واحه ،سهراب سپهری

سهراب سپهری
واحه در لحظه ۱۶۵
واحه: آبادی کوچک در صحرا که آب و علف داشته باشد.
در لحظه : یک جخ- یک آن- یک ثانیه-درون همان واحد زمان آنی.
هیچ : نیست- ناچیز و اندک...
ستان: پسوند مکان،در مکالمات مردم عادی: جایی که هیچ است و وجود ندارد. ترکیب سازی زیبای: نیست+ هستی(ستان)، پارادوکسی ست زیبا که خواننده را جذب می کند.
اما در این شعر سهراب باید این نکات را دانست:
•آیین ذن:ذن (به انگلیسی: Zen ) مکتبی ماهایانه در مذهب بودایی است که در دوران تانگ در چین پدیدار شده و تأکید فراوانی بر تفکر لحظه به لحظه و ژرف‌نگری به ماهیت اشیا جانداران و… به وسیله تجربه مستقیم دارد.
• یوگا- مراقبه و فرا روی اندیشه-روانشناسی یوگا-چیتا: واژه چیتا در یوگا فقط معنی ذهن را ادا نمی‌کند، بلکه عقل، خودآگاهی( آنیت) و نفس و حواس را نیز در بر دارد. جوهر ذهن که خاصیتش روشنایی است چون با دو جوهر تحرک و تاریکی بیامیزد به قصد حکمرانی بر اشیا برمی‌آید و بدان علاقه می‌ورزد. حال اگر جوهر تاریکی چیره شود، ذهن به عدم فضیلت و عدم معرفت و عدم بی تعقلی می گراید،... وقتی ذهن به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می‌شود آن را مقام ابر فضیلت می‌گویند و اهل مراقبه و مکاشفه، این حالت را معرفت و اشراق می‌گویند. یعنی اگر عقل به نتیجه کار خود که هدفش اظهار و نمایش روح است نائل آید از نادانی خلاصی می‌یابد.
•زمان: بوداییان که واقعیت عینی زمان را انکار می‌کنند، زمان را مترادف با تغییر و تبدیل عناصر ناپایدار می‌دانند و واقعیت مستقل زمان را رد می‌کنند... اما مکتب "نیایا وی شیشیکا" واقعیت عینی زمان را قبول دارد و آن را از فعلیت و تغییر و تبدیل تمیز می‌دهد.
زمان یگانه و واحد است. تقسیمات ظاهری زمان از قبیل ساعت و دقیقه و لحظه باعث می‌شود که زمان متنوع و چندگانه جلوه کند و "شانکارا میشرا" می‌گوید: این تکثر به علت محدودیت‌های ظاهری به وجود آمده است. همانطوری که بلوری صورت اشیا را در خود منعکس می‌سازد و متعدد و متغیر جلوه می‌دهد، به همان گونه زمان نیز که یکپارچه و تقسیم ناپذیر است، به سبب محدودیت‌های ناشی از گردش دورانی خورشید متنوع و متکثر، نمایان می‌شود.
سهراب سپهری با این پشتوانه و شناخت از عرفان شرق و مکاتب هندو می‌خواهد ما را به فراروی از زمان و مکان و فراروی اندیشه دعوت نماید، که تمام اشیا در یک زمان در حال بودن و شدن هستند، جهان سهراب جهان تغییر لحظه به لحظه ی هستی است، حتی مفهوم زمان(در لحظه دستخوش تغییر است) هم در این تغییر ،درون یک واحد کوچک زمانی، صورتی متفاوت از خود نشان می دهد بلکه چند و چندین تغییر و صورت زمانی. سه زمان حال و گذشته و آینده، مربوط به ۳ حالت اشیا هستند که زمان را محدود و مسدود می‌سازند. سهراب سپهری با این آموخته‌های شرق دور تا هند، می‌خواهد نوع نگاه ما را به اشیا و زمان تغییردهد:"چشم هارا باید شست..." و ذهن و دانش ما را به فراروی و هنجارشکنی و آشنایی زدایی،دعوت نماید،حتا یک لحظه: آغاز - میان- پایانی در حال تکثر و گوناگونی دارد،ور در همین لحظه و لحظات است که زمان جوان بر زمان کهنه و کهنسال ،پیروز می گردد.(لحظه: لِگچه: فاصله "زمانی" که یک لنگ با لنگ دیگر پی می کند- و گام برمی دارد).
واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
معنی بند :اگر به سوی من می‌آیید/ من پشت هیچستان و زمان و مکانی قرار دارم که شما با چشم عادی نمی‌توانید آن را ببینید.
پشت هیچستان جاییست.
معنی سطر: هیچستانی که من می گویم وجود دارد و مکانی ست(در برهوت زمان گذرا،هیچستان همان دهی ست که میان یک لحظه شدن است).
پشت هیچستان، رگ‌های هوا، پر قاصدهایی ست
که خبر می آرند، از گُل وا شده ی دورترین بوته خاک.
معنی بند: در پس آن مکانی که من از آن سخن می گوییم،رگ های زمان ، پر از قاصدان خوش خبری هستند، که از دورترین گُل و رستنی ی نزدیک به زمین در همین سیاره یا سیارات دیگر،در همین لحظه، خبر از شکوفایی و تازگی ی لحظه به لحظه و تغییر و جوان شدن خاک آورده اند!(زمانستان دایم در حال تازه به تازه ،نو شدن است).
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح/ بر سر تپه معراج شقایق رفتند.
معنی بند: گذر زمان (ساعت شنی- کویر- گذشته)،حکایت از سوارانی ظریف اندیش و به آگاهی رسیده ای دارد که جای رد سم اسب(واحد گذرنده ی زمان) هایشان - در یک صبح که نفس تازه ی زمان است، مشخص است/آنان در آن زمان و لحظه ی تازه (صبح- آغاز روز)آمدند و به اوج و اُروج دانایی و هوشیاری رسیدند، و چون قاصدانی بودند که خبر از رویش یک گُل در دورترین نقطه ی این خاک ،آورده بودند.( انسان هایی به اوج آگاهی رسیدند و رفتند)

شن: زمان- زیرا هرلحظه درحال تغییر نقش است براثر باد.ساعت شنی...
سواران ظریف: رسولان و پیام آورندگان رویش و رستنی ها- خبرآوران جهان نو.
صبح: نماد و استعاره از شورش ، و پیروزی علیه کهنه و کهن فکر و تیرگی.آغاز شدن و تازگی نفس پاک زمان.
تپه ی معراج: حرکت شن ها در کویربر اثر باد،رگه رگه ها و تپه های شنی و ماسه ای را ایجاد می نمایند که چون رگ و مویرگ(زمان) می نمایند.سپهری با این تصویرسازی در دل کویر (تشبیه حسی) از لحظه و گذر لحظاتی سخن می گوید که رسولان و نبی های خوش خبر آمدند و در اوج اُروجِ آگاهی و شهود،فراز تپه ها و رَمل های زمانی که چون رگ های خون آورنده ی تازگی هستند،ایستادند و صبح را بشارت دادند، و خود رفتند.
شقایق:لاله- گل آتشرنگ- گل چراغ مانند به دلیل روشنایی میان سبزه زاران.نماد شهید و شهادت است.شهید برای رسیدن به واقعیت کشته می شود اما روحش در زمان و مکان،فرا روی می کند،و بیرون تمامی زمان ها ایستاده و درحال نگاه(شاهد) کردن به سایر افراد می باشند،آنان خون زمان و زمانه اند،جاری و ساری در رگ های گل ها و گیاهان و بوته ها و رستنی های واحه ها(پشت هیچستان و زمانکده ای نگاه کننده اند).
رفتند: فعل.سوم شخص همراه(جمع)سواران و رسولان آمدند به اشراق رسیدند،صبح را بشارت دادند و "رفتند"(زمان نمی ماند).

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است.
معنی سطر :در پس و فرای این زمانستان، بارش پیاپی باران لحظه‌هاست،و این فرآگاهی و شهود مدام در حال شدن و رستن گُل ها و چمن های تازه است،اما چتری بازه شده نیز وجود دارد،برای افرادی که خواست و خواهش هایی از جنس نگذشتن و خیس نشدن از زمان دارند و نمی خواهند تازه و نو و با تراوت شوند و لحظه و ساعت های جدید را ببینند،اینان کهن فکرانند و ضد لحظه ها جوانند؛ که در تاریکی و محلی نسبتن امن به خیال خود(چتر) دارند و نمی خواند تغییرات زمانی را باور کنند و علیه رسولان نور و روشنایی اند(بگذاریم که احساس هوایی بخورد)،برای اینکه دراین شعر نماد چتر و عدم تازه شدن زمانی،بهتر برای خواننده ی شعر سهراب پدیدار گردد،شما را به شعر "اهل کاشانم "برگشت می دهم،چرا که شعر سهراب چون پازلی می نماید که برای جور کردن قطعات می بایست از همه ی اشعار (گذشته- اکنون- آینده)او آگاه باشی تا به عدد ۸ برسی: چترها را باید بست،/
زیرِ باران باید رفت/فکر را، خاطره را، زیرِ باران باید بُرْد/با همه مردمِ شهر، زیرِ باران باید رفت/دوست را، زیرِ باران باید دید/عشق را، زیرِ باران باید جُست...
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
معنی بند: برگ نماد تازگی و رویش است،نسیم نماد تحرک و حرکت؛ تا نسیم عطشتناک و تشنه کننده ای به سمت رگ های برگی بوزد و برگی بخواهد تازه بشود،زنگ و زمان بارش تازگی به صدا در می آید که آماده ی نو شدن و آگاهی های تازه باشید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست.
معنی بند(مراقبه در سایه ی تربیت ذهنی و با مراقبه در خلوت به شهود رسیدن و پیوند مراقبه کار در سایه سار نارون ،به ابدیتی زمانی).
آدم در این لحظه که در برهوت و صحرای زمان قرار گرفته است، با مراقبه به فرای هیچستانی می رسد که تنها همان شخص مراقبه کننده آن واحه و چمن و آبادی(زمان نو شدن با بارش شهودی)را ناظر است و در این تنهایی است که نوآگاه و نوشهود می شود و زمان اکنونش به زمان ابدیت درسایه سار نارونی پیوند می خورد.
نارون(در بختیاری "بگ نو: شاه نو"): نماد شاهی- معصومیت- طول عمر؛
شاعر می گوید در لحظه و زمان نو،با تنهایی و تربیت ذهنی و آرامشِ روان، به تازگی و آگاهی می رسم و در سایه سار پادشاهی نو (زمان جدید- عهد و دوره و تاریخ جدید)، خودم را به زمان همیشگی پیوند می دهم،چرا که پیام رسولان صبح را دریافت نمودم و بر تیرگی ها و پیری های اندیشه ام پیروز شدم و زمان اکنونم را به زمان جاویدان شاهان و معصومان نو، پیوندجاودان دادم.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که تَرک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
معنی بند:اگر می خواهید سراغی از تازه شدن من بگیرید و یا می خواهید چون من این تنهایی و سیر و سلوک در زمان نو را تجربه کنید،بسیار آرام و آهسته حرکت کنید،من در حال مراقبه و آرامش دادن به روانم هستم، مبادا این حس، این اشراق و معرفت شخصی، این کشف و شهود، و سیر و سلوک در زمان‌های تازه ام را مبادا با آمدن به سراغ من که چون "ظرف چینی ی زیبا و ظریفی" ست ،بشکنید و بی ملاحظه، با آمدنتان به سراغ من،خلوتی که نتیجه ی ریاضت و رنج برخود بدست آوردم ،دور سازید؟!(چینی نازک تنهایی:۱.تنهایی ظریف و خلوتی شخصی که بسیار نازک و شکننده است ۲. اشاره به رهآوردش از تجربه های ادیان و مذاهب هند و چین: آیین ذن - یوگا- روانشناسی و یوگا- بودیسم...).


●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

بررسی نمادین  شعر نشانی :خانه ی دوست کجاست،سپهری،رامین یوسفی

بررسی و تحلیل شعر سهراب سپهری
درباره‌ی سهراب سپهری:

۱. تولد و مرگ

تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷

سالمرگی: ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹

زادگاه: کاشان

۲. مهم‌ترین آثار (کتاب‌های شعر)

مرگ رنگ

زندگی خواب‌ها

آوار آفتاب

شرق اندوه

صدای پای آب

مسافر

حجم سبز

ما هیچ، ما نگاه

مجموعه کامل در هشت کتاب

۳. سبک شعر سپهری

از شاعران موج نو / شعر نیمایی

اوج کار: شعر سپید – مینیمالیستی – طبیعت‌گرایانه

تأثیرپذیری از فلسفه و تفکر بودایی، ذن، عرفان شرقی، سادگی و شهود

عنوان شعر : نشانی


خانه دوست کجاست؟در فلق بود که پرسید سوار./
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید/
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:/
"نرسیده به درخت،/
کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است/
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست./
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد/


پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،/
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی/
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد./
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی/
کودکی می‌بینی /
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور/
و از او می‌پرسی/
خانه ی دوست کجاست."

شعر «نشانی» (بازخوانی و گسترش خانه‌ی دوست کجاست؟) را به صورت نمادین و با تأکید بر عرفان شرق، آیین ذن و بودیسم و تأثیر سبک آیسه،شاعر ژاپنی بررسی و تحلیل نماییم.
●قبل از تحلیل به برشی از شعر هراب سپهری و آیسه دقت می‌کنیم:
●هر بودی بودا بود!
در آیین بودیسم طبیعت دارای فهم و آگاهی است و همین فهم و آگاهی کیهانی است که او را به نظم انضباطی درونی و بیرونی سوق می‌دهد. در این سطح از شعر نیز سپری با تاثیر از آیین ذهن و بودیسم می‌گوید هر آنچه که در طبیعت وجود دارد در حال شدن است.
●آیسه شاعر ژاپنی: یک صبح ساکت/ کوهستان با من سخن/ گفت اما بی دهان!

در آیین زن و بودیسم آیین‌های شرقی طبیعت و کیهان زبان خاص خود را دارند نه زبانی چون زبان انسان! مثلاً گل با شکوفا شدن حرف می‌زند!
برکه با صدای امواج و صدای قورباغه‌ها!
و ابر با صدای بارش با ما حرف می‌زند.

با این زمینه‌ها می‌رویم به سراغ تحلیل نمادین شعر نشانی اثر سهراب سپهری.
۱. «خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.»

نمادین: آغاز جستجو در لحظه‌ی فلق، یعنی طلوع صبح و آغاز روشنایی. فلق به معنی تولد نور و آگاهی است.

تأثیر عرفان شرق/ذن: لحظه‌ی آغاز روز نماد آگاهی لحظه‌ای و حضور در حال است، مشابه سکوت و توجه به لحظه در شعر آیسه (در سکوت صبح کوهستان با من سخن گفت بی هیچ دهانی).

فضای شاعرانه: سوار می‌تواند نماد روح انسانی جستجوگر باشد که در آستانه مسیر معنوی ایستاده.

۲. «آسمان مکثی کرد»

● یک نکته اینجا ضروریست و آن اینکه مکث آسمان در معنای اندیشیدن کیهانی است؛ چرا که فرم شعر سپهری و ساختار آن از ابتدا تا انتها همراه با حرکت و ایستایی در این شعر در موضوعات نمادین و معرفتی معنا می‌شود.

رهگذر- سوار- فلق- کوچه باغ- فواره...همه ی عناصر شعر در حرکتند!از فلق و سپیده دم تا هنگامیکه کودک درحال بالارفتن از درخت کاج است که جوجه از لانه های نور آن بردارد،همگی دارای تحرک و پیشبردن زمان هستند و مکث آسمان نه به معنای زمانی بلکه حالتی انسان نمایی به خود کرفته و دشت به سمت شقیقه می برد برای تفکر،پس این مکث سراسر حرکت است جهت پیشبرد متن و یاری رساندن به پرسشگری ،سواری که پی پاسخ و نشانی ست!

حافظ بیتی دارد :صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن/دور فلک درنگ ندارد شتاب کن/... دقت کنید در این غزل و بیت حافظ هم صبح سرآغاز معرفت و پرشدن پیاله های پرسشگری ست از سمت ساقی و تاکید دارد که آسمان مکث و درنگی ندارد و دائم درحال اندیشیدن به جلو است!

نمادین: آسمان، معمولاً در سپهری مظهر سکوت و حضور مطلق هستی است. مکث آسمان یعنی پاسخ بی‌کلام طبیعت یا هستی.

تأثیر بودیسم/ذن: تأکید بر سکوت و حضور لحظه‌ای، همان «مکث» که به جای بیان کلامی، تجربه‌ی هستی را منتقل می‌کند.

فضا: شاعر آسمان را نه به عنوان پس‌زمینه، بلکه به عنوان فعل و عامل معنوی و فعال تصویر می‌کند.

۳. «رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید»

نمادین: نور، معرفت و حقیقت است؛ تاریکی شن‌ها، جهان مادی و ناآگاهی انسان‌ها.

تفسیر عرفانی: روشنایی به آرامی و تدریجی به جهان تاریک جاری می‌شود، همان حس روشنی ذن و حضور لحظه‌ای.

فضا: شن‌ها و زمین، نماد طبیعت صبور و جایی که تجربه‌ی نور و آگاهی به آن منتقل می‌شود.

۴. «و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: / "نرسیده به درخت، / کوچه‌باغیست که از خواب خدا سبزتر است …»

نمادین: سپیدار نماد استقامت و حضور بلند مدت در طبیعت است.

کوچه‌باغ: مسیر کشف و رشد معنوی.

«از خواب خدا سبزتر است»: اشاره به وحدت انسان و هستی و اتصال به نیروهای برتر طبیعت.

تأثیر عرفان شرق: همه چیز زنده است، و مسیر جستجو با حضور طبیعت و شناخت زیبایی و عشق شکل می‌گیرد.

۵. «و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست»

عشق و صداقت: نماد فضیلت‌های روحانی و اصالت درونی.

آبی بودن: آرامش، روشنایی و ارتباط با روح طبیعت.

سبک آیسه و بودیسم: توجه به جزئیات کوچک (پرها) و پذیرش زیبایی در لحظه.

۶. «می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد»

مسیر جستجو: بلوغ معنوی، رسیدن به خودآگاهی.

سر به درآوردن: گشایش به جهان جدید یا حقیقت پنهان.

۷. «پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی، / دو قدم مانده به گل، پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی»

گل تنهایی: نماد تجربه‌های درونی و مواجهه با تنهایی خلاقانه.

فواره جاوید: نماد تداوم حیات و جریان انرژی کیهانی.

ترکیب: حرکت انسان در مسیر جستجو با لحظات سکوت، وحشت و تقدس همراه است.

۸. «و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. / در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی»

ترس شفاف: ترس از مواجهه با حقیقت، اما پاک و شفاف.

صمیمیت سیال: وحدت انسان و طبیعت، جریان هستی که درک می‌شود.

خش خش: نماد حرکت زندگی، حضور کودکانه و لحظه‌ای.

۹. «کودکی می‌بینی / رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور / و از او می‌پرسی / خانه‌ی دوست کجاست.»

کودک: معصومیت و نگاه پاک روح.

جوجه و لانه نور: مفهوم تولد، نور و دانش منتقل‌شده به نسل بعد.

پرسش دوباره: جستجوی حقیقت همیشگی است، بازگشت به پرسش اصلی با نگاه نو و ساده.

ارتباط با بودیسم و ذن: بازگشت به کودکی، سادگی و مشاهده مستقیم واقعیت بدون تحلیل پیچیده.

جمع‌بندی نمادین کلی:

شعر، یک مسیر معنوی و عرفانی است که با سفر در طبیعت، سکوت، نور و حضور کودکانه شکل می‌گیرد.

هر عنصر طبیعت: سپیدار، کوچه‌باغ، گل، فواره و جوجه، نماد مرحله‌ای از رشد روحانی و کشف حقیقت هستند.

شعر از نظر فرم و فضا، بسیار نزدیک به سبک آیسه است: تأکید بر سکوت، حضور، و گفت‌وگو با هستی بدون کلام مستقیم.

تأثیر عرفان شرق و بودیسم در: سکوت، حضور در لحظه، سادگی، نگاه کودکانه، و اتصال با طبیعت دیده می‌شود.
اگرچه شاملو و برخی منتقدین داخلی چون رضا براهنی بر سپری ایراد گرفته اند و او را برج عاج نشین خطاب کرده‌اند می‌توان منکر تاثیر سپهری و اشعارش بر سطح وسیع از شاعران و خوانندگان اشعارش بود. شاملو می‌گوید من در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که پهری می‌گوید آب را گل نکنیم آخر چه طور ممکن است در بالا دست سری را ببرند و خون در آب جاری باشد و سهراب سپهری بگوید آب را گل نکنیم. نیز رضا براهنی می‌گوید:" سپهری به مرز جدیدی از صمیمیت شاعرانه دست یافته است صمیمیت پر تصویری که در آن اگرچه شکل ظاهری شعر چندان نیرویی ندارد ولی نیمکره روشن و پاک و پر اشراق شاعرانه‌ای به چشم می‌خورد... سپری به این نیمکره ظلمانی به آن کلید به آن کتاب قطور ظلم و ظلمت پشت کرده، آنچنان صمیمانه به در برگرفتن روشنایی عارفانه و عاطفی فردی همت گماشته است که گاهی صمیمیت تبدیل به نوعی ساده لوحی شاعرانه می‌شود. ساده لوحی که شاعر تعمداً به پذیرفتن آن گردن نهاده است و قطعاً نشانی شاهکار آن صمیمیت است که در میان هاله‌ای از ساده لوحی به عمد پذیرفته شده، نشسته است. در این برج عاج تقدس و صفا، و بر روی این جزیره متروک اشراق و استحاله، سپهری همه چیز را خوب می‌بیند و در گستره این نیکی مطلق، این نیکی بودایی، برای آنکه بتواند از زبان اشیایی حرف بزند که ابدی‌ترین مصالح و مواد خام شاعرانه هستند گاهی خود را به حماقت جنون عمدی و ساده لوحی اختیاری می‌زند. کودکانه به دنبال حالاتی می‌گردد که در آن انسان بال در می‌آورد و به پرواز در می‌آید..(براهنی، ۱۳۷۱: ۲۸۳). براهنی می‌گوید کتاب قطور سپهری نیمکره ظلمانی ما مردم به دقت بسته شده در گنجه‌ای متروک گذاشته شده و در گنجه قفل گردیده است. کلید این گنجه ظلمت را سپهری دور سر خود چرخانده و تا آنجا که نیرویش به او اجازه می‌داد آن را به دوردست‌ترین نقطه این خاک پرتاب کرده است. و با پرتاب کلید به سیاهی‌ها خود را به دنیای روشنایی‌ها وارد کرده است و نمی‌خواهد از سیاهی‌ها بگوید.


●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران


منابع و کتابوام ها
۱.سپهری،سهراب، ۱۳۷۷، چاپ بیست و یکم، تهران، کتابخانه طهوری.

۲.سپهری،سهراب،۱۳۷۳، نگاهی به سپهری، سیروس شمیسا، چاپ پنجم، تهران، انتشارات مروارید.
۳.براهنی،رضا،۱۳۷۱، طلا در مس،جلد اول،تهران،ناشر نویسنده(براهنی).

۴.یوسفی،رامین،مجموعه مقالات پراکنده

نمایشنامه : در انتظار گودو،موضوع،شخصیت ها ،ساختار: رامین یوسفی

نمایشنامه "در انتظار گودو" اثر ساموئل بکت، یک تراژدی-کمدی است که حول محور انتظار دو شخصیت برای فردی به نام "گودو" می‌چرخد و به شکلی نمادین، پوچی زندگی، گذر زمان و جستجوی بی‌ثمر انسان برای معنا را به تصویر می‌کشد.

موضوع و خلاصه داستان

دو فرد به نام‌های "ولادیمیر" (دیدی) و "استراگون" (گوگو)، در مکانی نامشخص و در کنار یک جاده خاکی و زیر یک درخت خشک، به امید دیدار با فردی به نام "گودو" نشسته‌اند. آن‌ها دقیقاً نمی‌دانند گودو که است، چرا باید منتظر او باشند، یا حتی آیا این محل قرار درست است یا نه. با این حال، احساس می‌کنند که محکوم به انتظار هستند و نمی‌توانند آن مکان را ترک کنند.

در طول این انتظار، آن‌ها با گفت‌وگوهای بی‌حاصل، بازی‌های کودکانه و طرح سوالات فلسفی، سعی در گذران وقت دارند. شخصیت‌های دیگری نیز به طور موقت به آن‌ها ملحق می‌شوند، اما در نهایت، پسری می‌آید و خبر می‌دهد که "آقای گودو امروز نمی‌آید، اما فردا حتماً خواهد آمد". این چرخه در پرده دوم نمایش نیز تقریباً تکرار می‌شود.

شخصیت‌های اصلی

نمایشنامه حول محور چهار شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی می‌چرخد:

شخصیت نقش و ویژگی‌ها
ولادیمیر (دیدی) یکی از دو ولگرد اصلی، نسبت به استراگون آگاه‌تر و فلسفی‌اندیش‌تر. اغلب نقش تصمیم‌گیرنده را دارد.
استراگون (گوگو) ولگرد دوم، بیشتر غریزی عمل می‌کند. از فراموشکاری رنج می‌برد و مدام دردهای جسمانی خود (مانند درد پا از تنگی کفش) را بیان می‌کند.
پوزو اربابی ثروتمند و ظاهراً سنگدل که برده‌اش، لاکی، را با طناب به گردن می‌کشد و با خود می‌کشد. در پرده دوم نابینا می‌شود.
لاکی برده پوزو که گردنش با طناب بسته شده. او فقط وقتی فرمان می‌گیرد "می‌اندیشد" و سپس انبوهی از کلمات به هم ریخته و بی‌معنا را به صورت ماشین‌وار بیان می‌کند.
پسربچه پیام‌آور گودو که در پایان هر پرده ظاهر می‌شود و خبر عدم آمدن گودو را می‌دهد.

ساختار و سبک نمایش

این نمایشنامه از نظر ساختاری، یکی از نمونه‌های شاخص "تئاتر پوچی" (آبسورد) است و ویژگی‌های زیر را دارد:

تکرار و ساختار حلقوی: نمایش در دو پرده روایت می‌شود که وقایع پرده دوم، بازآفرینی و تکرار وقایع پرده اول است. این تکرار، حس "بی‌پایان بودن" انتظار و زندگی روزمره را القا می‌کند.
کمینه‌گرایی: صحنه‌آرایی به شدت ساده و محدود است؛ تنها یک جاده خاکی و یک درخت. در پرده دوم، چند برگ بر درخت می‌روید که تنها تغییر جزئی در فضای یکنواخت نمایش است.
دیالوگ‌های به ظاهر بی‌معنا: گفت‌وگوها پر از طنز، سکوت‌های طولانی و گفت‌وگوهای دوری است که به جای پیشبرد داستان، بر احساس پوچی و بیمعنایی تاکید می‌کنند.
اجتناب از تفسیر قطعی: بکت همواره از توضیح و تفسیر قطعی اثرش خودداری می‌کرد. "گودو" می‌تواند نماد خدا، مرگ، امید یا هر ناجی موهومی باشد که انسان برای تحمل رنج‌هایش به آن متوسل می‌شود.

●انسان ذاتن در زندگی منتظر (امید) است.

"در انتظار گودو" نمایشنامه‌ای است که به جای روایت یک داستان سرراست، تجربه‌ای فلسفی و حسی از وضعیت انسانی ارائه می‌دهد.

گودو کیست؟ و بِکت از آوردن و دادن این نام به نمایشنامه اش چه منظوری داشته؟!

پرسش مرکزی نمایشنامه همین است، که بکت عمداً آن را بدون پاسخ می‌گذارد. گودو هرگز در نمایش حاضر نمی‌شود و هویت و نقش واقعی او یک راز بزرگ باقی می‌ماند. با این حال، چندین تفسیر رایج و نمادین دربارهٔ او وجود دارد:

تفسیرهای اصلی دربارهٔ هویت "گودو"

تفسیر توضیح و نقش احتمالی
نماد خدا (Godot) مشهورترین تفسیر، بازی با نام "Godot" است که شبیه "God" (خدا) است. در این دیدگاه، انتظار برای گودو، نماد انتظار بشر برای نجات الهی یا معنا بخشیدن به زندگی است. گودویی که قول می‌دهد ولی نمی‌آید، می‌تواند نمایانگر "خدای مرده" یا خدایی باشد که به دعاهای انسان پاسخ نمی‌دهد.
نماد مرگ؛ برخی گودو را مرگ تفسیر می‌کنند. شخصیت‌ها منتظر مرگ هستند تا آنان را از رنج و ملالت زندگی برهاند، اما مرگ نیز مانند گودو هرگز نمی‌آید و آنان را در وضعیتی ابسورد رها می‌کند.
نماد یک ناجی یا قدرت بیرونی، گودو می‌تواند نماد هر ناجی، رهبر، ایدئولوژی یا وعدهٔ بیرونی (مانند پیشرفت، انقلاب، یا یک تحول بزرگ) باشد که انسان‌ها برای توجیه رنج و انتظارشان به آن متوسل می‌شوند، در حالی که این ناجی ممکن است هرگز نیاید.
نماد "معنا" به طور کلی در نهایت، گودو می‌تواند خود "معنا" باشد. نمایشنامه نشان می‌دهد که انسان‌ها در جهانی پوچ، به امید یافتن معنا زنده هستند، اما این جستجو ممکن است بی‌ثمر باشد.

●نقش گودو در نمایش

نقش گودو، صرف نظر از هویت واقعی‌اش، در ساختار نمایش بسیار حیاتی است:

موتور محرکهٔ نمایش: تمام اقدامات (یا بی‌عملی‌ها)ی شخصیت‌ها حول محور "انتظار برای او" شکل می‌گیرد.
توجیهی برای بودن و نبودن: انتظار برای گودو، تنها دلیلی است که به زندگی ولادیمیر و استراگون جهت می‌دهد. همان‌طور که استراگون می‌گوید: "ما منتظریم تا گودو بیاید... او به ما نجات می‌دهد."
آینهٔ امید واهی: گودو نمایانگر امیدی است که شخصیت‌ها را زنده نگه می‌دارد، اما در عین حال، آنان را در دام توهم و انفعال اسیر می‌کند.

نکته: قدرت نمایشنامه در همین ابهام است. خود ساموئل بکت همیشه از توضیح قطعی اینکه "گودو کیست" خودداری می‌کرد. این امر به اثر اجازه می‌دهد تا برای هر مخاطب و در هر دوره‌ای، نمایانگر انتظار برای "چیزی" باشد که برایش مهم است. گودو برای هر کس می‌تواند نماد چیزی متفاوت باشد.

●رامین یوسفی

از خدا خواه هرچه خواهی ای پسر

نیست در دست خلایق خیر و شر

(عطار نیشاپوری)

هست در دست خلایق خیر و شر ای پسر

چونکه اکنون خدا زندانی است دست بشر!

ابوالفضل بیهقی،تاریخ بیهقی: دکتر رامین یوسفی

●ابوالفضل بیهقی(۱۹۱)
• انوشیروان و بزرگمهر

چنان خواندم که چون بوذرجمهر: در متن‌ها و کتاب‌ها خوانده‌ام که بزرگمهر دانشمند، از دین پیشینیان خود(گبرکان) دست کشید... و به برادران و دوستان خود وصیت کرد که:" در کتاب‌ها خوانده‌ام که در آخر زمان پیامبری می آید که نام او محمد صلی الله علیه و آله و سلم، است.
اگر روزگار یابم: اگر زنده بمانم نخستین کسی هستم که به دین او گرایش پیدا می‌کنم و اگر که او را ندیدم امیدوارم که در روزگار حَشر(محشر.رستاخیز) و جهان باقی(جهان باقی) او و امتش را دیدار کنم و من نیز جز امت او گردم. شما هم فرزندان خود را این چنین سفارش کنید تا بهشتی گردند".
این خبر به خسرو انوشیروان رساندند. کسرا به مامور خود نامه نوشت که "فورا(درساعت) این نامه به تو رسید و آن را خواندی بزرگمهر را با غل و زنجیر به درگاه من بفرست". مامور فرمان را انجام داد و خبر در سرتاسر پارس پراکنده شد که" بازداشت شده را فردا می خواهند ببرند". دانشمندان و دانایان دین نزد بزرگمهر رفتند و گفتند که " تو از علم خویش به ما سودها رسانده‌ای و در دانشورزی ما هیچ کوتاهی نکردید تا دانا شدیم. مانند ستاره روشن ما بودی در تاریکی‌ها تا مار راه راست را از راه غیر حقیقت پیدا کنیم. راه راست را به ما نشان دادی. و به مانند آب گوارایی بودی که ما تشنگان از تو سیراب شدیم و چون مرغزاری پر از میوه و ثمر بودی در دادن علم به ما، تا ما در هر علم چون ثمرات و میوه‌ها گوناگون شده‌ایم.
(چون آب گوارایی بود ، در دادن علم و دانش به ما و ما از درخت دانایی تو میوه هایی گوناگونی یافتیم؛ منظور از دانش های مختلفی که داشتی ما را پر بار و پر ثمر نمودی از دانش های مختلف). پادشاه بر تو خشمگین شده است ماموران تو را می‌برند و تو از آن دانشمندانی نیستی که از راه راستی که انتخاب نموده‌ای بازگردی. با سخنان ارزشمند خود یک دانایی به ما بیاموز برای یادگاری از تو".بزرگمهر گفت: " به پروردگار با عزت و بلند مرتبه شما را سفارش می‌کنم که او را به یگانگی بشناسید و از او اطاعت کنید و فرمانبرداری نمایید زیرا که رفتار و کردار خوب و بد شما را می بیند و حتی آنچه در دل دارید آگاه است چرا که زندگی شما و هر آنچه دارید به فرمان اوست و هنگام که بمیرید(و چون کرانه شوید: و هنگامی که بمیرید. کنایه از مردن و کناره گرفتن از دنیا). به سوی او باز خواهید گشت و در روز حَشر و رستاخیز از شما پرسش و جواب ،نیکی و شکنجه و عذاب(عِقاب: به کسر "ع": شکنجه و پاداش بد: ص۱۹۱خط ۱۰ از پایین به بالا) در دستان اوست؛ همدیگر را به نیکی فراخوانید و نیکوکاری کنید که پروردگار بزرگ و بلند مرتبه، شما را برای نیکی آفریده و بپرهیزید و بدی نکنید و از افراد بد دور باشید زیرا که انسان‌های بد زندگی کوتاهی خواهند داشت.
ص ۱۹۱،خط هشتم از پایین به بالا :
"که" بد کننده را زندگی کوتاه باشد:(که: به این نوع "که " "که تعلیل"گویند زیرا علت را گوید،مثلن در خطوط قبل دانشورزان از بزرگمهر سفارشی در دانایی خواهند و بزرگمهررمی فرماید: خداوند برشما و کارهایتان ودرنهان دلتان آگاه است ...تا می توانید کار نیک کنید و از بد و کارهای بد دور باشد "که"(که تعلیل و علت و دلیل اوردن):زیرا که بد کردار زندگی کوتاهی خواهد داشت".

ادامه متن: و پارسا باشید ....: و پرهیزگار باشید و نیکوکار چشم و کار‌های حرام انجام ندهید ؛ چشم و دستتان گوش‌هایتان از حرامی و مال مردمان دور باشد و فعل بدی انجام ندهید. و بدانید و آگاه باشید که مرگ زندگانی ماست ما با مرگ نمی‌میریم بل به سرای جاوید و زنده بودن خواهیم رسید.
اگر چه بسیار زیید: هرچند که زیاد زندگی کنید، به آن جهان جاوید خواهید رفت، پس لباسی از شرمندگی مپوشید.
نکته
لباس شرم: جامه ی حیا،تشبیه صریح).
مپوشید: فعل امر موکد.
که لباس اَبرار است(ا.َبرار: راست گوی و بسیار نیک ).
معنا: زیرا که لباس چون کارهای نیک است(لباس خیر بپوشید نه لباس بی شرمی: پوشش کلامی تان بسیار نیکو باشد) و راستگویی در پیش گیرید که راه و روی شما را روشن می‌گرداند و مردم، انسان‌های راستگو را دوست دارند و راست کردار هیچگاه هلاک و نابود نمی‌شود و از دروغ به دوری کنید زیرا که دروغگو اگرچه به راستی گواهی دهد باز آن راست را از او نمی پذیرند.(دروغگو اگر یک یا چند باری راست بگوید باز مردم ،راست او را دروغ می پندارند و او را باور ندارند).

و حسد کاهش تن است: و بدخواهی سبب خودخوری و رنجوری می شود و بدخواه هرگز در جهان آرامش و آسایش ندارد که با تقدیر(نوشتن پروردگار/تقدیر: رخدادهای زندگی هر انسان را که پروردگار به قلم قدرت بر لوح محفوظ نگاشته است.) پروردگار_که نام او عزیز و ارجمند باد!_همیشه به جنگ و ناسازگاری ست!
نکته: عزّ اسمه: جمله ی فعلیه: فعل+ فاعل: عزَ+ اسمه: ارجمند باد + نامش.


حسد و خودخواری عز روی طمع، می کشد مردمانی که هنگام مرگشان فرا نرسیده است. اجل(هنگام مرگ.مرگ).
نکته: حسد اینجا فاعل است.
و حریص را: و انسان طمعکار هیچ وقت آرامش و راحتی ندارد، زیرا انسان طمعکار چیزی را می‌طلبد که شاید در سرنوشت او نباشد و یا استعداد آن کار را نداشته باشد،

انتهای خط ص۱۹۱ و آغاز خط ص۱۹۲
و هر که خواهد که زنش پارسا ماند گرد زنان نگردد: هر کسی بخواهد که زنش پاکدامن باشد در پی زنان دیگر نرود. مردمان را عیب و ایراد نگیرید که هیچ کسی بی‌عیب و ایراد نیست، نادان‌ترین مردمان آنانی هستند که عیب خود را نمی‌بینند. و سرشت پاک بزرگترینِ هدیه ها و دهش های پروردگار بزرگ و بلند مرتبه است.
و از خوی بد...: و از انسانی که سرشت بد دارد دور باشید چرا که آن سرشت بد چون سدی سخت بر دل اوست و چون قید و زنجیری است بر پاهای او(از سرشت بد پرهیز کنید که این پلیدی چون قید و زنجیری است بر دل که جایگاه لطیف احساس است و بر پای که سبب روندگی و استواری ست،
همیشه انسان بد سرشت در و سختی بزرگ می‌باشد و مردمان از سرشت بد او به رنج و ناراحتی می‌افتند.

و نیک خوی را هم این جهان بود(خط ۵ص۱۹۲): و انسان پاک سرشت هم این جهان را دارد و هم آن جهان و در هر دو جهان مورد ستایش قرار می‌گیرد.
و هر که از شما" به زاد" بزرگتر باشد:
نکته
به زاد: به سن. به عمر . به تجربه.
معنی: و هر کدام از شما از نظر سن و تجربه بزرگتر باشد او را احترام بگذارید و حرمت او را نگه دارید از فرمان‌های او سرپیچی مکنید(دربرابرش گردن کشی نکنید).
و همه بر امید اعتماد مکنید ص۱۹۲خ۷
معنی: و یکسره بر امید و یاری رساندن پروردگار تکیه نکنید که دست از کوشش باز دارید و فقط به امید او باشید.
کسانی که شهرها و ده‌ها و بناها و چاه‌ها ساختند و غم این جهان خوردند آن همه را نهادند و از این دنیا رفتند و آن چیزها هم همگی کهنه شدند.

مدروس: مندرس کهنه.
اینکه گفتم بسنده باشد: این سخنان که گفتم برای شما کافی باشد همین را می‌دانم که دیدار ما به قیامت باشد و آنجا همدیگر را خواهیم دید.
چون بزرگمهر را به میدان کسرا رسانیدند: هنگامی که بزرگمهر را به میدان چوگان و اسب دوانی خسرو انوشیروان رساندند.
خسرو فرمود که او را با قل و زنجیر پیش ما بیاورید. چون بزرگمهر را پیش کسرا آوردند گفت: ای بزرگمهر!

چه ماند از کرامات و مراتب که آن را نه از حسن رای ما بیافتی؟
معنی: از آن همه نواخت‌ها و نوازش‌ها و جایگاه چه ماند که آنها را مگر نه از نیک نظری ما(من. کسری) به دست آوردی؟ و تو را به درجه وزارت رساندیم و اداره امور این سرزمین ما به دست تو سپرده شد؟
از دین پدران خویش چرا دست بازداشتی و...: چرا از دین پدران و نیاکان خود دست کشیدی و با اینکه فرزانه روزگار هستی چرا این چنین وانمودی که پادشاه با لشکرش و زراعت کارانش در راه نیک نیستند؟
قصد و غرض تو آن بود تا در مملکت شورش به پا بکنی میان خاص و عوام را بر من بشورانی و وادار به سرپیچی از من کنند؟
را به کشتنی کشم...: تو را به گونه‌ای بکشم که تاکنون هیچ گنهکاری را نکشته‌اند زیرا که گناه تو گناه بزرگی است.
و الا توبه کنی و به دین اجداد و آبای خویش باز آیی: مگر اینکه توبه کنی و ابراز ندامت و به دین پدران و پیشینیان خود بازگردی تا تو را ببخشم زیرا که جای تاسف باشد دانشمندی چون تو را کشتن و دیگر چون تو دانشمندی در این حد پیدا نخواهد شد.

بزرگمهر گفت: زندگی پادشاه طولانی باد! من را مردمان دانشمند و دانا و خردمند روزگار می‌دانند(می شناسند.صدا می کنند)، زیرا من از تاریکی و نادانی به روشنایی و دانایی آمدم به نادانی دوباره باز نمی‌گردم زیرا که نادان بدون اندیشه و خرد است.
کسرا گفت فرمان می‌دهم تا گردنت را بزنند. بزرگمهر گفت: نزد داوری که می روم عادل است و نیازی به گواهی دهنده و شاهد نخواهد داشت پاداش نیک و بد مرا خواهد داد و بخشایش خودش را از تو دور می کند و تو را نخواهد بخشید.
کسرا چنان در خشم شد که: خسرو آنچنان خشمگین شد که تا آن زمان هیچ وقت این چنین خشمگین نشده بود. گفت: او را نگه دارید تا فرمان دهم چه کاری باید انجام دهید.
او را نگه داشتند و چون خسرو از خشم بیرون شد و آرامش یافت،گفت: جای تاسف باشد از بین بردن این شخصیت، دستور داد تا او را
ص۱۹۳
در خانه‌ای بسیار تاریک که چون گوری می نمود، با زنجیر سنگین حبس کنند.

وصوفی سخت در وی پوشیدند: و لباس پشمینه درشت و خشنی بر تن او کردند و هر روز دو قرص جو و یک چنگ نمک و کوزه آبی برای او روزانه در نظر گرفتند.
کَفّه: به فتح او ل و تشدز دوم: چنگ،کف دست.
نکته:
وظیفه: مقرری، مستمری و خوراک روزانه.
مشرفان: خبر دهندگان.
انفاس: نفس ها. نفس‌های کسی را شمردن به کنایه یعنی سخت مراقب رفتار و کارها و افکار او بودند.

و مشرفان گماشت که انفاس وی شمردند و بدو می‌رساندند: و خبر دهندگانی را آنجا گماشت تا نفس‌های او را بشمرند و هر کاری انجام دهد و هر حرفی بزند به کسرا بگویند.
دو سالی این چنین گذشت و روزی سخنی از او برنخاست. این خبر را نزد کسرا گفتند و کسرا بسیار دلش تنگ شد و دستور داد تا غل و زنجیر از بزرگمهر بردارند و او را از زندان بیاورند. و افراد خاص و نزدیکان او را نزد انوشیروان آوردند تا با او سخن بگوید شاید بزرگمهر جوابی دهد. او را به روشنایی صبح آوردند، و دیدند که هنوز از نظر جسمی و تن قوی چهره‌اش تکیده نشده است. به او گفتند: ای دانشمند تو را لباس خشن بر تن کردند و به غل و زنجیر کشیده‌اند در جای تاریکی چون قبر، چه شده است که قوی‌تر گشته ای و گونه‌هایت بر جای خود و رخسارت شادان است؟ علت و سبب این کار چیست؟!
بزرجمهر گفت: "برای خود گوارشی ساخته‌ام از شش چیز هر روز از آن لختی بخورم تا بدین بمانده‌ام".

گوارشی: خورشی. خوش مزگی.
لختی: اندکی،کمی.
بزرگمهر گفت برای خودم خورشتی درست کردم از شش چیز مختلف هر روز از آن خورش اندکی می‌خوردم تا به این شکل و شمایل خودم را حفظ کردم(هیبت و تن و رخساره ام را با این خورش نیرو دادم).
گفتند ای حکیم اگر بینی آن معجون ما را بیاموز...
به او گفتند ای دانشمند اگر صلاح می‌دانی آن آمیخته را به ما بیاموز تا اگر روزی یا روزگاری کسی از ما و یاران ما گرفتار شد و احوالش این چنین شد آن را از قبل دانسته باشیم.

گفت :نخست ثِقه درست کردم که هرچه ایزد، عز ذکره، تقدیر کرده است باشد:

ثِقه درست کردم: این اعتماد در من ایجاد شد(نسبت به پروردگار).

بزرگمهر گفت نخست این اعتماد در من ایجاد شد که هرچه پروردگار که نامش ارجمند است برای آدمی سرنوشت را نوشته است همان پیش می‌آید. و دیگر اینکه به غذا و فرمان پروردگار رضایت دادم. سوم اینکه پیراهن صبر بر تنگ کردم که رنج را هیچ چیزی چون صبر نمی‌تواند از بین ببرد. چهارم اینکه با خود گفتم باری اگر صبر نکنم افکارسیاه و نادرست در خود راه ندهم و ناامید نگردم.
پنجم اندیشدم که اگر انسانی را چون خودم که کارش بدتر از این بود ،(تغییر دین ) و به دینی گروید ،سپاس و آفرین گویم. ششم آنکه از خداوند پاک و بلند مرتبه نومید نمی‌شوم که ساعت در ساعت گشایش عطا می‌کند.
هر آنچه گفت به خسرو رسانیدند و خسرو با خود گفت چنین فرزانه‌ای را چگونه می‌توان کشت؟ و سرانجام خسرو فرمود تا او را کشتند و گوش و بینی و سایر اندام او را ببرند ( و وی به بهشت رفت و کسرا به دوزخ).:
و بزرگمهر به بهشت رفت و کسرا به جهنم.
هر کس این حکایت بخواند ایراد بر من نگیرد زیرا که بی‌فایده نیست و تاریخ آراسته می گردد با این چنین حکایت‌ها.

پایان تاریخ بیهقی( انوشیروان و بزرگمهر) شامل: معنای متن ، لغات و اصطلاحات و عبارات دشوار و اشاره به برخی نکات دستوری و آرایه ای.

■ رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

با اشاره و وام هایی از منبع : تاریخ بیهقی ،تصحیح دکتر دبیر سیاقی

فن نثر در ادب فارسی و انواع آن : دکتر رامین یوسفی

نثر در ادب فارسی صفحه ۱۸۰
تعریف نثر:۱. کلامی که منظوم نباشد یا از قیدهای نظم آزاد باشد یا کلامی که وزن و قافیه نداشته باشد را نثر گویند.
۲. نثر در طی مراحل تطور خود، اقسام متنوع و سبک‌های مختلفی دارد که مانند حلقه‌های زنجیر در پی هم و به تعبیری در طول یکدیگر قرار دارند، چنانکه بتوان یکی را با سلب مختصات دیگری تعریف کرد.
برای مثال هیچگاه نمی‌توان نثر محاوره عادی را ه جز بیان مفهوم که از آن به بلاغت عوام تعبیر می‌شود و هیچ گونه ارزش فنی ندارد، با نثر فنی، به خصوص در درجات کمال آن تمامی حدود و قیدها و ضوابط و شرایط کلام منظوم را با اندک فاصله‌ای که معمولاً مراعات می‌کنند داراست با تعریفی با این تعبیر با هم برابر نهاد.
۳. نثر از آن هنگام که از صورت" نثر محاوره" به "نثر خطابه" و از آن به "نثر مکتوب و مرسل" می‌پیوندد تا آنگاه که به "نثر فنی" و به تعبیری نثر متکلف می‌رسد و به شعر منثور که با اندک فاصله‌ای دارای تمامی مختصات کلام منظومه است نزدیک می‌شود، از حیث کیفیت انتخاب الفاظ و ترکیب جمل و عبارات و قبول و استعمال صنایع لفظی و حتی قافیه و نیز مراحلی از وزن، کمابیش راه تحول و کمال خود را در همان مسیر نظم می‌پیماید .
۴. شکل های نظم و نثر: شکل ظاهری "نظم"، نوع کلامی است که در آن اندازه‌های مشخصی که مصراع‌ها خوانده می‌شود بر مبنای قواعد علم عروض با اوزان معین و در اقسام مختلف رعایت گردد. اما این کیفیت یعنی تبدیل قطعات کلام به مصراع‌های نه دفعی و بی‌مقدمه است و نه منحصر به کلام منظوم تا بتوان آن را در حد فاصل نثر از نظم دانست و این دو را به گونه‌ای در برابر هم قرار داد که یکی را با سلب ممیزات دیگری تعریف نمود. به عکس، "با تحلیل منطقی و با توجه به آثار موجود و موازین علم بلاغت، در سخن پارسی نوع کلامی نمی‌یابیم که در آن نثر کاملاً از نظم جدا شود" و یا کلامی به عنوان منظوم، با حدود و مشخصاتی خاص آغاز گردد.
۵.نثر مکتوب (مرسل یا مطلق): در سیر مراحل تطور خود، به تدریج مانند نظم، در آن جمل و عبارات به قطعات مجزا و مستقلی تبدیل می‌شود که مانند مصراع‌های شعر در برابر هم قرار می‌گیرند و قافیه نیز با عنوان سجع یا ازدواج در آن به کار می‌رود و صنایع لفظی و معانی شعری هم، در آن گاه حتی با وسعت مجالی بیشتر راه می‌یابد و نثر تا آنجا به نظم یا شعر نزدیک می‌شود که تنها فصل تشخیص این دو همان وزن عروضی کامل است. آن هم به مفهوم خاص و بلکه اخص آن، در حالی که هنوز به این نوع کلام نوان نثر اطلاق می‌گردد.
۶.فن نثر(نثر فنی): در مقابل فن نظم، فن نثری نیز وجود دارد که از حیث قواعد و موازین کلی زبان با آن مشترک است و از نظر قواعد و ضوابط خاص خود در آن متمایز و بین این دو نوع، کلام دیگری نیز هست که د و مختصات هر دو قسم را به نسبتی معین می‌پذیرد و به هر نسبت که به یکی نزدیک‌تر باشد قیود و حدود آن را بیشتر رعایت می‌کند و این قسم از اقسام نثر همان است که در کتاب با عنوان" نثر فنی" تعبیر شده است.

۷.تعریف نثر با مشخصات خاص خود: نثر را مانند نظم، می‌توان با مشخصات خاص خود تعریف نمود و تعریف سلبی آن را به صورتی که پیش از این ذکر شد، چنین توجیه کرد که ارباب فن با نگرش به وسعت مجال و اسالیب و اقسام مختلف نثر و نیز با مراعات ایجاز و در عین حال صراحت و شمول و کلیتی که در تعریف لازم است، فصل ممیزی که بتواند شامل کلیه اقسام نثر باشد نیافته اند، و بخش خاصی را مجزا کرده و باقی را با سلب مختصات این بخش‌ها تعریف کرده‌اند.
۸.نثر مکتوب مرسل: تا حدودی با صرف نظر از ایجازی که در تعریف ضرور است، نثر مکتوب مرسل را که در فن نثر در نخستین مرحله تطور قرار دارد، اینگونه تعریف نمود: کلامی که در آن مفاهیم و معانی با وضوح و روشنی و رسایی و با نظم فکری و منطقی بیان شود و تنها وظیفه لفظ در آن بیان معنی است.
جمل با مراعات موازین دستوری به یکدیگر می‌پیوندند و معانی به هیچ گونه قطع و انحرافی بیان می‌شوند و راست و مستقیم پیش می‌روند. وصل و فصل جمل، بر مبنای توالی افکار و روش طبیعی و قواعد مشخص زبان استوار است.
* نثر مکتوب مرسل منشا و مبدا مبنای سایر اقسام نثر که از آن به نثر فنی یا متکلف تعبیر شده است به شمار می‌آید.

■ رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

تحلیل دو شعر فروغ فرخزاد،  رامین یوسفی،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

فروغ فرخزاد
شعر فروغ آکنده از احساسات زنانه، اجتماعی و انسانی همراه با زبانی غنی و از بهترین اشعار معاصر است. وی پانزدهم دی ماه ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد و در یک حادثه رانندگی در بیست و چهارم بهمن ۱۳۴۵ نوشین روان شد. او در مقبره ظهیرالدوله تهران به خاک سپرده شده است.

فروغ فرخزاد ،هدیه۱۶۶

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می‌زنم

معنی بند:شعر از دو بند تشکیل شده است. دربند اول دو بار واژه شب و یک بار واژه تاریکی، و سه بار کلمه نهایت به کار رفته است.
شب نماد : تاریکی و دلتنکی ست، و فروغ با استفاده از نماد شب و واژگان نهایت، اشاره دارد به سختی و دلتنگی خود که در خانه‌ای گرفتار شده است. این خانه می‌تواند خانه خود فرو باشد و می‌تواند مجاز از وطن باشد، که راوی در اوج یأس و ناامیدی از تاریکی و نهایت رنجی که در آن به سر می‌برد به فریاد آمده است،این رنج ها می تواند از جلو نظامی گری (پدر نظامی فروغ) باشد و یا از فشارهایی که از طریق کانون‌های سنت به شرایط او وارد می‌شده است باشد. فروغ در خاطرات خود می‌نویسد هنگامی که از نجمن شعر به خانه باز می‌گشتم زنان همسایه که جلوی در خانه‌شان نشسته بودند می‌گفتند این دختر جوان دم دمای تاریکی از کجا برمی‌گردد.؟!
این می‌تواند نمونه‌ای از جوامع سنتی باشد، که در آن جامعه فروغ به انجمن شعر می‌رفته و حتی برای تولید فیلم به کانون تولید فیلم ابراهیم گلستان در تولید فیلم این خانه سیاه است ارتباط داشته است. نهایت شب می‌تواند نهایت سنت‌های دست و پاگیری باشد برای دختری که در جامعه‌ای که تازه می‌خواهد مدرن یا شبه مدرن شود موانع سنتی مانع از رشد او می‌گردند!


اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
معنی بند: ای مهربان می تواند ناجی و عاشق فروغ باشد تا اورا از این سنت های فرسوده و تاریکی باآوردن چراغ که نماد مهر و محبت است نجات دهد،دریچه و پنجره می تواند نماد قلب کسی باشد که عاشق فروغ گشته تا با جهان بسته اورا نجات دهد و از طریق آن دریچه و پنجره به جهان و جهان‌های تازه که پر از خوشبختی هستند بنگرد.
ای مهربان! اگر به خانه ما آمدی و برای دیدن من، برایم چراغ و کتاب و حرف‌های تازه بیاور، می‌خواهم از این تاریکی سنت‌ها بگریزم، و از طریق پنجره‌های مختلف و کتاب‌های مختلف به دنیاهای خوشبخت بنگرم.


پرنده مردنی ست ، فروغ،ص ۱۶۶

فروغ از جمله شاعران زنی هست که موضوعات اجتماعی را با نوشتاری زنانه و بسیار غنی در اشعار خود به نمایش گذاشته است. در زندگی چند حادثه وحشتناک برای او اتفاق افتاده است. ازدواجش با پرویز شاپور نیز در اهواز ناکام ماند. پدرش نظامی بود و او را مقید می‌ساخت تا در فضایی خشک رشد نماید. مجموعه شعرهای فروغ جز شعرهای پیشقراول نو فارسی است.

دلم گرفته است:
• معنی سطر: وقتی شاعری در شعر عبارتی را تکرار و تاکید نماید اهمیت آن موضوع را می‌رساند.
شاعر در شبی طولانی دلش گرفته است و به ایوان خانه می‌رود تا هوایی عوض کند.
بر پوست کشیده: کنایه و استعاره از شب طولانی است. حس آمیزی را به نیکی می توان در این سطر دید.

چراغ‌های رابطه تاریکند:
• معنی سطر :شاعر دوبار این سطر را تکرار می‌کند و اهمیت تاریکی در شب طولانی را می‌رساند که هیچ راه ارتباطی و آشنایی با دیگری وجود ندارد همه ترجیح می‌دهند در این تاریکی جهل و خرافه با کسی ارتباط نداشته باشند.

کسی مرا به آفتاب... :

•معنی سطر: آفتاب نماد نور و روشنایی است.۱.صفت: مهر و دوستی۲. آیین خورشید یا مهرپرستی ایرانیان(میترایسم).
شاعر یا راوی می‌گوید کسی نیست تا مرا به نور و روشنایی و مهر و دوستی، پیوند دهد انگار تمامی قهرمانان مرده‌اند و تاریکی و ستم و خرافات همه جا را فرا گرفته است.

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها... :
•معنی سطر: گنجشک‌ها نماد معصومیت هستند که با دور هم جمع شدن و آوازخوانی‌شان فروغ که خود شاعری معصوم بوده است در تصویرسازی شاعرانه این تصویر را به میهمانی گنجشک‌ها تعبیر کرده است. گویی شاعر از ستم از سختی و از تاریکی و ظلم خسته شده است و دوست دارد به معصومیت کودکان خود بازگردد.


پرواز را به خاطر بسپار... :
•معنی بند: ای انسان پرواز باشکوه پرنده را ببین و به خاطر بسپار که تا کجاها اُروج(عروج) می‌کند، اما خود پرنده که این زیبایی پرواز را خلق نموده است، دچار مرگ و نیستی خواهد شد؛ پس تا وقت دارید پرواز کنید چرا که همه ما پرندگانی هستیم که روزی خواهیم مرد و تنها زیبایی پرواز کردنمان در خاطره‌ها خواهد ماند.

پایان : پرنده مردنی ست.فروغ فرخزاد.

●رامین یوسفی
دانشگاه علوم از تحقیقات تهران

تحلیل شعر  واحه در لحظه،سپهری،دکتر رامین یوسفی

سهراب سپهری
واحه در لحظه ۱۶۵

واحه: آبادی کوچک در صحرا که آب و علف داشته باشد.
در لحظه : یک جخ- یک آن- یک ثانیه-درون همان واحد زمان آنی.
هیچ : نیست- ناچیز و اندک...
ستان: پسوند مکان،در مکالمات مردم عادی: جایی که هیچ است و وجود ندارد. ترکیب سازی زیبای: نیست+ هستی(ستان)، پارادوکسی ست زیبا که خواننده را جذب می کند.
اما در این شعر سهراب باید این نکات را دانست:
•آیین ذن:ذن (به انگلیسی: Zen ) مکتبی ماهایانه در مذهب بودایی است که در دوران تانگ در چین پدیدار شده و تأکید فراوانی بر تفکر لحظه به لحظه و ژرف‌نگری به ماهیت اشیا جانداران و… به وسیله تجربه مستقیم دارد.
• یوگا- مراقبه و فرا روی اندیشه-روانشناسی یوگا-چیتا: واژه چیتا در یوگا فقط معنی ذهن را ادا نمی‌کند، بلکه عقل، خودآگاهی( آنیت) و نفس و حواس را نیز در بر دارد. جوهر ذهن که خاصیتش روشنایی است چون با دو جوهر تحرک و تاریکی بیامیزد به قصد حکمرانی بر اشیا برمی‌آید و بدان علاقه می‌ورزد. حال اگر جوهر تاریکی چیره شود، ذهن به عدم فضیلت و عدم معرفت و عدم بی تعقلی می گراید،... وقتی ذهن به معرفت تفکیکی بین روح و ماده ممتاز می‌شود آن را مقام ابر فضیلت می‌گویند و اهل مراقبه و مکاشفه، این حالت را معرفت و اشراق می‌گویند. یعنی اگر عقل به نتیجه کار خود که هدفش اظهار و نمایش روح است نائل آید از نادانی خلاصی می‌یابد.
•زمان: بوداییان که واقعیت عینی زمان را انکار می‌کنند، زمان را مترادف با تغییر و تبدیل عناصر ناپایدار می‌دانند و واقعیت مستقل زمان را رد می‌کنند... اما مکتب "نیایا وی شیشیکا" واقعیت عینی زمان را قبول دارد و آن را از فعلیت و تغییر و تبدیل تمیز می‌دهد.
زمان یگانه و واحد است. تقسیمات ظاهری زمان از قبیل ساعت و دقیقه و لحظه باعث می‌شود که زمان متنوع و چندگانه جلوه کند و "شانکارا میشرا" می‌گوید: این تکثر به علت محدودیت‌های ظاهری به وجود آمده است. همانطوری که بلوری صورت اشیا را در خود منعکس می‌سازد و متعدد و متغیر جلوه می‌دهد، به همان گونه زمان نیز که یکپارچه و تقسیم ناپذیر است، به سبب محدودیت‌های ناشی از گردش دورانی خورشید متنوع و متکثر، نمایان می‌شود.
سهراب سپهری با این پشتوانه و شناخت از عرفان شرق و مکاتب هندو می‌خواهد ما را به فراروی از زمان و مکان و فراروی اندیشه دعوت نماید، که تمام اشیا در یک زمان در حال بودن و شدن هستند، جهان سهراب جهان تغییر لحظه به لحظه ی هستی است، حتی مفهوم زمان(در لحظه دستخوش تغییر است) هم در این تغییر ،درون یک واحد کوچک زمانی، صورتی متفاوت از خود نشان می دهد بلکه چند و چندین تغییر و صورت زمانی. سه زمان حال و گذشته و آینده، مربوط به ۳ حالت اشیا هستند که زمان را محدود و مسدود می‌سازند. سهراب سپهری با این آموخته‌های شرق دور تا هند، می‌خواهد نوع نگاه ما را به اشیا و زمان تغییردهد:"چشم هارا باید شست..." و ذهن و دانش ما را به فراروی و هنجارشکنی و آشنایی زدایی،دعوت نماید،حتا یک لحظه: آغاز - میان- پایانی در حال تکثر و گوناگونی دارد،ور در همین لحظه و لحظات است که زمان جوان بر زمان کهنه و کهنسال ،پیروز می گردد.(لحظه: لِگچه: فاصله "زمانی" که یک لنگ با لنگ دیگر پی می کند- و گام برمی دارد).

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
معنی بند :اگر به سوی من می‌آیید/ من پشت هیچستان و زمان و مکانی قرار دارم که شما با چشم عادی نمی‌توانید آن را ببینید.
پشت هیچستان جاییست.
معنی سطر: هیچستانی که من می گویم وجود دارد و مکانی ست(در برهوت زمان گذرا،هیچستان همان دهی ست که میان یک لحظه شدن است).

پشت هیچستان، رگ‌های هوا، پر قاصدهایی ست
که خبر می آرند، از گُل وا شده ی دورترین بوته خاک.
معنی بند: در پس آن مکانی که من از آن سخن می گوییم،رگ های زمان ، پر از قاصدان خوش خبری هستند، که از دورترین گُل و رستنی ی نزدیک به زمین در همین سیاره یا سیارات دیگر،در همین لحظه، خبر از شکوفایی و تازگی ی لحظه به لحظه و تغییر و جوان شدن خاک آورده اند!(زمانستان دایم در حال تازه به تازه ،نو شدن است).

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح/ بر سر تپه معراج شقایق رفتند.
معنی بند: گذر زمان (ساعت شنی- کویر- گذشته)،حکایت از سوارانی ظریف اندیش و به آگاهی رسیده ای دارد که جای رد سم اسب(واحد گذرنده ی زمان) هایشان - در یک صبح که نفس تازه ی زمان است، مشخص است/آنان در آن زمان و لحظه ی تازه (صبح- آغاز روز)آمدند و به اوج و اُروج دانایی و هوشیاری رسیدند، و چون قاصدانی بودند که خبر از رویش یک گُل در دورترین نقطه ی این خاک ،آورده بودند.( انسان هایی به اوج آگاهی رسیدند و رفتند)
شن: زمان- زیرا هرلحظه درحال تغییر نقش است براثر باد.ساعت شنی...
سواران ظریف: رسولان و پیام آورندگان رویش و رستنی ها- خبرآوران جهان نو.
صبح: نماد و استعاره از شورش ، و پیروزی علیه کهنه و کهن فکر و تیرگی.آغاز شدن و تازگی نفس پاک زمان.
تپه ی معراج: حرکت شن ها در کویربر اثر باد،رگه رگه ها و تپه های شنی و ماسه ای را ایجاد می نمایند که چون رگ و مویرگ(زمان) می نمایند.سپهری با این تصویرسازی در دل کویر (تشبیه حسی) از لحظه و گذر لحظاتی سخن می گوید که رسولان و نبی های خوش خبر آمدند و در اوج اُروجِ آگاهی و شهود،فراز تپه ها و رَمل های زمانی که چون رگ های خون آورنده ی تازگی هستند،ایستادند و صبح را بشارت دادند، و خود رفتند.
شقایق:لاله- گل آتشرنگ- گل چراغ مانند به دلیل روشنایی میان سبزه زاران.نماد شهید و شهادت است.شهید برای رسیدن به واقعیت کشته می شود اما روحش در زمان و مکان،فرا روی می کند،و بیرون تمامی زمان ها ایستاده و درحال نگاه(شاهد) کردن به سایر افراد می باشند،آنان خون زمان و زمانه اند،جاری و ساری در رگ های گل ها و گیاهان و بوته ها و رستنی های واحه ها(پشت هیچستان و زمانکده ای نگاه کننده اند).
رفتند: فعل.سوم شخص همراه(جمع)سواران و رسولان آمدند به اشراق رسیدند،صبح را بشارت دادند و "رفتند"(زمان نمی ماند).


پشت هیچستان، چتر خواهش باز است.

معنی سطر :در پس و فرای این زمانستان، بارش پیاپی باران لحظه‌هاست،و این فرآگاهی و شهود مدام در حال شدن و رستن گُل ها و چمن های تازه است،اما چتری بازه شده نیز وجود دارد،برای افرادی که خواست و خواهش هایی از جنس نگذشتن و خیس نشدن از زمان دارند و نمی خواهند تازه و نو و با تراوت شوند و لحظه و ساعت های جدید را ببینند،اینان کهن فکرانند و ضد لحظه ها جوانند؛ که در تاریکی و محلی نسبتن امن به خیال خود(چتر) دارند و نمی خواند تغییرات زمانی را باور کنند و علیه رسولان نور و روشنایی اند(بگذاریم که احساس هوایی بخورد)،برای اینکه دراین شعر نماد چتر و عدم تازه شدن زمانی،بهتر برای خواننده ی شعر سهراب پدیدار گردد،شما را به شعر "اهل کاشانم "برگشت می دهم،چرا که شعر سهراب چون پازلی می نماید که برای جور کردن قطعات می بایست از همه ی اشعار (گذشته- اکنون- آینده)او آگاه باشی تا به عدد ۸ برسی: چترها را باید بست،/
زیرِ باران باید رفت/فکر را، خاطره را، زیرِ باران باید بُرْد/با همه مردمِ شهر، زیرِ باران باید رفت/دوست را، زیرِ باران باید دید/عشق را، زیرِ باران باید جُست...

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
معنی بند: برگ نماد تازگی و رویش است،نسیم نماد تحرک و حرکت؛ تا نسیم عطشتناک و تشنه کننده ای به سمت رگ های برگی بوزد و برگی بخواهد تازه بشود،زنگ و زمان بارش تازگی به صدا در می آید که آماده ی نو شدن و آگاهی های تازه باشید.

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست.
معنی بند(مراقبه در سایه ی تربیت ذهنی و با مراقبه در خلوت به شهود رسیدن و پیوند مراقبه کار در سایه سار نارون ،به ابدیتی زمانی).

آدم در این لحظه که در برهوت و صحرای زمان قرار گرفته است، با مراقبه به فرای هیچستانی می رسد که تنها همان شخص مراقبه کننده آن واحه و چمن و آبادی(زمان نو شدن با بارش شهودی)را ناظر است و در این تنهایی است که نوآگاه و نوشهود می شود و زمان اکنونش به زمان ابدیت درسایه سار نارونی پیوند می خورد.
نارون(در بختیاری "بگ نو: شاه نو"): نماد شاهی- معصومیت- طول عمر؛
شاعر می گوید در لحظه و زمان نو،با تنهایی و تربیت ذهنی و آرامشِ روان، به تازگی و آگاهی می رسم و در سایه سار پادشاهی نو (زمان جدید- عهد و دوره و تاریخ جدید)، خودم را به زمان همیشگی پیوند می دهم،چرا که پیام رسولان صبح را دریافت نمودم و بر تیرگی ها و پیری های اندیشه ام پیروز شدم و زمان اکنونم را به زمان جاویدان شاهان و معصومان نو، پیوندجاودان دادم.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که تَرک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

معنی بند:اگر می خواهید سراغی از تازه شدن من بگیرید و یا می خواهید چون من این تنهایی و سیر و سلوک در زمان نو را تجربه کنید،بسیار آرام و آهسته حرکت کنید،من در حال مراقبه و آرامش دادن به روانم هستم، مبادا این حس، این اشراق و معرفت شخصی، این کشف و شهود، و سیر و سلوک در زمان‌های تازه ام را مبادا با آمدن به سراغ من که چون "ظرف چینی ی زیبا و ظریفی" ست ،بشکنید و بی ملاحظه، با آمدنتان به سراغ من،خلوتی که نتیجه ی ریاضت و رنج برخود بدست آوردم ،دور سازید؟!(چینی نازک تنهایی:۱.تنهایی ظریف و خلوتی شخصی که بسیار نازک و شکننده است ۲. اشاره به رهآوردش از تجربه های ادیان و مذاهب هند و چین: آیین ذن - یوگا- روانشناسی و یوگا- بودیسم...).

●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

تحلیل شعر "سوره ی تماشا"سپهری،دکتر رامین یوسفی،علوم و تحقیقات تهران

سهراب سپهری۱۶۲
•نام اثر: هشت کتاب
سبک : شعر موج نو
اگرچه احمدرضا احمدی و شاعران اولیه ی حجم تلاش نمودند خودرا شاعر موج نو معرفی کنند ، با تاجوجه به مولفه های شعر موج نو،سپهری را می توان سردمدارن موج نو در شعر دانست.
•گرایش به طبیعت و طبیعتگرایی در شعر.
•سپهری در شعر عرفان هندو ایرانی را با عرفان هند و بیشتر بودیسم را تلفیق نمود،برای یافتن معنای شعر "سوگند"باید چند نکته را دانست:
•سوره: تفسیم بندی ۱۱۴ قسمتی قران.
•سوگند: از روی شرف یاد کردن ،برای تاکید.
•تماشا:ایزد شهید شونده در ایران(ایلام باستانی)،هرساله بهار زنده می شود و آروسی و جشن مقدس و آیینی برگزار می گردد،روح نباتی رویشی دارد.نسبت با ستاره تیشتر دارد،بارش باران نماد گریستن در مرگ اوست،جهان باستان در رسم بارانخواهی اورا صدا می زدند و نیایش می کردند؛ تماشا فرا روی از دیدن های عادی ست.
•آغاز کلام:
آغازانسانیت،ارستو ،افلاتون،نیچه،سهروردی،ژاک دریدا ،هر یک به نوعی این را می گویند: ادمی در بستر زبان و کلام است که معنا می یابد!
•کبوتر: فرا روی ذهن.
•ذهن: در مفهوم بودایی، روشنایی محض است که به مفاهیم و تصورات پرتو می‌افکند و آنان را نورانی می‌سازد. مفاهیم ذهنی را فعل و انفعالات اندیشه می‌گویند. اندیشه واقعیتی است که به مدد آن خاصیت مشترک اشیا انتزاع گردد.
•آفتاب: پرتو افشانی مهر بر واقعیت،به اشراق رسیدن اندیشه و روان آدمی.
•زمان: خدای زُروان دین اولیه ی ایرانیان که در دل خدای زمان دو نیروی اهورا مزدا و اهریمن که هر یک نماد نیک و بد هستند قرار دارد.


"سوره تماشا"

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه‌ای در قفس است.

معنی بند:راوی چون پیامبری سوگند یاد می کند برای مردمان که بیایید و با نگاهی فراتراز دیدن معمولی به تماشا بنشیند و نگاه کنید.
و سوگند به زمانی که انسان ها با کلمات با همدیگر و نسبت به هم انسانیت نمودن
و سوگند به روح کلمات که چون کبوتر از ذهن اوج می گیرند
واژه ای بسیار مهم در قفس ذهن و ذهنیت های ما گرفتار و زندانی شده است.
واو در سطر دوم و سوم : سپهری با آوردن واو،سوگند ابتدای این سطرهارا حذف به قرینه ی لفظی نموده است:۱.سوگند به "تماشا"۲. و سوگند به آغاز کلام۳.و سوگند به پرواز کبوتر.

حرف‌هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.
معنی بند: حرف‌هایم همانند تکه چمنی که پر از شبنم صبحگاهیست و چون نور درخشان است برای شما روشن و واضح بود.
من به همه آنان گفتم:
شما همگی می‌توانید به اشراق و معرفت برسید، چرا که خورشید اشراق و آگاهی در وجود تمامی شما هست کافیست آن را به درون خود دعوت کنید، تا محراب و معبد درونتان را پر از نور معنویت کند.
اگر در لب‌هایتان را به سوی آفتاب آگاهی و اشراق باز نمایید به به تمامی تاریکی‌های شما خواهد تابید و شما را ه آگاهی می‌رساند.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت.
معنی بند: و من به آنان گفتم که صدای ام‌های پیک و رسولی شارت دهنده و رستگار به گوش می‌رسد
و آنان را سوگند دادم که تاریکی‌ها کنار خواهد رفت و روز و روشنایی بر شما خواهد تابید و هر لحظه این روشنایی بر تاریکی جان شما پرتو افشانی بیشتری خواهد داشت.
به صدای شهید و لطیف سوگند،پشت این دژها و پرچین ها، سخن و کلماتی سزاور به گوش نمی رسد،زیبایی را در گل سرخ ببینید نه پرچینی از سخنان نا واضح و ناهوشیار!

و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی/ صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.
معنی بند: و به آنان گفتم و سوگند خوردم:
هر کسی با دیدن چوب و نگاهی متفاوت ببیند که این چوب همچون باغی زنده است که زندگانی را در حافظه خود همراه دارد
صورتش در بیشزاران معنوی تا ابد مورد نوازش اشراق و آگاهی قرار خواهد گرفت.

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود
آن که نور از سر انگشت زمان برچیند ‌گشاید گره پنجره‌ها را با آه.
و هر کس با مرغ معرفت دوست شود به خوابش سرشار از آرامش معنوی خواهد بود.
و آن کسی که نور اشراق و آگاهی از سرانگشت زمان بردارد و نگذارد که زمانش در تاریکی و تباهی سپری شود
با همان نور اشراق و آگاهی،تمام پنجره هایی که درونش است را به سمت نور پروردگار باز نماید ،از تاریکی ها نجات می یابد و نور اشراق به درون دل و ذهنش خواهد تابید ،و آه حسرت خواهد کشید که چرا زودتر به این آگاهی نرسیدم.

●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

تحلیل شعر نشانی سهراب سپهری،رامین یوسفی،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

●مشرب های فکری سهراب

سهراب سپهری، شاعر و نقاش نام آشنای معاصر ایران، از منظومه فکری ویژهای برخوردار بود که آمیزهای از عرفان شرقی، فلسفهٔ بودایی، عرفان وحدت وجود و نگرشی شاعرانه به طبیعت است. اندیشه های او در اشعارش متجلی شده و او را به شاعری با صدایی منحصربهفرد تبدیل کرده است.

مشرب‌های فکری و فلسفی

مهم‌ترین سرچشمه‌های فکری سهراب سپهری را می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد:

مشرب فکری نمود در اشعار و اندیشه
عرفان شرقی و بودایی تأثیرپذیری از مفاهیمی مانند نگاه تازه به مرگ، رهایی از وابستگی، آرامش درونی و پرهیز از قضاوت.
فلسفه نگاه تازه باور به دوباره دیدن جهان، شستن چشم ها برای دیدی پاک و عاری از عادت، و درک ذات راستین اشیا.
وحدت وجود باور به تقدس همه پدیده های هستی، احساس یگانگی با کیهان و اینکه همه چیز از جنس خداوند است.
طبیعت‌گرایی عارفانه نگاه به طبیعت نه به عنوان منظره، بلکه به عنوان جلوه‌گاه حقیقت و منبع الهام و آرامش.

نمود اندیشه در شعر

این مشرب‌های فکری به صورت ملموس در اشعار سپهری خود را نشان می‌دهند. برای نمونه، تأثیر عرفان شرقی در شعر او به گونه‌ای است که مرگ را پدیدهای طبیعی و حتی زیبا می‌داند و می‌سراید: "و نترسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست". همچنین، شعار اساسی فلسفه نگاه تازه او در این بیت مشهور متبلور شده است: "چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید".

ایدهٔ وحدت وجود نیز در اشعارش کاملاً مشهود است؛ آنجا که می‌گوید: "من مسلمانم / قبله ام یک گل سرخ / جانمازم چشمه، مهرم نور / دشت سجاده من". از سوی دیگر، طبیعت در نگاه او صرفاً یک تصویر تزئینی نیست، بلکه جایگاه حقیقت است: "به سراغ من اگر میآیید / نرم و آهسته بیایید / مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهایی من".

سهراب سپهری با تلفیق این اندیشه‌ها، منظومه‌فکری منسجم و آرامش‌بخشی آفرید که همچنان برای مخاطبانش جذاب و تأمل‌برانگیز است.

آشنایی سهراب با آیین بودا و آیین های صلح و آشتی پذیر شرق: بودا- هندو ...سفر به ژاپن و هندوستان ...سبب شد تا افق های مینوی و انسانی را در شعر ایران به نمایش بگذارد!

او همه ی مذاهب را به هم آمیخت و عرفان شرق را در شعرش منعکس ساخت!

روشی که پیش از او در شعر نو فارسی سابقه نداشت!

درس نشانی،سهراب سپهری ،صفحه:۱۶۴

شعر نشانی از کتاب حجم سبز است که برخی آن را بهترین شعر سهراب سپهری دانستند.
شعر نشانی به سبب رمز و رازی که در آن است همواره مورد کنجکاوی و سوال خوانندگان سپهری بوده است.در این شعر "دوست" رمز خداست که در ادبیات عرفانی ما نیز چنین است:
دوست دارد دوست این آشفتگی/ کوشش بیهوده به از خفتگی(دفتر اول مثنوی مولوی).
نشانی، نشانی همین دوست است که در عرفان سنتی بعد از طی" منازل هفتگانه" می‌توان به او رسید.
در منطق الطیر عطار اسامی و نظم و ترتیب هفت وادی(صحرا- خانه- منزل) چنین است:
۱.طلب۲.عشق۳.معرفت۴.استغنا۵.توحید۶.حیرت۷.فقر و فنا(فنا فی الله).
سپهری نیز در این شعر هفت نشانی را برای رسیدن به خانه ی دوست( و در حقیقت رسیدن به کسی که باید تازه از او نشانی اصلی را پرسید) ذکر کرده است:
۱. درخت سپیدار۲. کوچه باغ۳. گل تنهایی۴. فواره ی اساطیر زمین و ترس شفاف۵. صمیمیت سیال فضا۶. کودک روی کاج۷. لانه ی نور.
به نظر نمی‌رسد که این هفت نشانی سهراب سپهری برای رسیدن به دوست دقیقاً با آن هفت وادی عطار قابل انطباق باشد! اما اگر قرار باشد معادل سازی کنیم کم و بیش چنین خواهد شد:
درخت سپیدار(اسپید دار: دار یا درخت اسپید،سپید،سفید)=طلب.
کوچه باغ= عشق.
گل تنهایی= استغنا(غنی بودن- بی نیازی).
فواره ی اساطیر و ترس شفاف= معرفت و حیرت.
صمیمیت سیال فضا=توحید.
کودک روی کاج= حیرت.
لانه ی نور= فقر و فنا در خدا و با خدا یکی شدن.


معنی بند اول: در سپیده دمان سواری از رهگذری نشانه خانه دوست را می‌گیرد، رهگذر به او نشانی باغی را می‌دهد(با ذکر هفت نشانی) که اگر سوار به آنجا برسد کودکی را خواهد دید و آنگاه می‌تواند از کودک نشانی دقیق و سرراست خانه دوست را بپرسد.

آسمان مکثی کرد:
اهمیت پرسش در حدی است که یک آن زمان متوقف می گردد.
این شعر به زبان سمبولیک سفر از خود به خود را مطرح می‌کند سوار باید به فطرت پاک خود(کودک) برسد و از او چیزی را که می‌خواهد بطلبد.

کلمه و نکته، فلق: به معنی شکافتن است." صبح زود" معنی می دهد.
در قران آمده: قل اعوذ به رب الفلق( بگو پناه می‌برم به آفریدگار شکافنده ی صبح).
سوار : سوار در ادب عرفانی رمز روح و سالکان راه و مردان خدا است که عنان هوی و هوس را به کف دارند.

تاریکی شن ها: تاریکی و ابهامات معنوی.تردیدها.
شاخه ی نور : اُوراد آتشین و نورانی که از جان و دل برآید و تاریکی و ابهامات معنوی(تاریکی شن ها) را برطرف می سازد تا رهرو بینا شود به اِشراق.
برخی شاخه نور را استعاره از "سیگار" تعبیر کرده اند که تعبیری بسیار نازل و فرومایه است ،خاصه در شعر نشانی سپهری؟!
و به انگشت نشان داد سپیداری:
سپیدار (چنار و تبریزی) به لحاظ نشانه شناسی دو رنگ :۱. اسپید(سپید.سفید) ۲. سبز ،دارد. هردو رنگ ،رنگ های معنوی و آرامش بخش و نشان از صلح و امنیت دارند.
کشیده قامتی سپیدار نشان از عظمت و طول عمر و رمز جاودانگی دارد ،نیز رمزی ست چون نردبان معنوی تا پرسنده را به اروج(عروج) برساند و پاسخ.

نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است:
رهرو هنوز نرسیده به درخت سپیدار ،سرخوش و دچار التذاذ معنوی می شود.از کوچه باغ: راه پراز صفا و نشاط و آرامش. این کوچه باغ از خواب خدا هم سبز تر است. سبز نماد پروردگار و بهشت است. باغ نام دبگر پروردگار است: باغ--->بغbaĝ. در پارسی باستان وگ(بگ،بیگ،بیک). واژه بغداد: بگ + داد(سرزمین سبز و خدا داده ). از خواب خدا سبزتر: نوعی اغراق است . رنگ سبز در تمامی ادیان و آیین ها نماد خوشی و معنویت است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست:

به اندازه: از ادات تشبیه است،معادل مثل ،مانند.
پرهای صداقت : اضافه ی استعاری است.
رنگ آبی : نماد آسمان و بی کرانگی و پنهاوری و آرامش است.
معنی: عشق مانند پرهای صداقت و صفا و آسمان(جایگاه پروردگار) آبی و ارامش دهنده است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد:

بلوغ: رسیدن به کمال روحانیت و معنویت است‌.
ته: معادل نهایت و بی کرانگی ست.
معنی: می‌روی تا انتهای آن کوچه باصفا و پر از معنویت که نهایت و غایت التذاذ آگاهی و معرفت خدایی است و سرشار از بهشت زیبایی هاست.

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی:

گل تنها: اضافه ی استعاری است. گل باغ تنهایی، یعنی گلی که ثمره باغ تنهایی است، باغ خلوت و انزوای عرفانی. چرا که رسیدن به بهشت آگاهی ها ،در مسیر عشق باید تنهایی و انزوا را تجربه کنی.
معنی: پس از اینکه این مسیر را به تنهایی طی کردی به لذت بهشت دانایی‌ها خواهی رسید.

دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی:

اساطیر زمین: سرگذشت کهن زمین است که در آن سخن از عصر پاک آفرینش و بدویت و بی‌شائبگی است.
فواره اساطیر: اضافه استعاری است.

معنی: دو قدم به گل مانده اساطیر و مردان نیک روزگار از دل زمین سر بیرون می‌آورند.

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد:
معنی: وقتی به عصر اساطیر و تاریخ انسان و سرگذشت هستی، رسیدی دچار حیرت و ترسی عرفانی می شوی.
ترس شفاف: حس آمیزی. حیرتی کهراز آن ،شفافیت و حقایق هستی را می بینی اما با پی بردن به این حقایق ابتدای زمین با مردمان اساطیری و سیر تاریخی شان ، پس از شفاف شدن حقایق ،دچار رعب و خوف و ترسی معنوی( در اصل لذت آگاهی اما همراه با حیرت و ترس) می شوی و وجودت را سراپا از ترس شفاف می گردد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:

معنی:در آنجا سیال و رها و صمیمی می شوی و خش خش مرگ (جان های پیش از ما که دچارخزان شده اند) را می شنوی. مرگی که به تو بیداری و زندگی و به دوست رسیدن را ارمغان می دهد.

کودکی می‌بینی/ رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور:
معنی: کودکی را می‌بینی که در حال بالا رفتن از کاج بلندی است تا از آن لانه نور جوجه بردارد.
سمبل ها و نمادها:
کودک: نماد پاکی و معصومیت/ کاج: همچون سرو نماد عروج معنوی و طی مراحل است تا رسیدن به جایگاه نور.
جوجه: نتایج و حاصل تلاش معنوی رونده در طی نمودن این مسیر به تنهایی و انزوای عرفانی.
لانه ی نور: روزنه ی مهر(مهر پرستی و خورشید).
با عشق که جذبه ی جنسی است و نور کمتری دارد ،با پی نمودن مسیر کوچه باغ از نور عشق و اسپید دار (از میان این همه درخت چرا شاعر دار سپید را انتخاب و اشاره نموده است؟)به نور اسپهدی(نورالانوار: نور نورها) می رسد.

کودک: برای رسیدن به معنویت و نور باید چون کودکان پاک و معصوم بود نه چون مدعیان بزرگسال که پر از آلایش اند. در ادب عرفانی سنتی ما شیخ همیشه مسیر را نشان می دهد اما این بار سپهری با هنجار شکنی کودکی را به عنوان دانا و سرشار از معرفت و آگاهی الهی به خواننده معرفی می‌نماید.


و از او می‌پرسی/ خانه دوست کجاست؟

معنی: سوار پس از طی منازل مختلف و عبور از مسیرهای متعدد باید برود و از کودک که نماد معصومیت و دانایی است، خانه یار و پروردگار را جویا شود.

پایان درس نشانی

معنی و تحلیل نشانی با ذکر نام بلامانع است.

•دکتر رامین یوسفی(دانشگاه علوم و تحقیقات تهران)
همراه با اشاراتی از : دکتر سیروس شمیسا.

معنی شعر دریچه ها،اخوان ثالث،رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

شعر دریچه اخوان ثالث ۱۵۸
شعر دریچه‌ها شعریست تغزلی با محتوای عشق ورزیدن

دریچه ها(دُور چه- در کوچک- پنجره - استعاره از چشم و قلب)

ما چون دو دریچه روبروی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
معنی بند: ما مانند دو پنجره روبروی هم قرار داشتیم، و از خوب و بد هم دلمان گواه می‌داد!

هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده،
عمر آینه ی بهشت، اما . . . آه!
معنی بند: هر روز با یکدیگر لام و احوالپرسی و خنده می‌کردیم و برای روز آینده قرار دیدار می‌گذاشتیم
روزگارمان و عشقمان انعکاس دهنده و یادآورنده بهشت بود
اما آه و افسوس(اما +. . . +افسوس)= ولی این عشق چه زود گذشت و پایانش "افسوس" وحسرت خوردن بود!

بیش از شب *و روزِ○ تیر* و دی○ کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است.
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد.
معنی بند:بیش تر از شب تیرماه و روز دی ماه کوتاه بود(عمرش از شب تیرماه و روزی دی ماه کوتاه تر بود!)
حالا دل من شکسته و زخمی است،
زیرا که چشمان من تو را از دوری دیگر نمی بیند و دربچه ی چشمانت بر روی بسته شده است!
خورشید وِرد خواند، نه ماه جادو کرد
نفرین بر سفر! کاش سفر نبود! چرا که هرکاری که کرد همین سفربود که تورا از من دور ساخت !

●رامین یوسفی

بررسی شعر زمستان مهدی اخوان ثالث،رامین یوسفی،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

اخوان ثالث(م.امید)۱۵۶
مهدی اخوان ثالث در اسفند ۱۳۰۶ در مشهد متولد شد و چهارم شهریور ۱۳۶۹ دار فانی را وداع گفت و در شهر توس در جوار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. اشعار وی اجتماعی و پربار از نظر مضمون و غنی به لحاظ زبان و موسیقی است. بعضی از آثار شعری وی: ارغنون( تهران ۱۳۳۰)؛ زمستان( تهران ۱۳۳۵)؛ آخر شاهنامه( تهران ۱۳۳۸).

شعر زمستان اخوان، شعریست سمبولیک که متاثر از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این شعر را دو سال بعد سرود!
زمستان سمبل دیکتاتوری ست- فضای نا امیدی بر کشور حاکم است،هرکسی در پی آنست که گلیم خود را از آب بیرون بکشد- برخی در حال باربستن از چنین جَوی هستند،مبارزین که دولت مصدق را مردمی می دانستند،با کودتا علیه آن ناامید شده، فصلی از سرمای سیاسی جغرافیای این سرزمین را فرا گرفت. زمستان اخوان شعری است که این فصل یخبندان سیاسی را به خوبی وصف کرده است!

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، [سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

معنی بند:هیچکس به دلیل ترس و استرس سیاسی حاکم برجامعه،نمی خواهد به سلام تو پاسخ بدهی و میلی به گفتگوی با تو ندارد[سرها از ترس در لاک خویش فرو رفته اند و کسی از دوستان نمی تواندپاسخ سلام تورا بدهد و از یاران و آشنایان دیداری نماید.

نگه جز پیش پا را دید، نَتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
معنی بند: تاریکی همه جا را فراگرفته و هرکس با زحمت فقط جلو پای خویش را می بیند،زیرا که شرایط تیره و تار است و مسیر یخ زده است(همه ترس از زندان و ساقط شدن از زندگی و آینده شان دارند)..

و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه دست از بغل آورد بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
معنی بند: و اگر برای محبت و دوستی به سوی کسی دست دراز کنی و بخواهی ارتباط بگیری کسی حاضر نیست از ترس‌های ایجاد شده با تو ارتباط برقرار کند یا دوست شود، زیرا که استبداد و ترس از آن تاثیر خودش را گذاشته و چون سرمایی سوزنده تا مغز استخوان‌ها نفوذ کرده است و انسان‌ها از روی بی‌میلی و کم میلی شاید پاسخ سلام تو را بدهند.
ما انسان های پیشا مدرن در پارادایم‌ها و برنهاد‌هِ های فرهنگی مان شعر و شعارهایی چون" بنی آدم از یک پیکرند"
را داشته ایم اما اکنون انسان "مدرن"با کنارزدن این پارادایم ها و الگوواره ها،رفتار اجتماعی محافظه کارانه تری را برای ادامه زیستی خود انتخاب کرده است، در واقع ایدئولوژی مدرنیته و مدرنیسم(در این جغرافیا شبه مدرن) انسان دوران جدید را علی رغم برخورداری از نعمت‌های جهان مدرن و امکاناتش، که بشر شهری را به لحاظ معماری و تاسیسات و زیرساخت‌های جدید شرایطی برای نزدیک شدن انسان‌ها فراهم آورده است، اما انسان‌ها اگرچه راه‌های ارتباطی‌شان از طریق تلفن-ماشین-سینما- کلاب ها- و سایر همایش ها و تجمع ها برای ارتباط گرفتن بیشتر و باهم بودن ها فراهم نمود،ولی ذات زندگی مدرن(شبه مدرن در این خاک)دست به جدایی میکانیکی زد و میان انسان‌ها فاصله و جدایی انداخت،گویی مدرنیته با تمام ره آورش ما انسان ها را چون مومیایی هایی درون شیشه های موزه ها محصور ساخت ،هر کدام در قفسه وشیشه و جداره ای تنها و دورافتاده از جمع ، که جمع های بسیار تنهاتر و سایه وار برای دیدن ما می ایند؛ مدرنیته انسان عصر خودش را به "انسانی مومیای-موزه ای"بدل ساخت، به قول "اسلاوی ژیژک ":ما جمع‌های تنها هستیم. و به قول "گئورگ زیمل"، نظریه پرداز بزرگ مدرنیته،" ماهیت پارادوکسیکال عصر مدرن در این است که در عین تسهیل ارتباط آدم‌ها، فردگرایی و عزلت گزینی توام با بی‌اعتنایی را هم تشدید می‌کند. ویژگی خصیصه نمای اهالی کلان شهرهای مدرن، برخلاف اهالی روستاها و شهرهای کوچک، بی‌خبری از احوالِ - و حتی نا آشنایی- با همسایه ی دیوار به دیوار است.زیمل در مقاله خود با عنوان "کلانشهر و حیات ذهنی" این جنبه از روابط اجتماعی در شهرهای بزرگِ مدرن را اصطلاحا "توداری" می‌نامد. و این تو داری را فقط، بی اعتنایی انسان ها از هم نمی داند بلکه تنرا انزجار خفیف از یکدیگر می داند.

نَفَس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
معنی بند: نفس که از درون اجاق سینه گرم بیرون می‌زند،بدلیل سرما تبدیل به ابری می شودتیره که جلو چشم هایت را می گیرد(نفس مجاز از حرف برای ایجاد ارتباط است)،تپش وجودی تو که این است،پس دیگر چه چشم و انتظاری از دیگر دوستان و دور یا نزدیک داری؟!
حرف‌هایی که از دل تو بر می آید،از جنس ترس و سانسور است،که مثل ابر و مه جلوی دید تو را می‌گیرند، وقتی خودت به سانسور خودت می‌پردازی و حرف‌های سردت، جلوی حرکت و دید تو را می‌گیرد،پس دیگر چه انتظاری ازدوستان دور و نزدیک خودت داری؟!
"پس دیگر چه داری چشم": ایهام:۱.پس دیگر :چشمی نداری"۲. دیگر" نباید انتظاری" از دوستان دور و نزدیک داشت.

" امید در بهترین اشعار خود "قصه شهر سنگستان"،"خوان هشتم"،"آخر شاهنامه" و "آن گاه پس از تندر "مرثیه سرای شکست است. در مقدمه "زمستان" می‌نویسد: دنیا چنین می‌نماید که گویا دیگر نباید از هیچکس و هیچ سو توقعی داشت. دنیا چنین می‌نماید که کور خوانده بودیم، آن طرف‌ها نیز خبری نبود( دستغیب ۱۳۷۳: ۹۴). شعر زمستان مرثیه ای بر انسان معاصر،که با ذهنیت مدرن و انتقادی،در پی اصلاح جامعه و جهان خویش است،اما شکست ناشی از کانون های قدرت و نهادهای سنتی او و همفکرانش را به حاشیه و شکست می کشاند؛ لحن شعر زمستان لحنی ست تراژیک که زمستان با صدا و نفسِ یخبندانش، انسان ها ،محیط و اشیا را با تازیانه هایش در یخ و استرس فرو برده است.دیکتاتوری- ترس- سرکوب-کودتا- تبعید- هوچیگری از طریق اراذل و اوباش و رسانه ها...تمامیت خواهی ی رژیمی هایی ست که افرادی چون اخوان و هم‌اندیشانش یا باید شکنجه و کشته شوند و یا ناخواسته سکوت کنند! در چنین محیط‌های استبداد زده‌ای اخوان از پی یک ناجی و قهرمان می‌گردد که چون مسیح ، فضای - انسان و اشیا ی مرده و یخبندان را ، با دم مسیحایی خود زنده و گرما بخشد و همه را از حالت فریزشدگی درآورد.


مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

معنی بند: راوی در چنین جامعه ی استبدادی و سرمازده ای مایل است به "قهرمان" یا ناجی ای پناه ببرد،گرچه اخوان ثالث، خود نماینده ی روان زخمی اجتماعی ی ست که در پیکر یک " کهن الگوی قهرمان" ظاهرشده و من اجتماعی در شعرش از من فردی و شخصی اش فاصله گرفته است تا با تمام زخم های جانش،روایتگوی جامعه ی تحت ستم باشد.و به "سوژه ی بیانگر" مبدل می گردد.اخوان شاعری که با گرایشات چپگرایانه اش به فرهنگ باستانی خود نیز احترام می گذاشت و از معدود شاعران و ادیبانی است که علیه استوره های وطنی ،شمشیر از رو نبسته بود و با پرداختن به فرهنگ کهن در نقد و نظرها تا شعرهایش ،علاقه به ملت و مملکت را ثابت نمود و سفارش نویس هیچ حزبی نشد.همین تمایلات و دانش های او از ادبیات باستانی، او را آیین اش "مزدشتی(پیوند میان اندیشه ی مزدک و زرتشت)، سوق داد.اما چپگرا ها یا مارکسیست ها چه شد که پس از جنگ اول جهانی دست به قرائتی از مارکسیست زدند؟ مارکسیست ها به بازخوانی هگل پرداخته و انسان تاریخی را با این دیدگاه، نقد طبقانی می نمودند. "نویسندگانی مثل لوکاچ، بلوخ و کُرش، که مارکس را بار دیگر و در پرتو فلسفه هگلی بازخوانی کرده بودند، وضعیت تاریخی خاصی را دوباره مطرح کردند که نظریه مارکسیستی از متن آن برخاسته بود،بنابراین، وقتی لوکاچ استدلال می‌کرد که پیش شرط تاریخیِ ضروری برای پیدایش ماتریالیسم تاریخی عبارت بود از به هم پیوستن جامعه به صورت یک واحد اقتصادی متجانس‌تر، فرایندی که نخستین بار با گسترش شیوه ی تولید سرمایه‌داری به انجام رسید، در واقع به کمک ماتریالیسم تاریخی، خودِ ماتریالیسم تاریخی را تحلیل می‌کرد"(کارنرتون،۱۳۹۳: ۴۴).با چنین گرایشات چپگرایانه ای، اخوان ثالث پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، چون دیگر هم اندیشان خود دچار سرکوفت‌های اجتماعی می‌شود و از پی یک ناجی مسیحایی می گردد تا ان پیر دانا، مردگان زمستانی را مسیح وار زنده نماید،در چند بند بالا ریتم آرام و همراه با یاس بوده است ، شاعر با فاصله گذاشتن میان چند بند بالا با بند بزرگ دوم ، تغییر لحن داده و با فریاد، ضربآهنگ شعر و ریتم آن را تند و بلند و موزون ، اجرا می‌نماید، اما ناامید بر درگاه پیر میخانه ای می رود، پیر میخانه ی او با پیر میخانه ی حافظ و دیگر شاعران متفاوت است: دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد/گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد(حافظ). اخوان از نیما آموخته بود که " این گونه تصویرسازی که ریشه در ادراک قدیمی دارد باید کنار گذاشته شود". نیز می دانست در فرم های متعدد و بی شمار شعر نو ،لحن و محتوا نیز بایستی دستخوش تغییر گردند،شراب، جام،میخانه،پیر می فر‌ش او با پیران می فروش ِقرن های ۴تا۱۳ فرق دارد، او با دانش و آگاهی، این واژگان و ترکیبات را با سابقه ی ذهنی ای که در شعر و مردم سراغ داشت،به عنوان سمبل های نوین بکار می گیرد و مسیح وار این بار در چند قرن بعد آنان را احیا می کند،برای همین است که تاکنون کسی به مسیح ِاخوان ثالث اشاره نداشته است و شعر را به سبک تفاسیر دواوین گذشتگان معنا و تفسیر نموده اند؟! اخوان، دکتر محمدمصدق را در قامت یک مسیح می دید و چون "جوانمرد و پیر دانایی" به او می نگریست،برای همین است شعر "تسلی و سلام" خود را با نام " احمد پیر آبادی" به مصدق تقدیم و در مجله چاپ می نماید ،تا هم به پیر محله ی احمد آباد، اشاره ای داشته باشد و هم ارادت خود را به مصدق که رهبر جبهه ی ملی بود،ابراز نماید و اورا ناجی و مسیح فضای حاکم می دید تا با نفسخود به این رمستان سرد سیاسی - اجتماعی،پایان دهد!

ای ترسای: ای مسیحی ترسنده از خدا!(ترساک یا ترسنده ،لغتی ست پهلوی، که مجازا به مسیحیان و آنانکه از خدا ترس و خوف دارند می گویند)،به معنای پرهیزگار نیز بکار می رود.

اخوان در واقع،مصدق را مسیح و سخنان و سخنرانی های مردمگرایانه و ملی خواهانه ی مصدق را در فضای سرد سیاسی، شرابی امید بخش و زنده کننده ی مردگان زمستانی می داند.

حال با سمبل سازی اخوان می توان شعر را تشربح نمود:

ای بزرگمردی که چون جوانمرد برای منی! و ای پرهیزگار پیر با تجربه ای که در سیاست لباس هایت از شراب(سخن- سخنرانی)،کهنه و چرکین شده اند؛ بزرگمردی و جوانمردی کن ای پیر باتجربه درشراب(پیر پیرهن چرکین، مجاز است از شرابفروشی که پیرهنش از فروشِ شراب، چرکین و شراب آلود و فرسوده شده است،وقصد شاعر تحقیر نیست بلکه احترام به کسوت و سخنان اوست). ای ترسای پیر:پرهیزگار پیر است،پیرهن چرکین: لباسی که با سیاست زمستانی ،چرکین شده است.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
معنی : فضا به شکل ناجوانمردانه ای سرد است و سرما درپی کشتن جوانان است، سه نقطه(...) تداوم سرما و حرف های ناتمامِ سرمایِ راویِ زمستان است؛هنوز پشت در میکده(احمد آباد) است و با فریاد و هیاهوی پی در پی ، ترسای باتجربه را فرا می خواند، سه نقطه (...) پس از آی... به منظور داد و بیداد و فریاد راوی که ادامه دارد،کار گذاشته شده؛
دمت گرم و...: نفست دراین زمستان سیاسی گرما بخش باد و همواره خوشحال و سرخوش باشی!(دعای شاعر مسیح روزگارش تا قبل از صلیب ِکودتا ).الف در مسیحا ،برای بزرگی و طرف خطاب به کار رفته است ؛مسیحا- جوانمرد- ای- ترسا،چهار واج "الف" در این واژگان بکار رفته که سطر را اوج می دهد و با بلند صدا کردن می فروش از او امداد خواهی می کند که: تو در این سوز سرما با دم مسیحایی ات گرما بخش من باش و پاسخگوی سلام و خواست های سیاسی ام باش!درِ میکده باز کن تا از آستانه ی سرما خلاصی یابم،و با سخنان امید وارکننده ات، به ما "می" زندگانی بخش!این گشودگی در ،ورود به دنیای امید و آرزو ست، و گویی ماموران او را دنبال کرده اند و تنها پناهش ،گرمای شراب سخنان اوست ،چه با دُرد چه بی دُرد،فقط می خواهد خودش را به عالم بی خبری بزند.

اخوان ثالث با این سمبل سازی و تصاویر مدرن این جابجایی و جایگزینی ها را انجام داده است:

مصدق را جایگزین پیر می فروش و پیر مغان- مسیح و ترسای قرن های پیشین کرده است!

سخنان و سخنرانی هایش:شراب گرما بخش

احمد آباد: میکده- کوی می فروشان

جام: وجود و پیکر یخ زده ی راوی

تقلیل دادن اخوان از شکست های سیاسی و پناه بردن وی به شراب و "گالوس ِ" شرابفروش ارمنی،یعنی نشناختن شعر نو و سمبل سازی شاعر !شعری با این ساختار و انسجام و فرم و ایماژهای قوی را نمی توان با خُمریه ها و غزلیات سبک عراقی تفسیر یا معنا نمود!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
معنی بند:

معنی بند:گویی صدایی یواش به گوش می آید که راوی خود را چنین معرفی می کند:
منم من:من هستم، من! که هرشب به سراغ تو می آیم و تو میزبانی و من میهمان همشیگی ات،تا تو دراین سرما ناجی مسیحایی من باشی با دم گرم شراب(نان و شراب : آیین مسیح- شام آخر)! من هستم همان کولی مانندی(لولی وش)که سرگردان و غم زده از اوضاع این سرزمینم .
من هستم !من! که سرنوشت و روزگار چون سنگی بی ارزش او را با گوشه یا کف پا پرتاپ کرده که به هرسویی شوت شوم،زیرا اگر سنگی قیمتی و ارزشمند بودم اینجور درجامعه تیپا نمی خوردم(یاس- سرخوردگی- خود تحقیری- گمخویشی- سرزنش خود)،سبک وزنی سبب پرتاب به هرسویم شده است و اینچنین رنج بار از اوضاع و بی وزن و لاغر و ناامید شده ام !
منم که آفرینش به زشت ترین صورت مرا آفریده است و چون دشنام و کفری می نمایم؟!(نفرین و سرزنش راوی نسبت به خود).منم که صدا و آوازم با جماعت سیاسی حاکم، همآهنگ نیست و باآنان هم آواز نشده ام و از همصدایی آنان به تو پناه آورده ام؛نغمه ی ناجور: خارج و فالش بودن صدای ساز یا آواز- آوازی متفاوط(متفاوت)داشتن- صدایی که با باقی صداها جور نباشد- صدای ناراحت کننده -راوی ضمن یاس و ناامیدی می گوید ساز و آواز وجودم با حکومت وقت ،جور و هم -آهنگ نبوده است.
در همین بند به لحاظ زیبایی شناسی و ریتم دادن به سطرها ، واژه ی "منم" را سرآغاز هرسه سطر قرار گرفته و در پی آن نفرین و دشنام و دورافتادن از اجتماع را القا می کند:
۱.منم...مغموم.
۲.منم...رنجور.
۳.منم...ناجور.
پایان هر سه سطر سه صفت منفی آورده که نشان دهنده ناامیدی از اوضاع آن روزگار است.و گویی اوضاع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سیاسیون را از من،منم ،منیت سیاسی،تهی و بی پناه کرده است.
به لحاظ نشانه شناسی و استفاده ی درست از علائم نگارشی،پایان هر سه سطر را نقطه گذاشته تا نهایت صفت ها را با ساختاری قوی ببندد و نشان دهد آخر مغمومی- رنجوری- ناجوری ،است.
نکته ی دیگر اینکه در سطر ۱ و ۲ از همین بند،۲بار می گوید:"منم من" که پس از تیپا خوردن ،فشرده شده و در سطر ۳ به شکل"منم" خودش را نشان می دهد ، در دوسطر از"من " و " منیت اش"کاسته می شود و لحن محزون و ملایم تر از آن اوجِ در زدن ها و فریادها ، به گوش می رسد.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
معنی بند:

رومی: سپید- راست- اهل منطق و فلسفه- اهل گفت و گو - آرام و صلح جو- نماد روز و سپیدی/ زنگی: اهل زنگبار: جنگی- سیاه- دروغ- بی منطق و بی هنر- نماد شب و تاریکی...
رومی روم: سپیدِ سپید- رو راست/ زنگی زنگ: سیاهِ سیاه- دغل و دو رو.
بی رنگ : بی آلایش- ساده- پاک.
راوی زمستان گویی ناامید از هر گروه سیاسی ای ، می‌خواهد این را بگوید که:دیگر نه اهل چپ است و نه اهل راست سیاسی، و به هیچ طیف و صنفی از احزاب تعلق خاطری ندارد، او می‌گوید من پاک و ساده و بی‌آلایش هستم،چون صبح صادق(مصدق)،که نه سیاهِ سیاه است و نه سپیدِ سپید، شاعر می‌خواهد صداقت و راستگویی اش را از جنس و سرزمین سومی تعریف کند، همین جغرافیای ایران ساده و بی آلایشی که همیشه از جماعت خائن ِسیاه و سپید ضربه ها خورده و نامهربانی ها دیده است.او با آوردن "همان"خودش را بی سادگی و بی رنگی ی مداوم مقید و ارجاع می دهد.
او خود را پس از معرفی با صدا های بلند از رهبر مسیحایی اش می‌خواهد که بیاید و در را به رویش بگشاید، زیرا دلتنگ از شرایط است!
حریفا: ای حریف و رقیب و همراه و هم صحبت من!
میزبانا: و ای میزبان! من میهمان سال و ماه تو هستم که همچون امواج متلاطم از اوضاع روزگار، پشت در از سرمای بی عدالتی درحال لرزیدنم!
تگرگی در حال رگبار زدن نیست!من به تو آشنایی داده ام و مرگی و مُرده ای در کارنیست.دربگشا صدایی که می شنوی صدای تق تق تگرگ نیست ، من دراین اوضاع هرج و مرج نماینده ی مرگ نیستم من میهمان سالیان تو ام که ماهها و سال ها حریف و هم پیاله ی همدیگریم و پای یخنان امید بخش تو بودم و باز هم آمده ام تا با شراب گرم سخنانت جام وجودم را لبریز از معنا سازی!
اگر صدای(نام آوای تق تقِ تگرگ) تق تق شنیده‌ای،صدای تق تق برخورد دندان های من در سرسرای سرم است، که گویی سرمای کودتا همه را به رگبار ِ تیر و گلوله های تگرگ هایش بسته است.
صحبت سرما و دندان: کنایه از ایجاد ترس و لرز- بر خود لرزیدن- پیچیدن صدای تق تق و رگبار تگرگ بر اثر برخورد دندان‌ها و در سر پیچیدن. شاعر می‌خواهد بگوید که زمستان سرد سیاسی همه را به رگبار مرگ و ترس و لرز بسته است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگارِ سیلیِ سردِ زمستان است.
معنی بند: من امشب آمده‌ام که بدهی های سیاسی ام را را پس دهم،برای اعتراف به آلوده شدن به جریان های سیاسی چپ و راست آمده ام، و طلبی که از من داشته ای را کنار جام گفتارهای وطن پرستانه ات قرار دهم(حریف و هم حرف و هم بحث من که طرفدار اوضاع اکنونی! من امشب آمده ام که حسابم را باتو پاک کنم و ضمن همصحبتی با جام گرما بخش به تو واقعیت را بگویم).چرا می گویی زمان سیاهی و سرمای زمستان تمام شد و هوا به سپیدی گراییده و سپیده ی صبح آزادی فرا رسید؟!

ساده مباش و فریب مخور،این صبحِ کاذب است که فریبت می دهد،این سرخی ای که در آسمان می بینی،سرخی پس از سپیده و برآمدن خورشید نیست.
ای حریف و همپیاله ی من!این سرخی ای که درخیال تو سرخی طلوع خورشید است،سرخی صبح آزادی و پیروزی نیست،بلکه سرخی کشیده ای ست که زمستان به گوش های آزادیخواهان زده و گوش وطن پرستان را سرخ و خونین کرده است، این سیلی و کشیده ای که کودتای سرمازای سیاسی به گوش آزادیخواهان صبح راستین زده است، در تاریخ به یادگار ثبت خواهد شد که شاه علیه صبح صادق(مصدق) کودتا کرد و از سرمای تازیانه و سیلی،گوش طرفداران صبح راستین را خونین کرده است و با این فضای سرد زمستانی ای که ایجاد نموده ،خودش را به جای صبح راستین به مردم معرفی کرده است؛ و مردم با این کودتا گویی سیلی سخت و خونینی گوش هایشان را سرخ و سرما زده کرده است.

و قندیلِ سپهرِ تنگ میدان،مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

معنی:خورشید عدالت هم درآسمان قندیل بسته است و اَبرهای حکومت وقت ،مانع از تابش او به این سرزمین می شوند!و مرده یا زنده بودنش معلوم نیست،و او را در تابوتی ضخیم با چوب هایی محکم قرار داده اند و در ۹ تو و طبقه ی آسمان اورا به مرگ آلوده و پنهان ساخته اند!

شاه خود را خدای روی زمین می داند و تو را که خدای نُه فلکی ،کشته و در تابوتی آغشته به مرگ قرارداده و پنهان ساخته است ،چنان حکومتی با زمستان راه انداخته است که سرمایش ۹ طبقه ی آسمان را فرا گرفته و تو که خدا باشی را نیز کشته است(بهرگیری از صنعت اغراق و غُلو) .
حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.

معنی سطر:ای حریف و هم صحبت حرف های سیاسی،برو با کلام سبزت ،با باده ی روشنی بخش ،چراغ امیدواری را روشن ساز،زیرا که روز و شب هردو تیره می نمایند و در تاریکی باهم فرقی نمی کنند!

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.

معنی و تفسیر بند : راوی با ارجاع دادن خواننده به ابتدای شعر ،بار دیگر می گوید زمستان است،همان هوا و زمستان سطرهای آغازین. کسی سلام تو را در این اوضاع مبهم ساسی پاسخ نمی‌دهد و به تو اعتماد نمی‌کند، همه از شرایط موجود و دلگیر بودن اوضاع در خانه‌هایشان را به روی دیگران بسته‌اند و سرهایشان در لاک کارهای خودشان است و کسی به فکر دیگری نیست، دست‌ها در جیب‌ها پنهان شده است و معلوم نیست هر کسی به چه کاری مشغول است، هر کس در حال بستن بار خویش است، و در حال جمع آوری توشه برای خودش و خانواده‌اش، راوی با عنوان سرها در گریبان و مواردی از این دست دارد با تصویرسازی بسیار ساده که افراد در زمستان گردنشان را لباس‌هایشان فرو می‌برند و دست‌هایشان را در جیب، بهترین استفاده‌ها را نموده است، تا با نشان دادن همین تصویرسازی ساده، اوضاع سیاسی را برملا سازد.

دیکتاتوری و یخبندان سیاسی در حدی ست که حتا درخت که نماد سرسبزی و طراوت یک شهر است ،مانند اسکلت هایی شده اند که قندیل های سیاسی بسته اند و بلور آذین شده اند!

زمین از این یخ و چُو و چُم های چُمستانی ،قلبش یخ زده و مرده است!

فضای ناامیدی از این دیکتاتوری در حدی ست که حتا آسمان هم از یخ زدگی و قندیل و بلو آجین شدن ،سقفش کوتاه شده است !

خورشید و ماه هم در این سرما غبارالود و مه آلوده و مسموم از سیاسی، شده اند و کسی تاثیر آنان را نمی بید!

زیرا زمستان دیکتاتوری و فصل سرما و شکنجه و کشتار زادی‌خواهان است.

اخوان با آوردن سطر پایانی،ضمن پایانبندی قوی به شعر فرم محکمی بخشیده است.


رامین یوسفی: معنی و تفسیر

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران


کتابوام ها:

۱..دستغیب،عبدالعلی.۱۳۷۳.نقد شعر مهدی اخوان ثالث،تهران: انتشارات مروارید.

۲.کارنر تون،پل. ۱۳۹۳. جامعه شناسی انتقادی، حسن چاوشیان، چاپ چهارم، تهران: کتاب آمه

نقد دوم: بررسی نمادین و استعاری شعر زمستان

شعر «زمستان» مهدی اخوان ثالث را بر اساس نمادشناسی، استعاره، مجاز و نظام تصویرسازی که اخوان در این شعر ساخته است؛ ارائه می کنم.
این شعر از مهم‌ترین نمونه‌های شعر مدرن است که فصل زمستان را به نماد تاریخی – سیاسی یک دوره از زندگی جمعی ایرانیان بدل کرده است.

تحلیل نمادین و استعاری شعر «زمستان» / مهدی اخوان ثالث

مقدمه

«زمستان» شعری است که در ظاهر از یک فصل جغرافیایی سخن می‌گوید؛ اما در عمق، استعاره‌ی تاریخی از شکست، یأس، سکوت، خفقان و مرگ اجتماعی است.
اخوان این شعر را پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سرود؛ و تمام ساختار آن تبدیل به گفتمان شکست‌خورده‌ی یک نسل شده است.

۱. زمستان به عنوان نماد اصلی

۱.۱. زمستان = اختناق سیاسی

زمستان در شعر اخوان یک پدیده طبیعی نیست، بلکه کنایه از دوره‌ای از تاریخ ایران است که امیدها سرکوب شده‌اند.

  • سرمای استخوان‌سوز
  • درهای بسته
  • خاموشی
  • بی‌گناهی بی‌فریاد

همگی بازنمایی استعاری از سرکوب پس از کودتا هستند.

۱.۲. زمستان = مرگ اجتماعی / افسردگی جمعی

اخوان زمستان را مرگ‌بار معرفی می‌کند:
«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت»
جامعه در «انفعال» فرورفته است.

۲. استعاره‌های بنیادین شعر

در این شعر سه استعاره‌ی کلان (Conceptual Metaphors) هست:

۲.۱. جامعه = بدن انسان سرد‌شده

اخوان با تشبیه‌های جسمانی، زمستان را وارد بدن انسان می‌کند.
مثلاً:

  • «نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک»
  • «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»

انسان و جامعه یکی‌اند.
جامعه، بدنی است که سرد شده و دیگر توان حرکت ندارد.

**۲.۲. زبان = دیوار

(استعاره سکوت/ترس)**

یکی از درخشان‌ترین سطرها:
«سلامم را تو پاسخ گو
هراسان می‌شوی شاید؟
که ره را بسته می‌بیی؟»

کلمات وسیله بیان نیستند؛
دیوار‌هایی هستند که ارتباط را قطع می‌کنند.

در جامعه اختناق‌زده:

  • هر واژه خطرناک است
  • هر سلامی ممکن است «دردسر» ایجاد کند
  • زبان، تبدیل به زندان شده است

۲.۳. فصل سرد = تاریخ سرد

این استعاره‌ی مفهومی، شاکله‌ی تمام شعر است:

زمستان = تاریخ شکست‌خورده
زمستان = زمان/تاریخِ بی‌جان
زمستان = تقدیر جمعی

فصل طبیعت بر روان جمعی منطبق می‌شود.

۳. تحلیل نمادها در شعر

**۳.۱. «سلام»

نماد ارتباط انسانی**

اخوان شعر را با تکرار «سلام» آغاز می‌کند، اما این سلام‌ها بی‌پاسخ می‌مانند.
این نشان می‌دهد:

  • مردم از هم بیم دارند
  • اعتماد فروپاشیده
  • زبان از کارکرد افتاده
  • دوستی‌ها منجمد شده است

۳.۲. «زندان»، «باغ»، «گرما» و «قاصدک»

اخوان این نمادها را معمولاً در شعرهایش می‌آورد؛ اما در این شعر:

  • قاصدک نیست
  • بهار نیست
  • جوانه نیست

یعنی همه نشانه‌های امید تعلیق شده‌اند.

۴. مجازها و کنایه‌ها

۴.۱. «نفس» = زندگی

وقتی نفس به بخار سرد تبدیل می‌شود → زندگی بی‌رنگ شده است.

۴.۲. «در» = فرصت

«درها همه بسته‌ست»
مجاز از فقدان راه‌حل سیاسی.

۴.۳. «چشم‌ها» = هراس اجتماعی

در شعر:
«چشم‌ها را می‌بندند»
کنایه از اینکه مردم نمی‌خواهند حقیقت را ببینند یا از دیدن حقیقت می‌ترسند.

۵. نظام تقابل‌ها در شعر

اخوان با ساختار دوقطبی‌ها شعر را ساخته:

قطب اولقطب دوم

گرماسرما

نورظلمت

حرکتسکون

دوستیترس

گفتارسکوت

امیدیأس

تمام این تقابل‌ها سوی تاریک خود را فعال کرده‌اند.

۶. موسیقی و نحوه بیان استعاره‌ها

آهنگ شعر، بریده‌بریده و سرد است.
قافیه‌های بسته، وزن سنگین و مکث‌های متوالی حس زمستان را در ریتم ایجاد می‌کند.

نمونه:
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است...»

فاصله‌گذاری‌ها و کشش‌های آوایی، موسیقیِ معنا را می‌سازند.

۷. اهمیت نشانه‌های نوشتاری (علائم نگارشی)

  • سه‌نقطه (…): تعلیق، ناامیدی، گفتنی‌های نگفته
  • نشانه‌های سکوت: فضاهای خالی شعر، مکث‌ها
  • جملات کوتاه و امرگونه: «بیا!» / «بنشین!»
    ---> این لحن امری، بی‌پناهی و اعتراض فروخورده را نشان می‌دهد.

اخوان ‌ برخلاف نیما، ریتم احساسی را از طریق شکستن نحوی سطرها ایجاد می‌کند.

۸. پایان‌بندی نمادین شعر

اخوان شعر را با یک جمله تلخ می‌بندد:

«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت»

این نشان می‌دهد که:

  • جامعه دیگر توان «ارتباط» ندارد
  • امیدی در بیرون نیست
  • بهار، فقط یک رؤیاست
  • زمستان، فقط یک فصل نیست بلکه یک وضعیت است

شاعر خواننده را در همان زمستان رها می‌کند؛ چون قصد دارد حالت تاریخی – سیاسی زمانه را بازنمایی کند، نه اینکه به آن پایان مصنوعی بدهد.

۹. جمع‌بندی

  • شعر «زمستان» یک گزارش طبیعی نیست؛ یک استعارۀ سیاسی عظیم است.
  • زمستان، بازنمایی تاریخ سرکوب‌شده است.
  • زبان در شعر مدلول ندارد و به زندان تبدیل شده است.
  • نمادهای طبیعت، به نشانه‌های اجتماعی بدل شده‌اند.
  • سکوت و هراس، بر همه روابط انسانی سایه انداخته.
  • شعر نه پایان دارد، نه شروع؛ مثل زمستانی که طولانی است.

●رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

معنی شعر شبگیر،ابتهاج،رامین یوسفی،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

معنی شعر شبگیر ،هوشنگ
ابتهاج،ص۱۵۲

ابتهاج از شاعران اجتماعی سُراست که با استفاده از نمادها و سمبل‌ها سعی دارد تا خواننده را با وضعیت دیکتاتوری در زمان خودش آشنا سازد.
بنابراین این شعر باید از دیدگاه اجتماعی تحلیل و تفسیر گردد.

شبگیر: صبح و سحرگاه
بند اول: دیگر این پنجره...خوانده خروس.
• دیگر این پنجره را بگشایید که من به ستوه و فغان آمده‌ام از این دیکتاتوری و ستمشاهی. چرا که دیرگاهی ست در همسایگی ما خروس خوانده و پیشرفت حاصل شده است.
☆نکات: پنجره نماد: دروازه و ارتباط.
شب تنگ: دیکتاتوری.
خانه ی همسایه: کشورهای همسایه که در حال ترقی و پیشرفت هستند.شوروی سابق منظور ایندشاعران و کعبه ی آرزوهایشان بود.
خروس: نماد بیداری- هوشیار- مدرنیته که خواب رفتگان را با بانگ خود بیدار می سازد.
بند ۲
وین شب تلخ عبوس...مانده ام چشم به راه.
•معنی: و در این شب تلخکام که چهره ای عبوس گرفته دارد( شب تلخ عبوس: اضافه استعاری - استعاره مکنیه).
می فشارد به دلم: توان حرکت و جنبش را از من و جامعه گرفته است در زمانی است که من در دل این تاریکی دیکتاتوری پشت این پنجره رابطه‌ها بیدار و ساکت مانده‌ام چشم انتظار و امیدوار تا کسی از راه برسد و ما را نجات دهد.
بند ۳
همه چشم و همه گوش... مات این پرده شبگیر که می‌بازد رنگ.
•معنی بند سوم : با تمام وجود مست از آن بانگ پرنده‌ ی خوشخوان هستم که نرم به گوشم نوای آزادی سر می‌دهد و محو آن ستاره شبانگاهی(نماد و یمیل قهرمان و شهیدان راه آزادی) هستم که می‌سوزد در گرما، و نورافشانی و گرما را به اطراف می پراکند.
لف نشر نامرتب دارد : ۱.همه چشم ، محو آن اختر شب تاب هستم که می‌سوزد گرم.
۲. همه گوش، مست آن بانک دلاویزم که نرم می‌آید.

•همه چشم (لف): اختر شبتاب(نشر- گسترش)
•همه گوش(لف): بانگ دلاویز(نشر- گسترش).
مات این پرده ی ......معنی: تاریکی و سیاهی رنگ می‌بازد در صبح آزادی.
بند ۴:
آری این پنجره بگشا که صبح... خنده روز که با اشک من آمیخته است.
•معنی بند چهارم: ولی پنجره‌های ارتباط را بگشایید که صبح پیروزی از پس تاریکی در حال درخشش است.
پرتوهای خونین خورشید به هنگام طلوع همه جا را فرا گرفته است و رخساره ی آینه‌ام را از زنگار افسوس و حسرت‌ها می‌زداید.
خورشید بر چشمان من که پر از شرار است بوسه می‌زند و اشتیاق پیروزی و آزادی گریه از چشمان من و مردمان سرازیر می شود.

☆نکات:
دل خونین سحر: اضافه استعاری.
می زداید: می سترد. پاک می سازد.
بوسه ی مهر(طلوع خورشید): ۱.مهر(صفت) ۲.مهر(مهر. آیین مهر و میترایسم. خورشید).

شعرنازلی،احمدشاملو،نقد و تحلیل: رامین یوسفی ،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

بررسی شعر" مرگ نازلی" از دیدگاه نمادین ، استعاری و مجاز، و اهمیت علائم نگارشی در شعر مدرن

مرگ نازلی
"نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
درخانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار..."

نازلی سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

" - نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!"

نازلی سخن نگفت ؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جَست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد:"زمستان شکست!"
و
رفت...

شعر «مرگ نازلی» ؛ از دیدگاه نمادشناسی، استعاره و مجاز و نیز اهمیت علائم نگارشی در شعر مدرن.

تحلیل نمادین، استعاری و مجازی شعر «مرگ نازلی»

شعر «مرگ نازلی» یکی از مشهورترین سروده‌های آیدا (احمد شاملو) نیست، بلکه از نادر نادپور یا به‌روایتی از شعرای مبارز دهه ۴۰ است؛ با این حال در فضای ادبی بیشتر به شکل یک سروده‌ی جمعیِ مقاومت خوانده شده است. مهم آن است که متن به‌وضوح بر مرگِ یک زن، یک امید، یک مقاومت دلالت دارد.

۱. نازلی به عنوان نماد / Symbol

در سراسر شعر، نازلی یک فرد نیست؛ بلکه یک نشانه‌ی برجسته‌شده (Marked Sign) است:

۱.۱. نازلی = نماد مقاومت

«سرافراز»، «دندان خشم بر جگر خسته بستن»، «چو خورشید از تیرگی برآمدن»
→ نازلی تصویر زن ـ قهرمانی است که در برابر سرنوشت سیاه می‌ایستد.

۱.۲. نازلی = نماد امید

در بند پایانی:
«زمستان شکست»
→ زمستان استعاره از سرکوب، خفقان و مرگ اجتماعی.

۱.۳. نازلی = نماد لحظه‌های کمیاب روشنایی

«ستاره بود / یک دم در این ظلام درخشید»
→ نازلی به منزله‌ی یک نور موقتی در تاریکی است؛ مانند آرمان‌گرایی جوانانی که “یک دم” درخشیدند و خاموش شدند.

۲. تحلیل استعاری (Metaphorical Analysis)

شعر به صورت کامل بر استعارۀ مفهومی (Conceptual Metaphor) استوار است—یعنی انتقال یک حوزه‌ی احساسی/سیاسی به حوزه‌ی طبیعت، فصل‌ها و روشنایی.

۲.۱. فصل‌ها = احوال سیاسی/اجتماعی

  • بهار = زندگی / بیداری / امید
  • زمستان = سرکوب / مرگ / سکوت

وقتی شاعر می‌گوید:
«با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...»
بهار، استعاره‌ای است از مقطع تاریخی بیداری ملت.

۲.۲. گل‌ها = ارواح و افکار انسان‌ها

  • ارغوان شکفت → چراغی از خون، استعاره از رستاخیز.
  • یاس پیر گل داد → امید در دل کهنسالان.
  • بنفشه = فروتنی + نوید بهار

نازلی در پایان:
«نازلی بنفشه بود / گل داد و مژده داد: زمستان شکست»
یعنی نازلی در عمل خویش بشارت‌دهنده دگرگونی سیاسی/اجتماعی بود.

۲.3. سکوت = مرگ

«مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را / در آشیان به بیضه نشسته ست!»
این بند، یکی از درخشان‌ترین استعاره‌های شعر مدرن فارسی است.

سکوت، تبدیل شده به موجودی زنده
→ سکوت، زادۀ مرگ است؛
→ و هرچه سکوت بیشتر، مرگِ اجتماعی گسترده‌تر.

۳. تحلیل مجازی (Metonymy & Synecdoche)

۳.۱. «دندان خشم بر جگر بستن»

مجاز مرسل (علاقه‌ی سببیت)
→ یعنی فروبردن اعتراض برای انجام یک تصمیم بزرگ.

۳.۲. «خورشید در خون نشست»

مجاز مرسل برای قتل یا سرکوب.
خورشید = نازلی
نشستن خورشید در خون = قتل امید.

۳.۳. «ظلام»

به جای «زمانه‌ی تاریک»، مجاز مکانی.

۴. اهمیت علائم نگارشی در شعر مدرن

شاعر آگاهانه از سکوت‌های معنایی، وقفه‌ها و برش‌های نحوی استفاده می‌کند.
علائم نگارشی در این شعر از مهم‌ترین عناصرِ معنا ساز هستند.

۴.۱. خط تیره (—)

برای ایجاد گسست عاطفی
و نشان‌دادن فاصله‌ی میان انتظار و عدم پاسخ.

مثال:
«– نازلی! سخن بگو!»
این خط‌تیره نشان می‌دهد که صدا از جایی دور، اضطراری و تکان‌دهنده می‌آید.

۴.۲. نقطه‌گذاری‌ها (… و □)

  • سه‌نقطه (…) در پایان بسیاری از سطرها
    → خیرۀ‌شدن به چیزی که گفته نمی‌شود.
    → ناتمامی.
    → توقف تنفسی.

  • نماد «وقفه‌ی تاریخی» و خلأی که با مرگ نازلی ایجاد شده.

۴.۳. فاصله‌گذاری‌های عمودی (سطرهای تودرتو)

مثلاً:
«و
رفت...»
این فاصله‌گذاری‌ها نوعی پرفورمانس نوشتاری ایجاد می‌کند:
حرکت تدریجی، آهستگی، محو شدن، خاموش شدن.

۴.۴. نیم‌سطرهای برجسته شده

«سرافراز»
→ ایستادگی نازلی با یک واژه برجسته شده و جدا.

۵. ساختار روایت / Narrative Structure

شعر دو حرکت مهم دارد:

مرحله اول: امید طبیعت، مرگ انسان

بهار آغاز شده اما نازلی نمی‌ماند.
این تضاد، سرتاسر بند نخست را می‌سازد.

مرحله دوم: مرگ نازلی = آغاز زمستان جمعی

با مرگ او، سکوت حاکم می‌شود.
مرغ سکوت، جوجه می‌زاید.
یعنی مرگ او به مرگ‌های متعدد دیگر راه می‌دهد.

مرحله سوم: بازگشت اسطوره‌وار نازلی

در پایان، نازلی
در نقش ستاره، خورشید، بنفشه
به نماد جاودانگی و بشارت شکستن زمستان تبدیل می‌شود.

این الگو به ساختار اساطیری «مرگ/رستاخیز» نزدیک است.

۶. جمع‌بندی نهایی

  • نازلی تنها یک زن نیست؛ نماد مقاومت، روشنایی، امکان آزادی است.
  • طبیعت استعاره از سیاست و تاریخ است.
  • علائم نگارشی بخش جدایی‌ناپذیر از شعرند و ریتم، مکث، عمق نمادین و حس فقدان را می‌سازند.
  • سکوت تبدیل به یک موجود زنده شده که «مرگ» می‌زاید.
  • شعر با حرکت از «مرگ نازلی» به «امید آینده» ختم می‌شود… یعنی یک ساختار سوگ‌نامه – اسطوره – رستاخیز.

●رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

نقد و تحلیل شعر نازلی،احمدشاملو،رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

احمدشاملو(ا.بامداد)۱۴۲
شاگرد نیما یوشیج
سبک: شعر سپید- شعر منثور
آثارشعری: آهنگ‌های فراموش شده- قطعنامه -هوای تازه- باغ آینه...

•نازلی: ناز+لی(پسوند دارندگی: همراه با ناز، نازدار- نازآلو- نازنین)
شاملو نازلی را جایگزین نام مبارزی"وارتان، سالاخانیان" قرار داد تا از سانسور بگذرد(گرچه سانسورچی درپی حذف نماد و ترکیبات و تعبیرات مبارزاتی ست ،و فریب دستگاه سانسور با یک جایگزینی اینچنینی دور از ذهن است؟!).


مرگ "نازلی"

《- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت》
معنی:《نازلی،بهار با خنده و سرمستی از راه رسیده است و گل های ارغوان شکوفا شده اند》.
شاعر به بهار،شخصیت (انسان نمایی)بخشیده،که با خنده اش درخت بهاری ِارغوان شکوفامی شود با جام هایی که در دستانش دارد.

در خانه، زیر پنجره گُل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
معنی: خطاب به نازلی(وارتان) می گوید: در خانه ی ما ،زیر پنجره،یاس پیر هم گل داده است(پنجره نماد نگاه و احساس از درون به برون است: نگاه شاعر به طبیعت وجهان اطرافش ،همراه با زایش و شکوفایی و بوی گل هاست).خانه به خانه بهار آمده و عطر آزادی را در همه جا پراکنده است.

با مرگ نحس پنجه میفکن!
معنی: با مرگ پلید پنجه در پنجه مینداز و به فکرشکست دادن او نباش!

بودن بِه از نبود شدن، خاصه در بهار...》
معنی: بودن و زنده ماندنت به ویژه در بهار آزادی،بهتر از نیستی و نابودی است!پیروزی فرا رسیده و سرسختی به خرج نده ،حضورت موثرتر از نبودنت است.

نازلی سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
معنی: نازلی سخنی نگفت و پاسخی به ما جوابی نداد؛
با سربلندی و غروری چون پهلوانان،درحالیکه جگرش خونین و زخمی از شرایط موجود بود،از روی هم دندان هایش را بر هم فشرد و بسوی مبارزه با مرگ رفت.
"دندان خشم بر جگر خسته بستن و رفتن" کنایه دارد از اینکه تمام وجودش را خشم فرا گرفته بود.
■آوردن یک یا چند مربع میان چند بند، یا از بندی به بند دیگر رفتن در شعر نو برای تغییر ریتم و فضا و یا لحن، استفاده می گردد،تقریبن برابر با مدولاسیون یا تغییر گام در موسیقی است.

《-نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت،جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است!》
معنی: شعر برای برجسته شدن درون دو علامت گیومه قرار داده شده ،
نازلی ! سخن بگو! شاعر هشدار می دهد که مرغ سکوت(مجاز از مرگ)پر و بال هایش در لانه(زندان) را بر تخم مرگ گسترده تا نتیجه ی این پر و بال گستردن در آشیانه‌اش جوجه و جوجه‌هایی از مرگ‌های متنوع و تازه و تازه‌تر را به بارآورد ؛جوجه های مرغ سکوت (استبداد- ظلم) ،تباهی و نیستی و انواع مرگ است!

نازلی سخن نگفت ؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
معنی: جوجه های مرگی فاجعه بار،کارخودرا کرده بودند و وارتان طعمه و لقمه ای شده بود که مرغ استبداد برای جوجه های مرگ آفرینش ،آماده ساخته بود،سخنی از او برنخاست!و چون خورشیدی بودی که از دل تیرگی ها و ظلم ها فریاد آزادی سرداد و با اَبر شدن و فراز شدن خود،خونین در غروب نیستی فرو رفت.

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...
معنی: تکرار و تاکید بر مرگ و مرگ وارتان هایی که سخن نمی گویند؛
وارتان حرفی نگفت/او ستاره ی قهرمانی بود که برای دمی و لحظه ای، در این فضای تیره و تار حکومت استبدادی با مبارزه و سخنانش روشنگری کرد و بعد از آن از این جهان تیره و تاریک به مانند شهابی جهید و در آسمان ذوب شد...
سه نقطه در پایان سطر دال بر تداوم مبارزه و مرگ قهرمانان دارد...


نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: 《زمستان شکست!》
و
رفت...
معنی بند: از نازل سخن یا هیاهویی به راه نیانداخت،در سکوت،با گردنکشی و سرافرازی،چون گل بنفشه ای می مانست که از میان برف ها سربرآورد و با تمام دیکتاتوری و سکوت و سرما خودش و هیبت یک قهرمان را نشان داد و شکوفا از مردن او بود که زمستان تیره را شکست و با رفتن خود درواقع اوبود و امثال اوبودند که بهار آزادی را برای ما به ارمغان آوردند،نه بهاری که ما با گل دادن یاس و شکوفا شدن ارغوان ،فریفته ی آن شده بودیم و احساس شاد و خوشحالی می کردیم،که بهارمبارزاتی دوچندان از بهار طبیعت ،زیبا تر،شکوفاتر و پر بار تر است برای رسیدن به مفاهیم والای انسانی!
زمستان شکست و رفت درون گیومه قرار گرفته که شاملو با این علامت نگارشی تاکید و تکرار می کند ، زمستان یخبندان دیکتاتوری را قهرمانانی چون وارتان شکست دادند چرا که بر اندیشه خود ایستاده و استوار بودند، و وارتان وارتان‌ها هستند که بهار واقعی را با شکوفایی خودشان(شهادت) به ارمغان می‌آورند.

✍️ معنی و تفسیر :رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

نقد و تحلیل شعر "مهتاب" از نیما یوشیج، رامین یوسفی،دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

نام سروده: مهتاب

سُراینده نیما یوشیج

مهتاب(۱۲۹-۱۳۰)

می‌تراود مهتاب/ می‌درخشد شبتاب /نیست یک دم شکند خواب به چشمِ کس و لیک/غم این خفته ی چند/خواب در چشم تَرم می‌شکند (بند اول ).

نگران با من اِستاده سَحر/صبح می‌خواهد از من/کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر/ در جگر لیکن خاری/ از ره این سفرم می‌شکند(بند دوم).

نازک آرای تن ساق گلی/ که به جانش کشتم/ و به جان دادمش آب/ ای دریغا! به برَم می‌شکند(بند سوم).

دست‌ها می‌سایم /تا دری بگشایم/ برعبث می‌پایم/ که به در کس آید/ در و دیوار به هم ریخته‌شان/ بر سرم می‌شکند(بند چهارم).

می‌تراود مهتاب /می‌درخشد شبتاب؛ / مانده پای آبله از راه دراز/ بر دم دهکده مردی تنها/ کوله بارش بر دوش/ دست او بر در، می‌گوید با خود:/ غم این خفته ی چند/خواب در چشم تَرم می‌شکند(بند پنجم).

معنی شعر "مهتاب" صفحه ی ۱۲۹-۱۳۰

نکته: نیما در این شعر به فضای سیاسی و اجتماعی ایران در آن سال‌ها اشاره دارد.
تاریکی و ظلمت نماد ستم و دوران ظلم می‌باشد . شعر مهتاب نیما یکی از اشعار نا امیدانه و پر از شکایت نیماست. و تنهایی شاعر در این شعر چنان قوی و خارق‌العاده تصویر می‌شود که در کمتر شعری از نیما می‌توان جلوه این تنهایی را دریافت.
شعر مهتاب از جمله مشهورترین اشعار نیماست که درباره‌اش بسیار نوشته‌اند. تصاویری از مظاهر طبیعت و همگی دارای افسونی هستند که انسان را به خود جذب می‌نمایند: مهتاب، سحر، گل ،و مجدداً مهتاب.
همچنین تمامی بندها بی‌استثنا به تصاویری از نوع کنایه و استعاره پایان می‌گیرند: خواب در چشم شکستن،خار در جگر شکستن و همه بندها ابتدا تصویری از یک دیدار بیرون وجود انسان داده می‌شود، آنگاه حاصل کار و کوشش آدمی خواه در همسویی یا سازگاری با آنها و خواه در چیرگی بر آنچه مانعی چون دیوار و تلاش برای ایجاد رخنه و دری از آن به شمار می‌آید؛ در بن مایه تمامی تصاویر مانع و محرومیت و به اصطلاح سر به سنگ خوردگی وجود دارد و همین نیز به بندها همگونی و یکپارچگی می‌بخشد. در بند اول و دوم عدم حضور هوش و حساسیت در خفتگان(مردمانی که نمی خواهند از خواب غفلت بیرون زنند)، بند سوم بی‌حاصلی تلاش و بی‌فایدگی "گُل"بند سوم سطر اول، فقدان "در" و نیز کسی که باید دم این "در" بیاید در بند چهرم و در بند پنجمی فقدان نیرو و نشاط در مسافر. همچنین همان تکرار تراوش مهتاب در اول و آخر که خود تقارنی تصویری پدید می‌آورد و نیز همه تصاویر شعر را در ظرف آن قرار می‌دهد.
معنی بند اول :
تراوش:ترشح. بیرون جهیدن.
از مصدر تراویدن برای مهتاب اشاره‌ای ضمنی به تراکم ظلمت شب دارد که سبب می‌شود نور مهتاب مثل آب که از کوزه به زحمت و دشواری از جدار ظلمت بگذرد.

در شب تاریک ستمشاهی مهتاب در حال تراوش است و اندک نوری( کورسویی،نماد مبارزان) چون کرم شب تاب در این تاریکی ستم می درخشد.
برای یک لحظه و یک دم خواب و هوشیاری به چشمان کسی دست می‌دهد اما
غم این خفته : اما از اندوه و ناراحتی این مردمانی که در خواب غفلت به سر برده‌اند چشمان من اشکبار شده است.
چشم ترم: چشمان خیس کنایه از چشمی که گریان است یا خیس از اشک است نوعی گریه خاموش و عمیق منظور شاعر است به تعبیری خواب از چشمانش پریده است به خاطر اینکه به آگاهی رسیده است چشمانش پر از درد و اشک است.
بند دوم: نگران با من اِستاده سحر... از ره این سفرم می‌شکند.
•معنی: صبح و سحرگاهان با حالتی اندوهگین با من ایستاده است(تشخیص و جاندارپنداری: سحر همراه شاعر- راوی- قهرمان شعر ایستاده است). و سپیده سحری از من می‌خواهد که از روشنایی او این قوم به خواب رفته را با خبرهای خوش از خواب بیدار سازم اما به خاطر اینکه خود را به خواب زده‌اند در حال رنج کشیدن و آزار دیدن هستم.
بند سوم: نازک آرای تن ساق گلی...ای دریغا! به برم می شکند.
•معنی بند سوم: آن ساقه نازک و لطیف گلی که با جان پروردم(منظور خبرهای خوش آزادی از ستم ، خبرهایی از جنس سپیده ی سحری)، ای افسوس که جلوی چشمانم ساق‌های آن گل که پرورده‌ام شکسته می‌شوند.
بند چهارم: دست‌ها می‌سایم /تا دری بگشایم...بر سرم می شکند.
•معنی بند ۴: دست‌ها می‌سایم کنایه از تلاش و کوشش برای انجام کاری است که در سطرهای بعدی بیان کرده است تا بلکه با این انتظار و تلاش دری از تاریکی به روشنایی بگشایم، اما افسوس که در و دیوار پوسیده و به هم ریخته‌شان بر سر من آوار می‌گردد.
بند پنجم: می‌تراود مهتاب /می‌درخشد شبتاب؛... غم این خفته چند/ خواب در چشم ترم می‌شکند.
نکته: تکرار می تراود مهتاب و می‌درخشد شب تاب در شعر بنا بر تاکید است و وجه موسیقیایی دادن به شعر،به خاطر اندک امیدی که در شب ظلمانی و ستم به چشم می‌خورد.
•معنی بند ۵: در شب تاریک ستمشاهی ،مهتاب اندکی می‌درخشد و قهرمانانی چون کرم شبتاب در حال نورپردازی و خبررسانی به مردم هستند تا آزادی را گرامی بدارند.
پاهایم در راه بیدارسازی این مردم که خود را به خواب زده‌اند تاول زده است. اکنون در این تنهایی چون مردی بر در دهکده ایستاده‌ام
و کوله بار تجربه‌ام را بر دوش کشیده دست بر در نهاده و با خود می‌گویم:
غم و اندوه این خفتگانی که چندین و چند هستند چگونه خواب از چشمان خیس من ربوده است و مرا اندوهناک کرده است؟!

نام سروده: مهتاب
سُراینده نیما یوشیج
مهتاب(۱۲۹-۱۳۰)

می‌تراود مهتاب/ می‌درخشد شبتاب /نیست یک دم شکند خواب به چشمِ کس و لیک/غم این خفته ی چند/خواب در چشم تَرم می‌شکند (بند اول ).
نگران با من اِستاده سَحر/صبح می‌خواهد از من/کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر/ در جگر لیکن خاری/ از ره این سفرم می‌شکند(بند دوم).

نازک آرای تن ساق گلی/ که به جانش کشتم/ و به جان دادمش آب/ ای دریغا! به برَم می‌شکند(بند سوم).

دست‌ها می‌سایم /تا دری بگشایم/ برعبث می‌پایم/ که به در کس آید/ در و دیوار به هم ریخته‌شان/ بر سرم می‌شکند(بند چهارم).

می‌تراود مهتاب /می‌درخشد شبتاب؛ / مانده پای آبله از راه دراز/ بر دم دهکده مردی تنها/ کوله بارش بر دوش/ دست او بر در، می‌گوید با خود:/ غم این خفته ی چند/خواب در چشم تَرم می‌شکند(بند پنجم).

تحلیل مجازی، استعاری، نمادین، کنایی، جان بخشی و فضای تصویری" شعر مهتاب":

تحلیل مجازی و استعاری شعر «مهتاب» نیما یوشیج

نیما در این شعر با محوریت دو مفهوم: ۱) شب / تاریکی / خفتگی اجتماعی و ۲) بیداری / رنج روشنفکرِ تنها، یک ساختار کاملاً مجازی و نمادین می‌سازد. شب در شعر او فقط شبِ فیزیکی نیست؛ وضعیت تاریخی و اجتماعیِ خفتگی است. و شاعر، انسانی «بیدار» است که رنج بیدار کردن دیگران را بر دوش می‌کشد.

در ادامه تحلیل بند به بند:

بند اول

می‌تراود مهتاب / می‌درخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشمِ کس و لیک
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم می‌شکند

۱) مجاز و استعاره‌ها

  • مهتاب می‌تراود:
    استعاره‌ی مکانی و حسی. «مهتاب» همچون مایعی شفّاف ترشح می‌شود. نیما نور را به «آب» تشبیه می‌کند (استعاره مکنیه).

  • شبتاب می‌درخشد:
    شبتاب (شب‌افروز) نماد امیدهای کوچک در دل تاریکی.

  • خواب شکستن:
    «خواب» استعاره از بی‌خبری اجتماعی است؛ شکستن خواب یعنی تکان دادن مردم، آگاهی‌بخشی.

  • غم این خفتهٔ چند:
    خفته = کنایه از مردم بی‌خبر.
    غمِ آنان، در چشم شاعر اشک می‌آورد: خواب در چشم ترم می‌شکند.

۲) تصویر اصلی بند

تقابل میان:

  • طبیعت هم‌چنان در نظم خویش (مهتاب / شبتاب)
  • انسان در بی‌خبری
  • شاعر در رنج بیداری

بند دوم

نگران با من ایستاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند

۱) استعاره‌ها

  • سحر با من ایستاده:
    جان‌بخشی (Personification)؛ سحر = نماد بیداری و آغاز.
    گویی سحر با شاعر گفتگو می‌کند.

  • صبح می‌خواهد از من:
    «صبح» اینجا استعاره از رسالت روشنفکری است؛ از شاعر انتظار دارد مردم را بیدار کند.

  • قوم به جان باخته:
    کنایه از جامعه‌ی فرسوده، خسته و ناامیدِ عصر نیما.

  • خار در جگر:
    استعاره از رنج عمیق روحی و مانعی درونی که شاعر را در «سفر آگاهی‌بخشی» مجروح کرده.

۲) فضای معنایی

شاعر مأموریتی دارد که حتی «صبح» نیز از او طلب می‌کند، اما مسیر، خارناک و فرساینده است.

بند سوم

نازک‌آرایِ تن ساقِ گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند

۱) عناصر استعاری

  • ساق گل:
    استعاره از امید، عشق، یا انسانی که شاعر پرورده است (ممکن است محبوب، یا شاگرد، یا نسل جوان باشد).

  • به جانش کشتم / به جان دادمش آب:
    مجاز کنایی از فداکاری مطلق برای زنده نگه‌داشتن یک ارزش یا فرد.

  • به برم می‌شکند:
    شکستن ساق گل = فروریختن آرزو و امید.
    در آغوش شاعر می‌شکند ⇒ شاعر گواه نابودی آن است.

۲) کارکرد بند

بیان شکست‌های شخصی شاعر در مسیر بیدارگری.

بند چهارم

دست‌ها می‌سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند

۱) مجازها

  • دست‌ها می‌سایم / دری بگشایم:
    تلاش فراوان برای یافتن راه نجات، یا گشودن راهی برای دیگران.

  • بر عبث می‌پایم:
    پا کشیدن به امید آمدن کسی که هرگز نمی‌آید ---> کنایه از بیهوده انتظار بودن برای فهم جامعه.

  • در و دیوارِ به‌هم‌ریخته:
    مجاز از آشفتگی ساختارهای اجتماعی (فرهنگ، اجتماع، روابط).

  • بر سرم می‌شکند:
    «شکستن» تکرار استعاره‌ی شکست آرمان‌هاست؛ این‌بار شکست از جانب جامعه.

۲) محور معنایی

تلاش بی‌ثمر شاعر در برابر جامعه‌ای ویران.

بند پنجم

می‌تراود مهتاب/ می‌درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله‌بارش بر دوش
دست او بر در
می‌گوید با خود:
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم می‌شکند

۱) شخصیت استعاری "مرد تنها"

  • این مرد استعاره از خود شاعر است
    یا
    یک روشنفکر، پیام‌آور، یا مسافرِ آگاهی.

  • آبله‌پا:
    کنایه از رنج و فرسایش در مسیر آگاهی‌بخشی.

  • کوله‌بار بر دوش:
    مجاز از تجربیات، علم، پیام، و دردهای حمل شده.

  • دست بر در:
    کنایه از جستجوی ارتباط با مردم.

۲) بازگشت به بند اول

تکرار «غم این خفته‌ی چند…» شعر را حلقوی می‌کند:
رنجِ شاعر و بی‌خبری مردم یک چرخه‌ی بی‌پایان است.

جمع‌بندی نمادهای اصلی شعر

نمادمعنا

شب / مهتاب / شب تابتاریکی اجتماعی / روزنه‌های امید

سحر / صبح آگاهی، رسالت شاعر، بیداری

قوم به جان باخته مردم فرسوده و بی‌خواب نسل نیما

خار در جگررنج رسالت روشنفکری

ساق گل آرزو / انسان پرورده / امید شکسته

مرد تنهاخود شاعر / روشنفکر دوره‌ی قحطی آگاهی

آبله‌پافرسودگی مسیر آگاهی‌بخشی

در و دیوارِ ویرانساختارهای اجتماعی فروپاشیده

چرا این شعر شاهکار است؟

زیرا نیما توانسته با زبان ساده و تصویرهای عینی، یک بیانیه‌ی فلسفی-اجتماعی بسازد. شعر در ظاهر روایی است، اما در عمق، نظریه‌ی نیما درباره‌ی:

  • جامعه‌ی خوابیده
  • رسالت روشنفکر
  • شکست و امید
  • و تنهایی ناگزیر شاعر،را بیان می‌کند.

● رامین یوسفی

دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

معنی شعر هست شب نیما و بررسی ریتمیک و نمادین آن :رامین یوسفی

"هست شب"(نیما یوشیج)


هست شب، یک شبِ دم کرده و خاک /رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ی ابر، از برِ کوه/ سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در ِاستاده هوا/ هم ازین روست نمی‌بیند اگر گم شده‌ای راهش را.
با تنش گرم۱ بیابان دراز/
مرده را ماند در گورش تنگ۲-
به دل سوخته ی من ماند/
به تنم خسته۳، که می‌سوزد از هیبت تب!/
هست شب. آری شب.
ترکیبات:
۱.تن گرمش/۲.گور تنگش/۳.تن خسته ام

●بررسی ریتم و فرم شعر:هست شب
جایی که فرم، ریتم و موسیقی درونی شعر هم‌زمان با مضمون خفقان و سکون شب عمل می‌کند؛ یعنی معنا از ریتم جدا نیست، بلکه خودِ ریتم، معنای اختناق را به صدا درمی‌آورد.
بررسی ریتمیک لایه لایه شعر هست شب:
۱. ریتم کند و کش‌دار؛ تقلید از خفگی فضا
از همان آغاز:
هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است
واژگان کش‌دار و چندهجایی مثل
«دم‌کرده»، «رخ‌باخته»، «تاخته»، «بیابانِ دراز»
باعث می‌شوند که ریتم تنفس شاعر کند شود.
در واقع، نیما با موسیقی واژه‌ها، «خفگی» را اجرا می‌کند.
همان‌گونه که در فضایی دم‌کرده نفس سخت بالا می‌آید، در شعر هم هجای بلند و صامت‌های بسته (خ، د، ک) حرکت زبان را سنگین می‌کند.
● از دیدگاه زبان‌شناسی شعری:
توالی هجای بلند + مکث‌های نحوی، ریتمی می‌سازد که «کند و خفه» است.
یعنی شعر نه‌فقط درباره‌ی شب است، بلکه شب را تنفس می‌کند.
۲. سکون نحوی و جمله‌های ایستا
جملات در این شعر کوتاه و بیشتر اسنادی هستند (دارای فعل «هست»، «است»).
هست شب... رنگ رخ باخته است... هست شب همچو ورم‌کرده تنی...
فعل «هست» در سراسر شعر تکرار می‌شود؛
اما هیچ حرکت یا رویدادی در کار نیست.
فقط وصف است، نه عمل.
● از دیدگاه ساختاری، این همان ایستایی و رکود جامعه‌ی استبدادی است:
همه‌چیز هست، ولی هیچ‌چیز نمی‌شود.
این «بودنِ بدون شدن» همان خفقان تاریخی است که نیما در فرم هم پیاده کرده.
۳. تکرار و سنگینی در پایان
پایان شعر:
هست شب. آری، شب.
در این‌جا ریتم به نقطه‌ی انسداد می‌رسد.
دو جمله‌ی کوتاه، دو مکث، دو تأیید.
انگار شاعر در دل تاریکی فقط می‌تواند با نفس بریده بگوید:
«هست... شب...»
این تکرار، در عین سادگی، نفس آخر جامعه‌ای خسته است.
● موسیقی درونی این پایان، مانند ضرب‌آهنگ قلب در حالت تب و ضعف است — همان‌گونه که پیش‌تر گفت:
«تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب»
۴. نبود وزن کلاسیک؛ آزاد اما سنگین
اگر شعر را از نظر وزنی بسنجیم، نیما عمداً از وزن عروضی سنتی پرهیز کرده است.
به‌جای آن، از میزان‌نمای طبیعی گفتار بهره می‌برد.
اما همین گفتار، به‌شدت کند، مکث‌دار و سنگین است.
یعنی آزادی وزن به معنای آزادی روح نیست؛
درست برعکس، آزادیِ وزن در خدمت نمایش ناتوانی زبان در برابر خفقان است.
نتیجه: ریتم نه تنها زیبایی‌شناسانه بلکه ایدئولوژیک است —
شاعر در زبانی سنگین و ایستا، سکون جامعه را تجسد صوتی می‌بخشد.
۵. جمع‌بندی:
ویژگی زبانی
کارکرد نمادین واژه‌های کش‌دار و صامت‌های خفه (خ، د، ک)بازتاب خفگی و ایستایی افعال اسنادی («هست»، «است»)بیان «بودنِ بدون حرکت»ریتم کند و قطع‌شونده تقلید از دم‌کردگی و تب تکرار پایانی («هست شب. آری شب.»)انسداد معنا، پایان امید/نبود وزن سنتی گسست از شعر کلاسیک و نمایش شکاف مدرنیتِ محصور
در نتیجه، در شعر «هست شب»، فرم و محتوا در هم تنیده‌اند:
سکون شب، در نفس شعر جاری است.
نیما با همین کندیِ ریتم و مکث‌های نحوی، نشان می‌دهد که استبداد نه‌فقط بر مردم، بلکه بر زبان هم سایه انداخته است.
●شعر «هست شب» از نیما یوشیج، یکی از نمونه‌های درخشان شعر نو در بازتاب روانی و اجتماعی استبداد است، که در آن شب نه فقط وضعیت طبیعی، بلکه نماد اختناق، خفقان، رکود و بی‌امیدی جامعه در دوران دیکتاتوری رضاشاهی است.
بند به بند و سطر به سطر از منظر نمادشناسی، جامعه‌شناسی سیاسی و زبان شعر نو تحلیل می‌کنم:
● سطر نخست:
هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است.
در این آغاز، شب به‌عنوان نماد محوری شعر، از حالت طبیعی خود خارج شده و به یک موجود بیمار و خفه‌کننده تبدیل می‌شود.
«دم‌کرده و خاک» استعاره از رکود و خفگی اجتماعی است؛ فضایی که هوا در آن راکد است و هیچ جنبشی در آن نیست — مانند جامعه‌ای که در سیطره‌ی دیکتاتور گرفتار است.
«رنگ رخ باخته» یعنی از زندگی تهی، از روح و نور خالی. شبِ نیما، استعاره‌ای از بی‌جانی مردم و زوال امید ملی است.
● از دیدگاه شعر نو، این سطر در خدمت فضاسازی عاطفی و سیاسی است: شاعر نه به طبیعت بیرونی بلکه به "هوای بیمار جامعه" می‌نگرد.
● سطر دوم:
باد، نوباوه‌ی ابر، از برِ کوه / سوی من تاخته است.

«باد» در نگاه نیما همیشه نیرویی بین دو قطب است: می‌تواند پیام‌آور تغییر باشد یا آزارگرِ خفتگان.
«نوباوه‌ی ابر» یعنی زاده‌ی ناآرامی؛ استعاره‌ای از نسل نو یا صدایی که از دلِ طوفان برمی‌خیزد.
اما در این‌جا این باد نه نجات‌بخش که تهاجمی است:
«سوی من تاخته است»
یعنی حتی نیروهای طبیعت هم بر شاعر و انسان آزاد فشار می‌آورند.
در لایه‌ی سیاسی، این «باد» را می‌توان نماد نیروهای سرکوبگر و رسانه‌های در خدمت قدرت دانست که در فضای بسته بر اندیشمند می‌تازند.
● سطر سوم و چهارم:
هست شب، همچو ورم‌کرده تنی گرم درِ ایستاده هوا / هم از این روست نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را.
در این‌جا نیما با تصویری بسیار مدرن و فیزیولوژیک، شب را به «بدنی ورم‌کرده و گرم» تشبیه می‌کند.
این تشبیه یادآور جسد جامعه است که هنوز تب دارد، ولی جان ندارد.
«درِ ایستاده هوا» یعنی سکون، ایستایی، تعفنِ حرارت‌زده.
و جمله‌ی کلیدی:
«نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را»
به‌معنای آن است که در این شبِ بیمار، حتی انسانِ گم‌شده، روشنفکر، یا نجات‌جو نمی‌تواند راهی به رهایی بیابد.
● از دیدگاه نمادشناسی سیاسی، این بیت نگاهی است به کورشدن بصیرت جامعه در دوران دیکتاتوری.
هوای گرم و ایستاده یعنی: نه نسیمی از آزادی می‌وزد و نه نوری از آگاهی.
● سطر پنجم تا هفتم:
با تنش گرم بیابانِ دراز – مرده را ماند در گورش تنگ –
به دلِ سوخته‌ی من ماند، به تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب!
در این سطرها، شاعر شب را با دو حالت متناقض می‌سنجد:
از یک‌سو بیابانی دراز و گرم است (گستره‌ی بی‌انتها و طاقت‌فرسا)
از سوی دیگر، گور تنگ است (انزوا و خفگی).
این دوگانگی، استعاره‌ای از وضعیت انسان در جامعه‌ی استبدادی است:
زندگی در ظاهر گسترده، اما در حقیقت تنگ و زندان‌گونه است.
دلِ سوخته و تنِ خسته‌ی شاعر، تصویر روشنفکرِ دردمند است که در تب ظلم می‌سوزد.
«هیبت تب» یعنی حرارت ستم که روح را می‌فرساید.
سطر پایانی:
هست شب. آری، شب.
در ظاهر تکراری است، اما در ساختار شعر نو، این تکرار تأکید نمادین دارد:
تأیید ناگزیر شاعر بر واقعیت حاکم: شب هست، یعنی ظلمت است، و هیچ انکاری ممکن نیست.
«آری» در میانه‌ی دو جمله، همان لحظه‌ی تسلیم و آگاهی است: شاعر به حقیقت دردناکِ شب آگاه است ولی در برابر آن بی‌قدرت.
جمع‌بندی نمادشناسی:
نمادمعنای اجتماعی و سیاسی شب استبداد، خفقان، سیطره‌ی دیکتاتورهوا / دم‌کردگی ایستایی، رکود اجتماعی و فکری لب بادنیروهای سرکوب یا ناآرامی‌های کنترل‌شده بیابان دراز زندگی۱ بی‌ثمر و بی‌پناهی انسان روشن‌فکر حضور تنگزندان، اختناق، نبود آزادیتب و گرماسوز درونی جامعه، التهاب پنهان مردم
● جایگاه این شعر در شعر نو:
این شعر یکی از نخستین نمونه‌های شعر نو است که در آن طبیعت بیرونی (شب، باد، بیابان) به طبیعت درونی و اجتماعی انسان ایرانی تبدیل می‌شود.
نیما از «تصویر طبیعی» عبور می‌کند و وارد «زبان نمادین تاریخ» می‌شود.
در حقیقت، این شعر را می‌توان بیانیه‌ای شاعرانه از احساس خفقان یک جامعه در آستانه‌ی مدرنیت(شِبه مدرن) اجباری و دیکتاتوری سیاسی دانست.



●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

اسبی که می چمد چموش: اسب ۱۳۹۳

اسب 1393

۱۳۹۳/۱/۲۰ شماره ثبت ۳۰۴۲۱۶

اسبی
که می چمد چموش
رویای چند سالگی ام را
تَرک زین خود دارد؟!
که دنیاهرقدرهم خاکش شیرین باشد
بازگدار غریبی ست.
حالا
زانو زده ام کنار رودی

که یاد های بی شماری

درحباب های خاطرش
محو می گردند!
(چه کوچش رستاخیز مندی؟!)
یا محول الحول والاحول!
حلول برزخی من را باش؟!
اکنون
که یک دستم نخل و
دست دیگرم بلوتی شده است؛
درابتدای فروردینی که تمامی روزهایش
اسبی
با یال های افروخته از مِه
به تگ تقویم شمسی ام را
ورق می زند
و سواری که دیگر من نیستم
با دستانی نامتقارن و
آن "هایی" که از زمین برمی خیزد
های...های...های...
به رود نیاکانم !
ه...ا...ی...
که دنیا
گذار غریبی بود
با اسب شوخی که در تَرک خود
مرا
به کام سال های بی بازگشت
می کشاند.