِ تصویری- نمایشی»،موسسات و فرهنگستان ها کوشش به گردآوری دقیق واژگان در سایر زبان ها و گویش ها نمایند.واژگان بسیاری از زبان های فارسی باستان تا فارسی دری ، در جغرافیاهای دیگر حضور دارند که با ریشه یابی می توان آنان را یافت و به کار گرفت.«کارتخوان» یکی از چندین واژه ای بود که نگارنده در سال های ورود،پیشنهاد داده بود و مفید افتاد،و اکنون:رخواژه(صرف)،چینواژه(نحو)،تارنوشت و پودنوشت(طول و عرض)،هَمیک(اتحاد-لغتی با پیشنه)،را که بیش از یک دهه در تدریس زبان و ادبیات استفاده می نمایم، پیشنهاد می دهم.
منابع
1.آذرنوش،آذرتاش،1388،راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبانِ عرب جاهلی،چاپ سوم،تهران،انتشارات توس
2.آرلاتو، آنتونی،1394،درآمدی بر زبان شناسی تاریخی،چاپ سوم،یحیی مدرسی،تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
3.آژند،یعقوب،1369، حروفیه در تاریخ،تهران،نشر نی
4.آموزگار،ژاله و تفضلی ،احمد،1392،زبان پهلوی،چاپ هشتم،تهران،انتشارات معین
5.---،---،یادگار زریران،تهران،انتشارات معین
6. ابن عربی،1392،فرهنگ جامع اصطلاحات عرفانی با تکیه بر آثار ابن عربی،گل بابا سعیدی،تهران،انتشارات زوار
7.ابوالخیر، ابوالسعید،1402، اسرارالتوحید،جلد اول،محمد بن منورمیهنی،تحصیح محمدرضا شفیعی کدکنی،تهران،نشر آگه
8.---،---،---،جلد دوم،---،---،---،---
9.ابوالقاسمی،محسن،1385،فعل های فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات ققنوس
10.---،---،1390، واژگان زبان فارسی دری،چاپ دوم،تهران،انتشارات طهوری
11.ابومنصور علی بن احمداسدی توسی،1390،لغت فرس،عباس اقبال آشتیانی،تهران،انتشارات اساطیر
12.اُرانسکی،یوسف میخائیلویچ ،1379،مقدمة فقه اللغهء ایرانی،کریم کشاورز،چاپ دوم،تهران،انتشارات پیام
13.ارنست،کارل،1377،روزبهان بَقلی،مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز
14.اسمیت،ژوئل،1383،فرهنگ اساطیر یونان و رُم،شهلا برادران خسرو شاهی،تهران،فرهنگ معاصر
15.اسون،پل لوران،1396،واژگان فروید،چاپ پنجم،کرامت مُوَلّلی،تهران،نشر نی
16. آشتیانی، جلال الدین،1389،شرح فصوص الحکم،چاپ دوم،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
17.اشمیت،رودیگر،1383،راهنمای زبان های ایرانی،جلد دوم،زیر نظر حسن رضائی باغ بیدی،تهران،انتشارات ققنوس
18.افلاکی عارفی،احمد،1362،مناقب العارفین،جلد دوم،به کوشش تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب
19. اکبری،فتحعلی،۱۳۸۷،فلسفه ی اشراق،تهران،نشر پرسش
20. امین رضوی ،مهدی،1377،سهروردی و مکتب او، مجدالدین کیوانی،تهران،نشر مرکز
21.ایرانشهر،موسی،1385، آشنایی با زبان لاتین،تهران،انتشارات دانشگاه تهران
22.بارتولومه،کریستین،1384،تاریخچه واج های ایرانی، واهه دومانیان،تهران،ناشر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
23.برتلس،یوگنی ادواردویچ،1387تصوف و ادبیات تصوف،چاپ چهارم،سیروس ایزدی،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر
24. بلومفید،لئونارد،1379، زبان،علی محمد حق شناس،تهران،نشر دانشگاهی
25. بویس،مری،1386،فهرست واژگان ادبیات مانوی(متن های پارسی میانه و پارتی)، امید بهبهانی و ابوالحسن تهامی،تهران،انتشارات بندهش
26.بی جن خان،محمود،1394،واج شناسی(نظریه بهینگی)،چاپ پنجم،تهران،اتشارات سمت
27.پاینده لنگرودی،محمود،1394،فرهنگ مثل ها و اصطلاحات گیل و دیلم،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش
28. پورجوادی،نصرالله،1393،اشراق و عرفان،تهران، انتشارات سخن
29.پورداود،ابراهیم،1377،یشت ها، جلد اول،تهران،انتشارات اساطیر
30.---،---،1386،خرده اوستا،چاپ دوم،تهران،انتشارات اساطیر
31.تاجدینی،علی،1388،فرهنگ نمادها نشانه ها در اندیشة مولانا،چاپ دوم،تهران، انتشارات سروش
32.تفضلی،احمد،1385،مینوی خرد،چاپ چهارم،تهران،انتشارات توس
33.ثمره،یدالله،1395،آواشناسی زبان فارسی،چاپ سیزدهم،تهران،مرکز نشر دانشگاهی
33.چول هان،بیونگ،1403،احتضار اروس، فریبرزهمائی،تهران،نشرنو
34.حسن دوست،محمد،1399،فرهنگ ریشه شناسی،جلد سوم،تهران،انتشارات ماهریس
35.حسنی داعی الاسلام،محمدعلی،1361،خودآموز سنسکریت،چاپ دوم،تهران،فاروس
36. خاقانی،بدیل بن علی،1380، دیوان خاقانی، تهران، موسسه انتشارات نگاه
37.جنیدی،فریدون،1395،فرهنگ هزوارش های دبیره پهلوی،چاپ سوم ،تهران،نشر بلخ
38.خاچاطوری پارسادانیان،ورژ،1389، فرهنگ فارسی- دری، دری- فارسی،چاپ دوم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر
39.دبیرمقدم،محمد،1393،رده شناسی زبان های ایرانی،جلد اول،چاپ دوم،تهران،انتشارات سمت
40.دلوز، ژیل،1391،سینما یک،مازیار اسلامی،تهران،نشرگیلگمش
41.دولتی بخشان،عبدالعزیز،1388،فرهنگ نام های بلوچی،تهران،پازینه
42.ذکاوتی قراگزلو،علیرضا،1390،بازشناسی و نقد تصوف،تهران،انتشارات سخن
43. رازی(دایه)،نجم الدین،1389، مرصاد العباد،چاپ چهاردهم، محمد امین ریاحی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
44.رایشلت،هانس،1383،گاهان زرتشت و متن های نو اوستایی،جلیل دوستخواه،تهران،انتشارات ققنوس
45.روح بخشان،عبدالمحمد1374،روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان،تهران،انتشارات اساطیر
46.زرین کوب،عبدالحسین،1381،ارزش میراث صوفیه،چاپ دهم،تهران، انتشارات امیرکبیر
47.زمانی،کریم،1392،شرح جامع مثنوی،دفتر دوم، چاپ سی و یکم،تهران، انتشارات اطلاعات
48.---،---،1399،شرح جامع مثنوی،دفتر اول، چاپ پنجاه و چهارم،تهران،انتشارات اطلاعات
49.سریزدی،محمود،1380،نامة سیرجان،تهران،نشر آثار
50. سرّیه، الیزابت،1385،صوفیان و ضد صوفیان،چاپ دوم، مجدالدین کیانی،تهران، نشر مرکز
51.سجادی،سیدجعفر،1393،فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی،چاپ دهم،تهران،انتشارات طهوری
52.سلامی،عبدالنبی،1381، فرهنگ گویش دوانی،تهران،نشر آثار
53.سهروردی،شهاب الدین،1382،لغت موران،چاپ دوم،حسین مفید،تهران،انتشارات مولی
54.شارپ،رالف نارمن،1382،فرمان های شاهنشاهان هخامنشی،تهران،پازینه
55.شبستری،محمود،1368،گلشن راز،تصحیح صمد موحد،تهران،انتشارات طهوری
56.شیعی کدکنی،محمدرضا،1392،زبان شعر در نثرصوفیه،چاپ چهارم، تهران، انتشارات سخن
57.شیر،ادّی،1386،واژه های فارسیِ عربی شده،حمید طبیبیان،تهران،موسسه انتشارات امیرکبیر
58.شیری، علی اکبر،1386،درآمدی بر گویش شناسی،تهران، انتشارات مازیار
59.عریان،سعید،1377،واژه نامه پهلوی- پازند،تهران،نشر حوزه هنری
60.عفیفی، رحیم،1391،ارداویرافنامه،چاپ دوم،تهران،انتشارات توس
61.عین القضات،1373،تمهیدات،عفیف عسیران،چاپ چهارم،تهران،انتشارات منوچهری
62.فره وشی،بهرام،1381، فرهنگ زبان پهلوی،چاپ چهارم،تهران، انتشارات دانشگاه تهران
63.قریب،بدرالزمان1392.مطالعات سغدی،چاپ دوم،محمد شکری فومشی،تهران، انتشارات طهوری
64.قیم،عبدالنبی ،1392،فرهنگ معاصر عربی- فارسی،چاپ یازدهم،تهران،انتشارات فرهنگ معاصر
65.کاپلستون،فردریک چارلز،1391،تاریخ فلسفه،جلد دوم،چاپ چهارم،ابراهیم دادجو،تهران،اتشارات علمی و فرهنگی
66.کارا مصطفی،احمد تارگون،1396،تاریخ کهن قلندریه،تهران،نشر فرهنگ معاصر
67.کریمر،ساموئل،1385،الواح سومری،چاپ سوم،داوود رسائی،تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
68. کریمی،زنجانی اصل،1386، حکمت اشراقی، ایران باطنی و معنویت عصر جدید،تهران، انتشارات اساطیر
69.کلنز،ژان،1394،فهرست فعل های اوستایی،بهمن مرادی ومحبوبه کرمی،تهران،سازمان انتشارات فروَهر
70.کنت،رولاندگراب،1391،فارسی باستان،عباس عریان،تهران،انتشارات علمی
71.کیانی،محسن،1389، تاریخ خانقاه در ایران، چاپ سوم،تهران،انتشارات طهوری
72.کی یرکگور،سورن،1395،مفهوم آیرونی،صالح نجفی،تهران،نشر مرکز
73.گویری،سوزان،1383،یَسن های اوستا و زَندهای آن ها،تهران،انتشارات ققنوس
74.لازار،ژیلبر،1393،شکل گیری زبان فارسی،مهستی بحرینی،چاپ دوم،تهران،انتشارات هرمس
75.لکان،ژاک،1394،مکتب لکان،میترا کدیور،چاپ چارم،تهران،انتشارات اطلاعات
76.محمدخانی،علی اصغر و سید عرب،حسن،1382،نامة سهروردی،چاپ دوم،تهران،سازمان چاپ و انتشار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
77.محمدی خَمک،1390،واژه نامه سگزی(فرهنگ لغات سیستانی)،چاپ دوم،تهران،انتشارات سروش
78.مدرسی قوامی،گلنار،1394،فرهنگ آوا شناسی و واج شناسی، تهران،انتشارات علمی
79.معین،محمد،1371،فرهنگ 6 جلدی،جلددوم،چاپ هشتم، تهران،انتشارات امیر کبیر
80.مشکور،محمد جواد،1389،کارنامه اردشیر بابکان،چاپ دوم،تهران،دنیای کتاب
81.مکنزی،دیوید نیل،1387،ده گفتار دربارة ربان خوارزمی،یدالله منصوری،تهران،انتشارات طهوری
82. ---،--- ،1399، فرهنگ کوچک زبان پهلوی،مهشید میر فخرایی،چاپ پنجم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
83.ملک زاده، جعفر،1380، فرهنگ زرقان،چاپ دوم،تهران،نشرآثار
84.مولوی بلخی، جلال الدین محمد،1381،فیه مافیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر،تهران،انتشارات نگارستان کتاب
85. میرفخرایی،مهشید،1383،مانی و آموزه های ،تهران،انتشارات ققنوس
86.---،---،1386، هادخت نسک.چاپ دوم،تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
87. میرفطروس،علی،1357،حلاج،چاپ چهارم،تهران، انتشارات کار
88.ناتل خانلری،پرویز،1383،تاریخ زبان فارسی،جلدیکم،چاپ هفتم،تهران، فرهنگ نشر نو
89.نجیبی فینی،بهجت،1381،بررسی گویش فینی،تهران،نشر آثار
90.نغزگوی کهن،مهرداد،1393،فرهنگ توصیفی زبان شناسی تاریخی،تهران، انتشارات علمی
91.نوایی،ماهیار،1386،درخت آسوریک،چاپ سوم،تهران،موسسه فرهنگی انتشاراتی فروهر
92.هدایت،صادق،1383، زند هومن یسن، تهران، موسسه انتشارات نگاه