اخوان ثالث(م.امید)۱۵۶
مهدی اخوان ثالث در اسفند ۱۳۰۶ در مشهد متولد شد و چهارم شهریور ۱۳۶۹ دار فانی را وداع گفت و در شهر توس در جوار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. اشعار وی اجتماعی و پربار از نظر مضمون و غنی به لحاظ زبان و موسیقی است. بعضی از آثار شعری وی: ارغنون( تهران ۱۳۳۰)؛ زمستان( تهران ۱۳۳۵)؛ آخر شاهنامه( تهران ۱۳۳۸).
شعر زمستان اخوان، شعریست سمبولیک که متاثر از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این شعر را دو سال بعد سرود!
زمستان سمبل دیکتاتوری ست- فضای نا امیدی بر کشور حاکم است،هرکسی در پی آنست که گلیم خود را از آب بیرون بکشد- برخی در حال باربستن از چنین جَوی هستند،مبارزین که دولت مصدق را مردمی می دانستند،با کودتا علیه آن ناامید شده، فصلی از سرمای سیاسی جغرافیای این سرزمین را فرا گرفت. زمستان اخوان شعری است که این فصل یخبندان سیاسی را به خوبی وصف کرده است!
زمستان
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، [سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
معنی بند:هیچکس به دلیل ترس و استرس سیاسی حاکم برجامعه،نمی خواهد به سلام تو پاسخ بدهی و میلی به گفتگوی با تو ندارد[سرها از ترس در لاک خویش فرو رفته اند و کسی از دوستان نمی تواندپاسخ سلام تورا بدهد و از یاران و آشنایان دیداری نماید.
نگه جز پیش پا را دید، نَتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
معنی بند: تاریکی همه جا را فراگرفته و هرکس با زحمت فقط جلو پای خویش را می بیند،زیرا که شرایط تیره و تار است و مسیر یخ زده است(همه ترس از زندان و ساقط شدن از زندگی و آینده شان دارند)..
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه دست از بغل آورد بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
معنی بند: و اگر برای محبت و دوستی به سوی کسی دست دراز کنی و بخواهی ارتباط بگیری کسی حاضر نیست از ترسهای ایجاد شده با تو ارتباط برقرار کند یا دوست شود، زیرا که استبداد و ترس از آن تاثیر خودش را گذاشته و چون سرمایی سوزنده تا مغز استخوانها نفوذ کرده است و انسانها از روی بیمیلی و کم میلی شاید پاسخ سلام تو را بدهند.
ما انسان های پیشا مدرن در پارادایمها و برنهادهِ های فرهنگی مان شعر و شعارهایی چون" بنی آدم از یک پیکرند"
را داشته ایم اما اکنون انسان "مدرن"با کنارزدن این پارادایم ها و الگوواره ها،رفتار اجتماعی محافظه کارانه تری را برای ادامه زیستی خود انتخاب کرده است، در واقع ایدئولوژی مدرنیته و مدرنیسم(در این جغرافیا شبه مدرن) انسان دوران جدید را علی رغم برخورداری از نعمتهای جهان مدرن و امکاناتش، که بشر شهری را به لحاظ معماری و تاسیسات و زیرساختهای جدید شرایطی برای نزدیک شدن انسانها فراهم آورده است، اما انسانها اگرچه راههای ارتباطیشان از طریق تلفن-ماشین-سینما- کلاب ها- و سایر همایش ها و تجمع ها برای ارتباط گرفتن بیشتر و باهم بودن ها فراهم نمود،ولی ذات زندگی مدرن(شبه مدرن در این خاک)دست به جدایی میکانیکی زد و میان انسانها فاصله و جدایی انداخت،گویی مدرنیته با تمام ره آورش ما انسان ها را چون مومیایی هایی درون شیشه های موزه ها محصور ساخت ،هر کدام در قفسه وشیشه و جداره ای تنها و دورافتاده از جمع ، که جمع های بسیار تنهاتر و سایه وار برای دیدن ما می ایند؛ مدرنیته انسان عصر خودش را به "انسانی مومیای-موزه ای"بدل ساخت، به قول "اسلاوی ژیژک ":ما جمعهای تنها هستیم. و به قول "گئورگ زیمل"، نظریه پرداز بزرگ مدرنیته،" ماهیت پارادوکسیکال عصر مدرن در این است که در عین تسهیل ارتباط آدمها، فردگرایی و عزلت گزینی توام با بیاعتنایی را هم تشدید میکند. ویژگی خصیصه نمای اهالی کلان شهرهای مدرن، برخلاف اهالی روستاها و شهرهای کوچک، بیخبری از احوالِ - و حتی نا آشنایی- با همسایه ی دیوار به دیوار است.زیمل در مقاله خود با عنوان "کلانشهر و حیات ذهنی" این جنبه از روابط اجتماعی در شهرهای بزرگِ مدرن را اصطلاحا "توداری" مینامد. و این تو داری را فقط، بی اعتنایی انسان ها از هم نمی داند بلکه تنرا انزجار خفیف از یکدیگر می داند.
نَفَس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
معنی بند: نفس که از درون اجاق سینه گرم بیرون میزند،بدلیل سرما تبدیل به ابری می شودتیره که جلو چشم هایت را می گیرد(نفس مجاز از حرف برای ایجاد ارتباط است)،تپش وجودی تو که این است،پس دیگر چه چشم و انتظاری از دیگر دوستان و دور یا نزدیک داری؟!
حرفهایی که از دل تو بر می آید،از جنس ترس و سانسور است،که مثل ابر و مه جلوی دید تو را میگیرند، وقتی خودت به سانسور خودت میپردازی و حرفهای سردت، جلوی حرکت و دید تو را میگیرد،پس دیگر چه انتظاری ازدوستان دور و نزدیک خودت داری؟!
"پس دیگر چه داری چشم": ایهام:۱.پس دیگر :چشمی نداری"۲. دیگر" نباید انتظاری" از دوستان دور و نزدیک داشت.
" امید در بهترین اشعار خود "قصه شهر سنگستان"،"خوان هشتم"،"آخر شاهنامه" و "آن گاه پس از تندر "مرثیه سرای شکست است. در مقدمه "زمستان" مینویسد: دنیا چنین مینماید که گویا دیگر نباید از هیچکس و هیچ سو توقعی داشت. دنیا چنین مینماید که کور خوانده بودیم، آن طرفها نیز خبری نبود( دستغیب ۱۳۷۳: ۹۴). شعر زمستان مرثیه ای بر انسان معاصر،که با ذهنیت مدرن و انتقادی،در پی اصلاح جامعه و جهان خویش است،اما شکست ناشی از کانون های قدرت و نهادهای سنتی او و همفکرانش را به حاشیه و شکست می کشاند؛ لحن شعر زمستان لحنی ست تراژیک که زمستان با صدا و نفسِ یخبندانش، انسان ها ،محیط و اشیا را با تازیانه هایش در یخ و استرس فرو برده است.دیکتاتوری- ترس- سرکوب-کودتا- تبعید- هوچیگری از طریق اراذل و اوباش و رسانه ها...تمامیت خواهی ی رژیمی هایی ست که افرادی چون اخوان و هماندیشانش یا باید شکنجه و کشته شوند و یا ناخواسته سکوت کنند! در چنین محیطهای استبداد زدهای اخوان از پی یک ناجی و قهرمان میگردد که چون مسیح ، فضای - انسان و اشیا ی مرده و یخبندان را ، با دم مسیحایی خود زنده و گرما بخشد و همه را از حالت فریزشدگی درآورد.
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
معنی بند: راوی در چنین جامعه ی استبدادی و سرمازده ای مایل است به "قهرمان" یا ناجی ای پناه ببرد،گرچه اخوان ثالث، خود نماینده ی روان زخمی اجتماعی ی ست که در پیکر یک " کهن الگوی قهرمان" ظاهرشده و من اجتماعی در شعرش از من فردی و شخصی اش فاصله گرفته است تا با تمام زخم های جانش،روایتگوی جامعه ی تحت ستم باشد.و به "سوژه ی بیانگر" مبدل می گردد.اخوان شاعری که با گرایشات چپگرایانه اش به فرهنگ باستانی خود نیز احترام می گذاشت و از معدود شاعران و ادیبانی است که علیه استوره های وطنی ،شمشیر از رو نبسته بود و با پرداختن به فرهنگ کهن در نقد و نظرها تا شعرهایش ،علاقه به ملت و مملکت را ثابت نمود و سفارش نویس هیچ حزبی نشد.همین تمایلات و دانش های او از ادبیات باستانی، او را آیین اش "مزدشتی(پیوند میان اندیشه ی مزدک و زرتشت)، سوق داد.اما چپگرا ها یا مارکسیست ها چه شد که پس از جنگ اول جهانی دست به قرائتی از مارکسیست زدند؟ مارکسیست ها به بازخوانی هگل پرداخته و انسان تاریخی را با این دیدگاه، نقد طبقانی می نمودند. "نویسندگانی مثل لوکاچ، بلوخ و کُرش، که مارکس را بار دیگر و در پرتو فلسفه هگلی بازخوانی کرده بودند، وضعیت تاریخی خاصی را دوباره مطرح کردند که نظریه مارکسیستی از متن آن برخاسته بود،بنابراین، وقتی لوکاچ استدلال میکرد که پیش شرط تاریخیِ ضروری برای پیدایش ماتریالیسم تاریخی عبارت بود از به هم پیوستن جامعه به صورت یک واحد اقتصادی متجانستر، فرایندی که نخستین بار با گسترش شیوه ی تولید سرمایهداری به انجام رسید، در واقع به کمک ماتریالیسم تاریخی، خودِ ماتریالیسم تاریخی را تحلیل میکرد"(کارنرتون،۱۳۹۳: ۴۴).با چنین گرایشات چپگرایانه ای، اخوان ثالث پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، چون دیگر هم اندیشان خود دچار سرکوفتهای اجتماعی میشود و از پی یک ناجی مسیحایی می گردد تا ان پیر دانا، مردگان زمستانی را مسیح وار زنده نماید،در چند بند بالا ریتم آرام و همراه با یاس بوده است ، شاعر با فاصله گذاشتن میان چند بند بالا با بند بزرگ دوم ، تغییر لحن داده و با فریاد، ضربآهنگ شعر و ریتم آن را تند و بلند و موزون ، اجرا مینماید، اما ناامید بر درگاه پیر میخانه ای می رود، پیر میخانه ی او با پیر میخانه ی حافظ و دیگر شاعران متفاوت است: دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد/گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد(حافظ). اخوان از نیما آموخته بود که " این گونه تصویرسازی که ریشه در ادراک قدیمی دارد باید کنار گذاشته شود". نیز می دانست در فرم های متعدد و بی شمار شعر نو ،لحن و محتوا نیز بایستی دستخوش تغییر گردند،شراب، جام،میخانه،پیر می فرش او با پیران می فروش ِقرن های ۴تا۱۳ فرق دارد، او با دانش و آگاهی، این واژگان و ترکیبات را با سابقه ی ذهنی ای که در شعر و مردم سراغ داشت،به عنوان سمبل های نوین بکار می گیرد و مسیح وار این بار در چند قرن بعد آنان را احیا می کند،برای همین است که تاکنون کسی به مسیح ِاخوان ثالث اشاره نداشته است و شعر را به سبک تفاسیر دواوین گذشتگان معنا و تفسیر نموده اند؟! اخوان، دکتر محمدمصدق را در قامت یک مسیح می دید و چون "جوانمرد و پیر دانایی" به او می نگریست،برای همین است شعر "تسلی و سلام" خود را با نام " احمد پیر آبادی" به مصدق تقدیم و در مجله چاپ می نماید ،تا هم به پیر محله ی احمد آباد، اشاره ای داشته باشد و هم ارادت خود را به مصدق که رهبر جبهه ی ملی بود،ابراز نماید و اورا ناجی و مسیح فضای حاکم می دید تا با نفسخود به این رمستان سرد سیاسی - اجتماعی،پایان دهد!
ای ترسای: ای مسیحی ترسنده از خدا!(ترساک یا ترسنده ،لغتی ست پهلوی، که مجازا به مسیحیان و آنانکه از خدا ترس و خوف دارند می گویند)،به معنای پرهیزگار نیز بکار می رود.
اخوان در واقع،مصدق را مسیح و سخنان و سخنرانی های مردمگرایانه و ملی خواهانه ی مصدق را در فضای سرد سیاسی، شرابی امید بخش و زنده کننده ی مردگان زمستانی می داند.
حال با سمبل سازی اخوان می توان شعر را تشربح نمود:
ای بزرگمردی که چون جوانمرد برای منی! و ای پرهیزگار پیر با تجربه ای که در سیاست لباس هایت از شراب(سخن- سخنرانی)،کهنه و چرکین شده اند؛ بزرگمردی و جوانمردی کن ای پیر باتجربه درشراب(پیر پیرهن چرکین، مجاز است از شرابفروشی که پیرهنش از فروشِ شراب، چرکین و شراب آلود و فرسوده شده است،وقصد شاعر تحقیر نیست بلکه احترام به کسوت و سخنان اوست). ای ترسای پیر:پرهیزگار پیر است،پیرهن چرکین: لباسی که با سیاست زمستانی ،چرکین شده است.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
معنی : فضا به شکل ناجوانمردانه ای سرد است و سرما درپی کشتن جوانان است، سه نقطه(...) تداوم سرما و حرف های ناتمامِ سرمایِ راویِ زمستان است؛هنوز پشت در میکده(احمد آباد) است و با فریاد و هیاهوی پی در پی ، ترسای باتجربه را فرا می خواند، سه نقطه (...) پس از آی... به منظور داد و بیداد و فریاد راوی که ادامه دارد،کار گذاشته شده؛
دمت گرم و...: نفست دراین زمستان سیاسی گرما بخش باد و همواره خوشحال و سرخوش باشی!(دعای شاعر مسیح روزگارش تا قبل از صلیب ِکودتا ).الف در مسیحا ،برای بزرگی و طرف خطاب به کار رفته است ؛مسیحا- جوانمرد- ای- ترسا،چهار واج "الف" در این واژگان بکار رفته که سطر را اوج می دهد و با بلند صدا کردن می فروش از او امداد خواهی می کند که: تو در این سوز سرما با دم مسیحایی ات گرما بخش من باش و پاسخگوی سلام و خواست های سیاسی ام باش!درِ میکده باز کن تا از آستانه ی سرما خلاصی یابم،و با سخنان امید وارکننده ات، به ما "می" زندگانی بخش!این گشودگی در ،ورود به دنیای امید و آرزو ست، و گویی ماموران او را دنبال کرده اند و تنها پناهش ،گرمای شراب سخنان اوست ،چه با دُرد چه بی دُرد،فقط می خواهد خودش را به عالم بی خبری بزند.
اخوان ثالث با این سمبل سازی و تصاویر مدرن این جابجایی و جایگزینی ها را انجام داده است:
مصدق را جایگزین پیر می فروش و پیر مغان- مسیح و ترسای قرن های پیشین کرده است!
سخنان و سخنرانی هایش:شراب گرما بخش
احمد آباد: میکده- کوی می فروشان
جام: وجود و پیکر یخ زده ی راوی
تقلیل دادن اخوان از شکست های سیاسی و پناه بردن وی به شراب و "گالوس ِ" شرابفروش ارمنی،یعنی نشناختن شعر نو و سمبل سازی شاعر !شعری با این ساختار و انسجام و فرم و ایماژهای قوی را نمی توان با خُمریه ها و غزلیات سبک عراقی تفسیر یا معنا نمود!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
معنی بند:
معنی بند:گویی صدایی یواش به گوش می آید که راوی خود را چنین معرفی می کند:
منم من:من هستم، من! که هرشب به سراغ تو می آیم و تو میزبانی و من میهمان همشیگی ات،تا تو دراین سرما ناجی مسیحایی من باشی با دم گرم شراب(نان و شراب : آیین مسیح- شام آخر)! من هستم همان کولی مانندی(لولی وش)که سرگردان و غم زده از اوضاع این سرزمینم .
من هستم !من! که سرنوشت و روزگار چون سنگی بی ارزش او را با گوشه یا کف پا پرتاپ کرده که به هرسویی شوت شوم،زیرا اگر سنگی قیمتی و ارزشمند بودم اینجور درجامعه تیپا نمی خوردم(یاس- سرخوردگی- خود تحقیری- گمخویشی- سرزنش خود)،سبک وزنی سبب پرتاب به هرسویم شده است و اینچنین رنج بار از اوضاع و بی وزن و لاغر و ناامید شده ام !
منم که آفرینش به زشت ترین صورت مرا آفریده است و چون دشنام و کفری می نمایم؟!(نفرین و سرزنش راوی نسبت به خود).منم که صدا و آوازم با جماعت سیاسی حاکم، همآهنگ نیست و باآنان هم آواز نشده ام و از همصدایی آنان به تو پناه آورده ام؛نغمه ی ناجور: خارج و فالش بودن صدای ساز یا آواز- آوازی متفاوط(متفاوت)داشتن- صدایی که با باقی صداها جور نباشد- صدای ناراحت کننده -راوی ضمن یاس و ناامیدی می گوید ساز و آواز وجودم با حکومت وقت ،جور و هم -آهنگ نبوده است.
در همین بند به لحاظ زیبایی شناسی و ریتم دادن به سطرها ، واژه ی "منم" را سرآغاز هرسه سطر قرار گرفته و در پی آن نفرین و دشنام و دورافتادن از اجتماع را القا می کند:
۱.منم...مغموم.
۲.منم...رنجور.
۳.منم...ناجور.
پایان هر سه سطر سه صفت منفی آورده که نشان دهنده ناامیدی از اوضاع آن روزگار است.و گویی اوضاع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سیاسیون را از من،منم ،منیت سیاسی،تهی و بی پناه کرده است.
به لحاظ نشانه شناسی و استفاده ی درست از علائم نگارشی،پایان هر سه سطر را نقطه گذاشته تا نهایت صفت ها را با ساختاری قوی ببندد و نشان دهد آخر مغمومی- رنجوری- ناجوری ،است.
نکته ی دیگر اینکه در سطر ۱ و ۲ از همین بند،۲بار می گوید:"منم من" که پس از تیپا خوردن ،فشرده شده و در سطر ۳ به شکل"منم" خودش را نشان می دهد ، در دوسطر از"من " و " منیت اش"کاسته می شود و لحن محزون و ملایم تر از آن اوجِ در زدن ها و فریادها ، به گوش می رسد.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
معنی بند:
رومی: سپید- راست- اهل منطق و فلسفه- اهل گفت و گو - آرام و صلح جو- نماد روز و سپیدی/ زنگی: اهل زنگبار: جنگی- سیاه- دروغ- بی منطق و بی هنر- نماد شب و تاریکی...
رومی روم: سپیدِ سپید- رو راست/ زنگی زنگ: سیاهِ سیاه- دغل و دو رو.
بی رنگ : بی آلایش- ساده- پاک.
راوی زمستان گویی ناامید از هر گروه سیاسی ای ، میخواهد این را بگوید که:دیگر نه اهل چپ است و نه اهل راست سیاسی، و به هیچ طیف و صنفی از احزاب تعلق خاطری ندارد، او میگوید من پاک و ساده و بیآلایش هستم،چون صبح صادق(مصدق)،که نه سیاهِ سیاه است و نه سپیدِ سپید، شاعر میخواهد صداقت و راستگویی اش را از جنس و سرزمین سومی تعریف کند، همین جغرافیای ایران ساده و بی آلایشی که همیشه از جماعت خائن ِسیاه و سپید ضربه ها خورده و نامهربانی ها دیده است.او با آوردن "همان"خودش را بی سادگی و بی رنگی ی مداوم مقید و ارجاع می دهد.
او خود را پس از معرفی با صدا های بلند از رهبر مسیحایی اش میخواهد که بیاید و در را به رویش بگشاید، زیرا دلتنگ از شرایط است!
حریفا: ای حریف و رقیب و همراه و هم صحبت من!
میزبانا: و ای میزبان! من میهمان سال و ماه تو هستم که همچون امواج متلاطم از اوضاع روزگار، پشت در از سرمای بی عدالتی درحال لرزیدنم!
تگرگی در حال رگبار زدن نیست!من به تو آشنایی داده ام و مرگی و مُرده ای در کارنیست.دربگشا صدایی که می شنوی صدای تق تق تگرگ نیست ، من دراین اوضاع هرج و مرج نماینده ی مرگ نیستم من میهمان سالیان تو ام که ماهها و سال ها حریف و هم پیاله ی همدیگریم و پای یخنان امید بخش تو بودم و باز هم آمده ام تا با شراب گرم سخنانت جام وجودم را لبریز از معنا سازی!
اگر صدای(نام آوای تق تقِ تگرگ) تق تق شنیدهای،صدای تق تق برخورد دندان های من در سرسرای سرم است، که گویی سرمای کودتا همه را به رگبار ِ تیر و گلوله های تگرگ هایش بسته است.
صحبت سرما و دندان: کنایه از ایجاد ترس و لرز- بر خود لرزیدن- پیچیدن صدای تق تق و رگبار تگرگ بر اثر برخورد دندانها و در سر پیچیدن. شاعر میخواهد بگوید که زمستان سرد سیاسی همه را به رگبار مرگ و ترس و لرز بسته است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگارِ سیلیِ سردِ زمستان است.
معنی بند: من امشب آمدهام که بدهی های سیاسی ام را را پس دهم،برای اعتراف به آلوده شدن به جریان های سیاسی چپ و راست آمده ام، و طلبی که از من داشته ای را کنار جام گفتارهای وطن پرستانه ات قرار دهم(حریف و هم حرف و هم بحث من که طرفدار اوضاع اکنونی! من امشب آمده ام که حسابم را باتو پاک کنم و ضمن همصحبتی با جام گرما بخش به تو واقعیت را بگویم).چرا می گویی زمان سیاهی و سرمای زمستان تمام شد و هوا به سپیدی گراییده و سپیده ی صبح آزادی فرا رسید؟!
ساده مباش و فریب مخور،این صبحِ کاذب است که فریبت می دهد،این سرخی ای که در آسمان می بینی،سرخی پس از سپیده و برآمدن خورشید نیست.
ای حریف و همپیاله ی من!این سرخی ای که درخیال تو سرخی طلوع خورشید است،سرخی صبح آزادی و پیروزی نیست،بلکه سرخی کشیده ای ست که زمستان به گوش های آزادیخواهان زده و گوش وطن پرستان را سرخ و خونین کرده است، این سیلی و کشیده ای که کودتای سرمازای سیاسی به گوش آزادیخواهان صبح راستین زده است، در تاریخ به یادگار ثبت خواهد شد که شاه علیه صبح صادق(مصدق) کودتا کرد و از سرمای تازیانه و سیلی،گوش طرفداران صبح راستین را خونین کرده است و با این فضای سرد زمستانی ای که ایجاد نموده ،خودش را به جای صبح راستین به مردم معرفی کرده است؛ و مردم با این کودتا گویی سیلی سخت و خونینی گوش هایشان را سرخ و سرما زده کرده است.
و قندیلِ سپهرِ تنگ میدان،مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
معنی:خورشید عدالت هم درآسمان قندیل بسته است و اَبرهای حکومت وقت ،مانع از تابش او به این سرزمین می شوند!و مرده یا زنده بودنش معلوم نیست،و او را در تابوتی ضخیم با چوب هایی محکم قرار داده اند و در ۹ تو و طبقه ی آسمان اورا به مرگ آلوده و پنهان ساخته اند!
شاه خود را خدای روی زمین می داند و تو را که خدای نُه فلکی ،کشته و در تابوتی آغشته به مرگ قرارداده و پنهان ساخته است ،چنان حکومتی با زمستان راه انداخته است که سرمایش ۹ طبقه ی آسمان را فرا گرفته و تو که خدا باشی را نیز کشته است(بهرگیری از صنعت اغراق و غُلو) .
حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.
معنی سطر:ای حریف و هم صحبت حرف های سیاسی،برو با کلام سبزت ،با باده ی روشنی بخش ،چراغ امیدواری را روشن ساز،زیرا که روز و شب هردو تیره می نمایند و در تاریکی باهم فرقی نمی کنند!
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
معنی و تفسیر بند : راوی با ارجاع دادن خواننده به ابتدای شعر ،بار دیگر می گوید زمستان است،همان هوا و زمستان سطرهای آغازین. کسی سلام تو را در این اوضاع مبهم ساسی پاسخ نمیدهد و به تو اعتماد نمیکند، همه از شرایط موجود و دلگیر بودن اوضاع در خانههایشان را به روی دیگران بستهاند و سرهایشان در لاک کارهای خودشان است و کسی به فکر دیگری نیست، دستها در جیبها پنهان شده است و معلوم نیست هر کسی به چه کاری مشغول است، هر کس در حال بستن بار خویش است، و در حال جمع آوری توشه برای خودش و خانوادهاش، راوی با عنوان سرها در گریبان و مواردی از این دست دارد با تصویرسازی بسیار ساده که افراد در زمستان گردنشان را لباسهایشان فرو میبرند و دستهایشان را در جیب، بهترین استفادهها را نموده است، تا با نشان دادن همین تصویرسازی ساده، اوضاع سیاسی را برملا سازد.
دیکتاتوری و یخبندان سیاسی در حدی ست که حتا درخت که نماد سرسبزی و طراوت یک شهر است ،مانند اسکلت هایی شده اند که قندیل های سیاسی بسته اند و بلور آذین شده اند!
زمین از این یخ و چُو و چُم های چُمستانی ،قلبش یخ زده و مرده است!
فضای ناامیدی از این دیکتاتوری در حدی ست که حتا آسمان هم از یخ زدگی و قندیل و بلو آجین شدن ،سقفش کوتاه شده است !
خورشید و ماه هم در این سرما غبارالود و مه آلوده و مسموم از سیاسی، شده اند و کسی تاثیر آنان را نمی بید!
زیرا زمستان دیکتاتوری و فصل سرما و شکنجه و کشتار زادیخواهان است.
اخوان با آوردن سطر پایانی،ضمن پایانبندی قوی به شعر فرم محکمی بخشیده است.
رامین یوسفی: معنی و تفسیر
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران
کتابوام ها:
۱..دستغیب،عبدالعلی.۱۳۷۳.نقد شعر مهدی اخوان ثالث،تهران: انتشارات مروارید.
۲.کارنر تون،پل. ۱۳۹۳. جامعه شناسی انتقادی، حسن چاوشیان، چاپ چهارم، تهران: کتاب آمه
نقد دوم: بررسی نمادین و استعاری شعر زمستان
شعر «زمستان» مهدی اخوان ثالث را بر اساس نمادشناسی، استعاره، مجاز و نظام تصویرسازی که اخوان در این شعر ساخته است؛ ارائه می کنم.
این شعر از مهمترین نمونههای شعر مدرن است که فصل زمستان را به نماد تاریخی – سیاسی یک دوره از زندگی جمعی ایرانیان بدل کرده است.
تحلیل نمادین و استعاری شعر «زمستان» / مهدی اخوان ثالث
مقدمه
«زمستان» شعری است که در ظاهر از یک فصل جغرافیایی سخن میگوید؛ اما در عمق، استعارهی تاریخی از شکست، یأس، سکوت، خفقان و مرگ اجتماعی است.
اخوان این شعر را پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سرود؛ و تمام ساختار آن تبدیل به گفتمان شکستخوردهی یک نسل شده است.
۱. زمستان به عنوان نماد اصلی
۱.۱. زمستان = اختناق سیاسی
زمستان در شعر اخوان یک پدیده طبیعی نیست، بلکه کنایه از دورهای از تاریخ ایران است که امیدها سرکوب شدهاند.
- سرمای استخوانسوز
- درهای بسته
- خاموشی
- بیگناهی بیفریاد
همگی بازنمایی استعاری از سرکوب پس از کودتا هستند.
۱.۲. زمستان = مرگ اجتماعی / افسردگی جمعی
اخوان زمستان را مرگبار معرفی میکند:
«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت»
جامعه در «انفعال» فرورفته است.
۲. استعارههای بنیادین شعر
در این شعر سه استعارهی کلان (Conceptual Metaphors) هست:
۲.۱. جامعه = بدن انسان سردشده
اخوان با تشبیههای جسمانی، زمستان را وارد بدن انسان میکند.
مثلاً:
- «نفس کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک»
- «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»
انسان و جامعه یکیاند.
جامعه، بدنی است که سرد شده و دیگر توان حرکت ندارد.
**۲.۲. زبان = دیوار
(استعاره سکوت/ترس)**
یکی از درخشانترین سطرها:
«سلامم را تو پاسخ گو
هراسان میشوی شاید؟
که ره را بسته میبیی؟»
کلمات وسیله بیان نیستند؛
دیوارهایی هستند که ارتباط را قطع میکنند.
در جامعه اختناقزده:
- هر واژه خطرناک است
- هر سلامی ممکن است «دردسر» ایجاد کند
- زبان، تبدیل به زندان شده است
۲.۳. فصل سرد = تاریخ سرد
این استعارهی مفهومی، شاکلهی تمام شعر است:
زمستان = تاریخ شکستخورده
زمستان = زمان/تاریخِ بیجان
زمستان = تقدیر جمعی
فصل طبیعت بر روان جمعی منطبق میشود.
۳. تحلیل نمادها در شعر
**۳.۱. «سلام»
نماد ارتباط انسانی**
اخوان شعر را با تکرار «سلام» آغاز میکند، اما این سلامها بیپاسخ میمانند.
این نشان میدهد:
- مردم از هم بیم دارند
- اعتماد فروپاشیده
- زبان از کارکرد افتاده
- دوستیها منجمد شده است
۳.۲. «زندان»، «باغ»، «گرما» و «قاصدک»
اخوان این نمادها را معمولاً در شعرهایش میآورد؛ اما در این شعر:
- قاصدک نیست
- بهار نیست
- جوانه نیست
یعنی همه نشانههای امید تعلیق شدهاند.
۴. مجازها و کنایهها
۴.۱. «نفس» = زندگی
وقتی نفس به بخار سرد تبدیل میشود → زندگی بیرنگ شده است.
۴.۲. «در» = فرصت
«درها همه بستهست»
مجاز از فقدان راهحل سیاسی.
۴.۳. «چشمها» = هراس اجتماعی
در شعر:
«چشمها را میبندند»
کنایه از اینکه مردم نمیخواهند حقیقت را ببینند یا از دیدن حقیقت میترسند.
۵. نظام تقابلها در شعر
اخوان با ساختار دوقطبیها شعر را ساخته:
قطب اولقطب دوم
گرماسرما
نورظلمت
حرکتسکون
دوستیترس
گفتارسکوت
امیدیأس
تمام این تقابلها سوی تاریک خود را فعال کردهاند.
۶. موسیقی و نحوه بیان استعارهها
آهنگ شعر، بریدهبریده و سرد است.
قافیههای بسته، وزن سنگین و مکثهای متوالی حس زمستان را در ریتم ایجاد میکند.
نمونه:
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است...»
فاصلهگذاریها و کششهای آوایی، موسیقیِ معنا را میسازند.
۷. اهمیت نشانههای نوشتاری (علائم نگارشی)
- سهنقطه (…): تعلیق، ناامیدی، گفتنیهای نگفته
- نشانههای سکوت: فضاهای خالی شعر، مکثها
- جملات کوتاه و امرگونه: «بیا!» / «بنشین!»
---> این لحن امری، بیپناهی و اعتراض فروخورده را نشان میدهد.
اخوان برخلاف نیما، ریتم احساسی را از طریق شکستن نحوی سطرها ایجاد میکند.
۸. پایانبندی نمادین شعر
اخوان شعر را با یک جمله تلخ میبندد:
«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت»
این نشان میدهد که:
- جامعه دیگر توان «ارتباط» ندارد
- امیدی در بیرون نیست
- بهار، فقط یک رؤیاست
- زمستان، فقط یک فصل نیست بلکه یک وضعیت است
شاعر خواننده را در همان زمستان رها میکند؛ چون قصد دارد حالت تاریخی – سیاسی زمانه را بازنمایی کند، نه اینکه به آن پایان مصنوعی بدهد.
۹. جمعبندی
- شعر «زمستان» یک گزارش طبیعی نیست؛ یک استعارۀ سیاسی عظیم است.
- زمستان، بازنمایی تاریخ سرکوبشده است.
- زبان در شعر مدلول ندارد و به زندان تبدیل شده است.
- نمادهای طبیعت، به نشانههای اجتماعی بدل شدهاند.
- سکوت و هراس، بر همه روابط انسانی سایه انداخته.
- شعر نه پایان دارد، نه شروع؛ مثل زمستانی که طولانی است.
●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران