صائب تبریزی، دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

صائب تبریزی صفحه:۹۴
سبک :هندی
قرن: یازدهم
دوران :صفویه
او را به مفردات، "تک بیت" های درخشانش می شناسند. که از "غزل"یات او انتخاب شده است.

"عالم بیخبری"
۱.صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم/ شب سیه مست فنا بود که هوشیار شدیم.

معنی:صبح آفرینش از مرگ و نیستی بود که به الطاف پروردگار برخاستیم و چشم در این جهان گشودیم/ شب هم سرمست و بدرفتار بود که در نیستی و فنا فرو رفته(درخواب) ،که ما دچار بیداری معنوی شدیم.
تعبیر: حتا صبح هم در خواب نیستی بود که ما را پروردگار آفرید.
نکات:
صبح: وحدت یا نور وحدت را صبح گویند.آغاز بیداری و برخاستن معنوی در متون صوفیانه و عارفانه!
عدم: مرگ. نیستی.تباهی.نبودن.
بیدار: برخاستن و برانگیختن معنوی.
۲. به شکار آمده بودیم ز معموره قدس/ دانه خال تو دیدیم و گرفتار شدیم.
معنی:برای صید از عالم ملکوت و پاکآباد بر این زمین آمده بودیم /چشمانمان به دانه ی خال چون سپند ت افتاد که بر رخسار خورشید گونه ات در تب و بالا جهیدن بود، ما گرفتار خال زیبا و پراز جذبه ی توشدیم و از خود بی خیر شدیم دراین عالم!
نکات:
شکار: صید یا جذبه ی روحانی
معموره: آبادانی.آبادان. آباد.
قدس: پاک.
معموره ی قدس: عالم ملکوت و عالم مجردات.
خال: زیبایی بخش رخسار ‌پروردگار.
خال را چون "اِسپند: سِپَند" نسبت دهند،چون پیوسته بر آتش رخسار پروردگار در تاب است.
۳. عالم بی‌خبری طُرفه بهشتی بوده است/حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم.
معنی:دنیای پیروان پروردگار که آدمی را به خود جلب و از باقی اخبار ،تورا بی خبر می دارد ،چون بهشت تازه و نو(دوباره) ای است/افسوس و صدافسوس که ما از چنین بهشت نوی دیر باخبر شدیم.
نکات:
عالم بی خبری: عالم سالکان و پیروان پروردگار. چرا که هر خبری هست آنجاست و سالک خوش دارد در این عالم باشد و فارغ از زمین و اخبار ناگوارش.
طُرفه: نو.تازه.دوباره.
حیف: افسوس.

۴. پای زنگار بر آیینه ی ما می‌لغزد/ صیقلی بس که از آن آینه رخسار شدیم.
معنی:از بس به رخسار پاکیزه و درخشنده پروردگار نگریستم و درآن آیینه خویش را دیدیم،دلمان صیقلی ‌و براق شده است و پاهای زنگار بسته (حتا آدمی که اهل طریقت نباشد)هم بر آیینه ی دل ما که صیقلی از رخسار نور پروردگار شده است، بنگرد ، باز از طریق دل طیقلی ما به حق و واقعیت های آن جهانی می رسد.
به تعبیر دیگر: چنان آیینه ی الهی بر آیینه ی دل های ما درخشیده و آنان را صاف و صیقلی کرده حتا آدمی که پایش زنگار(غش داشته باشد. پیرو نباشد)داشته باشد ،دچار لغزش شده و به سمت ما می گرود تا خویش درآیینه ما بنگرد.
نکات:
زنگار: زنگ و فرسودگی در فلزات.سیاه شدن و برداشته شدن بخش هایی از جیوه ی آیینه.
آیینه: دل رهرو پروردگار.
آیینه رخسار: خورشید درخشنده ی پروردگار که چون آیینه ای صاف و صیقلی بر دل(آیینه) می تابد و آنان را از زنگ و زنگار می زداید.


●استفاده از معنی اشعار صائب با ذکر منبع عنوان شود!

✍️دکتر رامین یوسفی

زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

تجلی غزلی از حافظ صفحه ۸۵ رامین یوسفی

درس تجلی حافظ قرن هشتم صفحه ۸۵

بیت اول

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

فروغ زیبایی تو در روز ابتدای آفرینش از ظهور و هویدایی خود سخن گفت، پس از آن بود که عشق پدید آمد و همه عالم را سوزاند.


ازل: آغاز بی زمانی

تجلی: پدیدار

بیت دوم

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

چهره تو نمایان شد، ابلیس آن را دید، اما چون در وجودش عشقی نداشت، از این رشک، چون آتش شد و راه رستگاری را بر آدم بست.

غیت: عدم تحمل دیگری در ماجرای عشق

رشک: حسد. بُخل.کینه.

بیت سوم

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

عقل قصد داشت که از شعله عشق، چراغ خودش را روشن کند، اما ناگهان برق غیور بودن معشوق تابان شده و جهان را دگرگون کرد.


عقل و عشق ،ضدان لایجتمعان اند". رساله ی عقل و عشق،شیخ نجم الدین رازی.

بیت چهارم

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

ادعا کننده عشق می‌خواست که به تماشاکده اسرار و عالم غیب بیاید، اما دست حق از غیب بیرون آمده و بر سینه آن نامحرم مدعی زد و او را دور کرد.


بیت پنجم

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

بقیه انسان‌ها بهره و سهم خود را از زندگی در آسودگی جستند و فقط این دل اندوهگین من بود که غم را برگزید.


بیت ششم

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

روح قدسی من آرزوی وصال چانه و گردن تو را داشت، اما به ناچار به حلقه گیسوی پیچ در پیچ تو آویخت.


بیت هفتم

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ آن زمانی نامه ی شادی‌آفرین عشق تو را نوشت که بر سر وسایل شادی دل خودش خط کشید و آن‌ها را نابود ساخت

● رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

جامی، قرن نهم صفحه ۹۰ معنی رامین یوسفی

📕جامی تاک نشان صفحه ۹۰

بیت شماره ۱: بودم آن روز من از طایفه دردکشان...
۱.معنی: من و طایفه رهروان پروردگار(دُرد کشان) از آن روزی بودیم /که نه نشانی از سرمستی از می الهی بود و نه از آنکه به او عشق می‌ورزیم و با می الهی سرمست او هستیم.
نکته:
سُکرsokr: روشی است در میان صوفیان که از قید و بند ظاهری و باطنی جدا می‌گردند. مثلن حلاج صوفی معروف گوید: انالحق: من پروردگارم.
چرا صوفی این را گفت؟ چون ذات خویش را الهی می داند و معتقد است که نور پروردگار در وجودش قرار دارد.
تاک :مو،انگور،رَز
در بیت اول شاعر می گوید: ما زمانی بودیم و سرمست از دُرد و ته مانده‌های شراب شده‌ایم که حتی از درخت تاک و و تاک نشاننده(پروردگار) نبود.
•قصد صوفی انکار نیست بل در حالت سرمستی معنوی از خود بی خود شده و از زمان معمولی بیرون آمده و به زمانی فرا معنوی اشاره می کند، وَر نه در حالت عادی نمی شود این سالکان و رهروان حق از دُرد( ته مانده شراب، رسوبات) سرمست شده باشند در حالی که نه اثری و نشان از تاک(درخت سرمست کننده ی) بوده باشد و نه از تاک نشان(پروردگار)! در اصل صوفی آنقدر سرمست شده است که از زبان عادی ،هنجار گریزی می نماید.
آرایه: نه از "تاک نشان" بود و نه از" تاک نشان": جناس تام.
۲.از خرابات نشینان چه نشان می‌طلبی...
معنی ۲. از آنانکه در میکده پروردگار که مست او شده‌اند چه نشان و اثری می‌جویید/ تا زمانی که یک رهرو راه پروردگار ،سرمست از دریای اسرار الهی نگردد و محو نشود نمی‌توانی از او اثر و نشانی بیابی.(نشان رهرو فناشدن درخداست: کثرت در وحدت و یگانگی)مرتبه فنافی الله.

۳. هر یک از ماه وشان مظهر شأنی دگرند...
۳. هر یک از زیبارویان الهی(پیامبران،امامان، مردان و رهروان راه حق) با زیبایی‌های معنویشان مرتبه‌های گوناگونی را نشان می‌دهند/ مرتبه آن زیباروی جان و پروردگار اسرار، تمامی مرتبه‌ها و زیبایی‌های هستی و اسرار جهانی را(که تمامی ماه وشان ،مظهر و نماد از آن را نشان می دادند) با یک بار جلوه گری و پدیدارشدن ،را نشان می دهد به یکباره.

۴. جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان...
دل و جان ما عاشقان به فدایش که به خاطر دلجویی و پی جویی ما/ کوه به کوه و منزل به منزل و برزن به برزن می‌رود از روی جلال و بزرگواری‌اش در پی عاشقان.(دل و جانمان فدای پروردگاری که منزل به منزل و قدم به قدم ،از روی بزرگواری و ارجمندی پیجوی احوال ما بندگان عاشق است).

۵. بر در ره میکده آن به که شوی خاک ای دل...
معنی ۵. ای جان! در راه و مسیر عبادتگاه اسرار پروردگار و شراب کده معنوی بهتر آن است که خاکسار و فروتن باشی/ شاید پروردگار که مست بندگان خود است بر کوی و جایگاه ما گذر کند و طبق رسم جرعه و قطراتی از می اسرارش را بر خاک فروتنی و خاکساری ما بریزد.(خاکسار و فروتن باش تا پروردگار با علاقه ای که به بندگانش دارد و مست آنان ایت،از شراب توحید ،قطراتی را بر خاک ِتن تو که فروتن هستی بریزد).
نکته: طبق رسمی کهن آنان که شراب الهی می نوشیدند ، به یاد دوستان و یاران گذشته و در گذشته خود چند جرعه شراب بر خاک می افشاندند).
اینجا صوفی گوید : خاکسار باش تا حق برتو جرعه ای از اسرار بیفشاند!).

۶. نکته ی عشق به تقلید مگو ای واعظ...
دقایق و ظرایف عشق و سرمستی را ای واعظ و سخنران اخلاقیات، از روی تقلید مگو که من همسر مست از اسرار پروردگارم چرا که عشق را نمی‌توان از دیگران تقلید کرد و تو داری در حال سخنرانی عشقی را که تقلید کرده‌ای به تظاهر بیان می‌کنی/ پیش از آنکه سرمست اسرار الهی شوی اندکی باده الهی و طعام شراب بچش بعد ادعای سرمستی کن.

۷. ای جامی(شاعر به خود می گوید) این لباس و خرقه زهد را دور بینداز زیرا که پروردگار/ همدم و همکلام آنی می‌شود که سر از پا نمی‌شناسند(بی سروپا) و با رندان و زیرکان سرمست اسرار پروردگار ،سِر می گوید و همنشینی معنوی می کند.

نکته دستوری: که یار: "که" تعلیل و علت آوردن، یعنی : زیرا که.

ابیات با توجه به اندیشه ی "نقشبندیه"
تا حد ممکن به سادگی معنا شده اند.


🖌دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

کاخ آرزو، حافظ قرن هشتم صفحه ۸۲ رامین یوسفی

کاخ آرزو
کاخ آرزو : اضافه ی تشبیهی

اضافه تشبیهی: که در آن، میان مضاف و مضاف الیه رابطه شباهت و همانندی باشد، یعنی: یا مضاف را به مضاف الیه تشبیه کنند: لب لعل، قد سرو، و یا برعکس، مضاف الیه را به مضاف همانند کنند: لعل لب ،سروِ قد.

اضافه ی استعاری: که در آن، مضاف در غیر معنی حقیقی خود به کار می‌رود، چنانکه"دست" در جمله زیر به معنی "حوادث" به کار رفته است: دستِ روزگار، سنگ جدایی میان من و شما انداخت.

فرق بین اضافه تشبیهی و استعاری: آن است که در اضافه تشبیهی، مشبه و مشبه به -که همان مضاف و مضاف الیه اند- هر دو ذکر می‌شوند، در حالی که در اضافه استعاری، یکی از طرفین تشبیه می‌آید و به جای دیگری از لوازم و متعلقات آن، چیزی ذکر می‌شود؛ چنانکه در ترکیب" دست روزگار" روزگار که به انسان تشبیه شده، یعنی مشبه است، ذکر گردیده اما انسان که مشبه به است نیامده و به جای آن دست که از متعلقات آن است ذکر شده است. همچنین است ترکیب "دست صب"ا و "زلف سمن" در بیت زیر که هر دو اضافه استعاری هستند:

دست صبا به زلف سمن شانه می‌زند ابر بهار نعره ی مستانه می‌زند.


کاخ آرزو ها

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است


بـیـا کـه قصـر امـل سخـت سست بنیادست

بـیــار بــاده کــه بنیاد عمـر بر بادست

غــلام هـمـت آنـم کــه زیــر چــرخ کـبـود

ز هـر چـه رنــگ تعلق پـذیـرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سـروش عـالـم غیبم چه مژده‌ها دادست

کــه ای بـلـنـدنـظـر شـاهـبـاز سـدره نشین

نـشـیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تــو را ز کـنـگـره عـرش مـی‌زنـنــد صـفـیـر

نـدانـمت که در این دامگه چه افتادست

نـصـیـحـتـی کـنـمـت یـاد گیـر و در عمل آر

کـه ایـن حـدیـث ز پیر طریقتم یادست

غـم جـهـان مـخــور و پـنـد مـن مـبـر از یاد

که ایـن لطیفه عشقـم ز ره روی یادست

رضــا بــه داده بــده وز جـبـیـن گره بگشای

که بـر مــن و تـو در اختیـار نگشادست

مـجـو درسـتـی عـهـد از جـهـان سست نهاد

که ایــن عجــوز عـروس هـزاردامادست

نـشـان عـهـد و وفــا نـیـسـت در تبـسم گل

بـنـال بـلـبـل بی دل که جای فریادست

حسـد چـه می‌بـری ای سست نظم بر حافظ

قـبـول خـاطر و لطف سخن خدادادست

بیت نخست:

بـیـا کـه قصـر امـل سخـت سست بنیادست

بـیــار بــاده کــه بنیاد عمـر بر بادست

معنای بیت نخست:

بیا و ببین که آرزو هرچند مانند کاخی زیباست اما بنیاد و شالوده‌­ای بسیار سست دارد، بنابراین باده را بیاور(تا خوش باشیم) که اساس عمر نیز بر باد است.

نکات و معانی:

قصر امل: اضافه تشبیهی؛ آرزو به کاخ تشبیه شده است.

سخت: ایهام تضاد با کلمه سست.

بر باد بودن بنیاد عمر: ایهام؛ ۱. اساس زندگی بر نفس کشیدن است، ۲. ناپایدار و بی‌­ثبات بودن زندگی.

جناس: باد و باده، بیا و بیار.

تکرار: بنیاد.

بیت دوم:

غــلام هـمـت آنـم کــه زیــر چــرخ کـبـود

ز هـر چـه رنــگ تعلق پـذیـرد آزادست

معنای بیت دوم:

من بنده و غلام کسی هستم که به دور از تمام دلبستگی ها، در زیر این آسمان کبود، آزادانه زندگی می­کند.

نکات و معانی:

همت: توجه باطنی.

غلام همت کسی بودن: مرید و بنده کسی بودن.

چرخ کبود: آسمان.

تناسب: کبود، رنگ.

نکته: احتمالا حافظ با آوردن صفت کبود در پی آن بوده است که کنایه‌­ای به صوفیان زمان بزند که دلبسته­‌ی خرقه کبود رنگ خویش بوده‌­اند.

بیت سوم:

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سـروش عـالـم غیبم چه مژده‌ها دادست

معنای بیت سوم:

حرف­‌های بسیاری برای گفتن دارم، چرا که دیشب در حالی که مست و خراب بودم، پیام­رسان عالم الهی چه بشارت­‌های شگرفی به من داده است.

نکات و معانی:

سروش: فرشته عالم غیب، جبرییل.

عالم غیب: عالم الهی، عالمی که دید مردمان پنهان است.

بیت چهارم:

کــه ای بـلـنـدنـظـر شـاهـبـاز سـدره نشین

نـشـیمن تو نه این کنج محنت آبادست

معنای بیت چهارم:

این بیت و بیت بعد، در ادامه بیت پیشین است، از زبان سروش عالم غیب :
تو شهباز عالی همتی هستی که جایگاه نشستن تو در بالای آسمان، در درخت سدره المنتهی است؛ این دنیای پر از محنت جایگاه شایسته­‌ای برای تو نیست.

نکات و معانی:

بلند نظر: آنکه همت والایی دارد.

شاهباز سدره نشین: استعاره از انسان.

سدره: درخت سدر یا کُنار که در فلک هفتم است که منتهای اعمال مردم و نهایت رسیدن خلق و جبرییل است و هیچ کس بالاتر از آن نرفته است مگر حضرت پیغمبر.

بیت پنجم:

تــو را ز کـنـگـره عـرش مـی‌زنـنــد صـفـیـر

نـدانـمت که در این دامگه چه افتادست

معنای بیت پنجم:

از بالاترین جایگاه عرش تو را می­‌خوانند، نمی­‌دانم چه چیزی تو را در این دنیا اسیر خود کرده است.

نکات و معانی:

کنگره: دندانه­‌های بالای قصر.

عرش: در فرهنگ لغت به معنای تخت و پادشاهی است و در قرآن به جایگاه خداوند اطلاق شده است.

صفیر: صدای پرنده.

صفیر زدن: فراخواندن، دعوت کردن.

تناسب: صفیر و دامگه.

نکته: معمولا شکارچیان برای به دام انداختن پرندگان صدای آنها را تقلید می­‌کنند که به آن صفیر زدن گویند.

بیت ششم:

نـصـیـحـتـی کـنـمـت یـاد گیـر و در عمل آر

کـه ایـن حـدیـث ز پیر طریقتم یادست

معنای بیت ششم:

پند و نصیحتی به تو می­‌کنم، خوب آن را به خاطر بسپار و بدان عمل کن؛ چرا که این سخن را از پیر طریقت به یاد دارم.

نکات و معانی:

در عمل آوردن: عمل کردن، به کار بستن.

حدیث: سخن.

پیر طریقت: راهنما و مرشد سالک.

نکته: خواجه همانطور که نصیحت می­کند که این سخن را به خاطر بسپار، خود نیز تأکید می­‌کند که آن را به خاطر سپرده است.

بیت هفتم:

غـم جـهـان مـخــور و پـنـد مـن مـبـر از یاد

َکه ایـن لطیفه عشقـم ز ره روی یادست

معنای بیت هفتم:

اندوه این دنیا را نخور و نصیحت مرا فراموش نکن؛ چرا که این نکته عاشقانه و دلنشین را از سالکی به یاد دارم.

نکات و معانی:

ره رو: سالک.

لطیفه: نکته باریک و دقیق.

بیت هشتم:

رضــا بــه داده بــده وز جـبـیـن گره بگشای

که بـر مــن و تـو در اختیـار نگشادست

معنای بیت هشتم:

خواجه در ادامه بیت پیشین بیان می­‌کند: به آنچه خداوند به تو داده است رضایت بده و خشنود باش و گره از پیشانی باز کن، چرا که من و تو هیچ اختیاری در این دنیا نداریم.

نکات و معانی:

داده: قسمت، بهره.

جبین: پیشانی.

تضاد: بگشای و نگشاده است.

نکته: حافظ همچون بسیاری دیگر از شاعران این سرزمین، شدیدا به جبر و عدم اختیار آدمی اعتقاد داشته است.

بیت نهم:

مـجـو درسـتـی عـهـد از جـهـان سست نهاد

که ایــن عجــوزه عـروس هـزاردامادست

معنای بیت نهم:

از این دنیای ناپایدار و بی ثبات، خواهان وفاداری و ثبات قدم نباش؛ چرا که این دنیا، پیرزنی بی­‌وفاست که تا اکنون در عقد هزاران داماد در آمده است.

نکات و معانی:

سست نهاد: ناپایدار.

عجوزه: پیرزن.

عروس هزار داماد: کنایه از بی وفا بودن.

بیت دهم:

نـشـان عـهـد و وفــا نـیـسـت در تبـسم گل

بـنـال بـلـبـل بی دل که جای فریادست

معنای بیت دهم:

ای بلبل عاشق، فریاد و ناله سرکن، که جای نالیدن هم دارد؛ چرا که در خنده­‌ی گل هیچ نشانه‌­ای از وفاداری وجود ندارد.

نکات و معانی:

تبسم گل: شکفتن گل.

تناسب: فریاد و ناله.

بیت یازدهم:

حسـد چـه می‌بـری ای سست نظم بر حافظ

قـبـول خـاطر و لطف سخن خدادادست

معنای بیت یازدهم:

ای کسی که شعرت سست و ضعیف است، چرا نسبت به حافظ حسادت می‌ورزی، بدان که اگر شعر من مورد پسند مردم واقع شده و سخنم لطیف و دلنشین شده است، این امر خدا دادی است و اکتسابی نیست.


کتابوام ها :

حافظ نامه ، بهاالدین خرمشاهی

حافظ و دیالکتیک تاریخی، رامین یوسفی

حافظ سخن عشق صفحه ۸۱ رامین یوسفی

. « سخن عشق »

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت /ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت!
بیت یک: دم صبحی بلبل به گل تازه روییده گفت : ناز و تفاخر در این باغ و بستان مکن زیرا این بستان زیبا رویانی در آن روییده که اکنون حضور ندارند.

بیت دو: گل خنده زد و گفت : من از حرف راست رنجیده نمی شوم اما هیچ معشوقی تاکنون به عشقش حرف درشتی نزده است.

بیت سه : اکنون آرزو داری که آن جام مرصع(شراب عالی ) برخوردار شوی باید فراز و نشیب بادیه را طلب نمایی و تحمل کنی و باید رنج ها ببری و اشک ها بریزی.

بیت چهار: اگر با محبت رفتار نکنی تا ابد بویی از مهر و عشق به تو نخواهد رسید، اگر با رخسار و مژگانت خاک در میخانه نرویی (پاکیزه نکنی)

بیت پنج: در گلستان ارم دیشب از لطافت هوا دم صبح را بوی سمبل می امیخت.

بیت شش: به تختگاه جمشید گفتم کجاست آن بزرگی و جهان بینی ات؟

بیت هفت: افسوس و اندوه که از آن دولت پر از جلال و جبروت گویی خوابی بود و بگذشت.

بیت هشت : حرف و سخن عظیم عشق بر زبان رانده نمی شود و عشق رفتاریست که بر زبان نیاید.

بیت نه: ای ساقی در جام ما شراب بریز و از این گفت و گوهایی که جهان بر باد رفته است را بران و کوتاه کن.

بیت ده: گریه ی بی امان حافظ بر عقل وبردباری او چیره شده است زیرا نمی توانست غم عشق را پنهان سازد.

سعدی شب فراق صفحه ۷۶ رامین یوسفی

سعدی صفحه۷۶
قرن :هفتم
سبک: عراقی
آثار: دیوان غزلیات- بوستان به نظم- و گلستان به نثر.

"شب فراق"

۱. شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ مگر کسی که به زندان عشق در بند است.
معنی: چه کسی جز گرفتار زندان عشق ی‌داند که شب جدایی چقدر طولانی است؟
نکات:
چند است: چقدر و اندازه است.
تضاد: شب- سحر.
تشبیه: عشق به زندان(اضاغه ی تشبیهی).
جناس تام: که(ضمیر)،که(حرف ربط).


۲. گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم/ کدام سرو به بالای دوست مانند است.
معنی: بر فرض که از غصه دل راه بوستان در پیش بگیرم و به باغ بروم، کدام سرو را در بوستان خواهم دید که شبیه قد و قامت یار باشد؟
نکات:
گرفتن: انگاشتن و فرض کردن.
بالا: قد و قامت.
جناس اشتقاق: گرفتم- گیرم.
گرفتن: انگاشتن و فرض کردن بالا قد و قامت.

۳. پیام من که رساند به یار مهرگسل/ که برشکستی و ما را هنوز پیوند است.

معنی: چه کسی پیغام مرا ه یار پیمان شکن می‌رساند؟ بدین مضمون که تو پیمان خویش نگه نداشتی، ولی من هنوز بر سر پیمان و پیوند خویش هستم.
نکات:
مهرگسل که پیمان دوستی و محبت می‌شکند ،بی‌وفا.
جناس تام :که (ضمیر )که (حرف ربط).
جناس مُطرّف: من- ما.
جناس لا حق :ما را.

۴. قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست /به خاک پای تو، و آن هم عظیم سوگند است.
معنی: به جان تو سوگند یاد کردن شیوه ی بزرگ داشتن معشوق نیست؛ پس به خاک پای تو ،که آن هم سوگند عظیمی است ،قسم یاد می‌کنم.
نکات:
عزت: گرامی داشتن.

۵. که با شکستن پیمان و برگرفتن دل/ هنوز دیده به دیدارت آرزومند است.
معنی: که با وجود پیمان شکنی تو و دل برگرفتن از من هنوز چشمانم، آرزوی دیدار تو را دارد.
نکات:
آرزومند: شیفته و مشتاق.
کنایه: دل برگرفتن( ترک و رها کردن) جناس اشتقاق؛ دیده، دیدار.

۶. بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست/ به جای خاک در زیر پایت افکنده است.
معنی: برای آنکه ما چهره خویش را مانند فرشی بر سر کویت افکنده‌ایم و تو مجبور نیستی قدم بر خاک بگذاری، قدمی رنجه کن و به دیدار ما بیا.
نکات:
بساط: فرش و گستردنی.
تشبیه :چهره به بساط( اضافه تشبیهی). جناس لاحق: بر، سر.
ایهام تناسب: بین "سر" و در معنی "عضو بدن" که در اینجا منظور نیست با "چهره و پا".

۷. خیال روی تو بیخ امید بنشاندست/ بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست.
معنی: تصور روی تو ریشه ی درخت امیدواری را در دل ما کاشته است؛ اما عشق تو به سان بلا و گرفتاری پیِ بنای شکیبایی را برکنده و ما را بی‌تاب کرده است.
نکات:
خیال: تصوّر چیزی در ذهن آدمی که در پیش چشم نباشد، تصویر معشوق.
نشاندن: کاشتن. غَرس gars کردن.
استعاره مکنیه: تشخیص( خیال روی تو).
استعاره مکنیه:بیخ امید،بنیاد صبر.
تشبیه: عشق به بلا( اضافه تشبیهی). تضاد برکنده بنشانده.

۸. عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی /به زیر هر خم مویت دلی پراکندست.
معنی: شگفت انگیز است که آسوده خاطری؛ در حالی که اگر بسنجی معلوم می‌شود که در هر خمی از گیسوانت یک دل پریشان وجود دارد.
نکات:
مجموع: آسوده خاطر و خاطرجمع.
قیاس کردن: سنجیدن و مقایسه کردن. خم مو: پیچ و تاب زلف.
کنایه: پراکنده شدن دل( پریشان و آزرده خاطر شدن دل).
تضاد: مجموع- پراکنده.

۹. اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی/ گمان برند که پیراهنت گل آکند است.
معنی: اگر برهنه نباشی و بدنت را بدون جامه در معرض دید نگذاری، مردم گمان می‌برند که جامه ی تو پر از گل است؛ یعنی در لباس تو بدنی نمی‌بینند، بلکه گل می‌بینند.

نکات:
شخص: تن و بدن
گل آکنده: آکنده و پر شده از گل.
تشبیه مضمر: بدن به گل مانند شده است.
۱۰. ز دست رفته نه تنها منم درین سودا/ چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند ست.
معنی: در این عشق و دلدادگی تنها من عاشق و دلباخته نگشتم؛ زیرا دست‌های بسیاری به شِکوِه و استغاثه از این عشق به سوی خداوند بلند گشته است.

نکات:
سودا: عشق.
کنایه از دست رفتن (مدهوش و بی‌قرار و پریشان گشتن).
دست بر چیزی یا کسی بودن( از چیزی یا کسی کمک و یاری خواستن).
مجاز مرسل: سودا به علاقه سبییت (عشق).
۱۱. فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست/ بیا و بر دل من بین که کوه الوند است.
معنی: فراق و جدایی از یار که در نظر تو به اندازه ی برگ کاهی وزن ندارد، بیا و ببین که مثل کوه دماوند بر دل من سنگینی می‌کند.
نکات:
کاه برگ:برگ کاه.
کوه الوند: کوه معروفی است در همدان.
کنایه:کاه برگ( چیز بسیار اندک).
تشبیه جمع: فراق به کاه برگ( در نظر معشوق) و به کوه الوند (در نظر سعدی) مانند گشته است.
جناس لاحق و تضاد:کاه، کوه.

۱۲. ز ضعف، طاقت آهم نماند و، ترسم خَلق/ گمان برند که سعدی ز دوست خرسند ست.
معنی: در اثر ناتوانی تاب آه کشیدن هم برایم نمانده است و می‌ترسم مردم این ناتوانی را خرسندی بپندارند و گمان برند که سعدی غم یار ندارد.
نکات:
ترسیدن : بیم داشتن، مطمئن بودن.
خرسند: خشنود.

ناصر خسرو درس میوه دانش معنی رامین یوسفی

"ناصر خسرو" علوي قبادياني : ( 481-394 ه . ق )

شاعر و نويسنده ي قرن پنجم و از قصيده سرايان برجسته در عرصه ي شعر فارسي است . وي از جمله شاعراني است كه شعر را در خدمت عقيده و ارمان خود قرار گرفت. وي در چهل سالگي بر اثرخوابي كه ديد متحول شد و دست از همه ي علاقه ها شست و به سفر حجاز و شام و مصر و مغرب رفت . در مصر پس از در يافت عنوان «حجت » به فرمان خليفه فاطمي ، مامور تبليغ آيين اسماعيليه در خراسان شد و در اين راه سختي هاي بسياري را تحمل كرد. ناصر خسرو سرانجام در سال (481ه.ق) در تنهايي در دره ي يمگان غريبانه جان سپرد. آثار او عبارتند از : ديوان اشعار ، سفرنامه ، زادالمسافرين و جامع الحكمتين .

"میوه ی دانش" ص۵۷

۱. نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره سری را

نکوهش: سرزنش ، مزمت کردن / چرخ نیلو فری : آسمان آبی ( کنايه از روزگار ) اشاره دارد به باور گذشتگان که اعتقاد داشتند فلک و آسمان سرنوشت انسان ها را پدید می آورند / خیره سری: گستاخی ، خود سری

معنی: ای انسان روزگار را به خاطر ناکامی سرزنش و نکوهش نکن و غرور و گستاخی را از وجود خود دور کن .

مفهوم: ناکامی و بدبختی خود را به دیگران و عوامل غیر موثر نسبت نده .

۲.بری دان از افعال چرخ برین را / نشاید ز دانا نکوهش بری را

بری : پاک،بی گناه ، مُبرا/ افعال : کارها ،کردار/ چرخ : استعاره از آسمان / برین : ( بر: بالا + ین ، عالی : برترین ) نشاید: شایسته نیست .

معنی: آسمان روزگار را در انجام کارها پاک و مبرا بدان و شایسته نیست که انسان دانا عوامل غیر موثر در کاری نکوهش کند.

۳.همی تا کند پیشه ، عادت همی کن / جهان مر جفا را ، تو مر صابری را

پیشه: شغل ، حرفه / جفا: ظلم و ستم / صابری: شکیبایی و صبوری

معنی: تا روزگار جفا کاری و ستمکاری را پیشه ی خود می سازد تو هم در برابر او به صبر و بردباری عادت کن

مفهوم: صبر و شکیبایی نمودن در برابر سختی ها و ناملایمات .
۴. چو تو خود کنی اختر خویش را بد/ مدار از فلک چشم نیک اختری را
معنی: هنگامی که تو با کارهایت طالع و ستاره خود را بد می‌نگاری/ از روزگار و آسمان انتظار نداشته باش که که بخت با تو یار گردد.
۵. به چهره شدن چون پری کی توانی/ به افعال ماننده شو مر پری را
معنی: تا کی می‌خواهی چهره خود را چون پری بنمایی به ظاهر می‌توان پری و فرشته شد/ مگر اینکه با کارهای نیک خود مانند پری شوی.
۶. ندیدی به نوروز گشته به صحرا/ به ایوق مانند لاله طری را؟
در نوروز صحرا را ندیدی که لاله ی تر مانند عیوق ستاره خورد و روشن سرخ رنگ راست کهکشان ی‌درخشد؟
۷. اگر لاله پر نور شد چون ستاره/ جز از وی نَپذرفُت صورتگری را
معنی: اگر لاله تازه و روییده چون ستاره پرنور شده است/ به خواست و اراده پروردگار بوده است تا چنین نقاشی شود! و این کار را جز خدا نمی‌توان پذیرفت.
۸. تو باهوش و رای از نکو محضران چون/ همی بر نگیری نکو محضری را
معنی: تو با اندیشه و هوش خود چرا از بزرگان سخن/ بزرگی و صدرنشینی در مجلس را یاد نمی‌گیری؟ سعی کن از سخنان بزرگان پند بگیری، و در بالا ی مجلس بنشینی.

۹. نگه کن که ماند همی نرگس نو/ ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

معنی: به نرگس تازه روییده نگاه کن و اندرز بگیر/ گلبرگ‌هایش از رنگ های نقره‌ای و طلایی همانند تاج اسکندر می‌نمایند.

۱۰ درخت ترنج از بَر و برگ رنگین/ حکایت کند کلاه قیصری را

معنی: میوه‌ها و برگ‌های درخت ترنج با رنگ‌های زیبایش، انگار سراپرده خسروان ایران و قیصران روم را به یاد می‌آورد!

۱۱. سپیدار ماند ست بی هیچ چیزی/ازیرا که بگزید مستکبری را

معنی: درخت اسپیددار بی هیچ باری تنها مانده است،زیرا که غرور و گردنکشی را برگزید.

۱۲ اگر تو ز آموختن سر نتابی/ بجوید سر تو همی سروری را

معنی: اگر تو هم از یاد گرفتن اندیشه سرپیچی نکنی/ سر تو نیز میان سروران و سرداران سخن، معلوم می‌گردد و میان دانشمندان تو نیز چون آنان سردار سخن می‌شوی.

۱۳. بسوزند چوب درختان بی‌بر/ سزا خود همین است مر بی بری را

معنی: چوب درختانی که میوه نمی‌دهند ی‌سوزانند/ مگر سزاوار همین نیست که درختان بی بار و بی میوه را بسوزانند؟

۱۴. درخت تو گر بار دانش بگیرد /به زیر آوری چرخ نیلوفری را

اگر درخت وجود تو از اندیشه و دانش بارور شود، آسمان‌ها را زیر شاخ و برگ و میوه‌های خود ی‌آوری.

معنی: دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

میوه دانش ،ناصرخسرو،ص۵۷

"ناصر خسرو" علوي قبادياني : ( 481-394 ه . ق )

شاعر و نويسنده ي قرن پنجم و از قصيده سرايان برجسته در عرصه ي شعر فارسي است . وي از جمله شاعراني است كه شعر را در خدمت عقيده و ارمان خود قرار گرفت. وي در چهل سالگي بر اثرخوابي كه ديد متحول شد و دست از همه ي علاقه ها شست و به سفر حجاز و شام و مصر و مغرب رفت . در مصر پس از در يافت عنوان «حجت » به فرمان خليفه فاطمي ، مامور تبليغ آيين اسماعيليه در خراسان شد و در اين راه سختي هاي بسياري را تحمل كرد. ناصر خسرو سرانجام در سال (481ه.ق) در تنهايي در دره ي يمگان غريبانه جان سپرد. آثار او عبارتند از : ديوان اشعار ، سفرنامه ، زادالمسافرين و جامع الحكمتين .

"میوه ی دانش" ص۵۷

۱. نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره سری را

نکوهش: سرزنش ، مزمت کردن / چرخ نیلو فری : آسمان آبی ( کنايه از روزگار ) اشاره دارد به باور گذشتگان که اعتقاد داشتند فلک و آسمان سرنوشت انسان ها را پدید می آورند / خیره سری: گستاخی ، خود سری

معنی: ای انسان روزگار را به خاطر ناکامی سرزنش و نکوهش نکن و غرور و گستاخی را از وجود خود دور کن .

مفهوم: ناکامی و بدبختی خود را به دیگران و عوامل غیر موثر نسبت نده .

۲.بری دان از افعال چرخ برین را / نشاید ز دانا نکوهش بری را

بری : پاک،بی گناه ، مُبرا/ افعال : کارها ،کردار/ چرخ : استعاره از آسمان / برین : ( بر: بالا + ین ، عالی : برترین ) نشاید: شایسته نیست .

معنی: آسمان روزگار را در انجام کارها پاک و مبرا بدان و شایسته نیست که انسان دانا عوامل غیر موثر در کاری نکوهش کند.

۳.همی تا کند پیشه ، عادت همی کن / جهان مر جفا را ، تو مر صابری را

پیشه: شغل ، حرفه / جفا: ظلم و ستم / صابری: شکیبایی و صبوری

معنی: تا روزگار جفا کاری و ستمکاری را پیشه ی خود می سازد تو هم در برابر او به صبر و بردباری عادت کن

مفهوم: صبر و شکیبایی نمودن در برابر سختی ها و ناملایمات .
۴. چو تو خود کنی اختر خویش را بد/ مدار از فلک چشم نیک اختری را
معنی: هنگامی که تو با کارهایت طالع و ستاره خود را بد می‌نگاری/ از روزگار و آسمان انتظار نداشته باش که که بخت با تو یار گردد.
۵. به چهره شدن چون پری کی توانی/ به افعال ماننده شو مر پری را
معنی: تا کی می‌خواهی چهره خود را چون پری بنمایی به ظاهر می‌توان پری و فرشته شد/ مگر اینکه با کارهای نیک خود مانند پری شوی.
۶. ندیدی به نوروز گشته به صحرا/ به ایوق مانند لاله طری را؟
در نوروز صحرا را ندیدی که لاله ی تر مانند عیوق ستاره خورد و روشن سرخ رنگ راست کهکشان ی‌درخشد؟
۷. اگر لاله پر نور شد چون ستاره/ جز از وی نَپذرفُت صورتگری را
معنی: اگر لاله تازه و روییده چون ستاره پرنور شده است/ به خواست و اراده پروردگار بوده است تا چنین نقاشی شود! و این کار را جز خدا نمی‌توان پذیرفت.
۸. تو باهوش و رای از نکو محضران چون/ همی بر نگیری نکو محضری را
معنی: تو با اندیشه و هوش خود چرا از بزرگان سخن/ بزرگی و صدرنشینی در مجلس را یاد نمی‌گیری؟ سعی کن از سخنان بزرگان پند بگیری، و در بالا ی مجلس بنشینی.

۹. نگه کن که ماند همی نرگس نو/ ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

معنی: به نرگس تازه روییده نگاه کن و اندرز بگیر/ گلبرگ‌هایش از رنگ های نقره‌ای و طلایی همانند تاج اسکندر می‌نمایند.

۱۰ درخت ترنج از بَر و برگ رنگین/ حکایت کند کلاه قیصری را

معنی: میوه‌ها و برگ‌های درخت ترنج با رنگ‌های زیبایش، انگار سراپرده خسروان ایران و قیصران روم را به یاد می‌آورد!

۱۱. سپیدار ماند ست بی هیچ چیزی/ازیرا که بگزید مستکبری را

معنی: درخت اسپیددار بی هیچ باری تنها مانده است،زیرا که غرور و گردنکشی را برگزید.

۱۲ اگر تو ز آموختن سر نتابی/ بجوید سر تو همی سروری را

معنی: اگر تو هم از یاد گرفتن اندیشه سرپیچی نکنی/ سر تو نیز میان سروران و سرداران سخن، معلوم می‌گردد و میان دانشمندان تو نیز چون آنان سردار سخن می‌شوی.

۱۳. بسوزند چوب درختان بی‌بر/ سزا خود همین است مر بی بری را

معنی: چوب درختانی که میوه نمی‌دهند ی‌سوزانند/ مگر سزاوار همین نیست که درختان بی بار و بی میوه را بسوزانند؟

۱۴. درخت تو گر بار دانش بگیرد /به زیر آوری چرخ نیلوفری را

اگر درخت وجود تو از اندیشه و دانش بارور شود، آسمان‌ها را زیر شاخ و برگ و میوه‌های خود ی‌آوری.

معنی: دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

ادبیات فارسی  :۱۴۰۴

وظیفه ی ادبیات

وظیفه ادبیات از دیدگاه نویسندگان و مکاتب مختلف، طیف گستردهای از تعاریف و رویکردها را دربرمیگیرد. این دیدگاهها اغلب تحت تأثیر فلسفه، شرایط اجتماعی و ایدئولوژیهای زمانه شکل گرفتهاند. بر اساس نتایج جستجو، برخی از مهمترین نظرات به شرح زیر است:

---

### ۱. ادبیات متعهد (ژان پل سارتر و مکتب اگزیستانسیالیسم)
سارتر در کتاب «وظیفه ادبیات» معتقد است ادبیات ابزاری برای آزادی و مسئولیت اجتماعی است. او نویسنده را ملزم میداند با آشکارسازی واقعیتهای اجتماعی، خواننده را به تأمل و تغییر جهان فرابخواند. از نظر او، حتی سکوت نویسنده نیز یک موضعگیری سیاسی است. سارتر نثر را ذاتاً متعهد میداند، زیرا هدفش انتقال معنا و تأثیرگذاری مستقیم است، در حالی که شعر را بیشتر مرتبط با زیباییشناسی میپندارد.
> *«نوشتن عملی انقلابی است که انسان را از خودفریبی نجات میدهد»* .

---

### ۲. هنر برای هنر (فرمالیستهای روسی و ادوارد مورگان فورستر)
این مکتب بر استقلال اثر ادبی از اهداف عملی تأکید دارد. فرمالیستها ادبیات را «زبان غریبهساز» میدانند که با شکستن هنجارهای زبانی روزمره، ادراک مخاطب را از واقعیت دگرگون میکند. یاکوبسن، منتقد روس، ادبیات را «نوعی نوشته با سازماندهی خاص زبانی» تعریف میکند که هدفش نه انتقال پیام، بلکه ایجاد تجربهای زیباییشناختی است. فورستر نیز در مقاله «هنر برای هنر» معتقد است ادبیات باید فارغ از دغدغههای اخلاقی یا سیاسی، صرفاً به خلق زیبایی بپردازد .

---

### ۳. ادبیات به مثابه ابزار تغییر اجتماعی (جامعهشناسی ادبیات و مارکسیسم)
روبر اسکارپیت و هیپولیت تن، ادبیات را بازتابی از ساختارهای اجتماعی میدانند. تن با نظریه «نژاد، محیط، زمان»، ادبیات را محصول تعامل این سه عامل میداند. مارکسیستها نیز ادبیات را وسیلهای برای مبارزه با نابرابریها و تقویت آگاهی طبقاتی قلمداد میکنند. مادام دوستال در کتاب «ادبیات و نهادهای اجتماعی» تأثیر متقابل ادبیات و جامعه را بررسی میکند و معتقد است ادبیات میتواند بر دین، قوانین و آداب جامعه اثر بگذارد .

---

### ۴. ادبیات به عنوان بیان فردیت و عواطف (رمانتیسیسم و اگزیستانسیالیسم)
آلبر کامو در مقاله خود در کتاب «وظیفه ادبیات» ادبیات را ابزاری برای مقابله با پوچی میداند و معتقد است نویسنده باید شهامت مواجهه با تنهایی و معناباختگی را در خواننده برانگیزد. سیمون دوبوار نیز با تأکید بر نقش ادبیات در بازتاب تجربیات زنان، آن را راهی برای شکستن سکوت تاریخی جنس دوم میداند. از دیدگاه رمانتیکها، ادبیات باید احساسات عمیق، تخیل و رویاها را بیان کند .

---

### ۵. ادبیات به مثابه میراث فرهنگی و هویتساز (نگاه کلاسیک و شرقی)
دکتر عبدالحسین زرینکوب ادبیات را «ذخیره ذوقی و فکری ملتها» میداند که نقش کلیدی در انتقال ارزشهای اخلاقی و فرهنگی دارد. در ادبیات فارسی، شاعرانی مانند فردوسی و حافظ نه تنها به زیباییشناسی، بلکه به حفظ هویت ملی و زبان فارسی پرداختند. این نگاه، ادبیات را پل ارتباطی بین گذشته و آینده و عنصری برای وحدت ملی میداند .

---

### ۶. ادبیات به عنوان زبان نمادین (سوررئالیسم و سمبولیسم)
فرمالیستها و سمبولیستها بر استفاده از نمادها و استعارهها برای کشف حقایق ناپیدا تأکید دارند. از نظر آنان، ادبیات با «آشناییزدایی» از زبان معمول، امکان درک عمیقتری از واقعیت را فراهم میکند. به عنوان مثال، شعرهای ریلکه یا آثار کافکا با استفاده از نمادها، مفاهیم فلسفی را در لفافه روایت میکنند.

جمع بندی
وظیفه ادبیات از منظر نویسندگان مختلف، از بیان فردیت تا تغییر جامعه، از خلق زیبایی تا افشای حقیقت در نوسان است. این تنوع دیدگاهها نشان میدهد ادبیات همزمان میتواند آینه واقعیت، ابزار اعتراض، حافظه فرهنگی و زبان نمادین باشد. همانگونه که سارتر میگوید:
> *«ادبیات نمیتواند بیطرف بماند؛ هر واژه انتخابی است در میدان نبرد اجتماعی»* .

برای مطالعه بیشتر میتوان به کتاب «وظیفه ادبیات» اثر ابوالحسن نجفی مراجعه کرد که مجموعهای از مقالات نویسندگان غربی و شرقی را در این زمینه گردآوری کرده است .

ژان پل سارتر در کتاب «وظیفه ادبیات» که مجموعهای از مقالات مختلف نویسندگان است، به موضوعاتی مانند تعهد ادبیات، رابطهٔ نویسنده با جامعه، و نقش ادبیات در آزادی انسان میپردازد. هرچند این کتاب به کوشش ابوالحسن نجفی گردآوری شده و شامل مقالاتی از نویسندگان دیگر نیز هست، اما دیدگاههای سارتر در آن بهویژه در زمینهٔ ادبیات متعهد و مسئولیت اجتماعی نویسنده برجسته است. برخی از ایدههای کلیدی او در این زمینه عبارتند از:

---

### ۱. ادبیات بهمثابه عمل متعهد
سارتر معتقد است هر نوشتهای ذاتاً سیاسی و متعهد است، حتی اگر نویسنده قصدی آگاهانه نداشته باشد. به گفته او، نویسنده با انتخاب کلمات و آشکارسازی واقعیتها، ناخواسته درگیر تغییر جهان میشود. این تعهد از ماهیت خود ادبیات ناشی میشود، زیرا نوشتن عملی است که آزادی خواننده را به رسمیت میشناسد و او را به تأمل وامیدارد.
> *«نوشتن راهی مشخص برای آزادیخواهی است. هنگامیکه قلم به دست گرفتید، خواهوناخواه متعهد هستید»*.

---

### ۲. تفاوت شعر و نثر در تعهد
سارتر میان شعر و نثر تمایز قائل میشود:
- شعر: بهعنوان هنری نمادین، بیشتر با فرم و ابهام سروکار دارد و تعهد مستقیم اجتماعی ندارد. شاعر از کلمات بهمثابه ابزار زیباییشناختی استفاده میکند.
- نثر: ذاتاً متعهد است، زیرا هدفش انتقال معنا و تأثیرگذاری بر خواننده برای تغییر جهان است. نثرنویس با آشکارسازی واقعیتها، مسئولیت اخلاقی و اجتماعی خود را نشان میدهد.

---

### ۳. نقش نویسنده در آشکارسازی واقعیت
سارتر ادبیات را ابزاری برای افشای نابرابریها و تقویت آگاهی جمعی میداند. او معتقد است نویسنده با نوشتن، موقعیتها را برای خواننده آشکار میکند و او را به انتخاب میان حفظ وضعیت موجود یا تغییر آن وادار میسازد. این فرایند، همخوان با فلسفهٔ اگزیستانسیالیستی اوست که بر آزادی انسان و مسئولیت فردی تأکید دارد.

---

### ۴. ادبیات بهمثابه بخشش و دهش
سارتر ادبیات را نوعی بخشش میداند که نویسنده از طریق آن، تجربهها و بینشهای خود را با دیگران سهیم میشود. این عمل نهتنها لذت زیباییشناختی ایجاد میکند، بلکه ارزشهای اخلاقی را نیز تقویت مینماید. او در کتاب «ادبیات چیست» (که بخشهایی از آن در «وظیفه ادبیات» نیز منعکس شده) مینویسد:
> *«اثر ادبی چیزی است که نویسنده به جهان اضافه میکند و خواننده را در لذتی وصف ناشدنی شریک میسازد»*.

---

### ۵. نقد ادبیاتِ صرفاً زیباییشناختی
سارتر به نویسندگانی که صرفاً به «هنر برای هنر» معتقدند انتقاد میکند و میگوید ادبیات نمیتواند از مسئولیت اجتماعی شانه خالی کند. از نظر او، حتی سکوت نویسنده نیز نوعی موضعگیری سیاسی است. این ایده در مقالات کتاب «وظیفه ادبیات» نیز بازتاب یافته است.

جمع بندی
سارتر در این کتاب و آثار دیگرش (مانند «ادبیات چیست») ادبیات را نهفعالیتی منفعلانه، بلکه عملی انقلابی میداند که انسان را به مقابله با خودفریبی و پذیرش مسئولیتهایش فرامیخواند. دیدگاههای او تأثیر عمیقی بر جریانهای ادبی و فلسفی قرن بیستم گذاشت و هنوز هم در مباحث مربوط به نقش اجتماعی ادبیات مورد استناد قرار می گیرد.

آرایه های ادبی

مَجاز: به کار بردن یک کلمه در معنی غیر حقیقی است.
مثال:
•او در بدن دست دارد./"دست" در معنی حقیقی به کار رفته است پس در این مثال مجاز نیست.

• به هرجا بنگری دست خدا در کار است./ دست در معنای مجازی به کار رفته است و درست می‌باشد.

• دست بالای دست بسیار است./"دست" در معنی مجازی به کار رفته است
دنیا از زورگویی و استبداد بیزار است."دنیا" در معنی مجازی است.

•ایران سرزمین ماست: معنی حقیقی و مجاز نیست.
• بر آشفت ایران و برخاست گرد.
"ایران" در این مصرع در معنای غیر حقیقی به کار رفته و مجاز است.

کنایه: عبارت یا جمله یا ترکیبی است که منظور گوینده معنای ظاهری آن نباشد و به یاری قرینه‌ها و نشانه‌هایی، معنی باطنی آن به دست آید. به عبارت دیگر: کنایه ترکیب یا جمله‌ای است که در غیر مفهوم اصلی به کار می‌رود، در حالی که می‌تواند معنای اصلی را نیز داشته باشد.

مثال:
• سیه گلیم کنایه از بدبخت.
• کفگیر به ته دیگ رسیدن کنایه از تمام شدن، بدبخت شدن.
• چشم بر چیزی داشتن کنایه از امیدوار بودن.

سجع: در لغت به معنی آواز است. اما در دانش بدی به کلمات هم قافیه در نثر گفته می‌شود. کلمات هماهنگی که در پایان جمله‌ها و عبارات نوشته می‌شود؛ سجع در نثر برابر است با قافیه در شعر.سجع نثر را مسجع(موسیجی- موسیقی) و موزیکال می نماید.
مثال:
• منت خدای را عزَ وجل که طاعتش موجب 'قربت" است و به شکر اندرش مزید "نعمت".(قربت- نعمت).

انواع سجع: سجع بر سه نوع است:
۱.سجع متوازی: آن است که در آخر دو یا چند قرینه کلماتی بیاورند که از نظر وزن و حرف رَوی یکسان باشند:
مثال

•کار،یار،بار/ خامه، خانه،جامه.
حرف رَوی؟ : در سجع، به حرف آخر دو کلمه روی گویند.

۲. سجع مُطرّف: وزن ناهمسان ولی حرف رَوی یکسان باشد.
مثال:
•کار،شکار/ شانه،نشانه/یار ،دیار.

۳. سجع متوازن: وزن‌ها همسان، حرف روی ناهمسان.
مثال:
• نهال، بهار...

پارادوکس: کلامی است که در ظاهر حاوی مفهومی متناقض است، به طوری که در وهله اول پوچ و بی‌معنی به نظر، اما در پشت معنی پوچ ظاهری آن حقیقتی نهفته است و همان تناقض ظاهری مفهوم جمله، باعث دقت شنونده یا خواننده و کشف مفهوم زیبای پنهان در آن می‌شود.
مثال:
• من دلم می‌خواهد که به طغیانی تسلیم شوم." فروغ"
تسلیم طغیان شدن: پارادوکس

• از تهی سرشار جویبار لحظه‌ها جاریست."اخوان ثالث"

از تهی سرشار بودن: پارادوکس

• جایی که نان گرسنه شد و آب، تشنه زیست."شفیعی کدکنی"

نان گرسنه شد: پارادوکس
آب تشنه زیست: پارادوکس

حس آمیزی:آمیختن حس های پنجگانه و با آنان ترکیب های معنا دار ساختن را حس آمیزی گویند.
مثال:
• سکوت سنگین: در این ترکیب ۲ حس شنوایی و لامسه را با هم آمیخته‌ایم.

•موسیقی شیرین: آمیختن حس شنوایی و چشایی.
•نگاه سرد: آمیختن حس بینایی با لامسه

ابهام: به کار بردن یک کلمه در دو معنی است. به عبارت دیگر برگرفتن از کلمه یا کلماتی که دست کم دارای دو معنی هستند. یکی از معنی‌ها دور و دیگری نزدیک به ذهن است. گوینده معنی دور را می‌خواهد.
مثال:
• من داستان شیرین را خواندم
."شیرین" (ایهام دارد)در دو معنی به کار رفته است:
۱. معشوقه فرهاد ۲. صفتی برای داستان

• ای چایی ی ِ سرد داده ما را/ آتش به سماورت بیفتد.

مصراع دوم " اتش به سماورت بیفتد"(ایهام دارد): ۱. سماورت بسوزد ۲. سماورت روشن و گرم باشد.

• روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف/ کرد/ زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما.

آیت(ایهام دارد): دو معنی دارد : ۱.نشانه ۲.بخشی از قرآن. که در معنی دوم با کلمه "تفسیر" در مصراع دوم تناسب دارد.


ایهام تناسب: آن است که کلمات جمله در آن معنی، که مراد گوینده است با یکدیگر متناسب نباشد، اما در معنی دیگر تناسب داشته باشد.
•مثال:
۱. یکی را حکایت کنند از ملوک/ که بیماری رشته کردش چو دوک.

کلمه ی" رشته" در اینجا به معنی نوعی از بیماری است که آن را عرق مدنی می‌گویند و از این جهت با دوک تناسب ندارد. اما رشته در معنی ریسمان و نخ با کلمه دوک متناسب است.

۲. هندو به پیش خال تو باشد به چاکری/ مهر رخ تر است مه و زهره مشتری.

لفظ مشتری اینجا به معنی خریدار است، اما به اعتبار دیگر که نام یکی از ستارگان سیاره معروف است، با مهر و ما و زهره تناسب دارد.

۳. باز از نون زر خور آسمان بالای قاف/ شکل عینی می‌کشد کان عین بر عید است دال.

در کلمه قاف و دال، ایهام تناسب است.


•رودکی: پدر شعر فارسی
قرن چهارم
آثار: دیوان اشعار- بزرگترین کارش "نظم داستان کلیله و دمنه" است که اکنون فقط ابیاتی از آن باقیست.

•بلای سخت( ص۴۹)

۱. ای آنکه غمگینی و سزاواری/ و اندر نهان سرشک همی باری.

معنی:ای انسانی که اندوهگین هستی/و پنهانی خون می‌باری.

نکته:
سرشک: اشک خونبار- قطره.
همی : پیشوند فعل های استمراری.
۲. رفت آنکه رفت آمد آنک آمد/بود آنکه بود خیره چه غم داری؟
معنی: آنکه از این دنیا رفته است دیگر به این جهان بر نخواهد گشت و آنکه دنیا آمده سرنوشتش بودن در این جهان است/ هست آنکه قرار است باشد، بیهوده چرا غم می‌خوری؟
نکته:
خیره: بیهوده
۳. هموار کرد خواهی گیتی را/ گیتیست کی پذیرد همواری؟
معنی: آیا می‌خواهی گیتی را مطابق میل خود سازی؟/ جهان است و هیچ وقت با هیچکس هموار و مهربان نخواهد شد!
نکته:
هموار کرد خواهی؟: می‌خواهی آن را تغییر دهی- می‌خواهی مطابق با میل خودسازی؟
۴. شو تا قیامت آید زاری کن/ کی رفته را به زاری باز آری؟
معنی: برو و تا روز رستاخیز و قیامت گریه و زاری کن/ نمی‌توانی آن کسی را که از جهان رفته است با گریه و زاری به این دنیا بازگردانی!

نکته:
شو : برو- رو .
۵. آزار بیش بینی زین گردون/ گر تو به هر بهانه بی‌آزاری.
معنی: از این چرخ گردون بیشتر زار و اذیت می‌بینی/ اگر به هر بهانه‌ای خودت را آزار بدهی و یا آزار دیده باشی.
نکته:
بیازاری: خودت را آزرده کنی.به خودت رنج بدهی.
۶. گویی گماشته است بلایی او /بر هر که تو بر او دل بگماری.
معنی: انگار ماموری را گماشته تا بلایی بر تو وارد سازد / و به هر کس دل سته‌ای و عشق و علاقه به آن داری چرخ گردان آن را از تو خواهد گرفت.

نکته:
گویی: انگار- مثل اینکه؛ ادات
گماشتن: نهادن و قرار دادن. گماشته: مامور یا کسی که برای انجام کاری نهاده اند.
دل بگماری: دل بسته ای،علاقمند و عاشق.
۷. اندر بلای سخت پدیدآرند/ فضل و بزرگ مردی و سالاری.
معنی: در همین بلاهای سخت است که انسان‌های بزرگ و پیشرو و بخشاینده به وجود می‌آیند.
یا: رنج ها و بلاها باعث می شوند انسانها بزرگ و قوی و هوشمند گردند.

درس دوم فردوسی جنگ ایرانیان و تورانیان صفحه ۵۱



۱. برآمد خروشیدن دار و گیر/ درخشیدن خنجر و زخم تیر.
معنی: جنگ و خروش آغاز شد، خنجرها درخشیدند و تبرها بر اندام‌ها و پیکرها زخم وارد نمودند.
۲. دو لشکر به یکدیگر آویختند/ تو گفتی به هم اندر آمیختند.
معنی: هر دو لشکر آنچنان به همدیگر حمله کردند گویی که از اول با هم آمیخته شده و درهم یکی شده بودند.
نکته:
آمیختن: درمعنای درهم فرو رفتن و سرشتن و یکی شدن است.
۳ غریویدن مرد و غُرّنده کوس/ همی کرد بر رعد غُرّان فسوس.
معنی:فریاد جنگجویان و طبل های غرنده چنان صداهای بلندی از آنان ابجاد شد که رعد دربرابر این صدا احساس تحقیر و افسوس خوردن می کرد.
نکته
غریویدن: فریاد زدن.
کوس: طبل جنگی پرصدا.
بر رعد غران فسوس: رعد افسوس این صدای مهیب شان را خورد؛ اغراق- استهزا.
۴. ز آسیب شیران پولاد چنگ/ دریده دل شیر و چرم پلنگ.
معنی: از آسیب های مردان قوی پنجه و قدرتمند، دل شیرانِ دلاور و دلدار (مردان جنگی دشمن) و پوست بدن هاشان که چون پوست پلنگ محکم بود ، دریده و تکه و پاره می شد.
بیت : اغراق دارد.
۵.زمین کرده بُد سرخ رستم به چنگ/یکی گرزه ی گاو پیکر به چنگ.
معنی: رستم با گرز گاو پیکرش دشمنانی را که به چنگ می آورد ،آنان را گرزکوب می کرد و زمین از خون دشمنان سرخ رنگ شده بود.
۶.به هر سو که مرکب بر انگیختی/چو برگ خزان سر فرو ریختی.
معنی: رستم به هر سو که اسبش را حرکت می‌داد،چون برگ های خزان زده،سر دشمنان بر زمین ریخته شده بود.
نکته:
مَرکب: اسب
تشبیه: چو برگ خزان سر فرو ریختی.
مشبه: سر
مشبه به : برگ خزان
ادات و پیوندساز: چو
وجه شبه: فرو ریختن.از تن جدا شدن سرها.
۷. به شمشیر بُران چو بگذاشت دست/ سر سرفرازان همی کرد پست.
معنی: وقتی دست به شمشیر بران خود می‌برد سر پهلوانان دشمن را از تنشان جدا و بر زمین ی‌انداخت.
نکته:
سرفرازان: دلاور و پهلوانان دشمن.
سر سرفرازان را پست کردن: کنایه از سر از تن ،جدا کردن است. سر سرفرازان(آنانکه سرهاشان کشیده )بود ، باشمشیر ،پست (افتاده -از تن جدا شده) می نمود.

فراز و پست: تضاد دارند.

۸.اگر بر زدی بر سر، آن سر فراز/ به دو نیمه کردیش با اسب و ساز.
معنی:اگر رستم شمشیرش را بر بالای سر می آورد،اسب و وسایل زرهی و جنگی دشمن و اسبانشان را با فرود آوردن شمشیر به دو نیمه می کرد.
نکته:
سرفراز: استعاره از رستم است.
ساز: ساز و برگ جنگی. لباس ها و ابزارهای جنگی.
۹. چو شمشیر بر گردن افراختی /چو کوه از سواران سر انداختی.

.معنی: وقتی که رستم شمشیرش را بالا می‌برد، مانند کوهی، از سر سواران دشمن که از تن شان جدا کرده بود، درست می کرد.
نکته:
"چو" اول: هنگامیکه - وقتی که.
"چو" دوم: چون- مانند.
چو کوهی: مانند کوهی.
۱۰. ز خون دلیران به دشت اندرون/ چو دریا زمین موج زن شد ز خون.
معنی: از خون دلاوران دشمن که کشته شده بودند، دشت و زمین پر از خون شده بود و چون دریای خونین موج می‌انداخت.
نکات:
این بیت اغراق دارد: از کشتن سپاه دشمن زمین چون دریایی از خون موج
می زد.

مصراع اول: به دشت اندرون
ویژگی سبک خراسانی: پیش(به) و پس(اندرون) دو حرف اضافه ای هستند که میانشان متمم(دشت) قرار گرفته است؛ حرف های اضافه : به- اندرون.
متمم: دشت .
درسبک خراسانی این ویژگی به چشم می خورد که : به / دشت/ اندرون، دو حرف اضافه(به،اندرون) متمم (دشت) را میان خود قرار می دهند.
۱۱. همه روی صحرا سر و دست و پای/ به زیر سم اسب جنگ آزمای.
معنی: همه صحرا پر شده بود از تکه تکه شدن سر و دست و پای دشمنان/و رستم جنگجو سوار بر رخش و با سم اسبش از پیکرهای تکه شده عبور می کرد.
نکات:
جنگ آزمای: جنگ آزموده،جنگجو.
مصراع اول: همه روی صحرا سر و دست و پای: مجاز از پیکر مردان جنگی.
روی صحرا و زیر سم: تضاد دارد.
۱۲. ز سم ستوران در آن پهن دشت/ زمین شد شش و آسمان گشت هشت.
معنی: قدیمی ها می گفتند :"زمین هفت طبقه دارد و آسمان هم هفت طبقه،
این بیت چنین معنا می شود: از سم چارپان در آن دشت گسترده و پهن/ چنان گرد و غباری از زمین بلند شد که یک طبقه از هفت طبقه ی زمین برخاست و زمین شش طبقه گشت و آن طبقه ی غبار به هفت طبقه آسمان اضافه و شد هشت طبقه.
زمین: ۶=۱_۷
آسمان: ۸= ۱+۷
نکات:
بیت اغراق دارد.
پهن دشت: ترکیب وصفی مقلوب(دشت ِ پهن : ترکیب وصفی ستذکه با جابجایی می شود : پهندشت و مقلوب می گردد).

۱۳. فرو رفت و بر رفت روز نبرد به ماهی نم خون و بر ماه گرد.
معنی: قدیمی ها اعتقاد داشتند: زمین بر گرده ی ماهی ای، قرار گرفته و آن ماهی بر شاخ گاو نری؛ آنان علت زمین لرزه را همین خستگی گاو می دانستند که گاو ، ماهی و زمین را به وقت خستگی ،از شاخی به شاخ دیگر انتقال می دهد.
پس با این اعتقاد بیت چنین معنا می شود: روز نبرد ، چنان خونریزی ای رخ داد که خون به ماهی رسید و بدن ماهی از خون درآن اعماق پس از زمین نمناک شد، و چنان گردوغباری بر رفت (بالا رفت) تا ماه ، که ماه از گرد و غبار گرفته شد.

فرو رفت و بر رفت ، آرایه ی لف و نشر دارد: مصراع اول ، فرو رفت (لف) ،به ماهی (نشر) مصراع دوم.
بر رفت (لَف) مصراع اول، برماه(نشر) مصراع دوم.
لف و نشر به سامان یا مرتب:
لف : ۱.فرو رفت ، نشر : ۱.به ماهی
لف: ۲.بر رفت ، نشر : ۲. بر ماه

یا :

لف ها(پیچش) نشرها(گسترش)
فرو رفت به ماهی

بر رفت بر ماه
۱۴. به روز نبرد آن یل ارجمند /به شمشیر و خنجر به گرز و کمند.
معنی : در روز نبرد آن پهلوان ارزشمند(رستم)، با شمشیر و خنجر و با گرز و کمند.
۱۵. برید و درید و شکست و ببست/ یلان را سر و سینه و پا و دست.
معنی: با شمشیر برید ،و با خنجر درید،و با گرز شکست ، و با کمند بست، سر و سینه و پا و دست ،پهلوانان دشمن را.

بیت ۱۴ ،مصراع دوم و بیت ۱۵ با هم لف و نشر به سامان ترکیبی دارند:
به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست

لف ها(پیچش) نشر (۱) نشر(۲)

به شمشیر برید سر
خنجر درید سینه

گرز شکست پا
کمند ببست دست
۱۶. هزار و صد و شصت گُرد دلیر/ به یک زخم شد کشته در چنگ شیر.
معنی: هزار و صد و شصت جنگجوی دلاور با یک حرکت شمشیر رستم کشته شدند.
۱۷. برفتند ترکان ز پیش مغان/ کشیدند لشکر سوی دامغان.
لشکریان از پیش روحانیان زرتشتی با شکست عبور کردن و تا دامغان عقب نشینی کردند.
نکته:
چرا لشکریان شکست خورده توران از جلو روحانیان زرتشتی می‌بایست عبور کنند؟ زیرا آنان همه پیروزی جنگ را به خاطر دعاهایشان به خود نسبت می‌دادند و برای همین می‌بایست سپاهیان شکست خورده از جلوی روحانیون زرتشتی که با غرور ایستاده بودند عبور کنند.
۱۸. وزآنجا به جیحون نهادند روی/ خلیده دل و با غم و گفت و گوی.
معنی: و از دامغان به طرف جیحون حرکت کردند در حالی که آشفته خاطر و با غم و اندوه از شکست خود در برابر ایرانیان با هم با افسوس و تشویش گفتگو می‌کردند.
۱۹. شکست سلیح و گسسته کمر/ نه بوق و نه کوس و نه پای و نه پر.
معنی: در حالی که سلاح‌ها و ماشین جنگی شان شکسته شده بود و حمایل ها و کمربندهای نظامی که سلاح هایشان به آن آویزان بود را از کمرها گشودند،و دبگر نه بوق وشیپور و طبل جنگی در کار بود و نه تاپ و توان حتا برای بازگشت به سرزمین خودشان!
نکته:

آرایه مِمال: هنگامی ست که در یک کلمه حرف "الف" میل نماید به حرف" ی" شدن تا شکل موسیقیایی شعر را هماهنگ نماید.
مثال: مز"ا"ح ---> مزیح
سلاح--->سلیح
در مثال های بالا به ضرورت حرف "الف" به حرف "ی" مایل شده است:
ممال =الف -----> ی.

ساکنان ایلام کهن عبری بودند

نظریه پردازان در مورد ایلام کهن چنین می‌گویند: این مردمان احتمالاً از هندوستان به خوزستان آمده بودند، برخی نیز ین دیدگاه را دارند که از کوه‌های قفقاز به فلات ایران آمده و در خوزستان مستقر شدند. دیدگاه سومی وجود دارد که مردمان ایلام را تلفیقی از هندیان و قفقازیان می‌دانند، با زبانی سامی یا نزدیک به آن. اما در زبان عبری با واژگانی برمی‌خوریم که از نام ایلام تا برخی نام‌ها را به زبان عبریان نزدیک می‌سازد.elohim در زبان عبری به معنای خداوند است، در نظر بگیرید که این نام چقدر نزدیک به واژه آلامتو، هلتمتیه،هلمتی،المتی،آلامتو،الوهمتی ،هتمتی...است.با ریشواژه ی لری:بختیاری،"اَلو"، بخش دوم واژه تمتی: دنیا- زمین، هنوز به لحاظ ریشه شناسی آشکارنشده است و همه ی واژه را:"سرزمین خدایان" معنی کرده اند!

از سویی فرهنگ چند جلدی ایلامی هنوز از زبان آلمانی به فارسی ترجمه نشده است، تا دقیق‌تر پژوهنده بتواند واژه ایلام را ریشه‌یابی و معنا بنماید.