شوخ هم پر نی زنه! یک خاطره از پژوهش های بازفت

شوک.šūk(ص) ظاهراً در شعر ذيل معني بسيار مي دهد يا صفتي است براي گل چون گنده و متعفن و از جنس لجن و غيره :
اي همچو مهين مار بدآويز و خشوک
پرزهر چو ماري و چو ماهي همه سوک
شست از طلب ترا شکستم خم و توک
جاي تو در آب شور باد و گل شوک.

سوزني.

جدای از معانی فرانسوی و معنای حرامزاده ،

شوک یا خشوک بوته ای است که در پشت کوه تاراز - چپت و لپد و مسیری که از تاراز تا چری می روید. در بسیاری جاها می روید که آب هوای تارازی دارند.

وقتی برگ ندهد پر از سوک های sok خاری شکل و بلند است.خارها جای خود.

در زبان بختیاری ضرب المثلی است که چنین به کارمی برند:

هَنی.شوخ.هم.پر.نزیده

hanī.šūx.ham.par.nazeyde

معنی : هنوز شوخ برگ(بلگ) در نیاورده.

کنایه است به : خلوتی و جایی که فاقد ادمی و موجود باشد.

تابستان ۱۳۸۳ برای پژوهش رفتم پشت تاراز ،از سمت دم تنگ و سرتنگ حونی.

برگشتن جلو نیسان آبی بغل دست راننده نشته بودم و آنسوی تر ،پیر دانا با نام خانوادگی "خدری"!

خانه اش ،جاده ای کنار ترمینال نفتک مسجدسلیمان دقیق پشت

تر مینال و جاده درخانه اش مستقیم می رفت.

اگر از این پیرمرد هرچه بگویم کم گفته ام! از تاراز تا مسجدسلیمان بُنه به بنه ها را می شناخت،حماسه های بختیاری،شاهنامه، آستارگان آسمان و نسبت شان با ماه و موقعیت های بارانی و برفی و قنشت و نم نم و...همه را می دانست.گویی از کوچه های آسمان می آمد: ا ُو به کاسه- ماه به گَوه- پروین گریوه- میش وابره (ستاره ی داخل شاخ پایین ماه و بره ای پشت شاخ ماه قرار بگیرد،حُگمنی بارشت داره تا سه یا دو رو).

ماه به سزار

مه به لیله

شوهنگ

سَیل سهیل : وقتی ستاره سهیل ظاهرشود و سیب ،گونه هایش سرخ شود یا چرم رنگی بین سرخی واُخرایی به خود گیرد.

نرسیده به سره راه چپد نیسان سرعت کم کرد بخاطر ناهمواری و پیرمرد گفت : شوخ شوخ تا انه پر ازنه ،دی سوکاس کم آزار ادن.

به شتاب از راننده خواستم بایستد(هی کو تون قرون ای لک لیوه بازی ها هو چنن؟)پریدم و از شوخ تازه روییده ی پراز سوک و خار ،نمونه برگی هایی چیدم و بعدها مفهوم : شوخ هم پر نزیده- نی زنه!

برای تداعی شد.

بیتی را پیر دانا گفت که هنوز برایم جالب است: سران هر سه رود در کوه کیهون / یک به دسپیل دو سپاهون سه به کارون!

معنی : سران هر سه رود در کوه کیهانی و کیانیان/ یک شاخه به دزفول و یک شاخه به اسپاهون (اسپ هان. سپاهان) و شاخه سوم به کارون می ریزد(کی رونت- کی روند: کیان روند: کیان رود یا رود کیانیان).

در بیت دوم از شعر سوزنی سمرقندی به خارها و سوک های بوته ی شوخ اشاره دارد.

اگر در خاک بختیاری از بوته ی شوخ استفاده شود ،مانع فرسایش خاک می گردد.

سُک یا سوک: یعنی ،سوزن و خارو خاشاک کوچک،چوب باریک و تیز.

سوزنی می گوید:...چو ماهی همه سوک : یعنی مثل ماهی پراز سوزن و خار(استخوان خای ریز و سوزن مانند ماهی).

●رامین یوسفی

کودتای اقتصادی علیه مردم در حال شکل گیری ست!

شرح دومین مولفه ی "شعر میتراییک": رامین یوسفی

پس از تعریف تمثیل ،توضیح را لایه مند و طبقه بندی شده پیش می برم :

"مثلن در تعزیه ای خدا را می دزدند/ در غاری پراز ابر و سایه پنهان می سازند/ ودرحالیکه دست هایش را از پشت بسته اند/کلیک کوچک چپش را تکان می دهد/ قسم می خورد به؟! / به و اَمرود میوه هایی عموزادند! /هی ...! از پل چینود که می گذری/اوراد زرتشت را سه گانه سه گامه زمزمه کن! خدا با ما ندار است!/من دارای همان سارایی هستم که اندامش را در اینستاگرام به اشتراک می گذارد!/ مخرج مشترک ما : خدایی بود/ که انگشت اشارتش را به شی تنت ق طع کرده اند / [ و چرا این شرور مطلق/لای اوراق مذاهب/

نیش می زند و دائم پوست می اندازد؟!/

بگذار توی اوهام گم شود/

دلار که بخندد/

چه لوچ باشی چه لوت؟/

ارمن و قسطنطنیه در آغوش تو می لولند!/

این کام آخری/

دلم هوای میرزای شیرازی را کرده است:/

"قد ظهرا اثنا"/

و این کهکشان راه شیری هم

کمر ما را بریده است!

پَ لامذهب !

کی می خواهی دیگر دست از بچگی ات برداری؟/

یک نقاشی سه بعدی با چندتا ستاره/

و آدم ها را به حوای بهشت/

به جان هم انداختن دیگر کاری ندارد!

دلقکِ این متن کمدی - تراژیک آفرینش خودت هستی!

ما دوباره زنده خواهیم شد

و بعد از امضای گناهانمان

کلیک کوچک چپت را

ق.طع خواهیم کرد!

تاریخ/

مشی ست که با اراده الهی بر جغرافیا می تازد؟!/

این متن را دست به دست کنید/

تا برسد به دست آنکسی که خودش می داند!/

من بچه ی بالایم!/

و یادم باشد که بین راه بروم به گاندی سلام کنم!/

پیروزی در مشت بچه های پایین است!/

دلار که بالا برود/

دامنه ها خود به خود گل می دهند تا خیابان های منتهی به المپ !/

و دوشاهین از ترازو می جهند تا تلاوت : اذا شمس کورت!/

دوست می دارم در زندگی بعدی ام/

از منقار یک غاز وحشی/

چون کلاغی بپرم از جنازه ی سربازانی که فقط در خواب هایشان/

انگشت اشاره را می بیند!

ر.ی

تمثیل یعنی مثال آوردن تشبیه و مانند کردن، در شعر مطلبی آموزنده آوردن یا در داستان و یا هر قالبی دیگر.

"دسته‌ای از ادیبان تمثیل را نوعی استعاره می‌دانند، اما عده‌ای دیگر عقیده دارند که تمثیل از جمله تشبیهات است. چون اولاً از حیث لفظ مترادفند به قول زمخشری و ابن اثیر ؛ ثانیاً شبیه عام‌تر از تمثیل است یعنی هر تمثیلی تشبیه است اما هر تشبیهی تمثیل نیست و این گفته عبدالقاهر جرجانی است. جمع‌بندی نظریات مختلف را در باب تشبیه بودن تمثیل می‌توان در تعریف انوارالربیع پیدا کرد با این مضمون که" و آن تشبیه حالی است به حالی از رهگذر کنایه بدین گونه که خواسته باشی به معنایی اشارت کنی و الفاظی به کاربری که بر معنای دیگر دلالت کند. این نظریه امروز بیش از نظریه دیگر مورد قبول یافته است... تمثیل بارزترین خصیصه سبک هندی است. و خاقانی را به دلیل استفاده مکرر از تمثیل بنیانگذار سبک هندی دانسته‌اند(دشتی)... نمونه تمثیل در ادبیات معاصر کتاب قلعه حیوانات است و در ادبیات فارسی کلیله و دمنه را می‌توان نمونه از تمثیل دانست"(داد،۱۴۰۰: ۱۸۲). درخت آسوریک ز نمونه‌های بارز نمادین و تمثیلیِ زبان پهلوی است.

چارلز پلامر در بررسی آثار تاریخی بید می گوید: جامعه مسیحی گسترش یافت اما همچنان بر این باور موروثی ماند که تاریخ، سرتاسر، تمثیلی هدفمند است. این باور برای مثال کمک می‌کند که بید مورخ، مورخی که در ۷۳۱ میلادی کتاب انتقادی و واقع بینانه تاریخ کلیسای ملت انگلیس را نوشت، با بید مفسر، مفسری که اعتقاد داشت همه چیز در کتاب مقدس-زمان ها و مکان‌ها اسامی و اعداد- آکنده از صور روحانی و اسرار نوعی[=گرته شناختی] و شعائر آسمانی است، آشتی کند. بید همچون سایر مورخان قرون وسطا عامل هر حرکت تاریخی را راده هدفمند الهی می‌دانست در چهارچوب ۶ عصری که کار ۶ روز آفرینش در آنها استمرار می‌یافت.

همان چیزی که من سوفی می گویم البته بی هدف(کمی با دلخوری؟)، اینجا عدد هفت سرش بی کلاه می ماند! تکلیف هفت پرده و هفت آسمان و خدایش در رمزگان اعداد چه می شود؟!

شاید ظریفی بگوید: روز هفتم تعطیل است!

بانمک اینجا تاکید روی شش است و ایسا می دانست بگوید : روز هفتم تعطیل است یا خدا روز یکشنبه دست از کار کشید!

" پیش از گسترش جغرافیایی جامعه مسیحی، و این حقیقت که اکثریت عظیم مسیحیان پیشینه یهودی نداشتند، موجب تغییرات زیادی در وجوه تاکید در مفهوم اولیه یهودیت شده بود. در دوره پیش از اسارت بابلی، یهودیان خود را قوم برگزیده خداوند می‌شناختند که مشیت الهی فقط و فقط بر محور آنها در تاریخ عمل می‌کرد"(کوئین،۱۳۸۹: ۵۹). سراسر کتاب مقدس پر از تمثیل است.اما نمی توانم این توهم خودبرتر بینی قومی موهوم را نادیده بگیرم که حضرت نوح شان مست می کند و ناهوشیار و برهنه به خیمه و بهون خود می رود و کنعان این ماجرا را به برادران دیگر خود اطلاع می دهد،و نوح ، پس از هوشیاری،کنعانیان را برده ی دیگر برادران می سازد و نفرین... (سفر پیدایش،۹: ۲۰تا۲۷).چنین قوم در بند بابلیان را کوروش پارسی از بند نجات می دهد آنان را با پول و طلای سالیانه تشویق می کند تا اورشلیم را بازسازی کنند، یهود پول و طلای اورشلیم را می دزدند و کار معبد به تاخیر می افتد و کورش به تنبیه یهود دیگر پول و طلا را از آنان قطع می کند،که تا الان آشوبگران بازارهای ایران و جهان شده اند!

این کوتوله های مذهبی و سیاسی در توهم خویش می پندارند جهان بر شصت آنان می چرخد؟!!!

تمثیل قصص فص دیگر مواهب و مذاهب جای خود دارند!

"براهیم و اسماعیل و عقاب و میش و قربانی..."

این داستان و نقش مذهبی که برخی از پژوهشگران آن را به دوره ی ایلامی نسبت می دهند، در استان خوزستان ،شهر مسجدسلیمان،در محله ی "گلگه زرین"[احتمال بسیار کله کده ای و معبدی از طلای زرینه] واقع است.

سوررئالیست ناشی از مصرف مواد مخدر، قهوه و مسکرات ،در این پریشان گویی ها و تمثیلات موج می زند.

بریده کلام- نامجمل بودن و پارگی سخن - بریدگی زمان خطی- توهم - خودبزرگ بینی های کاذب- دزدی ناشی از مخدرات مذهبی- ... در این تمثیلات موج می زند!

خدا غایب سوم شخص تمام زمان هاست !

بطوریکه به تعداد دقایق خدا و خدایان مدعی داریم ؟ ساقی و ساقیانی که با تخدیر روان ها ، پر می کشد تا آشیانه های متافیزیکی و با خدا سلفی می گیرد!

در تفسیری از سفرِ پیدایش یکی از این بزرگان و مفسران والا می گفت: نه! کنعانیان اورت نوح را ندیدند! بل اورت اش را بریدند و او را مثله کردند!

چنین فردی سوار بر کشتی توفان پیما می شود و سفرها در پیش می گیرد و تفسیر پشت تفسیر!که انگار گیلگمش و انکیدو را به پارو زنی قبول نمی داشت؟!

بختیاری می گوید کشتی اش در کوه جهان بین ایستاده و جودی همان جوبین و جهان بین و جهان دید است!

آن یکی لر می گوید : نه! کوه "سرکشتی" همان کوهی است که توفان پیمای نوح برآن ایستاد، آن یکی ارمنی می گوید : نه! به ارمن است و آن ترک گوید در سامان ماست...تفسیر پشت تفسیر؟!!!

یکی نمی گوید :زمین سیراب چگونه به یکباره این حجم از آب را می بلعد و بالا نمی آورد؟!

و چگونه با حوزچه ها و بسترهای زیر زمینی پرآب،کشتی با آن همه جک و جانور و فردی مثله، بر کوی شما نشست؟!

تکفیر!

- خدا اگر بخواهد می تواند!

البته نباید انکار نمود: خلق همین داستان ها و تفاسیر و قصص سوررئالیست ،ذهنیت بشر غارنشین را به دشت ها کشاند و اکنون درحال سپری نمودن دوره ی دوم غارنشینی: شهری- روستایی ست!

در حالی که با کت و شلوار(همان شال و شلوار و اَبای کوتاه شده) و کروات ، از دموکراسی های تمدیدی به معجزه دیکتاتوری تولید می کنند!

و عمله های سیاسی ی دیگر در این دهشهرها،با انبوهی از آرکی تایپ هایی با لباس های برند بلوبری،گوچی،آدیداس، و داس هایی دیگر،حضوری جاودانه دارند!

پوست اندازی آرکی تایپ ها : پدران و عموهای سیاسی- ناصحان گریان- قهرمانان پوشال ی در حال کانکت با آسمان! الو...الو...خدا؟! ...

بپردازیم به صورتبندی دومین مولفه از شعر میتراییک،[مولفه ها را سیروس رادمنش برشمرده و من فقط شرح و بسط شان می دهم].

صورت‌بندی مولفه

شعر میتراییک متکی بر تمثیل است و این تمثیل‌ها رویه‌ها / پوسته‌هایی عینیت‌پذیر دارند.

این گزاره سه نکته‌ی بنیادین دارد:

  1. شعر میتراییک «بیانی» نیست، ساختاری–تمثیلی است
  2. تمثیل در آن صرفاً ابزار معنا نیست، بدنِ معناست
  3. هر تمثیل باید بتواند در جهان بیرونی پوسته بگیرد

۱) تمثیل در شعر میتراییک چیست؟

در شعر کلاسیک:

۱-۱.تمثیل پلی است برای رسیدن به معنا

۲-۱.پس از عبور، کنار گذاشته می‌شود

در شعر میتراییک:

تمثیل خودِ میدانِ معناست، نه مسیرِ عبور.

یعنی:

  • شعر نمی‌گوید «این یعنی آن»
  • شعر می‌گوید: «این هست»

تمثیل به جای دلالت، حضور دارد.

۲) «رویه / پوسته» یعنی چه؟

رویه یا پوسته یعنی:

۱-۲.چیزی که دیده می‌شود

۲-۲.شنیده می‌شود

۳-۲.لمس می‌شود

۴-۲.تجربه‌ی زیسته دارد

در شعر میتراییک:

  • معنا بدون پوسته پذیرفته نیست
  • مفهوم انتزاعی اگر بدن نگیرد، از شعر حذف می‌شود

پس:

شعر میتراییک، شعرِ «مفهومِ مجسم» است.

۳) تفاوت استعاره و تمثیلِ میتراییک (به‌صورت شفاف)

استعاره تمثیل میتراییک

ذهنی -عینی

قابل‌تأویل -قابل‌تجربه

زیبایی‌شناختی- هستی‌شناختی

دلالت‌گرحضورمند.

۴) تمثیل‌های عینیت‌پذیر در شعر میتراییک (نمونه‌کاوی)

الف) نور

در شعر معمول:
نور = آگاهی، حقیقت، خدا

در شعر میتراییک:
نور =

  • چراغ خیابان
  • مانیتور
  • نور اضطراری
  • فلش موبایل در خاموشی

نور:

  • مصرف می‌شود
  • قطع می‌شود
  • سوسو می‌زند

پس:

نور دیگر معنا نیست، وضعیت است.

ب) غار

تمثیل:
غار = آستانه، تولد، پنهان‌بودگی

پوسته‌ی عینی در شعر:

  • زیرگذر
  • پارکینگ
  • مترو
  • پناهگاه

در شعر میتراییک:

«غار» تصویری اسطوره‌ای نیست
یک تجربه‌ی روزمره‌ی شهری است.اپارتمان و دوره دوم غارنشینی شهری- پایتخت: گنگ خوابدیده.

پ) قربانی

در شعر کهن:
قربانی = آیین

در شعر میتراییک:
قربانی =

  • بدن خسته
  • روان فرسوده- روان نژندی شهری
  • انسانِ مصرف‌شده

تمثیل:

  • روی بدن نوشته می‌شود
  • نه در روایت، بلکه در فرسودگی

ت) پیمان (میترا)

تمثیل مرکزی:
پیمان = بنیاد هستی اجتماعی

پوسته‌ی شعری:

  • امضا
  • قرارداد
  • کد
  • سوگند شکسته‌شده

در شعر میتراییک:

خیانت یک رخداد دراماتیک نیست
یک شکست ساختاری است.

ث) زمان

در شعر سنتی:
زمان = گذر، فنا، تقدیر

در شعر میتراییک:
زمان =

  • شیفت کاری
  • ساعت دیجیتال
  • ددلاین(مدیریت زمانی پروژه- زمانبندی و شرح وظایف تا نقطه ی زمانی تحویل)
  • تأخیر
  • عقربه هایی زخمی- عقرب - ه - هایی که نیش می زنند.

زمان:

  • فشار می‌آورد
  • می‌بُرد
  • می‌سوزاند

۵) زبان شعر میتراییک چگونه عمل می‌کند

۱-۵.جمله‌ها کوتاه‌اند و گاه از روی عصبیت و متناسب با متن کشیده و متوسط اند.

۲-۵.تصویرها خشن‌اند

۳-۵.اشیاء حرف می‌زنند

۴-۵.بدن حضور دارد

زیرا:

تمثیل باید بتواند «دیده» شود، نه «فهمیده».

۶) افشره ی متن

مولفه‌ی دوم شعر میتراییک می‌گوید:

  • شعر بر تمثیل بنا می‌شود
  • اما تمثیل‌ها:
  • ۱-۶.انتزاعی نیستند
  • ۲-۶.آسمانی نیستند
  • ۳-۶.ذهنی نیستند

بلکه:

رویه دارند،
پوسته دارند،
در جهان زیسته قابل لمس‌اند.

و دقیق‌تر:

شعر میتراییک جایی است که اسطوره
به جای معنا شدن، جسم می‌شود.

کتابوام

• داد ،سیما ،۱۴۰۰فرهنگ اصطلاحات ادبی، چاپ هشتم ،تهران، انتشارات مروارید.

• مک کویین،جان،۱۳۸۹، تمثیل، حسن افشار،تهران،نشر مرکز.

●سوفی یوسفی

"مثنوی ترلللا"

هست شدم هست شدم فانی سرمست شدم/مست شدم مست شدم جانِ حی هست شد!

ر.ی

ترانه واژه ای بختیاری

ترانه : آوازهای عاشقانه را ترانه گویند.

وقتی یک خونی گر یا "بنال" خوان،برای سارا زنی (زن میان سال: از نو جانی به جانی برسد و شاراز زن ها شود)عاشقانه ی سوزناک بخواند، قالب و پیکره ی خوانشی "دی بنال--->دی بلال ،با تک بیت ها ی پی درپی که به مرور شکل مثنوی بخود می گیرد ، آذین می گردد.

تُرنا و تُرنه ،تُره:محتوای خوانش دی بنال خوان است و بعدها وصف زیبایی های تنی و مینوی بر آن افزود شده ،مرور زمان دوری و جدایی این خوانش را سوزناک تر می گرداند!

دی بنال خوانی ، ترانه یا ترنه خوانی شامل بخش هایی از زاگرس شمالی ،زاگرس میانی تا جنوبی است.

دوبیتی های بابا طاهر نمونه ای از این پیکره و کالبد است که قافیه در دو بیت و بعدها در (یال ۱ یال ۲ یال۴ : َسرویال یا همان سریال می شوند).

محتوا براثر رخدادهای اجتماعی،مذهبی،کیهانی...دستخوش گوناگونی می گردد.

ترانه هموست که حافظ ،سعدی،صائب،مولوی...در شعر های خود به آن اشاره می کنند.

ترنا مطابق عکس : آویخته های تُر داده شده در راستای نای را گویند.

تره ها هنگامی که باز شوند،دچار چین خوردگی و اِشکن ،اشکن می گردند، به این بیت عارف قزوینی دقت نمایید:

شکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده است

دلم شکنجه در آن زلف پُر شکن شده است

عارف قزوینی

من آن رندم که گیرم از شهان باج

بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج

فرو ناید سر مردان به نامرد

اگر دارم کشند مانند حلاج

باباطاهر

سرویال قافیه: باج ۱/ تاج۲/حلاج ۴

رخداد محتوایی: از عاشقانه به: اجتماعی - صوفیانه

زلف: وقتی موی زن از حالت ترنه ای باز و دراز گرد به ان زلف گویند:

به زیر زلف برق گوشواره
زدی بر خرمن عمرم شراره
بیا فایز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره

فایز دشتستانی

پا زلف: دو پایه ی موی که میان گوش تا نرسیده به گونه را گویند.

در الفبای یونانی ،شانزدهمین حرف "پی" است،حتا در الفبای سیرلیک شبیه دو پای(پی،پی نمودن)است:Π

《...

》: تُره در شعر حافظ:سایت شعر نو،۲-۹-۱۳۹۰: ر.ی

ادامه مطلب در مقاله " اتیمولوژی واژه اَروس"در سیویلیکا .

●رامین یوسفی

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمی‌ارزد

به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمی‌گیرند

زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمی‌ارزد؟

شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است

کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غمِ دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر

که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

●این فال در ..... کوهپایه گرفته شد

به تاریخ و ساعت :

شخصیت هایی  که در داستان واقعی عبدممدللری بودند: رامین یوسفی

مرتضا قلی خان صمصام السلطنه : فرزند صمصام السلطنه

مش ولی ظاهری: از داورانی که در قلعه ایشان در بازفت خدابس و عبدممد مورد پرسش توسط امیربهمن خان قرار گرفتند.

یکی از اسناد قدیمی : بختیاری - اسرائیلی: رامین یوسفی

قدیمی‌ترین نوشته ی مفصل تاریخ‌دار: 《فارسی عبری》، که باقی است، سند معامله‌ای است که در سال ۱۳۳۲ سلوکی معادل ۱۰۲۱ میلادی و ۴۱۲ قمری در هورمشیر(اهواز) نوشته شده و ظاهراً به گویش محلی جنوب غربی ایران یعنی فارس و خوزستان[بختیاری] است و مقایسه آن با متون پهلوی که مقارن همین زمان و در ناحیه ایران تالیف شده و همچنین مقایسه فارسی دری این زمان نکته‌های مهمی را درباره زبانشناسی ایران در قرون نخستین اسلامی آشکار می‌کند. متن سند مزبور که در قسمت کتاب‌های شرقی کتابخانه بودلیان آکسفورد به شمارهMS Heb.b12.fol.24 ضبط شده با نقل به حروف فارسی چنین است:

۱. ایدون بود اَ پیش ی اینان شاهدان ی خطمان اَزیر محضر نبشه هِست پَ هور مشیر شهری

۲. از جمله خوزستان کو ایستاده هست اور رودی اولای پَ ماهیان یَشباط سال الف ش ل ب لمنین شطروت

الفبای یونانی

حتماً. الفبای یونانی به‌ترتیب کلاسیک (۲۴ حرف):

Ααآلفا (Alpha)a

Ββبتا (Beta)b / v

Γγگاما (Gamma)g

Δδدلتا (Delta)d

Εεاپسیلون (Epsilon)e

Ζζزِتا (Zeta)z

Ηηاِتا (Eta)ē

Θθتتا (Theta)th

Ιιیوتا (Iota)i

Κκکاپا (Kappa)k

Λλلامبدا (Lambda)l

Μμمو (Mu)m

Ννنو (Nu)n

Ξξزای (Xi)ks

Οοاومیکرون (Omicron)o

Ππپای (Pi)p

Ρρرو (Rho)r

Σσ / ςسیگما (Sigma)s

Ττتاو (Tau)t

Υυاوپسیلون (Upsilon)u / y

Φφفی (Phi)ph / f

Χχخی (Chi)kh

Ψψپسی (Psi)ps

Ωωاُمگا (Omega)ō

Βιβλίο για τη Φόρμα
Μετάφραση: Ραμίν Γιουσεφί Χετ Λανγκ

ریشه شناسی واژه ی بلوت (ط) یا  بلی: نوشته رامین یوسفی

بلوت واژه ای ست کهنسال و درختی ست باستان همسن و اَبر سن تر از آدمیانی ست که برای اولین بار در کوه های زاگروس با آن آشنا شدند و پیش از کاشت دانه از میوه بلوت برای سیر کردن اشکم خود و مواردی دیگر در درمان و رنگ و ساخت مشک Mašk یا خیگ xīg از آن استفاده می نمودند. گلگ و ماست شاید معروف ترین غذای تهیه شده و ترکیب شده با بلوت است که مردم زاگروس از آن تغدیه شده اند!

کالچهKālčh پایین بلی یا بلوت که میوه درآن مراحل رشدش را می گذراند،در گویش مردم هفت لنگ از آتش گندلی : هَلُمHalomیا Helam گفته می شود (درپژوهش های گویش شناسی، کاملن ضروری ست تا گویش مردمی که این واژه را هنوز استفاده می کنند نوشته گردد).

آن کالچه یا کلاهچه یا کلوچه، بعدها خیاطان از شکلش الهام گرفته در پوشاک و معماران درمعماری زاگروس خاصه در شوش و شوشتر،مسجدسلیمان،اندیکا و ایذه ...استفاده نموده اند!

هَلُم که شکل کلاه دارد و در مرکزیت بنای مقدسان و بزرگان است ،طراحی می گردد.

بعد ها با الهام از کاج و سرو(سُول) در همین خطِ سیر تا استان بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد، برای نماد معرفتی و به دانایی رسیدن در بناها استفاده می شود.

بلوت نه تنها در ایران و میانرودان از احترام برخورداربوده ،نزد مردم چندین کشوراروپایی از اهمیت بالایی برخوردار است.چنانکه در کتاب جیمز جورج فریزر در این باره می خوانیم:" بدین سان این نگرش که زندگی بالدر بسته به گیاه دارواش ست کاملاً با شیوه‌های بدوی تفکر هماهنگی دارد. در واقع شاید متناقض به نظر آید که اگر زندگی وی به آن گیاه بسته بود ر عین حال با ضربت همان گیاه کشته می‌شده است. اما وقتی تصور می‌رود که زندگی کسی در چیزی جسم یافته و زندگیاش بسته به وجود آن است و نابودی آن موجب نابودی خودش می‌شود، همچنان که در قصه‌ها می‌بینیم ن چیز را می‌توان به طور مساوی زندگی یا مرگ او دانست و نامید. از این رو اگر مرگ کسی در چیزی نهفته است، کاملاً طبیعی است که با ضربت همان نیز کشته می‌شود... این تصور که حیات درخت بلوط بسته به گیاه دارواش است، چنانکه گفته‌ام، احتمالاً حاکی از این ملاحظه است که در زمستان گیاه دارواش که بر تنه ی بلوط می‌روید همچنان سبز می‌ماند در حالی که خود درخت برگ ندارد. اما جای گیاه، که نه از زمین بلکه از تنه یا از شاخه‌های درخت می‌روید، شاید این تصور را تایید می‌کرد. انسان بدوی شاید فکر می‌کرد، روح بلوط چون خود او، خواسته است حیاتش را در جای امنی ذخیره کند و به همین منظور به گیاه دارواش روی آورده است که چون جایش نه در زمین و نه در آسمان بود... همچنان که در اسکاندیناو یا ین گیاه انگلی[سماق پرنده] را طلسم شکن جادو می‌دانند، در آلمان نیز گیاه انگلی دارواش را عموماً ضد جادو می‌شناسند و در سوئد، چنانکه دیدیم، گیاه دارواش را که در شب عید نیمه ی تابستان چیده‌اند در سقف خانه، آخور اسب یا گاو قرار می‌دهند و معتقدند که نمی‌گذارد ترول به انسان یا حیوان آسیبی برساند.

این نظر تازه‌ای است که شاخه ی زرین همان گیاه دارواش بود. حقیقت این است که ویرژیل آن را گیاه دارواش نمی‌نامد و فقط با آن مقایسه می‌کند. اما راز و رمز بخشیدن بر گیاهی ناچیز ممکن است صرفاً بیان شاعرانه و صنعت بدیعی بوده باشد. یا به احتمال زیاد، توصیف او مبتنی بر این خرافه ی شایع بوده است که گیاه دارواش بعضی اوقات نور طلایی فوق طبیعی از خود ساطع می‌کند. شاعر تعریف می‌کند که چطور دو کبوتر اینیاس را به دره ی تیره و تاری رهنمون شدند که در اعماق آن شاخه ی زرین می‌روید که بر درخت تی دیگر جای دارد و نوری طلایی از آن می‌تراود. همچنان که گیاه دارواش- که مهمان درختی دیگر است- در جنگل در سرمای زمستان برگ‌های باطراوت و نوراسته دارد و بوته‌های زرد رنگش را بر تنه درختان می‌پیچد، این زرینه ی برگ برگ نیز بر بلوط عظیم سندیان جلوه‌گر است و در نسیم ملایم برگ‌های زرین‌اش نجوا می‌کنند. اینجا ویرژیل دقیقاً شاخه ی زرین را رسته درخت بلوط سندیان وصف و با گیاه دارواش مقایسه می‌کند. تقریباً از این استنباط گریزی نیست که" شاخه ی زرین" همان گیاه دارواش است که در هاله‌ای از زبان شاعرانه یا خرافات رایج نشان داده شده است(فریزر،۱۳۹۴: ۸۰۱-۸۰۳).

اما ریشه شناسی بلوت؛ پیش از آن باید به واژه ی انگلیسی boltو کاربردها و کارکردهایش دقت نمود:

"bolt :پیچ، متصل کردن، چفت کردن،پیچ کردن، زبانه قفل، گلنگدن، توپ پارچه، از جا جستن، رها کردن، راست، به طور عمودی، مستقیما،ناگهان، مهندسی: چفت، عمران: زبانه، معماری: پیچ، ورزش: فرار یا منحرف شدن اسب از مسیر، رول کوهنوردی، تیر کوتاه، سگی که شکار را از لانه بیرون می کشد، علوم هوایی: پیچ، نظامی: چفت روایک، علوم دریایی: توپ پارچه"(لغت نامه،آموزشگاه مجازی تحلیل گران).

بلوت همان واژه ی بُلت boltبوده و در معنای : چفت و بست،پیچ،متصل ،است که اشاره دارد به کالچه ی پایین میوه که زندگی بلوت به آن متصل و پیچ و مهره ای شده است.

در زمان اکتشاف نفت در مسجدسلیمان ،مهندسان انگلیسی به پیچ و مهره که به هم متصل می شدند و برای محکمی و پیوند مورد استفاده می شده boltمی گفتند. و این اتصال محکم بُلت و بلوتی در ذهنشان نقش بسته بود و بعدها در صنعت، همان کارکرد را به پیچ و مهره نسبت دادند.

بلوت نیز تلفظ لَری بختیاری آن است اما مردم بویراحمد تا لرها و بختیاری های شیراز به آن بلی balī می گویند.

پس بلوت یعنی متصل چون پیچ و مهره های فلزی در صنایع امروزی،و تلفظ بُلت و بلوت بسیار به هم نزدیک هستند با این تفاوت که واکه ی بلند "اوū" در زبان بختیاری کامل تر برجای مانده است.

● نوشته ی : رامین یوسفی

کتابوام:

● فریزر، جیمز جورج ،۱۳۹۴ ،شاخه ی زرین، کاظم فیروزمند ،چاپ هشتم ،تهران،نشر آگاه.

فرق شناسی و شناختی ، شناخت شناسی : رامین یوسفی

■ فرق شناسی و شناختی ،میان بسیاری از افراد و حتا در متون دانشگاهی هم زیاد خلط می‌شود: زبان شناسی؟زبان شناختی|استوره شناسی؟ استوره شناختی|جامعه شناسی؟ جامعه شناختی|

فرقِ «شناسی» و «شناختی / ـشناختی» را می‌توان هم زبانی–دستوری و هم مفهومی–دانشی توضیح داد، به‌ویژه در روان‌شناسی.

۱. «ـشناسی» (X-شناسی) یا ... + شناسی

کارکرد زبانی

پسوند ـشناسی معادلِ:

  • ‎-logy
  • ‎science of

یعنی: دانشِ مطالعهٔ یک پدیده

ویژگی‌ها

  • نامِ یک رشته یا شاخهٔ علمی
  • ناظر به چیستیِ موضوع مطالعه
  • ساختارمند، آکادمیک، طبقه‌بندی‌شده است.

مثال‌ها

  • روان‌شناسی علم مطالعهٔ روان
  • جامعه‌شناسی --->علم مطالعهٔ جامعه.
  • زبان‌شناسی ---> علم مطالعهٔ زبان
  • اسطوره‌شناسی ---> علم مطالعهٔ اسطوره

در این‌جا «شناسی» اسمِ علم می‌سازد.

۲. «شناختی / ـشناختی»

کارکرد زبانی

صفتِ نسبی است، نه نامِ علم.
معادلِ:

  • cognitive (با تلفظ کُگنِتیو ،کگنتیف): شناختی.
  • epistemic (در برخی بافت‌ها)یعنی: مربوط به فرایند شناخت است.

ویژگی‌ها:

  • صفت است، نه رشته
  • به چگونگی ادراک، فهم، پردازش ذهنی اشاره دارد.
  • بر عملکرد ذهن تمرکز دارد، نه بر نام علم.

۳. تفاوت دقیق در روان‌شناسی

روان‌شناسی

علمِ مطالعهٔ ذهن و رفتار

روان‌شناختی

آنچه مربوط به فرایندهای ذهنی و شناختی است

مثال‌های رایج:

  • رویکرد روان‌شناختی
  • تحلیل روان‌شناختی
  • آسیب روان‌شناختی
  • تبیین روان‌شناختی

اینجا «روان‌شناختی» یعنی:

تحلیلی که از منظر ذهن، ادراک، احساس، حافظه، هیجان و رفتار انجام می‌شود

۴. تفاوت با «شناختی» به‌طور خاص

شناختی (Cognitive)

به‌طور خاص به این فرایندها اشاره دارد:

  • ادراک
  • توجه
  • حافظه
  • یادگیری
  • زبان
  • استدلال
  • تصمیم‌گیری

مثال:

  • روان‌شناسی شناختی ---> یک شاخه از روان‌شناسی.
  • درمان شناختی --->یک روش.
  • خطای شناختی --->یک پدیده ذهنی.

پس:

هر چیز شناختی، روان‌شناختی هست
اما هر چیز روان‌شناختی الزاماً شناختی نیست
(چون روان‌شناختی می‌تواند هیجانی، رفتاری، ناخودآگاه و… باشد).

۵. جدول مقایسه‌ای کوتاه

واژه نقش دستوری معنا

رج ۱: روان‌شناسی (واژه)|،نقش دستوری: اسم|معنا: علم مطالعه روان.

رج ۲: روان‌شناختی(واژه)|نقش دستوری: صفت | معنا: مربوط به روان.

رج ۳: شناختی (واژه) |نقش دستوری: صفت| معنا: مربوط به فرایند شناخت.

رج ۴: روان‌شناسی شناختی(واژه)|نقش دستوری: اسم مرکب|معنا: شاخه‌ای از روان‌شناسی.

۶. کدام درست است؟

✖️«این یک بحث روانشناسی است»
☑️ «این یک بحث روان‌شناختی است»

چون:

  • «روان‌شناسی» اسم علم است.
  • «روان‌شناختی» صفتِ تحلیل یا رویکرد آن است.

۷. در جمع‌بندی مفهومی (دقیق) چنین می شود :

  • ـشناسی --->نامِ دانش.
  • ـشناختی ---> کیفیت یا رویکردِ مربوط به شناخت است.
  • در روان‌شناسی:
    • «روان‌شناسی» = علم است.
    • «روان‌شناختی»=نحوه ی تحلیل است.
    • «شناختی» = تمرکز بر فرایند فهم و ادراک است.

epistemological: معرفت شناختی،وابسته به معرفت شناختی،وابسته به شناخت شناسی: زبان شناختی.

اپیستمولوژی چیست؟

این عنوان اشاره به یکی از مبانی فلسفی مهم در زبانشناسی شناختی دارد. برای درک آن، باید دو جزء عبارت را جداگانه بررسی کرد:

۱. شناخت‌شناسی (Epistemology):

این شاخه‌ای از فلسفه است که به چیستی معرفت (دانش)، مبانی، اعتبار و حدود آن می‌پردازد. پرسش‌های اصلی آن عبارتند از:

· معرفت چیست؟ (تفاوت "باور صادق موجه" با حدس یا عقیده)
· انسان چگونه به شناخت جهان می‌رسد؟
· منبع دانش چیست؟ (عقل، تجربه حسّی، شهود، زبان و...)
· آیا شناخت واقعیتِ عینی ممکن است؟

۲.زبانشناسی شناختی (Cognitive Linguistics):

این رویکرد، زبان را نه به عنوان یک نظام صوری مستقل، بلکه به عنوان بازتاب و بخش جدایی‌ناپذیر از فرآیندهای شناختی عمومی انسان (مانند توجه، حافظه، مقوله‌بندی، استعاره) می‌داند. اصول کلیدی آن:

· معنا در مرکز مطالعه زبان است.
· معنا برآمده از تجربه جسم‌مند (Embodied Experience) انسان در جهان است.
· دانش زبانی از دانش مفهومی و شناختی جدا نیست.

ترکیب این دو: "شناخت‌شناسی در زبانشناسی شناختی"

در اینجا، موضوع چگونگی نقش زبان و ذهن در شکل‌گیری و ساخت معرفت و درک ما از جهان است. این حوزه به پرسش‌های زیر پاسخ می‌دهد:

· زبان چگونه بر تفکر و شناخت ما از واقعیت تأثیر می‌گذارد؟ (بحث مربوط به نسبیت زبانی در شکل معتدل آن).
· مفاهیم انتزاعی چگونه از طریق سازوکارهای شناختی مانند استعاره، مجاز و تجسم‌پذیری شکل می‌گیرند؟ (مثلاً مفهوم "زمان" که غالباً با استعاره‌هایی مانند "زمان پول است" یا "حرکت در زمان" درک می‌شود).
· آیا زبان پنجره‌ای به ذهن و فرآیندهای شناختی است؟ زبانشناسی شناختی معتقد است بله، و با تحلیل زبان می‌توان به معماری شناخت انسان پی برد.
· منبع و اعتبار دانش زبانی-مفهومی چیست؟ پاسخ زبانشناسی شناختی عموماً تجربه‌گرایی جسم‌مند (Embodied Empiricism) است: دانش از تعامل بدن‌مند انسان با محیط فیزیکی و اجتماعی نشأت می‌گیرد، نه از عقل محض یا انتزاع کامل.

مثال کلیدی: استعاره‌های مفهومی (Conceptual Metaphors)

این نظریه (لُکاف و جانسون) یک پایه شناخت‌شناختی قوی دارد:

· ما مفاهیم انتزاعی (مانند عشق، بحث، زمان) را از طریق نگاشت از حیطه‌های عینی‌تر (مانند سفر، جنگ، پول) درک می‌کنیم.
· این نشان می‌دهد ،ساختار دانش و استدلال ما عمیقاً مبتنی بر تجربه جسمانی و استعاری است. بنابراین، معرفت ما ذاتاً تجسم‌یافته و تا حدی نسبی است.

افشره :

"عنوان شناخت‌شناسی در زبانشناسی شناختی" به بررسی مبانی، منابع، سازوکارها و محدودیت‌های شناخت و دانش انسان از منظر زبان به عنوان یک پدیده شناختی می‌پردازد. تمرکز اصلی آن بر این ایده است که:

زبان، شناخت و معرفت، ریشه در تجربه جسم‌مند انسان دارند و از سازوکارهای ادراکی-حرکتی مشترکی نشأت می‌گیرند.

این رویکرد در تقابل با دیدگاه‌های عقل‌گرایانه (مانند چامسکی) است که زبان را نظامی صوری و ذاتی می‌دانند که ارتباط چندانی با شناخت عمومی و تجربه حسی ندارد.

■ رامین یوسفی

سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت: احمدشاملو

سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت
احمد شاملو
[در سوگ جلال آل‌احمد]


قناعت‌وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
که در لغتی

با چشمانی
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقیقت و
باد.

مردی با گردشِ آب
مردی مختصر
که خلاصه‌ی خود بود.

خرخاکی‌ها در جنازه‌ات به سوءِظن می‌نگرند.



پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُرده‌ی گاوِ توفان کشیده بود.

آزمونِ ایمان‌های کهن را
بر قفلِ معجرهای عتیق
دندان فرسوده بود.

بر پرت‌افتاده‌ترینِ راه‌ها
پوزار کشیده بود
رهگذری نامنتظر
که هر بیشه و هر پُل آوازش را می‌شناخت.


‌‌
جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بیدار می‌مانند
که روز را پیشباز می‌رفتی،
هرچند
سپیده
تو را
از آن پیش‌تر دمید
که خروسان
بانگِ سحر کنند.



مرغی در بال‌هایش شکفت
زنی در پستان‌هایش
باغی در درختش.

ما در عتابِ تو می‌شکوفیم
در شتابت
ما در کتابِ تو می‌شکوفیم
در دفاع از لبخندِ تو
که یقین است و باور است.

دریا به جُرعه‌یی که تو از چاه خورده‌ای حسادت می‌کند.

تهران ۱۳۴۸