بررسی شعر هست شب اثر نیما،به لحاظ فرم و ریتم : رامین یو

"هست شب"(نیما یوشیج)

هست شب، یک شبِ دم کرده و خاک /رنگ رخ باخته است.

باد، نوباوه ی ابر، از برِ کوه/ سوی من تاخته است.

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در ِاستاده هوا/ هم ازین روست نمی‌بیند اگر گم شده‌ای راهش را.

با تنش گرم۱ بیابان دراز/

مرده را ماند در گورش تنگ۲-
به دل سوخته ی من ماند/
به تنم خسته۳، که می‌سوزد از هیبت تب!/
هست شب. آری شب.

ترکیبات:
۱.تن گرمش/۲.گور تنگش/۳.تن خسته ام


●بررسی ریتم و فرم شعر:هست شب

جایی که فرم، ریتم و موسیقی درونی شعر هم‌زمان با مضمون خفقان و سکون شب عمل می‌کند؛ یعنی معنا از ریتم جدا نیست، بلکه خودِ ریتم، معنای اختناق را به صدا درمی‌آورد.

بررسی ریتمیک لایه لایه شعر هست شب:

۱. ریتم کند و کش‌دار؛ تقلید از خفگی فضا

از همان آغاز:

هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است

واژگان کش‌دار و چندهجایی مثل
«دم‌کرده»، «رخ‌باخته»، «تاخته»، «بیابانِ دراز»
باعث می‌شوند که ریتم تنفس شاعر کند شود.

در واقع، نیما با موسیقی واژه‌ها، «خفگی» را اجرا می‌کند.
همان‌گونه که در فضایی دم‌کرده نفس سخت بالا می‌آید، در شعر هم هجای بلند و صامت‌های بسته (خ، د، ک) حرکت زبان را سنگین می‌کند.

● از دیدگاه زبان‌شناسی شعری:
توالی هجای بلند + مکث‌های نحوی، ریتمی می‌سازد که «کند و خفه» است.
یعنی شعر نه‌فقط درباره‌ی شب است، بلکه شب را تنفس می‌کند.

۲. سکون نحوی و جمله‌های ایستا

جملات در این شعر کوتاه و بیشتر اسنادی هستند (دارای فعل «هست»، «است»).

هست شب... رنگ رخ باخته است... هست شب همچو ورم‌کرده تنی...

فعل «هست» در سراسر شعر تکرار می‌شود؛
اما هیچ حرکت یا رویدادی در کار نیست.
فقط وصف است، نه عمل.

● از دیدگاه ساختاری، این همان ایستایی و رکود جامعه‌ی استبدادی است:
همه‌چیز هست، ولی هیچ‌چیز نمی‌شود.
این «بودنِ بدون شدن» همان خفقان تاریخی است که نیما در فرم هم پیاده کرده.

۳. تکرار و سنگینی در پایان

پایان شعر:

هست شب. آری، شب.

در این‌جا ریتم به نقطه‌ی انسداد می‌رسد.
دو جمله‌ی کوتاه، دو مکث، دو تأیید.
انگار شاعر در دل تاریکی فقط می‌تواند با نفس بریده بگوید:
«هست... شب...»
این تکرار، در عین سادگی، نفس آخر جامعه‌ای خسته است.

● موسیقی درونی این پایان، مانند ضرب‌آهنگ قلب در حالت تب و ضعف است — همان‌گونه که پیش‌تر گفت:

«تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب»

۴. نبود وزن کلاسیک؛ آزاد اما سنگین

اگر شعر را از نظر وزنی بسنجیم، نیما عمداً از وزن عروضی سنتی پرهیز کرده است.
به‌جای آن، از میزان‌نمای طبیعی گفتار بهره می‌برد.
اما همین گفتار، به‌شدت کند، مکث‌دار و سنگین است.
یعنی آزادی وزن به معنای آزادی روح نیست؛
درست برعکس، آزادیِ وزن در خدمت نمایش ناتوانی زبان در برابر خفقان است.

نتیجه: ریتم نه تنها زیبایی‌شناسانه بلکه ایدئولوژیک است —
شاعر در زبانی سنگین و ایستا، سکون جامعه را تجسد صوتی می‌بخشد.

۵. جمع‌بندی:

ویژگی زبانی
کارکرد نمادین واژه‌های کش‌دار و صامت‌های خفه (خ، د، ک)بازتاب خفگی و ایستایی افعال اسنادی («هست»، «است»)بیان «بودنِ بدون حرکت»ریتم کند و قطع‌شونده تقلید از دم‌کردگی و تب تکرار پایانی («هست شب. آری شب.»)انسداد معنا، پایان امید/نبود وزن سنتی گسست از شعر کلاسیک و نمایش شکاف مدرنیتِ محصور

در نتیجه، در شعر «هست شب»، فرم و محتوا در هم تنیده‌اند:
سکون شب، در نفس شعر جاری است.
نیما با همین کندیِ ریتم و مکث‌های نحوی، نشان می‌دهد که استبداد نه‌فقط بر مردم، بلکه بر زبان هم سایه انداخته است.

●شعر «هست شب» از نیما یوشیج، یکی از نمونه‌های درخشان شعر نو در بازتاب روانی و اجتماعی استبداد است، که در آن شب نه فقط وضعیت طبیعی، بلکه نماد اختناق، خفقان، رکود و بی‌امیدی جامعه در دوران دیکتاتوری رضاشاهی است.
بند به بند و سطر به سطر از منظر نمادشناسی، جامعه‌شناسی سیاسی و زبان شعر نو تحلیل می‌کنم:

● سطر نخست:

هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است.

در این آغاز، شب به‌عنوان نماد محوری شعر، از حالت طبیعی خود خارج شده و به یک موجود بیمار و خفه‌کننده تبدیل می‌شود.

«دم‌کرده و خاک» استعاره از رکود و خفگی اجتماعی است؛ فضایی که هوا در آن راکد است و هیچ جنبشی در آن نیست — مانند جامعه‌ای که در سیطره‌ی دیکتاتور گرفتار است.

«رنگ رخ باخته» یعنی از زندگی تهی، از روح و نور خالی. شبِ نیما، استعاره‌ای از بی‌جانی مردم و زوال امید ملی است.

● از دیدگاه شعر نو، این سطر در خدمت فضاسازی عاطفی و سیاسی است: شاعر نه به طبیعت بیرونی بلکه به "هوای بیمار جامعه" می‌نگرد.

● سطر دوم:

باد، نوباوه‌ی ابر، از برِ کوه / سوی من تاخته است.

«باد» در نگاه نیما همیشه نیرویی بین دو قطب است: می‌تواند پیام‌آور تغییر باشد یا آزارگرِ خفتگان.

«نوباوه‌ی ابر» یعنی زاده‌ی ناآرامی؛ استعاره‌ای از نسل نو یا صدایی که از دلِ طوفان برمی‌خیزد.
اما در این‌جا این باد نه نجات‌بخش که تهاجمی است:

«سوی من تاخته است»
یعنی حتی نیروهای طبیعت هم بر شاعر و انسان آزاد فشار می‌آورند.
در لایه‌ی سیاسی، این «باد» را می‌توان نماد نیروهای سرکوبگر و رسانه‌های در خدمت قدرت دانست که در فضای بسته بر اندیشمند می‌تازند.

● سطر سوم و چهارم:

هست شب، همچو ورم‌کرده تنی گرم درِ ایستاده هوا / هم از این روست نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را.

در این‌جا نیما با تصویری بسیار مدرن و فیزیولوژیک، شب را به «بدنی ورم‌کرده و گرم» تشبیه می‌کند.

این تشبیه یادآور جسد جامعه است که هنوز تب دارد، ولی جان ندارد.

«درِ ایستاده هوا» یعنی سکون، ایستایی، تعفنِ حرارت‌زده.

و جمله‌ی کلیدی:

«نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را»
به‌معنای آن است که در این شبِ بیمار، حتی انسانِ گم‌شده، روشنفکر، یا نجات‌جو نمی‌تواند راهی به رهایی بیابد.

● از دیدگاه نمادشناسی سیاسی، این بیت نگاهی است به کورشدن بصیرت جامعه در دوران دیکتاتوری.
هوای گرم و ایستاده یعنی: نه نسیمی از آزادی می‌وزد و نه نوری از آگاهی.

● سطر پنجم تا هفتم:

با تنش گرم بیابانِ دراز – مرده را ماند در گورش تنگ –
به دلِ سوخته‌ی من ماند، به تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب!

در این سطرها، شاعر شب را با دو حالت متناقض می‌سنجد:

از یک‌سو بیابانی دراز و گرم است (گستره‌ی بی‌انتها و طاقت‌فرسا)

از سوی دیگر، گور تنگ است (انزوا و خفگی).

این دوگانگی، استعاره‌ای از وضعیت انسان در جامعه‌ی استبدادی است:
زندگی در ظاهر گسترده، اما در حقیقت تنگ و زندان‌گونه است.
دلِ سوخته و تنِ خسته‌ی شاعر، تصویر روشنفکرِ دردمند است که در تب ظلم می‌سوزد.
«هیبت تب» یعنی حرارت ستم که روح را می‌فرساید.

سطر پایانی:

هست شب. آری، شب.

در ظاهر تکراری است، اما در ساختار شعر نو، این تکرار تأکید نمادین دارد:

تأیید ناگزیر شاعر بر واقعیت حاکم: شب هست، یعنی ظلمت است، و هیچ انکاری ممکن نیست.

«آری» در میانه‌ی دو جمله، همان لحظه‌ی تسلیم و آگاهی است: شاعر به حقیقت دردناکِ شب آگاه است ولی در برابر آن بی‌قدرت.

جمع‌بندی نمادشناسی:

نمادمعنای اجتماعی و سیاسی شب استبداد، خفقان، سیطره‌ی دیکتاتورهوا / دم‌کردگی ایستایی، رکود اجتماعی و فکری لب بادنیروهای سرکوب یا ناآرامی‌های کنترل‌شده بیابان دراز زندگی۱ بی‌ثمر و بی‌پناهی انسان روشن‌فکر حضور تنگزندان، اختناق، نبود آزادیتب و گرماسوز درونی جامعه، التهاب پنهان مردم

● جایگاه این شعر در شعر نو:

این شعر یکی از نخستین نمونه‌های شعر نو است که در آن طبیعت بیرونی (شب، باد، بیابان) به طبیعت درونی و اجتماعی انسان ایرانی تبدیل می‌شود.
نیما از «تصویر طبیعی» عبور می‌کند و وارد «زبان نمادین تاریخ» می‌شود.
در حقیقت، این شعر را می‌توان بیانیه‌ای شاعرانه از احساس خفقان یک جامعه در آستانه‌ی مدرنیت(شِبه مدرن) اجباری و دیکتاتوری سیاسی دانست.

●رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

ویژگی انسان مدرن ؛و انسان زخم خورده در شعر میتراییک: رامین یوسفی

ویژگی انسان مدرن جیست؟

پاسخ را در سه سطح فلسفی، روانی، و اجتماعی بیان می نمایم:

۱. در سطح فلسفی

انسان مدرن نتیجه‌ی گسست از سنت و مرجع‌های بیرونی (خدا، طبیعت، شاه، قبیله) است.
او در واقع، مرکز معنا را از بیرون به درون خویش منتقل کرده است.

در قرون وسطی، خدا محور بود؛
در دوران مدرن، «منِ خودآگاه» محور می‌شود.

به تعبیر دکارت:

«می‌اندیشم، پس هستم» (Cogito ergo sum)

یعنی انسان مدرن خود را از راه تفکر و شک تعریف می‌کند نه از راه ایمان یا تقلید.
بنابراین ویژگی فلسفی او:

  • خودبنیادی (Autonomy)
  • عقل‌گرایی (Rationality)
  • شک‌ورزی (Critical thinking)
  • اراده‌ی فردی و آزادی وجدان

۲. در سطح روانی و وجودی

انسان مدرن در برابر آزادی خویش احساس اضطراب می‌کند.
او دیگر پناهگاه متافیزیکی ندارد، و این آگاهی از تنهایی، اضطراب اگزیستانسیال می‌آورد.

از دید کی‌یرکگور، نیچه و سارتر:

  • انسان مدرن باید خودش معنا بسازد، چون معنا از بیرون نمی‌آید.
  • این معنا‌سازی، هم آزادی است، هم مسئولیت سنگین.
  • در نتیجه، ویژگی روانی او:
    • تنهایی آگاهانه
    • شک و بحران هویت
    • جست‌وجوی معنا در جهانی بی‌مرکز

به زبان شعر، همان انسانی‌ست که در تاریکی می‌پرسد:
«هست شب، آری شب... اما من کی‌ام در این شب؟»

۳. در سطح اجتماعی و تاریخی

انسان مدرن در دل جهان صنعت، علم و رسانه زندگی می‌کند.
در نتیجه:

  • با فناوری و عقل ابزاری پیوند دارد.
  • از سنت و طبیعت جدا می‌شود.
  • در جامعه‌ای زیست می‌کند که بر پایه‌ی قانون، فردیت و حقوق بشر است، نه فرمان پادشاه یا قبیله.

اما همین جهان مدرن، او را به بیگانگی (Alienation) می‌کشاند:
انسان مدرن در میان ماشین‌ها و داده‌ها، از خود بیگانه می‌شود.

مارکس و بعدها مارکوزه در «انسان تک‌ساحتی» هشدار می‌دهند که مدرنیته می‌تواند آزادی را به اسارت مصرف و نظم مکانیکی بدل کند. بر اساس کتاب اروس و تمدن،اثر: هربرت مارکوزه،نظم مکانیکی را برای شما شرح می‌دهم:

هربرت مارکوزه، فیلسوف مکتب فرانکفورت، در آثاری چون «انسان تک‌ساحتی» و «اروس و تمدن»، وقتی از «نظم مکانیکی» (Mechanical Order) سخن می‌گوید، منظورش نظمی است که جامعه‌ی صنعتی و تکنوکراتیک بر انسان تحمیل می‌کند.

خلاصه و روشن:

تعریف ساده:

نظم مکانیکی یعنی نظمی که بر پایه‌ی ماشین، عقل ابزاری، و تکرار خودکار شکل گرفته است — نه بر پایه‌ی آزادی، تخیل، یا نیازهای واقعی انسان.

در نگاه مارکوزه:

  1. در دنیای مدرن، انسان زیر سلطه‌ی تکنولوژی و تولید انبوه قرار گرفته است.
  2. این نظم، همه‌چیز را مثل یک ماشین تنظیم می‌کند: کار، زمان، مصرف، آموزش، حتی فکر کردن.
  3. نتیجه‌اش: انسان دیگر نمی‌اندیشد، فقط کار می‌کند و مصرف می‌کند — درست مثل یک چرخ‌دنده در دستگاه.
  4. به جای عقل انتقادی، عقل ابزاری (Instrumental Reason) حاکم می‌شود: یعنی همه‌چیز باید کار کند، نه اینکه درست یا انسانی باشد.

مثال ساده:

کارگر یا کارمند در نظام سرمایه‌داری روزها کار می‌کند، شب تلویزیون می‌بیند، فردا دوباره همان کار را می‌کند —
نه برای لذت، بلکه چون سیستم از او این را می‌خواهد.
او درون یک «نظم مکانیکی» زندگی می‌کند که حتی احساساتش را قالب‌ریزی می‌کند.

نتیجه اینکه در اندیشه مارکوزه:

مارکوزه این نظم را ضدِ اروس (ضد زندگی و تخیل) می‌داند.
یعنی نظمی که شور، آزادی، و خلاقیت انسان را می‌کُشد و او را تبدیل به موجودی تک‌ساحتی می‌کند — انسانی که فقط در چارچوب کار و مصرف می‌اندیشد.

اگر بخواهیم استعاری بگوییم،
«نظم مکانیکی» نزد مارکوزه همان شبِ نیما است:
سکون، خفقان، و گرمای بی‌جانِ تکرار؛
جایی که انسان هنوز زنده است، اما درونش هیچ نسیم آزادی نمی‌وزد
.

چکیده‌ی ویژگی‌های انسان مدرن:

بُعدویژگی مثبت سایه و بحران آن

فلسفی خودبنیادی، عقل‌گرایی از دست دادن یقین متافیزیکی

روانی آگاهی از خود، اراده‌ی آزاداضطراب، تنهایی

اخلاقی مسئولیت فردی، آزادی وجدان نسبی‌گرایی اخلاقی

اجتماعی قانون‌مداری، برابری، علم‌گرایی بیگانگی، فردگرایی افراطی

هنری آفرینش‌گر، ساختارشکن بحران معنا و زبان

در جمع، انسان مدرن همان کسی است که خود را مرکز شناخت و معنا قرار داده، اما زیر بار این مرکزیت، احساس غربت می‌کند.
به همین دلیل است که در شعرهایی چون نیما، شاملو، یا شعر میتراییک، انسان مدرن هم‌زمان آگاه و زخم‌خورده است — در برابر استبداد بیرونی و خلأ درونی.

گسست میان مدرن و پست مدرن: رامین یوسفی

گسست فکری میان مدرن ها و پست مدرن:

در واقع، ریشه‌ای‌ترین گسست فکری چند قرن اخیر را دربر می‌گیرد.
در پاسخ باید گفت: تقابل میان متفکران مدرن و پست‌مدرن، تضاد میان «ایمان به عقل و حقیقت» با «شک به عقل و فروپاشی حقیقت» است.
اجازه دهید لایه‌به‌لایه توضیح دهم
۱. جهان‌بینی مدرن: ایمان به عقل و پیشرفت
متفکران مدرن (از دکارت، کانت و هگل تا مارکس و نیچه) بر این باور بودند که:
انسان با عقل، علم و نقد می‌تواند جهان را بشناسد، تغییر دهد و به آزادی برسد.
تاریخ یک حرکت رو به پیشرفت دارد (پیشرفت علم، اخلاق، یا دیالکتیک).
حقیقت، هرچند پیچیده، اما قابل کشف و توضیح عقلانی است.
به زبان ساده: مدرن‌ها گفتند
"حقیقت هست، باید آن را یافت."

۲. جهان‌بینی پست‌مدرن: بی‌اعتمادی به عقل و روایت‌های کلان
اما فیلسوفان پست‌مدرن (لیوتار، فوکو، دریدا، بودریار، لاکان و دلوز) معتقدند که:
همان عقل و علم مدرن که می‌خواست انسان را آزاد کند، او را در نظم‌های جدید قدرت و سلطه گرفتار کرده است.
«حقیقت» دیگر چیزی جز روایتی قدرت‌محور نیست.
هیچ تئوری، دین، علم یا فلسفه‌ای نمی‌تواند ادعای کلیت و مطلق بودن داشته باشد.
پست‌مدرن‌ها گفتند:

"حقیقت نیست، بلکه روایت‌هاست."
۳. بنابراین، چرا علیه هم‌اند؟
زیرا این دو جهان‌بینی بر دو محور کاملاً متضاد می‌چرخند:
مسئله متفکران مدرن متفکران پست‌مدرن منبع معناعقل و انسانزبان و گفتمانهدف تاریخ پیشرفت و روشنگریپایان تاریخ و پراکندگی معناموضع نسبت به علمای مان به علم و نظم تردید در علم و نقد قدرتِ پنهان در آن نگاه به حقیقت قابل شناخت و عینی نسبی، ساختگی و وابسته به قدرت نگاه به زبانابزار بیان معنابازی بی‌پایان دلالت‌ها
به همین دلیل، هرکدام دیگری را متهم می‌کند:
مدرن‌ها می‌گویند پست‌مدرن‌ها دچار نسبی‌گرایی و نیهیلیسم شده‌اند.
پست‌مدرن‌ها می‌گویند مدرن‌ها گرفتار توهم پیشرفت و مرکزیت عقل غربی هستند.
۴. نمونه‌های این جدال در تاریخ اندیشه
هابرماس (مدرن متأخر) در برابر دریدا و فوکو (پست‌مدرن)
هابرماس، فیلسوف آلمانی، معتقد بود پست‌مدرن‌ها با رد عقل و گفت‌وگوی منطقی،
به ویرانی امکان ارتباط انسانی و اخلاق عمومی می‌انجامند.
او پست‌مدرنیسم را «نیهیلیسم فرهنگی» می‌نامد.
در مقابل، دریدا و فوکو پاسخ می‌دادند:
«عقلِ تو همان قدرتِ پنهانی است که دیگری را حذف می‌کند.
»
یعنی، گفت‌وگو هم در درون خود ساختار سلطه دارد.
۵. در عمق ماجرا:
تقابل مدرن و پست‌مدرن، در واقع تقابل میان دو تجربه‌ی تاریخی انسان است:
بُعدمدرنپست‌مدرن انسان خودبنیاد و آفریننده معنادرهم‌شکسته و زبان‌محورجهانقابل شناخت، قانون‌مندمجازی، نسبی و بی‌مرکزفلسفه پروژه‌ی روشنگری پروژه‌ی فروکاستن از یقین سیاست امید به رهایی جمعیبی‌اعتمادی به هر قدرت و روایت رهایی‌بخش
۶. نگاه فلسفی‌تر:
به تعبیر ژان بودریار،
مدرن‌ها جهان را می‌ساختند،
اما پست‌مدرن‌ها با «شبیه‌سازی جهان» روبه‌رو شدند.
به تعبیر فوکو،
مدرن‌ها از قدرتِ شاه گریختند،
اما در شبکه‌ی قدرتِ دانش گرفتار شدند.
به تعبیر دریدا،
مدرن‌ها می‌خواستند معنا را در مرکز بگذارند،
اما زبان، هر بار آن معنا را به تعویق می‌اندازد.
۷. در سطح فرهنگی:
در ادبیات، هنر و شعر هم همین گسست دیده می‌شود:
مدرن: نیما، الیوت، بکت آغازین — جست‌وجوی معنا در تاریکی.
پست‌مدرن: بارت، پینچن، بورخس، بازی با معنا، آگاهی از بی‌معنایی.
جمع‌بندی:
مدرن‌ها می‌خواهند جهان را بفهمند و اصلاح کنند.
پست‌مدرن‌ها می‌گویند همین فهم و اصلاح، شکل تازه‌ای از سلطه است.
به زبان تمثیل:
مدرن می‌گوید «باید نوری بیفکنیم بر تاریکی»،
پست‌مدرن می‌گوید «نور نیز بخشی از بازی تاریکی است.»

بررسی واژه : مدرن،مدرنیته و مدرنیسم

معمای مدرنیته
تاکنون در علوم اجتماعی تاریخ نگاری و فلسفه امروز، واژه مدرن به صورت مبهم ترین اصطلاح در علوم اجتماعی، تاریخ نگاری و فلسفه ی امروز، است و تاکنون هیچ کس نتوانسته تعریفی یکه، نهایی، کامل، قطعی و ذات باور از واژه مدرن و از مفاهیمی که همراه با آن مطرح می‌شوند همچون:مدرنیته،مدرنیزاسیون و پسا مدرن، ارائه کند(احمدی،۱۳۹۳: ۳).

●کاربرد و سیر معنایی و تاریخی واژگان:
مدرن (modern)،

مدرنیسم (modernism)،

و مدرنیته (modernity).
هر سه از یک ریشه می‌آیند، اما سیر تاریخی و معنایی متفاوتی دارند.
در ادامه با دقت می‌خوانیم که در اروپا کدام‌یک از این سه در قرن نوزدهم آغاز شد و کدام در قرن بیستم به اوج رسید

۱. «مدرن» – صفت برای نو بودن

قدیمی‌ترین و عمومی‌ترین کاربرد.
ریشه‌اش همان واژه‌ی لاتینی modernus (به معنای «از زمان حاضر») است.
اما در معنای فرهنگی و تمدنیِ امروزین، از قرن هفدهم تا نوزدهم شکل گرفت.

دوره ویژگی

قرن ۱۷–۱۸آغاز «عصر خرد» یا Age of Reason؛ دکارت، نیوتن، ولتر، کانت.

قرن ۱۹انقلاب صنعتی، شکل‌گیری شهر مدرن، علم، و فردگرایی.

بنابراین، واژه‌ی مدرن به معنای امروزی‌اش (نو، امروزی، پیشرو)
از قرن نوزدهم در اروپا رایج شد.

۲. «مدرنیسم» (Modernism) – جنبش فرهنگی و هنری

اینجا با «مدرن بودن» فرق دارد.
مدرنیسم جنبشی است که علیه سنت، روایت‌های کلان، و تقلید از گذشته شورید.
درواقع، مدرنیسم واکنش هنرمندان و نویسندگان به بحران جهان مدرن بود.

حوزه چهره‌ها و آثارزمان شکل‌گیری

ادبیات جویس، کافکا، وولف، الیوت اواخر قرن ۱۹ تا ۱۹۳۰

هنرپیکاسو، مونه، کاندینسکی از حدود ۱۸۷۰ تا جنگ جهانی اول

موسیقی دبوسی، شوئنبرگ اوایل قرن ۲۰

معماریباوهاوس، لوکوربوزیه دهه‌های ۱۹۲۰–۱۹۳۰

بنابراین:

مدرنیسم، به‌عنوان جنبش هنری و فکری، در اواخر قرن نوزدهم آغاز و در نیمه اول قرن بیستم شکوفا شد.

۳. «مدرنیته» (Modernity) – وضعیت فلسفی و تاریخی انسان

این واژه از قرن ۱۸ مطرح شد ولی در قرن نوزدهم و بیستم به بحث فلسفی عمیق تبدیل گردید.

قرن ۱۹

  • هگل: مدرنیته را آگاهی تاریخی انسان به خود و عقل می‌دانست.
    (عقل خود را در تاریخ و دولت متحقق می‌کند.)
  • مارکس: مدرنیته یعنی زایش بورژوازی، صنعت، و ازخودبیگانگی انسان در تولید.
  • نیچه: مدرنیته را بحران ارزش‌ها و مرگ خدا می‌دانست.

در این دوره، مدرنیته = پیشرفت + بحران معنای انسان.

قرن ۲۰

در قرن بیستم، مدرنیته دیگر فقط «پیشرفت» نبود، بلکه موضوع نقد فلسفی و وجودی شد:

فیلسوف برداشت از مدرنیته

ماکس وبر«عقلانی‌شدن» و بوروکراسی جهان مدرن.

هایدگر«فراموشی هستی» در تکنولوژی؛ انسان ابزار طبیعت می‌شود.

آدورنو و هورکهایمر«دیالکتیک روشنگری» = عقل مدرن به اسارت سلطه تبدیل شده است.

فوکومدرنیته یعنی شبکه‌ی قدرت و دانش که بدن و ذهن را کنترل می‌کند.

بنابراین:

از قرن نوزدهم مدرنیته آغاز شد،
اما در قرن بیستم، خودِ مدرنیته موضوع فلسفه و نقد قرار گرفت.

جمع‌بندی تاریخی

مفهومآغاز تاریخی در اروپااوج تاریخی مضمون اصلی

مدرنقرن ۱۷–۱۸قرن ۱۹نو، عقل‌گرا، علمی

مدرنیسماواخر قرن ۱۹اوایل قرن ۲۰جنبش هنری و فرهنگی ضد سنت

مدرنیته قرن ۱۸ (روشنگری)قرن ۲۰وضعیت انسان در جهان عقل و تکنولوژی

نتیجه

بنابراین پاسخ به پرسش شما دقیقاً این است:

«مدرن» به معنای امروزی‌اش در قرن نوزدهم رایج شد،
اما مدرنیسم و مدرنیته به معنای عمیق فلسفی و هنری‌شان، در قرن بیستم به اوج رسیدند.

شاتو بریان در ۱۸۴۹ در خاطرات آن سوی گور، واژه ی مدرنیته را( احتمالاً برای نخستین بار) به معنای "تازگی مسائل اجتماعی ای که با آنها روبروییم" به کار برد. واژه چندان مورد استفاده نبود تا در پایان سال ۱۸۶۳، بودلر معنایی دقیق از آن را پیش کشید، معنایی که دیگر به جنگ با گذشت خلاصه نمی‌شد. واژه ی مدرنیته که شاتو بریان به کار برده بود، ریشه در مفهومی رمانتیک داشت. رمانتیک‌ها این مسئله را مطرح کرده بودند که "ما باید به روزگار خودمان تعلق داشته باشیم"، جووانی برشه و شماری از همفکران او در میلان در ۱۸۱۷ نوشته بودند که "هنرمند باید مدرن باشد"، و مدرن بودن مسئولیت و وظیفه اوست.جیان دومینگو رامانیوزی در سال ۱۸۱۸ اعلام کرده بودند که "فرزند زمانه خود باش" و استاندال این نکته را مورد توجه قرار داد و در رساله" راسین و شکسپیر" نوشت:"رمانتیسم هنر امروز است، و به مردمان امروزی تعلق دارد، در حالی که کلاسیسیسم به اجداد آن تعلق دار(همان،ص۵)

کتابوام

. احمدی بابک ،۱۳۸۰ ،مدرنیته و اندیشه انتقادی، چاپ چهارم، تهران، نشر مرکز.

.---،---، ۱۳۹۳، معمای مدرنیته، چاپ نهم، تهران ،نشر مرکز.

آرکی تایپ زن آمازون


زن آمازون یا آرکی‌تایپ آمازونی (Amazon Archetype) از کهن‌الگوهای مهم و پرمعنا در روان‌شناسی یونگی و اسطوره‌شناسی زنانه است — هرچند یونگ به‌صورت مستقیم از "آمازون" نام نمی‌برد، اما این آرکی‌تایپ در شاگردان و مفسران او (مانند ماری‌لوئیز فون‌فرانس، ژان شینودا بولن، و نئویونگی‌ها) شرح یافته است.

آرکی‌تایپ زن آمازون (The Amazon Woman Archetype)
۱. ریشه اسطوره‌ای
واژه‌ی "آمازون" از اسطوره‌های یونان باستان می‌آید؛ زنانی جنگجو از سرزمین‌های شرقی (احتمالاً اسکیت‌ها، سکاها یا حتی مادها) که بدون وابستگی به مردان زندگی می‌کردند، سواره‌نظام و تیرانداز بودند، و برای آزادی خود می‌جنگیدند.
در برخی منابع ایرانی–یونانی نیز، آمازون‌ها با زنان جنگاور ایرانی یا داهه‌ها (در حوالی دشت گرگان و قفقاز) یکی دانسته شده‌اند.
۲. معنای روان‌شناختی
در روان‌شناسی یونگی، آمازون نماد زنِ مستقل، جسور، و فعال است که برخلاف آرکی‌تایپ‌های سنتی (مادر، معشوقه، دختر معصوم)، بر قدرت، عمل، و اراده‌ی شخصی تأکید دارد.
او با "آنیموس" خود (یعنی وجه مردانه‌ی درونش) آشتی کرده و آن را در جهت رشد خود به‌کار می‌گیرد.
۳. ویژگی‌های اصلی زن آمازون
جنبه توضیح استقلالآمازون به خود متکی است؛ به‌جای انتظار نجات از بیرون، خودش قهرمان داستان خویش است. اراده و جسارتبا ترس و نابرابری می‌جنگد؛ از خطر نمی‌گریزد. بیان‌گرایی و صراحتاحساسات و خواسته‌هایش را پنهان نمی‌کند؛ در گفتار و رفتار رک و شفاف است. خرد عملی تصمیماتش بر پایه‌ی تجربه، منطق و شهود است، نه صرفاً احساس. تعادل میان زنانه و مردانه در او نیروی "آنیما و "آنیموس" در تعادل‌اند؛ زنِ آگاه است نه زنِ تابع.
۴. وجه تاریک (Shadow)
هر آرکی‌تایپ، سایه‌ای دارد.
در وجه منفی، آمازون می‌تواند:
سلطه‌جو، تندخو، یا بی‌رحم شود.
ارتباط عاطفی را به‌خاطر استقلال افراطی از بین ببرد.
از "پذیرفتن آسیب‌پذیری" بترسد.
یعنی از ترس سلطه‌ی مردان، به جنگ دائمی با مردان یا با وجه زنانه‌ی خودش می‌افتد.
۵. نمودهای ادبی و فرهنگی
در اسطوره ایرانی، چهره‌هایی مانند گردآفرید یا فرنگیس در شاهنامه، نمودهایی از زن آمازون‌اند؛ هم عاشق‌اند، هم جنگجو، هم خردمند.
در جهان مدرن، ژاندارک، واندر وومن، و حتی شخصیت‌هایی چون آتنا یا کاتنیس در Hunger Games از تجسم‌های این آرکی‌تایپ‌اند.
در ادبیات معاصر ایران، می‌توان نمونه‌هایی از زنان آمازونی را در آثار سیمین دانشور، فریبا وفی یا شهرنوش پارسی‌پور یافت؛ زنانی که با سرنوشت خود درگیر می‌شوند نه تسلیم آن.
۶. بعد روان‌تحلیلی در نظریه‌ی یونگ
از دید یونگی:
زن آمازون در حال ادغام آنیموس در سطح آگاه است.
او مرحله‌ای بالاتر از آرکی‌تایپ‌های "دختر معصوم" و "مادر" را تجربه می‌کند.
هدفش رسیدن به خود (Self) از طریق عمل، آگاهی، و استقلال روانی است.

یونگ و انواع آرکی تایپ : رامین یوسفی

انواع آرکی تایپ از نظر یونگ:



آرکی‌تایپ‌ها (Archetypes) یا کهن‌الگوها در روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ (Carl G. Jung)، الگوهای جهانی و نمادین‌اند که در ناخودآگاه جمعی همه‌ی انسان‌ها وجود دارند. یونگ معتقد بود که ذهن انسان، مانند زبان، دارای ساختارهایی ذاتی است که در طول تاریخ و از طریق تجربه‌های نوع بشر شکل گرفته‌اند.
در ادامه، انواع مهم آرکی‌تایپ‌ها از نظر یونگ :
۱. خود (The Self)
مرکز و کل شخصیت انسان است؛ جایی که آگاهی و ناخودآگاه در تعادل‌اند.
نمادش اغلب دایره، ماندالا، خورشید یا موجودی کامل است.
هدف نهایی رشد روانی از دید یونگ، رسیدن به «خود» یا فرایند فردیت‌یابی (Individuation) است.
۲. نقاب یا پرسونا (The Persona)
چهره‌ای است که انسان برای تطبیق با جامعه و جلب پذیرش دیگران به نمایش می‌گذارد.
می‌تواند خطرناک شود اگر فرد با نقابش یکی شود و خود واقعی را فراموش کند.
در فرهنگ ما، می‌توان آن را با مفهوم «ظاهر اجتماعی» یا «نقش» مقایسه کرد.
۳. سایه (The Shadow)
بخش تاریک و سرکوب‌شده‌ی شخصیت؛ صفاتی که فرد نمی‌خواهد ببیند یا بپذیرد.
ممکن است در رؤیا، اسطوره یا ادبیات، به شکل دیو، دشمن، یا حیوان درنده جلوه کند.
اما پذیرش سایه، گامی اساسی برای رشد درونی است.
۴. آنیما (The Anima)
وجه زنانه در روان مرد.
اگر سرکوب یا نادیده گرفته شود، به صورت وسواس عاطفی یا تصویر تحریف‌شده از زنان ظاهر می‌شود.
اگر پذیرفته شود، راه ارتباط با احساسات و خلاقیت را می‌گشاید.
۵. آنیموس (The Animus)
وجه مردانه در روان زن.
اگر نپذیرفته شود، به شکل سلطه‌جویی یا داوری خشک ظاهر می‌شود.
اگر در آگاهی جذب شود، زن را به سوی استقلال، منطق و خرد درونی هدایت می‌کند.
۶. کودک الهی (The Divine Child)
نماد معصومیت، امید و امکان زایش دوباره است.
در اسطوره‌ها گاه به شکل نوزادی نجات‌یافته (مانند موسی، کریشنا یا مسیح) جلوه می‌کند.
یادآور قدرت تحول درونی و آغاز نو است.
۷. پیر دانا (The Wise Old Man / Woman)
نماد خرد، هدایت، و شهود است.
در رؤیاها یا داستان‌ها معمولاً به شکل راهب، مرشد، استاد یا پیر خردمند ظاهر می‌شود.
۸. قهرمان (The Hero)
نماینده‌ی بخش آگاه شخصیت است که در مسیر شناخت و رهایی از تاریکی گام می‌گذارد.
با «سایه» یا نیروهای تاریک می‌جنگد تا به «خود» برسد.
نمونه‌ها: گیلگمش، هراکلس، آرش، رستم، یا حتی قهرمانان مدرن مانند فَروتو و نئو در ماتریکس.
۹. پدر / مادر (The Father / Mother)
مادر نماد پرورش، حمایت، و گاه خفگی و بازگشت به ناخودآگاه است.
پدر نماد قانون، نظم، اقتدار، و عقلانیت است.
هر دو چهره‌ی دوگانه دارند: نجات‌دهنده و نابودگر.
۱۰. ترفندباز یا دلقک (The Trickster)
نیرویی است از هرج‌ومرج، شوخی، و وارونه‌سازی نظم.
هم ویرانگر است و هم آفریننده.
نمونه‌ها: لوکی در اساطیر اسکاندیناوی، اهرمن در اسطوره ایرانی، یا ناصرخسروِ طنزپرداز در ادبیات عرفانی.

سلطنت جمهوری

سلطنت جمهوری

۱۳۹۵/۳/۲۳ شماره ثبت ۴۲۶۶۷۴

همین که افلاطون
خواب های مبهم اش را
در مدیترانه شست ،
توهم جمهوری
از کله اش پرید!
و آکادمی اش
یکپارچه
برگ ریزان معنوی شد؟!
و کفش هایش سر در گم
در کوچه های آتن
او را
به هر سویی می کشاندند؟!
آنگاه نامه ای از استعاره های مرگ را
به پای کبوتری بست
تا برسد به دست سیاستمداری کهنه کار
در جزیره ی سیسیل؟!
_ لطفن!
بعد از دریافت نامه
خون کبوتر را
طغرای قاموس فربه ی
این سنت نوین سازید!
سپس از فراز بالکن ها
مردم را مشروط نمایید:
به تداوم سلطنت جمهوری؟!
مثال نمایش حسنک وزیر
که دو پیک را ایستانیده
یعنی که از بغداد آمده اند؟!
ساعت اجرا: پنج عصر
دقیقن همان موحش پنج عصر لورکا
مکان: به وسعت بلوغ جوخه ها؟!
ضمنن گارد سویل
شرایط ایاب و ذهاب را
برای بازدید از نیاکانمان
در حجره ه های مابعد الطبیعه
با تولیت کانت
مهیا ساخته است؟!
دوستان مجازی من!
لطفن!
این خطابه ی افلاطونی را
به اشتراک بگذارید؟!
+ + +
دقایقی بعد
تلویزیون هرات بدون پارازیت
لبخند موزیانه ی «مارشال مک لوهان» را
که دندان هایی از تصنع
تازه در فرم دهانش
واژگان مدنی را ادا می کرد
نشان می داد؟
پس زمینه پوستری ست از«میشل فوکو»
با دود غلیظی در مزارع کوکنارها؟!
در پایین تصویر
به خطی از کوفی و کرشمه نوشته:
این «یک چُپُق»است؟!
حالا تا می توانید
«امپراتوری نشانه ها» ی رولان بارت را ورق بزنید
که با مکاشفه اش ما را
تا تبت و دالایلاما
نزدیکتر سازد؟!
(خدایا!
آغوش مکاشفه چقدر تُرد است؟!)
تُرد
به سان مُثل افلاطونی که در «جمهور»ی اش
عدالت
رنگی از صورتی دارد؟!
اما حکیمی نو افلاتونی
با هیأتی ایرانی گفت:
_کبود ترین رنگ هاست!
کبود
مثل شانه های خلیج!
کبود
به شکل گرده های خزر!
یا به سان فریاد های مُثله شده کنج دیوارها!
ای «فلوطین خم نشین شراب»؟!
طنز پرداز آرمانشهر فلاسفه ی مَنگ؟!
با ملاطی از ذهن انسانی؟!
ای هاتف نمایشنامه ی کمدی تراژیک
سلطنت جمهوری؟!
...................
*افلاطون در کتاب «جمهور»ش ،حاکمان شهر آرمانی اش را فیلسوفان پیشنهاد می کند و این یعنی :سلطنت فلاسفه در جمهوری؟! که یک فیلسوف یا فیلسوفکی جایگزین حاکم دیگر می شود؟!خطر ارتجاع سلطنت در جمهوری!