"مقاله ی سینما ": لوایح و لوامع و سینما اشراق(شیخ اشراق): رامین یوسفی

لوایح- لوامع: شیخ اشراق: لوایح برق‌ها روشنایی‌هایی است که از حضرت ربوبیت رسد. شهاب الدین سهروردی در باب لوایح و طوامع گوید: اول مردی که از حضرت ربوبیت رسد بر ارواح طلاب؛ لوامع و لوایح باشد؛ و آن انواری است که از عالم قدس بر روان سالک اشراق کند و لذیذ باشد، و هجوم آن چنان ماند که برق خاطف[برچ خیره کننده] درآید و زود برود..《و هو الذی یر یکم البرق خوفا" و طمعا"》(۳۴رعد).... و چون ریاضت بیشتر گردد بروق بسیارتر آید تا بدان حد رسد که مردم در هر چه نگرد بعضی از احوال آن عالم با یاد آرد، بنا با این انوار خواطف مترادف شده، و باشد که در عقب این اعضا متزلزل گردد.

نیز گفته‌اند :لوائح و طوالع کنایه از اختلاف احوال ارباب سلوک و مقامات آنهاست.

لوامع آشکارتر است از لوائح، و زوال آن مانند زوال لوائح نیست. نگفته شده است که لوایح اثبات مراد است با شتاب در نفی آن، و اصرار ظاهری است که حالی به حالی ظاهر می‌شود.

لوامع: پرتوهای درخشان، در اصطلاح صوفیان، عبارت از انوار ساطعه است که بر اهل بدایات[شوع،آغاز،ابتدا]، از ارباب نفوس طاهر لامع می‌شود و از خیال به حس مشترک منعکس می‌شود به واسطه حواس ظاهره مشاهده می‌شود.... اینجاست که به ونیورس و هستی‌های مختلف از دیدگاه ژیل دلوز در کتاب سینما حرکت می‌رسیم.

۱. فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی دکتر سید جعفر سجادی صفحه ۶۸۸ و ۶۸۹ لوایح و لوامع

۲. سینما حرکت ژیل دلوز

۳. ...آستاره ی سرزمین بختیاری، یادگاری از ایلام و میانرودان، پیش از شکل‌گیری ایران.

۴.نشانه شناسی سینما

۵. بودریا

و...

هفته جهانی گلوکوم (آب سیاه)

گلوکوم چیست؟

گلوکوم یا آب سیاه به گروهی از بیماری ها گفته می شود که به عصب بینایی چشم آسیب می رسانند و می توانند منجر به از بین رفتن بینایی و حتی نابینایی شود. با این حال، با تشخیص زود هنگام و درمان به موقع آن، اغلب افراد می توانند چشم خود را در برابر از دست دادن بینایی محافظت کنند.

عصب بینایی شامل بیش از یک میلیون الیاف عصبی است و رابط بین شبکیه چشم و مغز است. شبکیه بافت حساس به نور در عقب چشم است. برای بینایی خوب لازم است عصب بینایی سالم باشد. گلوکوم اغلب با افزایش فشار داخل چشم ارتباط دارد و افزایش فشار داخل چشم، می تواند به عصب بینایی، که تصاویر را به مغز شما منتقل می کند، آسیب برساند.

[siteorigin_widget class=”orion_heading_w”][/siteorigin_widget]

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

[siteorigin_widget class=”orion_heading_w”][/siteorigin_widget]

چشم انسان دارای سه جرء اصلی و چند جزء فرعی می باشد. اجراء اصلی عبارتند از کره چشم، ضمائم خارجی و حدقه. کره چشم قسمت اصلی آن است. ضمائم چشم عبارتند از پلکها، ملتهمه، غدد و مجاری اشکی و عضلات خارج چشمی، و حدقه یک حفره استخوانی داخل جمجمه است که کزه چشم و ضمائم داخل آن قرار گرفته اند. اجزاء فرعی چشم انسان عبارتند از:

پلک ها ملتحمه قرنیه عنبیه و مردمک اتاق قدامی عدسی

جسم مژگانی

زجاجیه شبکیه مشیمیه صلبیه عصب بینایی عضلات چشم

کره چشم انسان شبیه به اندازه تقریبی یک توپ پینگ پونگ است و در یک حفره توخالی کوچکی در جمجمه قرار دارد. کار اصلی چشم آن است که نورهایی را که از خارج دریافت می کند طوری روی پرده شبکیه متمرکز کند که تصویر دقیقی از شیء مور نظر روی پرده شبکیه ایجاد شود. شبکیه این تصاویر را از طریق عصب بینائی به صورت پیام های عصبی به مغز ارسال می کند و این پیام ها در مغز تفسیر می شوند. بنابراین برای واضح دیدن، قبل از هرچیز لازم است که نور به طور دقیق روی پرده شبکیه متمرکز شود.

ساختمان اصلی چشم کروی است. در قسمت جلوی این کره یک پنجره شفاف به نام قرنیه وجود دارد. نور از محیط خارج وارد قرنیه شده پس از عبور از مردمک به عدسی می رسد. عدسی نور را به صورت دقیق روی شبکیه متمرکز می کند تا تصویر واضحی بر روی شبکیه ایجاد شود. برای آنکه اشیاء به صورت دقیق و واضح دیده شوند لازم است مسیری که نور در چشم طی می کند شفاف باشد و قرنیه و عدسی نور را درست روی شبکیه متمرکز کنند.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

پلک ها

وقتی جسم نوک تیزی به چشم ما نزدیک می شود ما بی اختیار پلک ها را می بندیم. پلک ها در حقیقت ساختمان های تمایز یافته ای از جنس پوست و عضلات زیر پوستی هستند که وظیفه محافظت از چشم ها را بر عهده دارند. مژه ها مثل یک صافی از ورود گرد و غبار و ذرات مختلف به داخل چشم جلوگیری می کنند. خود پلک ها دو وظیفه مهم دارند: اول آنکه مثل یک دیوار دفاعی در جلوی کره چشم از آن محافظت می کنند، دوم آنکه پلک ها هر ۵ تا ۱۰ ثانیه یک بار باز و بسته می شوند که این امر به شسته شدن میکروب ها و ذرات خارجی از سطح چشم کمک می کنند و در حقیقت سطح چشم را جارو می کند. به علاوه باز و بسته شدن پلک ها به توزیع یکنواخت اشک بر روی کره چشم کمک می کند.

ملتحمه

ملتحمه یک لایه پوشاننده و پر عروق است که سطح داخلی پلک ها و روی سفیدی کره چشم را می پوشاند. در ملتحمه رگ های خونی و گلبول های سفید به مقدار زیادی وجود دارد. این رگ ها و سلول های دفاعی تا حد زیادی از ورود میکروب ها و عوامل بیماری زا به قسمت های عمقی چشم جلوگیری می کنند. به علاوه ترشحات ملتحمه سطح چشم را نرم و مرطوب نگه می دارد و در حقیقت سطح چشم را روغنکاری می کند که این امر باعث آسان تر شدن حرکات چشم در جهات مختلف می شود.

قرنیه

قرنیه قسمت شفاف جلوی کره چشم است که از پشت آن ساختمان های داخلی تر کره چشم مثل عنبیه و مردمک دیده می شود. قرنیه چشم را می توان به شیشه پنجره تشبیه کرد. همانطور که اگر شیشه پنجره کثیف باشد اشیاء بیرون تار دیده می شوند، اگر بر روی قرنیه کسی لکه یا کدورتی وجود داشته باشد فرد اشیاء را تار می بیند. به علاوه همانطور که از پشت یک شیشه موجدار یا مشجر اشیاء کج و کوله و ناصاف دیده می شوند. در صورتی که سطح قرنیه ناهموار باشد اشیاء ناصاف و تار دیده می شوند.

البته قرنیه انسان یک تفاوت مهم با شیشه پنجره دارد و آن هم اینکه شیشه پنجره یک سطح صاف است در حالیکه قرنیه بخشی از یک کره است. این ساختمان کروی باعث می شود که قرنیه چشم مثل یک ذره بین و لنز عمل کند و نورهایی را که از محیط خارج وارد کره چشم می شوند به صورت پرتوهای همگرا درآورد که تصویر واضحی روی شبکیه ایجاد کنند. در حقیقت عمده قدرت انکساری چشم وابسته به قرنیه است، لذا اکثر روش های جراحی برای اصلاح دید و شماره عینک روی این بخش از چشم انجام می گیرد. مثلاً در روش های لیزر (PRK)، لیزیک(LASIK)، فمتولیزیک و نظیر آن شکل و انحنای قرنیه تغییر می کند و شماره چشم فرد اصلاح می شود. همچنین استفاده از لنز تماسی (کنتاکت لنز) کمک می کند که انحنای قرنیه فرد موقتاً به اندازه مطلوب برسد و دید فرد اصلاح شود.

عنبیه و مردمک

عنبیه بخش رنگی پشت قرنیه است که رنگ چشم افراد را تعیین می کند. رنگ این بخش در چشم افراد مختلف متفاوت است و از آبی و سبز تا عسلی و قهوه ای تغییر می کند. در وسط عنبیه سوراخی به نام مردمک وجود دارد که مقدار نور وارد شده به چشم را تنظیم می کند. وقتی چشم در محیط پر نور قرار می گیرد مردمک تنگ می شود تا مقدار نور کمتری وارد چشم شود. به همین صورت وقتی چشم در محیط کم نور قرار می گیرد مردمک گشاد می شود تا نور بیشتری وارد چشم شود.

اتاق قدامی

اتاق قدامی فضای کوچکی است که بین قرنیه و عنبیه قرار دارد. در این فضا مایعی به نام زلالیه جریان دارد که به شستشو و تغذیه بافت های داخل چشم کمک می کند. همانطور که در یک استخر برای پاک ماندن استخر مرتباً مقداری آب خارج می شود و به جای آن آب تصفیه شده وارد می شود، در چشم هم مرتباً مقداری از مایع زلالیه خارج می شود و مایع زلالیه جدیدی که در چشم تولید شده است جایگزین آن می شود. اگر به هر دلیلی تعادل بین تولید و خروج این مایع به هم بخورد مقدار مایع زلالیه در چشم افزایش پیدا می کند و فشار داخل کره چشم از حد طبیعی بیشتر می شود. (مقدار طبیعی فشار چشم در افراد بالغ بین ۱۰ تا ۲۱ میلی متر جیوه است). بالا رفتن فشار چشم به پرده شبکیه و عصب بینایی آسیب می زند و باعث بیماری آب سیاه یا گلوکوم می شود.

عدسی

عدسی یک ساختمان شفاف در پشت عنبیه است که در متمرکز کردن دقیق پرتوهای نور بر روی شبکیه به قرنیه کمک می کند. ضخامت عدسی چشم در شرایط مختلف تغییر می کند و بسته به آنکه شیء مورد نظر در چه فاصله ای از فرد قرار داشته باشد ضخامت عدسی کم و زیاد می شود. بنابراین فرد می تواند اشیاء را در فواصل مختلف (از بی نهایت تا حدود ۲۰ سانتی متری و گاهی نزدیک تر) به طور واضح ببیند. به این مکانیزم تطابق گفته می شودهرچه سن افراد بیشتر می شود قدرت تغییر شکل عدسی کمتر می شود به طوری که در حدود سن ۴۰ سالگی قدرت تغییر شکل عدسی آنقدر کم می شود که اکثر افراد برای دیدن اشیاء نزدیک و انجام کارهایی مثل مطالعه و خیاطی به عینک کمکی برای دید نزدیک (عینک مطالعه) نیاز پیدا می کنند. این همان حالتی است که به آن پیر چشمی گفته می شود.

با گذشت سن علاوه بر آنکه قدرت تغییر شکل عدسی کم می شود میزان شفافیت عدسی هم کم می شود. گاهی کدورت عدسی آنقدر زیاد می شود که مثل پرده ای دید فرد را تار می کند. این کدورت عدسی را اصطلاحاً آب مروارید یا کاتاراکت می گویند.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

زجاجیه

زجاجیه مایع ژله مانند شفافی است که داخل کره چشم را پر می کند و به آن شکل می دهد. زجاجیه از پشت عدسی تا روی پرده شبکیه وجود دارد. با گذشت سن ساختمان ژله مانند زجاجیه تغییر می کند و در بعضی جاها حالت آبکی پیدا می کند. در این حال بعضی قسمت های زجاجیه شفافیت خود را از دست داده و سایه ای روی پرده شبکیه می اندازند که فرد آن را به صورت اجسام شناور کوچکی می بیند که مثل مگس در میدان بینایی بالا و پایین می روند. این حالت اصطلاحاً مگس پران گفته می شود.

شبکیه

شبکیه یک پرده نازک حساس به نور (شبیه فیلم عکاسی) است که در عقب کره چشم قرار دارد. پرتوهای نوری که به شبکیه برخورد می کنند به پیام های عصبی تبدیل می شوند که از طریق عصب بینایی به مغز منتقل می شوند و در مغز تفسیر می شوند.

در شبکیه انسان انواع مختلفی از سلول های گیرنده نوری وجود دارد که میزان حساسیت آن ها به نور متفاوت است. گیرنده های نوری استوانه ای بیشتر برای دید در محیط های تاریک به کار می روند. گیرنده های مخروطی برای تشخیص رنگ و جزئیات ظریف تمایز یافته اند. ترتیب قرار گیری این سلول ها در شبکیه طوری است که در ناحیه مرکزی شبکیه (ماکولا) تعداد گیرنده های مخروطی بیشتر است. بنابراین وقتی فردی به صورت مستقیم به شیئی نگاه می کند تصویر آن شیء مستقیماً روی ماکولا در جایی می افتد که تعداد سلول های مخروطی بیشتر است و در نتیجه شیء با وضوح بیشتری مشاهده می شود.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

مشیمیه

مشیمیه پرده نازک سیاه رنگی است که دور شبکیه را احاطه کرده است. این پرده تعداد زیادی رگ های خونی دارد که مواد غذایی را به بخش هایی از شبکیه می رساند. به علاوه سلول های این لایه حاوی تعداد زیادی رنگ دانه سیاه ملانین است که رنگ سیاهی به این بخش از چشم می دهد. وجود رنگ سیاه مانع از انعکاس نورهای اضافی در داخل کره چشم می شود و به تشکیل تصویر واضحتر کمک می کند.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

صلبیه

صلبیه بخش سفید رنگ نسبتاً محکمی است که دورتا دور کره چشم به جز قرنیه را می پوشاند و از ساختمان های داخل کره چشم محافظت می کند. این بخش از چشم اثر مستقیمی در فرایند بینایی ندارد و در واقع مثل یک اسکلت خارجی از کره چشم محافظت می کند.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

عصب بینایی

عصب بینایی که رابط کره چشم و مغز می باشد از عقب کره چشم خارج می شود و از طریق سوراخی در استخوان پروانه ای جمجمه به مغز می رسد. این عصب پیام های بینایی را به مغز ارسال می کند و این پیام ها در مغز تفسیر می شوند.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

عضلات چشم

برای آنکه ما بتوانیم اشیاء را در جهات مختلف ببینیم لازم است بتوانیم چشم را در جهات مختلف بالا، پایین، چپ و راست بچرخانیم. حرکات کره چشم در هر چشم به وسیله ۶ عضله کوچک که به اطراف کره چشم می چسبد کنترل می شوند. بیماری این عضلات و یا عدم هماهنگی آن ها می تواند به انحراف چشم یا لوچی منجر شود.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

مجاری ترشح و خروج اشک

غدد ترشح اشک:

اشک از یک غده که در زیر پلک فوقانی، در قسمت خارجی واقع شده است ترشح شده و بر سطح چشم پخش می شود. این غده اصلی ترشح اشک است که معمولآ در موقع تحریک و یا گریه ایجاد ترشح اشک می کند. علاوه بر این، غدد متعدد کوچکی در سطح ملتهمه وجود دارند که در حالت عادی اشک ترشح می کنند.

مجاری خروج اشک:

این مجاری، اشک را از چشم خارج می کنند. این مجاری شامل دو سوراخ در قسمت داخلی پلک های فوقانی و تحتانی است که به یک لوله ختم شده که به کیسه اشکی و از آنجا توسط یک لوله دیگر به داخل حلق و بینی می ریزند. همیشه بین ترشح و خروج اشک یک تعادل وجود دارد. افزایش ترشح و یا کاهش خروج آن باعث آبریزش ، کاهش ترشح یا افزایش خروج آن باعث خشکی چشم می شود.

[siteorigin_widget class=”orion_dividers_w”][/siteorigin_widget]

این مقاله از وبلاگ : پارسیان "واموی"شده است.

منظومه ی گرانقدر حسن ‌و دل: واموب: ققنوس شرق

حسن و دل

اما بعد چنین گوید مخترع این حکایت و مبدع این روایت که؛ در شهر یونان، پادشاهی بود که «عقل» نام او و تمام دیار مغرب مُسخّر احکام او؛ از هیچ‌گونه مراد بر دل او بندی نداشت جز آن‌که برای قائم مقام پادشاهی، فرزندی نداشت. آخر خدای تعال پسری دل‌فروز دادش و پادشاه دل‌آور «دل» نام او نهادش، بعد از آن‌که دل به ترتیب عقل کارآگاهی و شایستگی صدر پادشاهی یافت، عقل را حصاری بود در غایت استحکام و آن‌را «قلعه بدن» نام، دل را به پادشاهی در آن قلعه بنشاند و بر ارگ آن قلعه، قصری بود که آن‌را «گنبد دماغ» گفتندی، عقل، آن‌را معبد‌جای خود ساخت. بعد از چند گاهی که دل در صدر مملکت مکان و عالم را بداد و عدل خود آبادان کرد، شبی ندیمان در مجلس او تواریخ می‌خواندند و در اثنای آن چنین بر زبان راندند: که خدای تعالی، از بهشت جاودان درین جهان چشمه‌یی آب دارد که آن‌را «آب حیات» خوانند و کسانی که از آن آب بیاشامند زنده جاوید مانند .

دل را تشنگی آن آب بر مزاج غالب شد و سرچشمه‌ی آن‌را که «زندگانی» بود طالب گشت، همه گفتند که ما را به محل این آب، راه نیست و کسی از منبع آن آگاه نیست .

دل، از داعیه‌ی آب حیات از حیات ملول و از امور مملکت معزول گشت چنان‌که در خلوت نشست و درِ گفت و گوی با خلق دربست .

از قضا؛ دل را جاسوسی بود عیار که نام او «نظر» و دیده‌بانی شهر بدن بر او مقرر. به خلوت پیش دل آمد و زمین خدمت ببوسید و حالت ملالت را سبب بپرسید .

دل، ماجرای خود از وی ننهفت و قصه جست و جوی آب حیات با وی بگفت .

نظر گفت: ای خداوند! غم مدار و امور پادشاهی مهمل مگذار که من با سرعت قدم بپویم و نشان آب حیات را در اقصای کاینات بجویم .

دل از راه‌نمودگی نظر شادمان شد و نظر، به سوی آب جویی چون آب در بحر و بر روان شد. مدتی در اقصای عالم مسافرت کرد و مجاهدت نمود، بسیاری از غرایب و عجایب مشاهده کرد، از آن جمله به شهری رسید که بناهای او رفیع و فضاهای او وسیع، حوالی آن از مکروهات پیراسته و مبانی او به منزهات آراسته.

*******

نظر، از شخصی حکایت آن ولایت باز پرسید و از نام پادشاه آن مقام راز طلبید. او گفت این خطه را شهر «عافیت» نام داشت و جوانی «ناموس» نام پادشاه این مقام است .

نظر، عزم پای‌بوس ناموس کرد و با وی قصه‌ی آب حیات در میان آورد .

ناموس گفت: حکایت آب حیات تمثیلی است و از روی معنی تأویلی است. بدان که مراد از آب حیات آبروی‌ست (آبرو است) که واسطه حیات هر نام‌جوی‌ست؛ هر که را ازین آب برخورداری‌ست تا قیامت نام او بر افواه جاریست .

نظر، همچنان متردد خاطر از شهر ناموس بیرون شد و برنده‌ی کوه و هامون شد تا روزی به کوهی رسید و از کسی نام آن موضع بپرسید .

گفت: این کوه را «عقبه زهد و ریا» خوانند و در وی صومعه‌ایست که آن‌جا پیری را هب‌ست که او را «زرق» خوانند .

نظر، زرق را زیارت کرد و قصه آب حیات را در میان آورد .

زرق گفت: بدان که سرچشمه آب حیات در «باغ جنان» است و درین جهان چشم گریان یافتن آن‌را نشان‌ست. باید که در شورابه گریه تزویر کوشی تا شربت شیرین صفای اعتقاد خلق بنوشی.

نظر را چون رنگ‌آمیزی زرق فیضی نداد چون آب، روی از آن کوه به صحرا نهاد. بعد از روزی چند، در آن صحرا حصاری دید با برج و باروی بلند، از کسی پرسید که نام حصار چیست و درین شهر، شهریار کیست؟

او گفت: نام این شهر «هدایت» است و جوانی بلندبالا «همت»نام پادشاه این ولایت است .

پس نظر، پیش همت رفت و زمین خدمت ببوسید و از وی خبر آب حیات بپرسید. همت گفت: ای جوانمرد! چشمه‌ی آب حیات در عالم آشکارست اما به سر آن چشمه رسیدن دشوارست، چون کسی را به سر این چشمه راه نیست کس ازمنبع او آگاه نیست .

نظرگفت: ای شهریار! اگر چه رسیدن به سر آن چشمه آسان نیست ترا از خبر دادن آن چندان زیان نیست. از تو نشان دادن و از من قدم نهادن؛ از تو خبرگفتن و از من به سر رفتن .

همت گفت: بدانک در دیار مشرق پادشاهیست «عشق» نام او و پری و آدمی مُسخّر احکام او و عشق را دختریست در غایت کمال و به زیبایی بی‌مثال؛ آوازه‌ی خوبی او در مشرق افتاده و پدر او، او را «حُسن» نام نهاده و به جهت او در دامن کوه قاف شهری عالی پرداخته و در وی باغی چون بهشت ساخته. نام آن شهر «دیدار»ست و لقب آن باغ «گلشن رخسار»ست؛ در آن باغ چشمه‌یی مخفی است که نام آن «چشمه فم» است و آب حیات در آن چشمه، مدغم است و مدام حُسن در شهر دیدار و گلشن رخسار با امرا و سپاهی بی‌شمار در عیش و کامرانی کوشد و مدام آب زندگانی به جام شادمانی نوشد؛ و کسی را از بنی‌آدم به شهر دیدار رسیدن دشوارست زیرا که در راه مخاوف و متالف بسیارست. از آن‌جمله شهر «سگسار»، بر راهست و درو (در او) دیوی که «‌رقیب»‌ خوانند، پادشاه‌ست و به فرمان عشق نگاه‌بان شهر دیدار و مانع اغیار از آن دیارست و چون از شهر سگسار برستی و به شهر دیدار پیوستی مقام برادر من‌ست که «قامت» نام اوست و علم‌دار لشکر «‌حُسن» پری‌رویست و از آن‌جا چون گذشتی سر منزل «مار پایان‌»ست، آن‌جا شهر دیدار بر دیدها عیان‌ست.

***ABARSHAHR***

القصه؛ چون همت، نظر را از آب حیات نشان داد نظر از همت نظری جست و روی به راه نهاد و همت سفارش‌نامه‌یی برای او به برادر نوشت و او را وداع کرد.

نظر از آن‌جا روی به دیار مشرق آورد، بعد از مدتی که راه برید به دیار سگسار رسید. لشکر رقیب او را اسیر کردند و پیش رقیب مهیب آوردند.

رقیب پرسید: چه کسی و از کجایی که درین مقام دلیر می‌آیی؟

نظر گفت: مردی حکیم و ادیبم و از فنون حکمت بانصیبم .

رقیب گفت: از حکمت چه عمل می‌توانی و از نظر چه می‌دانی؟

نظر گفت: در طبیعی، به عون الهی بی‌انبازم، چنانک در کیمیاگری خاک زَرسازم .

رقیب را چون حرص زر بر مزاج غالب بود نظر را به ساختن زر تکلیف نمود .

نظر گفت: صنعت کیمیا را تراکیب و ادویه‌ی بسیار به کارست و معدن و منبت آن شهر دیدار و گلشن رخسارست .

رقیب گفت: اگر ساختن زر میسرست شهر دیدار و گلشن رخسار با تو در نظرست .

القصه؛ رقیب و نظر، روی به راه آوردند و عزیمت شهر دیدار و گلشن رخسار کردند. چون به بستان قامت رسیدند، از نخل دیدار او میوه‌ی مراد چیدند .

قامت، چون نظر را همراه رقیب دید در خفیه احوالش بپرسید .

نظر، قصه‌ی خود با اقامت در میان نهاد در و او را از مکتوب همت آگاهی داد .

قامت او را به غلام خود که «ساق» نام داشت سپارش کرد و گفت: چند قدم بدرقه راه او شو. چون رقیب او را بدید روی به جانب شهر خود آورد .

نظر، چون از رقیب خلاص یافت از بوستان قامت به جانب شهر دیدار شتافت. در آن بوستان عجایب بسیار دید و به غرایب بی‌شمار رسید. از آن جمله کمری دید از سیم خام انگیخته و کوهی به مویی از وی آویخته. چون نظر از آن عقبه گذشتن نمی‌توانست، متحیر فروماند، چاره‌یی نمی‌دانست. از قضا حُسن، امیری داشت «زلف»نام، و او از هندوستان بود، کمنداندازی عیار، شب‌روی پردستان؛ پیوسته به عزیمت شکار در اطراف بوستان قامت و شهر دیدار گشتی. آن روز از آفتاب به سایه‌ی کمر پناه آورده بود و از برای آسایش بالش از کمر کرده بود که ناگاه نظر به سر وقت او رسید. زلف از پریشانی احوالش بپرسید .

نظر را چون پدر از ترکستان و مادر از هندوستان بود با زلف اظهار آشنایی و هم‌شهریی نمود. زلف بر حال مسکینی او رحم آورد، بر بالای کمر رفت و کمندی از بالا پرتاب کرد. نظر سر کمند بر دست پیچید و زلف او را از پایان بر بالا کشید .

در حال، نظر، زلف را وداع کرد و روی به راه نهاد و زلف از سر خود مویی به وی داد و گفت: اگر در راه به تشویشی گرفتار شوی موی من بر آتش نه تا از دیدار من برخوردار گردی.

*******

پس نظر از آن‌جا متوجه شهر دیدار شد و بر دست مارپایان در لشکر زلف گرفتار شد. چون ازیشان برست و به شهر دیدار پیوست شهر دیدار را دید بر چهار محلت مشتمل: عشوه و کرشمه و شیوه و شمایل. بعد از آنک در آن شهر انواع عجایب و غرایب مشاهده کرد روی به گلشن رخسار آورد. چون از میدان به گلشن درآمد، جوقی زنگی، بچه‌اش در نظر آمد که در حوالی آن باغ می‌گردیدند و گل می‌چیدند .

نظر، ازیشان پرسید که چه نامید و از خیل کدامید؟

گفتند: حُسن پری‌رخسار، خالی دارد از حبشه و زنگبار، ما همه، غلامان خال حُسن نازنینیم و به نگهبانی درین باغ امینیم .

اما راوی گوید که نظر را برادری بود به غایت تندخو، نام او «غمزه جادو» و در خردسالی از نظر جدا رفته و گرفتار اهل یغما از خطا رفته؛ آخر به ملازمت حُسن افتاده و حُسن او را بر تیراندازان سَروَری داده. از قضا آن لحظه که نظر، نظاره‌ی گلشن رخسار می‌نمود، غمزه در میان نرگس زار مست افتاده بود، چون نظر را دید باز نشناخت. برخاست و تیغ بر سر او افراخت و گفت: چه کسی و از کجایی که درین گلشن بیگانه می‌نمایی که به جهت دزدی از طریق خیانت می‌آیی؟

القصه، نظر را به قصد کشتن، غمزه بدمست جام‌ها از تن برکند و چشمش را بر بست .

راوی می‌گوید: مادر ایشان پنهانی دو مهره داشت از جزع یمانی، به هر فرزندی یکی از آن سپرده بود و از برای چشم زخم بازوبند ایشان کرده. غمزه چون نظر را برهنه ساخت، آن مهره بر بازوی او بدید، باز شناخت؛ نظر را از قصه‌ی آن مهره امتحان کرد. او خبر مادر و برادر با او بیان کرد .

غمزه چون دانست که نظر برادر اوست و از سلک گوهر اوست چشمش بگشاد و رویش ببوسید، و از قصه‌ی جدایی و مفارقت حالش بپرسید و او را از آن‌جا به خانه خویش برد و شرایط برادری به‌جای آورد.

*******

القصه؛ چون حُسن خبر شنید که غمزه را برادری از سفر رسیده است. دیگر روز، غمزه را پیش خود خواند و قصه‌ی برادر با او باز راند و گفت: برادر از سفر رسیده‌ی تو چه نام دارد و از هنرها کدام دارد؟‌

غمزه گفت: برادر مرا نظر، نام‌ست و از جوهرشناسی با بهره تمام‌ست.

حُسن گفت: من مدتی‌ست که جوهری در خزینه دارم و مُهر آن در خزینه‌ی سینه دارم؛ صورتی‌ست از سنگ ساخته و به نقشی از نیرنگ پرداخته!‌ نمی‌دانم آن سنگ چه جوهرست و آن چه صورت چه پیکرست !

روز دیگر، غمزه، نظر را پیش حُسن برد و نظر شرایط خدمت به‌جای آورد. حُسن او را به چند سوال امتحان کرد. نظر جواب همه، مناسب حال بیان کرد. آخر حُسن «صدر خازن» را طلب کرد تا صورتی از سنگ تراشیده پیش نظر آورد.

نظر چون آن صورت در مقابل دید به عینه از سر تا پای صورت دل دید حُسن را گفت: این صورت پسر پادشاه مغرب و شام‌ست که او را دل نام‌ست و به جمال و کمال شجره‌ی ایام‌ست. چندان صفت صورت و سیرت دل بگفت که حسن به صد دل نادیده بر جمال دل بر آشفت.

القصه، چون حُسن، به عشق دل درماند، نظر را به خلوت پیش خود خواند و گفت: چون مرا بر جمال دل دلالت کردی به وصالش راه نمای و چون مشکل ما بر گشادی راه وصلت میان ما و دل بگشای.

نظر گفت: در به دست آوردن دل کار بسیارست. زیرا که او به حکم پدر در قلعه‌ی بدن گرفتارست و پدر او را از پیش خود نگه دارد و شب و روزش نگاه می‌دارد. اما عمری‌ست که دل تشنه‌ی آب حیات‌ست و نشان آن از هر کس جویان‌ست. اما اگر یکی از خواص آن حضرت بامن هم عنان گردد و چاشنی از آب حیات روان گرداند امیدست که حجاب از میان برداریم و دل را به‌دستان بدست آریم.

راوی گوید:‌ حُسن، غلامی داشت شب‌رو عیار و نقاش صورت‌نگار،‌ «خیال» نام او و آیینه‌داری حُسن منصب و مقام او، ‌و خاتمی داشت یاقوت رخشان و آب حیات و سرچشمه‌ی فم بدان مهر نشان؛ حُسن آن خاتم را به خیال و نظر داد و ایشان را به طلب دل فرستاد.

***ABARSHAHR***

نظر و خیال مدتی راه بریدند تا به شهر بدن رسیدند، القصه، نظر حکایت رفته با دل بیان کرد و خیال حُسن را پیش دل آورد.

دل، خیال را به چشم عنایت بدید و از خیال و هنرش بپرسید. خیال گفت که من مردی نقاشم و به آیینه‌داری حُسن فاشم.

دل گفت: صورتی بنمای تا معنی هنر ترا بدانم و ورقی بپیرای تا نقش دانش تو بخوانم.

خیال، قلم تیز قدم برداشت و صورت حُسن بر ورقی بنگاشت. دل، چون آن صورت در نظر دید به صدهزار دل عاشق آن صورت گردید و با خیال و نظر مصلحت دید و عازم شهر دیدار گردید.

اما راوی گوید: دل را وزیری بود «وهم»، نام او، و در حوالی « صومعه عقل» مقام او؛ از عزیمت دل خبر شنید و پیش عقل سردار دوید و غمازی نمود که نظر، مدتی از ملک بدن غایب بود، و حالیا مراجعت کرده و نقاشی از مملکت عشق آورده می‌خواهند که دل را به جانب شهر دیدار برند و از کید و مکر لشکر عشق بی‌خبرند، ‌مبادا که مکری انگیخته باشند، ‌و حیلتی آمیخته که ولایت بدن هامون شود و این مملکت از دست ما بیرون شود.

عقل، چون این حکایت از وهم بشنود، وهم، بر وی غلبه کرد و در حال، دل و خیال و نظر را بند فرمود.

اما راوی گوید که خاتم یاقوت که حُسن به دل فرستاده بود و دل، آن را به نظر داده بود؛ خاصیت آن خاتم آن بود که هرکه را آن خاتم در دهان بودی از چشم مردم نهان بودی و خاصیت دیگر آنک هر که را آن خاتم همراه بودی چشمه‌ی آب حیات به چشم او نمودی؛ پس نظر، آن خاتم را در دهان نهان کرد و روی به جانب شهر دیدار آورد و به اندک مدتی به گلشن رخسار رسید و چشمه‌ی فم را در میان گلزار بدید. قصد کرد که از آن چشمه شربتی نوشد و از عمر جاودانی لذتی یابد؛ از قضا چون نظر، دهان بگشاد خاتم از دهانش در چشمه افتاد و عجب‎تر آن‎که چون خاتم ار دهان نظر در چشمه روان شد چشمه نیز از نظر پنهان شد.

نظر ازین تلف برخود می‌پیچید که ناگه رقیب به سروقت او رسید،‌ نظر را بگرفت و بیازرد و به خانه‌ی خود برد و به زندان کرد.

چون نظر در زندان بیداد آمد، یک شب از موی زلفش یاد آمد، آن موی را بر سر آتش بتافت، ‌زلف را پیش خویش حاضر یافت. زلف بند او بگشود و او را به گلشن رخسار راه نمود.

نظر، چون به شهر دیدار رسید،‌ پیش حُسن رفت و زمین ببوسید؛ چون قصه‌ی بند کردن خیال و دل بگفت حُسن در غضب رفت و برآشفت، و غمزه را پیش خود خواند و ماجرای رفته با وی باز راند و گفت: چاره آن‌ست که تو و نظر به‌خفیه راه شهر بدن پیش گیرید؛ باشد که دل و خیال را به جادویی بیرون آورید. غمزه و نظر، به فرمان حُسن، هر دو با جمعی ترکان جادوی فتان،‌شکارکنان روی به جانب بدن آوردند و دو منزل را به یک منزل می‌کردند.

*******


اما راوی گوید که چون نظر از بند عقل بگریخت، عقل دانست که باز فتنه نخواهد انگیخت. به سرداران مملکت خود نامه فرمود و در نامه چنین یاد نمود که نظر را از مملکت عقل بیرون نگه‌دارند و او را هر جا که بینند باز دارند، و از آن جمله زرق راهب را پسری بود «توبه» نام داشت و در کوه زهد و ریا قلعه و مقام داشت، به‌وی نیز نامه فرستاد و به گرفتن نظر فرمان داد.

از قضا، غمزه و نظر، صباحی، صبوحی‌کنان به دامن کوه زهد رسیدند و لحظه‌یی به روی سبزه و گل آرمیدند. چون دیده‌بان قلعه، بامداد سر از قلعه برآ‌ورد نظر را با جمعی ترکان در نظر آورد. به نزدیک توبه رفت و گفت: نظر با جمعی ترکان انبوه به دامن کوه رسیده‌اند و در خواب راحت آرمیده‌اند.

توبه، لشکر گران بساخت و به سر نظر و غمزه تاخت و نظر و غمزه با خیل ترکان از خواب برجستند و با لشکر توبه جنگ در پیوستند و اعضای ایشان ‌به تیغ و نیزه خستند و به لحظه‌یی سپاه توبه را درهم شکستند و حصار را غارت کردند و صومعه‌ی زهد و ریا را از پای درآوردند و از آن‌جا به جانب شهر عافیت روی نهادند و به رسم پوست‌پوشان قلندر تغییر صورت دادند. القصه، راه به شهر عافیت انداختند و ناموس را به یک ملاقات قلندر ساختند و از آن‌جا چون به حوالی شهر بدن رسیدند به یک‌بارگی تغییر هیأت واجب دیدند، غمزه و جادو، دعای سیفی بخواند و نفس سوی آن جماعت راند. آن ترکان جادو برصورت جوقی آهو شدند.

***ABARSHAHR***

اما راوی گوید: چون از ترک‌تاز لشکر غمزه بر توبه شکست افتاد هزیمت‌کنان روی به جانب شهر بدن نهاد و پیش عقل شرایط خدمت به‌جای آورد و قصه‌ی بیداد لشکر غمزه با وی عرض کرد.

عقل، چون این قصه بشنید، بسیار ازین معنی بترسید و در حال، دل را طلب فرمود و بند از سر و پایش بگشاد و مرو را (به او) خلعت پادشاهانه داد و قصه‌ی غمزه با وی در میان نهاد و گفت: سپاه حُسن، قومی چنین بیدادند و در محبت و مروت بی اعتمادند، اگر به حیلت ایشان مغرور گردی مبادا که از مملکت موروثی، مهجور گردی! و اگر البته می‌خواهی که به جانب شهر دیدار روی و از وصال حُسن برخوردار گردی لشکری جرار نیزه‌دار کینه‌گذار با خود از بدن بردار و عزیمت شهر دیدار کن، اگر بر وی ظفر یابی آن‌چه مقصود تست دریابی و اگر به‌دست او مقهور گردی به نزدیک همه کس مقهور گردی به نزدیک همه کس معذور گردی.

دل، به سخن پدر به‌ناکام رضا داد و تن خود را در بلا نهاد و سپهسالار لشکر او را که صبر نام او بود و به شجاعت و شهامت، شهره‌ی ایام بود فرمود که لشکر عرض داد و روی به‌جانب شهر دیدار نهاد.

اما راوی گوید که چون دل عزیمت شهر دیدار کرد عقل با ارکان دولت، یک دو منزل، با او همراهی کرد .

قضا را خبر آوردند که در آن حوالی جوقی آهو در چرا خورند. دل به عزم شکار آهوان روی در بیابان آورد و بر ایشان حمله به تیر و کمان آورد.

آن آهوان که خیلی غمزه بودند چون دل را و سپاه او را از دور دیدند از ایشان نرمیدند تا نزدیک رسیدند؛ آن‌گاه از پیش ایشان برمیدند و روی به گریز نهادند و چون تیر پرتابی برفتند. و بازایستادند. هم‌چنان لشکر دل را از دنبال خود می‌کشیدند و می‌ایستادند و باز می‌رمیدند.

چون عقل دید که دل، در دنبال آهوان روی در بیابان آورد و بعد از چند روز از آن‌جا مراجعت نکرد بقیه‌ی لشکر را با خود برداشت و شهر بدن را بگداشت و از عقب دل و آهوان متوجه بیابان شد.

اما راوی گوید که چون نظر و غمزه، دل و عقل را به سحر در آن بیابان کشیدند و بعد از چند روز به حوالی شهر دیدار رسیدند،‌ به نزدیک حُسن رفتند و قصه‌ی آوردن دل باز گفتند.

حُسن، چون دانست که لشکر عقل نزدیک رسیدند و همه کس قصه‌ی آمدن ایشان بشنیدند مصلحت چنان دید که پدر را ازین قصه آگاه کند، آن‌گاه فکر دفع آن سپاه و لشکر کند پس مکتوبی پیش پدر فرستاد و او را چنین آگاهی داد که:

مرا غلامی‌ست در نقاشی بی‌مانند که او را خیال خوانند، مدتی‌ست که از من فرار کرده و در شهر بدن قرار گرفته، پادشاه آن دیار او را باز داشته و به جانب شهر دیدار نگه‌داشته، چون او را از وی طلب نموده شدم، پادشاه بدن خشم‌آلوده گشت و لشکری جرار، به جانب شهر دیدار آورد و عزم گرفتن این دیار کرد.

*******

چون پدر او، عشق، این سخن بشنید، آتش خشمش به سر دوید و «مِهر» را که سپهسالار او بود به عرض لشکر امر فرمود و گفت سپاه مشرق را به جانب شهر دیدار بر و با سپاه حُسن جمع آور، آن‌گاه با خیل عقل و دل جنگ کن و عرصه‌ی عالم بر ایشان تنگ کن.

مهر، به فرمان عشق لشکر جمع آورد و روی به جانب عقل کرد. عقل، چون دید که به‌پای خود در دام بلا افتاد به‌ناکام روی به جنگ و پیکار نهاد روز اول غمزه جنگ کرد؛ روز دوم قامت به میدان آهنگ کرد، شب سیم (سوم)، زلف بر سپاه عقل شبیخون آورد و «نسیم» که جانب‌دار دل بود لشکر او را پریشان کرد. روز دیگر، حُسن، از ظفر نایافتن متفکر بماند و خال خود را بخواند و با او به مشورت سخن راند.

خال او گفت: بدانک ترا از پریان کوه قاف همزادی‌ست پهلوان، از چشم بنی‌آدم پنهان، چون هر کس به حقیقت او نشان نتوانند داد او را به اشارت « آن حُسن» خوانند و اگر کسی بر دل ظفر تواند یافتن «آن»‌ است و دیگر هر کس که هست ازین معنی بر کران‌ست؛ لشکر عقل و دل، هر چند دلاوری کنند آن‌ست که همه را می‌شکند. حسن گفت: اکنون ما را روبرو با دشمنان مصاف‌ست،‌ از آن چه فایده که در کوه قاف‌ست!

خال گفت: غم مخور که مرا حبی‌ست از عنبر، هر گاه آن حب را بر آتش اندازی به جمال آن چشم روشن سازی.

حُسن را روی ازین بشارت برافروخت و خال آن حب بروی آتش بسوخت، فی‌الحال آن حاضر شد و مقصود حُسن ظاهر گشت.

حُسن، قصه‌ی لشکر دل را به آن بگفت و آن، تدارک این معنی از وی بپذیرفت و مهر را گفت تا آن روز سپاه بیاراست و آن ،‌در حال به دلاوری برخاست. حُسن را حاجبی بود به کمانداری بر اقران غالب و نام او «هلال حاجب»؛ آن از وی کمانی به دست و تیری از غمزه به شست آورد. آن تیر بر کمان نهاد و به جانب لشکر دل بگشاد. ار قضا، آن تیر به سینه‌ی دل رسید و از پشت مرکب فرو گردید.

آن، دل از هوا بربود و پیش حُسن، دلاوری نمود.

چون دل، گرفتار شد لشکر او پشت بدادند و با عقل روی به زیست نهادند.

حُسن، زلف را از قضای ایشان روان کرد تا عقل را با بعضی از سرداران به چنگ آوردند.

اما راوی گوید: چون دل، تیر خورد و آن او را بی‌هوش پیش حُسن آورد. حُسن را دایه‌یی بود نام او «ناز» و با حُسن، در همه کار، همدم و همراز. حُسن، با وی رد کار دل مشورت فرمود، ناز با وی اشارت نمود که دل را چندگاه به زندان می‌باید کرد تا با خود آید و کسی را پیش عشق می‌باید فرستاد تا چه فرماید.

حُسن، مهر را پیش پدر فرستاد و دل را به بند کردن فرمان داد.

اما راوی گوید که در گلشن رخسار، چاهی بود که حلقه‌ی آن از سیم خام، و آن را «چاه ذقن» نام: دل را در آن چاه بند نهادند و به شفاعت «لعل ساقی» بر دست «تبسم» مرهم و شربتش فرستادند.

چون مهر، پیش عشق رسید و عشق، قصه‌ی گرفتار شدن عقل و دل بشیند، فرمان داد عقل را، که زلف به چنگ آورده و زنجیر کرده،‌ به جانب چین روان کند و بند کرده و در زندان کند.

عشق، چون این طرح بینداخت، از مشرق به مغرب تاخت و شهر بدن را تخت‌گاه خود ساخت و انواع اساس انداخت.

*******

اما راوی گوید که چون دل، قریب یک ماه به چاه (ذقن) گرفتار شد، حُسن را آرزوی لقای دل بسیار شد.

مهر را دختری بود که «وفا» نام داشت و گاه گاه حُسن با وی الفت و آرام داشت. حُسن او را به خلوت پیش خود خواند و قصه‌ی دل در میان آورد.

وفا، تدبیر آن چنین در بیان آورد و گفت: مرا در حوالی شهر دیدار باغی‌ست که آن را «باغ دلگشای» خوانند و در روی چشمه‌ای‌ست که آنرا «چشمه آشنایی» گویند و در میان آن آب، قصری‌ست که آن‌را «قصر وصال» گویند و در وی دفع ملال جویند، می‌توانی که دل را پنهانی به باغ و چشمه‌ی آشنایی رسانی و گاه گاه به رسم گشت، عنان به جانب آن باغ تابی و در قصر وصال از جمال دل بهره یابی.

حُسن را این تدبیر موافق افتاد و در همان شب، زلف را فرمان داد که امشب دل را از چاه ذقن برهان و به باغ دلگشا و چشمه آشنایی برسان.

پس زلف، عزم چاه ذقن کرد و کمند انداخت و دل را از چاه برآورد و در شب، به گردن نشانید و به باغ و چشمه رسانید.

القصه، چون دل، بعد یک ماه از چاه زندان رسید به باغ و بستان ساعتی در گرد آن باغ هم‌چو آب گشت. در میان ریاحین، لحظه‌یی دلش در خواب رفت. از قضا حُسن، نیز از قفای دل عزیمت باغ کرد و با وفا و ناز روی به گلشن آورد؛ چون ساعتی در اطراف باغ گردید ناگاه به سر بالین دل رسید. سر دل در کنار خود نهاد و قطرات آب از چشم بگشاد و چون اشک حُسن، به‌روی دل رسید خواب از چشم دل برمید و چون دل چشم بگشاد سر خود را در کنار حُسن دید نعره‌یی بزد و بی‌هوش شد و در خاک در غلطید.

پس حُسن، او را به خیال و نظر بگذاشت و راه قصر وصال برداشت.

اما راوی گوید: چون دل مدهوش، به‌هوش باز آمد، تبسم و نظر به فرمان حُسن، او را بر لب آب آشنایی آوردند. چون شب شد خیال پیش او شمعی روشن کرد.

حُسن، با وفا و ناز، بالای قصر مجلس عیش ساز کردند و دل بر لب آب با تبسم و خیال و نظر هم صحبتی آغاز کردند. تا چند شب برین منوال، حُسن بر قصر وصال، و دل بر لب با تبسم و خیال، مجلس داشتند و تخم عیش کاشتند؛ آخرالامر، حُسن را از دوری طاقت نماند و باز ناز و وفا را به مشاورت پیش خود خواند و از هر گونه سخن در میان آوردند، آخر بر آن جمله اتفاق کردند که تبسم در هر شب بی‌هوش دارو در شراب کند و دل را بر لب آن آب مست خراب کند و زلف او را بر بالای قصر آورد چنان‌که او نداند و حُسن با وی تا بامداد عیش راند و بامداد زلف او را بر لب آب رساند.

حُسن را این تدبیر موافق افتاد و تبسم، دل‌را داروی بی‌هوشی داد تا دل‌را مست خراب ساخت و حُسن با او تا به روز طرح عیش انداخت.

چون حُسن، چند شب برین منوال در قصر وصال کامرانی کرد و با دل جام شادمانی خورد؛ رقیب را دختری بود «غیر»نام؛ بسیار بدخو و تمام، و با وجود صورت و سیرت ناملایم پیوسته پیش حُسن ملازم؛ درین وقت هرگاه که حُسن عزم باغ کردی غیر را آگاه نکردی و با خود نیاوردی و غیر، ازین بی‌التفاتی ملول خاطر بودی و به تفحص این حال مشغول بودی تا یک‌شب بر عقب حُسن روان شد و بر بام قصر وصال پنهان شد. القصه، چون از صحبت حُسن و دل وقوف یافت به سوی منزل خود شتافت و با خود گفت که چون حُسن، مرا درین قصه، محرم نمی‌داند و تنها با دل عیش می‌راند، چاره آن‌ست که حیلتی سازم و طرحی اندازم که پنهان، از وصال دلف بهره برم که من به وصل دل اولی‌ترم: آن‌گاه شبی که دل در باغ تنها بر لب آب بود و حُسن در شهر دیدار به خواب بود. با جمعی کنیزکان به قصر وصال شتافت؛‌ دل و خیال را مست بر لب آب یافت، لباس خود را به جادوی بر صورت حُسن ساخت و بساط نشاط و عیش در قصر وصال انداخت و فرمود تا دل را با نظر پنهان بر قصر وصال آوردند و خیال را بیدار نکردند و غیر، دل را در برگرفت و بر تخت حُسن در خواب مستی بخفت.

***ABARSHAHR***

اما راوی گوید که چون خیال حُسن بیدار شد و دل نابیدار را طلبکار شد بر بالای قصر وصال آمد و غیر را در آغوش دل دید و نظر را از مستی لایعقل دید: فی‌الحال عزیمت شهر دیدار کرد و حُسن را ازین معنی خبردار کرد.

حُسن هم در آن شب به باغ درآمد و به بام قصر وصال برآمد، غیر را دید بر تخت خفته و دل از هوش رفته را در آغوش گرفته. فریاد از نهاد حُسن برآمد و بر سر روزن از پای درآمد.

غیر، چون آواز حُسن بشنید، دانست که تیر تزویرش بر نشانه رسید در حال از قصر وصال و شهر دیدار به جانب شهر سگسار رو نهاد.

چون حُسن، بر بام قصر به‌هوش آمد همچو گل از آتش غیرت در جوش آمد؛ فرمود، تا دل را از باغ بیرون کردند و به‌ ودایی که آن را «زندان عتاب» خوانند بردند .

*******

اما چون غیر، این فتنه انگیخت از شهر دیدار گریخت و روی به جانب شهر خود آورد و رقیب را از حال حُسن و دل آگاه کرد.

رقیب، چون این خبر بشنید به جانب شهر دیدار شتافت و دل را با نظر و تبسم در وادی عتاب یافت، ایشان را بگرفت و بیازرد و به جانب شهر سگسار آورد و در حوالی آن سگسار بیابانی بود خون‌خوار، «بیابان فراق» نام آن، ‌و در وی قلعه‌یی بود که نام آن «قلعه هجران»، ایشان را در آن حصار محبوس کرد و از زندگانی مأیوس گردانید .

آن‌گاه غیر، مکتوبی به جانب شهر دیدار، به نزدیک حُسن فرستاد و او را از مکر خود آگاهی داد. حُسن از آزردن دل پشیمان شد و فی‌الحال مکتوبی بنوشت مثنوی و هر بیتی مشتمل بر صنعتی از صنایع معنوی و به خیال شب‌رو داد و او را به قلعه‌ی هجران فرستاد .

چون دل، آن مکتوب را بخواند و نظر را دیده‌ی جواهر بر وی افشاند، آن‌گاه دل، جواب مکتوب حُسن بر دست خیال روان کرد و در هر بیتی صنعتی از صنایع لفظی بیان کرد .

اما راوی گوید که چون آن حُسن، دل را در جنگ به چنگ آورد و لشکر او را زلف پریشان کرد، صبر که پهلوان لشکر عقل و دل بود از سپاه عشق هزیمت نمود و به شهر هدایت افتاد و همت را از شکسته شدن لشکر دل خبر داد .

همت گفت: عقل را در ذمت من حقوق بسیار است و نعمت بی‌حد و بی‌شمارست. قاعده، آن‌ست که چون من نخست در این فتنه را گشادم و نظر را به آب حیات نشان دادم اکنون به جانب شهر دیدار شتابم و دیدار برادر یابم و اگر دل زنده باشد او را به قدر وسع مدد رسانم و اگر نعوذ بالله آفتی به وی رسیده باشد کینه‌ی او از سپاه عشق بستانم .

القصه، این بگفت و لشکر عرض داد و روی رسید و برادر خود را بدید و از احوال دل بپرسید .

قامت گفت: اکنون قریب یکسال‌ست که دل در قلعه‌ی هجران، اسیر قید ملال و دور از قصر وصال است. همت چون این حکایت از برادر بشنود و در باب خلاص اندیشه نمود، دانست که این کار مشکل می‌نماید واین کار جز از پیش عشق نمی‌گشاید؛ لشکر خود را پیش برادر بگداشت و راه قلعه‌ی بدن برداشت، چون به خدمت عشق رسید، زمین خدمت ببوسید، عشق او را بسیار نوازش بکرد و به‌جای نیکو فرود آورد؛ چون از رنج راه برآسود، عشق او را به خلوت طلب فرمود و از احوال تفحص نمود.

همت انواع حکایات با عشق در میان آورد و قصه‌ی عقل و دل در آن میان درج کرد و سخن به‌جای رسانید که عشق، عقل را به وزارت برگزید و دل را به دامادی راضی گردانید .

عشق، فرمان داد و مهر را به طلب عقل فرستاد و همت را با سپاهی بی‌کران به جانب قلعه‌ی هجران روان کرد تا دل را از بند برهاند و رقیب را به جای او مقید گرداند و از آن‌جا به جانب شهر دیدار و گلشن رخسار بپوید و عقد وصلت میان حسن و دل بجوید .

القصه، مهر، عقل را از چین به شهر بدن رسانید، عشق او را بر مسند وزارت نشاند و همت سپاه به قلعه‌ی هجران کشید و دل را از بند و قید برهانید و رقیب را به جای او بند نهاد و آتش غیرت برافروخت و غیر جادو را بسوخت و از آن‌جا به شهر دیدار پیوست و میان حُسن و دل عقد وصلت بست .

اما راوی گوید که چون همت و دل، به شهر دیدار و گلشن رخسار رسیدند و در باغ آشنایی آرمیدند هر روز یکی از امراء حُسن، به مقدم دل طویی کشیدند و ضیافت‌ها نمودند .

روز اول؛ مهر، خوان دعوت بگسترد و در طوی او گل با دف گفت و گوی کرد، روز دوم؛ قامت طویی بیار است و میان نخل و نی مجادله‌یی خاست، روز سیم؛ زلف، طویی کشید و میان بنفشه و سنبل جنگ به چنگ رسید، روز چهارم؛ غمزه، طرح دعوت انداخت و نرگس با کاسه چینی مناظره کرد .

***ABARSHAHR***

چون امور عروسی به اتمام رسید و دل از وصال حُسن به کام رسید، یک روز دل، با همت و نظر، به طریق گل‌گشت به گرد گلشن رخسار می‌گشت، چون به حوالی سرچشمه‌ی فم رسید سبزه‌زاری که آن‌را «خط» خوانند، به گرد چشمه بدید و در میان آن سبزه، به کنار آب زندگانی رسید و پیری دید سبزپوش نورانی.

همت، دل را گفت که بشتاب و این پیر را که خضر پیمبرست دریاب .

دل، به دست‌بوس پیر پیوست و پیش او به حرمت و ادب بنشست .

پس پیر، از راه عرفان، پرده‌ی بیان بگشاد و دل را از بعضی اسرار این حکایت آگاهی داد .

چون دل از ارشاد خضر علیه السلام راهنمایی و با طریقه‌ی فقر آشنایی یافت با توانگر و درویش معاش پسندیده گرفت و کسب نیک‌نامی، شعار خود ساخت و بسیار فرزندان و آثار خیر ازو در روزگار بماند و یکی از فرزندان او این داستان دلستان است که نوباوه‌ی بوستان بیان و تذکره‌ی دوستان زمان‌ست».

پایان ‌داستان ‌حسن ‌و ‌دل

نیما یوشیج شعر مهتاب معنی رامین یوسفی

می تراود مهتاب ص۱۲۹

می تراود مهتاب ....
معني : نور كمي از مهتاب نمايان است و كرم شب تاب مي درخشد اما كسي حتي براي لحظه اي از خواب غفلت بيدار نمي شود . غم و اندوه مردم ناآگاه خواب را از چشمان من دور كرده است
نگران با من استاده سحر ...
معني : سپيده دم همراه با من ، نگران و مضطرب ایستاده است و صبح از من مي خواهد كه بانفس روح بخش خود اين مردم غفلت زده را آگاه سازم اما من در راه تحقق آرزوها و خواسته هاي خويش رنج و سختي زيادي را تحمل مي كنم .
نازك آراي تن ساق گلي...
معني : افسوس ! آرزوهاي من براي بيداري جامعه كه همانند ساقه ي نازك و ظريف گل است و من آن را با تمامي وجودم پرورش دادم و آبياري كردم ، در برابر چشمانم نابود مي شود .
دست ها مي سايم ...
معني : تلاش مي كنم تا راهي براي بيداري و آگاهي مردم پيدا كنم بيهوده منتظر هستم تا كسي در را بگشايد( كسي از خواب غفلت بيدار شود ) در اين ميان اوضاع آشفته ي مردم همچون در و ديواري پوسیده است که بر سرم مي ريزد و باعث رنج و عذاب من مي شود . ( جامعه خود ، خواهان بيداري نيست از اين رو تلاش شاعر بي ثمر است . )
مي تراود مهتاب ...
معني : هنوز نور كم سوي ماه و تابش كرم شبتاب نمايان است . ( كور سوي اميدي هست ) مردي تنها (نماد انسان مبارز و خود نیمای شاعر) خسته و رنجور در حالي كه در راه بيداري مردم ، ناتوان مانده است بر دم دهكده با كوله باري از آرزوهاي تحقق نيافته منتظر كمك و ياري است و با خود اين گونه زمزمه می كند : غم و اندوه اين مردم غفلت زده ، خواب و آرام را از چشمان اشكبار من گرفته است . ( شاعر از ادامه ي تلاش خسته و ناتوان گشته اما در عین حال اميد خود را براي بيداري مردم از دست نداده است . )

🖌رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

مرغ گرفتار، بهار ،معنی :رامین یوسفی

مرغ گرفتار، ملک الشعرای بهار ص۱۲۶

قالب: غزل
واژگان قافیه :آزاد- شاد- یاد- فریاد-شمشاد- باد- فرهاد.
مرغ گرفتار: استعاره از آدم زندانی

۱. من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید/ قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید.
معنی: من نمی‌گویم مرا که چون مرغی گرفتار در قفس هستم آزاد کنید/ قفسی که در آن زندانی هستم را به باغی ببرید و دلم را خوشحال کنید.

۲. فصل گل می‌گذرد همنفسان بهر خدا/ بنشینید به باغی و مرا یاد کنید.
معنی: فصل بهار و گل و هنگام خوشی خواهد گذشت ای هم اندیشانی و همرزمانی که اکنون آزاد هستید، شما را سوگند به خدا/ آن زمان که در بهار آزادی هستید، و همنشینی می‌کنید، از من هم یادی کنید.

۳.عندلیبان، گل سوری به چمن کرد ورود/بهرِ شاباشِ قدومش همه فریاد کنید.
معنی:ای آوازه خوانان آزادی(عندلیب،هزاردستان،پرنده ای که بانگ و آواز رنگارنگ دارد)انسان آزاده ای به راه راست
باغ و بوستان پای نهاد/ برای شادباش او که گام ها در این راه نهاده است،همگی و با تمام وجود ، آواز آزادی (برایش)سردهید و به شرایط حاکم معترض باشید.
•نکات: عندلیب : خداوند بانگ و آواز-بلبل هزار دستان، دراین غزل منظور شاعر به همرزمانش است تا برای آزادی فریادها سر دهند.
گل سور: گل سهرخ- گل سرخ،نماد شهادت و آزادی.
چمن: "راه راست سبز"ه زاری میان دو ردیف درختان که به باغ و بوستان (نماد آزادشدن و به نتیجه رسیدن راه) .
همه فریاد کنید: همگی ، با تمام وجود.

۴. یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان! / چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید.
معنی: ای همرزمان آزادی! مرا که چون پرنده ای گرفتار در زندان هستم ،به یاد آورید /درآن هنگام که در بهار آزادی هستید و سرمای استبداد شکست خورده است و در حال دیدن زیبایی ها و برکات آزادی و رهایی هستید.

•نکته
یاد کنید: به یاد بیاورید که چه کسانی در راه آزادی شما و فرزندانتان به زندان افتادند و یا شهید شدند.
گل- لاله- شمشاد:نماد زیبایی - رهایی در بهار(پس از سرمای ظلم)- شمشاد: راست قامتانی که آزاده اند یا فرزندان و نتایج شهیدانِ راه راست سبز آزدی می باشند و یا از برکت آزادی ،اکنون شاد و باطراوت هستند.

۵. شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب/ یاد پروانه هستی شده بر باد کنید.
معنی:اگر انسانی جانش را در راه آزادی از دست داد و اورا کشتند و وجودش را چون شمعی خاموش نمودند/یادی کنید از او که چون پروانه ای در تاریکی استبداد در راه روشنایی، گردشمع آزادگی می چرخید و تا صبح رهایی ، هستی اش با مرگ پایان یافت.

۶. بیستون بر سر راه است مباد از شیرین/ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید؟!
معنی: آزادی نزدیک است و در مسیر آن گام برمی داربم مبادا که از آزادی به سردی بگویید / و خبرهای ناراحت کننده به عاشق آزادی دهید و دلش را برنجانید؟!
•نکته
بیستون : نماد تلاش ها و کند و کاری های عاشق ِ گرفتار ِبرای بدست آوردن آزادی.
شیرین : همسر ارمنی خسرو آپرویز پادشاه ایران؛ در این غزل نماد آزادی ست که عاشق آزادی هدفش به آغوش کشیدن شاهد آزادی ست .
فرهاد: مهندس و معماری که تمایل یکسویه به شیرین داشت؛در این غزل: انسان عاشق آزادی- مرغ گرفتار و در بندِ آزادی.

شاعر با اشاره به : کوه بیستون - شیرین- فرهاد ،ضمن یاداوری داستان عاشقانه ی خسرو و شیرین ،قصد دارد نماد سازی نماید و بیستون را کوهی از تلاش های خود معرفی کند- شیرین : نماد آزادی و دلبستن انسان دربند برای رسیدن به معشوقه ی آزادی ست- فرهاد : شاعر خود را در جایگاه فرهاد قرار داده که در مسیر آزادی اگر کسی اورا از عشق به آزادی نکوهش کند و حرف و خبر بد بدهد ،ناراحت می گردد!
بیستون بر سر راه است: کوهی بزرگی که فرهاد و فرهادها برای رسیدن به عشقشان درآن راه(ازادی- عشق به خواسته هایشان) کشته شده اند مراقب باشید به انسان های دربند و گرفتار که برای عشق به آزادی کوه ها را هموار و یا پرنقش و نگار می کنند ،خبر و حرف های دلسرد کننده نزنید زیرا که آنان سخت بااراده در مسیر هموارسازی کوه مشکلات هستند.

🖊رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران


جام جم،صفحه ۸۳ ،حافظ: معنی رامین یوسفی

جام جم ۸۳

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد!
معنی: سال‌های پی در پی، دل که خود چشم جهان بین است و چون جام جمشید و جام کیخسرو خبراز همه ی گیتی دارد،جام آینه ای جمشید را از من (ما) درخواست می کرد/آنچه را که خود داشت(دل)،می خواست از دیگری بدست آورد.
•نکته
جام جمشید: آینه ای بود که چون در آن می نگریست از احوال و اخبار جهانیان آگاه می شد-جام کی خسرو نیز در شاهنامه همین کاربرد را داشت؛ آینه ی اسکندر نیز از آن به جام تعبیر می شود،در شعر حافظ جام جهان بین ،استعار از "جام دل" است که وقتی از می الهی پرگردد،بر خود و جهان آگاه می گردد.
۲. گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود/ طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

معنی: دل که خودش چون گوهری بود نایاب،که در گیتی یافت نمی شد،سراغ آن جام گوهرین را از غواصانی می خواست و سراغ می گرفت ،که خودشان در لبه و ابتدای دریای اسرار الهی،گم و حیران شده بودند.

۳. مشکل خویش بَر پیر مغان بردم دوش/کاو به تائید نظر حل معما می کرد
معنی: دیشب سوال خود را نزد پیشوای بزرگ زرتشتیان(مغ- جمع آن مغان)بردم/ که او با نظر انداختن به دنیای ژرف و اسرار آمیزش به منِ پرسنده معمایم را پاسخ داد.
•نکته
تایید نظر: ۱.با ژرفکاوی و دقیق نگریستن به اعماق دل۲.با اندیشه ورزی۳.یاری کردن۴.درنگ از روی اندیشه.
۴.دلم که راهنمایی از پیر رهرو حق گرفت،دیدم شاد و سرسبز شده و کاسه می معنوی را در دست گرفته،و خودش چون جامی جهان بینی شده بود که با نگریستن به آینه ی صاف شده اش، همه ی اسرار (صدگونه)جهان را گوناگون تماشا می کرد و از احوال جهان باخبر می شد.
•نکته
حافظ پس از راهنمایی های پیر و مرشد خود،دلش آرامش یافت و شاد شد،چرا که دیگر در پی اخبار دنیوی نبود و دلش چون جام جمی شد که در آن همه(صد:یکی از اعداد که نماد زیادی و فزونی ست)اسرار در او منعکس می شد و به تماشای آنان می پرداخت.

۵. گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
معنی: به دل گفتم: پروردگار این جام جهان نما را چه هنگام به تو داد/گفت: از آن زمانی که این گنبد آسمان را آفرید.
پیرو: دل آنچنان با نگریستن به جام گیتی بینِ درون خود، سرمست شده بود، که دیگر اسرار ازلی را هم می دید!
بسیارانی از حافظ پژوهان، پیر مغان را مورد پرسش و تفسیر قرار داده اند، در صورتی که طالب و خواهشگر ،دل بود که با راهنمایی های پیر مغ ها به دریای حقیقت اسرار رسیده بود نه پیر مغانی که خود ،مرشد و راهنماست و درعرفان، به وحدت و یگانگی با پروردگار رسیده است!

۶. بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
معنی: عاشق و دلداده ای در تمامی لحظات دشوار ،پروردگار همراهش بود و از او مراقبت می نمود، او متوجه ی این همه مراقبت و پشتبانی نبود،بازهم خدا را صدا می کرد

۷. این همه شعبده‌ها عقل که می‌کرد اینجا/ سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
معنی:عقل و چشم ظاهربین که چون "سامری" جادوگری می کرد همه را مبهوت خود می کرد،در میدانگاهی که دل ،خودش را به دریای اسرار الهی می زد و دریا می شکافت و چون دست موسا نورانی شده بود،عاقلان از این توانایی که دل از پروردگار یافته بود،به عجز و ناتوانی رسیده بودند.
•نکته
شعبده: چشم بندی
عقل: نماد ظاهر ،جام جهان بین که گیتی را می دید و چشم ها را خیره می ساخت.
اینجا: در این جایگاه،در این آوردگاه عقل و دل .
سامری: نام شخصی ست در رمان موسا ،که با ساختن گوساله ای گروهی از بنی اسراییل را گمراه کرده بود.
عصا: عصای حضرت موسا که دریای نیل را می شکافت و چون اژدهایی می شد که عصاهای جادوگران را که به مار تبدیل شده بودند می بلعید.
ید بیضا: دست نورانی،دست حضرت موسا که از بغل بیرونش می آورد،می درخشید.

۸. گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود ه اسرار هویدا می‌کرد

معنی:پیر مغان گفت(روایت موسا و سامری- روایت بر دار کردن حلاج)حلاج را به این جرم خلیفه ی عباسی به دار کشید ،زیرا اسرار الهی را برای مردم فاش می ساخت.
•نکته
راهنمایی ها و هشدارهایی که پیرمغان به حافظ و دل (جام جم)به اسرار رسیده ی او می دهد.
۹. فیض روح القُدس ارباز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

معنی:اگر باز،سروش(جبراییل: فرشته ی وحی و رحمت الهی)یاری رسانی نماید و حامل پیام از سوی پروردگارباشد،دیگران(آنان که زمینه و استعداد دریافت پیام الهی را دارند)هم می توانند چون مسیح،کاری کنند که مرده زنده می کرد.

۱۰. گفتم این سلسله زلف بتان از پی چیست/ گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد.

معنی:به پیر مغان گفتم این چین و شکن و زنجیره ی گیسوان زیبا رویان، به دنبال و پی چه چیزی هستند؟ ، گفت: به دنبال دل دیوانه و شیدای حافظ اند تا به زنجیر گیسوان خود،آنرا دربند کشند.

در مرگ دوست: شعری از علی اکبر دهخدا،رامین یوسفی

دهخدا :صفحه ی ۱۲۲

علی اکبر دهخدا به سال ۱۲۵۹ در تهران به دنیا آمدو در هفتم اسفند ماه۱۳۳۴ در طهران نوشین روان شد!
نام شاعری: دَخو
فعالیت ها: شاعر- لغت شناس بزرگ- روزنامه نگار-تصحیح کننده متون- طنز پرداز، وی از پیشتازان نوگرایی در کشور بود.
آثار:۱. لغتنامه ی دهخدا۲.امثال و حِکم۳.چرند و پرند۴ قند و پند ۵.دیوان اشعار(با تلاش دکتر محمدمعین).

عنوان : در مرگ دوست
( قالب مسمط ،سوگسرودی برای : میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل که به سن ۳۲ سالگی در باغ شاه تهران به قتل رسید).

۱.ای مرغ سحر! چو این شب تار
معنی: ای بلبل سرود خوان آزادی ،هنگامیکه این شب تیره و تار زورگویی
۲. بگذاشت ز سر سیاه کاری
معنی: دوران تباهی و سیاه او سپری شد
۳. و ز نفخه ی روحبخش اسحار
معنی: و بوی خوش جان افزای سپیده دمان آزادی
۴. رفت از سر خفتگان خماری
معنی: خواب را از سر انسان‌های ترسو و خواب آلود پراند
۵. بگشود گره ز زلف زر تار
معنی: و خورشید با نورپردازیش، گره‌هایش را گشود و ره‌های زرینش سرزمین ما را فرا گرفت.
• بگشود گره ز زلف زر تار: کنایه از خورشید است؛ که موهایش در شب گره خورده اند اما صبح تارها و طره های زرینش را بر زمین می افشاند!
۶. محبوبه ی نیلگون عماری
معنی:و خورشید چون معشوقی که بر کجاوه نیلی رنگ پیل آسمان سوار است(خورشیدِآزادی به استعاره مانند معشوقی ست که سوار بر کابینِ پیل آسمان ها با تفاخر و ناز اَبر شود و فراز آید ).
این سطر استعاره است از تفاخر و با ناز وغرور آمدن و حرکت کردن خورشید آزادی در آسمان.
۷. یزدان به کمال شد پدیدار
معنی: پروردگار به درستی و تمامی در آسمان هویدا شد

۸.و اهریمن زشتخو حصاری
معنی: و آهرمن پلید و بدکار،در زندان افکنده شد

۹. یادآر ز شمع مرده یادآر
معنی:(ای مرغ آوازه خوان سپیده دمان آزادی)به یاد بیاور و آوازی بخوان برای آن شهید راه آزادی، بیاد آور!
•یاد آر ۲بار تکرار و تاکید شده است!ضمن ایجاد وزن و موسیقی ،شمع کشته و شهید آزادی میان ۲ یادآوری قرار گرفته است: آغاز مبارزه و پایان تاریکی و پدیدارشدن : خورشید ،کُشنده ی تاریکی، پروردگار که پایان آهرمن و به بند افکندش را نوید می دهد؛دهخدا از سرودخوانان (مرغ سحر)صبح آزادی می خواهد که فداکاری های دوست شهیدش(شهیدان)را بیادآورد و آواز بخوانند و "یاد آر" دوم، همراه با تحسر و اندوه نبودن است ، و سطر با هجای کوتاه، تمام و به سکوت (اندوه درونی دهخدا برای دوست شهیدش)می گراید: -u-u
۱۰. ای مونس یوسف، اندرین بند
معنی: ای همراهان یوسف بی‌گناه که درون بند فرعون و دیکتاتوری زمان گرفتار شده اید
تشبیه جهانگیرخان شیرازی به یوسف که خبر از خلاصی زندانیان و سرزمین از قحطی می داد؛جهانگیرخان هم با اخبار خود و نوشتار در روزنامه،پیش بینی و خبر از پایان ظلم را چون پیام آوری می داد!
▪︎مونس: دهخدا، یوسف: میرزاجهانگیرخان شیرازی

۱۱. تعبیر عیان چو شد تو را خواب
معنی: خوابی که شهید دیده بود(دربحث و در نوشته هایش)چون تعبیر خواب یوسف، آزادی از قیدوبند استبداد را مژده داده بود.

۱۲. دل پر ز شعف، لب از شکر خند
معنی: ای همرزمان شهید ! دل‌هایتان پر از شادی گشته و لب‌هایتان پر از خنده!

۱۳. محسود عدو، به کام اصحاب
معنی: دشمن حسود با تمام کینه اش خود خوری می کند و یاران شهید،آزادی کامشان را شیرین نموده است!

۱۴. رفتی برِ یار و خویش و پیوند
معنی:ای یار! هنگامیکه آزاد شدی و به بِر و نزدیک یاران و خویشان و همپیوندان و خانواده ات رفتی

۱۵.آزادتر از نسیم و مهتاب
معنی:آزادیت رهاتر از نسیم صبحگاهان و تابش پرنور و زیبای مهتاب است

۱۶.زآن کو همه شام با تو یک چند
معنی: زآنکس که همه ی شب ها و شام های تیره با تو یک مدتی

۱۷.در آرزوی وصال احباب
معنی:در ارزوی رسیدن دوستان آزادیخواه

۱۸.اختر به سحر شمرده، یادار
آستارگان را از سر شب تا دم صبح شمارش می کرد،یادی کنید و به یاد آور!

۱۹. چون باغ شود دوباره خرم
معنی: هنگامی که دوباره کشورمان از شادی و سرسبزی خرم می‌گردد

۲۰. ای بلبل مستمند مسکین
معنی: ای مرغ سحری که اکنون اندوهناک آزادی هستی

۲۱.وَ ز سنبل و سوری و سپَرغم
معنی: اکنون که آزاد شده‌ای از سنبل و گل سرخ و ریحان که در باغ آزادی عطرشان می‌پیچد

۲۲.آفاق نگار خانه ی چین
معنی: تمام جهت‌های باغ آزادی از شهیدان بسان نگارخانه چینیان شده است

۲۳.گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
معنی:شهید براثر تیر خوردن و عرق بر رخسارش، چون گل سرخی ست که نم صبحگاهی بر گلبرگ هایش نشسته است!


۲۴. تو داده ز کف زمام تمکین
معنی: تو صبر و قرار و اختیار از دست داده‌ای

۲۵. زان نوگل پیشرس که در غم
معنی:از آن نوگلی که وقت شکوفا شدنش،در غم نشسته

۲۶. ناداده به نار شوق تسکین
معنی: آن نوگل با آتش شوق و بیقراری آرامشی و تسکینی نیافته

۲۷. ای سردی دی فسرده یادآر
معنی:از سرمازدگی غنچه(غنچه های راه آزادی) راه آزادی که استبدادزده شده و شکوفا نگشته است یاد کن!

۲۸.ای همرهِ تیه پورِ عمران
معنی:(تشبیه میرزا جهانگیر خان به موسا و وعده ی ازادی دادن به همراهان آزادی که نا امید و سرگردان بودند) ای همراهان میرزا جهانگیر خان که چون حضرت موسا در تیه و صحرا سرگردان هستید

۲۹. بگذشت چو این سنین مَعدود
معنی: هنگامی که این سال‌های استبدادی سپری شد

۳۰. وآن شاهد نغز بَزمِ عرفان
معنی: و آن شهید که اکنون شاهد بزم خوشحالی و رسیدن ما به آزادی ست

۳۱. بنمود چو وَعدِ خویش مشهود
معنی: در آن هنگام که ما مأیوس و ناامید بودیم به ما وعده آزادی داد و اکنون خود شاهد آن است


۳۲.وز مذبح زر چو شد به کیوان
معنی: و از قربانگاه زرین به آسمان و فلک هفتم رفت

۳۳. هر صبح شمیم عنبر و عود
معنی: در سحرگاهان آزادی بوی خوش و یاد عود او در همه جا می‌پیچد

۳۴. ز آن کو به گناه قوم نادان
معنی: اما از گناه مردمان نادانی که خود را به خواب غفلت زده بودند حرف‌های رهایی بخش او چون موسی را نمی‌شنیدند
۳۵. در حسرت روی اَرض موعود
معنی:او چون موسا وعده آزادی داده بود اما حسرتا که خود به سرزمین موعود آزادی نرسید.

۳۶. بر بادیه جان سپرده یادآر
معنی: همانطوری که موسا در تیه(صحرا) درگذشت و به اَرض موعود نرسید، میرزا جهانگیر خوان هم این روزهای آزادی را که خود موسا وار وعده داده بود ندید و اکنون در میان ما نیست، ای دوستان در این آزادی او را یاد آورید که آزادی ما مدیون امید های اوست.

۳۷. چون گشت ز نو زمانه آباد
معنی: اکنون هنگامی است که روزگار از آزادی نو گشته

۳۸. ای کودک دوره ی طلایی
معنی: ای آزادی که نوپایی و تازه به نتیجه نشسته‌ای در این دور ی طلایی

۳۹.و ز طاعت بندگان خود شاد
معنی: ای آزادی! شاد باش! آنان که برای رسیدن به تو کوشش و تلاش(بندگان) کرده‌اند از تو و پروردگار فرمانبردار هستند

۴۰. بگرفت ز سر خدا خدایی
معنی: دوره آزادی فرا رسیده و خداوند در این دوران آزادی خدایش را از نو شروع نموده است(خداوند آهرمن استبداد را شکست داد و ازادی را برای بندگان به ارمغان آورد،و در این دوران آزادی، گویی خدایی از نو برای ما خدایی می کند و خدایی اش با شکست اهریمن ،تازه گشت).

۴۱.نه رسم ارم نه اسم شدّاد
معنی: خداوند بهشت ساختگی اش را از شدادِ زورگو گرفت ودیگر آن شادخواری ها و باده گساری ها در باغ اِرم او خبری نیست و همه شادی دوران زورگویی از بین رفت

۴۲. گِل بست زبان ژاژ خاهی
معنی : دهان بیهوده گویان با آمدن آزادی گِل گرفته شد و از شکوه آزادی سکوت کردند

۴۳. زِ آن کس که ز نوک تیغ جلاد
معنی: از آن کسی که با نوک تیغ و شمشیر جلادان آزادی

۴۴.ماخوذ به جرم حق ستایی
معنی: جانش به جرم نوشتن مقالات در مورد ستایش حق و آزادی گرفته شد

۴۵. تَسنیم وصال خورده یادآر
معنی: میرزا جهانگیرخان شیرازی اگرچه کشته شد اما با نوشیدن آب چشمه ای در بهشت(تسنیم) برای همیشه جاودانه شد، او آزادی را برای ما به ارمغان آورد از او یاد کنید تا همواره روحیه آزادی را در خود حفظ کرده باشید.


🖍رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

ادبیات فارسی معاصر،دلایل شکل گیری،معرفی شابرجسته از نیما تا میتراییک،معرفی نماد و سمبولیسم شعر معاصر

●وضعیت کلی شعر کلاسیک و سبک ها

●شعر مشروطیت و رسانه ای شدن شعر،از دست دادن شعریت

●شاعران پیش از نیما: تقی رفعت- شمس کسمایی- جعفر خامنه -

●تئوری شعر نیمایی

●شاگردان شعر نیمایی تا استقلال سبکی : فروغ فرخزاد- مهدی اخوان ثالث- احمدشاملو-سهراب سپهری

●موج نو و کتاب طرح احمد رضا احمدی

●شعر حجم : یدالله رویایی ،دهه چهل: هنر برای هنر

●شعردیگر: بیژن الهی- فیروز ناجی- بهرام اردبیلی- هوشنگ چالنگی- هوشنگ آزادی ور-محمود شجاعی...

●شعر چریکی- شعر مقاومت- شعر جنگل(سیاهکل): سعید سلطانپور- جعفرکوش آبادی- خسرو گلسرخی- حمید مصدق- سیاوش کسرایی...

●شعر ناب(فرمگرایی درشعر):آریا اریا پور- سیروس رادمنش- یارمحمد اسدپور- هرمز علی پور- سید علی صالحی(دهه پنجاه).

●شعر انقلاب دهه شصت

●شعر جنگ و مقاومت دهه شصت تا هفتاد

●شاعران ۷۰

●شعر زبان(رضا براهنی)

● شعر میتراییک (دهه ۸۰)

●شعر روضه خوانی و مذهبی(دهه ۹۰ تا ۱۴۰۰)

● دلایل شکل‌گیری شعر نو(چالش میان کهنه و تو)

پیش از نیما افرادی بودند که در صدد نوسرایی شعر برآمدند:۱.ابوالقاسم لاهوتی۲. تقی رفعت۳.شمس کسمایی۴.میرزاده عشقی و تنی چند بودند.

■اهمیت نیما : نیما در سال ۱۳۰۱ شعر افسانه را سرود که فضای شعر سنتی را به چالش کشاند. اگرچه این شعر در قالب مستزاد بود اما محتوای آن بسیار نو می‌نمود.نیما با پشتکار و مداومت توانست بنیانگذار شعر نو گردد!
و مانیفست و مرامنامه یا بوطیقا(جمیع نظریه علوم انسانی در مفهوم کلی) ی شعر نو را در اشعار و کتابی تحت عنوان " نامه های نیما" ارائه دهد.
نکاتی که نیما بر آنان اصرار داشت:
• اوزان عروضی باید شکسته گردد و قافیه بنا به ضرورت شاعر و به صلاح دید شاعر در شعر به کار گرفته شود.
• شعر نو باید خودش را به ریتم و موسیقی طبیعی نزدیک سازد.
• در بندهای شعری، سطرها که کوتاه و بلند می‌شوند باید بیانگر مفاهیم و القای معانی باشند.
• فرم و محتوا باید توأمان در شعر حرکت کنند.
• سمبل‌ها و نمادهای اجتماعی در شعر باید پررنگ گردد.
• شعر باید از متکلم وحده و تملق و چاپلوسی پادشاهان و امیران و درباریان بیرون بیاید و در جامعه به دردهای اجتماعی و روانشناسی بیماری‌های ناشی از جامعه بپردازد.
تبدیل من به ما( جامعه باید در شعر حضور داشته باشد).
• سوژه و ابژه باید در شعر همراه هم به کار گرفته شوند.
• شعر باید از تک صدایی به چند صدایی تغییر یابد.
• در شعر باید عنصر دراماتیک و نمایشی حفظ گردد.
• شعر باید روایتمند و دارای وحدتی ارگانیک و ساختارگرا باشد.
• شاعر با بهره‌گیری از زبان شعر و تصویرسازی‌ها مدرن و امروزی باید خواننده را با خود همراه سازد نه با ایجاد ابهام خواننده را از شعر دور سازد...
اندیشه‌هایی از این دست، سبب شد تا نظریه ی نیما مهم گردد و او را پدر شعر نو فارسی بنامند!
وی با پشتکار توانست نام خود را در تاریخ ادبیات معاصر ایران به عنوان "پدر شعر نو فارسی" مطرح نماید.
شاعران معاصر:
●چهارشاگرد نیما که هریک راه خود را درشعر سپردند: ۱. مهدی اخوان ثالث۲. احمدشاملو۳.فروغ فرخزاد۴.سهراب سپهری.
دهه چهل:
●شعر موج نو : احمدرضا احمدی.
●شعر حجم: یدالله رویایی
●شعر دیگر: ۱.بیژن الهی۲.هوشنگ چالنگی۳.بهرام اردبیلی۴.فیروز ناجی۵.محمود شجاعی۶. سیروس آتابای۷. پرویز اسلامپور...
●شعر زبان : رضا براهنی
●شعر اجتماعی: منوچهرآتشی- کارو- فریدون مشیری- محمد حقوقی- بیژن نجدی- سیاوش کسرایی- هوشنگ ابتهاج- محمدعلی سپانلو- کیامرث منشی زاده(شعر ریاضی)
●شعر چریکی: (شعر باید چون اسلحه عمل کند!): سعید سلطانپور- خسرو گلسرخی- جعفر کوش آبادی- حمید مصدق...
●شعر دهه پنجاه
شعر موج ناب(شعرباید مبرا از سلاح و سیاست باشد).
شاعران: ۱. آریا آریاپور۲.یارمحمداسدپور۳.سیروس رادمنش۴. هرمز علی پور۵. سید علی صالحی۶.همانیک اندیش۷.بتول عزیزپور۸.همایونتاج طباطبایی۹.فیروزه میزانی۱۰.علی مراد موری۱۱.ملک شیرمردی۱۲. رستم اله مرادی...
●دهه ی شصت ،شعر انقلاب:مهرداد اوستا- سلمان هراتی-حمید سبزواری- قیصر امین پور- سیدحسن حسینی- علی موسوی گرمارودی-مشفق کاشانی- علیرضا قزوه...
●شاعران جنگ ۸ساله: یوسفعلی میرشکاک- سعید بیابانکی-
محمد جواد شرافت-طاهره صفار زاده- حمیدرضا شکارسری-محمدرضا آقاسی (شاعر آیینی- جنگ و مداح اهل بیت)...

●دهه هفتاد:
شعر گفتار ،سیدعلی صالحی (بصورت مستقل و سبک و سیاقی خاص).
گروه شاعران دهه ی هفتاد:(شعر ملایم با گرایشات محیط زیستی و چند مولفه ی لطیف): ۱.بهزاد خواجات۲.علی عبدالرضایی۳.سیامک زرین پور۴.یزدان سلحشور۵. پگاه احمدی۶. ابوالفضل پاشا۷.مهرداد فلاح۸.رضا چایچی...

●شعر زبان : رضا براهنی(دهفتاد)
●اواسط دهه ی هشتاد تا دهه ی نود،شعر میتراییک ایران:(نظریه پرداز شاعر شعر موج ناب،سیروس رادمنش).
دیدگاه: شعر باید به تاریخ- اسطوره- طنز- موضوعات فلسفی- روانشناسی-جامعه شناسی -تفاوت در "متفاوط" نویسی- غلط های املایی تعمدی به قصد چالش- زبانشناسی و توسع معنایی و استفاده از متون و خطوط و گزارشات باستانی و چند زبانی در شعر(تلفیق شعر با خطوط: عربی- انگلیسی،و معنای برخی متون باستانی ایرانی و بین النهرینی)- معماری- فرم و محتوای همراه هم - ساختار نمایشی و پلی فونیک- استفاده از امکانات و اصطلاحات سوشیال مدیا ...بپردازد.
شاعران: ۱.رامین یوسفی۲.رضا بختیاری اصل۳.صادق کریمی ۴.امید حلالی- ۵. مریم آقایی ساروخیل۶. سریا داودی حموله۷. عباس صفاری...

●شعر مدرن و پست مدرن

●غزل های سنتی- مدرن و سایر قالب های مطرح

●روضه خوانی و مداحی بصورت رسمی،دهه ۹۰تا۱۴۰۰

●شعر و ادبیات مصنوعی"خود نمایشی ی هویت یافته"، تقلیل گفتار و نوشتار نسبت به "انسان مدرن با هویت نمایشی"
✍دلایل شکل‌گیری شعر نو
• دلایل شکل‌گیری شعر نو
پیش از نیما افرادی بودند که در صدد نوسرایی شعر برآمدند:۱.ابوالقاسم لاهوتی۲. تقی رفعت۳.شمس کسمایی۴.میرزاده عشقی و تنی چند بودند.
اهمیت نیما : نیما در سال ۱۳۰۱ شعر افسانه را سرود که فضای شعر سنتی را به چالش کشاند. اگرچه این شعر در قالب مستزاد بود اما محتوای آن بسیار نو می‌نمود.نیما با پشتکار و مداومت توانست بنیانگذار شعر نو گردد!
و مانیفست و مرامنامه یا بوطیقا(جمیع نظریه علوم انسانی در مفهوم کلی) ی شعر نو را در اشعار و کتابی تحت عنوان " نامه های نیما" ارائه دهد.
نکاتی که نیما بر آنان اصرار داشت:
• اوزان عروضی باید شکسته گردد و قافیه بنا به ضرورت شاعر و به صلاح دید شاعر در شعر به کار گرفته شود.
• شعر نو باید خودش را به ریتم و موسیقی طبیعی نزدیک سازد.
• در بندهای شعری سطرها که کوتاه و بلند می‌شوند باید بیانگر مفاهیم و القای معانی باشند.
• فرم و محتوا باید توأمان در شعر حرکت کنند.
• سمبل‌ها و نمادهای اجتماعی در شعر باید پررنگ گردد.
• شعر باید از متکلم وحده و تملق و چاپلوسی پادشاهان و امیران و درباریان بیرون بیاید و در جامعه به دردهای اجتماعی و روانشناسی بیماری‌های ناشی از جامعه بپردازد.
تبدیل من به ما(همه جامعه باید در شعر حضور داشته باشند).
• سوژه و ابژه باید در شعر همراه هم به کار گرفته شوند.
• شعر باید از تک صدایی به چند صدایی تغییر یابد.
• در شعر باید عنصر دراماتیک و نمایشی حفظ گردد.
• شعر باید روایتمند و دارای وحدتی ارگانیک و ساختارگرا باشد.
• شاعر با بهره‌گیری از زبان شعر و تصویرسازی‌ها مدرن و امروزی باید خواننده را با خود همراه سازد نه با ایجاد ابهام خواننده را از شعر دور سازد...
اندیشه‌هایی از این دست، سبب شد تا نیما را پدر شعر نو فارسی بنامند!
وی با پشتکار توانست نام خود را در تاریخ ادبیات معاصر ایران به عنوان "پدر شعر نو فارسی" مطرح نماید.

📕 کتابوام: فرم و فرمالیسم ، رامین یوسفی
رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

جام جم حافظ رامین یوسفی

جام جم ۸۳

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد!
معنی: سال‌های پی در پی، دل که خود چشم جهان بین است و چون جام جمشید و جام کیخسرو خبراز همه ی گیتی دارد،جام آینه ای جمشید را از من (ما) درخواست می کرد/آنچه را که خود داشت(دل)،می خواست از دیگری بدست آورد.
•نکته
جام جمشید: آینه ای بود که چون در آن می نگریست از احوال و اخبار جهانیان آگاه می شد-جام کی خسرو نیز در شاهنامه همین کاربرد را داشت؛ آینه ی اسکندر نیز از آن به جام تعبیر می شود،در شعر حافظ جام جهان بین ،استعار از "جام دل" است که وقتی از می الهی پرگردد،بر خود و جهان آگاه می گردد.
۲. گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود/ طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

معنی: دل که خودش چون گوهری بود نایاب،که در گیتی یافت نمی شد،سراغ آن جام گوهرین را از غواصانی می خواست و سراغ می گرفت ،که خودشان در لبه و ابتدای دریای اسرار الهی،گم و حیران شده بودند.

۳. مشکل خویش بَر پیر مغان بردم دوش/کاو به تائید نظر حل معما می کرد
معنی: دیشب سوال خود را نزد پیشوای بزرگ زرتشتیان(مغ- جمع آن مغان)بردم/ که او با نظر انداختن به دنیای ژرف و اسرار آمیزش به منِ پرسنده معمایم را پاسخ داد.
•نکته
تایید نظر: ۱.با ژرفکاوی و دقیق نگریستن به اعماق دل۲.با اندیشه ورزی۳.یاری کردن۴.درنگ از روی اندیشه.
۴.دلم که راهنمایی از پیر رهرو حق گرفت،دیدم شاد و سرسبز شده و کاسه می معنوی را در دست گرفته،و خودش چون جامی جهان بینی شده بود که با نگریستن به آینه ی صاف شده اش، همه ی اسرار (صدگونه)جهان را گوناگون تماشا می کرد و از احوال جهان باخبر می شد.
•نکته
حافظ پس از راهنمایی های پیر و مرشد خود،دلش آرامش یافت و شاد شد،چرا که دیگر در پی اخبار دنیوی نبود و دلش چون جام جمی شد که در آن همه(صد:یکی از اعداد که نماد زیادی و فزونی ست)اسرار در او منعکس می شد و به تماشای آنان می پرداخت.

۵. گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
معنی: به دل گفتم: پروردگار این جام جهان نما را چه هنگام به تو داد/گفت: از آن زمانی که این گنبد آسمان را آفرید.
پیرو: دل آنچنان با نگریستن به جام گیتی بینِ درون خود، سرمست شده بود، که دیگر اسرار ازلی را هم می دید!
بسیارانی از حافظ پژوهان، پیر مغان را مورد پرسش و تفسیر قرار داده اند، در صورتی که طالب و خواهشگر ،دل بود که با راهنمایی های پیر مغ ها به دریای حقیقت اسرار رسیده بود نه پیر مغانی که خود ،مرشد و راهنماست و درعرفان، به وحدت و یگانگی با پروردگار رسیده است!

۶. بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
معنی: عاشق و دلداده ای در تمامی لحظات دشوار ،پروردگار همراهش بود و از او مراقبت می نمود، او متوجه ی این همه مراقبت و پشتبانی نبود،بازهم خدا را صدا می کرد

۷. این همه شعبده‌ها عقل که می‌کرد اینجا/ سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
معنی:عقل و چشم ظاهربین که چون "سامری" جادوگری می کرد همه را مبهوت خود می کرد،در میدانگاهی که دل ،خودش را به دریای اسرار الهی می زد و دریا می شکافت و چون دست موسا نورانی شده بود،عاقلان از این توانایی که دل از پروردگار یافته بود،به عجز و ناتوانی رسیده بودند.
•نکته
شعبده: چشم بندی
عقل: نماد ظاهر ،جام جهان بین که گیتی را می دید و چشم ها را خیره می ساخت.
اینجا: در این جایگاه،در این آوردگاه عقل و دل .
سامری: نام شخصی ست در رمان موسا ،که با ساختن گوساله ای گروهی از بنی اسراییل را گمراه کرده بود.
عصا: عصای حضرت موسا که دریای نیل را می شکافت و چون اژدهایی می شد که عصاهای جادوگران را که به مار تبدیل شده بودند می بلعید.
ید بیضا: دست نورانی،دست حضرت موسا که از بغل بیرونش می آورد،می درخشید.

۸. گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود ه اسرار هویدا می‌کرد

معنی:پیر مغان گفت(روایت موسا و سامری- روایت بر دار کردن حلاج)حلاج را به این جرم خلیفه ی عباسی به دار کشید ،زیرا اسرار الهی را برای مردم فاش می ساخت.
•نکته
راهنمایی ها و هشدارهایی که پیرمغان به حافظ و دل (جام جم)به اسرار رسیده ی او می دهد.
۹. فیض روح القُدس ارباز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

معنی:اگر باز،سروش(جبراییل: فرشته ی وحی و رحمت الهی)یاری رسانی نماید و حامل پیام از سوی پروردگارباشد،دیگران(آنان که زمینه و استعداد دریافت پیام الهی را دارند)هم می توانند چون مسیح،کاری کنند که مرده زنده می کرد.

۱۰. گفتم این سلسله زلف بتان از پی چیست/ گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد.

معنی:به پیر مغان گفتم این چین و شکن و زنجیره ی گیسوان زیبا رویان، به دنبال و پی چه چیزی هستند؟ ، گفت: به دنبال دل دیوانه و شیدای حافظ اند تا به زنجیر گیسوان خود،آنرا دربند کشند.

حافظ ،سخن عشق ،رامین یوسفی

. « سخن عشق »
بیت یک: دم صبحی بلبل به گل تازه روییده گفت : ناز و تفاخر در این باغ و بستان مکن زیرا این بستان زیبا رویانی در آن روییده که اکنون حضور ندارند.

بیت دو: گل خنده زد و گفت : من از حرف راست رنجیده نمی شوم اما هیچ معشوقی تاکنون به عشقش حرف درشتی نزده است.

بیت سه : اکنون آرزو داری که آن جام مرصع(شراب عالی ) برخوردار شوی باید فراز و نشیب بادیه را طلب نمایی و تحمل کنی و باید رنج ها ببری و اشک ها بریزی.

بیت چهار: اگر با محبت رفتار نکنی تا ابد بویی از مهر و عشق به تو نخواهد رسید، اگر با رخسار و مژگانت خاک در میخانه نرویی (پاکیزه نکنی)

بیت پنج: در گلستان ارم دیشب از لطافت هوا دم صبح را بوی سمبل می امیخت.

بیت شش: به تختگاه جمشید گفتم کجاست آن بزرگی و جهان بینی ات؟

بیت هفت: افسوس و اندوه که از آن دولت پر از جلال و جبروت گویی خوابی بود و بگذشت.

بیت هشت : حرف و سخن عظیم عشق بر زبان رانده نمی شود و عشق رفتاریست که بر زبان نیاید.

بیت نه: ای ساقی در جام ما شراب بریز و از این گفت و گوهایی که جهان بر باد رفته است را بران و کوتاه کن.

بیت ده: گریه ی بی امان حافظ بر عقل وبردباری او چیره شده است زیرا نمی توانست غم عشق را پنهان سازد.

موعظه،سعدی، رامین یوسفی

. «موعظه»
بیت یک: ای انسانی که بیشترین سال های عمرت را سپری کردی و در خواب غفلت بودی شاید این پنج روزه (باقی مانده ) عمر چیزی را متوجه شوی.

بیت دو: تا کی میخواهی با غرور و خشم رفتار کنی شرم بر تو باد که به اندازه‌ی قطره آب بی ارزشی.

بیت سه : پیر شدی اما رفتار کودکانه ای داری ، بزرگ پر هیبتی بودی ولی همچنان مانند جوانان رفتار می کنی.

بیت چهار: تو به بازی مشغول هستی و از چپ و راستت تیر های قضاوقدر تورا نشانه می گیرند.

بیت پنج: تا هنگامی که در این گله گوسفندی هست اجل از قصابی دست نخواهد کشید.

بیت شش: تو همچون چراغی هستی که در مسیر باد قرار گرفته ای و هر لحظه ممکن است کشته شوی و چون خانه‌ای هستی که در مسیر سیلاب قرار گرفته ای.

بیت هفت: اگر در سرمایه هم وزن قارون سرمایه داشته باشی و اگر به توانایی و پهلوانی برابر سهراب باشی.

بیت هشت: فرشته مرگ را با هیچ ترفندی نمی توانی پنجه در پنجه اش بیافکنی و با آن مبارزه کنی.

بیت نه: نهایت ضعف و ناتوانی را داری چون گل که به وقت سیراب شدن و شکوفا شدن پژمرده میگردد.

بیت ده : تو که به دنیا آمدنت و از دنیا رفتنت تا این حد آسیب پذیر است شایسته نیست که با غرور و تفاخر رفتار کنی.

ادبیات تعلیمی

ادبیات تعلیمی / ارشادی
Didactic Literature
ارشاد در لغت راه ،نمودن راه راست ،نمودن راه حق ،نمودن به حق و درستی رهنمون کردن است و در اصطلاح هر اثر ادبی که هدف آن ارشاد و تعلیم باشد در جرگه ادبیات ارشادی و تعلیمی جای میگیرد موضوع ارشاد و تعلیم جنبههای مختلفی چون اخلاقیات مسائل و انتقادات اجتماعی و سیاسی و آموزش فنون وحرف گوناگون را در بر می گیرد.
در ادبیات تعلیمی فارسی شعر گسترش بیشتری یافته است و یکی از دامنه دارترین و گسترده ترین اقسام شعر در ادبیات فارسی شعر تعلیمی .است شاعران مسائل اخلاقی و روانشناسی و اجتماعی را به صورت غیر نمایشی بیان کرده اند و بدین گونه ادبیات تعلیمی ما از ادبیات تعلیمی غرب گسترده ترشده است.


نخستین اثر منظوم و مستقل فارسی در ،اخلاق پندنامه انوشیروان است که بدایعی ،بلخی معاصر سلطان محمود غزنوی آن را در
بحر * متقارب سروده است.
امّا خصلت ارشادی و اخلاقی ادب فارسی به ویژه در آثار شعرای عارف و متصوّف منعکس .است. در این زمینه اشعار سنائی عطار
خرابی کند خصم شمشیرزن نه چندان که دود دل پیرزن از آن بهره ورتر در آفاق کیست که در ملک رانی به انصاف زیست خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار بداندیش ملک است و خوانخوار خلق
که نفع تو بیند در آزار خلق مولوی نظامی و سعدی و نوشته هایی چون آثار ریاست به دست کسانی خطاست
خواجه عبدالله انصاری، تذکرة الاولیای عطار که از دستشان دستها بر خداست اسرار التوحيد، حکایات گلستان مخصوصاً باب در زمینه مسائل سیاسی و انتقادی نیز سعدی دوم که در اخلاق درویشان است، بوستان قطعاتی ( قطعه دارد برای مثال ،سعدی جام جم اوحدی و قصاید ( قصیده ناصر خسرو شایان ذکر است برای
نمونه
بترس سخت ز ،سختی، چو کار آسان شد که چرخ زود کند سخت کار آسان را برون کند، چو درآمد به خشم گشت زمان ز قصر قیصر و از خوان خویشتن خان را بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست مر آفتاب درخشان و ماه تابان را
ز چیزهای جهان هرچه خوار و ارزان شد
حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی تیر و کمان میکند گله مارا گله از گرگ نیست اینهمه بیداد شبان میکند آن که زیان میرسد از وی به خلق فهم ندارد که زیان میکند چون نکند رخنه به دیوار باغ دزد که ناطور همان میکند
در دوره های بعدی نیز اشعار محتشم کاشی
گران شده شمر آن چیز خوار و ارزان را ملک الشعرای بهار و پروین اعتصامی به لحاظ
جنبه های اجتماعی و سیاسی در حوزه ادبیات
میانه کار همی باشی و بس کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را
تعلیمی جای دارند
ناصر خسرو
شاخه ای از ادبیات تعلیمی اشعار و
سعدی نیز درباره وظیفه اصلی پادشاهان و نوشته هایی را در بر میگیرد که به آموزش فنون و
عمال ،حکومت از زبان خسرو به شیرویه چنین
:گوید
بر آن باش تا هر چه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی مپیچ ای پسر گردن از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای
هنرها اختصاص دارد از نمونه های این گونه اشعار خزانیه ،منوچهری نصاب الصبیان ابونصر فراهی (۶۱۸) هـ. ق) و دانشنامه میسری را میتوان نام برد خزانیه درباره مراحل و آداب مختلف شراب گیری از انگور است نصاب الصبیان در تعليم لغت و دانشنامه

ادبیات تعلیمی
میسری راجع به داروشناسی و طب میباشد شمیسا انواع ،ادبی، ۱۳۷۰، ۲۸۷-۲۸۵) در ادبیات ،غرب نخستین آثار ادبی تعلیمی متعلق به یونانیان است هسوید دو منظومه تعلیمی دارد که یکی کارها و روزها و دیگری ته نوگونی (Theogony) نامیده شده است هسوید در منظومۀ نخست آموزش امور کشت و زرع را با بینشی اخلاقی در هم می آمیزد و در
زندگی ،انسان وسوسه ها و گناهان او نیاز و تلاش برای پالودگی از گناه و آمرزش مقابلهاش با مرگ به طور تمثیلی نشان داده شده است خصلتهای انسانی و مفاهیم انتزاعی مثل زهد، تقوى خبث ،مرگ خوبی و از هر یک به هیئت انسان ظاهر میشود )
تشخيص.
منظومه اشعار اخلاقی متعلق به قرن
دومی به موضوع خدایان و آفرینش جهان دوازدهم و موعظه های آلفرد در قرن سیزدهم از
می پردازد.
دیگر نمونه های ادبیات اخلاقی در ادبیات
اما شعر تعلیمی به معنی محدود خود در ادب انگلیسی میباشند اروپایی شعری است که عقیده ای خاص را عرضه پس از قرون وسطی، تفکر ارشادی و اخلاقی میکند یا فنی را می آموزد در ادبیات لاتین پیش کماکان بر آثار ادبی حاکم میماند برای نمونه از مسیح مانند De Rerum Natural اثر منظومه بهشت گمشده جان میلتون به لحاظ لوکریتوس و روستائیانه های ویرژیل شاعر روم رنگ مذهبی و ارشادی آن اثری تعلیمی به شمار باستان که درباره آداب نگاهداری از مزارع و می.آید در قرن هجدهم با شکوفایی مکتب اداره آنها است و هنر /شاعری هوراس که نوکلاسیسیسم در انگلستان تعلیم و تعلیم هنر شعر است.
ارشاد یکی از خصلتهای بنیادی ادبیات شد. بعدها در روستانیانه ها الگوی بسیاری از آثار الکساندر پوپ به اشعار خود عموماً لحنی - تعلیمی در خصوص نگاهداری و مراقبت از (لحن ارشادی میدهد. برای مثال در منظومه گله و حرفه های دیگر شد. گفتاری بر نقد ضمن نقد ،شعر رهنمودهایی به
در زمینه مسائل اخلاقی ادبیات قرون منتقد و شاعر میدهد و به صراحت به ارشاد و
وسطی در غرب غنای چشمگیری دارد در این تعلیم می پردازد
دوران به لحاظ حاکمیت بینش مذهبی و تربیت کلیسایی آثار ادبی شدیداً رنگ اخلاقی و larourne your self and your own reach to
مذهبی دارند .(Cuddon) در ادبیات انگلیسی
But you who seek to give and merit fame,
And justly bear a critic's noble name,
know,
How far your genius, taste, and learning go; Launch not beyond your depth, but be
discreet,
And mark that point where sense and dulness
meet.
پیدایش نمایشنامه های اخلاقی نمایش اخلاقی که به صورت تمثیل * به بیان موضوعات اخلاقی می پردازند مثل نمایشنامه (مردم)) Every Man) ناشی از همین بینش بوده .است در این نمایشنامه شخصیت اصلی نماینده همه انسانهاست و جنبه های مختلف
(سطور (۵۱-۴۶)
از آنجا که نویسندگان دوره نو کلاسیک طنز را مناسبترین قالب * برای بیان نظریات ارشادی ،یافتند طنز در این دوران رشد بسیار
.یافت در همین دوران اشعار تعلیمی دیگری به شیوه روستائیانه های ویرژیل نوشته شد که اگرچه با استقبال روبه رو نشدند به هر حال نشان دهنده ادامه حیات تعلیم و آموزش در ادبیات محسوب می.شوند از جمله این قبیل اشعار میتوان به منظومه باغ گیاه شناسی سروده اراسموس داروین اشاره کرد این منظومه که به سبک * منظومه های الکساندر پوپ و در قالب مزد وجههای حماسی - مزدوجه حماسی سروده شده مشتمل بر دو بخش است بخش نخست به موضوع اقتصاد گیاهان و بخش دوم
به عشق گیاهان و نباتات اختصاص دارد یکی از شاخه های ادبیات ،تعلیمی ادبیات
تبلیغی .است (45-44 1993 ,Abrams)

ریشه‌های شعر نو یاblank vers در ایران

ریشه‌های شعر نو فارسی یا به تعبیر اروپامحور آن بلنک‌ورس (Blank Verse) در ادبیات فارسی را می‌توان در چند مرحله تاریخی و فکری پی گرفت. هرچند «بلنک‌ورس» اصطلاحی انگلیسی‌ست و به شعری با وزن مشخص اما بدون قافیه گفته می‌شود (مانند آثار میلتون یا شکسپیر)، اما آنچه در شعر فارسی به «شعر نو» شناخته می‌شود، سیر ویژه و مستقلی دارد:

1. پیش‌زمینه‌ها در قرن نوزدهم (دوره مشروطه)

در این دوره، نخستین بذرهای دگرگونی در زبان، محتوا و حتی گاه شکل شعر دیده می‌شود:

  • شعر اجتماعی و وطنی در آثار یوسف اعتصام‌الملک، ملک‌الشعرای بهار، میرزاده عشقی و فرخی یزدی، نشان‌دهنده نوعی گسست از سنت غزل عاشقانه و عرفانی بود.
  • هرچند قالب‌ها هنوز کلاسیک بودند، اما ذهنیت نوگرایانه زمینه را برای رهایی از سنت فراهم کرد.

2. نیما یوشیج؛ بنیان‌گذار شعر نو آزاد با وزن عروضی

  • نیما یوشیج (علی اسفندیاری) با انتشار شعر افسانه در سال ۱۳۰۱، نقطه عطفی در تاریخ شعر فارسی پدید آورد.
  • او ساختار سنتی قافیه و وزن را شکست اما به کلی حذف نکرد: شعرهایش دارای وزن عروضی بودند، اما قافیه‌های کلاسیک را نداشتند.
  • نیما بیشتر به دنبال هماهنگی وزن با فضای معنایی و محتوای شعر بود تا پیروی خشک از قواعد عروضی.

3. شعر نیمایی به شعر سپید منتهی شد

  • پس از نیما، شاگردان و پیروانش مانند احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، و دیگران، راه او را ادامه دادند.
  • احمد شاملو گامی فراتر گذاشت و شعرهایی نوشت که نه تنها قافیه نداشت، بلکه وزن عروضی را هم کنار گذاشت. این نوع شعر به شعر سپید مشهور شد و اگر معادل غربی بخواهیم، به بلنک‌ورس یا ور فری‌ورس (Free Verse) نزدیک‌تر است.

4. تأثیرپذیری از شعر غرب و نظریه‌های نوین

  • ترجمه آثار شاعران غربی نظیر والت ویتمن، بودلر، تی. اس. الیوت، و پابلو نرودا، همچنین فلسفه‌هایی مانند اگزیستانسیالیسم، در شکل‌گیری شعر نو فارسی مؤثر بودند.
  • روشنفکران دهه ۳۰ تا ۵۰ خورشیدی با آشنایی با جریان‌های مدرن هنری، به شعر فارسی روحی تازه دادند.

جمع‌بندی:

شعر نو فارسی (به ویژه نوع بی‌قافیه و بی‌وزن آن) از دل یک روند تاریخی، اجتماعی و فکری پدید آمد، با نیما یوشیج آغاز شد و به شعر سپید و تجربه‌های آزاد بعدی انجامید. در این مسیر، اگر بخواهیم آن را با بلنک‌ورس مقایسه کنیم، می‌توان گفت شعر نیمایی نزدیک‌ترین معادل فارسی بلنک‌ورس (شعر موزون بی‌قافیه) است، در حالی که شعر سپید، بیشتر به Free Verse شباهت دارد.

اگر خواستید، می‌توانم جدول تطبیقی بین انواع شعر نو فارسی و اصطلاحات غربی مانند Blank Verse و Free Verse هم برایتان تنظیم کنم.

شعر بلنک‌ورس (Blank Verse) یکی از قالب‌های بسیار مهم و تأثیرگذار در شعر غرب است، به‌ویژه در ادبیات انگلیسی. این قالب ویژگی‌های خاص خود را دارد:

ویژگی‌های بلنک‌ورس:

  1. وزن دارد (معمولاً iambic pentameter = پنج‌تایی یامبیک)

    • یعنی هر مصرع دارای ده هجا است، به صورت تناوبی از هجاهای کوتاه-بلند (مثلاً: da-DUM 1𐎠/da-DUM2𐎠/da-DUM3𐎠/da-DUM4𐎠/- daDuM𐎠5).
    • پنج میخ𐎠 چادری : شامل: پنج کوتاه و بلند: _u _u_u_u_u:
  2. قافیه ندارد

    • برخلاف سونت یا قوالب دیگر، بلنک‌ورس هیچ الزامی به قافیه ندارد.
  3. ساختاری آزادتر برای بیان اندیشه

    • به دلیل نداشتن قافیه، شاعر می‌تواند جمله‌های بلند، مکث‌ها، و ریتم طبیعی گفتار را بهتر به کار گیرد.

تاریخچه‌ی کوتاه در اروپا:

  • نخستین بار توسط هنری هاوارد، ارل ساری در قرن شانزدهم به انگلیسی معرفی شد.
  • بعدها در قرن هفدهم و هجدهم توسط ویلیام شکسپیر، جان میلتون و کریستوفر مارلو به اوج رسید.
  • مشهورترین اثر در این قالب:
    «بهشت گمشده» (Paradise Lost) از جان میلتون.

نمونه‌هایی از بلنک‌ورس:

۱. شکسپیر – هملت (Act 3, Scene 1)

To be, or not to be: that is the question: Whether ’tis nobler in the mind to suffer The slings and arrows of outrageous fortune, Or to take arms against a sea of troubles, And by opposing end them?

گردانش:

بودن یا نبودن: مسئله این است: آیا بزرگوارانه‌تر آن است که رنج و سختی‌های روزگارِ ناملایم را تحمل کنیم، یا سلاح به دست گیریم و در برابر دریایی از مشکلات بایستیم و با مقاومت، به آنها پایان دهیم؟

توضیح: هر سطر دارای ۵ واحد یامبیک است، قافیه ندارد، اما وزن موزون دارد.

۲. جان میلتون – بهشت گمشده (Paradise Lost)

Of Man's first disobedience, and the fruit Of that forbidden tree whose mortal taste Brought death into the World, and all our woe, With loss of Eden, till one greater Man Restore us,

and regain the blissful seat

گردانش:

از نخستین نافرمانی انسان، و میوه آن درخت ممنوعه که طعم فانی‌اش مرگ را به جهان آورد، و همه اندوه ما را، با از دست دادن عدن، تا زمانی که یک مرد بزرگتر ما را احیا کند، و جایگاه سعادت را دوباره به دست آورد.

توضیح: شعر حماسی‌ای است با شکوه، بدون قافیه، و با حفظ وزن یامبیک.

مقایسه با شعر فارسی:

در شعر فارسی، قالبی دقیقاً معادل iambic pentameter وجود ندارد، اما شعر نیماییِ بی‌قافیه با وزن عروضی به بلنک‌ورس نزدیک است.

مولوی درس نیستی: نحوی و کشتیبان صفحه ۷۰

نحوی: نماد انسان خودپرست است که به دانش نحو و لغت شناسی خود مغرور است.

کشتیبان: نماد انسان پاک و شایسته‌ای است که غرور را از خود دور داشته و با تمام سادگی غرق در اسرار الهی است.

در این حکایت مولانا این مهم را می‌خواهد گوشزد کند که: داشتن سواد و یا مدرک در علمی کافی نیست. تجربه فراتر از علم است و انسان تا خود را از غرور و کبر دور نسازد لاک جان خویش را با خود حمل می‌کند، اما کشتیبان نماد انسان جهاندیده‌ای است که پاکی و صداقت را سرلوحه کار خود قرار داده و از غرور گرداب‌های آن مبراست. مولانا در واقع با طنزی زیبا این گفتگو را پیش می‌برد!

۱. آن یکی نحوی به کشتی در نشست/ رو به کشتیبان نمود آن خود پرست.

معنی: دانشمند نحو شناس در یک کشتی سوار شد و از روی غرور و خودبینی به کشتیبان روی کرد نگاهی از روی تحقیر به او انداخت.

۲. گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا/گفت: نیم عمر تو شد در فنا!

معنی: به کشتی‌بان گفت آیا هیچ از علم نحو چیزی می‌دانی کشتی‌بان پاسخ داد نه، لغت شناس به او گفت که نیمی از عمر تو بر فنا و بیهودگی رفته است.

۳. دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب/ لیک آن دم کرد خامش از جواب.

معنی: کشتیبان از این سخنان مغرورانه دانشمند لغت بسیار رنجید اما آن لحظه خاموش ماند و جوابی نداد.

۴.باد، کشتی را به گردابی فکند/ گفت کشتیبان بدان نحوی، بلند

معنی: تا اینکه بادی وزید و کشتی را بر اثر تلاطم دریا به کام گرداب ها و امواج بلند فراز و فرود می شد، کشتیبان به دانشمند مغرور با صدای بلند فریاد زد:

۵. هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو / گفت: نی، از من تو سباحی مجو!

معنی: آیا شنا کردن میدانی؟ الان بگو ببینم؟، دانشمند علم نو گفت نه از من شناگری مجو که هیچ شنا کردن نمی‌دانم.

۶. گفت کل عمرت ای نحوی فناست/ زآنکه کشتی غرق در گرداب‌هاست.

معنی: کشتیبان به نحوی فریاد زد ای دانشمند کل عمر تو بر بیهودگی سپری شد و عمرت بر فناست، زیرا که کشتی در حال غرق شدن در گرداب هاست .

۷. محو می‌باید نه نحو اینجا بدان /گر تو محوی بی‌خطر در آب ران.

معنی: کشتیبان به نحوی گفت اینجا تو باید علم محو شدن در اسرار الهی را بدانی اگر علم محو می‌دانی بی‌ترس به درون دریا بیا.

۸. آب دریا مرده را بر سر نهد/ ور بود زنده ز دریا کی رهد؟

معنی: دریا ا زمانی که مرده جان دارد و دست و پا می‌زند برای زنده ماندن او را غرق خواهد ساخت و تا او غرق نگردد دست از سرش بر نخواهد داشت و او را رها نخواهد کرد.

۹. چون بمردی تو ز اوصاف بشر/ بر اسرارت نهد بر فرق سر.

معنی: ای دانشمند و زبانشناس، هر وقت تو از جسم مادیت گذشتی و آنها را در خود کشتی وقت است که دریای اسرار الهی دانش‌هایش را به تو باز می‌نماید و تو را بر فرق سر می‌گذارد و چون بزرگان به مراتب بالا می‌رساند .

۱۰. مرد نحوی را از آن در دوختیم/ تا شما را نحو محو آموختیم.

معنی: داستان مرد نحوی را به این جهت آورده‌ایم و حکایت نمودیم تا شما روش و شیوه محو و فنا شدن در اسرار و دریای دانش الهی را یاد دهیم.

۱۱. فقهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صرف/ در کم آمد یابی ای یار شگرف!

معنی: ای یار شگفت انگیز و نیکو! مفاهیم فقهی و منظور از نه و صرف را باید در فنا و نیست شدن بیابی نه در چهار معادله و قاعده خشک که در امواج خروشان زندگی تو را به کار نیاید اما هنگامی که در محو دریای دانش الهی گردیدی اسرار پروردگار به سوی تو سرازیر خواهند شد.

● معنی درس نحوی و کشتیبان دکتر رامین یوسفی، دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

۱۴۰۳-۱۴۰۴

مولوی درس عشق صفحه ۷۰

عشق ، مولانا ،ص۷۰
قالب: مثنوی

قرن: ۷

علت مهاجرت از بلخ به ترکیه هجوم قوم مغول بود.


۱.هرکه را جامه ز عشقی چاک شد/او ز حرص و و عیبِ کلی پاک شد.
معنی: هر کسی جامه خودخواهی و نفسانی‌اش از شدت عشق به حضرت معشوق، چاک شود، او از هر نوع عیبی پاک خواهد شد[عشق چه مجازی چه حقیقی موجب اخلاق نیکو می گردد).

قافیه ها : چاک -باک
چاک شد: پاره شد.
مجازی: ظاهری.
۲. ای عشقی که هیجانات خوب و جذاب روحی درما ایجاد می‌کنی/ و ای طبیب همه دردها و امراض ما همواره شادمان و با نشاط باش!

۳. ای عشق! تویی دوای خودبینی و خودنمایی ما!/ و ای عشق! تویی طبیب روحانی و جسمانی ما.
افلاتون و جالینوس: هر دو از حکیمان و اطبای یونان باستان می باشند.
افلاتون : نماد پزشک روحانی و روان ومکاشفه و رسیدن به پروردگار است.

جالینوس: اینجا نماد عشق جسمانی و مجازی ست.

۴. جسم خاکی ما که از خاک است بر اثر عشق به اوج افلاک و آسمان‌ها رفت/ و کوه به رقص و رفتار درآمد و از عشق به پریدن و حرکت کردن درآمد.

مصراع اول می تواند اشاره ای باشد به عروج پیامبر و رفتنش در آسمان ها(افلاک)؛ جسم آدمی را طبق قصص قران از خاک سرشته اند.
**
۵.عاشقی پیداست: از ناله‌های دل عشق آشکار می‌شود/ هیچ بیماری ای به اندازه بیماری دل اهمیت ندارد.

۶.علت عاشق: بیماری عشق از نوع بیماری‌های جسمانی نیست/ بلکه عشق مانند استرلاب اسرار شمس حقیقت را نشان می‌دهد.
۷. هر چقدر عشق را شرح و بیان نمایم/ چون به ذات عشق می‌رسم شرمگین می‌شوم( مولانا عقیده دارد که عشق هیچ تعریفی ندارد و قابل شرح نیست).
۸. اگرچه قلم تفسیر و روشن کننده مسائل است/ ولی عشق موضوعی نیست که به زبان درآید و کسی آن را شرح و تفسیر دهد. چرا که عشق خود را بیان می‌کند نه زبان و یا قلمی).
۹. قلم در کتابت و نویسندگی همه چیز را شتابان می‌نوشت/ ولی هنگامی که به موضوع عشق رسید و خواست آن را به تحریر درآورد درمانده شد و بلافاصله از درون شکافته شد.



✍️دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

۱۴۰۳-۱۴۰۴

عطار نام درس گلگونه مرد صفحه ۶۷

●عطار شاعر و عارف نام آور ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است.

● شغلش عطاری بود بعدها بر اثر تغییر حال در راه و روش به صوفیان و عارفان نزدیک شد و در سلک آنان درآمد و در خدمت مجد الدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری، به کسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهایی که کرد در زادگاه خود نیشابور نوشین روان گشت.

● آثار وی عبارتند از:۱. زبان مرغان یا منطق الطیر ۲.اسرارنامه ۳.الهی نامه۴. مصیبت‌نامه۵. مختارنامه(رباعیات)۶. دیوان غزلیات ۷. قصاید

●گلگونه ی مرد

● این درس مربوط است به حسین بن منصور حلاج عارف و صوفی و شاعر قرن سوم هجری.

حلاج (حسین بن منصور حلاج) در قرن سوم هجری زندگی می‌کرد. در زمان او، ایران تحت حکومت خلافت عباسی بود. خلافت عباسی در آن زمان یکی از قدرتمندترین حکومت‌های اسلامی به شمار می‌رفت. حلاج به خاطر عقاید و رفتارهای صوفیانه‌اش مشهور بود و برخی از سخنان او به عنوان ادعاهای خدایی تعبیر شد. این موضوع باعث شد که او توسط علمای وقت و حاکمان عباسی به عنوان کافر شناخته شود. در نهایت، به دلیل ادعاهایش و به اتهام کفر، او در سال ۳۰۹ هجری قمری در بغداد و به دستور معتصم خلیفه عباسی اعدام شد.

۱. چون شد آن حلاج بر دار آن زمان/ جز انا الحق می نرفتش بر زبان.

معنی: هنگامی که آن زمان حلاج به دار آویخته شد، جز گفتن من با خدا یگانه شده‌ام حرف ناروایی بر زبانش رانده نشد.

●نکته

●انالحق: من حق و حقیقتم!

این شعار بخشی از تجربه صوفیانه و عارفانه حلاج بود که در آن اشاره به وحدت و یگانگی با خدا را دارد. این شعار و رفتارهای دیگر موجب شد تا دیگر علما به او حسادت ورزند و در نهایت نزد خلیفه عباسی معتصم، وی را بدبین نمایند و در نهایت وی دستور اعدام او را بدهد.

۲. چون زبان او همی نشناختند/ چار دست و پای او انداختند!

معنی: چون به تجربه وحدت و یگانگی حلاج که خود را با خدا نزدیک می‌دید و زبانش برای آنان ناآشنا بود، چهار دست و پای او را قطع کردند.

۳. زرد شد چون ریخت از وی خون بسی/ سرخ کی ماند در آن حالت کسی؟

معنی: هنگامی که خون بسیاری از بدن او رفت چهره‌اش به زردی گرایید، چه کسی در این حالت چهره‌اش سرخ و حالت عادی خواهد داشت؟

۴. زود در مالید آن خورشید راه/ دسته ببریده به روی همچو ماه!

●نکته

خورشید راه: استعاره از حلاج است که تفکرش چون خورشید اه را برای دیگران روشن می‌کرد.

خورشید - ماه: تناسب

معنی: با دست‌های بریده رخسار زرد رنگش را که از خون بسیاراز او رفته بود و چون ماه زرد رنگ شد ، به گونه‌ها و صورتش مالید به سرعت، آن مرد صوفی و عارفی که خود خورشید راه حق و حقیقت بود، و چون خورشید میان عالمان دین می‌درخشید.

۵. گفت چون گلگونه مرد است خون/ روی از گلگونه تر کردم کنون!

معنی: از او پرسیدند چرا خون به رخسارت می‌کشی؟ حلاج پاسخ داد: سرخاب و گلگونه زینت یک مرد خونی است که اید در راه اندیشه‌اش بدهد، و من گونه‌هایم را با خونی که در راه حق ریخته شد سرخاب زدم تا مبادا شما زردی و ضعف مرا ببینید، من به یگانگی با خداوند ایمان دارم.

● معنی دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

۱۴۰۳-۱۴۰۴

شاهنامه فردوسی درس خاقان صفحه ۵۴

شاعران سبک خراسانی ؛نمونه‌ها از صاحبان سبک این دوره می‌توان به شاعران زیر اشاره کرد: رودکی، شهید بلخی، ابوشکور بلخی، منجیک ترمذی، کسایی مروزی، دقیقی طوسی، فردوسی، عنصری بلخی، فرخی، غضایری، رازی، عسجدی، منوچهری دامغانی، فخرالدین اسعد گرگانی، مسعود سعد سلمان، امیر معزی، ابوالفرج رونی، ناصر خسرو و سنایی

ویژگی سبک خراسانی
دوره‌های سبک خراسانی غلبهٔ واژگان فارسی بر عربی و توجه به توصیفات طبیعی، ساده و محسوس از ویژگی‌های شعر این دوره محسوب می‌شود. موضوعاتی که در شعر این دوره مطرح می‌شود اغلب معتدل و دور از اغراق هستند. تغزلات عاشقانه، پند و اندرز، حکمت با شیوه‌ای شاعرانه و نه عالمانه نیز از مشخصات این دوره به‌شمار می‌روند.

●جغرافیای شاهنامه: روم و روس-هندو چین- اَندُلُس- عراق-افغانستان و حوالی آن- بیت المقدس- ترکیه- ارمنستان- مصر-یونان - بربر...
•بحر و وزن شاهنامه: شاهنامه در بحر متقارب (همرسی) سروده شده و به •وزن: فعولن- فعولن- فعولن- فَعل
•شاهنامه از روی چه متونی نوشته شده است؟ خداینامگ ها (خدای نامه ها).
•قبل از فردوسی دقیقی توسی درحال نگارش و موزون بودن شاهنامه بود...
•تعریف افسانه:افسانه به معنای کلام پراکنده است و این پراکندگی نه در وجه روایی آن بلکه به لحاظ منابع و مآخذی ست که مبنای علمی ندارند و بیشتر حاوی نکات اخلاقی می باشند.اَفسانه در زبان پارسی میانه افسان (afsân) خوانده می شود، به معنای داستانی خیالی است که ساری و رایج بوده باشد و احیاناً راست پنداشته بشود یا زمانی راست پنداشته شده باشد. این داستان‌ها ممکن است دربارهٔ یک واقعیت یا یک شخص و مکان واقعی باشند.
•تعریف استوره:داستان های باستانی که ریشه ی دینی- مذهبی دارند.
•شاهنامه از چند بخش تشکیل شده است؟شاهنامه را بیشتر به سه بخش ۱.اساطیری (از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)،۲. پهلوانی (از خیزش کاوهٔ آهنگر تا کشته شدن رستم و فرمانروایی بهمن پسر اسفندیار) ۳. تاریخی (از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشودن دروازه های ایران به دست اعراب ) بخش‌بندی می‌کنند.
●شاهنامه چند بیت دارد؟۵۰ هزار بیت


داستان خاقان: این داستان در حقیقت ادامه کشته شدن کاموس کوشانی ست!
پس از کشته شدن کاموس کوشانی خاقان چین در صدد انتقام بر می‌آید، پیران ویسه نیز با برادران خود در مورد کشته شدن کاموس کشانی که می‌گوید همه سخنش در مورد شجاعت کشنده کاموس است. وقتی سپاه کاموس با داغ و درد نزد خاقان باز می‌گردند او را به خونخواهی کاموس ترغیب می‌کنند: که آن کس که کاموس را کشته است باید به کین خواهی از میان برداشته شود... خاقان پیران ویسه را صدا می‌زند و از او می‌خواهد که نزد سپاه ایران برود و آن کسی که کاموس را کشته است بیابد و بداند که نام و نشانش چیست؟
در میانه گفتگو پیران ویسه و خاقان دلاوری دست بر بر می‌گذارد و از خاقان می‌خواهد که او برود و کشنده کاموس را از میان بردارد خاقان خوشحال می‌شود و او را به مراحم پادشاهی نوید می‌دهد. این شخص که "چنگش" نام بود به دل سپاه ایران می‌زند تا به رستم می‌رسد، از او می‌خواهد که خودش را معرفی کند و رستم می‌گوید نام من "مرگ توست" و مادرم این نامم را برایم انتخاب نموده است و جان سالم از دستان من به در نخواهی برد، نبرد آغاز می‌گردد و چنگش، رستم را تیرباران می‌کند و رستم با سپر مانع از تیرهای او گمی‌گردد، آنگاه چنگش ،از نهیب و برز و بالای رستم به ترس فرار می کند و رستم او را دنبال می‌کند و دم اسب او را می‌گیرد و او را بر زمین می‌زند چنگش زنهار می خواهد،و رستم امان به او نمی دهد و سر از تنش جدا می‌سازد. خاقان ناراحت می‌شود، هامون را صدا می‌کند و از او می‌خواهد که به سپاه ایران برود و با آن پهلوان گفتگو نماید،هامون درفش و لباس رزم دیگر گونه می‌پوشد نزدیک رستم می‌رود و از او می‌خواهد که جنگ را پایان دهد رستم می‌گوید تو باید سه شرط مرا بپذیری تا این جنگ تمام گردد: ۱. دشمنان سیاوش را که ناجوانمردانه او را کشته‌اند بایستی به ما تحویل دهی۲. عاملان کشتار سرداران و پهلوانان ایرانی باید تحویل گردند۳. تمام اسلحه‌هایی که از سپاهیان ایران در نبرد "هاماون" دزدیده شده است و یا به غنیمت برده شده باید پس آورده شوند تا آنان را برای کیخسرو ارسال نماید.هومان که خود را "کوه" پسر "بوسپاس"معرفی می کند مدعی شده است که از سرزمین‌های دور دست به یاری افراسیاب آمده است هراسان زمان می‌خواهد که نزد خاقان چین بازگردد و پیام او را برساند،و بار دیگر نام رستم را جویا می‌شود ؛رستم پاسخ می‌دهد که نام مرا جویا مشو، بازگردد و "پیران ویسه" را نزد او بفرستد تا با او نیز تمام حرف هایم را زده باشم. هومان نزد برادر خود می‌شتابد و به او می‌گوید که کار ما و روزگارمان سخت و تیره شده است این مرد رستم زال است و به خونخواهی سیاوش و دیگر سرداران ایرانی آمده است و کشندگان سیاوش، "دمور" و "گروی" و آنان را که در قتل وی کوشیده اند چون " گرسیوز" و دو برادر ما ،"لهاک " و" فرشید ورد" را می‌خواهد و اینک در میدان نبرد در انتظار تو ایستاده است تا با تو آخرین سخنانش را درباره نبرد بگوید. پیران نگران و ترسان نزد خاقان می‌رود، و آنچه از هومان شنیده است برای او باز می‌گوید. خاقان از او می‌خواهد چون در برابر رستم رسید سخن به نرمی بگوید و بکوشد تا راه آشتی و ترک نبرد بیابد شاید که بپذیرد، و اگر نپذیرفت سپاه بسیار و ساز و برگ جنگی انبوهی داریم و با او نبرد خواهیم نمود، پیران به سمت رستم می‌رود از اسب پیاده می‌شود و به رستم احترام می‌گذارد رستم از سوی کیخسرو و مادرش فرنگیس او را درود می‌گوید و پیران متقابلاً جویای حال زال زر و زواره و فرامرز می‌گردد و پهلوان را می‌ستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد می‌کند و می‌گوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست می‌داشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمی خرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنش‌ها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشی‌ها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و می‌گوید از ترکان بی‌آزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران برده‌اند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم می‌گوید پهلوان بزرگ بهتر می‌داند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم می‌گردم و به افراسیاب نامه می‌نویسم و از او می‌خواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم می‌پذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز می‌آید و نزد خاقان می‌رود و می‌گوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را می‌خواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین می‌گردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری می‌دهد و می‌گوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر می‌کند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود می‌روند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز می‌گردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان می‌نهد. گودرز می‌گوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ می‌دهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود می‌داند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت می‌گذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته می‌شود. رستم به قلبگاه می‌آید و خاقان چین بر پشت پیل روانه می‌گردد و راست و چپ سپاه را می‌آراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت می‌نماید. خاقان از شنگول می‌خواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام می‌کند و می‌گوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین می‌شود و می‌گوید گودرز راست می‌گفت که بر تو و وعده‌هایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند می‌خورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان می‌تازد و رستم را به مبارزه دعوت می‌کند و به طعنه او را سگزی می‌خواند. رستم مقابل او می‌آید و می‌گوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است. اما به حقیقت

نام من مرگ توست چرا به خیره مرا سگزی خطاب می‌کنی. پس نیزه بر می‌گیرد و رخش را بر او می‌دواند و چنان بر کمرگاهش می‌زند که از زین به زمین سرنگون می‌شود، و خود از او می‌گذرد و در بازگشت شمشیر می‌کشد تا سرش را از تن جدا سازد. سواران هند گرد او را فرا می‌گیرند و به چالاکی شنگول را از میدان به در می‌برند و می‌گریزند. خاقان به سپاهیان انبوه خود دستور می‌دهد که بر رستم حمله برند و او را در میان گیرند و کارش را بسازند. سپاه گِرد رستم را فرا می‌گیرد، از بسیاری نیزه و شمشیر ستم گمان می‌برد که در نیستانی افتاده است و از خون کشته شدگان زمین میستان گشته، شیرمرد سیستانی از هر سو که حمله می‌کند گروهی را به خاک می‌افکند، سرها از تن جدا می‌سازد و تنها از زین به زمین می‌افکند، گودرز چون آن حال را می‌بیند،رُهام را با ۲۰۰ تن به یاری می‌فرستد که پشت رستم را محافظت کند. رهام پلنگ آسا بر دشمن می‌تازد و پشت به پشت رستم می‌دهد و کارزار می‌کند. از خویشان کاموس، پهلوانی"ساوه" نام به مقابله ستم می‌آید تا انتقام خون کاموس را بگیرد. رستم به گرز دست می‌برد و چنان بر سر او می‌کوبد که مرد از اسب به زیر می‌افتد و از هوش می‌رود. رستم رخش بر تن او می‌راند و زیر سم اسب هلاکش می‌سازد. از آنجا به سوی چپ لشکر چینیان می‌رود. پهلوانی از سپاه دشمن به نام"کهار کهانی" عزم نبرد می‌کند اما چون برابر رستم می‌آید بیمناک می‌شود و قصد می‌کند که بازگردد، رستم پس او می‌تازد و نیزه‌ای بر کمربند او می‌زند و خفتان او را از هم می‌درد و چون برگی که از درخت بکنند او را از روی زین به زمین می‌افکند و می‌کشد. با کشتن "کهارکهانی" رستم از گودرز می‌خواهد که سوارانی چالاک و کارآزموده نزد او فرستاده شود تا او بر خاقان حمله برد و تاج عاج و فیلش را بستاند و ایرانیان بسپارد پس سپاهیان ایران را به جنگ ترغیب می‌کند و از گریز و عقب نشینی بر حذر می‌دارد. افراد سپاه ایران به هیجان می‌آیند و جنگ سختی در می‌گیرد، دشت رز پر چکاچک شمشیر و گرز می‌شود. از نهیب مردان و بانگ اسبان و گرد میدان رستاخیزی به پا می‌شود، سرها چون گوی به خاک می‌غلتند و دست‌ها آسان از بدن‌ها جدا می‌گردند، اسبان تیر خورده بر زمین می‌غلتند و سواران زخمدار زیر تنه اسبان ناله‌های دردناک سر می‌دهند. رستم به پیل سفید خاقان نزدیک می‌شود خاقان لب به دشنام می‌گشاید و دستور می‌دهد رستم را تیرباران کنند. از ایران دلاورانی به یاری جهان پهلوان می‌آیند. رستم کمند از فتراک می‌گشاید و بر سر سران مهاجم می‌افکند و هر بار یکی را به خم کمند می‌گیرد، دستش را می‌بندد و به سپاهیان ایران می‌سپارد."غرچه" پهلوانی از لشکر دشمن است که برابر رستم قرار می‌گیرد، او را نیز به خم کمند می‌گیرد و به توس می‌سپارد تا به جایگاه اسیران برد."کالو" دلاور دیگری است که در میدان تاخت و تازی دارد. از پشت سر گرزی بر تارک رستم می‌کوبد. رستم با بن نیزه او را از اسب به زیر می‌افکند، دستش را می‌بندد و به لشکرگاه ایران می‌برند. خاقان که از جنگاوری رستم سخت بیمناک شده است، مردی را نزد او می‌فرستد و پیغام می‌دهد که ما نه در کشتن سیاوش دستی داشته‌ایم و نه در نابودی سرداران سپاه ایران. در جنگ هماون با ایرانیان نیز هیچگاه دشمن نبوده‌ایم، اینجا به یاری افراسیاب آمدیم، حال حاضریم که صلح کنیم و مال بسیار هدیه دهیم و همه ساله باجگذار ایران باشیم. رستم می‌گوید، جان خاقان را به او می‌بخشم اما تاج و تخت عاج و فیل سفیدش را باید نزد من بفرستد تا روانه دربار ایران کنم. صلح را نیز نمی‌پذیرم زیرا شما به قصد غارت و ویران کردن ایران آمدید، یاری افراسیاب بهانه است. فرستاده می‌گوید:" ای خداوند رخش! به دشت آهوی ناگرفته مبخش!" تاج و تختی را که به دست نیاورده‌ای هدیه دربار شاه ایران مکن. پس باز می‌گردد و پاسخ رستم را برای خاقان بازگو می‌کند، خاقان از خشم ژوپینی را که در دست دارد از پشت پیل به سوی رستم پرتاب می‌کند تا او را بکشد، اما ژوپین بر رستم کارگر نمی‌شود. جهان پهلوان کمند بر او می‌افکند، سر خاقان به بند می‌آید و از پیل به زیر کشیده می‌شود. دستش را می‌بندد و به لشکرگاه ایران می‌برند.
استاد طوس اینجا در بی‌وفایی جهان و ذلتی که پس از عزتی مردمان را روی می‌دهد سخنانی عبرت آموز دارد و به دنبال آن به توصیف میدان پس از اسیر شدن خاقان می‌پردازد: سپاه چین و ترک با گرفتار شدن خاقان آشفته و پریشان می‌شوند. لشکریان آنان پراکنده می‌شود و دلاوران ایران هر یکی بر بخشی از آن لشکر انبوه حمله می‌برند و جمعشان را پراکنده می‌سازند. رستم از این پیروزی به درگاه خداوند نیایش می‌کند و فتح و پیروزی را از عنایت او می‌داند و به دنبال فروپاشیدن سپاه دشمن به لشکرگاه ایران می‌آید. و به ایرانیان می‌گوید چون شاه کیخسرو مرا از وضع دشوار سپاهیان جنگ هماون و کشته شدن بسیاری از سران سپاه ایران خاصه از ناموران خاندان گودرز آگاه

ساخت با خدای خود عهد کردم تا انتقام آنان را نگیرم از پای ننشینم و اینک به پاس این فتح نمایان باید همگان سر بر آستان کبریایی اهورا مزدا بنهیم و او را ستایش کند.

ژوپین:زوبین: سلاحی که بیشتر مردم تبرستان و دیلم استفاده می کردند.نیزه ای دوشاخ و کوچک که بسیار نیز است.
خاقان ص۵۴
۱. نگه کرد خاقان از آن پشت پیل/ زمین دید جنبان چو دریای نیل.
معنی: خاقان چین که بر پشت پیل سوار بود نگاهی به لشکریان ایران در دشت انداخت که از انبوهی سربازان و سرداران چون دریای نیل موج می‌ زد.

۲. یکی پیل بر پشت کوهی بلند/ به چنگ اندر از چرمِ شیران کمند.
معنی: پیلتنی را دید که بر پشت کوهی سوار است/ و در چنگ و ساعدش و بازویش، کمندی از جنس چرم شیران شکارکرده دارد.

•نکته:
پیل،پیلتن استعاره از رستم
یکی پیل بر پشت کوهی بلند: استعاره از رستم و رخش

۳. یکی نامداری ز لشکر بجُست/ که گفتار ایران بداند درست.
معنی: خاقان، پیران ویسه را صدا کرد و به او گفت از میان لشکریان ما تو با زبان ایرانیان آشنا هستی.
۴. بدو گفت رو پیش آن شیرمرد/ بگویش که تندی مکن در نبرد.
معنی :خاقان به پیران گفت برو پیش آن پهلوان شیرافکن/ و به او بگو که با غرور دنبال جنگ مباش.
۵. یکی شهریار است افراسیاب/ که آتش همانا نداند زآب.
معنی: و به او(رستم) بگو، پادشاهی به نام افراسیاب وجود دارد که در نبرد یگانه است/ و نزد او آب و آتش یکسان است؛ یعنی آدم با تجربه‌ای در نبرد می‌باشد. افزون تر از معنا: نبرد نزد افراسیاب مانند بازی با آب است؛ و آنچه نزد شما ایرانیان نبرد خوانده می‌شود و آتش نزد او چون آب می‌نماید.
۶. جهانی بر این گونه کرد انجمن/ بد آورد از این رزم بر خویشتن.
معنی: لشکریان بسیاری را گرد آورده است، اما این بار در این نبرد بخت با او یار نبوده و بد آورده است و پیروزی به طالع او نمی‌باشد و قصد نبرد با سپاه ایران را ندارد.
۷. کسی نیست بی آز و بی‌نام و ننگ/ همان آشتی بهتر آمد ز جنگ.
معنی: کسی نیست که در نبرد تاکنون حریص و یا بی‌آبرو و ننگین نشده باشد/ همان بهتر است که آشتی انجام دهیم به جای نبرد.
۸. فرستاده آمد بر پیلتن/ زبان پر ز گفتار و دل پرشکن.
معنی: فرستاده( پیران ویسه) به سمت رستم پیل اندام آمد/ در حالی که زبان و اندیشه اش پر از موضوعات و مسائل سازش بود ،اما دلش پر از اندوه و ناراحتی.( از کشته شدن سیاوش و دیگر سرداران ایرانی در نبرد با "افراسیاب" ،"لهاک" و "فرشید ورد" بود).

● پیلتن : استعاره از رستم
●"شکن" اگرچه در یک معنی، فریب و حیله آمده اما در این بیت به معنای سیاست کردن است جهت رفع نبرد.
•شکن: پراز نگرانی و چین و چروک روحی.
۹. بدو گفت که ای مهتر نامجوی/ چو نامت برآمد کنون کام جویی.
معنی: به رستم گفت ای ابرمردِ پرآوازه/ چون نام تو بلند شهره ی جهان است اکنون خواسته‌هایت را به من بازگو و از نبرد بگذر!
۱۰. نداری همانا ز خاقان چین/ ز کار گذشته به دل هیچ کین.
معنی: تو از خاقان چین هیچ کینه و ناراحتی ای نداری و در نبردهای گذشته،او شرکت نداشته است.
۱۱. چو او بازگردد تو زو بازگرد/ که اکنون سپه را سر آمد نبرد.
معنی: هنگامی که خاقان می‌خواهد از نبردبا تو بازگردد تو هم از نبرد کردن با او در گذر/ زیرا اکنون وقت نبرد نیست و سپاهیانت را به پایان این نبرد راهنمایی کن.
۱۲.رستم: چنین داد پاسخ که پیلان و تاج/ به نزدیک من باید و تاجِ عاج!
معنی: رستم به پیران ویسه گفت: که باید پیل سپید رنگ خاقان به من تحویل داده شود، تاجی که از جنس عاج دارد و تختگاه او نیز باید به من سپرده شود.

رستم سه خواسته از پیران می خواهد:۱. تحویل دادن پیل سپید تاج و تختگاه خاقان به او۲. برگرداندن اسلحه‌ها و غنیمت‌هایی که تورانیان در نبرد از ایرانیان ربودند۳. تحویل دادن افرادی که در کشتن سیاوش و دیگر سرداران و سپاهیان ایران نقش داشتند.
۱۳. به تاراج ایران نهادید روی/ چه باید کنون لابه و گفتگوی؟
معنی: شما اموال ایرانیان را به تاراج بردید و سپاهیان را کشته اید اکنون گفتگو و عجز و لابه تاثیری ندارد؟!
۱۴. چو داند که لشکر به چنگ من است/ شتاب سپاه از درنگ من است.
معنی:هنگامیکه می داند لشکریانش در چنگال های من هستند/و سپاهیان بی قرارم برای نبرد ، منتظر فرمان من ایستاده اند.
●درنگ به معنی کوتاهی،دیری،کندی و تاخیر است اما در اینجا منتظر "فرمان" بودن است.
●تضاد: شتاب- درنگ
●درنگ : اینجا به معنی فرمان.
۱۵. به خواهش همی بازگرداندم /مگر کز فرومایگان داندم؟!
معنی:خاقان با خواهش می خواهد مرا از نبرد منصرف گرداند/ مگر او مرا انسانی کوچک و پست می داند؟!
۱۶. ببخشم سرش، توق و تاجش مراست/ همان پیل با تختِ عاجش مراست.
معنی:سرش را به او می بخشم و از کشتنش می گذرم،اما توق و تاج او از آن من خواهد شد/پیل و تاج از جنس عاج او نیز از آن من است.
۱۷. فرستاده گفت ای خداوند رخش/ به دشت آهوی نا گرفته مبخش.
معنی:فرستاده به رستم گفت ای صاحب رخش/ هنوز نبرد را نبرده ای آنگاه ادعای تصاحب اموال را داری؟
۱۸. همه دشت مردست و پیل و سپاه/ چو خاقان که با تاج و گنج است و گاه.

معنی:همه دشت از مردان جنگی خاقان پر شده است/و خاقان بسیار سرمایه ، طلاو تاج و تختگاه برای این نبرد باخود به همراه آورده است!
۱۹. که داند که خود چون بود روزگار/ که پیروز گردد از کارزار؟
معنی:چه کسی می داند پایان نبردش چگونه خواهد بود؟/که آیا از این نبرد پیروز بدر می آید؟
۲۰. چو بشنید رستم برانگیخت رخش/ منم گفت شیراوژن تاج بخش.
معنی:وقتی رستم این سخنان را شنید رخش را به حرکت درآورد/رستم گفت،من شیر افکن تاج بخش هستم!
۲۱. تنم زورمند و به بازو کمند/ چه روز فسوس است و هنگام پند.
معنی: تنی زورمند و توانا دارم و در بازویم کمندی قرار دارد/امروز روز افسوس و خوردن پند دادن نیست.
۲۲. چو خاقان چینی کمند مرا/ چو شیر ژیان دستبند مرا.
معنی:وقتی که خاقان چینی کمند مرا ببیند و در ان گرفتار گردد/مانند شیر خشمگین دست هایش را با کمند خواهم بست.

● چو: وقتی که ،هنگامی که.
ژیان: خشم آلود.
۲۳. ببیند گرفتار خواهد شدن/ ز جان نیز بیزار خواهد شدن.
معنی:وقتی خاقان ببیند که درکمند من گرفتار شده است/از جان خود بی زار و ناامید می کردد!
۲۴. بینداخت آن تاب داده کمند/ سران سواران همی کرد بند.
معنی:رستم کمندی را که دور بازویش بسته بود،چرخاند و با آن سرداران سپاه خاقان را به کمند کشید.
۲۵. چو از دست رستم رها شد کمند/سر شهریار اندر آمد به بند.
معنی:هنگامیکه کمند از دستان رستم رها و پرتاب گردید/سر خاقان چین را در آن گرفتارنمود.
شهریار:مجاز و استعاره از خاقان.
۲۶. ز پیل اندر آورد و زد بر زمین/ ببستند بازوی خاقان چین.
معنی: رستم با کمند ،خاقان را که بر پیل سوار بودسرنگون کرد و بر زمین انداخت و سربازان دست و بازوی اورا بستند.
۲۷. چنین است رسم سرای فریب/ گهی بر فراز و گهی بر نشیب.
معنی:اینچنین رسم روزگار فریبکار/گاهی در اوج و شکوه قدرت هستی و گاه هم در سرازیری ذلت.



●تلخیص و معنی ،نبرد ایرانیان و خاقان: رامین یوسفی :زبان و ادبیات فارسی ،دانشگاه علوم و تحقیقات.

✍ترم ۱۴۰۴-۱۴۰۳

سنایی غزنوی، تلخیصی از کل‌گیری تصوف و ادبیات عرفانی درس سرای حوادث صفحه ۶۰ و ۶۱

●تعریف عرفان و تصوف
این دو واژه در ابتدا و در مبانی نظری تفا‌وت چندانی با یکدیگر نداشته اند و در کتاب های قدیم عرفان و صوفیان، هر دو به طریقه ای روحانی گفته می شده است که فردبا تکیه بر مبانی شریعت و با تهذیب نفس و دوری از تمایلات نفسانی و کالاهای دنیوی،از طریق سیر و سلوک باطنی،کمال نفس را غایت معنوی و سرانجام پیوند با پروردگار را سر لوحه حیات معقول خویش قرارمی دهد(دهباشی و میر باقری فرد،۱۳۹۶: ۹).درباره ی تصوف ایران دو دیدگاه می باشد: نخست آنکه صوفیه خود همیشه در پرده سخن گفته اند و چاره جز آن نداشته اند که بیشتر به کنایات و استعارات حتی اصطلاحات مرموز و آنچه خود "شطحیات" گفته اند،یعنی به تعبیرات ظاهرن پریشان و آشفته اما باطنن پرمغز و دقیق مطلب بسیار رقیقو لطیف خود را بیان کنند.بهترین نمونه این سخنان کفرآمیز،گفتار حسین بن منصور حلاج و عین القضات همدانی است. دیدگاه دوم:که برای پی بردن به حقیقت تصوف هست ،استدال ها و استنتاج های نا درستی است که از صدوپنجاه سال پیش یعنی روزی که خاورشناسی اروپایی در جهان انتشار یافته است و بی خبران اروپایی نتیجه ی نادرستی از آن گرفته اند.بزرگ ترین اشکالی(نفیسی،۱۳۹۴: ۶۶).

قلمرو عرفان
عرفان طریقه ی معرفت در نزد آن دسته از صاحب نظران است که برخلاف اهل برهان در کشف حقیقت بر ذوق و اشراق بیشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال. این طریقه در بین مسلمین تا حدی مخصوص صوفیه است و در نزد سایر اقوام بر حسب تفاوت مراتب به نسبت ظروف زمانی و مکانی خاص، نام‌های مختلف دارد که آن را امروز تحت عنوان "میستی سیسمMysticisme"یا معرفت اهل سِر می‌شناسند. آثار از صورت ‌های ساده‌تر و ابتدایی‌تر این طریقه را در ادیان و مذاهب قدیم و بَدوی نیز می‌توان یافت. از جمله در مذهب پرستندگان توتم و آیین پرستندگان ارواح هم نوعی عرفان وجود دارد. چنانکه در آیین‌های قدیم هندوان، ایرانیان، یونانیان، یهود و نصاری هم چیزهایی از این مقوله هست. اینکه عرفان امری است عام و بین همه اقوام جهان هست سبب شده است که بعضی محققان به استناد شباهت‌هایی که در کار هست تصوف اسلامی را از عرفان اقوام دیگر- فی المثل یونانی یا هندی یا یهودی- گرفته شده بدانند. البته این امر که هر یک از این مذاهب عرفانی در تصوف اسلامی تاثیر کرده باشد نکته‌ای نظری اصلی مجرد شباهت بین مذاهب مختلف عرفانی حاکی از تاثیر متقابل نیست فقط نشانه آن است که عرفان مثل دین و علم و هنر ، امری مشترک و عام است . در واقع عرفان معرفتی از مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالتی برای انسان این احساس پیش می‌آید که ارتباطی مستقیم و "بی‌واسطه" با وجود مطلق یافته است . این احساس البته حالتی است روحانی، ورای وصف و حد، که در طی آن عارف ذات مطلق را نه به برهان، بلکه به ذوق و وجدان درک می‌کند. در چنین حالتی، عارف- چنانکه "ویلیم جیمس" می‌گوید- حالی دارد که آن را به بیان نمی‌تواند آورد. آنچه در ضمیر او هست اندیشه نیست مجرد احساس است بنا بر این حالت او بیشتر سلبی و منفی است و آن را نمی‌توان به غیر تلقین و القا کرد. کسی که بخواهد آن حالت را تجربه کند و دریابد باید هم به عرفان گراید و عارف بشود چنانکه تا کسی عاشق نباشد آن شور و حالی را که از آن به عشق تعبیر می‌کنند در نمی‌یابد، تا کسی هم عارف نباشد حال عارفان را نمی‌تواند ادراک کرد. اینکه منشا غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان قائل شوند، قرن‌های درازی معمایی جالب، سرگرم کننده برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از این رو فرضیه‌ها تصوف داشته‌اند:ثالوکTholuck از قدمای قوم، مدعی شده است که منشا عمده عرفان و تصوف آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی نژاد بوده‌اند."دوزیDozy" هم که از نام آوران قوم است همین نظر را تایید کرده است. ماکس هورتن تاثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه- چون بایزید و جنید- قوی یافته است. "فون کرمر" از تاثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهرش جنید و بایزید است سخن گفته است و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصاً حارث محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن برشمرده است. وجود این عنصر مسیحی، را خیلی از محققان دیگر نیز تاکید کرده‌اند و در بیان منشأ تصوف بدان توجه خاص ورزیده‌اند. از آن جمله" آسین پالاسیوس" ،"ونسینک" و "تور آندرا" تاثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان دادند. برخی محققان ر بیان منشا تصوف راه‌های دورتر رفتند چنانکه به تاثیر حکمت نو افلاطونی توجه ورزیده اند."مرکس" به نفوذ حکمت یونانی و" بلوشه" به تاثیر عقاید و مبادی ایرانی اشارت کرده‌اند. و "کار ادوو" منشا تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود سراغ می‌دهد. در محیط هر یک از ادیان، عرفان هم صورت و رنگ همان دیانت را دارد. چنان که عرفان هند مانند ادیان هندوان همواره نگران این اندیشه است که انسان چگونه می‌تواند وجود جزئی و محدود خود را در وجود کل فانی کند و از این روبنای آن- مثل ادیان هندی- مبتنی است بر اندیشه معرفت ، ریاضت، و فنا.
این عرفان هندی که از آن به یوگا نیز تعبیر می‌کنند فلسفه برهمنان و در حقیقت حاصل یک نوع تعقل اشراف منشانه ی هندی است. مخزن عمده آن نیز مجموعه مشهور "اوپانیشاد" یا حکمت "ودانتا" است. در این حکمت، برهما که مبدا کل عالم است حقیقت همه چیز و اصل تمام کائنات است. همچنان که کف و موج دریا را با دریا هیچ تفاوت نیست هیچ تفاوتی هم بین جهان و برهما نیست... مراسم منسوب به اورفه یا ارفیوس نیز از تمایلات عرفانی یونانی‌ها خبر می‌دهد. جمعیت منصوب به او لباس سپید می‌پوشیده‌اند و از خوردن گوشت اجتناب می‌کردند چنانکه در مبادی و تعالیم آنها نیز طنین کهنه‌ یی از آهنگ صدای "نی مولوی" و از "قصه ی روح" غریبی که در بیان افلاطون از دیار آشنایی جدا مانده است انعکاس دارد. و همین اشتیاق رو برای بازگشت به سرمنزل دیرینه خویش مکرر نزد این حکیم یونانی با زبان شاعرانه بیان شده است. باری انجمن‌های اخوت منسوب به ارفیوس و به اصحاب فیثاغورس اهل اسرار بوده‌اند از قدیمی‌ترین نمونه‌های عرفان فلسفی یونانی است و بعضی نشانه‌های این گونه عرفان را در مجامع کلبی‌ها و رواقیون نیز می‌توان نشان داد. حکمت افلاطون از جهت اشتمال بر عرفان مشهور است و مخصوصاً عرفان مسیحی از آن بسیار بهره یافته است اما حکمت ارسطو نیز که غایت فلسفه را تشبه به اوصاف الوهیت می‌پندارد و تاثیر خداوند را در عناصر عرفانی خالی نیست. چنانکه در حکمت فیلون و در فلسفه ی فلوتین هم صبغه ی عرفان قابل ملاحظه است. فیلون یهودی عارف بود از اهل اسکندریه که حکمت خود را بر اساس تأویل بنا کرد و تعالیم او در حکمت نو افلاطونیان و هم در طریقه آبای قدیم کلیسا تاثیر نهاد. فلوتین که با استاد خویش آمونیوس ساکاس بانی فلسفه نوافلاطونیان شد هیات افلاطونی را صورتی قوی‌تر و روشن‌تر داد و بدین گونه عرفان یونانی را به اوج کمال رسانید. نزد فلوتین عالم به منزله قیضانی است از وجود خدا که به مثابه خورشید است و انسان که وجود او در حقیقت مجموعه بود و نبود است وقتی به جات واقعی می‌رسد که از طریق معرفت به اتحاد با خدا موفق می‌شود. در کتب یونانی منصوب به هرمس نیز که بیشتر گفت و شنودهاییست بین هرمس با پسرش تت یا میان هرمس با اسقلابیوس و عمده آن گفت و شنودها نیز متعلق به حدود قرن سوم میلادی است می‌توان آثاری از عرفان ادوار اخیر یونانی را یافت: عرفانی که رنگ تعالیم افلاطون و ارسطو و رواقیون را دارد و از رنگ دیانت یهود نیز خالی نیست. خدای هرمس خدای نور، خدای نیک، و خدای جمال است و این عالم صورت او و فیض وجود اوست پس انسان که جوهرش با خدا یکی است وقتی به معرفت او نائل شود به مرتبه خدایی می‌رسد بلکه به همه ی کائنات متحد و متصل می‌گردد. در عرفان زرتشتی نیز همین توصیفات برقرار است. حکمت گنوسی نیز نوعی عرفان به شمار می‌آید و آن در حقیقت عرفان شرقی قبل از عهد عیسی است که در اوایل تاریخ میلادی رنگ مسیحی گرفته است و در حال ماخذ و منشا آن- مثل ماخذ و منشا تصوف اسلامی- مورد بحث محققان است. چنانکه بعضی از اهل تحقیق آن را از عقاید یهود دوره قبل از عیسی و برخی از نفوذ مصر یا ایران گرفته شده دانسته‌اند. جمعی در آن نشانه‌هایی از عقاید و مذاهب هندوان و بعضی در آن آثاری از رسوم و آداب منسوب به جماعت ارفیوس یافته‌اند و کسانی هم انعکاس بعضی آداب و عقاید بابلی و ایرانی را در آن گمان برده‌اند. شاید هم تمام این عناصر در پیدایش این حکمت گنوسی تاثیر کرده باشد اما از بعضی کشفیات تازه چنین برمی‌آید که مخصوصاً تاثیر زردشت و ثنویت مجوس در این عرفان- که اصلش یهودی است- بسیار بوده است چنانکه عرفان مانی نیز از آن متاثر است. در هر حال عرفان گنوسی مبتنی بر دعوی نوعی معرفت سری است شهود ذات حق که در کتب منسوب به فرقه‌های مختلف این طایفه هست نیز رنگی خاص بدان بخشیده است. حکمت اشراقی مسلمین و شاید طریقه ی اهل حق نیز در بعضی موارد بدان مدیون شده‌اند.
تعریف عرفان و تصوف
این دو واژه در ابتدا و در مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند و در کتب متقدمان عرفان و تصوف هر دو به طریقه ای روحانی گفته می‌شده است که در آن فرد با تکیه بر مبانی شریعت و با تهذیب نفس و اعراض از تمایلات نفسانی و متاع دنیوی، از طریق سیر و سلوک باطنی، کمال نفس را غایت معنوی و سرانجام وصول به حق را سرلوحه حیات معقول خویش قرار می‌دهد؛ و برخی گفتار معصوم را که "من عرف فقد عرف ربّه" بر این معنا تفسیر می‌کند.البته، کلم عرفان و معرفت و عارف در متون قدیم اسلامی، پیش از کلمه تصوف و صوفی استعمال شده‌اند ز واژه‌های اصیل اسلامی به شمار می‌روند که در متون اسلامی چه در قرآن و چه در احادیث و روایات معصومان و نهج البلاغه و کلمات قصار اولیا بسیار دیده می‌شود. در قرن اول هجری شانی از کلمه تصوف و صوفی به معنای اصطلاحی مشاهده نمی‌شود و روشن ‌شود که کلمه صوفی و تصوف از کلمات دخیل عربی است که بیشتر فارسی زبانان آن را به کار برده‌اند و سپس در میان ادبای فارسی زبان و عربی زبان تداول یافته است.
عرفان: معنای عام و لغوی عرفان و معرفت، هر دو از مصدر عرفه به معنای شناختن هستند گرچه علم نیز مصدر و معنای عام آن شناختن است، به مرور زمان به عرفان و علم، هر دو، معنای اصطلاحی خاصی اختصاص افته و تفاوت‌های ظریف میان این دو پدید آمده است.
تعريف‌هاي متعددي از واژه «تصوف» صورت گرفته است. از جملة آنها تعريفي است كه «معروف كَرْخي» (م ۲۰۱ه‍. ق) از عرفاي بزرگ اسلامي، ارائه كرده است. وي مي‌گويد:

التصوف الأخذ بالحقائق واليأس مما في أيدي الخلائق؛ تصوف، گرفتن و يافتن حقايق هستي و دل‌بريدن از دنياي مردم است.

عطار نيشابوري در تذكرة ‌الاولياء، همين تعريف را از قول معروف، چنين ترجمه كرده است:

«تصوف، گرفتن حقايق و گفتن به دقايق و نوميدشدن از آنچه هست در دست خلايق».

ويژگي مهم اين تعريف، جامعيت آن نسبت به دو بُعد اصلي عرفان اسلامي يعني بُعد معرفتي و بُعد عملي

آن است كه در درس‌هاي آينده از آن به «عرفان نظری» و «عرفان عملی» ياد خواهيم كرد؛ آنجا‌كه مي‌گويد:

تصوف، يافتن و گرفتن حقايق هستي است، به جنبة معرفتي و آنجاكه مي‌گويد: تصوف، نااميدي و دل‌بريدن از سرمايه‌هاي مردم است، اشاره‌اي به جنبة عملي عرفان اسلامي دارد.

ابوبكر كتّاني (م ۳۲۲ ه‍. ق) در تعريف تصوف مي‌گويد:

التصوف، صفاءٌ ومشاهدة.

يعني تصوف از دو حقيقت تشكيل شده است: نخست صفاي قلب و تطهير باطن، كه به عرفان عملي و سلوك اشاره دارد و دوم مشاهدة حقايق و رسيدن به معارف شهودي كه به عرفان نظري و معرفت نظر دارد.

از جمله تعاريف قابل توجه، تعريف محي‌الدين ابن‌عربي است. وي مي‌گويد:

التصوف، الوقوف مع الآداب الشرعيّة ظاهراً وباطناً وهي الخلق الالهيّة؛ تصوف، پاي‌بندي به آداب شريعت در ظاهر و باطن است كه همان اخلاق الهي مي‌باشد.

در اين تعريف تنها به جنبة عملي عرفان اسلامي اشاره شده است؛ لكن با توجه به غلبة جنبة عملي در واژگان «تصوف» ـ كه پس از اين بدان خواهيم پرداخت ـ اين تعريف به رويكرد امروزي آن نزديك‌تر است.

بنابراين از نگاه طرفداران عرفان و تصوف:

تصوف، گذر از خود و رسيدن به خدا و خدايي‌شدن است.

با روشن شدن معناي اصطلاحي «تصوف»، واژه‌هاي «صوفي»، «صوفيان»، «صوفيه» و «متصوفه» نيز روشن خواهند شد. اما در بررسي ريشة لغوي اين واژه‌ها، واژه «صوفي» بايد مورد مداقه قرار گيرد؛ زيرا پس از شكل‌گيري اين واژه، ساير واژه‌ها از آن ساخته شده‌اند.


در اشتقاق لغوي «صوفي» صحبت‌هاي فراواني وجود دارد. اما تنها سه قول از ميان آنها، بيشتر قابل اعتماد است:


الف) لفظ صوفي در زبان عربي، ريشة لغوي ندارد؛ بلكه از كملة «سوف» يا «سوفيا» يِ يوناني گرفته شده است. عده‌اي در يونان خود را سوفسطايي ـ يعني دانشمند ـ مي‌ناميدند و عده‌اي نيز كه در مقابل سوفسطاييان ـ مروّجان شكاكيّت ـ ايستادند، خود را «فيلاسوف»؛ يعني دوستدار دانش و حكمت نام مي‌نهادند. بنابراين صوفي به معناي حكيم و دانشمند خواهد بود.


ب) لفظ صوفي به قبيله‌اي از عرب به نام «بني‌صوفه» نسبت داده شده است؛ زيرا مردم اين قبيله در زمان جاهليت خدمت‌گذاران خانة خدا بودند و به عبادت و رياضت شهرت داشتند. پس از ظهور اسلام، هنگامي كه عده‌اي از مسلمين در مسئلة رياضت، عبادت و زهد پافشاري نشان دادند، مردم، با سابقه‌اي كه از قبيلة بني‌صوفه در ذهن داشتند، اين عده را به همان قبيله منسوب نمودند. بدين ترتيب به اين افراد «صوفي»، به برنامه‌هاي ايشان «تصوف» ‌و به اين طايفه، «متصوفه» گفتند.


ج) جهت سوم ـ كه بيشتر اهل تحقيق آن را پذيرفته‌اند ـ آن است كه لفظ صوفي برگرفته از «صوف» به معناي پشم مي‌باشد و دليل آنكه به صوفي، صوفي گفته مي‌شود، به‌خاطر لباس پشمينه‌اي است كه مي‌پوشد. بنابراين چون غالباً صوفيان جنس لباس خود را از پشم برمي‌گزيدند، به همان منسوب شده و به نام صوفي شهرت يافتند. حافظ نيز با اشاره به رياكاري پاره‌اي از صوفيان در پوشيدن لباس پشمي مي‌گويد:

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقة پشمينه بينداز و برو

بنابراين سه قول قابل اعتمادتر در وجه اشتقاق لغويِ لفظ صوفي را مي‌توان اين‌گونه نشان داد:

سوفيا = صوفي

بني‌صوفه = صوفي

صوف = صوفي

واژه عرفان

پيش از آنكه واژه عرفان را از ديدگاه اصطلاحي مورد پژوهش قرار دهيم، تذكر دو نكته مناسب مي‌نمايد:
نخست آنكه در اشتقاق لغوي لفظ عرفان ابهامي وجود ندارد و روشن است كه از «عَرِفَ يَعْرِفُ» است و هم‌خانوادة معرفت، عارف و معروف است و از اين جهت مشكلات لفظ تصوف را ندارد.نكتة دوم آن‌ است كه لفظ عرفان، با همين ساختار ـ يعني وزن «فِعلان» ـ در آثار عرفا شيوع چنداني ندارد و به‌طور غالب از لفط تصوّف و صوفي يا اشتقاق عارف بهره مي‌برند.با توجه به همين نكتة اخير، در رديابي معناي اصطلاحي عرفان در آثار عرفا، مي‌بايست واژه «عارف» را مورد نظر قرار دهيم؛ چراكه تعريف عارف، به‌طور طبيعي تعريف عرفان نيز خواهد بود.

در پي‌گيري واژه عارف و عرفان، همچون تصوف، به انبوهي از تعاريف مختلف برمي‌خوريم.


اما يكي از بهترين تعريف‌ها، تعريف ملاعبدالرزاق كاشاني (م ۷۳۵ ه‍. ق) است. وي در اصطلاحات الصوفية مي‌گويد:

العارف من اشهده الله ذاته وصفاته وأسمائه وأفعاله، فالمعرفة حال تحدث من شهودٍ؛ عارف كسي است كه خداوند، ذات، صفات، اسما و افعال خود را به وي نشان داده است. بنابراين معرفت (و عرفان) حالي است كه از پي شهود برمي‌آيد.

ويژگي مهم اين تعريف آن است كه به سنخ معرفت عرفاني و روش آن اشاره كرده است. پس از اين در درس‌هاي بعدي روشن‌تر خواهد شد كه معارف عرفاني ـ برخلاف ديگر دانش‌هاي ذهني و فكري ـ از سنخ علوم حضوري بوده و به روش كشف و شهود به‌دست مي‌آيد.

بنابراين عرفان؛ معرفت و آگاهي شهودي از ذات، اسما، صفات و افعال خداوند در حد توان بشر مي‌باشد

مقايسة دو واژه عرفان و تصوف

واژه عرفان، هرچند در برخي منابع خود، به هر دو جنبة عملي و معرفتي اشاره دارد و حتي در ذهنيت امروزي، لفظ عرفان بر مطلق ميراث عارفان اطلاق مي‌شود، اما در آثار محققان از عرفا ـ همچون تعريفي كه از ملاعبدالرزاق كاشاني مشاهده كرديم ـ با غلبة جنبة معرفتي استفاده مي‌شود، برخلاف واژه تصوف كه هرچند در ابتدا به‌معناي مطلق ميراث عرفاني كاربرد داشته است، اما كم‌كم با غلبة جنبة عملي به‌كار رفته است و در همين راستا و به‌تدريج در عرفان عملي با بروز اجتماعي آن در قالب سلسله‌ها و فرقه‌ها ظهور يافت و از همين رو با آميخته‌شدن سلسله‌هاي دراويش و فرقه‌ها به بدعت‌ها و انحرافات اخلاقي و ديني، واژگان «تصوف» و «صوفي» نيز بار منفي يافت. امروزه و در سرزمين ما واژه «عرفان» و «عارف» با بار ارزشي مثبت در همة فراورده‌هاي عرفاني اعم از عملي و معرفتي و هنري، و غالباً بر عارفان شيعي به‌كار مي‌رود.
•صفحه ی ۶۰
• اهمیت سنایی غزنوی در ادبیات، به کار بردن اصطلاحات صوفیانه و عارفانه در شعر برای آولین بار است.
●سنایی شاعر قرن اواسط ۵
●سنایی کارش به زهد و انزوا و تامل و حقایق عرفانی کشید.
● آثار سنایی عبارتند از حدیقه الحقیقه طریق التحقیق سیر العباد و کارنامه بلخ و امثال آنها.

سنایی(مرگ)ص۶۱
سنایی از شاعران بلند مرتبه و از استادان مسلم شعر فارسی است که برای اولین بار مفاهیم صوفیانه و عارفانه را در شعر فارسی وارد نمود و از این بابت او را سرآمد شاعرانی می‌دانند که برای نخستین بار عنصر تصوف و عرفان را در شعر فارسی به آمیخت و رواج داد.

قرن: اواسط قرن پنجم و اوایل ششم

آثار: منظومه‌های مشهور حدیقه الحقیقه ، طریق التحقیق ، سیرالعباد و کارنامه بلخ ...

●سرای حوادث

۱. ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید/ خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید.
معنی: ای مردم از این زمین پر از بلا و رخدادهای بد بگذرید و برخیزید و به سوی عالم بالا پرواز کنید.
نکات:
ای قوم: ای مردم. مردمان
سرای حوادث: مجاز از دنیای بلاخیز و پرحادثه است.
عالم علوی(ا): عالم بالایی.عالم بَر و برین.
۲. یک سر به پای همت از دامگاه دیو/ چون مرغ بر پرید و مَقر بر قمر کنید.

معنی: با تمامی و با اراده از این دامگاه تن شیطانی خود، رها شوید و چون مرغان (جان) به پرواز درآیید و در آسمان‌ها قرار گیرید.
نکات:
یک سر: یکباره. کامل.تمام.
پای همت : استعاره کنایی.
دامگاه: تن دنیایی .تن انسانی. جهان.
دیو: شیطان. اهریمن.
مرغ:تشبیه .
مقر: جای قرار گرفتن.
مَقر و قمر: جناس قلب ناقص.
۳. تا کی از بهر تربیت جسم تیره روی/ جان را هَبا کنید و خرد را هدر کنید!

تا کی می‌خواهید به تن پروری خود توجه کنید و نسبت به خردورزی بی‌اعتنا باشید؛ و تا چه هنگام می‌خواهید جانتان را چون ذره یا گرد و غباری بی‌ارزش گردانید و بی‌توجه به خرد و اندیشه خود باشید.

نکات:
هَبا: ناچیز و بی‌ارزش گرد و غبار.
هبا کردن: بی‌ارزش و ناچیز کردن.
هدر کردن: بی ارزش و بر باد دادن.

۴. جانی کمال یافته در پرده ی شما /وانگه شما حدیث تن مختصر کنید.

معنی: جانی تکامل یافته در پس پرده شما قرار دارد(درنهاد شما مرغ معناست) آنگاه شما از تن بی‌ارزشتان حرف می‌زنید به آن توجه می‌نمایید.
مفهوم: توجه به تن و بی اعتنایی خرد و ارزش انسانی.
نکات:
پرده: استعاره از تن .
حدیث: حرف زدن،سخن گفتن.
مختصر: اندک.ناچیز.
۵. عیسی نشسته پیش شما وآنگه از هوس/ دلتان دهد که بندگی سُم خر کنید.
معنی: روح و دم زنده کننده که چون عیسی است ،را در نزد خود دارید/ دلتان می آید از روی خواهش های تنی، به بندگی و ستایش از سُم خر عیسی می پردازید.
مفهوم: توجه به روح و پروش جان و بی اعتنایی به ظواهر و اسباب دنیوی.
چرا به دم مسیحایی خود بی توجه هستید و به تن پروری و ظواهر مشغولید؟!

داستان :"کلیسای سُم الاغ"

کلیسایی وجود دارد که در محراب آن ، جعبه ای از طلا گذاشته اند. داخل آن جعبه ، یک “سُم الاغ” هست که مسیحیان آن منطقه معتقدند :متعلق به سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است! مسیحیان دور آن جعبه می چرخند و بوسه می زنند و تبرک می جویند!
.

۶. تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را /هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید.
معنی: حواس پنجگانه شاهراهی است که شیطان در آن جریان دارد و درحال فریب از این راه هاست/ تا کی می‌خواهی هروز و همیشه به این شاهراه شیطانی توجه نمایی و از آن تبعیت کنی.

۷ .بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر/ یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید.
معنی: اگر یک لحظه در را بر روی حواس پنجگانه‌تان ببندید و متمرکز به عالم بالا شوید، جایگاهتان بر آسمان هفتم و بهشت خواهد شد.

مفهوم: بی توجهی به تن و تقویت روح و جان و روان ،تا میل به بالا نماید.
نکات:
بَر شوید: بالا رویید.
پنج در: حس پنج گانه
۸. مالی که پایمال عزیزان حضرت است/ آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید؟
این سرمایه ای را که سالکان و پیروان پروردگار،نسبت به آن بی اعتنایند،چطور از روی طمع ،این خوش های تنی و زود گذر را چون تاج بر سر خود صرا می دهید؟! درحالبکه این رمین جایگاه شیطان و تباهی است و واقعیت انسان آن جهان مینوی است.
نکات
عزیزان حضرت : رهروان و سالکان را حق.
حضرت: حضرت دوست. پروردگار.
تاج : کنایه از توجهات زمینی.
۹. خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید.
معنی: اگر می‌خواهید مورد توجه کاخ باشکوه حضرت دوست و پروردگار گردید، چشمانتان را نابینا و گوش‌هایتان را از حرف‌های نادرست ناشنوا سازید؛ به وسوسه‌های تنی و زمینی نه چشم گرم کنید و نه گوش فرا دهید تا بهشت مینو را درک نمایید، چشمانتان مانند سنگ جزع گردد و گوش هایتان را چون صدف کنار دریا از حرف ها نا شنوا سازید.
نکات
جزع: سنگ سیاه و سپیدی چون چشم ادمی.
گوش ماهی : صدف تشبیه به گوش شده است که قدیمی ها آنرا گوش ماهی می پنداشتند.
تعبیر دیگر: اگر می خواهی مورد الطاف درگاه پروردگار گردی و آنرا درک کنی/ چشم و گوشت را چون جزع و صدف از خواستنی های زمینی،کور و کر کن.
۱۰. از روح‌های پاک درین توده‌های خاک/ تا کی چنین اهل سَقَر مستَقَر کنید.
معنی: تا کی می خواهی روح پاک و آسمانی خود را آغشته به خوایت خاک و خواهش های تنی مجبور سازی؟!/و آنان را چون اهل دورخ در جابگاه آتیشن قرار دهید؟!
نکات
توده‌های خاک: تن انسان- جهان- خواهش‌های تنی.
سَقر: یکی از طبقات دوزخ.
سقر ، مستقر: جناس شبه اشتقاق.
۱۱. از حال آن سرای جلال از زبان حال/ واماندگان حرص و حسد را خبر کنید.
معنی: ای اهل دل و ای صوفیان و رهروان عارف مسلکی که به بارگاه باشکوه الهی رسیده‌ای، با زبانی خوش و دلپسند حال و احوالی را که در آنجا نزد پروردگار دارید برای اهل زمین باز گویید؛ تا آگاه شوند از لذت‌های مینوی.
نکات
سرای جلال: عالم ملکوت و پروردگار.
زبان حال: زبان خوش .
واماندگان حرص و حسد: کنایه از اهل دنیای شیطانی.
خبر : آگاه. آگاهی.
۱۲. ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار/ این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید.
معنی:وگرنه عارفان که به آن جایگاه معنوی از روی خردورزی رسیده اند،چون آفتاب حقیقت/انسان زمینی و خاک بی ارزش را از این لذت و دانایی به جایگاه مینوی و مرتبه ی طلا و سنگ های گرانبها می رسانند.
نکات
ورنه: و اگر نه.
آیمان خرد: آسمان هفتمین . عالم مینو.
آفتاب وار: چون آفتاب. وار پسوند: شباهت.
خاک: خاک اهریمنی و شیطانی.
مرتبه: جایگاه.
مرتبه یاقوت و زر: حایگاه مینوی یافتن.
۱۳. دیریست تا سپیده محشر همی دمد/ ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید.
معنی: از زمان بسیار دیری است که ما شاهد برخاستن مردگان از گورهایشان در سپیده دمان رستاخیز هستیم/ای آنان که اهل عالم بالا هستید و روحی جاوید را می خواهید،سر از این عالم شیطانی و اهریمنی بالا آورید و به عالم مینو برآیی،این جهان خاکی قفس و قبرگاهی ست برای مرغ روح شما که آشیانش در ماه و آسمان هاست!
نکات
سپیده: آغاز سر زدن مردگان در روز رستاخیز: رُستن و خیزیدن.
محشر: روز حشر و برانگیختن و برخاستن تمامی مردگان.
خاک: استعاره باشد از تن و دنیای تنی.


سال تحصیلی ۱۴۰۳- ۱۴۰۴

واژه ساز: پاوربانک : نیرو بانک : رامین یوسفی

Power:

انرژی، قدرت

راندن، توانایی، شدت، دولت، قوه یا توان (در ریاضیات)، دستگاه برقی، برقی، درشت نمایی، قدرت دوربین، برتری، توان، اقتدار، سلطه، نیروی برق، قدرت دید ذره بین، نیرو بخشیدن، نیرومند کردن، زور به کار بردن، مهندسی: قدرت نیرو، کامپیوتر: توان، مهندسی: توان برقی، عمران: قدرت، معماری: قوه یا توان، حقوقی: اقتدار و اختیار، شیمی: توان، روانشناسی: توان، ورزش: توان، حداکثر تلاش در کمترین زمان، علوم هوایی: قدرت، نظامی: قدرت.

:Bank

بانک، بانکداری کردن، در بانک گذاشتن

کرانه رود، سکو، صخره زیرآبی کم ارتفاع، کنار، لب ساحل، ضرابخانه، روی هم انباشتن، کپه کردن، بلند شدن (ابر یا دود) به طور متراکم، ، کامپیوتر: بانک، عمران: ساحل، معماری: کپه کردن، حقوقی: در بانک گذاشتن، زیست شناسی: کرانه دیواری، بازرگانی: بانک، ورزش: قسمت برجسته سر پیچ، علوم هوایی: دوران یا متمایل شدن هواپیما حول محور طولی، نظامی: کناره توده.

بانک در معنی پارسی: بان- بانه- بن- بنُه- بُنه گه - بن گاه- بنک دار- بنکی... و سایر واژه ها و اندانمواژه های دیگر است.

برای ساخت واژه ای جایگزین پاور بانک می توان از واژه ی ترکییی : نیرو بانک استفاده کرد.

نیرو : انرژی و قدرت پیش برنده است، و شما هنگام استفاده نیروی شما را پیش می برد.

بانک: قرار دادن بُنک ها روی هم تشکیل بانک و انباشت می دهد.در کل یعنی: نیروی پیش برنده ای که روی هم درجایگاهی ذخیره شده است و به وقت ضرورت می توان از آن استفاده نمود.

عشق واژه ای است ایرانی خانم کلانتری

در دو فرایند واجی، واژه ی "عشق" به این شکل درآمده است، با قرار دادن دو واج ، بر جایگاه صونی خودشان،اسل(اصل) واژه مشخص می گردد.در ساختار سوتی ،یک اَری زبان ،"ع" جای "الف" می نشیند،و واج دوم را زحمت بکشید از طریق ، مجموعه مقالات زبانشناسی در همایش‌های بین‌المللی به دست آورید تا مشخص گردد این واژه بن مایه ایرانی دارد ، مثل : اسل ---> اصل.

در پی با وام از روزنامه ی جوان مطلب خانم کلانتری می آید:

معاون فرهنگستان زبان و ادب فارسی:

عشق کلمه عربی است اما واژه های فارسی جای آن را نمی‌گیرد

گفتمان (Discourse)از دیدگاه میشل فوکو

"گفتمان" (Discourse) در نظریه میشل فوکو به بررسی نحوهٔ تولید معانی و دانش در جامعه می‌پردازد. فوکو معتقد بود که گفتمان‌ها، که شامل زبان، نمادها، و باورهای فرهنگی هستند، نقشی اساسی در شکل‌دهی به دانش و قدرت در جامعه ایفا می‌کنند. به عبارت دیگر، آنچه که ما به عنوان "حقیقت" می‌پذیریم، تحت تأثیر گفتمان‌های حاکم است و این گفتمان‌ها قدرت دارند تا نحوهٔ فکر و رفتار ما را شکل دهند.

فوکو بر این باور بود که گفتمان‌ها نه تنها دانش را تولید می‌کنند بلکه قدرت را نیز توزیع و بازتوزیع می‌کنند. به این معنا که آن‌ها تعیین می‌کنند چه چیزی معتبر است و چه چیزی نادرست، و همچنین چگونه افراد و گروه‌ها در جامعه جایگاه خود را پیدا می‌کنند.

به طور خلاصه، گفتمان در نظریه فوکو به مجموعه‌ای از مفاهیم، زبان‌ها و نهادهایی اشاره دارد که شکل‌دهندهٔ دانش و قدرت در جامعه هستند.

عوام این واژه را به نادرست در جای گفت و گو،به کار می برند ؛مثال می گویند: بهرام و شهرام در حال گفتمان هستند!

چرا این اشتباه بوجود آمد؟

ترجمه فرهنگ های لغات عمومی و نه تخصصی،چون واژه ی "دیسکورس" یا همان گفتمان را ، سطحی ترجمه نمودند چنین شد که عوام به اشتباه آنرا برابر با گفت و گو به کار می برند.

در فرهنگ لغت تحلیلگران آمده است:

discourse:گفتمان،سخن گفتن،سخنرانی کردن، ادا کردن، مباحثه، قدرت استقلال.

برنده ی نوبل ادبیات در گفتگو با نیویورک تایمز، وام وب از : عصر ایران

گفت‌وگو نیویورک‌ تایمز با «عبدالرزاق گرونا» برنده نوبل ادبیات

گفت‌وگو نیویورک‌ تایمز با «عبدالرزاق گرونا» برنده نوبل ادبیات

«عبدالرزاق گرونا» برنده نوبل ادبیات در گفت‌وگویی از لذت ملاقات با خوانندگان جدید و اینکه چرا درباره‌ «مهربانی‌های غیرمنتظره» می‌نویسد، صحبت کرد.

«عبدالرزاق گرونا» برنده نوبل ادبیات در گفت‌وگویی از لذت ملاقات با خوانندگان جدید و اینکه چرا درباره‌ «مهربانی‌های غیرمنتظره» می‌نویسد، صحبت کرد.

به گزارش ایسنا، «عبدالرزاق گورنا» نویسنده اهل تانزانیا که پس از سال‌ها توانست به عنوان چهره‌ای از یک کشور آفریقایی در سال ۲۰۲۱ میلادی برنده نوبل ادبیات شود در گفت‌وگویی با «نیویورک‌تایمز»‌ از کتاب‌های موردعلاقه و نگارش رمان جدید پس از دریافت جایزه نوبل سخن گفت. در ادامه بخشی از این گفت‌وگو را می‌خوانید:

چه کتاب‌هایی روی میز کنار تخت‌تان هستند؟
«سولنوئید» نوشته «میرچا کارتارسکو»(Mircea Cartarescu)،«کاروان» نوشته «بیاتا اوموبیه‌یی مایریسه»(Beata Umubyeyi Mairisse) و «بازنگری» به قلم «خوان گابریل واسکس».

چطور کتاب‌هایتان را مرتب می‌کنید؟
کتاب‌های هر نویسنده را کنار هم می‌گذارم. اینکه چه کتاب‌هایی همسایه هم می‌شوند، گاهی اتفاقی است، اگرچه معمولاً کتاب‌های مجاور تاحدوی مرتبط هستند.

تجربهٔ ایده‌آلتان از مطالعه را توصیف کنید (چه زمانی، کجا، چه چیزی، چگونه).
معمولاً بعدازظهرها، پس از اینکه بخش اول روز را به نوشتن یا کارهای روزمره پرداخته‌ام. بعد برای چند ساعت، می‌توان با لذت و بیشتر وقت‌ها بدون حواس‌پرتی، مطالعه کرد.

در کودکی چطور مطالعه می‌کردید؟
والدینم اهل مطالعه نبودند، بنابراین مطالعه‌ اولیه‌ام همان چیزهایی بود که در مدرسه ارائه می‌شد. وقتی بزرگ‌تر شدیم، راه‌هایی برای دسترسی به کتاب‌های دیگر پیدا کردیم و آن‌ها بین ما دست به دست می‌شدند و گاهی هیجان زیادی ایجاد می‌کردند. زمانی را که کتاب «عاشق لیدی چترلی» دست به دست می‌شد به یاد دارم، گرچه گمان می‌کنم بیشتر ما خیلی چیزی از آن نفهمیدیم. بعدها که به‌عنوان دانشجو خواندمش، برایم کاملاً جدید بود.

بیشتر کتاب‌هایی که می‌خواندیم فراموش‌شدنی بودند، اگرچه چندتایی‌شان همچون «دن آرام»، «جنایت و مکافات» و «به دور از هیاهوی خلق» که اولین رمان «توماس هاردی» بود که البته به انگیزهٔ فیلم زیبایی با بازی جولی کریستی، آلن بیتس و ترنس استمپ، خواندم، برایم ماندگار شدند.

آیا تا حالا بابت خواندن کتابی دچار دردسر شده‌اید؟
نه، هرگز.

بهترین کتابی که تا به حال به‌عنوان هدیه دریافت کرده‌اید چه بوده؟
حدوداً ۱۲ سالم بود که جایزه‌ای در مدرسه گرفتم و کتابی بهم دادند. یک کتاب بزرگ و قطور، چیزی شبیه یک دایره‌المعارف مصور، با داستان‌هایی دربارهٔ ملت‌های مختلف جهان، ظاهرشان، لباس‌هایی که می‌پوشیدند، خانه‌هایشان، و حتی یونیفورم پلیس‌هایشان. آن کتاب را بارها خواندم.

جالب‌ترین چیزی که اخیراً از یک کتاب یاد گرفته‌اید چه بوده؟
تاریخچهٔ زندگی و اهمیت فرهنگی «رخ‌کرکس آند».

کتاب‌هایی که از نظر احساسی شما را درگیر می‌کنند ترجیح می‌دهید یا از نظر فکری؟
کتاب‌هایی را ترجیح می‌دهم که به‌شکل هوشمندانه‌ای مرا درگیر کنند، صرف‌نظر از محتوایشان.

آیا پس از دریافت جایزه‌ نوبل فشار بیشتری برای نوشتن رمان جدید ایجاد شد؟
نه، فشار فقط در پیدا کردن وقت بود. وقتی جایزه اعلام شد، کمی در نوشتن «سرقت» جلو رفته بودم، اما برای مدتی طولانی ممکن نبود زمان یا سکوت لازم برای نوشتن ادامه‌اش را پیدا کنم. ترجیح می‌دهم با فراغ بال بنویسم، بنابراین باید کمی صبر می‌کردم. بعد توانستم فضا ایجاد کنم و ادامه دهم، بدون هیچ حس فشاری.

آیا این کتابی بود که ممکن بود پیش از نوبل هم بنویسید؟
فکر می‌کنم بله.

از مخاطبان جدیدی که به لطف نوبل با آثارتان آشنا شدند چه آموختید؟
دیدار و شنیدن از مخاطبان جدید لذت بسیار داشت. دیدار با مخاطبانی که از قبل همراه من بودند ولی از حضورشان خبر نداشتم هم فوق‌العاده بود. سخاوت و شور هر دو گروه شگفت‌انگیز و پیش‌بینی‌نشده بود.

با توجه به ترجمه شدن برخی از آثارتان به زبان سواحلی، از مخاطبان شرق آفریقا چه بازخوردی دریافت کرده‌اید؟
به نظر خوشحال می‌آیند، و البته من هم همین‌طور.

شما در مصاحبه‌ها گفته‌اید که نوشتن درباره «مهربانی‌های غیرمنتظره»، حتی در شرایط سخت، برایتان اهمیت دارد. چرا؟
چون این کار به ما اطمینان می‌دهد که انسانیتِ مشترک داریم، و البته چون ممکن است اندکی رهایی از سختی‌هایی که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، به همراه داشته باشد. و چون غیرمنتظره است، شیرینی‌اش بیشتر است.

ناشر آمریکایی‌تان در جلد کتاب‌های شما از نقاشی‌های «لوبینا هی‌مید»(Lubaina Himid) استفاده کرده است. آیا از پیش با آثار او آشنا بودید؟ از این جلدها چه چیزی خوشتان می‌آید؟
پیش‌تر با آثار او آشنا بودم، و کمی هم درباره تجربه‌اش از «زنگبار» می‌دانستم. از رنگ‌هایش خوشم می‌آید و از بذله‌گویی‌ای که در نحوه نشستن و آمیختنِ شخصیت‌هایش دیده می‌شود.

آخرین کتابی که باعث شد بخندید، چه بود؟
«جیمز» نوشته «پرسیوال اورت».

آخرین کتابی که شما را خشمگین کرد؟
ترجیح می‌دهم نگویم.

مقاله :"خود نمایشی" و انسان معاصر و دیالکتیک با جهان تصویری،رامین یوسفی

امروزه تا حدی نوشتن در حال کمرنگ شدن است و "تصویری شدن" یا "نمایشی شدن" تجربه انسانی جای آن را می‌گیرد. اما این کاهش به معنای ناپدید شدن نیست، بلکه نوع و شیوه‌ی نوشتار در حال تغییر است.

نمایشی شدن انسان (نمایش خود):
امروزه رسانه‌هایی مثل اینستاگرام، تیک‌تاک و یوتیوب باعث شده‌اند که انسان‌ها بیشتر خود را "نمایش" دهند تا "بازگو" کنند. هویت دیگر با نوشتن و تعمق در کلمات شکل نمی‌گیرد، بلکه با تصویر، ژست، کلیپ و صحنه‌سازی ساخته می‌شود.

کاهش نوشتار تأملی:
نوشتن سنتی (یادداشت‌برداری، خاطره‌نویسی، نامه‌نگاری، شعر نوشتن، مقاله‌نویسی با عمق) کاهش یافته. این اتفاق با کاهش تمرکز، سرعت زندگی، و فرهنگ لحظه‌ای (instant culture) ارتباط دارد. مردم کمتر می‌نویسند و بیشتر "تولید محتوا" می‌کنند.

افزایش سواد دیداری:
انسان مدرن به جای سواد کلامی (linguistic literacy) به سمت سواد دیداری (visual literacy) می‌رود. روایت‌ها از طریق تصویر، صدا، حرکت و میم منتقل می‌شوند.

تحول نه پایان:
اما نباید این را فقط به عنوان افول دید. بلکه می‌توان گفت انسان‌ها ابزار بیانی خود را تغییر می‌دهند. همان‌طور که خط جای زبان شفاهی را نگرفت، بلکه مکمل آن شد، تصویر و ویدیو هم جای نوشتار را نمی‌گیرند، بلکه در حال تحول دادن آن هستند.

●معرفی چند کتاب و مقاله ای مهم با عنوان" فراسوی فرهنگ نوشتار به نویسندگی والتر اونگ ، این مقاله را به پایان می‌رسانیم.
چند کتاب مهم و تأثیرگذار درباره «کاهش نوشتار»، «نمایشی‌شدن انسان»، و «تغییر شیوه‌های بیان در عصر دیجیتال» معرفی می‌کنم. این آثار از منظر فلسفی، جامعه‌شناختی، و رسانه‌شناسی به موضوع نگاه کرده‌اند:

1. جامعه نمایشی – گی دوبور (Guy Debord)

موضوع: بنیان‌گذار مفهوم «جامعه نمایش»
چکیده: در این کتاب کلاسیک، دوبور نشان می‌دهد که چگونه در سرمایه‌داری مدرن، واقعیت جای خود را به "نمایش" داده است و انسان‌ها بیشتر از اینکه زندگی کنند، به تماشای خود مشغول‌اند.

2. انسان تک‌ساحتی – هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse)

موضوع: تحلیل انسان مدرن در جامعه تکنولوژیک
چکیده: مارکوزه توضیح می‌دهد که چگونه انسان‌ها در جوامع پیشرفته، سطحی‌تر می‌شوند و عمق اندیشه، جای خود را به بهره‌وری و سرگرمی داده است.

3. خودنمایی در عصر نمایش دیجیتال – آلیس ماروتو

موضوع: شبکه‌های اجتماعی و شکل‌گیری «خود مجازی»
چکیده: درباره اینکه انسان‌ها چگونه در رسانه‌های اجتماعی خود را بازنمایی می‌کنند، نه آن‌گونه که هستند، بلکه آن‌گونه که می‌خواهند دیده شوند.

4. فنای خط – ولادیمیر بیبخین (Vladimir Bibikhin)

موضوع: فلسفه نوشتار و زوال آن در دوران مدرن
چکیده: این کتاب به زیبایی گذار از فرهنگ شفاهی به نوشتاری و سپس به فرهنگ دیداری را تحلیل می‌کند. او نگران زوال تفکر فلسفی در عصر تصویری است.

5. فراسوی فرهنگ نوشتار – والتر اونگ (Walter Ong)

موضوع: شفاهی بودن و نوشتار در تاریخ
چکیده: اونگ در این اثر کلاسیک توضیح می‌دهد که چگونه نوشتار انسان را دگرگون کرد، و چگونه اکنون دوباره با تصویر و رسانه‌های دیجیتال به نوعی "بازگشت به شفاهت" داریم.
نسخه‌ی پی‌دی‌اف یا مقاله‌ای خلاصه‌شده از هرکدام :
۵. والتر اونگ(مقاله)
: ترجمه مهسا شیخان


«بدون نوشتار، ذهن باسواد نمی توانست به شیوه ای که امروزه قکر می کند، بیاندیشد، و حتی نمی توانست تفکر خود را به شکل شفاهی ترکیب بندی کند»والتر اونگ

والتر اونگ، فیلسوف، مورخ و مدرس ادبیات انگلیسی، در کنار جک گودی و اریک هولاک از مهم ترین نظریه پردازان شکاف عظیم است. کتاب کلاسیک و بنیادین سواد شفاهی و کتبی (Orality And Literacy) وی یکی از مهم ترین کتب نظریه های مطرح شده در حوزه سواد است که در واقع اولین نظریات انسان شناسی حوزه سواد و ارتباط آن با واژه و چاپ با تکیه بر مقایسه دو حالت شفاهی و کتبی سواد شکل داده و در ادامه مباحث جک گودی و هولاک به شکل گیری مطالعات و نظریات انسان شناسی این حوزه کمک کرده است. چنانکه در ادامه خواهیم دید، آنچه که مطالعات وی را از جک گودی و اریک هولاک؛ به رغم گرایشات یکسان، متمایز می کند، توجه ویژه وی به نوشتار و متن به عنوان یک فناوری است، و تغییر مفهوم واژه و معنا بواسطه متن، مالکیت خصوصی ایده ها، کلمات، و حق تالیف به عنوان تحولاتی که در معنا و بیان بواسطه اختراع چاپ و شیوه بیان تفکر ایجاد شده است. به طور کلی، اونگ بیش از آنکه معتقد به شکاف عظیم میان جوامع برخوردار از سواد شفاهی و کتبی باشد، بر چگونگی شکل گیری متن و پیچیدگی های متن و نوشتار و ویژگی های هر دو حالت سواد تمرکز دارد.
کتاب سواد شفاهی و کتبی وی یکی از مهم ترین کتاب هایی است که نه تنها در حوزه مطالعات سواد که در حوزه های ارتباطات هم دائما به عنوان یک منبع کلاسیک مورد ارجاع قرار می گیرد. اونگ که همانند گودی و هولاک به نقش کلیدی نوشتار در دستیابی جوامع مدرن به ذهن و تفکر انتزاعی و در نتیجه کلام انتزاعی و رشد عقلانیت معتقد است، در این کتاب خواندنی، نوشتار را تعهد واژه نسبت به فضا می داند و معتقد است که این وایستگی قابلیت های زبان را تا میزانی غیر قابل سنجش گسترش داده، و با بازسازی تفکر انسان و فرآیندهای ذهنی آن، ساختار اجتماعی، هویت و شخصیت انسانی را دستخوش تحولات بنیادینی نموده است (۱۹۸۴: ۱۴). وی در ادامه استدلال گودی و هولاک معتقد است که نوشتار نه تنها منجر به رشد علم و پیشرفت می شود که رشد در تمامی زمینه های دیگر تفکر مثل فلسفه، تاریخ و درک توصیفی انشان از ادبیات و هنر و توصیف خود زبان هم می شود.
اونگ بیش از آنکه نوشتار و چاپ را به خودی خود عامل کلیدی در توسعه تفکر و عقلانیت انسان بداند، آن را فناوری ای می داند که انقلابی را در جوامع انسانی و شیوه های تفکر و پردازش ذهنی متن ایجاد کرده است. وی بر خلاف گودی و هولاک معتقد است که نوشتن به زعم خود تنها دلیل ایجاد مفاهیم و زبان انتزاعی و تفکر و عقلانیت نیست، چنانکه در استدلال های خود بسیاری از جوامع شفاهی را از فرهنگی غنی برخوردار می داند، و به همان میزان معتقد است که بسیاری از جوامع برخوردار از نوشتار ممکن است از فرهنگی غنی برخوردار نباشند. با این حال، علی رغم اینکه تعصب شدید نسبت به جوامع شفاهی را به آسانی تشخیص می دهد، خود نیز در توصیف آن جوامع با جک گوی و اریک هولاک همگام می شود چنانکه در توصیف جوامع ابتدایی از واژه عقب مانده استفاده می کند به گونه ای که انگار این جوامع هیچگاه متحول نشده و توسعه نیافته اند.

اونگ در این کتاب چنانکه در مقدمه کتاب عنوان می کند به طور کلی تفاوت میان فرهنگ های شفاهی و کتبی را در تفکر و بیان کلامی در میان فرهنگ های مختلف می داند. بیان کلامی به باور او در برخی فرهنگ های شفاهی بسیار عجیب می نماید و در عوض تفکر و بیان کتبی بسیار عادی و معنادار و با همین تمایز شیوه های مختلف بینامتنیت و معناسازی را ربشه یابی می کند.
تمامی مطالعات اونگ بر محور کلام، صدا و واژه، بیان شفاهی در محدوده حواس مختلف و ترکیب حواس مختلف انسانی, ویژگی های صدا و نقش سکوت، تحولات فناورانه و تاثیر آن بر روی توسعه فرهنگ و خودآگاهی متمرکز است. به بیان دیگر، اونگ در سلسله مطالعات خود بر روی واژه و صدا و نقش نوشتار در تحول جوامع از شفاهی و کتبی تاکید دارد.

اونگ معتقد است که بسیاری از ویژگی هایی که ما بدیهی می دانیم در حوزه تفکر و بیان در ادبیات فلسفه و علم و حتی در گفتمان شفاهی در میان جوامع برخوردار از سواد کتبی در طول تاریخ حیات بشر بستقیما و طبیعتا به حیات انسان مرتبط نبوده اند بلکه به واسطه منابعی ایجاد شدند که توانست نوشتار را به عنوان ابزاری در خدمت آگاهی بشر قرار داد.
تجربه انسان از صدا به عنوان یک عامل مقطعی، آنی و فعال در حالیکه لغات و واژگان رویدادها را افسون می کنند. یه باور وی در جوامع شفاهی افراد تنها چیزی را می دانستند که می توانستند به خاطر بسپارند. در نتیجه مکانسم های به حافظه سپردن و به خاطر آوردن بسیار اهمیت داشتند و همینطور جملات و کلام قابل حفط کردن و به خاطر آوری. والتر اونگ برای این مکانیسم شفاهی نه ویزگی قایل است:از جمله وابستگی به هم بافت، عینی و غیر انتزاعی بودن، اطناب، انباشتگی محتوا، و …. به همین ترتیب، اونگ حافظه کلامی و اینکه چگونه تکنیک های حافطه (موسیقی، ریتم و حرکت) چگونه با امر به خاطر آورده شده تعامل می کنند. بدین ترتیب، وی به دنبال اثبات این امر استک ه چگونه این سیستم های به خاطر آوری، سبک زندگی، سبک روایی و هویت جوامع را شکل داده اند. مسائلی که تاثیر مستقیمی بر تفکر و آگاهی جوامع داشته اند.

به باور اونگ نوشتار که در واقع به آرامی در بین جوامع شکل گرفته است، چگونه با ایجاد تغییر در الگوهای بیانی فرهنگ ها را دستخوش تحول کرده است. بر خلاف هولاک، و علی رغم ارجاع بسیار گسترده به وی، اونگ نوشتار را یک فناوری و یک امر مصنوعی می داند که در ابتدا در شکل اسکریپت و متن شکل گرفته است. به باور وی این فناوری جدید در زمان ظهورش و به تدریج، نظم اجتماعی ای را که به واسطه ارائه شفاهی رویدادها شکل گرفته بوده را به شدت دچار اختلال می کند.

اونگ در مباحثات خود به مفهوم پویایی متنیت اشاره دارد و اینکه پویایی متنبیت در سواد شفاهی و کتبی به یک مسیر و به یک شیوه اتفاق نمی افتد. برای مثال، وی ویژگی های سواد کتبی را با تمرکز بر انین مسائل که نوشتار فاصله میان مخاطبان گفتمان را اضافه می کند و حتی آن را تشویق می کند. متن از چیزی که وی آن را اقتصاد سبک نگارشی می داند حمایت می کند و ویرایش متن و حذف زواید را مقدور و ممکن می کند. و از همه مهم تر فرم «درست» متن را ایجاد می کند. در ارتباط با تاریخ سبک های نگارشی نشان می دهد که چگونه حالت های بیان، متقاعد کردن و غیره با نوشتار متحول می شوند. و متن و نوشتار به گونه ای شواهد و مدارک تاریخی را به شکلی منجمد در طول زمان حفظ می کنند.

اونگ، پیدایش چاپ، تاریخچه پیدایش تدریجی آن و تاثیرات مهمش در ارتباطات جوامع را در ادامه برشمردن ویژگی های متن نوشتاری و سواد کتبی مطرح می کند. بحث وی در اهمیت پیدایش چاپ بسیار جالب و خواندنی است. به باور وی، چاپ واژه را به یک شیئ بدل می کند، شیئی که حاوی اطلاعات است؛ و با ایجاد فواصل میان واژگان و ایجاد فاصله های معنادار میان واژگان, چیدمان کلی متن و صفحه را معنا می بخشد. چاپ موجب شده که مالکیت شخصی و خصوصی کلمات شکل بگیرد، و کپی رایت و شکل گیری دیکشنری را در راستای همان مالکیت خصوصی ایده ها، و واژگان می داند (۱۲۶-۱۳۱) و شکل گیری انواع جدید بینامتنیت از سوی دیگر.

حتی در این توصیفات خود وی نگاهی هم به رسانه های شفاهی دارد و معتقد است که نوع جدیدی ار سواد شفاهی بواسطه رسانه ها در حال شکل گیری است.
اونگ دائما در خصوص فهم روانی و تاریخی فرهنگ های شفاهی و کتبی و اینکه چگونه این دو فرهنگ نظریه های موجود در هر دو حوزه را به چالش کشیده اند مباحث مهمی را مطرح می کند. بر خلاف هولاک و گودی، وی مبنایی را برای فهم چگونگی تعامل این دو گرایش شفاهی و کتبی ایجاد می کند با پیشنهاد مطالعات چندرشته ای با تمرکز بر ماهیت این دو حالت سواد شفاهی و کتبی.

چنانکه در یادداشت های بعدی خواهیم دید، مطالعات جدید سواد، این دو حالت را منفک و متمایز از هم و یکی را بر دیگری برتر نمی دانند. بلکه نشان می دهند، که همواره در طول تاریخ این دو حالت سواد شفاهی و کتبی همواره در کنار هم وجود داشته و شکل گرفته اند، به شیوه ای که نمی توان متصور شد که اجتماع انسانی ای وجود داشته باشد، که تنها راه ارتباطاتش مبتنی بر سواد شفاهی و یا سواد صرفا کتبی بوده باشد. بدین ترتیب؛ آنچه که در ادامه مطالعات انسان شناسی مورد تمرکز قرار می گیرد نه تمایز سواد شفاهی و کتبی، که شیوه های کارکرد و تعامل این دو و معناهای اجتماعی ای که در جوامع مختلف پیدا می کنند، است.

چکیده :
جهان به سوی "نمایشی‌تر شدن" پیش می‌رود؛ انسان معاصر بیشتر «خود را نشان می‌دهد» تا آنکه «خود را توصیف کند». اما نوشتار از بین نرفته، بلکه در اشکال دیگر (مثل نوشتار دیجیتال، میکروبلاگینگ، دیالوگ‌نویسی، متن‌های فیلم‌نامه‌ای) ادامه پیدا کرده. اگر اهل اندیشه‌ای، همچنان نوشتن عمیق، جایگاه خود را دارد، هرچند صدایش شاید خفیف‌تر از قبل باشد.

۱. رامین یوسفی

۲.مهسا شیخان ( مقاله ای: والتر اونگ)

کاخ آرزوها، حافظ

کاخ آرزوها
کاخ آرزوها : اضافه ی تشبیهی

اضافه تشبیهی: که در آن، میان مضاف و مضاف الیه رابطه شباهت و همانندی باشد، یعنی: یا مضاف را به مضاف الیه تشبیه کنند: لب لعل، قد سرو، و یا برعکس، مضاف الیه را به مضاف همانند کنند: لعل لب ،سروِ قد.

اضافه ی استعاری: که در آن، مضاف در غیر معنی حقیقی خود به کار می‌رود، چنانکه"دست" در جمله زیر به معنی "حوادث" به کار رفته است: دستِ روزگار، سنگ جدایی میان من و شما انداخت.

فرق بین اضافه تشبیهی و استعاری: آن است که در اضافه تشبیهی، مشبه و مشبه به -که همان مضاف و مضاف الیه اند- هر دو ذکر می‌شوند، در حالی که در اضافه استعاری، یکی از طرفین تشبیه می‌آید و به جای دیگری از لوازم و متعلقات آن، چیزی ذکر می‌شود؛ چنانکه در ترکیب" دست روزگار" روزگار که به انسان تشبیه شده، یعنی مشبه است، ذکر گردیده اما انسان که مشبه به است نیامده و به جای آن دست که از متعلقات آن است ذکر شده است. همچنین است ترکیب "دست صب"ا و "زلف سمن" در بیت زیر که هر دو اضافه استعاری هستند:

دست صبا به زلف سمن شانه می‌زند ابر بهار نعره ی مستانه می‌زند.


کاخ آرزو ها

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است


بـیـا کـه قصـر امـل سخـت سست بنیادست

بـیــار بــاده کــه بنیاد عمـر بر بادست

غــلام هـمـت آنـم کــه زیــر چــرخ کـبـود

ز هـر چـه رنــگ تعلق پـذیـرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سـروش عـالـم غیبم چه مژده‌ها دادست

کــه ای بـلـنـدنـظـر شـاهـبـاز سـدره نشین

نـشـیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تــو را ز کـنـگـره عـرش مـی‌زنـنــد صـفـیـر

نـدانـمت که در این دامگه چه افتادست

نـصـیـحـتـی کـنـمـت یـاد گیـر و در عمل آر

کـه ایـن حـدیـث ز پیر طریقتم یادست

غـم جـهـان مـخــور و پـنـد مـن مـبـر از یاد

که ایـن لطیفه عشقـم ز ره روی یادست

رضــا بــه داده بــده وز جـبـیـن گره بگشای

که بـر مــن و تـو در اختیـار نگشادست

مـجـو درسـتـی عـهـد از جـهـان سست نهاد

که ایــن عجــوز عـروس هـزاردامادست

نـشـان عـهـد و وفــا نـیـسـت در تبـسم گل

بـنـال بـلـبـل بی دل که جای فریادست

حسـد چـه می‌بـری ای سست نظم بر حافظ

قـبـول خـاطر و لطف سخن خدادادست

بیت نخست:

بـیـا کـه قصـر امـل سخـت سست بنیادست

بـیــار بــاده کــه بنیاد عمـر بر بادست

معنای بیت نخست:

۱.بیا و ببین که آرزو هرچند مانند کاخی زیباست اما بنیاد و شالوده‌­ای بسیار سست دارد، بنابراین باده را بیاور(تا خوش باشیم) که اساس عمر نیز بر باد است.

نکات و معانی:

قصر امل: اضافه تشبیهی؛ آرزو به کاخ تشبیه شده است.

سخت: ایهام تضاد با کلمه سست.

بر باد بودن بنیاد عمر: ایهام؛ ۱. اساس زندگی بر نفس کشیدن است، ۲. ناپایدار و بی‌­ثبات بودن زندگی.

جناس: باد و باده، بیا و بیار.

تکرار: بنیاد.

بیت دوم:

غــلام هـمـت آنـم کــه زیــر چــرخ کـبـود

ز هـر چـه رنــگ تعلق پـذیـرد آزادست

معنای بیت دوم:

من بنده و غلام کسی هستم که به دور از تمام دلبستگی ها، در زیر این آسمان کبود، آزادانه زندگی می­کند.

نکات و معانی:

همت: توجه باطنی.

غلام همت کسی بودن: مرید و بنده کسی بودن.

چرخ کبود: آسمان.

تناسب: کبود، رنگ.

نکته: احتمالا حافظ با آوردن صفت کبود در پی آن بوده است که کنایه‌­ای به صوفیان زمان بزند که دلبسته­‌ی خرقه کبود رنگ خویش بوده‌­اند.

بیت سوم:

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سـروش عـالـم غیبم چه مژده‌ها دادست

معنای بیت سوم:

حرف­‌های بسیاری برای گفتن دارم، چرا که دیشب در حالی که مست و خراب بودم، پیام­رسان عالم الهی چه بشارت­‌های شگرفی به من داده است.

نکات و معانی:

سروش: فرشته عالم غیب، جبرییل.

عالم غیب: عالم الهی، عالمی که دید مردمان پنهان است.

بیت چهارم:

کــه ای بـلـنـدنـظـر شـاهـبـاز سـدره نشین

نـشـیمن تو نه این کنج محنت آبادست

معنای بیت چهارم:

این بیت و بیت بعد، در ادامه بیت پیشین است، از زبان سروش عالم غیب :
تو شهباز عالی همتی هستی که جایگاه نشستن تو در بالای آسمان، در درخت سدره المنتهی است؛ این دنیای پر از محنت جایگاه شایسته­‌ای برای تو نیست.

نکات و معانی:

بلند نظر: آنکه همت والایی دارد.

شاهباز سدره نشین: استعاره از انسان.

سدره: درخت سدر یا کُنار که در فلک هفتم است که منتهای اعمال مردم و نهایت رسیدن خلق و جبرییل است و هیچ کس بالاتر از آن نرفته است مگر حضرت پیغمبر.

بیت پنجم:

تــو را ز کـنـگـره عـرش مـی‌زنـنــد صـفـیـر

نـدانـمت که در این دامگه چه افتادست

معنای بیت پنجم:

از بالاترین جایگاه عرش تو را می­‌خوانند، نمی­‌دانم چه چیزی تو را در این دنیا اسیر خود کرده است.

نکات و معانی:

کنگره: دندانه­‌های بالای قصر.

عرش: در فرهنگ لغت به معنای تخت و پادشاهی است و در قرآن به جایگاه خداوند اطلاق شده است.

صفیر: صدای پرنده.

صفیر زدن: فراخواندن، دعوت کردن.

تناسب: صفیر و دامگه.

نکته: معمولا شکارچیان برای به دام انداختن پرندگان صدای آنها را تقلید می­‌کنند که به آن صفیر زدن گویند.

بیت ششم:

نـصـیـحـتـی کـنـمـت یـاد گیـر و در عمل آر

کـه ایـن حـدیـث ز پیر طریقتم یادست

معنای بیت ششم:

پند و نصیحتی به تو می­‌کنم، خوب آن را به خاطر بسپار و بدان عمل کن؛ چرا که این سخن را از پیر طریقت به یاد دارم.

نکات و معانی:

در عمل آوردن: عمل کردن، به کار بستن.

حدیث: سخن.

پیر طریقت: راهنما و مرشد سالک.

نکته: خواجه همانطور که نصیحت می­کند که این سخن را به خاطر بسپار، خود نیز تأکید می­‌کند که آن را به خاطر سپرده است.

بیت هفتم:

غـم جـهـان مـخــور و پـنـد مـن مـبـر از یاد

َکه ایـن لطیفه عشقـم ز ره روی یادست

معنای بیت هفتم:

اندوه این دنیا را نخور و نصیحت مرا فراموش نکن؛ چرا که این نکته عاشقانه و دلنشین را از سالکی به یاد دارم.

نکات و معانی:

ره رو: سالک.

لطیفه: نکته باریک و دقیق.

بیت هشتم:

رضــا بــه داده بــده وز جـبـیـن گره بگشای

که بـر مــن و تـو در اختیـار نگشادست

معنای بیت هشتم:

خواجه در ادامه بیت پیشین بیان می­‌کند: به آنچه خداوند به تو داده است رضایت بده و خشنود باش و گره از پیشانی باز کن، چرا که من و تو هیچ اختیاری در این دنیا نداریم.

نکات و معانی:

داده: قسمت، بهره.

جبین: پیشانی.

تضاد: بگشای و نگشاده است.

نکته: حافظ همچون بسیاری دیگر از شاعران این سرزمین، شدیدا به جبر و عدم اختیار آدمی اعتقاد داشته است.

بیت نهم:

مـجـو درسـتـی عـهـد از جـهـان سست نهاد

که ایــن عجــوزه عـروس هـزاردامادست

معنای بیت نهم:

از این دنیای ناپایدار و بی ثبات، خواهان وفاداری و ثبات قدم نباش؛ چرا که این دنیا، پیرزنی بی­‌وفاست که تا اکنون در عقد هزاران داماد در آمده است.

نکات و معانی:

سست نهاد: ناپایدار.

عجوزه: پیرزن.

عروس هزار داماد: کنایه از بی وفا بودن.

بیت دهم:

نـشـان عـهـد و وفــا نـیـسـت در تبـسم گل

بـنـال بـلـبـل بی دل که جای فریادست

معنای بیت دهم:

ای بلبل عاشق، فریاد و ناله سرکن، که جای نالیدن هم دارد؛ چرا که در خنده­‌ی گل هیچ نشانه‌­ای از وفاداری وجود ندارد.

نکات و معانی:

تبسم گل: شکفتن گل.

تناسب: فریاد و ناله.

بیت یازدهم:

حسـد چـه می‌بـری ای سست نظم بر حافظ

قـبـول خـاطر و لطف سخن خدادادست

معنای بیت یازدهم:

ای کسی که شعرت سست و ضعیف است، چرا نسبت به حافظ حسادت می‌ورزی، بدان که اگر شعر من مورد پسند مردم واقع شده و سخنم لطیف و دلنشین شده است، این امر خدا دادی است و اکتسابی نیست.


کتابوام ها :

حافظ نامه ، بهاالدین خرمشاهی

حافظ و دیالکتیک تاریخی، دکتررامین یوسفی

سعدی ،شب فراق

سعدی
قرن :هفتم

سبک: عراقی
آثار: دیوان غزلیات- بوستان به نظم- و گلستان به نثر.

"شب فراق"

۱. شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ مگر کسی که به زندان عشق در بند است.
معنی: چه کسی جز گرفتار زندان عشق ی‌داند که شب جدایی چقدر طولانی است؟
نکات:
چند است: چقدر و اندازه است.
تضاد: شب- سحر.
تشبیه: عشق به زندان(اضاغه ی تشبیهی).
جناس تام: که(ضمیر)،که(حرف ربط).


۲. گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم/ کدام سرو به بالای دوست مانند است.
معنی: بر فرض که از غصه دل راه بوستان در پیش بگیرم و به باغ بروم، کدام سرو را در بوستان خواهم دید که شبیه قد و قامت یار باشد؟
نکات:
گرفتن: انگاشتن و فرض کردن.
بالا: قد و قامت.
جناس اشتقاق: گرفتم- گیرم.
گرفتن: انگاشتن و فرض کردن بالا قد و قامت.

۳. پیام من که رساند به یار مهرگسل/ که برشکستی و ما را هنوز پیوند است.

معنی: چه کسی پیغام مرا ه یار پیمان شکن می‌رساند؟ بدین مضمون که تو پیمان خویش نگه نداشتی، ولی من هنوز بر سر پیمان و پیوند خویش هستم.
نکات:
مهرگسل که پیمان دوستی و محبت می‌شکند ،بی‌وفا.
جناس تام :که (ضمیر )که (حرف ربط).
جناس مُطرّف: من- ما.
جناس لا حق :ما را.

۴. قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست /به خاک پای تو، و آن هم عظیم سوگند است.
معنی: به جان تو سوگند یاد کردن شیوه ی بزرگ داشتن معشوق نیست؛ پس به خاک پای تو ،که آن هم سوگند عظیمی است ،قسم یاد می‌کنم.
نکات:
عزت: گرامی داشتن.

۵. که با شکستن پیمان و برگرفتن دل/ هنوز دیده به دیدارت آرزومند است.
معنی: که با وجود پیمان شکنی تو و دل برگرفتن از من هنوز چشمانم، آرزوی دیدار تو را دارد.
نکات:
آرزومند: شیفته و مشتاق.
کنایه: دل برگرفتن( ترک و رها کردن) جناس اشتقاق؛ دیده، دیدار.

۶. بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست/ به جای خاک در زیر پایت افکنده است.
معنی: برای آنکه ما چهره خویش را مانند فرشی بر سر کویت افکنده‌ایم و تو مجبور نیستی قدم بر خاک بگذاری، قدمی رنجه کن و به دیدار ما بیا.
نکات:
بساط: فرش و گستردنی.
تشبیه :چهره به بساط( اضافه تشبیهی). جناس لاحق: بر، سر.
ایهام تناسب: بین "سر" و در معنی "عضو بدن" که در اینجا منظور نیست با "چهره و پا".

۷. خیال روی تو بیخ امید بنشاندست/ بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست.
معنی: تصور روی تو ریشه ی درخت امیدواری را در دل ما کاشته است؛ اما عشق تو به سان بلا و گرفتاری پیِ بنای شکیبایی را برکنده و ما را بی‌تاب کرده است.
نکات:
خیال: تصوّر چیزی در ذهن آدمی که در پیش چشم نباشد، تصویر معشوق.
نشاندن: کاشتن. غَرس gars کردن.
استعاره مکنیه: تشخیص( خیال روی تو).
استعاره مکنیه:بیخ امید،بنیاد صبر.
تشبیه: عشق به بلا( اضافه تشبیهی). تضاد برکنده بنشانده.

۸. عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی /به زیر هر خم مویت دلی پراکندست.
معنی: شگفت انگیز است که آسوده خاطری؛ در حالی که اگر بسنجی معلوم می‌شود که در هر خمی از گیسوانت یک دل پریشان وجود دارد.
نکات:
مجموع: آسوده خاطر و خاطرجمع.
قیاس کردن: سنجیدن و مقایسه کردن. خم مو: پیچ و تاب زلف.
کنایه: پراکنده شدن دل( پریشان و آزرده خاطر شدن دل).
تضاد: مجموع- پراکنده.

۹. اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی/ گمان برند که پیراهنت گل آکند است.
معنی: اگر برهنه نباشی و بدنت را بدون جامه در معرض دید نگذاری، مردم گمان می‌برند که جامه ی تو پر از گل است؛ یعنی در لباس تو بدنی نمی‌بینند، بلکه گل می‌بینند.

نکات:
شخص: تن و بدن
گل آکنده: آکنده و پر شده از گل.
تشبیه مضمر: بدن به گل مانند شده است.
۱۰. ز دست رفته نه تنها منم درین سودا/ چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند ست.
معنی: در این عشق و دلدادگی تنها من عاشق و دلباخته نگشتم؛ زیرا دست‌های بسیاری به شِکوِه و استغاثه از این عشق به سوی خداوند بلند گشته است.

نکات:
سودا: عشق.
کنایه از دست رفتن (مدهوش و بی‌قرار و پریشان گشتن).
دست بر چیزی یا کسی بودن( از چیزی یا کسی کمک و یاری خواستن).
مجاز مرسل: سودا به علاقه سبییت (عشق).
۱۱. فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست/ بیا و بر دل من بین که کوه الوند است.
معنی: فراق و جدایی از یار که در نظر تو به اندازه ی برگ کاهی وزن ندارد، بیا و ببین که مثل کوه دماوند بر دل من سنگینی می‌کند.
نکات:
کاه برگ:برگ کاه.
کوه الوند: کوه معروفی است در همدان.
کنایه:کاه برگ( چیز بسیار اندک).
تشبیه جمع: فراق به کاه برگ( در نظر معشوق) و به کوه الوند (در نظر سعدی) مانند گشته است.
جناس لاحق و تضاد:کاه، کوه.

۱۲. ز ضعف، طاقت آهم نماند و، ترسم خَلق/ گمان برند که سعدی ز دوست خرسند ست.
معنی: در اثر ناتوانی تاب آه کشیدن هم برایم نمانده است و می‌ترسم مردم این ناتوانی را خرسندی بپندارند و گمان برند که سعدی غم یار ندارد.
نکات:
ترسیدن : بیم داشتن، مطمئن بودن.
خرسند: خشنود.

کنفراس بین المللی زبان های باستان ،مقاله ی اروتیک : فرمت مقاله، زمان: دوشنبه آینده

عنوان مقاله
نام و نام خانوادگی نویسنده اول فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
وابستگی سازمانی نویسنده فونت B Nazanin اندازه (11) آدرس پست الكترونيك نویسنده ( 10 pt - (Times New Roman
نام و نام خانوادگی نویسنده دوم فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
وابستگی سازمانی نویسنده فونت B Nazanin اندازه (11) آدرس پست الكترونيك نویسنده ( 10 pt - (Times New Roman


چکیده فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
در متن چکیده باید مستقیما به مسئله مورد مطالعه ،اهداف روش پژوهش، یافته ها و ن تایج اشاره شود مقالات غیر پژوهشی از این چارچوب مستثنی هستند). متن چکیده با فون ت B Nazanin - اندازه (12 و با یک خط فاصله نوشته شود طول چکیده در مقاله نباید کمتر از 150 کلمه و بیشتر از 300 کلمه باشد چکیده باید کامل و فقط در یک پاراگراف آورده شود. از اشاره به مراجع و کلیات تحقیق در چکیده خودداری گردد. نکته مهم این است که صفحه اول مقاله فقط باید حاوی عنوان مقاله نام نویسندگان و موسسه و ایمیل آنها چکیده و واژگان کلیدی باشد و متن اصلی مقاله باید از صفحه دوم آغاز شود.

مقالات باید در قالب نرم افزار مایکروسافت ورد 2007 یا 2003 - MS-Word ارسال گر دد. متن اصلی مقاله به صورت تك ستوني با فونت B Nazanin - اندازة 12 - تك فاصله ته یه شود عنوان بخشهای اصلی با فونت B Nazanin و اندازه -12 پررنگ و عنوان زیربخش ها با اندازه -11 پررنگ تایپ .شود تنظیمات صفحه باید از بالای صفحه 3 سانتیمتر و ا ز پایین چپ و راست صفحه 5/2 سانتیمتر باشد در مقدمه به بیان مسأله، اهمیت موضوع ادبیات و پیشینه اهداف و فرضیه هاي پژوهش پرداخته شود مقالات غیر پژوهشی از اي ن چارچوب مستثنی هستند طول مقاله با شکلها و جدولها نباید حداقل از 5 صفحه کمتر

مقالات باید در قالب نرم افزار مایکروسافت ورد 2007 یا 2003 - MS-Word ارسال گر دد. متن اصلی مقاله به صورت تك ستوني با فونت B Nazanin اندازة 12 - تك فاصله تهیه شود عنوان بخشهای اصلی با فونت B Nazanin و اندازه - پررنگ و عنوان زیربخش ها با اندازه -1-1 پررنگ تایپ .شود تنظیمات صفحه باید از بالای صفحه 3 سانتیمتر و ا
ز پایین چپ و راست صفحه 5/2 سانتیمتر باشد در مقدمه به بیان مسأله اهمیت موضوع ادبیات و پیشینه اهداف و فرضیههای پژوهش پرداخته شود مقالات غیر پژوهشی از اي
روش تحقیق فونت Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
در این بخش به روش تحقیق جامعه آماری نمونه و روش نمونه گیری ابزارها ي پژوهش چگونگي بررسي روايي و پايايي (ابزارها و روشهاي تجزيه و تحليل د اده ها پرداخته میشود مقالات غیر پژوهشی از این چارچوب مستثنی هستند
2/7
یافته ها فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ


واژگان کلیدی بین ۳ تا ۵ و با کاما(،) از یکدیگر جدا گردند.

مقدمه (فونت BN
1-
لاندانية 2 قالبتك ترف الغامرتها يكروسافت ورد 2007 یا 2003 - MS-Word ارسال گردد. متن ا ا نلطنای 11 فورتنگ l azadhiم و تا نظاینها 12 صفیخگ بوا یعنوزار بالای بخشفهه ب3 انسا نعیم تر پرانگ تایپ نمايشه لهماغمو فرضیه های اله پزا و هشت موظوعه ادبوات (مق الاستنه فیاو پارفوه نفر ظنه هاي پژوهش پرد تر حلزا 200 از صفحفجين كمتر باشه. اکتای از ر 30 تصفحهی پیشان خا با متن بر بیاید فاز نظام دهان دالگلی متن باید ا منبع انگلیسی: 2014 ,Kumar) از شماره گذاری رفرنسها در داخل متن جدا خودداری شود.
اندازم - azanin
صفي الاتفضا السد بسرقة الموتر قبل افزار تولي كربوا خلافت MS 2 2003Bino) طیطه لته گردد. متن ا ی اصلی با فونت B Nazanin و اندازه -12 پررنگ و عنوان زیر بخشها با اندازه 11- پررنگ تایپ .5 تنظیمات جافعه باید ماقد بالای به صفاته هسللنتیا همیم از موضوع چپ و راست صفحه 5/2 سانتیمتر ـته شود مقالات) غیر پژوهشی از این چارچوب مستثنی هستند طول مقاله با شکلها و جدولها نب می حدا قول از متن صفحه اومنام و خانو کدرگان 29 صفحه بیشتر باشد برای رفرنس دهی داخل متن باید ا مصنع جانگل خورنا ( 2016 Kumar) از شماره گذاری رفرنسها در داخل متن جدا خودداری شود.
روش تحقیق فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
در این بخش به روش تحقیق جامعه ،آماری نمونه و روش نمونه گيري، ابزارها ي پژوهش چگونگي بررسي روایی و پایایی (ابزارها و روشهاي تجزيه و تحليل د
اده ها پرداخته میشود مقالات غیر پژوهشی از این چارچوب مستثنی هستند.
یافته ها فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
در این بخش یافته های پژوهش گزارش مي.شود یافته ها باید همراه با جدول، نمودار
بحث و نتيجه گيري فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
در بخش نتیجه گیری نکات مهم انجام شده در کار به صورت خلاصه توضیح داده شوند در پار اگراف اول این بخش قسمت ،بحث پژوهشگر يافته هاي خود را با يافته هاي ديگر پژوهشگران مورد مقایسه قرار داده و مشخص مینماید که تا چه حد یافتههاي او در راستاي يافته هاي دیگران و یا با آنها مغایر .است در پاراگراف دوم این بخش باید پیشنهادات ارائه شود.
منابع فونت B Nazanin - اندازه 12 - پررنگ
منابع در انتهاي مقاله مي آيند ابتدا منابع فارسی و سپس منابع انگلیسی). هر منبع بایست ي حداقل يك بار در متن مقاله مورد استفاده قرار گیرد و یا به آن اشاره گردد. از بکار بر
ر قالب استاندارد (APA) ذکر شود. منابع فار منابع اضاف فوقت B Nazaninن اشاره نشده جدا خودداری گردد.
مشخصات هر منبع به زه 11 و منابع انگلیسی را با فونت Times New Roman نازک با اندازه 10 تایپ نمایید.
فارسی
- منابع داخل متن مقاله منبع
انگلیسی
علوی، 1393) یک نویسنده
علوی و احمدی (1393 دو نویسنده
(Chandra, 2014) (Chandra and Kumar,

2014)
(Chandra et al, 2014)
علوی) و همکار بیشتر از دونفر
ران، 1393) و نویسنده

۱. روکش مقاله

۲.چکیده (Bنازنین ۱۲ پررنگ):

۳.مقدمه

۴.متن اصلی مقاله

۵.منابع

۶. چکیده به انگلیسی صفحه ی آخر

۷.مقاله با ورد ۲۰۰۳یا ۲۰۰۷ نوشته یا فرمتبنده شود.

ظهور نوام چامسکی و افول لئوناردو بلومفیلد: رامین یوسفی

با ظهور نوام چامسکی دوران سیطره زبانشناسی ساختگرای بلومفیلد به پایان رسید! تفاوت دیدگاه نام چامسکی سبب شد تا نظریه‌اش رنگ و بوی تازه‌ای نسبت به نظریه ساختگرای بلومفیلد داشته باشد!

اما تفاوط(ت) چامسکی با بلومفیلد:

تفاوت بلومفیلد و چامسکی واقعاً بنيادينه. بلومفيلد، همونطور که گفتم زبان رو از دید رفتارگرایی نگاه می کرد فقط یعنی به چیزهایی اهمیت می داد که قابل مشاهده و اندازه گیری باشند مثل صداها ساختار واژگان و ترتیب کلمات.

او به ذهن یا معنا توجهی نداشت چون آنها را غیر علمی می دانست
اما نوآم چامسکی با این دیدگاه مخالفت کرد. از نظر چامسکی زبان یک توانایی درونی و ذهنی است. او نظریه «دستور زایشی رو مطرح کرد که می گوید: انسان ها یک ساختار ذهنی ذاتی برای یادگیری زبان دارند، به عبارتی چامسکی این دیدگاه را داشت که :" مغز ما یک جور دستور زبان جهانی (universal grammar) دارد که باعث میشه بتونیم هرزبانی رو یاد بگیریم.
در نتیجه، بلومفیلد به سطح بیرونی زبان توجه داشت، ولی چامسکی تمرکزش را گذاشت روی
ساختار درونی و ذهنی زبان.

درست برعکس بلومفیلد!

پس بلومفیلد : ذهنی بودم و معنا را رد می‌کرد و تاکیدش بر داده‌های واژگانی و جملات بود.

اما بلومفیلد بر ساختار درونی و ذهنی زبان متمرکز شد و با این روش به سیطره ساختارگرایی بلومفیلد پایان بخشید.

لئوناردو بلومفیلد به زبان ساده:رامین یوسفی

سیطره نظریه بلومفیلد تا قبل از ظهور نوام چامسکی بود!

بلومفیلد چه می گفت؟

نظریه بلومفیلد ریشه در رفتارگرایی و ساختگرایی دارد، وی از پیشگامان زبانشناسی ساختگرای قرن بیستم آمریکا در جهان است.

بلومفیلد این دیدگاه را داشت که: زبان را فقط از طریق داده‌های قابل مشاهده و عینی باید بررسی کرد، نه بر اساس معنا و ذهنیت یا نیت!

او تمرکزش را بر ساختار واژگان و جملات گذاشت و کمتر به روانشناسی زبان و معناشناسی توجه می‌کرد.

بلومفیلد به ساختار واژگان و جمله ها نظر داشت و همین نکته نظریه اورا خیلی به تحلیل صوری و چینواژه(نحو)نزدیک کرده است.

او تحلیل ذهنی را رد کرد زیرا از نظرش :ذهن، نیت ،علمی و قابل مشاهد و ثبت نیست، و زبان را باید به شکل ظاهری تفسیر نمود و نه شکل‌های ذهنی و غیرعلمی.

کتاب language بلومفیلد در سال ۱۹۳۳ چاپ شد و پایه‌های زبانشناسی ساختگرا را تا دهه‌های بعد استوار نمود. کتاب او در ایران با عنوان" دستور زبان" بلومفیلد و ترجمه:علی محمد حق شناس انجام شده است. این کار ارزنده ی او می‌تواند منبع جالبی برای دانشجویان، اساتید و پژوهشگران حوزه ساختگرایی و رفتار گرایی زبان باشد.

تجلی،حافظ، ص۸۵: رامین یوسفی

معنی و تفسیر غزل شماره ۱۵۲ حافظ ،ص۸۵

بیت اول

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

فروغ زیبایی تو در روز ابتدای آفرینش از ظهور و هویدایی خود سخن گفت، پس از آن بود که عشق پدید آمد و همه عالم را سوزاند.

ازل: آغاز بی زمانی

تجلی: پدیدار

بیت دوم

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

چهره تو نمایان شد، ابلیس آن را دید، اما چون در وجودش عشقی نداشت، از این رشک، چون آتش شد و راه رستگاری را بر آدم بست.

غیت: عدم تحمل دیگری در ماجرای عشق

رشک: حسد. بُخل.کینه.

بیت سوم

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

عقل قصد داشت که از شعله عشق، چراغ خودش را روشن کند، اما ناگهان برق غیور بودن معشوق تابان شده و جهان را دگرگون کرد.

عقل و عشق ،ضدان لایجتمعان اند". رساله ی عقل و عشق،شیخ نجم الدین رازی.

بیت چهارم

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

ادعا کننده عشق می‌خواست که به تماشاکده اسرار و عالم غیب بیاید، اما دست حق از غیب بیرون آمده و بر سینه آن نامحرم مدعی زد و او را دور کرد.

بیت پنجم

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

بقیه انسان‌ها بهره و سهم خود را از زندگی در آسودگی جستند و فقط این دل اندوهگین من بود که غم را برگزید.

بیت ششم

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

روح قدسی من آرزوی وصال چانه و گردن تو را داشت، اما به ناچار به حلقه گیسوی پیچ در پیچ تو آویخت.

بیت هفتم

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ آن زمانی نامه شادی‌آفرین عشق تو را نوشت که بر سر وسایل شادی دل خودش خط کشید و آن‌ها را نابود ساخت

سلسله و پادشاهان ایلام باستان

ایلام1 باستان دارای نه سلسله بوده است که به ترتیب قدمت1 ذکر می کنیم

سلسله اول آوان (۲۵۷۰-۲۴۷۰ ق.م )

شاه اول (?) ۲۵۷۰-۲۵۳۰

شاه دوم (?) ۲۵۳۰ – ۲۵۰۰

شاه کوریشاک ۲۵۰۰-۲۴۷۰

سلسله دوم اوان ( ۲۴۷۰ -۲۱۳۸ ق.م)

شاه پلی ۲۴۷۰ – ۲۴۵۰ ق.م

شاه تاتای اول ۲۴۵۰-۲۴۲۵ ق.م

شاه اوکوتامش ۲۴۲۵-۲۴۰۰ ق.م

شاه هیشور ۲۴۰۰-۲۳۷۵ ق.م

شاه شوشونتارانا ۲۳۷۵-۲۳۵۰ ق.م

شاه ناپیلهوش ۲۳۵۰-۲۳۳۰ ق.م

شاه کیکو-سیوه-تمتی ۲۳۳۰-۲۳۱۰ ق.م

شاه لوه ایشان ۲۳۱۰-۲۲۸۵ ق.م

شاه هیشپ – راتپ ۲۲۸۵-۲۲۶۳ ق.م

شاه هلو ۲۲۶۳-۲۲۴۳ ق.م

شاه هیتا ۲۲۴۳-۲۲۰۳ ق.م

شاه کونیک –اینشوشیناک ۲۲۰۳-۲۱۸۵ ق.م

سلسله اول سیماشکی ۲۰۷۰-۲۰۴۰ ق.م

شاه تازییای اول ۲۰۷۰-۲۰۶۰ ق.م

شاه اپارغی اول ۲۰۶۰-۲۰۵۰ ق.م

شاه تازیتای دوم ۲۰۵۰-۲۰۴۰ ق.م

سلسله دوم سیماشکی

شاه گیرتابه ۲۰۴۰-۲۰۳۰ ق.م

شاه لوراک – لوهان ۲۰۳۰-۲۰۲۲ ق.م

شاه هوتران تپتی ۲۰۲۰-۱۹۹۰ ق.م

شاه کینداتو ۱۹۹۰-۱۹۷۰ ق.م

شاه ایندای اول ۱۹۷۰-۱۹۴۵ ق.م

شاه تان –روهوراتو ۱۹۴۵-۱۹۲۵ ق.م

شاه اینداتوی دوم ۱۹۲۵-۱۹۰۰ ق.م

شاه اینداتوناپیز ۱۹۰۰-۱۸۷۵ ق.م

شاه اینداتو-تمتی ۱۸۷۵-۱۸۵۰

سلسله اپارتی ۱۸۵۰-۱۵۰۰ ق.م

شاه اپارتی دوم ۱۸۵۰-۱۸۳۰ ق.م

شاه سیدماها ۱۸۳۰-۱۸۰۰ ق.م

شاه سیرکتوه اول ۱۸۰۰-۱۷۷۰ ق.م

شاه سیموت-وارتاش ۱۷۷۰-۱۷۶۸ ق.م

شاه سیوه-پالار-هوپاک ۱۷۶۸-۱۷۴۵ ق.م

شاه کودو زولوس اول ۱۷۴۵-۱۷۳۰ق.م

شاه لیلا ایرتاش ۱۷۰۰-۱۶۹۸ ق.م

شاه تمتی-هالکی ۱۶۶۵-۱۶۵۰ ق.م

شاه کوک ناشور دوم ۱۶۵۰-۱۶۳۵ق.م

شاه کوتر سیلماهای اول ۱۶۲۵-۱۶۰۵ ق.م

شاه تمتی رایتاش ۱۶۲۵-۱۶۰۵ ق.م

شاه کودوز ولوش سوم ۱۶۰۵-۱۶۰۰ ق.م

شاه تاتای دوم ۱۶۰۰-۱۵۸۰ ق.م

شاه آتا-مرا-هالکی ۱۵۸۰-۱۵۷۰ ق.م

شاه پالا-ایشان ۱۵۷۰ – ۱۵۴۵ ق.م

شاه کوک کیروش ۱۵۴۵-۱۵۲۰ ق.م

شاه کوک ناهونته ۱۵۲۰-۱۵۰۵ ق.م

شاه کوتر ناهونته دوم ۱۵۰۵-۱۵۰۰ ق.م

حکومت هورپاتیلا۱۳۵۰-۱۳۳۰ ق.م

در ۱۳۵۰ ق.م سرانجام دوران فترت دوم پایان یافت و یک حکومت ایلامی قدم به عرصه وجود گذاشت . تنها شاه این حکومت هورپاتیلا نام داشت که از قوم هوری بود.هورپاتیلا یکبار در اوایل سلطنت خود بابل را مورد حمله قرار داد و به مدت چهار سال بر بخشهایی از جمله شهر مذهبی نیپور تسلط یافت اما در جنگ با آشور –اوبالیت اول شاه آشور شکست خورد و به ایلام بازگشت.

اما در سال ۱۳۳۰ ق.م کوریکالزوی دوم (۱۳۴۴-۱۳۲۰ق.م) شاه کاس بابل اقوام به نبرد با هورپاتیلا نموده شاه ایلام در این جنگ شکست خورد و به ایلام گریخت اما دیگر نتوانست سپاهی قوی گردآوری کند.

کوریگالزوی ابتدا واراهش را غارت نمود سپس ایلام و شوش را فتح کرد به این ترتیب حکومت هورتاپیلا منقرض شد .از کوریکالزوی دوم یک مجسمه یافت شد که دارای کتیبه حاوی شرح مراحل فتح وی در ایلام بود

: کوریگالزوی شاه ملتها جبار شوش ایلام نابود کننده واراهش “

کوریگالزو سپس برای مقابله با آشوری ها ایلام را ترک کرد و البته غنائم بسیاری از ایلام برد.

سلسله ایگه- مالکی

شاه ایگه-مالکی ۱۳۵۰-۱۳۳۰ ق.م

شاه پاهید-ایشان اول ۱۳۳۰-۱۳۱۰ ق.م

شاه آتار کیتاه ۱۳۱۰- ۱۳۰۰ق.م

شاه هومان- نومنا ۱۳۰۰-۱۲۷۵ ق.م

شاه اونتاش – ناپیدیشا (گال)۱۲۷۵-۱۲۴۰ ق.م

شاه اونپاتار – ناپیدیشا ۱۲۴۰-۱۲۳۵ ق.م

شاه کیتن – هوتران ۱۲۳۵-۱۲۱۰ ق.م

سلسله شوتروکی ۱۲۰۵-۱۱۰۵ ق.م

شاه هالوتوش –اینشوشیناک ۱۲۰۵-۱۱۸۵ ق.م

شاه شوتروک –ناهونته اول۱۱۸۵-۱۱۵۵ ق.م(قدرتمندترین و مقتدرترین شاهان ایلامی)

شاه کوتیو-ناهوته۱۱۵۰-۱۱۲۰ ق.م

شاه شیلماک-اینشوشیناک اول ۱۱۲۰-۱۱۱۰ ق.م

شاه شیلمانا-هامرو-لاکامار ۱۱۱۰-۱۱۰۵ ق.م

دوران فترت ۱۱۰۵-۷۶۰ ق.م

در این دوران ایلام حکومتی نداشت و احتمالا آشوریان و بابلیان در این دوره حکومت کرده اند.

سلسله ایلام نو ۷۶۰-۶۴۴ ق.م

هومبان-تاهراه ۷۶۰-۷۴۲ ق.م

هومبان- نیکاش اول ۷۴۲-۷۱۷ ق.م

شاه شوتروک-ناهونته دوم ۷۱۱-۶۹۹ (دارای کتیبه های فراوان)

شاه هالوشو-اینشوشیناک ۶۹۹-اکتبر۶۹۳ ق.م

شاه کودور-ناهونته ۶۹۳-جولای ۶۹۲ ق.م

شاه هومبان نیمنا جولای ۶۹۲-فوریه ۶۸۸ ق.م

شاه هومبان – هالتاش اول فوریه ۶۸۸-اکتبر ۶۸۱ ق.م

دوران اول تفرق حکومت در سلسله ایلام نو اکتبر ۶۸۱-۶۶۴ ق.م

بوهای انقراض حکومت را در ایران می توان حس کرد . در این دوره دو نفر همزمان به حکومت رسیدند یکی شیلهاک – اینشو شیناک دوم (اکتبر ۶۸۱و۶۸۸ :در شوش حکومت کرد)و دیگری هومبان- هالتاش دوم (۶۸۱-۶۷۵ سپتامبر)در ماداکتو به سلطنت نشست.

ماداکتو شوش

_________________ ________________

هومبان-هالتاش (۶۸۱-۶۷۵) شیلماک-اینشوشیناک دوم

اورتاکی(سپتامبر۶۷۵-۶۶۴) تپتی – هومبان اینشوشیناک

سلطنت واحد تپتی-هومبان- اینشوشیناک ۶۶۴-۶۵۳ ق.م پس از مرگ اورتاکی و اما آخرین شاه ایلام بزرک و متمدن هومبان – هالتاش سوم ۶۴۸-۶۴۴ ق.م

اما در این تاریخ و تمدن ۱۹۲۶ ساله ایلام باستان آنان شاید بالغ بر ۱۰۰ بار به بین النهرین حمله کردند و شاید ۱۰۰ بار نیز مورد تاخت و تاز قرار گرفتند – ابتدا با سومر – اور- لاگاش – نینوا- آشور- بابل –کاس و ……. سرانجام با آشوریانی یال به قدرت خود پایان دادند و تا به امروز همیشه یک ایالت بوده اند.