شبگیر،هوشنگ ابتهاج: معنی رامین یوسفی

معنی شعر شبگیر ،هوشنگ
ابتهاج،ص۱۵۲

ابتهاج از شاعران اجتماعی سُراست که با استفاده از نمادها و سمبل‌ها سعی دارد تا خواننده را با وضعیت دیکتاتوری در زمان خودش آشنا سازد.
بنابراین این شعر باید از دیدگاه اجتماعی تحلیل و تفسیر گردد.

شبگیر: صبح و سحرگاه
بند اول: دیگر این پنجره...خوانده خروس.
• دیگر این پنجره را بگشایید که من به ستوه و فغان آمده‌ام از این دیکتاتوری و ستمشاهی. چرا که دیرگاهی ست در همسایگی ما خروس خوانده و پیشرفت حاصل شده است.
☆نکات: پنجره نماد: دروازه و ارتباط.
شب تنگ: دیکتاتوری.
خانه ی همسایه: کشورهای همسایه که در حال ترقی و پیشرفت هستند.شوروی سابق منظور ایندشاعران و کعبه ی آرزوهایشان بود.
خروس: نماد بیداری- هوشیار- مدرنیته که خواب رفتگان را با بانگ خود بیدار می سازد.
بند ۲
وین شب تلخ عبوس...مانده ام چشم به راه.
•معنی: و در این شب تلخکام که چهره ای عبوس گرفته دارد( شب تلخ عبوس: اضافه استعاری - استعاره مکنیه).
می فشارد به دلم: توان حرکت و جنبش را از من و جامعه گرفته است در زمانی است که من در دل این تاریکی دیکتاتوری پشت این پنجره رابطه‌ها بیدار و ساکت مانده‌ام چشم انتظار و امیدوار تا کسی از راه برسد و ما را نجات دهد.
بند ۳
همه چشم و همه گوش... مات این پرده شبگیر که می‌بازد رنگ.
•معنی بند سوم : با تمام وجود مست از آن بانگ پرنده‌ ی خوشخوان هستم که نرم به گوشم نوای آزادی سر می‌دهد و محو آن ستاره شبانگاهی(نماد و یمیل قهرمان و شهیدان راه آزادی) هستم که می‌سوزد در گرما، و نورافشانی و گرما را به اطراف می پراکند.
لف نشر نامرتب دارد : ۱.همه چشم ، محو آن اختر شب تاب هستم که می‌سوزد گرم.
۲. همه گوش، مست آن بانک دلاویزم که نرم می‌آید.

•همه چشم (لف): اختر شبتاب(نشر- گسترش)
•همه گوش(لف): بانگ دلاویز(نشر- گسترش).
مات این پرده ی ......معنی: تاریکی و سیاهی رنگ می‌بازد در صبح آزادی.
بند ۴:
آری این پنجره بگشا که صبح... خنده روز که با اشک من آمیخته است.
•معنی بند چهارم: ولی پنجره‌های ارتباط را بگشایید که صبح پیروزی از پس تاریکی در حال درخشش است.
پرتوهای خونین خورشید به هنگام طلوع همه جا را فرا گرفته است و رخساره ی آینه‌ام را از زنگار افسوس و حسرت‌ها می‌زداید.
خورشید بر چشمان من که پر از شرار است بوسه می‌زند و اشتیاق پیروزی و آزادی گریه از چشمان من و مردمان سرازیر می شود.

☆نکات:
دل خونین سحر: اضافه استعاری.
می زداید: می سترد. پاک می سازد.
بوسه ی مهر(طلوع خورشید): ۱.مهر(صفت) ۲.مهر(مهر. آیین مهر و میترایسم. خورشید).


✍️ رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات

مرگ نازلی : رامین یوسفی

احمدشاملو(ا.بامداد)۱۴۲
شاگرد نیما یوشیج
سبک: شعر سپید- شعر منثور
آثارشعری: آهنگ‌های فراموش شده- قطعنامه -هوای تازه- باغ آینه...

•نازلی: ناز+لی(پسوند دارندگی: همراه با ناز، نادار- نازی)
شاملو نازلی را جایگزین نام مبارزی"وارتان، سالاخانیان" قرار داد تا از سانسور بگذرد(گرچه سانسورچی درپی حذف نماد و ترکیبات و تعبیرات مبارزاتی ست ،و فریب دستگاه سانسور با یک جایگزینی اینچنینی دور از ذهن است؟!).


مرگ "نازلی"

《- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت》
معنی:《نازلی،بهار با لبخند و سرمستی از از راه رسیده است و گل های ارغوان شکوفا شده اند》.
شاعر به بهار،شخصیت (انسان نمایی)بخشیده،که با لبخند زنانه اش دختران ارغوان شکوفا(دختربهار)می شوند با جام هایی که در دستانشان دارند.

در خانه، زیر پنجره گُل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
معنی: خطاب به نازلی(وارتان) می گوید: در خانه ی ما ،زیر پنجره،یاس پیر هم گل داده است(پنجره نماد نگاه و احساس از درون به برون است: نگاه شاعر به طبیعت وجهان اطرافش ،همراه با زایش و شکوفایی و بوی گل هاست).خانه به خانه بهار آمده و عطر آزادی را در همه جا پراکنده است.

با مرگ نحس پنجه میفکن!
معنی: با مرگ پلید پنجه در پنجه مینداز و به فکرشکست دادن او نباش!

بودن بِه از نبود شدن، خاصه در بهار...》
معنی: بودن و زنده ماندنت به ویژه در بهار آزادی،بهتر از نیستی و نابودی است!پیروزی فرا رسیده و سرسختی به خرج نده ،حضورت موثرتر از نبودنت است.

نازلی سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
معنی: نازلی سخنی نگفت و پاسخی به ما جوابی نداد؛
با سربلندی و غروری چون پهلوانان،درحالیکه جگرش خونین و زخمی از شرایط موجود بود،از روی هم دندان هایش را بر هم فشرد و بسوی مبارزه با مرگ رفت.
"دندان خشم بر جگر خسته بستن و رفتن" کنایه دارد از اینکه تمام وجودش را خشم فرا گرفته بود.
■آوردن یک یا چند مربع میان چند بند، یا از بندی به بند دیگر رفتن در شعر نو برای تغییر ریتم و فضا و یا لحن، استفاده می گردد،تقریبن برابر با مدولاسیون یا تغییر گام در موسیقی است.

《-نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت،جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است!》
معنی: شعر برای برجسته شدن درون دو علامت گیومه قرار داده شده ،
نازلی ! سخن بگو! شاعر هشدار می دهد که مرغ سکوت(مجاز از مرگ)پر و بال هایش در لانه(زندان) را بر تخم مرگ گسترده تا نتیجه ی این پر و بال گستردن در آشیانه‌اش جوجه و جوجه‌هایی از مرگ‌های متنوع و تازه و تازه‌تر را به بارآورد ؛جوجه های مرغ سکوت (استبداد- ظلم) ،تباهی و نیستی و انواع مرگ است!

نازلی سخن نگفت ؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
معنی: جوجه های مرگی فاجعه بار،کارخودرا کرده بودند و وارتان طعمه و لقمه ای شده بود که مرغ استبداد برای جوجه های مرگ آفرینش ،آماده ساخته بود،سخنی از او برنخاست!و چون خورشیدی بودی که از دل تیرگی ها و ظلم ها فریاد آزادی سرداد و با اَبر شدن و فراز شدن خود،خونین در غروب نیستی فرو رفت.

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...
معنی: تکرار و تاکید بر مرگ و مرگ وارتان هایی که سخن نمی گویند؛
وارتان حرفی نگفت/او ستاره ی قهرمانی بود که برای دمی و لحظه ای، در این فضای تیره و تار حکومت استبدادی با مبارزه و سخنانش روشنگری کرد و بعد از آن از این جهان تیره و تاریک به مانند شهابی جهید و در آسمان ذوب شد...
سه نقطه در پایان سطر دال بر تداوم مبارزه و مرگ قهرمانان دارد...


نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: 《زمستان شکست!》
و
رفت...
معنی بند: از نازل سخن یا هیاهویی به راه نیانداخت،در سکوت،با گردنکشی و سرافرازی،چون گل بنفشه ای می مانست که از میان برف ها سربرآورد و با تمام دیکتاتوری و سکوت و سرما خودش و هیبت یک قهرمان را نشان داد و شکوفا از مردن او بود که زمستان تیره را شکست و با رفتن خود درواقع اوبود و امثال اوبودند که بهار آزادی را برای ما به ارمغان آوردند،نه بهاری که ما با گل دادن یاس و شکوفا شدن ارغوان ،فریفته ی آن شده بودیم و احساس شاد و خوشحالی می کردیم،که بهارمبارزاتی دوچندان از بهار طبیعت ،زیبا تر،شکوفاتر و پر بار تر است برای رسیدن به مفاهیم والای انسانی!
زمستان شکست و رفت درون گیومه قرار گرفته که شاملو با این علامت نگارشی تاکید و تکرار می کند ، زمستان یخبندان دیکتاتوری را قهرمانانی چون وارتان شکست دادند چرا که بر اندیشه خود ایستاده و استوار بودند، و وارتان وارتان‌ها هستند که بهار واقعی را با شکوفایی خودشان(شهادت) به ارمغان می‌آورند.

✍️ معنی و تفسیر :رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

شعر واحه ای در لحظه ،سپهری: معنی و تفسیر رامین یوسفی

سهراب سپهری
واحه در لحظه ۱۶۵

واحه: آبادی کوچک در صحرا که آب و علف داشته باشد.
در لحظه : یک جخ- یک آن- یک ثانیه-درون همان واحد زمان آنی.
هیچ :نیست- ناچیز و اندک...
ستان: پسوند مکان،در مکالمات مردم عادی: جایی که هیچ است و وجود ندارد. ترکیب سازی زیبای: نیست+ هستی(ستان)، پارادوکسی زیبا که خواننده را جذب می کند.
اما در شعر سهراب باید این نکات را دانست:
•آیین ذن:ذن (به انگلیسی: Zen ) مکتبی ماهایانه در مذهب بودایی است که در دوران تانگ در چین پدیدار شده و تأکید فراوانی بر تفکر لحظه به لحظه و ژرف‌نگری به ماهیت اشیا جانداران و… به وسیله تجربه مستقیم دارد.
• یوگا- مراقبه و فرا روی اندیشه-روانشناسی یوگا-چیتا: واژه چیتا در یوگا فقط معنی ذهن را ادا نمی‌کند، بلکه عقل، خودآگاهی( آنیت) و نفس و حواس را نیز در بر دارد. جوهر ذهن که خاصیتش روشنایی است چون با دو جوهر تحرک و تاریکی بیامیزد به قصد حکمرانی بر اشیا برمی‌آید و بدان علاقه می‌ورزد. حال اگر جوهر تاریکی چیره شود، ذهن به عدم فضیلت و عدم معرفت و عدم بی تعقلی می گراید،... وقتی ذهن به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می‌شود آن را مقام ابر فضیلت می‌گویند و اهل مراقبه و مکاشفه، این حالت را معرفت و اشراق می‌گویند. یعنی اگر عقل به نتیجه کار خود که هدفش اظهار و نمایش روح است نائل آید از نادانی خلاصی می‌یابد.
•زمان: بوداییان که واقعیت عینی زمان را انکار می‌کنند، زمان را مترادف با تغییر و تبدیل عناصر ناپایدار می‌دانند و واقعیت مستقل زمان را رد می‌کنند... اما مکتب "نیایا وی شیشیکا" واقعیت عینی زمان را قبول دارد و آن را از فعلیت و تغییر و تبدیل تمیز می‌دهد.
زمان یگانه و واحد است. تقسیمات ظاهری زمان از قبیل ساعت و دقیقه و لحظه باعث می‌شود که زمان متنوع و چندگانه جلوه کند و "شانکارا میشرا" می‌گوید: این تکثر به علت محدودیت‌های ظاهری به وجود آمده است. همانطوری که بلوری صورت اشیا را در خود منعکس می‌سازد و متعدد و متغیر جلوه می‌دهد، به همان گونه زمان نیز که یکپارچه و تقسیم ناپذیر است، به سبب محدودیت‌های ناشی از گردش دورانی خورشید متنوع و متکثر، نمایان می‌شود.
سهراب سپهری با این پشتوانه و شناخت از عرفان شرق و مکاتب هندو می‌خواهد ما را به فراروی از زمان و مکان و فراروی اندیشه دعوت نماید، که تمام اشیا در یک زمان در حال بودن و شدن هستند، جهان سهراب جهان تغییر لحظه به لحظه ی هستی است، حتی مفهوم زمان(در لحظه دستخوش تغییر است) هم در این تغییر ،درون یک واحد کوچک زمانی، صورتی متفاوت از خود نشان می دهد بلکه چند و چندین تغییر و صورت زمانی. سه زمان حال و گذشته و آینده، مربوط به ۳ حالت اشیا هستند که زمان را محدود و مسدود می‌سازند. سهراب سپهری با این آموخته‌های شرق دور تا هند، می‌خواهد نوع نگاه ما را به اشیا و زمان تغییردهد:"چشم هارا باید شست..." و ذهن و دانش ما را به فراروی و هنجارشکنی و آشنایی زدایی،دعوت نماید،حتا یک لحظه: آغاز - میان- پایانی در حال تکثر و گوناگونی دارد،ور در همین لحظه و لحظات است که زمان جوان بر زمان کهنه و کهنسال ،پیروز می گردد.(لحظه: لِگچه: فاصله "زمانی" که یک لنگ با لنگ دیگر پی می کند- و گام برمی دارد).

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
معنی بند :اگر به سوی من می‌آیید/ من پشت هیچستان و زمان و مکانی قرار دارم که شما با چشم عادی نمی‌توانید آن را ببینید.
پشت هیچستان جاییست.
معنی سطر: هیچستانی که من می گویم وجود دارد و مکانی ست(در برهوت زمان گذرا،هیچستان همان دهی ست که میان یک لحظه شدن است).

پشت هیچستان، رگ‌های هوا، پر قاصدهایی ست
که خبر می آرند، از گُل وا شده ی دورترین بوته خاک.
معنی بند: در پس آن مکانی که من از آن سخن می گوییم،رگ های زمان ، پر از قاصدان خوش خبری هستند، که از دورترین گُل و رستنی ی نزدیک به زمین در همین سیاره یا سیارات دیگر،در همین لحظه، خبر از شکوفایی و تازگی ی لحظه به لحظه و تغییر و جوان شدن خاک آورده اند!(زمانستان دایم در حال تازه به تازه ،نو شدن است).

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح/ بر سر تپه معراج شقایق رفتند.
معنی بند: گذر زمان (ساعت شنی- کویر- گذشته)،حکایت از سوارانی ظریف اندیش و به آگاهی رسیده ای دارد که جای رد سم اسب(واحد گذرنده ی زمان) هایشان - در یک صبح که نفس تازه ی زمان است، مشخص است/آنان در آن زمان و لحظه ی تازه (صبح- آغاز روز)آمدند و به اوج و اُروج دانایی و هوشیاری رسیدند، و چون قاصدانی بودند که خبر از رویش یک گُل در دورترین نقطه ی این خاک ،آورده بودند.
شن: زمان- زیرا هرلحظه درحال تغییر نقش است براثر باد.ساعت شنی...
سواران ظریف: رسولان و پیام آورندگان رویش و رستنی ها- خبرآوران جهان نو.
صبح: نماد و استعاره از شورش و پیروزی علیه کهنه و کهن فکر و تیرگی.آغاز شدن و تازگی نفس پاک زمان.
تپه ی معراج: حرکت شن ها در کویربراثر باد،رگه رگه ها و تپه های شنی و ماسه ای را ایجاد می نمایند که چون رگ و مویرگ(زمان) می نمایند.سپهری با این تصویرسازی در دل کویر (تشبیه حسی) از لحظه و گذر لحظاتی سخن می گوید که رسولان و نبی های خوش خبر آمدند و در اوج اُروجِ آگاهی و شهود،فراز تپه ها و رَمل های زمانی که چون رگ های خون آورنده ی تازگی هستند،ایستادند و صبح را بشارت دادند، و خود رفتند.
شقایق:لاله- گل آتشرنگ- گل چراغ مانند به دلیل روشنایی میان سبزه زاران.نماد شهید و شهادت است.شهید برای رسیدن به واقعیت کشته می شود اما روحش در زمان و مکان،فرا روی می کند،و بیرون تمامی زمان ها ایستاده و درحال نگاه(شاهد) کردن به سایر افراد می باشند،آنان خون زمان و زمانه اند،جاری و ساری در رگ های گل ها و گیاهان و بوته ها و رستنی های واحه ها(پشت هیچستان و زمانکده ای نگاه کننده اند).
رفتند: فعل.سوم شخص همراه(جمع)سواران و رسولان آمدند،صبح را بشارت دادند و "رفتند"(زمان نمی ماند).


پشت هیچستان، چتر خواهش باز است.

معنی سطر:در پس و فرای این زمانستان، بارش پیاپی باران لحظه‌هاست،و این فرآگاهی و شهود مدام در حال شدن و رستن گُل ها و چمن های تازه است،اما چتری بازه شده نیز وجود دارد،برای افرادی که خواست و خواهش هایی از جنس نگذشتن و خیس نشدن از زمان دارند و نمی خواهند تازه و نو و با تراوت شوند و لحظه و ساعت های جدید را ببینند،اینان کهن فکرانند و ضد لحظه ها جوانند؛ که در تاریکی و محلی نسبتن امن به خیال خود(چتر) دارند و نمی خواند تغییرات زمانی را باور کنند و علیه رسولان نور و روشنایی اند(بگذاریم که احساس هوایی بخورد)،برای اینکه دراین شعر نماد چتر و عدم تازه شدن زمانی،بهتر برای خواننده ی شعر سهراب پدیدار گردد،شما را به شعر "اهل کاشانم "برگشت می دهم،چرا که شعر سهراب چون پازلی می نماید که برای جور کردن قطعات می بایست از همه ی اشعار (گذشته- اکنون- آینده)او آگاه باشی تا به عدد ۸ برسی: چترها را باید بست،/
زیرِ باران باید رفت/فکر را، خاطره را، زیرِ باران باید بُرْد/با همه مردمِ شهر، زیرِ باران باید رفت/دوست را، زیرِ باران باید دید/عشق را، زیرِ باران باید جُست...

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
معنی بند: برگ نماد تازگی و رویش است،نسیم نماد تحرک و حرکت؛ تا نسیم عطشتناک و تشنه کننده ای به سمت رگ های برگی بوزد و برگی بخواهد تازه بشود،زنگ و زمان بارش تازگی به صدا در می آید که آماده ی نو شدن و آگاهی های تازه باشید.

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست.
معنی بند(مراقبه در سایه ی تربیت ذهنی و با مراقبه در خلوت به شهود رسیدن و پیوند مراقبه کار در سایه سار نارون ،به ابدیتی زمانی).

آدم در این لحظه که در برهوت و صحرای زمان قرار گرفته است، با مراقبه به فرای هیچستانی می رسد که تنها همان شخص مراقبه کننده آن واحه و چمن و آبادی(زمان نو شدن با بارش شهودی)را ناظر است و در این تنهایی است که نوآگاه و نوشهود می شود و زمان اکنونش به زمان ابدیت درسایه سار نارونی پیوند می خورد.
نارون(در بختیاری "بگ نو: شاه نو"): نماد شاهی- معصومیت- طول عمر؛
شاعر می گوید در لحظه و زمان نو،با تنهایی و تربیت ذهنی و آرامشِ روان، به تازگی و آگاهی می رسم و در سایه سار پادشاهی نو (زمان جدید- عهد و دوره و تاریخ جدید)، خودم را به زمان همیشگی پیوند می دهم،چرا که پیام رسولان صبح را دریافت نمودم و بر تیرگی ها و پیری های اندیشه ام پیروز شدم و زمان اکنونم را به زمان جاویدان شاهان و معصومان نو، پیوندجاودان دادم.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که تَرک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

معنی بند :اگر می خواهید سراغی از تازه شدن من بگیرید و یا می خواهید چون من این تنهایی و سیر و سلوک در زمان نو را تجربه کنید،بسیار آرام و آهسته حرکت کنید،من در حال مراقبه و آرامش دادن به روانم هستم، مبادا این حس، این اشراق و معرفت شخصی، این کشف و شهود، و سیر و سلوک در زمان‌های تازه ام را مبادا با آمدن به سراغ من که چون "ظرف چینی ی زیبا و ظریفی" ست ،بشکنید و بی ملاحظه، با آمدنتان به سراغ من،خلوتی که نتیجه ی ریاضت و رنج برخود بدست آوردم ،دور سازید؟!(چینی نازک تنهایی:۱.تنهایی ظریف و خلوتی شخصی که بسیار نازک و شکننده است ۲. اشاره به رهآوردش از تجربه های ادیان و مذاهب هند و چین: آیین ذن - یوگا- روانشناسی و یوگا- بودیسم...).



● رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

معنی شعر واحه در لحظه: رامین یوسفی

سهراب سپهری
واحه در لحظه ۱۶۵

واحه: آبادی کوچک در صحرا که آب و علف داشته باشد.
در لحظه : یک جخ- یک آن- یک ثانیه-درون همان واحد زمان آنی.
هیچ :نیست- ناچیز و اندک...
ستان: پسوند مکان،در مکالمات مردم عادی: جایی که هیچ است و وجود ندارد. ترکیب سازی زیبای: نیست+ هستی(ستان)، پارادوکسی زیبا که خواننده را جذب می کند.
اما در شعر سهراب باید این نکات را دانست:
•آیین ذن:ذن (به انگلیسی: Zen ) مکتبی ماهایانه در مذهب بودایی است که در دوران تانگ در چین پدیدار شده و تأکید فراوانی بر تفکر لحظه به لحظه و ژرف‌نگری به ماهیت اشیا جانداران و… به وسیله تجربه مستقیم دارد.
• یوگا- مراقبه و فرا روی اندیشه-روانشناسی یوگا-چیتا: واژه چیتا در یوگا فقط معنی ذهن را ادا نمی‌کند، بلکه عقل، خودآگاهی( آنیت) و نفس و حواس را نیز در بر دارد. جوهر ذهن که خاصیتش روشنایی است چون با دو جوهر تحرک و تاریکی بیامیزد به قصد حکمرانی بر اشیا برمی‌آید و بدان علاقه می‌ورزد. حال اگر جوهر تاریکی چیره شود، ذهن به عدم فضیلت و عدم معرفت و عدم بی تعقلی می گراید،... وقتی ذهن به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می‌شود آن را مقام ابر فضیلت می‌گویند و اهل مراقبه و مکاشفه، این حالت را معرفت و اشراق می‌گویند. یعنی اگر عقل به نتیجه کار خود که هدفش اظهار و نمایش روح است نائل آید از نادانی خلاصی می‌یابد.
•زمان: بوداییان که واقعیت عینی زمان را انکار می‌کنند، زمان را مترادف با تغییر و تبدیل عناصر ناپایدار می‌دانند و واقعیت مستقل زمان را رد می‌کنند... اما مکتب "نیایا وی شیشیکا" واقعیت عینی زمان را قبول دارد و آن را از فعلیت و تغییر و تبدیل تمیز می‌دهد.
زمان یگانه و واحد است. تقسیمات ظاهری زمان از قبیل ساعت و دقیقه و لحظه باعث می‌شود که زمان متنوع و چندگانه جلوه کند و "شانکارا میشرا" می‌گوید: این تکثر به علت محدودیت‌های ظاهری به وجود آمده است. همانطوری که بلوری صورت اشیا را در خود منعکس می‌سازد و متعدد و متغیر جلوه می‌دهد، به همان گونه زمان نیز که یکپارچه و تقسیم ناپذیر است، به سبب محدودیت‌های ناشی از گردش دورانی خورشید متنوع و متکثر، نمایان می‌شود.
سهراب سپهری با این پشتوانه و شناخت از عرفان شرق و مکاتب هندو می‌خواهد ما را به فراروی از زمان و مکان و فراروی اندیشه دعوت نماید، که تمام اشیا در یک زمان در حال بودن و شدن هستند، جهان سهراب جهان تغییر لحظه به لحظه ی هستی است، حتی مفهوم زمان(در لحظه دستخوش تغییر است) هم در این تغییر ،درون یک واحد کوچک زمانی، صورتی متفاوت از خود نشان می دهد بلکه چند و چندین تغییر و صورت زمانی. سه زمان حال و گذشته و آینده، مربوط به ۳ حالت اشیا هستند که زمان را محدود و مسدود می‌سازند. سهراب سپهری با این آموخته‌های شرق دور تا هند، می‌خواهد نوع نگاه ما را به اشیا و زمان تغییردهد:"چشم هارا باید شست..." و ذهن و دانش ما را به فراروی و هنجارشکنی و آشنایی زدایی،دعوت نماید،حتا یک لحظه: آغاز - میان- پایانی در حال تکثر و گوناگونی دارد،ور در همین لحظه و لحظات است که زمان جوان بر زمان کهنه و کهنسال ،پیروز می گردد.(لحظه: لِگچه: فاصله "زمانی" که یک لنگ با لنگ دیگر پی می کند- و گام برمی دارد).

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
معنی بند :اگر به سوی من می‌آیید/ من پشت هیچستان و زمان و مکانی قرار دارم که شما با چشم عادی نمی‌توانید آن را ببینید.
پشت هیچستان جاییست.
معنی سطر: هیچستانی که من می گویم وجود دارد و مکانی ست(در برهوت زمان گذرا،هیچستان همان دهی ست که میان یک لحظه شدن است).

پشت هیچستان، رگ‌های هوا، پر قاصدهایی ست
که خبر می آرند، از گُل وا شده ی دورترین بوته خاک.
معنی بند: در پس آن مکانی که من از آن سخن می گوییم،رگ های زمان ، پر از قاصدان خوش خبری هستند، که از دورترین گُل و رستنی ی نزدیک به زمین در همین سیاره یا سیارات دیگر،در همین لحظه، خبر از شکوفایی و تازگی ی لحظه به لحظه و تغییر و جوان شدن خاک آورده اند!(زمانستان دایم در حال تازه به تازه ،نو شدن است).

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح/ بر سر تپه معراج شقایق رفتند.
معنی بند: گذر زمان (ساعت شنی- کویر- گذشته)،حکایت از سوارانی ظریف اندیش و به آگاهی رسیده ای دارد که جای رد سم اسب(واحد گذرنده ی زمان) هایشان - در یک صبح که نفس تازه ی زمان است، مشخص است/آنان در آن زمان و لحظه ی تازه (صبح- آغاز روز)آمدند و به اوج و اُروج دانایی و هوشیاری رسیدند، و چون قاصدانی بودند که خبر از رویش یک گُل در دورترین نقطه ی این خاک ،آورده بودند.
شن: زمان- زیرا هرلحظه درحال تغییر نقش است براثر باد.ساعت شنی...
سواران ظریف: رسولان و پیام آورندگان رویش و رستنی ها- خبرآوران جهان نو.
صبح: نماد و استعاره از شورش و پیروزی علیه کهنه و کهن فکر و تیرگی.آغاز شدن و تازگی نفس پاک زمان.
تپه ی معراج: حرکت شن ها در کویربراثر باد،رگه رگه ها و تپه های شنی و ماسه ای را ایجاد می نمایند که چون رگ و مویرگ(زمان) می نمایند.سپهری با این تصویرسازی در دل کویر (تشبیه حسی) از لحظه و گذر لحظاتی سخن می گوید که رسولان و نبی های خوش خبر آمدند و در اوج اُروجِ آگاهی و شهود،فراز تپه ها و رَمل های زمانی که چون رگ های خون آورنده ی تازگی هستند،ایستادند و صبح را بشارت دادند، و خود رفتند.
شقایق:لاله- گل آتشرنگ- گل چراغ مانند به دلیل روشنایی میان سبزه زاران.نماد شهید و شهادت است.شهید برای رسیدن به واقعیت کشته می شود اما روحش در زمان و مکان،فرا روی می کند،و بیرون تمامی زمان ها ایستاده و درحال نگاه(شاهد) کردن به سایر افراد می باشند،آنان خون زمان و زمانه اند،جاری و ساری در رگ های گل ها و گیاهان و بوته ها و رستنی های واحه ها(پشت هیچستان و زمانکده ای نگاه کننده اند).
رفتند: فعل.سوم شخص همراه(جمع)سواران و رسولان آمدند،صبح را بشارت دادند و "رفتند"(زمان نمی ماند).


پشت هیچستان، چتر خواهش باز است.

معنی سطر:در پس و فرای این زمانستان، بارش پیاپی باران لحظه‌هاست،و این فرآگاهی و شهود مدام در حال شدن و رستن گُل ها و چمن های تازه است،اما چتری بازه شده نیز وجود دارد،برای افرادی که خواست و خواهش هایی از جنس نگذشتن و خیس نشدن از زمان دارند و نمی خواهند تازه و نو و با تراوت شوند و لحظه و ساعت های جدید را ببینند،اینان کهن فکرانند و ضد لحظه ها جوانند؛ که در تاریکی و محلی نسبتن امن به خیال خود(چتر) دارند و نمی خواند تغییرات زمانی را باور کنند و علیه رسولان نور و روشنایی اند(بگذاریم که احساس هوایی بخورد)،برای اینکه دراین شعر نماد چتر و عدم تازه شدن زمانی،بهتر برای خواننده ی شعر سهراب پدیدار گردد،شما را به شعر "اهل کاشانم "برگشت می دهم،چرا که شعر سهراب چون پازلی می نماید که برای جور کردن قطعات می بایست از همه ی اشعار (گذشته- اکنون- آینده)او آگاه باشی تا به عدد ۸ برسی: چترها را باید بست،/
زیرِ باران باید رفت/فکر را، خاطره را، زیرِ باران باید بُرْد/با همه مردمِ شهر، زیرِ باران باید رفت/دوست را، زیرِ باران باید دید/عشق را، زیرِ باران باید جُست...

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
معنی بند: برگ نماد تازگی و رویش است،نسیم نماد تحرک و حرکت؛ تا نسیم عطشتناک و تشنه کننده ای به سمت رگ های برگی بوزد و برگی بخواهد تازه بشود،زنگ و زمان بارش تازگی به صدا در می آید که آماده ی نو شدن و آگاهی های تازه باشید.

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست.
معنی بند(مراقبه در سایه ی تربیت ذهنی و با مراقبه در خلوت به شهود رسیدن و پیوند مراقبه کار در سایه سار نارون ،به ابدیتی زمانی).

آدم در این لحظه که در برهوت و صحرای زمان قرار گرفته است، با مراقبه به فرای هیچستانی می رسد که تنها همان شخص مراقبه کننده آن واحه و چمن و آبادی(زمان نو شدن با بارش شهودی)را ناظر است و در این تنهایی است که نوآگاه و نوشهود می شود و زمان اکنونش به زمان ابدیت درسایه سار نارونی پیوند می خورد.
نارون(در بختیاری "بگ نو: شاه نو"): نماد شاهی- معصومیت- طول عمر؛
شاعر می گوید در لحظه و زمان نو،با تنهایی و تربیت ذهنی و آرامشِ روان، به تازگی و آگاهی می رسم و در سایه سار پادشاهی نو (زمان جدید- عهد و دوره و تاریخ جدید)، خودم را به زمان همیشگی پیوند می دهم،چرا که پیام رسولان صبح را دریافت نمودم و بر تیرگی ها و پیری های اندیشه ام پیروز شدم و زمان اکنونم را به زمان جاویدان شاهان و معصومان نو، پیوندجاودان دادم.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که تَرک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

معنی بند :اگر می خواهید سراغی از تازه شدن من بگیرید و یا می خواهید چون من این تنهایی و سیر و سلوک در زمان نو را تجربه کنید،بسیار آرام و آهسته حرکت کنید،من در حال مراقبه و آرامش دادن به روانم هستم، مبادا این حس، این اشراق و معرفت شخصی، این کشف و شهود، و سیر و سلوک در زمان‌های تازه ام را مبادا با آمدن به سراغ من که چون "ظرف چینی ی زیبا و ظریفی" ست ،بشکنید و بی ملاحظه، با آمدنتان به سراغ من،خلوتی که نتیجه ی ریاضت و رنج برخود بدست آوردم ،دور سازید؟!(چینی نازک تنهایی:۱.تنهایی ظریف و خلوتی شخصی که بسیار نازک و شکننده است ۲. اشاره به رهآوردش از تجربه های ادیان و مذاهب هند و چین: آیین ذن - یوگا- روانشناسی و یوگا- بودیسم...).



●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

سهراب سپهری ،سوره تماشا، معنی : رامین یوسفی

سهراب سپهری۱۶۲
•نام اثر: هشت کتاب
سبک : شعر موج نو

عنوان شعر: سوره ی تماشا

احمدرضا احمدی با کتاب "طرح" به عنوان شاعر و بنیانگذار موج نو شناخته می‌شود ،اما می‌توان گفت بانی واقعی شعر موج نو سپهری ست.
•گرایش به طبیعت و طبیعتگرایی در شعر.
•سپهری در شعر عرفان هندو ایرانی، عرفان اسلامی را با عرفان بودیسم تلفیق نمود،برای یافتن معنای شعر "سوگند"باید چند نکته را دانست:
•سوره: تفسیم بندی ۱۱۴ قسمتی قران.
•سوگند: از روی شرف یاد کردن ،برای تاکید.
•تماشا:ایزد شهید شونده در میانرودان بعدها با تسلط ایلام بر میانرودان آداب با هم تلفیق شد و در حکومت های اولیه ایران راه یافت.شهید ، تماشا ربط دارد به آیین نو شدن زمین)،هرساله بهار زنده می شود و آروسی و جشن مقدس و آیینی برگزار می گردد،روح نباتات رویشی دوباره دارند. مشاهده گر ستاره ی تیشتر است،بارش باران نماد گریستن در مرگ اوست،جهان باستان در رسم بارانخواهی اورا صدا می زدند و نیایش می کردند؛ تماشا فرا رَوی از دیدن های عادی ست.
•آغاز کلام:
آغازانسانیت،ارستو ،افلاتون،نیچه،سهروردی،ژاک دریدا ،هر یک به نوعی این را می گویند: ادمی در بستر زبان و کلام است که معنا می یابد!
•کبوتر: فرا روی ذهن.
•ذهن: در مفهوم بودایی، روشنایی محض است که به مفاهیم و تصورات پرتو(پرواز) می‌افکند و آنان را نورانی می‌سازد. مفاهیم ذهنی را فعل و انفعالات اندیشه می‌گویند. اندیشه واقعیتی است که به مدد آن خاصیت مشترک اشیا انتزاع گردد.
•آفتاب: پرتو افشانی مهر بر واقعیت،به اشراق رسیدن اندیشه و روان آدمی.
•زمان: خدای زُروان دین اولیه ی ایرانیان که در دل خدای زمان دو نیروی اهورا مزدا و اهریمن که هر یک نماد نیک و بد هستند قرار دارد.


"سوره تماشا"

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه‌ای در قفس است.

معنی بند:راوی چون پیامبری سوگند یاد می کند برای مردمان که بیایید و با نگاهی فراتراز دیدن معمولی به تماشا بنشیند و نگاه کنید.
و سوگند به زمانی که انسان ها با کلمات با همدیگر و نسبت به هم انسانیت نمودن
و سوگند به روح کلمات که چون کبوتر از ذهن اوج می گیرند
واژه ای بسیار مهم در قفس ذهن و ذهنیت های ما گرفتار و زندانی شده است.
"واو" در سطر دوم و سوم : سپهری با آوردن "و"،سوگند ابتدای این سطرهارا حذف به قرینه ی لفظی نموده است:۱.سوگند به "تماشا"۲. و سوگند به آغاز کلام۳.و سوگند به پرواز کبوتر.
او سه بار سوگند می خورد،و عدد سه ، به لحاظ نشانه شناسی اعداد ،عددی ست که بیشتری و فزونی را نشان می دهد.
مثال در گفتار روزمره:"سه بار بهت گفتم !"

حرف‌هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.
معنی بند: حرف‌هایم همانند تکه چمنی که پر از شبنم صبحگاهیست و چون نور درخشان است برای شما روشنی بخش و آشکار بود.
من به همه آنان گفتم:

شما همگی می‌توانید به اشراق و معرفت برسید، چرا که خورشید اشراق و آگاهی در وجود تمامی شما هست، کافی ست آنرا به درون خود دعوت کنید، تا محراب و معبد وجودتان را پر از نورِ معنویت کند.
منبع نوری از دانش و آگاهی، لب درگاه و بام های شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.
معنی بند: حرف‌هایم همانند تکه چمنی که پر از شبنم صبحگاهیست و چون نور درخشان است برای شما روشنی بخش و آشکار بود.
من به همه آنان گفتم:
شما همگی می‌توانید به اشراق و معرفت برسید، چرا که خورشید اشراق و آگاهی در وجود تمامی شما ست، کافی ست آنرا به درون خود دعوت کنید، تا محراب و معبد وجودتان را پر از نورِ معنویت نمایید.
اگر درگاه ذهنتان را به سوی نور و آگاهی سوق دهید، آفتاب مهر تاریکی‌ها را از شما دور خواهد ساخت و نور و اشراق و آگاهی را بر ذهن و وجودتان می‌تاباند !

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت.

معنی بند: در این بند شاعر چون رسولی ،پیام آور نور و آگاهی و عرفان است که دارد به ذهن های نا آگاه و دور باور و تاریک ،هشدار می دهد که : نبی و رسولی در پی است و شما را بشارت می دهم که امید به روشنایی داشته باشید، شما را به تماشای اسرار خواهد برد، به آغاز انسان و انسانیت، و ذهن شمارا به سطحی از آگاهی می رساند که از اوج پرواز ، زندان ها و زندانیان تاریک ذهن را خواهید دید.

و به نزدیکی روز:

یکی از تکنیک‌هایی که شاعران شعر موج نو و شعر حجم از آن استفاده می‌کنند و این تکنیک را از شاعران فرمالیسم روس آموخته‌اند، شعور بخشیدن و شاعرانه نمودن "حروف اضافه" است.

حرف اضافه "و" در شعر سوره تماشا ، ۵ بار آمده و در سرآغاز سطرها و عبارت‌ها به عنوان جایگزینی برای واژه سوگند به صورت عطف، شاعر به آن کارکردی شعورمند داده است.

از سویی دیگر حرف واو چه به صورت حرف عطف و چه به صورت کاربرد در ساختار کلمات، ۲۱ مرتبه در این شعر به کار رفته است که شاعر این به کارگیری را برای تولید موسیقی با واژ آرایی استفاده کرده است، واج آرایی نیز یکی از ویژگی‌های شاعران شعر موج نو و فرمالیست است.

شاعر مردم را به آغاز برآمدن روز و روشنایی بشارت می‌دهد، که دست از تاریکی‌ها بردارید، پیک روشنایی‌بخش و آزادی‌بخش در راه است برای از بین بردن تاریکی‌ها آمده است.

افزایش نور:

سپهری به دلیل آشنایی با رنگ و نقاشی، طیف‌های مختلف نوری را می‌شناسد، او دارد بشارت می‌دهد که تاریکی و سیاهی در حال از بین رفتن است چرا که روشنایی برای مبارزه با او آمده است، رنگ سفید که رنگ روز و روشنایی است و رنگ صلح و پیروزی، درون خود هفت طیف نوری را دارد:۱.سرخ۲.نارنجی۳.بنفش۴.آبی۵.زرد۶.نیلی۷.سبز

با عبور نور سفید از منشور این ۷رنگ قابل تجزیه است.شیخ شهاب الدین سهروردی ،نور سپید را نورالانوار یا نور اسپهبدی و نور پروردگار می داند،درسال ۱۷۰۴ نیوتن در کتاب "اُپتیک" این پدیده را توضیح داده است. انیشتین نیز با معرفی فوتون و نظریه نسبیت درک ما از ماهیت نور را متحول کرد، اما تمرکز او بر جنبه‌های کوانتومی و نسبیتی نور بود نه ترکیب رنگی آن.

افزایش رنگ: در واقع سهراب سپهری با شناختی که از رنگ‌ها و طیف‌ها داشت ،چون رسولی می‌گوید با برآمدن، و اوج گرفتن آن اشراق(روز- سپیدی-سپاهیان برجسته ی سپیدی و پیروز بر تاریکی و جهل) طیف‌های مختلف آگاهی، و تکثر رنگ‌ها، و رنگین کمان اندیشه‌ها، تاریکی‌ها شکست خواهند خورد. و لشکر نورهای مختلف پروردگار، گیتی را تماشایی خواهد نمود.

به طنین گل سرخ: گل سرخ نماد شهادت است که با شهید شدن به مشاهده می‌پردازد و ناظر است بر کارهای دیگران. طنین گل سرخ، استعاره زیبایی ست از ندا دهندگان آزادی و شهادت، شهیدان ذهن‌های روشن و آگاهی بخش، که ذهن‌های تاریک و مجهول آنان را به شهادت رساندند اما شهادت آنان بشارت نور است، چرا که این طیف شهید به طایفه نور پروردگار می‌رسد، شهید ایزد نگاه کننده و تماشا کننده بر کار مردمان روی زمین است اگرچه خود به سرود تماشایی رسیده است، و اکنون به دامن نور مادری خویش که همان نورالانوار و پروردگار است رسیده . صدای گل سرخ، می‌تواند آوازهای بلبلان زند باف باشند که در حال سرودن سوره تماشا و شهادتند. و آنان منزه و پاک گشته‌اند از درشتی‌ها و سخن‌های درشت و آزارنده، سخن‌هایی که پشت پچ پچ های پرچین می‌باشند،حقیرند اما دلگزا، درشتند و مایوس کننده اما حقیر،که در پشت پرچین خواهند ایستاد و به باغ آگاهی و بهشت مینو ،راهی نخواهند برد!

"به" در بند سوم سوره تماشا، هفتمین مرتبه‌ای است که به وسیله" به "سوگند می‌خورد، در واقع شاعر می‌خواهد بگوید سوگند به طنین گل سرخ و شهادتش!

عدد ۷ به لحاظ نشانه شناسی معنوی عددی مقدس می‌باشد، سپهری در سوره تماشا هفت مرتبه سوگند یاد کرده است، چون رسولی در کتاب مقدسی که قصدش آگاهی بخشیدن از پرتوها وپیک‌های الهی و آسمانی است، او با این هفت سوگند می‌خواهد آدمی را به صبح تماشایی کشف و شهود و سپیدی عروج برساند!

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه ی چوب ببیند باقی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند!

معنی: من به آنان هوشیاری و هشداری دادم و گفتم:

با دقت ه چوب‌های خشک و شاخه‌ها بنگرید، با چشم سوم نه با چشم سر، اگر با چشم دلتان به این چوب‌های خشک نگاه کنید به این کشف و شهود خواهید رسید که همین چوب‌های خشک همین استخوان‌های پوسیده، دچار رستاخیز خواهند شد در باغ نورالانوار.

اگر به این کشف و شهود رسیدید دائم در وزش نسیم‌هایی که از بهشت می‌وزد شما را به باغ آگاهی و دانایی‌های ابدی پیوند خواهد داد.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.

●مرغ هوا: استعاره از به آگاهی رسیدن آدمی ست و نیز کشف و شهودی ست که از بالا در جه،شهید که مرغ جانش به آسمان‌ها پرواز کرده است ،مسلط زمین را تماشا می کند،مرغ شهیدی که واحد زمانی اش نور است!

اگر انسانی به آن درجه از آگاهی رسید که مرغ ذهن خودش را مانوس نورهای آسمانی سازد،مانوس نوراسپهبدی،به آرامشی جهانی ،که خاص انسان هوشمند است،دست خواهدیافت.

آن خواب رام‌ترین و آرام‌ترین بیداری‌های جهان است!

انسان و شهیدی است که در افظه چوب‌های خشک و استخوان‌های فرسوده باغ پروردگار را دیده است، پروردگاری که خود رزبان است و در آن باغ ساقی شراب معرفتی است که به شهیدان می‌نوشاند، آنان که تماشا می‌کنند و تماشایی شده‌اند.

مرغ آگاهی انسان هنگامی که سیاهی ها را کنار زد و به روشنایی و اشراق رسید،آن هنگام است که جهان را به آرامش رسانده و خوابش نیز آرام ترین و امن ترین خواب درجهان معنا خواهد بود!

آن که نور از سر انگشت زمان برچیند

می‌گشاید گره پنجره‌ها را با آه!

معنی: سپهری در این سطر زمان را شخصیت انسانی بخشیده است که دستانی نورانی دارد، این انسان نیز چون زرعه‌ای از نور است که سرانگشت‌های آن نماد نوبرانه‌های نور است که هر آنکس بخواهد از این زمان که سر تا پایش آگاهی و معرفت بخشیدن است، نور بدرود، گره‌های قلب او باز خواهد شد همانند پنجره‌ای رو به اقیانوسی از نورها، که در آن صبح تماشایی انسان به آگاهی رسیده سرت می‌خورد که ای کاش زودتر دلم را به سوی نور هدایتگر از می‌نمودم و مناظر زیبا را زودتر از این لحظات ماشا می‌کردم: آغاز انسانیت و تبادل اندیشه، در قاب پنجره‌ای که کبوتران واژگان به آزادی رسیده در حال تماشای واژگان و انسان‌هایی هستند که در قفس جهل و تاریکی گرفتار شده‌اند.

آه: در سطر آخر آه حسرتی است که از نهاد آدمی برمی‌خیزد که: ای کاش زودتر شهید می‌شدم و به آگاهی می‌رسیدم و از قاب پنجره آسمان مشاهده کننده لحظات عروج باشم.

در آیه ۳۵ سوره نور، آمده است که پروردگار نور زمین و آسمان است، در این آیه پروردگار مصباحی است به با نور هدایتش آدمی را به آگاهی و معرفت می‌رساند. سپهری در این شعر به نیکویی از نمادها و سمبل‌های معنوی چون کبوتر و گل سرخ و باغ و تماشا استفاده کرده است تا خواننده را با هفت بار سوگند یاد کردن دعوت به نور و روشن نماید، خیال انگیزی سپهری در این شعر اشراقی و علمی است. با زبانی شاعرانه چون رسولی واژگان را شعورمند ساخته و شعر را به لحاظ زیبایی شناسی، به لحاظ نقاشی و فیزیک نور ابعاد چندگانه‌ای بخشیده است و خواننده را ه متافیزیک پیوند می‌دهد.

سر انگشتان به لحاظ دوایر، و نداشتن شکست‌ها نورانی هستند و هر انسانی سرانگشتانش را به دقت نگاه کند نور در نوک آنها جمع می‌گردد، اما شاعر در اینجا پروردگار را چون انسانی به تصویر کشیده است که سرانگشتان او لحظه به لحظه در حال بارش نور هستند نور هدی و هدایتگری که آدمی اگر از آن در لحظه نور بچیند سیاهی‌ها و تاریکی‌های ذهنی پیروز خواهد شد و با باز نمودن ستگیره‌های پنجره و قفل برچیدن ،از آنان، شاهد صبح را به آغوش می‌کشد.

معنی و تفسیر: رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

شعر نشانی سهراب سپهری

●درس نشانی،سهراب سپهری ،صفحه:۱۶۴

شعر نشانی از کتاب حجم سبز است که برخی آن را بهترین شعر سهراب سپهری دانستند.

شعر نشانی به سبب رمز و رازی که در آن است همواره مورد کنجکاوی و سوال خوانندگان سپهری بوده است.در این شعر "دوست" رمز خداست که در ادبیات عرفانی ما نیز چنین است:

دوست دارد دوست این آشفتگی/ پوشش بیهوده به از خفتگی(دفتر اول مثنوی مولوی).

نشانی، نشانی همین دوست است که در عرفان سنتی بعد از طی" منازل هفتگانه" می‌توان به او رسید.

در منطق الطیر عطار اسامی و نظم و ترتیب هفت وادی(صحرا- خانه- منزل) چنین است:

۱.طلب۲.عشق۳.معرفت۴.استغنا۵.توحید۶.حیرت۷.فقر و فنا(فنا فی الله).

سپهری نیز در این شعر هفت نشانی را برای رسیدن به خانه ی دوست( و در حقیقت رسیدن به کسی که باید تازه از او نشانی اصلی را پرسید) ذکر کرده است:

۱. درخت سپیدار۲. کوچه باغ۳. گل تنهایی۴. فواره ی اساطیر زمین و ترس شفاف۵. صمیمیت سیال فضا۶. کودک روی کاج۷. لانه ی نور.

به نظر نمی‌رسد که این هفت نشانی سهراب سپهری برای رسیدن به دوست دقیقاً با آن هفت وادی عطار قابل انطباق باشد! اما اگر قرار باشد معادل سازی کنیم کم و بیش چنین خواهد شد:

درخت سپیدار(اسپید دار: دار یا درخت اسپید،سپید،سفید)=طلب.

کوچه باغ= عشق.

گل تنهایی= استغنا(غنی بودن- بی نیازی).

فواره ی اساطیر و ترس شفاف= معرفت و حیرت.

صمیمیت سیال فضا=توحید.

کودک روی کاج= حیرت.

لانه ی نور= فقر و فنا در خدا و با خدا یکی شدن.

معنی بند اول: در سپیده دمان سواری از رهگذری نشانه خانه دوست را می‌گیرد، رهگذر به او نشانی باغی را می‌دهد(با ذکر هفت نشانی) که اگر سوار به آنجا برسد کودکی را خواهد دید و آنگاه می‌تواند از کودک نشانی دقیق و سرراست خانه دوست را بپرسد.

آسمان مکثی کرد:

اهمیت پرسش در حدی است که یک آن زمان متوقف می گردد.

این شعر به زبان سمبولیک سفر از خود به خود را مطرح می‌کند سوار باید به فطرت پاک خود(کودک) برسد و از او چیزی را که می‌خواهد بطلبد.

کلمه و نکته، فلق: به معنی شکافتن است." صبح زود" معنی می دهد.

در قران آمده: قل اعوذ به رب الفلق( بگو پناه می‌برم به آفریدگار شکافنده ی صبح).

سوار : سوار در ادب عرفانی رمز رو و سالکان راه و مردان خدا است که عنان هوی و هوس را به کف دارند.

تاریکی شن ها: تاریکی و ابهامات معنوی.تردیدها.

شاخه ی نور : اُوراد آتشین و نورانی که از جان و دل برآید و تاریکی و ابهامات معنوی(تاریکی شن ها) را برطرف می سازد تا رهرو بینا شود به اِشراق.

برخی شاخه نور را استعاره از "سیگار" تعبیر کرده اند که تعبیری بسیار نازل و فرومایه است ،خاصه در شعر نشانی سپهری؟!

و به انگشت نشان داد سپیداری:

سپیدار (چنار و تبریزی) به لحاظ نشانه شناسی دو رنگ :۱. اسپید(سپید.سفید) ۲. سبز ،دارد. هردو رنگ ،رنگ های معنوی و آرامش بخش و نشان از صلح و امنیت دارند.

کشیده قامتی سپیدار نشان از عظمت و طول عمر و رمز جاودانگی دارد ،نیز رمزی ست چون نردبان معنوی تا پرسنده را به اروج(عروج) برساند و پاسخ.

نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است:

رهرو هنوز نرسیده به درخت سپیدار ،سرخوش و دچار التذاذ معنوی می شود.از کوچه باغ: راه پراز صفا و نشاط و آرامش. این کوچه باغ از خواب خدا هم سبز تر است. سبز نماد پروردگار و بهشت است. باغ نام دبگر پروردگار است: باغ--->بغbaĝ. در پارسی باستان وگ(بگ،بیگ،بیک). واژه بغداد: بگ + داد(سرزمین سبز و خدا داده ). از خواب خدا سبزتر: نوعی اغراق است . رنگ سبز در تمامی ادیان و آیین ها نماد خوشی و معنویت است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست:

به اندازه: از ادات تشبیه است،معادل مثل ،مانند.

پرهای صداقت : اضافه ی استعاری است.

رنگ آبی : نماد آسمان و بی کرانگی و پنهاوری و آرامش است.

معنی: عشق مانند پرهای صداقت و صفا و آسمان(جایگاه پروردگار) آبی و ارامش دهنده است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد:

بلوغ: رسیدن به کمال روحانیت و معنویت است‌.

ته: معادل نهایت و بی کرانگی ست.

معنی: می‌روی تا انتهای آن کوچه باصفا و پر از معنویت که نهایت و غایت التذاذ آگاهی و معرفت خدایی است و سرشار از بهشت زیبایی هاست.

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی:

گل تنها: اضافه ی استعاری است. گل باغ تنهایی، یعنی گلی که ثمره باغ تنهایی است، باغ خلوت و انزوای عرفانی. چرا که رسیدن به بهشت آگاهی ها ،در مسیر عشق باید تنهایی و انزوا را تجربه کنی.

معنی: پس از اینکه این مسیر را به تنهایی طی کردی به لذت بهشت دانایی‌ها خواهی رسید.

دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی:

اساطیر زمین: سرگذشت کهن زمین است که در آن سخن از عصر پاک آفرینش و بدویت و بی‌شائبگی است.

فواره اساطیر: اضافه استعاری است.

معنی: دو قدم به گل مانده اساطیر و مردان نیک روزگار از دل زمین سر بیرون می‌آورند.

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد:

معنی: وقتی به عصر اساطیر و تاریخ انسان و سرگذشت هستی، رسیدی دچار حیرت و ترسی عرفانی می شوی.

ترس شفاف: حس آمیزی. حیرتی کهراز آن ،شفافیت و حقایق هستی را می بینی اما با پی بردن به این حقایق ابتدای زمین با مردمان اساطیری و سیر تاریخی شان ، پس از شفاف شدن حقایق ،دچار رعب و خوف و ترسی معنوی( در اصل لذت آگاهی اما همراه با حیرت و ترس) می شوی و وجودت را سراپا از ترس شفاف می گردد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

معنی:در آنجا سیال و رها و صمیمی می شوی و خش خش مرگ (جان های پیش از ما که دچارخزان شده اند) را می شنوی. مرگی که به تو بیداری و زندگی و به دوست رسیدن را ارمغان می دهد.

کودکی می‌بینی/ رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور:

معنی: کودکی را می‌بینی که در حال بالا رفتن از کاج بلندی است تا از آن لانه نور جوجه بردارد.

سمبل ها و نمادها:

کودک: نماد پاکی و معصومیت/ کاج: همچون سرو نماد عروج معنوی و طی مراحل است تا رسیدن به جایگاه نور.

جوجه: نتایج و حاصل تلاش معنوی رونده در طی نمودن این مسیر به تنهایی و انزوای عرفانی.

لانه ی نور: روزنه ی مهر(مهر پرستی و خورشید).

با عشق که جذبه ی جنسی است و نور کمتری دارد ،با پی نمودن مسیر کوچه باغ از نور عشق و اسپید دار (از میان این همه درخت چرا شاعر دار سپید را انتخاب و اشاره نموده است؟)به نور اسپهدی(نورالانوار: نور نورها) می رسد.

کودک: برای رسیدن به معنویت و نور باید چون کودکان پاک و معصوم بود نه چون مدعیان بزرگسال که پر از آلایش اند. در ادب عرفانی سنتی ما شیخ همیشه مسیر را نشان می دهد اما این بار سپهری با هنجار شکنی کودکی را به عنوان دانا و سرشار از معرفت و آگاهی الهی به خواننده معرفی می‌نماید.

و از او می‌پرسی/ خانه دوست کجاست؟

معنی: سوار پس از طی منازل مختلف و عبور از مسیرهای متعدد باید برود و از کودک که نماد معصومیت و دانایی است، خانه یار و پروردگار را جویا شود.

پایان درس نشانی

معنی و تحلیل نشانی با ذکر نام بلامانع است.

•دکتر رامین یوسفی وام اشاراتی از : دکتر سیروس شمیسا.

درس نشانی،سهراب سپهری ،صفحه:۱۶۴

شعر نشانی از کتاب حجم سبز است که برخی آن را بهترین شعر سهراب سپهری دانستند.

شعر نشانی به سبب رمز و رازی که در آن است همواره مورد کنجکاوی و سوال خوانندگان سپهری بوده است.در این شعر "دوست" رمز خداست که در ادبیات عرفانی ما نیز چنین است:

دوست دارد دوست این آشفتگی/ پوشش بیهوده به از خفتگی(دفتر اول مثنوی مولوی).

نشانی، نشانی همین دوست است که در عرفان سنتی بعد از طی" منازل هفتگانه" می‌توان به او رسید.

در منطق الطیر عطار اسامی و نظم و ترتیب هفت وادی(صحرا- خانه- منزل) چنین است:

۱.طلب۲.عشق۳.معرفت۴.استغنا۵.توحید۶.حیرت۷.فقر و فنا(فنا فی الله).

سپهری نیز در این شعر هفت نشانی را برای رسیدن به خانه ی دوست( و در حقیقت رسیدن به کسی که باید تازه از او نشانی اصلی را پرسید) ذکر کرده است:

۱. درخت سپیدار۲. کوچه باغ۳. گل تنهایی۴. فواره ی اساطیر زمین و ترس شفاف۵. صمیمیت سیال فضا۶. کودک روی کاج۷. لانه ی نور.

به نظر نمی‌رسد که این هفت نشانی سهراب سپهری برای رسیدن به دوست دقیقاً با آن هفت وادی عطار قابل انطباق باشد! اما اگر قرار باشد معادل سازی کنیم کم و بیش چنین خواهد شد:

درخت سپیدار(اسپید دار: دار یا درخت اسپید،سپید،سفید)=طلب.

کوچه باغ= عشق.

گل تنهایی= استغنا(غنی بودن- بی نیازی).

فواره ی اساطیر و ترس شفاف= معرفت و حیرت.

صمیمیت سیال فضا=توحید.

کودک روی کاج= حیرت.

لانه ی نور= فقر و فنا در خدا و با خدا یکی شدن.

معنی بند اول: در سپیده دمان سواری از رهگذری نشانه خانه دوست را می‌گیرد، رهگذر به او نشانی باغی را می‌دهد(با ذکر هفت نشانی) که اگر سوار به آنجا برسد کودکی را خواهد دید و آنگاه می‌تواند از کودک نشانی دقیق و سرراست خانه دوست را بپرسد.

آسمان مکثی کرد:

اهمیت پرسش در حدی است که یک آن زمان متوقف می گردد.

این شعر به زبان سمبولیک سفر از خود به خود را مطرح می‌کند سوار باید به فطرت پاک خود(کودک) برسد و از او چیزی را که می‌خواهد بطلبد.

کلمه و نکته، فلق: به معنی شکافتن است." صبح زود" معنی می دهد.

در قران آمده: قل اعوذ به رب الفلق( بگو پناه می‌برم به آفریدگار شکافنده ی صبح).

سوار : سوار در ادب عرفانی رمز رو و سالکان راه و مردان خدا است که عنان هوی و هوس را به کف دارند.

تاریکی شن ها: تاریکی و ابهامات معنوی.تردیدها.

شاخه ی نور : اُوراد آتشین و نورانی که از جان و دل برآید و تاریکی و ابهامات معنوی(تاریکی شن ها) را برطرف می سازد تا رهرو بینا شود به اِشراق.

برخی شاخه نور را استعاره از "سیگار" تعبیر کرده اند که تعبیری بسیار نازل و فرومایه است ،خاصه در شعر نشانی سپهری؟!

و به انگشت نشان داد سپیداری:

سپیدار (چنار و تبریزی) به لحاظ نشانه شناسی دو رنگ :۱. اسپید(سپید.سفید) ۲. سبز ،دارد. هردو رنگ ،رنگ های معنوی و آرامش بخش و نشان از صلح و امنیت دارند.

کشیده قامتی سپیدار نشان از عظمت و طول عمر و رمز جاودانگی دارد ،نیز رمزی ست چون نردبان معنوی تا پرسنده را به اروج(عروج) برساند و پاسخ.

نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است:

رهرو هنوز نرسیده به درخت سپیدار ،سرخوش و دچار التذاذ معنوی می شود.از کوچه باغ: راه پراز صفا و نشاط و آرامش. این کوچه باغ از خواب خدا هم سبز تر است. سبز نماد پروردگار و بهشت است. باغ نام دبگر پروردگار است: باغ--->بغbaĝ. در پارسی باستان وگ(بگ،بیگ،بیک). واژه بغداد: بگ + داد(سرزمین سبز و خدا داده ). از خواب خدا سبزتر: نوعی اغراق است . رنگ سبز در تمامی ادیان و آیین ها نماد خوشی و معنویت است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست:

به اندازه: از ادات تشبیه است،معادل مثل ،مانند.

پرهای صداقت : اضافه ی استعاری است.

رنگ آبی : نماد آسمان و بی کرانگی و پنهاوری و آرامش است.

معنی: عشق مانند پرهای صداقت و صفا و آسمان(جایگاه پروردگار) آبی و ارامش دهنده است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد:

بلوغ: رسیدن به کمال روحانیت و معنویت است‌.

ته: معادل نهایت و بی کرانگی ست.

معنی: می‌روی تا انتهای آن کوچه باصفا و پر از معنویت که نهایت و غایت التذاذ آگاهی و معرفت خدایی است و سرشار از بهشت زیبایی هاست.

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی:

گل تنها: اضافه ی استعاری است. گل باغ تنهایی، یعنی گلی که ثمره باغ تنهایی است، باغ خلوت و انزوای عرفانی. چرا که رسیدن به بهشت آگاهی ها ،در مسیر عشق باید تنهایی و انزوا را تجربه کنی.

معنی: پس از اینکه این مسیر را به تنهایی طی کردی به لذت بهشت دانایی‌ها خواهی رسید.

دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی:

اساطیر زمین: سرگذشت کهن زمین است که در آن سخن از عصر پاک آفرینش و بدویت و بی‌شائبگی است.

فواره اساطیر: اضافه استعاری است.

معنی: دو قدم به گل مانده اساطیر و مردان نیک روزگار از دل زمین سر بیرون می‌آورند.

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد:

معنی: وقتی به عصر اساطیر و تاریخ انسان و سرگذشت هستی، رسیدی دچار حیرت و ترسی عرفانی می شوی.

ترس شفاف: حس آمیزی. حیرتی که از آن ،شفافیت و حقایق هستی را می بینی اما با پی بردن به این حقایق ابتدای زمین با مردمان اساطیری و سیر تاریخی شان ، پس از شفاف شدن حقایق ،دچار رعب و خوف و ترسی معنوی( در اصل لذت آگاهی اما همراه با حیرت و ترس) می شوی و وجودت را سراپا از ترس شفاف می گردد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

معنی:در آنجا سیال و رها و صمیمی می شوی و خش خش مرگ (جان های پیش از ما که دچارخزان شده اند) را می شنوی. مرگی که به تو بیداری و زندگی و به دوست رسیدن را ارمغان می دهد.

کودکی می‌بینی/ رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور:

معنی: کودکی را می‌بینی که در حال بالا رفتن از کاج بلندی است تا از آن لانه نور جوجه بردارد.

سمبل ها و نمادها:

کودک: نماد پاکی و معصومیت/ کاج: همچون سرو نماد عروج معنوی و طی مراحل است تا رسیدن به جایگاه نور.

جوجه: نتایج و حاصل تلاش معنوی رونده در طی نمودن این مسیر به تنهایی و انزوای عرفانی.

لانه ی نور: روزنه ی مهر(مهر پرستی و خورشید).

با عشق که جذبه ی جنسی است و نور کمتری دارد ،با پی نمودن مسیر کوچه باغ از نور عشق و اسپید دار (از میان این همه درخت چرا شاعر دار سپید را انتخاب و اشاره نموده است؟)به نور اسپهدی(نورالانوار: نور نورها) می رسد.

کودک: برای رسیدن به معنویت و نور باید چون کودکان پاک و معصوم بود نه چون مدعیان بزرگسال که پر از آلایش اند. در ادب عرفانی سنتی ما شیخ همیشه مسیر را نشان می دهد اما این بار سپهری با هنجار شکنی کودکی را به عنوان دانا و سرشار از معرفت و آگاهی الهی به خواننده معرفی می‌نماید.

و از او می‌پرسی/ خانه دوست کجاست؟

معنی: سوار پس از طی منازل مختلف و عبور از مسیرهای متعدد باید برود و از کودک که نماد معصومیت و دانایی است، خانه یار و پروردگار را جویا شود.

پایان درس نشانی

معنی و تحلیل نشانی با ذکر نام بلامانع است.

●دکتر رامین یوسفی

وامو اشاراتی از : دکتر سیروس شمیسا.

شعر نفت  مسجدسلیمان(m.i.s): رامین یوسفی

1287خورشيدي

ماهي درآسمان نبود

حتا ستاره اي

انفجار:

Oil…oil…oil…

اين

فرياد رينولدز بود

كه بعد از آن

«دارسي» هم

از خدا خواسته

«سي دار»

بر فراز شهر برافراشت

تا فرضيه ي تجسد ونفت را

برآيندگان

به اثبات رساند

****

كوچش آغاز شد

وپدران

پايان خودرا

آغاز مي كردند

با سكه هاي شاهي در دست

و مادران

گيسوان شلال خود را

به آفتاب سپرده بودند

اما دريغا،دريغ

كه خلاصه ي چپاول

همين سه حرف (m.i.s)

بيش نبود

كه نبود

****

سال 1387

خورشيدي در آسمان نبود

و كودكان

در ميدان هاي سيانور

مرگ را

به بازي مي گرفتند

تا شهر همچنان

دلخوش از اختصار

سه حرف:m.i.s

ميان هجاهاي بلند آتش ها

بسوزد

آه اي آتش جاويدان

ريشه ي شعله ها تان

از كجاست؟!

●دفتر شعر: ترجمه سکوت

شعر زمستان،مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوانی ثالث، م.امید

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است!

شعر فروغ: پرنده مردنی ست

پرنده مردنی ست ، فروغ،ص ۱۶۶

فروغ از جمله شاعران زنی هست که موضوعات اجتماعی را با نوشتاری زنانه و بسیار غنی در اشعار خود به نمایش گذاشته است. در زندگی چند حادثه برای او اتفاق افتاده است. ازدواجش با پرویز شاپور نیز در اهواز ناکام ماند. پدرش نظامی بود و او را مقید می‌ساخت تا در فضایی خشک رشد نماید. فروغ جز شاعران پیشرو شعر فارسی ست.

دلم گرفته است:
• معنی: وقتی شاعری در شعر عبارتی را تکرار نماید تاکید و اهمیت آن موضوع را می‌رساند،و نیز برای ریتم دادن به ،کلمه- ترکیب یا جمله است .


شاعر در شبی طولانی دلش گرفته است و به ایوان خانه می‌رود تا هوایی عوض کند.
بر پوست کشیده: کنایه و استعاره از شب طولانی است. حس آمیزی را به نیکی می توان در این سطر دید.

چراغ‌های رابطه تاریکند:
• معنی:شاعر دوبار این سطر را تکرار می‌کند و اهمیت تاریکی در شب طولانی را می‌رساند که هیچ راه ارتباطی و آشنایی با دیگری وجود ندارد همه ترجیح می‌دهند در این تاریکی جهل و خرافه با کسی ارتباط نداشته باشند.

کسی مرا به آفتاب... :

•معنی: آفتاب نماد نور و روشنایی است.۱.صفت: مهر و دوستی۲. آیین خورشید یا مهرپرستی ایرانیان(میترایسم).
شاعر یا راوی می‌گوید کسی نیست تا مرا به نور و روشنایی و مهر و دوستی، پیوند دهد انگار تمامی قهرمانان مرده‌اند و تاریکی و ستم و خرافات همه جا را فرا گرفته است.

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها... :
•معنی: گنجشک‌ها نماد معصومیت هستند که با دور هم جمع شدن و آوازخوانی‌شان فروغ که خود شاعری معصوم بوده است در تصویرسازی شاعرانه این تصویر را به میهمانی گنجشک‌ها تعبیر کرده است. گویی شاعر از ستم از سختی و از تاریکی و ظلم خسته شده است و دوست دارد به معصومیت کودکان خود بازگردد.


پرواز را به خاطر بسپار... :
•معنی: ای انسان پرواز باشکوه پرنده را ببین و به خاطر بسپار که تا کجاها اُروج(عروج) می‌کند، اما خود پرنده که این زیبایی پرواز را خلق نموده است، دچار مرگ و نیستی خواهد شد؛ پس تا وقت دارید پرواز کنید چرا که همه ما پرندگانی هستیم که روزی خواهیم مرد و تنها زیبایی پرواز کردنمان در خاطره‌ها خواهد ماند.

پایان : پرنده مردنی ست.فروغ فرخزاد.

تاریخ بیهقی: انوشیروان و بزرگمهر: رامین یوسفی

●ابوالفضل بیهقی(۱۹۱)
• انوشیروان و بزرگمهر

چنان خواندم که چون بوذرجمهر: در متن‌ها و کتاب‌ها خوانده‌ام که بزرگمهر دانشمند، از دین پیشینیان خود(گبرکان) دست کشید... و دین عیسی را پذیرفت و مسیحی شد. به برادران و دوستان خود وصیت کرد که:" در کتاب‌ها خوانده‌ام که در آخر زمان پیامبری می آید که نام او محمد صلی الله علیه و آله و سلم، است.
اگر روزگار یابم: اگر زنده بمانم نخستین کسی هستم که به دین او گرایش پیدا می‌کنم و اگر که او را ندیدم امیدوارم که در روزگار حَشر(محشر.رستاخیز) و جهان باقی(جهان باقی) او و امتش را دیدار کنم و من نیز جز امت او گردم. شما هم فرزندان خود را این چنین سفارش کنید تا بهشتی گردند".
این خبر به خسرو انوشیروان رساندند. کسرا به مامور خود نامه نوشت که "فورا(درساعت) این نامه به تو رسید و آن را خواندی بزرگمهر را با غل و زنجیر به درگاه من بفرست". مامور فرمان را انجام داد و خبر در سرتاسر پارس پراکنده شد که" بازداشت شده را فردا می خواهند ببرند". دانشمندان و دانایان دین نزد بزرگمهر رفتند و گفتند که " تو از علم خویش به ما سودها رسانده‌ای و در دانشورزی ما هیچ کوتاهی نکردید تا دانا شدیم. مانند ستاره روشن ما بودی در تاریکی‌ها تا مار راه راست را از راه غیر حقیقت پیدا کنیم. راه راست را به ما نشان دادی. و به مانند آب گوارایی بودی که ما تشنگان از تو سیراب شدیم و چون مرغزاری پر از میوه و ثمر بودی در دادن علم به ما، تا ما در هر علم چون ثمرات و میوه‌ها گوناگون شده‌ایم.
(چون آب گوارایی بود ، در دادن علم و دانش به ما و ما از درخت دانایی تو میوه هایی گوناگونی یافتیم؛ منظور از دانش های مختلفی که داشتی ما را پر بار و پر ثمر نمودی از دانش های مختلف). پادشاه بر تو خشمگین شده است ماموران تو را می‌برند و تو از آن دانشمندانی نیستی که از راه راستی که انتخاب نموده‌ای بازگردی. با سخنان ارزشمند خود یک دانایی به ما بیاموز برای یادگاری از تو".بزرگمهر گفت: " به پروردگار با عزت و بلند مرتبه شما را سفارش می‌کنم که او را به یگانگی بشناسید و از او اطاعت کنید و فرمانبرداری نمایید زیرا که رفتار و کردار خوب و بد شما را می بیند و حتی آنچه در دل دارید آگاه است چرا که زندگی شما و هر آنچه دارید به فرمان اوست و هنگام که بمیرید(و چون کرانه شوید: و هنگامی که بمیرید. کنایه از مردن و کناره گرفتن از دنیا). به سوی او باز خواهید گشت و در روز حَشر و رستاخیز از شما پرسش و جواب ،نیکی و شکنجه و عذاب(عِقاب: به کسر "ع": شکنجه و پاداش بد: ص۱۹۱خط ۱۰ از پایین به بالا) در دستان اوست؛ همدیگر را به نیکی فراخوانید و نیکوکاری کنید که پروردگار بزرگ و بلند مرتبه، شما را برای نیکی آفریده و بپرهیزید و بدی نکنید و از افراد بد دور باشید زیرا که انسان‌های بد زندگی کوتاهی خواهند داشت.
ص ۱۹۱،خط هشتم از پایین به بالا :
"که" بد کننده را زندگی کوتاه باشد:(که: به این نوع "که " "که تعلیل"گویند زیرا علت را گوید،مثلن در خطوط قبل دانشورزان از بزرگمهر سفارشی در دانایی خواهند و بزرگمهررمی فرماید: خداوند برشما و کارهایتان ودنهان دل تان آگاه است ...تا می توانید کار نیک کنید و از بد و مارهای بد دور باشد "که"(که تعلیل و علت و دلیل اوردن):زیرا که بد کردار زندگی کوتاهی خواهد داشت".

ادامه متن: و پارسا باشید ....: و پرهیزگار باشید و نیکوکار چشم و کار‌های حرام انجام ندهید ؛ چشم و دستتان گوش‌هایتان از حرامی و مال مردمان دور باشد و فعل بدی انجام ندهید. و بدانید و آگاه باشید که مرگ زندگانی ماست ما با مرگ نمی‌میریم بل به سرای جاوید و زنده بودن خواهیم رسید.
اگر چه بسیار زیید: هرچند که زیاد زندگی کنید، به آن جهان جاوید خواهید رفت، پس لباسی از شرمندگی مپوشید.
نکته
لباس شرم: جامه ی حیا،تشبیه صریح).
مپوشید: فعل امر موکد.
که لباس اَبرار است(ا.َبرار: راست گوی و بسیار نیک ).
معنا: زیرا که لباس چون کارهای نیک است(لباس خیر بپوشید نه لباس بی شرمی: پوشش کلامی تان بسیار نیکو باشد) و راستگویی در پیش گیرید که راه و روی شما را روشن می‌گرداند و مردم، انسان‌های راستگو را دوست دارند و راست کردار هیچگاه هلاک و نابود نمی‌شود و از دروغ به دوری کنید زیرا که دروغگو اگرچه به راستی گواهی دهد باز آن راست را از او نمی پذیرند.(دروغگو اگر یک یا چند باری راست بگوید باز مردم ،راست او را دروغ می پندارند و او را باور ندارند).

و حسد کاهش تن است: و بدخواهی سبب خودخوری و رنجوری می شود و بدخواه هرگز در جهان آرامش و آسایش ندارد که با تقدیر(نوشتن پروردگار/تقدیر: رخدادهای زندگی هر انسان را که پروردگار به قلم قدرت بر لوح محفوظ نگاشته است.) پروردگار_که نام او عزیز و ارجمند باد!_همیشه به جنگ و ناسازگاری ست!
نکته: عزّ اسمه: جمله ی فعلیه: فعل+ فاعل: عزَ+ اسمه: ارجمند باد + نامش.


حسد و خودخواری عز روی طمع، می کشد مردمانی که هنگام مرگشان فرا نرسیده است. اجل(هنگام مرگ.مرگ).
نکته: حسد اینجا فاعل است.
و حریص را: و انسان طمعکار هیچ وقت آرامش و راحتی ندارد، زیرا انسان طمعکار چیزی را می‌طلبد که شاید در سرنوشت او نباشد و یا استعداد آن کار را نداشته باشد،

انتهای خط ص۱۹۱ و آغاز خط ص۱۹۲
و هر که خواهد که زنش پارسا ماند گرد زنان نگردد: هر کسی بخواهد که زنش پاکدامن باشد در پی زنان دیگر نرود. مردمان را عیب و ایراد نگیرید که هیچ کسی بی‌عیب و ایراد نیست، نادان‌ترین مردمان آنانی هستند که عیب خود را نمی‌بینند. و سرشت پاک بزرگترینِ هدیه ها و دهش های پروردگار بزرگ و بلند مرتبه است.
و از خوی بد...: و از انسانی که سرشت بد دارد دور باشید چرا که آن سرشت بد چون سدی سخت بر دل اوست و چون قید و زنجیری است بر پاهای او(از سرشت بد پرهیز کنید که این پلیدی چون قید و زنجیری است بر دل که جایگاه لطیف احساس است و بر پای که سبب روندگی و استواری ست،
همیشه انسان بد سرشت در و سختی بزرگ می‌باشد و مردمان از سرشت بد او به رنج و ناراحتی می‌افتند.

و نیک خوی را هم این جهان بود(خط ۵ص۱۹۲): و انسان پاک سرشت هم این جهان را دارد و هم آن جهان و در هر دو جهان مورد ستایش قرار می‌گیرد.
و هر که از شما" به زاد" بزرگتر باشد:
نکته
به زاد: به سن. به عمر . به تجربه.
معنی: و هر کدام از شما از نظر سن و تجربه بزرگتر باشد او را احترام بگذارید و حرمت او را نگه دارید از فرمان‌های او سرپیچی مکنید(دربرابرش گردن کشی نکنید).
و همه بر امید اعتماد مکنید ص۱۹۲خ۷
معنی: و یکسره بر امید و یاری رساندن پروردگار تکیه نکنید که دست از کوشش باز دارید و فقط به امید او باشید.
کسانی که شهرها و ده‌ها و بناها و چاه‌ها ساختند و غم این جهان خوردند آن همه را نهادند و از این دنیا رفتند و آن چیزها هم همگی کهنه شدند.

مدروس: مندرس کهنه.
اینکه گفتم بسنده باشد: این سخنان که گفتم برای شما کافی باشد همین را می‌دانم که دیدار ما به قیامت باشد و آنجا همدیگر را خواهیم دید.
چون بزرگمهر را به میدان کسرا رسانیدند: هنگامی که بزرگمهر را به میدان چوگان و اسب دوانی خسرو انوشیروان رساندند.
خسرو فرمود که او را با قل و زنجیر پیش ما بیاورید. چون بزرگمهر را پیش کسرا آوردند گفت: ای بزرگمهر!

چه ماند از کرامات و مراتب که آن را نه از حسن رای ما بیافتی؟
معنی: از آن همه نواخت‌ها و نوازش‌ها و جایگاه چه ماند که آنها را مگر نه از نیک نظری ما(من. کسری) به دست آوردی؟ و تو را به درجه وزارت رساندیم و اداره امور این سرزمین ما به دست تو سپرده شد؟
از دین پدران خویش چرا دست بازداشتی و...: چرا از دین پدران و نیاکان خود دست کشیدی و با اینکه فرزانه روزگار هستی چرا این چنین وانمودی که پادشاه با لشکرش و زراعت کارانش در راه نیک نیستند؟
قصد و غرض تو آن بود تا در مملکت شورش به پا بکنی میان خاص و عوام را بر من بشورانی و وادار به سرپیچی از من کنند؟
را به کشتنی کشم...: تو را به گونه‌ای بکشم که تاکنون هیچ گنهکاری را نکشته‌اند زیرا که گناه تو گناه بزرگی است.
و الا توبه کنی و به دین اجداد و آبای خویش باز آیی: مگر اینکه توبه کنی و ابراز ندامت و به دین پدران و پیشینیان خود بازگردی تا تو را ببخشم زیرا که جای تاسف باشد دانشمندی چون تو را کشتن و دیگر چون تو دانشمندی در این حد پیدا نخواهد شد.

بزرگمهر گفت: زندگی پادشاه طولانی باد! من را مردمان دانشمند و دانا و خردمند روزگار می‌دانند(می شناسند.صدا می کنند)، زیرا من از تاریکی و نادانی به روشنایی و دانایی آمدم به نادانی دوباره باز نمی‌گردم زیرا که نادان بدون اندیشه و خرد است.
کسرا گفت فرمان می‌دهم تا گردنت را بزنند. بزرگمهر گفت: نزد داوری که می روم عادل است و نیازی به گواهی دهنده و شاهد نخواهد داشت پاداش نیک و بد مرا خواهد داد و بخشایش خودش را از تو دور می کند و تو را نخواهد بخشید.
کسرا چنان در خشم شد که: خسرو آنچنان خشمگین شد که تا آن زمان هیچ وقت این چنین خشمگین نشده بود. گفت: او را نگه دارید تا فرمان دهم چه کاری باید انجام دهید.
او را نگه داشتند و چون خسرو از خشم بیرون شد و آرامش یافت،گفت: جای تاسف باشد از بین بردن این شخصیت، دستور داد تا او را
ص۱۹۳
در خانه‌ای بسیار تاریک که چون گوری می نمود، با زنجیر سنگین حبس کنند.

وصوفی سخت در وی پوشیدند: و لباس پشمینه درشت و خشنی بر تن او کردند و هر روز دو قرص جو و یک چنگ نمک و کوزه آبی برای او روزانه در نظر گرفتند.
کَفّه: به فتح او ل و تشدز دوم: چنگ،کف دست.
نکته:
وظیفه: مقرری، مستمری و خوراک روزانه.
مشرفان: خبر دهندگان.
انفاس: نفس ها. نفس‌های کسی را شمردن به کنایه یعنی سخت مراقب رفتار و کارها و افکار او بودند.

و مشرفان گماشت که انفاس وی شمردند و بدو می‌رساندند: و خبر دهندگانی را آنجا گماشت تا نفس‌های او را بشمرند و هر کاری انجام دهد و هر حرفی بزند به کسرا بگویند.
دو سالی این چنین گذشت و روزی سخنی از او برنخاست. این خبر را نزد کسرا گفتند و کسرا بسیار دلش تنگ شد و دستور داد تا غل و زنجیر از بزرگمهر بردارند و او را از زندان بیاورند. و افراد خاص و نزدیکان او را نزد انوشیروان آوردند تا با او سخن بگوید شاید بزرگمهر جوابی دهد. او را به روشنایی صبح آوردند، و دیدند که هنوز از نظر جسمی و تن قوی چهره‌اش تکیده نشده است. به او گفتند: ای دانشمند تو را لباس خشن بر تن کردند و به غل و زنجیر کشیده‌اند در جای تاریکی چون قبر، چه شده است که قوی‌تر گشته ای و گونه‌هایت بر جای خود و رخسارت شادان است؟ علت و سبب این کار چیست؟!
بزرجمهر گفت: "برای خود گوارشی ساخته‌ام از شش چیز هر روز از آن لختی بخورم تا بدین بمانده‌ام".

گوارشی: خورشی. خوش مزگی.
لختی: اندکی،کمی.
بزرگمهر گفت برای خودم خورشتی درست کردم از شش چیز مختلف هر روز از آن خورش اندکی می‌خوردم تا به این شکل و شمایل خودم را حفظ کردم(هیبت و تن و رخساره ام را با این خورش نیرو دادم).
گفتند ای حکیم اگر بینی آن معجون ما را بیاموز...
به او گفتند ای دانشمند اگر صلاح می‌دانی آن آمیخته را به ما بیاموز تا اگر روزی یا روزگاری کسی از ما و یاران ما گرفتار شد و احوالش این چنین شد آن را از قبل دانسته باشیم.

گفت :نخست ثِقه درست کردم که هرچه ایزد، عز ذکره، تقدیر کرده است باشد:

ثِقه درست کردم: این اعتماد در من ایجاد شد(نسبت به پروردگار).

بزرگمهر گفت نخست این اعتماد در من ایجاد شد که هرچه پروردگار که نامش ارجمند است برای آدمی سرنوشت را نوشته است همان پیش می‌آید. و دیگر اینکه به غذا و فرمان پروردگار رضایت دادم. سوم اینکه پیراهن صبر بر تنگ کردم که رنج را هیچ چیزی چون صبر نمی‌تواند از بین ببرد. چهارم اینکه با خود گفتم باری اگر صبر نکنم افکارسیاه و نادرست در خود راه ندهم و ناامید نگردم.
پنجم اندیشدم که اگر انسانی را چون خودم که کارش بدتر از این بود ،(تغییر دین ) و به دینی گروید ،سپاس و آفرین گویم. ششم آنکه از خداوند پاک و بلند مرتبه نومید نمی‌شوم که ساعت در ساعت گشایش عطا می‌کند.
هر آنچه گفت به خسرو رسانیدند و خسرو با خود گفت چنین فرزانه‌ای را چگونه می‌توان کشت؟ و سرانجام خسرو فرمود تا او را کشتند و گوش و بینی و سایر اندام او را ببرند ( و وی به بهشت رفت و کسرا به دوزخ).:
و بزرگمهر به بهشت رفت و کسرا به جهنم.
هر کس این حکایت بخواند ایراد بر من نگیرد زیرا که بی‌فایده نیست و تاریخ آراسته می گردد با این چنین حکایت‌ها.

پایان تاریخ بیهقی( انوشیروان و بزرگمهر) شامل: معنای متن ، لغات و اصطلاحات و عبارات دشوار و اشاره به برخی نکات دستوری و آرایه ای.

دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

با اشاره و وام هایی از منبع : تاریخ بیهقی ،تصحیح دکتر دبیر سیاقی


قاصدک، مهدی اخوان ثالث،رامین یوسفی

معنی شعر قاصدک، اخوان ثالث / ص۱۵۷

نامشاعرانه: م. امید
●آثار مهدی اخوان ثالث

۱.ارغنون۲.زمستان۳.از این اوستا۴.آخر شاهنامه۵. پاییز در زندان۶. دوزخ اما سرد...

●نقد و بررسی شعر:۱. عطا و لقای نیما یوشیج۲. بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج ۳.حریم سایه‌های سبز (مجموعه مقالات اخوان)۴. صدای حیرت بیدار( گفتگوهای مهدی اخوان ثالث)...

●شعر قاصدک

نکته ها:
قاصدک: گیاهی است که در فصل بهار تکثیر می‌شود و در هوا پراکنده. در خوزستان و مسجدسلیمان آن را هَور آورکhavar.āvarak- و در قم و مشهد آن را خبر آورد می نامند. نماد : خوش خبری ست. آنرا در کف دستان نی گیرند و بعداز آرزو ، آنرا در هوا فوت کنند.
هان: صوت. امر به شتاب.

•معنی بند اول: قاصدک شتاب کن آیا خبری آورده‌ای؟!
از کجا آمده‌ای و با خود چه خبری آورده‌ای؟
امیدوارم که خوش خبر باشی اما دور بام و در من بی نتیجه می‌گردی.
•معنی بند دوم: انتظار خبری نیست مرا... برو آنجا که تو را منتظرند.

من خبر خوشی انتظار ندارم و کاملاً ناامیدم نه از سرزمینی نه از کسی، اما (دیار و دیاری): جناقص حرکتی.
دیّار-دیار-بار: سجع .
قاصدک جایی برو که چشم و گوشی و کسی باشد و خواهان خبرهای خوش تو باشند و در انتظار تو باشند. جایی برو که شنیدار داشته باشی و بخواهند تو را ببینند.

•معنی:قاصدک! / در دِل من... ای خبر آورنده خوشی در دل من همه در خواب غفلت به سر می‌برند.در بی اعتنایی.


•معنی: دست بردار... ای خبر آورک خوشی‌ها ،ما در وطن خویش غریب هستیم و احساس غریبانه‌ای داریم و زیر چکمه بیگانگان ناامیدیم.
ای قاصدِ همه ی تجربه‌های تلخ.
با خودم می‌گویم که تو دروغ هستی دروغ و تو فریبی بیش نیستی، فریبی که آمده‌ای ما را با خبر خود گمراه سازی( امید به لحاظ ناامیدی و سرخوردگی در زندان دچار تردید شده است و حتی به آورنده خبر خوش هم مشکوک است).

•معنی: قاصدک!هان،ولی... آخر...ای وای!: قاصدک شتاب کن و خبر خوشت را به ما بگو ولی از خبری آخر از کجا آمده‌ای که بخواهی برای ما خبر خوش بیاوری ای افسوس.
تو با باد آمده‌ای که برای ما خبر خوش بیاوری اما با باد هرزه گرد رفتی.
با تو هستم آهای کجا رفتی ایخبر آورنده خوشی‌ها...؟
ای خبر آورک خوشی‌ها راستی جایی هنوز هست که خبر خوشی باشد و آیا هنوز ک گرمایی وجود دارد از خاکستر مرگ‌ها و نیستی‌ها در جایی؟
در اجاقی شعله‌ای روشن هست آیا قهرمانی ظهور خواهد کرد و این وضعیت موجود را دگرگون خواهد ساخت امیدوار باشیم یا نه(خُردکxordak: ریز+ ک(کوچکی).

•معنی بند آخر: ای قاصدکی که قرار بود خبر خوش بیاوری در تمام جهان بغضها روز و شب در دل من در حال ترکیدن هستند. همیشه در حال اندوهگین بودن هستم.

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گیرند: استعاره از بغض ، ناراحتی و ناامیدی از شرایط است.

پرنده مردنی ست ، فروغ،ص ۱۶۶، رامین یوسفی

پرنده مردنی ست ، فروغ،ص ۱۶۶

فروغ از جمله شاعران زنی هست که موضوعات اجتماعی را با نوشتاری زنانه و بسیار غنی در اشعار خود به نمایش گذاشته است. در زندگی چند حادثه وحشتناک برای او اتفاق افتاده است. ازدواجش با پرویز شاپور نیز در اهواز ناکام ماند. پدرش نظامی بود و او را مقید می‌ساخت تا در فضایی خشک رشد نماید. مجموعه شعرهای فروغ جز شعرهای پیشقراول نو فارسی است.

دلم گرفته است:
• معنی: وقتی شاعری در شعر عبارتی را تکرار نماید تاکید و اهمیت آن موضوع را می‌رساند.
شاعر در شبی طولانی دلش گرفته است و به ایوان خانه می‌رود تا هوایی عوض کند.
بر پوست کشیده: کنایه و استعاره از شب طولانی است. حس آمیزی را به نیکی می توان در این سطر دید.

چراغ‌های رابطه تاریکند:
• معنی:شاعر دوبار این سطر را تکرار می‌کند و اهمیت تاریکی در شب طولانی را می‌رساند که هیچ راه ارتباطی و آشنایی با دیگری وجود ندارد همه ترجیح می‌دهند در این تاریکی جهل و خرافه با کسی ارتباط نداشته باشند.

کسی مرا به آفتاب... :

•معنی: آفتاب نماد نور و روشنایی است.۱.صفت: مهر و دوستی۲. آیین خورشید یا مهرپرستی ایرانیان(میترایسم).
شاعر یا راوی می‌گوید کسی نیست تا مرا به نور و روشنایی و مهر و دوستی، پیوند دهد انگار تمامی قهرمانان مرده‌اند و تاریکی و ستم و خرافات همه جا را فرا گرفته است.

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها... :
•معنی: گنجشک‌ها نماد معصومیت هستند که با دور هم جمع شدن و آوازخوانی‌شان فروغ که خود شاعری معصوم بوده است در تصویرسازی شاعرانه این تصویر را به میهمانی گنجشک‌ها تعبیر کرده است. گویی شاعر از ستم از سختی و از تاریکی و ظلم خسته شده است و دوست دارد به معصومیت کودکان خود بازگردد.


پرواز را به خاطر بسپار... :
•معنی: ای انسان پرواز باشکوه پرنده را ببین و به خاطر بسپار که تا کجاها اُروج(عروج) می‌کند، اما خود پرنده که این زیبایی پرواز را خلق نموده است، دچار مرگ و نیستی خواهد شد؛ پس تا وقت دارید پرواز کنید چرا که همه ما پرندگانی هستیم که روزی خواهیم مرد و تنها زیبایی پرواز کردنمان در خاطره‌ها خواهد ماند.

پایان : پرنده مردنی ست.فروغ فرخزاد.

دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم از تحقیقات

پایان درس قاصدک

معنی : رامین یوسفی

معنی شعر قاصدک، اخوان ثالث / ص۱۵۷

معنی شعر قاصدک، اخوان ثالث / ص۱۵۷


آثار مهدی اخوان ثالث را نام ببرید:

نکته ها:
قاصدک: گیاهی است که در فصل بهار تکثیر می‌شود و در هوا پراکنده. در خوزستان و مسجدسلیمان آن را هَور آورکhavar.āvarak- و در قم و مشهد آن را خبر آورد می نامند. نماد : خوش خبری ست. آنرا در کف دستان بگیرند و چشمان ببندندآرزو کنند و بعد آنرا در هوا فوت کنند.
هان: صوت. امر به شتاب.

•معنی بند اول: قاصدک شتاب کن آیا خبری آورده‌ای؟!
از کجا آمده‌ای و با خود چه خبری آورده‌ای؟
امیدوارم که خوش خبر باشی اما دور بام و در من بی نتیجه می‌گردی.
•معنی بند دوم: انتظار خبری نیست مرا... برو آنجا که تو را منتظرند.

من خبر خوشی انتظار ندارم و کاملاً ناامیدم نه از سرزمینی نه از کسی، اما (دیار و دیاری): جناقص حرکتی.
دیّار-دیار-بار: سجع .
قاصدک جایی برو که چشم و گوشی و کسی باشد و خواهان خبرهای خوش تو باشند و در انتظار تو باشند. جایی برو که شنیدار داشته باشی و بخواهند تو را ببینند.

•معنی:قاصدک! / در دِل من... ای خبر آورنده خوشی در دل من همه در خواب غفلت به سر می‌برند.در بی اعتنایی.


•معنی: دست بردار... ای خبر آورک خوشی‌ها م در وطن خویش غریب هستیم و احساس غریبانه‌ای داریم و در زیر چکمه بیگانگان ناامیدیم.
ای خبر آورنده همه تجربه‌های تلخ.
با خودم می‌گویم که تو دروغ هستی دروغ و تو فریبی بیش نیستی، فریبی که آمده‌ای ما را با خبر خود گمراه سازی( امید به لحاظ یس و سرخوردگی در زندان دچار تردید شده است و حتی به آورنده خبر خوش هم مشکوک است).

•معنی: قاصدک!هان،ولی... آخر...ای وای!: قاصدک شتاب کن و خبر خوشت را به ما بگو ولی از خبری آخر از کجا آمده‌ای که بخواهی برای ما خبر خوش بیاوری ای افسوس.
تو با باد آمده‌ای که برای ما خبر خوش بیاوری اما با باد هرزه گرد رفتی.
با تو هستم آهای کجا رفتی ایخبر آورنده خوشی‌ها...؟
ای خبر آورک خوشی‌ها راستی جایی هنوز هست که خبر خوشی باشد و آیا هنوز ک گرمایی وجود دارد از خاکستر مرگ‌ها و نیستی‌ها در جایی؟
در اجاقی شعله‌ای روشن هست آیا قهرمانی ظهور خواهد کرد و این وضعیت موجود را دگرگون خواهد ساخت امیدوار باشیم یا نه(خُردکxordak: اندک+ ک(کوچکی).

•معنی بند آخر: ای قاصدکی که قرار بود خبر خوش بیاوری در تمام جهان بغضها روز و شب در دل من در حال ترکیدن هستند. همیشه در حال اندوهگین بودن هستم.ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گیرند استعاره از ناراحتی و ناامیدی شرایط موجود است.

شعر نشانی،سهراب سپهری،معنی رامین یوسفی

درس نشانی،سهراب سپهری ،صفحه:۱۶۴

شعر نشانی از کتاب حجم سبز است که برخی آن را بهترین شعر سهراب سپهری دانستند.
شعر نشانی به سبب رمز و رازی که در آن است همواره مورد کنجکاوی و سوال خوانندگان سپهری بوده است.در این شعر "دوست" رمز خداست که در ادبیات عرفانی ما نیز چنین است:
دوست دارد دوست این آشفتگی/ کوشش بیهوده به از خفتگی(دفتر اول مثنوی مولوی).
نشانی، نشانی همین دوست است که در عرفان سنتی بعد از طی" منازل هفتگانه" می‌توان به او رسید.
در منطق الطیر عطار اسامی و نظم و ترتیب هفت وادی(صحرا- خانه- منزل) چنین است:
۱.طلب۲.عشق۳.معرفت۴.استغنا۵.توحید۶.حیرت۷.فقر و فنا(فنا فی الله).
سپهری نیز در این شعر هفت نشانی را برای رسیدن به خانه ی دوست( و در حقیقت رسیدن به کسی که باید تازه از او نشانی اصلی را پرسید) ذکر کرده است:
۱. درخت سپیدار۲. کوچه باغ۳. گل تنهایی۴. فواره ی اساطیر زمین و ترس شفاف۵. صمیمیت سیال فضا۶. کودک روی کاج۷. لانه ی نور.
به نظر نمی‌رسد که این هفت نشانی سهراب سپهری برای رسیدن به دوست دقیقاً با آن هفت وادی عطار قابل انطباق باشد! اما اگر قرار باشد معادل سازی کنیم کم و بیش چنین خواهد شد:
درخت سپیدار(اسپید دار: دار یا درخت اسپید،سپید،سفید)=طلب.
کوچه باغ= عشق.
گل تنهایی= استغنا(غنی بودن- بی نیازی).
فواره ی اساطیر و ترس شفاف= معرفت و حیرت.
صمیمیت سیال فضا=توحید.
کودک روی کاج= حیرت.
لانه ی نور= فقر و فنا در خدا و با خدا یکی شدن.


معنی بند اول: در سپیده دمان سواری از رهگذری نشانه خانه دوست را می‌گیرد، رهگذر به او نشانی باغی را می‌دهد(با ذکر هفت نشانی) که اگر سوار به آنجا برسد کودکی را خواهد دید و آنگاه می‌تواند از کودک نشانی دقیق و سرراست خانه دوست را بپرسد.

آسمان مکثی کرد:
اهمیت پرسش در حدی است که یک آن زمان متوقف می گردد.
این شعر به زبان سمبولیک سفر از خود به خود را مطرح می‌کند سوار باید به فطرت پاک خود(کودک) برسد و از او چیزی را که می‌خواهد بطلبد.

کلمه و نکته، فلق: به معنی شکافتن است." صبح زود" معنی می دهد.
در قران آمده: قل اعوذ به رب الفلق( بگو پناه می‌برم به آفریدگار شکافنده ی صبح).
سوار : سوار در ادب عرفانی رمز روح و سالکان راه و مردان خدا است که عنان هوی و هوس را به کف دارند.

تاریکی شن ها: تاریکی و ابهامات معنوی.تردیدها.
شاخه ی نور : اُوراد آتشین و نورانی که از جان و دل برآید و تاریکی و ابهامات معنوی(تاریکی شن ها) را برطرف می سازد تا رهرو بینا شود به اِشراق.
برخی شاخه نور را استعاره از "سیگار" تعبیر کرده اند که تعبیری بسیار نازل و فرومایه است ،خاصه در شعر نشانی سپهری؟!
و به انگشت نشان داد سپیداری:
سپیدار (چنار و تبریزی) به لحاظ نشانه شناسی دو رنگ :۱. اسپید(سپید.سفید) ۲. سبز ،دارد. هردو رنگ ،رنگ های معنوی و آرامش بخش و نشان از صلح و امنیت دارند.
کشیده قامتی سپیدار نشان از عظمت و طول عمر و رمز جاودانگی دارد ،نیز رمزی ست چون نردبان معنوی تا پرسنده را به اروج(عروج) برساند و پاسخ.

نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است:
رهرو هنوز نرسیده به درخت سپیدار ،سرخوش و دچار التذاذ معنوی می شود.از کوچه باغ: راه پراز صفا و نشاط و آرامش. این کوچه باغ از خواب خدا هم سبز تر است. سبز نماد پروردگار و بهشت است. باغ نام دبگر پروردگار است: باغ--->بغbaĝ. در پارسی باستان وگ(بگ،بیگ،بیک). واژه بغداد: بگ + داد(سرزمین سبز و خدا داده ). از خواب خدا سبزتر: نوعی اغراق است . رنگ سبز در تمامی ادیان و آیین ها نماد خوشی و معنویت است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست:

به اندازه: از ادات تشبیه است،معادل مثل ،مانند.
پرهای صداقت : اضافه ی استعاری است.
رنگ آبی : نماد آسمان و بی کرانگی و پنهاوری و آرامش است.
معنی: عشق مانند پرهای صداقت و صفا و آسمان(جایگاه پروردگار) آبی و ارامش دهنده است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد:

بلوغ: رسیدن به کمال روحانیت و معنویت است‌.
ته: معادل نهایت و بی کرانگی ست.
معنی: می‌روی تا انتهای آن کوچه باصفا و پر از معنویت که نهایت و غایت التذاذ آگاهی و معرفت خدایی است و سرشار از بهشت زیبایی هاست.

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی:

گل تنها: اضافه ی استعاری است. گل باغ تنهایی، یعنی گلی که ثمره باغ تنهایی است، باغ خلوت و انزوای عرفانی. چرا که رسیدن به بهشت آگاهی ها ،در مسیر عشق باید تنهایی و انزوا را تجربه کنی.
معنی: پس از اینکه این مسیر را به تنهایی طی کردی به لذت بهشت دانایی‌ها خواهی رسید.

دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی:

اساطیر زمین: سرگذشت کهن زمین است که در آن سخن از عصر پاک آفرینش و بدویت و بی‌شائبگی است.
فواره اساطیر: اضافه استعاری است.

معنی: دو قدم به گل مانده اساطیر و مردان نیک روزگار از دل زمین سر بیرون می‌آورند.

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد:
معنی: وقتی به عصر اساطیر و تاریخ انسان و سرگذشت هستی، رسیدی دچار حیرت و ترسی عرفانی می شوی.
ترس شفاف: حس آمیزی. حیرتی کهراز آن ،شفافیت و حقایق هستی را می بینی اما با پی بردن به این حقایق ابتدای زمین با مردمان اساطیری و سیر تاریخی شان ، پس از شفاف شدن حقایق ،دچار رعب و خوف و ترسی معنوی( در اصل لذت آگاهی اما همراه با حیرت و ترس) می شوی و وجودت را سراپا از ترس شفاف می گردد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

معنی:در آنجا سیال و رها و صمیمی می شوی و خش خش مرگ (جان های پیش از ما که دچارخزان شده اند) را می شنوی. مرگی که به تو بیداری و زندگی و به دوست رسیدن را ارمغان می دهد.

کودکی می‌بینی/ رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور:
معنی: کودکی را می‌بینی که در حال بالا رفتن از کاج بلندی است تا از آن لانه نور جوجه بردارد.
سمبل ها و نمادها:
کودک: نماد پاکی و معصومیت/ کاج: همچون سرو نماد عروج معنوی و طی مراحل است تا رسیدن به جایگاه نور.
جوجه: نتایج و حاصل تلاش معنوی رونده در طی نمودن این مسیر به تنهایی و انزوای عرفانی.
لانه ی نور: روزنه ی مهر(مهر پرستی و خورشید).
با عشق که جذبه ی جنسی است و نور کمتری دارد ،با پی نمودن مسیر کوچه باغ از نور عشق و اسپید دار (از میان این همه درخت چرا شاعر دار سپید را انتخاب و اشاره نموده است؟)به نور اسپهدی(نورالانوار: نور نورها) می رسد.

کودک: برای رسیدن به معنویت و نور باید چون کودکان پاک و معصوم بود نه چون مدعیان بزرگسال که پر از آلایش اند. در ادب عرفانی سنتی ما شیخ همیشه مسیر را نشان می دهد اما این بار سپهری با هنجار شکنی کودکی را به عنوان دانا و سرشار از معرفت و آگاهی الهی به خواننده معرفی می‌نماید.


و از او می‌پرسی/ خانه دوست کجاست؟

معنی: سوار پس از طی منازل مختلف و عبور از مسیرهای متعدد باید برود و از کودک که نماد معصومیت و دانایی است، خانه یار و پروردگار را جویا شود.

پایان درس نشانی

معنی و تحلیل نشانی با ذکر نام بلامانع است.

•دکتر رامین یوسفی(دانشگاه علوم و تحقیقات تهران)
همراه با وام اشاراتی از : دکتر سیروس شمیسا.



مهتاب،نیما: رامین یوسفی

معنی شعر "مهتاب" صفحه ی ۱۲۹

نکته: نیما در این شعر به فضای سیاسی و اجتماعی ایران در آن سال‌ها اشاره دارد.
تاریکی و ظلمت نماد ستم و دوران ظلم۱ص می‌باشد . شعر مهتاب نیما یکی از اشعار نو میدانه و پر از شکایت نیماست. و تنهایی شاعر در این شعر چنان قوی و خارق‌العاده تصویر می‌شود که در کمتر شعری از نیما می‌توان جلوه این تنهایی را دریافت.
شعر مهتاب از جمله مشهورترین اشعار نیماست که درباره‌اش بسیار نوشته‌اند. تصاویری از مظاهر طبیعت و همگی دارای افسونی هستند که انسان را به خود جذب می‌نمایند: مهتاب، سحر، گل ،و مجدداً مهتاب.
همچنین تمامی بندها بی‌استثنا به تصاویری از نوع کنایه و استعاره پایان می‌گیرند: خواب در چشم شکستن،خار در جگر شکستن و همه بندها ابتدا تصویری از یک دیدار بیرون وجود انسان داده می‌شود آنگاه حاصل کار و کوشش آدمی خواه در همسویی یا سازگاری با آنها و خواه در چیرگی بر آنچه مانعی چون دیوار و تلاش برای ایجاد رخنه و دری از آن به شمار می‌آید؛ در بن مایه تمامی تصاویر مانع و محرومیت و به اصطلاح سر به سنگ خوردگی وجود دارد و همین نیز به بندها همگونی و یکپارچگی می‌بخشد. در بند اول و دوم عدم حضور هوش و حساسیت در خفتگان(مردمانی که نمی خواهند از خواب غفلت بیرون زنند)، بند سوم بی‌حاصلی تلاش و بی‌فایدگی "گُل" در چهارمی فقدان "در" و نیز کسی که باید دم این "در" بیاید و در پنجمی فقدان نیرو و نشاط در مسافر. همچنین همان تکرار تراوش مهتاب در اول و آخر که خود تقارنی تصویری پدید می‌آورد و نیز همه تصاویر شعر را در ظرف آن قرار می‌دهد.

تراویدن : مصدر

می تراود: فعل

می‌ تراود مهتاب
معنی: فعل تراویدن برای مهتاب اشاره‌ای ضمنی به تراکم ظلمت شب دارد که سبب می‌شود نور مهتاب مثل آب که از کوزه به زحمت و دشواری از جدار ظلمت بگذرد.
معنی بند اول :
تراوش:ترشح. بیرون جهیدن.
فعل تراویدن برای مهتاب اشاره‌ای ضمنی به تراکم ظلمت شب دارد که سبب می‌شود نور مهتاب مثل آب که از کوزه به زحمت و دشواری از جدار ظلمت بگذرد.

در شب تاریک ستمشاهی مهتاب در حال تراوش است و اندک نوری( کورسویی،نماد مبارزان) چون کرم شب تاب در این تاریکی ستم می درخشد.
برای یک لحظه و یک دم خواب و هوشیاری به چشمان کسی دست نمی‌دهد اما
غم این خفته : اما از اندوه و ناراحتی این مردمانی که در خواب غفلت به سر برده‌اند چشمان من اشکبار شده است.
چشم ترم: چشمان خیس کنایه از چشمی که گریان است یا خیس از اشک است نوعی گریه خاموش و عمیق منظور شاعر است به تعبیری خواب از چشمانش پریده است به خاطر اینکه به آگاهی رسیده است چشمانش پر از درد و اشک است.
بند دوم: نگران با من اِستاده سحر... از ره این سفرم می‌شکند.
•معنی: صبح و سحرگاهان با حالتی اندوهگین با من ایستاده است(تشخیص و جاندارپنداری: سحر همراه شاعر- راوی- قهرمان شعر ایستاده است). و سپیده سحری از من می‌خواهد که از روشنایی او این قوم به خواب رفته را با خبرهای خوش از خواب بیدار سازم اما به خاطر اینکه خود را به خواب زده‌اند در حال رنج کشیدن و آزار دیدن هستم.
بند سوم: نازک آرای تن ساق گلی...ای دریغا! به برم می شکند.
•معنی بند سوم: آن ساقه نازک و لطیف گلی که با جان پروردم(منظور خبرهای خوش آزادی از ستم ، خبرهای از جنس سپیده ی سحری)، ای افسوس که جلوی چشمانم ساق‌های آن گل که پرورده‌ام شکسته می‌شوند.
بند چهارم: دست‌ها می‌سایم /تا دری بگشایم...بر سرم می شکند.
•معنی بند ۴: دست‌ها می‌سایم کنایه از تلاش و کوشش برای انجام کاری است که در سطرهای بعدی بیان کرده است تا بلکه با این انتظار و تلاش دری از تاریکی به روشنایی بگشایم، اما افسوس که در و دیوار پوسیده و به هم ریخته‌شان بر سر من آوار می‌گردد.
بند پنجم: می‌تراود مهتاب /می‌درخشد شبتاب؛... غم این خفته چند/ خواب در چشم ترم می‌شکند.
نکته: تکرار میتراود مهتاب و می‌درخشد شب تاب در شعر بنا بر تاکید است به خاطر اندک امیدی که در شب ظلمانی و ستم به چشم می‌خورد.
•معنی بند ۵: در شب تاریک ستمشاهی ،مهتاب اندکی می‌درخشد و قهرمانانی چون کرم شبتاب در حال خبررسانی به مردم هستند تا آزادی را گرامی بدارند.
پاهایم در راه بیدارسازی این مردم که خود را به خواب زده‌اند تاول زده است. اکنون در این تنهایی چون مردی بر در دهکده ایستاده‌ام
و کوله بار تجربه‌ام را بر دوش کشیده دست بر در نهاده و با خود می‌گویم:
غم و اندوه این خفتگانی که چندین و چند هستند چگونه خواب از چشمان خیس من ربوده است و مرا اندوهناک کرده است؟!

دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

مرغ گرفتار، بهار

مرغ گرفتار، ملک الشعرای بهار ص۱۲۶

قالب: غزل
واژگان قافیه :آزاد- شاد- یاد- فریاد-شمشاد- باد- فرهاد.
مرغ گرفتار: استعاره از آدم زندانی

۱. من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید/ قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید.
معنی: من نمی‌گویم مرا که چون مرغی گرفتار در قفس هستم آزاد کنید/ قفسی که در آن زندانی هستم را به باغی ببرید و دلم را خوشحال کنید.

۲. فصل گل می‌گذرد همنفسان بهر خدا/ بنشینید به باغی و مرا یاد کنید.
معنی: فصل بهار و گل و هنگام خوشی خواهد گذشت ای هم اندیشانی و همرزمانی که اکنون آزاد هستید، شما را سوگند به خدا/ آن زمان که در بهار آزادی هستید، و همنشینی می‌کنید، از من هم یادی کنید.

۳.عندلیبان، گل سوری به چمن کرد ورود/بهرِ شاباشِ قدومش همه فریاد کنید.
معنی:ای آوازه خوانان آزادی(عندلیب،هزاردستان،پرنده ای که بانگ و آواز رنگارنگ دارد)انسان آزاده ای به راه راست
باغ و بوستان پای نهاد/ برای شادباش او که گام ها در این راه نهاده است،همگی و با تمام وجود ، آواز آزادی (برایش)سردهید و به شرایط حاکم معترض باشید.
•نکات: عندلیب : خداوند بانگ و آواز-بلبل هزار دستان، دراین غزل منظور شاعر به همرزمانش است تا برای آزادی فریادها سر دهند.
گل سور: گل سهرخ- گل سرخ،نماد شهادت و آزادی.
چمن: "راه راست سبز"ه زاری میان دو ردیف درختان که به باغ و بوستان (نماد آزادشدن و به نتیجه رسیدن راه) .
همه فریاد کنید: همگی ، با تمام وجود.

۴. یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان! / چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید.
معنی: ای همرزمان آزادی! مرا که چون پرنده ای گرفتار در زندان هستم ،به یاد آورید /درآن هنگام که در بهار آزادی هستید و سرمای استبداد شکست خورده است و در حال دیدن زیبایی ها و برکات آزادی و رهایی هستید.

•نکته
یاد کنید: به یاد بیاورید که چه کسانی در راه آزادی شما و فرزندانتان به زندان افتادند و یا شهید شدند.
گل- لاله- شمشاد:نماد زیبایی - رهایی در بهار(پس از سرمای ظلم)- شمشاد: راست قامتانی که آزاده اند یا فرزندان و نتایج شهیدانِ راه راست سبز آزدی می باشند و یا از برکت آزادی ،اکنون شاد و باطراوت هستند.

۵. شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب/ یاد پروانه هستی شده بر باد کنید.
معنی:اگر انسانی جانش را در راه آزادی از دست داد و اورا کشتند و وجودش را چون شمعی خاموش نمودند/یادی کنید از او که چون پروانه ای در تاریکی استبداد در راه روشنایی، گردشمع آزادگی می چرخید و تا صبح رهایی ، هستی اش با مرگ پایان یافت.

۶. بیستون بر سر راه است مباد از شیرین/ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید؟!
معنی: آزادی نزدیک است و در مسیر آن گام برمی داربم مبادا که از آزادی به سردی بگویید / و خبرهای ناراحت کننده به عاشق آزادی دهید و دلش را برنجانید؟!
•نکته
بیستون : نماد تلاش ها و کند و کاری های عاشق ِ گرفتار ِبرای بدست آوردن آزادی.
شیرین : همسر ارمنی خسرو آپرویز پادشاه ایران؛ در این غزل نماد آزادی ست که عاشق آزادی هدفش به آغوش کشیدن شاهد آزادی ست .
فرهاد: مهندس و معماری که تمایل یکسویه به شیرین داشت؛در این غزل: انسان عاشق آزادی- مرغ گرفتار و در بندِ آزادی.

شاعر با اشاره به : کوه بیستون - شیرین- فرهاد ،ضمن یاداوری داستان عاشقانه ی خسرو و شیرین ،قصد دارد نماد سازی نماید و بیستون را کوهی از تلاش های خود معرفی کند- شیرین : نماد آزادی و دلبستن انسان دربند برای رسیدن به معشوقه ی آزادی ست- فرهاد : شاعر خود را در جایگاه فرهاد قرار داده که در مسیر آزادی اگر کسی اورا از عشق به آزادی نکوهش کند و حرف و خبر بد بدهد ،ناراحت می گردد!
بیستون بر سر راه است: کوهی بزرگی که فرهاد و فرهادها برای رسیدن به عشقشان درآن راه(ازادی- عشق به خواسته هایشان) کشته شده اند مراقب باشید به انسان های دربند و گرفتار که برای عشق به آزادی کوه ها را هموار و یا پرنقش و نگار می کنند ،خبر و حرف های دلسرد کننده نزنید زیرا که آنان سخت بااراده در مسیر هموارسازی کوه مشکلات هستند.

🖊رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران