بهارخواهدشد!
و دی بنال ها
از تُرنه های دختران ایل
بالاخواهند رفت!
۱۲- آذر-۱۴۰۴
بهارخواهدشد!
و دی بنال ها
از تُرنه های دختران ایل
بالاخواهند رفت!
۱۲- آذر-۱۴۰۴
نقد و بررسی "سه قطره خون" اثر: صادق هدایت،از دیدگاه فروید،لاکان و یونگ.

●نویسنده : رامین یوسفی
●مرور کلی داستان «سه قطره خون»
داستان «سه قطره خون» حکایت راویای نامشخص و احتمالاً بیمار است که در تیمارستان بستری است. روایت، خطی و منطقی نیست و پر از تکرار، شک و توهم است. او مدام از خاطرهای مبهم درباره سه قطره خون روی دیوار صحبت میکند که ممکن است مربوط به قتل گربهها، خیانت معشوق (رخساره)، یا رقابت با دوستی به نام سیاوش باشد. این ابهام و تکرار، خود زمینهساز تحلیل روانکاوانه است.
● تحلیل با نظریه زیگموند فروید (تمرکز بر نهاد، خود، فراخود و مکانیسمهای دفاعی)
●تعارض درونی و سرکوب: کل داستان را میتوان نمایشی از تعارض بین نهاد (امیال جنسی و پرخاشگرانه) و فراخود (وجدان اخلاقی) دانست. راوی نمیتواند با خیانت رخساره و کینهاش نسبت به سیاوش کنار بیاید، بنابراین این احساسات را سرکوب میکند. اما این امیال سرکوبشده به شکل تحریفشدهای بازمیگردند: در قالب وسواس فکری به «سه قطره خون».
● نمادها از نگاه فروید: بسیاری از عناصر داستان را میتوان نمادین تفسیر کرد:
● سه قطره خون: میتواند نماد اختگی (از دست دادن قدرت مردانگی در رقابت با سیاوش) یا لکهای گناه (در پی افکار پرخاشگرانه یا جنسی ممنوع) باشد.
● گربهها: حیواناتی شهوتپرست و مستقل. کشتن آنها ممکن است نمایانگر سرکوب امیال جنسی (نهاد) توسط راوی یا خشم او نسبت به رخساره (که گربه مادۀ سفید ممکن است نماد او باشد) باشد.
· تیمارستان: نماد فراخود بسیار سختگیر و سرکوبگر است که راوی را به دلیل افکار و امیال غیرقابل قبولش، در خود زندانی کرده است.
● شواهد از متن: تکرار وسواسگونه جمله «آیا من آن سه قطره خون را به دیوار زده بودم؟» نشاندهنده عذاب وجدان و تلاش برای انکار واقعیتی است که ضمیر ناخودآگاه میداند. همچنین توصیف گربههای «به هم چسبیده» و کشتن آنها، به وضوح حاکی از تعارض شدید جنسی و پرخاشگری است.
● تحلیل با نظریه ژاک لاکان (تمرکز بر زبان، دال و امر واقع)
●فقدان دال مرکزی و روانپریشی: از دید لاکان، راوی در آستانه روانپریشی است. او نتوانسته است وارد کامل نظم نمادین (قواعد زبان و جامعه) شود. «سه قطره خون» یک دال است که مدام بر زبان راوی جاری میشود، اما مدلول ثابت و روشنی (یعنی خاطرهای مشخص) ندارد. این دال شناور، نشانگر گسست راوی از جهان نمادین است.
● تمایل به بازگشت به «آینه»: روایت آشفته و تکرارشونده، نشان میدهد راوی در تلاش است تا هویت و روایت منسجمی از خود بسازد (مرحله آینهای)، اما شکست میخورد. او مدام همان صحنه را با تغییرات جزئی مرور میکند، گویی امیدوار است با تکرار، معنایی ثابت و آرامشبخش بیابد که هرگز نمییابد.
● مواجهه با «امر واقع»: خاطره احتمالی قتل یا خیانت، یک تروما و بخشی از «امر واقع» است؛ واقعیتی غیرقابل بیان که در نظم نمادین جا نمیگیرد. وسواس راوی به سه قطره خون، دقیقاً نشانه تلاش نافرجام او برای نمادین کردن این تروما و ادغام آن در دنیای زبان است.
● شواهد از متن: جملاتی مثل «هرچه فکر میکنم، نمیتوانم آن شب را به یاد بیاورم... فقط سه قطره خون روی دیوار را میبینم»، عیناً نمایش لاکانی مواجهه با «امر واقع» است. واقعیتی که قابل یادآوری در قالب زبان (نظم نمادین) نیست، اما به شکل یک تصویر (سه قطره خون) همواره حاضر است.
تحلیل با نظریه کارل گوستاو یونگ (تمرکز بر ناخودآگاه جمعی و کهنالگوها)
● سایه (Shadow): شخصیت سیاوش به وضوح میتواند «سایه» راوی باشد. سایه بخشی از شخصیت است که فرد سعی در انکار یا پنهان کردن آن دارد (حسادت، رقابت، پرخاشگری). راوی نمیتواند مستقیم با حسادت خود به سیاوش روبرو شود، بنابراین این کیفیت در قالب یک شخصیت بیرونی و رقیب ظاهر میشود.
● آنیما (Anima): رخساره (یا حتی آن گربه ماده سفید) ممکن است نماد «آنیما» یا جنبه زنانه روان راوی باشد. اما این آنیما منفی و ویرانگر است: معشوقهای که خیانت میکند. این نشاندهنده رابطه مخدوش راوی با بخش عاطفی و رابطهجوی درون خودش است.
● خود (Self) و فردیت: کل سفر راوی در تیمارستان و مواجهه با این خاطره مبهم، میتواند تلاشی نافرجام برای فرآیند فردیت و رسیدن به «خود» یکپارچه باشد. اما او در نیمه راه و درگیر با سایه و آنیمای منفی خود، گرفتار مانده است. فضای تیمارستان و ابهام داستان، نماد همین سفر ناتمام است.
· شواهد از متن: تمرکز داستان بر یک نماد اسرارآمیز (خون) و یک موقعیت رویاگونه و تکرارشونده، خود نشانگر فراخوانی مفاهیم کهنالگویی است. خون به عنوان نماد زندگی، مرگ و گناه، در اساطیر و ناخودآگاه جمعی بشریت ریشه دارد. راوی با این نماد کهن درگیر شده اما نمیتواند معنای شخصی آن برای روان خود را کشف کند.
جدول مقایسهای نظریهها
نظریه پرداز مفهوم کلیدی در تحلیل داستان نماد کانونی از دید این نظریه وضعیت راوی
فروید تعارض نهاد/فراخود، سرکوب، بازگشت سرکوبشده سه قطره خون به عنوان نماد اختگی یا گناه عصابزده، درگیر مکانیسمهای دفاعی لاکان شکست در نظم نمادین، دال شناور، مواجهه با امر واقع سه قطره خون به عنوان یک دال بدون مدلول ثابت در آستانه روانپریشی یونگ فرآیند فردیت ناتمام، کهنالگوهای سایه و آنیما خون به عنوان یک نماد کهن از ناخودآگاه جمعی درگیر در سفر ناتمام برای یافتن خویشتن.
جمعبندی نهایی
هر سه نظریه، «سه قطره خون» را روایت یک شکست روانی میدانند، اما هر کدا بر جنبهای متفاوت تأکید میکنند:
● فروید: شکست در مدیریت تعارض درونی بین غریزه و جامعه.
● لاکان: شکست در ورود به جهان زبان و معنا.
● یونگ: شکست در سفر به درون برای یکپارچهسازی شخصیت.
ابهام عمدی هدایت در داستان، این امکان را به وجود میآورد که تمام این خوانشها به صورت موازی معتبر باشند. «سه قطره خون» بیش از آنکه داستانی درباره یک قتل یا خیانت بیرونی باشد، نقشهای است از فروپاشی یک روان، که روانکاوی ابزار مناسبی برای decipher(کشف. فاش کردن سرِ) کردن آن است.
در ادامه بند دوم «مولفههای شعر میتراییک» را با تکیه بر تمثیل در آثار سهروردی و حکمت اشراق که مورد علاقه ی من است و هم انطباق آن را با سنت تمثیل در شعر فرانسه و سپس پیوند آن را با شعر میتراییک توضیح میدهم.
۲. متکی بر تمثیل است؛ تمثیلهایی که رویههای عینی میسازند
شعر میتراییک در بنیاد خود بر تمثیل تکیه دارد؛ اما نه تمثیلی که صرفاً رمزگونه و پوشیده باشد، بلکه تمثیلی که همچون پوستهای عینی بر پیکر زبان مینشیند و جهان ذهنی شاعر را به سطح تجربهزیسته و شهر–مدرنیته میآورد. تمثیل در شعر میتراییک یک «رویهٔ ادراکی» میسازد؛ یعنی سطحی که در آن اسطوره، فلسفه، و امر اجتماعی در قالب تصویرِ ملموس و شهری متجسد میشوند.
۱) تمثیل در حکمت اشراقی سهروردی: از نور تا نمود
در حکمت سهروردی، تمثیل نقش «مجسمکنندهٔ معانی» را دارد. سهروردی برای انتقال مفاهیم انتزاعی و اشراقی، جهان را به صورت شبکهای از انوار و ظلال تمثیل میکند.
در “قصة الغربة الغربیه”، “صفیر سیمرغ” یا “عقل سرخ”، تمثیل نه تزئینی، بلکه «طریقتِ دیدن» است:
سهروردی مفاهیم متافیزیکی را با «بدنمندکردن» در تمثیلها قابل تجربه میکند. یعنی تمثیل پوستهای عینی میگیرد تا معنا در سطح زندگی قابل دریافت شود. همین نکته دقیقاً با شعر میتراییک پیوند دارد.
۲) تمثیل در شعر فرانسه: از بودلر تا رمبو
در شعر فرانسه، بهویژه در نمادگرایی و پس از آن، تمثیل از صورت کلاسیک فاصله میگیرد و به شکل تجربهٔ حسی–مفهومی درمیآید.
در نتیجه، تمثیل در شعر فرانسه یک ساختار زبانی با قابلیت عینیتپذیری پیدا میکند؛ شیء، رنگ، گرافیتی، خیابان، صدای قطار، یا حتی یک سایه میتواند حامل معنا باشد.
۳) پیوند این دو سنت با شعر میتراییک
شعر میتراییک از هر دو سنت—حکمت اشراقی و شعر مدرن فرانسه—ویژگیهایی را جذب میکند، اما در بستر ایرانی–شهری بازآفرینی میکند.
۱.مشابهت با سهروردی:
در شعر میتراییک نیز تمثیل جهان را به لایههای قابلدیدن تبدیل میکند. نور، سایه، صخره، شهر، گرافیتی، دود، سوت قطار، یا سیمهای برق، نقش همان «پوستههای عینی» را بازی میکنند.
همانگونه که سهروردی حقیقت اشراقی را در قالب پرنده و رنگ و نور مجسم میکند، شاعر میتراییک نیز بحران شهروندی، گسیختگی درونی، اسکیزوفرنی شهری، یا اسطورهٔ مهر را در قالب «سطوح و اشیا» نشان میدهد.تمثیل، اندیشه را به شیئیت نزدیک میکند.
۱.مشابهت با فرانسه:
تمثیل در شعر میتراییک نه اخلاقی است و نه توضیحگر؛ عینی، تند، و بصری است.
جهان ابژهها—درخت خشک، آجر ترکخورده، راهبندان، کفش خیس، آسمانخراش، چراغ چشمکزن—معادل همان تمثیلهای بودلری و رمبویی است، اما در بافت ایرانِ پساصنعتی.
چگونگی کارکرد تمثیل در شعر میتراییک:
۴) نمونهٔ تبیینی (الگوی تحلیلی)
اگر در شعر سهروردی «پرنده» نماد روح است،و در رمبو «رنگِ مصوتها» نماد ازهمگسیختگی ادراکی،در شعر میتراییک چراغ راهنمایی خراب میتواند تمثیل «وقفه در جهان مدرن و ازکارافتادگی نظم» باشد.این همان عینیتپذیری است: معنا بدن میگیرد.
جمعبندی
مولفه دوم شعر میتراییک، تمثیل را به «رویهٔ عینی» تبدیل میکند؛چیزی میان اشراق سهروردی و مدرنیتهٔ شاعرانهٔ فرانسه—تمثیلی که اسطوره را در سطح شهر و زندگی روزمره نمایان میسازد و تجربهٔ انسان معاصر را از حالت انتزاعی به ابژه قابللمس تبدیل میکند.
●نوشته ی رامین یوسفی
نقد جامعهشناسی، روانشناسی و اعتقادات خرافی در «توپ مرواری»: صادق هدایت.
کتاب توپ مرواری از رادیکالترین، تیزترین و بیپرواترین نوشتههای هدایت است که با لحنی طنزآمیز، هجوگونه و عصیانگر، سه محور را همزمان هدف میگیرد:
《 اگر باورتان نمیشود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر دادهاند بپرسید.گیرم دوره ی بروبروی توپ مرواری را ندیده باشند، حتماً ز پیروپاتالهای خودشان شنیدند. این چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورم: عالم و آدم میدانند که در زمان شاه شهید توپ مروارید، توی میدان" ارگ" شق و رق و ری قنداقه اش سوار بود.بِر و بِر نگاه می کرد، بالای سرش دهل و نقاره میزدند. هر سال شب چهارشنبه سوری دورش غلغله ی شام میشد.: تا چشم کار میکرد مخدرات یائسه، بیوههای تروک ورچروکیده، دخترهای تازه شاش کف کرده، ترشیدههای ح*** یا نابالغهای دم بخت از دور و نزدیک هجوم میآوردند و دور این توپ طواف میکردند... حالا ببینیم چه بر سر خودمان آمد: همان وقت که قانون در رفت و تلپی صدا کرد، از دهن زمزم علیشاه مرشد هم پرید و اسمش را توپ گذاشتند.( بعضی از علمای ریشه شناس و زبانشناس و سرشناس معتقدند که یک معنی دیگر قانون که به زبان ایطالیائی canonne میگویند لوله است. لغت توپ فارسی هم ریشه باtube فرانسه به معنی لوله میباشد. چنانکه توپ پارچه و ریش توپی و افعال توپیدن و تپقیدن و توفیدن و توپ زدن و تپاندن و تفانیدن و ترقیدن و تفکاریدن و تفقیدن و تفوختن و توفاناچ و لغت طوفان و طوف.tafungچینی و typhon از همین اصل آمده است... باری، توپ مروارید را برای حرم شاه به پای تهمت که درست معلوم نیست مشهد و یا تهران بود آوردند. نظر قلی که از هندوستان برگشت دید از دولت سر فیلبان گجراتی و نفس مجربش همه متعلقاتش آبستن شدهاند غرق در شادی شد. فیلبان گجراتی را به خدمت شاهانه مفتخر گردانید سپس شکر حضرت باری را به جمای آورده مذهب سنی را هفت قلم آرایش کرد و چراغانی مفصلی برپا کردند و برای توپ مرواری به پاس خدماتش میدان ارک را بنا نمودند ولیکن چون قنداق بچهاش مهره"، ببین و به ترک" آویزان بود همین که نوزاد خود یافت قلی را دید و چشمش به مهره ببین و به ترک افتاد فورا این نابغه جهانگشاد و اهالی محترم میهنش را غرق دریای غم و اندوه ساخت اما بعدها که این توپ مورد احتیاج کافه اننام و جمهور ناس قرار گرفت جمعیت پایتخت به طرز لایشعر زیاد شد به طوری که آذوقه ممالک محروسه کفاف اهالی را نداد فقط سالی یک بار، یعنی چهارشنبه، آخر سال هنرنمایی کند و مراد زنها را بدهد. این بود تاریخچه توپ مرواری. و السلام نامه تمام، ایام به کام!(هدایت:؟: ۷و۶۷و۹۶).
این اثر عملاً یک «برونریزی روانی ـ اجتماعی» است.
۱. نقد اعتقادات خرافی
الف) خرافهپرستی از دیدگاه هدایت
در بخشهای ابتدایی کتاب، هدایت اعتقادات عوام دربارهٔ توپ مرواری (توپی که زنان برای «باردار شدن» یا برآوردن حاجت به آن دخیل میبستند) را به شکل هجوآمیز بازنمایی میکند.
او نشان میدهد که بدن زن، تقدیر، زایش، شانس و روابط خانوادگی چگونه در ذهن جمعی، به جای قانون و عقل، به «نیروی جادویی توپ» وابسته شدهاند.
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل:
این بخشها نشان میدهد که هدایت:
۲. نقد جامعهشناختی
الف) توپ مرواری به عنوان استعارهٔ قدرت
در سراسر کتاب، هدایت توپ را تنها یک شیء نمیداند؛ بلکه آن را:
میگیرد.
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل جامعهشناختی
۳. نقد روانشناختی (براساس لکان – فروید – یونگ)
الف) توپ مرواری و ساختار «ابژهٔ فالیک» (لکان)
در تحلیل لکان، توپ مرواری کاملاً جایگاه ابژهٔ فالیک را دارد:
در حقیقت، توپ همان چیزی است که لکان objet petit a (ابژهٔ کوچک میل) مینامد:
«آنچه سوژه خیال میکند با به دست آوردنش کامل میشود.»
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل:
این میل روانی، نتیجهٔ سرکوب جنسی و فرهنگی زنان در جامعهٔ مردسالار است.
توپ، یک «جانشین» برای فقدان قدرت و میل است.
ب) توپ مرواری از دیدگاه یونگ (کهنالگوها)
توپ در سطح نمادین، کارکردی «آرکیتایپی» دارد:
یونگ نشان میدهد که در جوامع بحرانزده، مردم یک شیء بیمعنا را «توتم» میکنند تا روان جمعی پایدار بماند؛ هدایت دقیقاً همین پدیده را در توپ مرواری شکار کرده است.
ج) روانشناسی فرویدی – عقدهها و سرکوب جنسی
چند مضمون فرویدی در کتاب دیده میشود:
توپ بهعنوان نماد جنسی پنهان
جامعهٔ سرکوبشده، میل جنسی را به شیء مقدس منتقل میکند.
عقدهٔ حقارت جمعی
مردم درماندگیهای خود را با «توپ مقدس» جبران میکنند.
تابو و میل ممنوعه
زنان به توپ دست میکشند ولی باید آن را مقدس جلوه دهند تا پذیرفته شود.
۴. جایگاه توپ مرواری در جهان هدایت
در جهان هدایت:
هدایت در این اثر به شکل برهنه و بیپرده، همهٔ ساختارهای سیاسی، مذهبی، اخلاقی و جنسی را به چالش میکشد.
۵. نتیجهٔ نهایی
توپ مرواری در حقیقت یک «کتاب جامعهشناسی طنزآلود» است:
این کتاب از نظر روانشناسی به ما نشان میدهد که چگونه یک جامعهٔ سرکوبشده، «میل و قدرت» را بر روی یک شیء بیجان فرافکنی میکند.
از نظر جامعهشناسی، نشان میدهد که خرافه چگونه کارکرد سیاسی و جنسی دارد.
از نظر اعتقادی، نقدی بر سوءاستفاده از جهل عمومی است.
کتابوام
در ادامه نقد جامعهشناختی ـ روانشناختی ـ اعتقادی توپ مرواری صادق هدایت را ارائه میکنم. از آنجا که نقلقول گسترده از متن ممکن است مشمول حق نشر باشد، من به جای نقل مستقیم، بخشهای مشخص کتاب را با اشاره به موقعیت آنها توصیف میکنم و مضمونشان را نقل به معنا میآورم.
نقد جامعهشناسی، روانشناسی و اعتقادات خرافی در «توپ مرواری» صادق هدایت
کتاب توپ مرواری از رادیکالترین، تیزترین و بیپرواترین نوشتههای هدایت است که با لحنی طنزآمیز، هجوگونه و عصیانگر، سه محور را همزمان هدف میگیرد:
این اثر عملاً یک «برونریزی روانی ـ اجتماعی» است.
۱. نقد اعتقادات خرافی
الف) خرافهپرستی از دیدگاه هدایت
در بخشهای ابتدایی کتاب، هدایت اعتقادات عوام دربارهٔ توپ مرواری (توپی که زنان برای «باردار شدن» یا برآوردن حاجت به آن دخیل میبستند) را به شکل هجوآمیز بازنمایی میکند.
او نشان میدهد که بدن زن، تقدیر، زایش، شانس و روابط خانوادگی چگونه در ذهن جمعی، به جای قانون و عقل، به «نیروی جادویی توپ» وابسته شدهاند.
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل:
این بخشها نشان میدهد که هدایت:
۲. نقد جامعهشناختی
الف) توپ مرواری به عنوان استعارهٔ قدرت
در سراسر کتاب، هدایت توپ را تنها یک شیء نمیداند؛ بلکه آن را:
میگیرد.
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل جامعهشناختی
۳. نقد روانشناختی (براساس لکان – فروید – یونگ)
الف) توپ مرواری و ساختار «ابژهٔ فالیک» (لکان)
در تحلیل لکان، توپ مرواری کاملاً جایگاه ابژهٔ فالیک را دارد:
در حقیقت، توپ همان چیزی است که لکان objet petit a (ابژهٔ کوچک میل) مینامد:
«آنچه سوژه خیال میکند با به دست آوردنش کامل میشود.»
شاهد متنی (نقل به مضمون)
تحلیل:
این میل روانی، نتیجهٔ سرکوب جنسی و فرهنگی زنان در جامعهٔ مردسالار است.
توپ، یک «جانشین» برای فقدان قدرت و میل است.
ب) توپ مرواری از دیدگاه یونگ (کهنالگوها)
توپ در سطح نمادین، کارکردی «آرکیتایپی» دارد:
یونگ نشان میدهد که در جوامع بحرانزده، مردم یک شیء بیمعنا را «توتم» میکنند تا روان جمعی پایدار بماند؛ هدایت دقیقاً همین پدیده را در توپ مرواری شکار کرده است.
ج) روانشناسی فرویدی – عقدهها و سرکوب جنسی
چند مضمون فرویدی در کتاب دیده میشود:
توپ بهعنوان نماد جنسی پنهان
جامعهٔ سرکوبشده، میل جنسی را به شیء مقدس منتقل میکند.
عقدهٔ حقارت جمعی
مردم درماندگیهای خود را با «توپ مقدس» جبران میکنند.
تابو و میل ممنوعه
زنان به توپ دست میکشند ولی باید آن را مقدس جلوه دهند تا پذیرفته شود.
۴. جایگاه توپ مرواری در جهان هدایت
در جهان هدایت:
هدایت در این اثر به شکل برهنه و بیپرده، همهٔ ساختارهای سیاسی، مذهبی، اخلاقی و جنسی را به چالش میکشد.《در فاصله ی ۱۳۲۵تا۱۳۳۰_سال خود کشی اش_ دو اثر بیشتر ننوشت: توپ مرواری ۱۳۲۶ و پیام کافکا ۱۳۲۷. اولین نوشتهای بیمبالات است، گویی در واکنش به آنچه در کشورش میگذشت شانه بالا بیندازد. کتاب هنوز[۱۳۴۵] منتشر نشده ست و به خاطر زبان الحادی و توهین آمیزش بعید است به این زودیها منتشر شود》(کامشاد،۱۳۹۶: ۲۸۸).
۵. نتیجهٔ نهایی
توپ مرواری در حقیقت یک «کتاب جامعهشناسی طنزآلود» است:
این کتاب از نظر روانشناسی به ما نشان میدهد که چگونه یک جامعهٔ سرکوبشده، «میل و قدرت» را بر روی یک شیء بیجان فرافکنی میکند.
از نظر جامعهشناسی، نشان میدهد که خرافه چگونه کارکرد سیاسی و جنسی دارد.
از نظر اعتقادی، نقدی بر سوءاستفاده از جهل عمومی است.اگرچه شهرام پرستش در مورد توپمرواری چنین می نویسد:《توپ مرواری۱۳۲۶ هم نمیتواند او را به جایگاه برترش به عنوان نویسنده آوانگارد در دوره نخست بازگرداند، زیرا این آثار بیشتر به آثاری شباهت دارند که به مقتضای روزگار نگارش یافتهاند و در لابلایشان میشد وابستگی میدان تولید ادبی به میدان قدرت را خواند(پرستش،۱۳۹۳: ۲۴۶).البته هدایت به مقتضای روزگارش قلم می زد و این یکی از هوشمندهای شاعر و نویسنده ای ست که در زمانی قلم می زند و نیما نیز براین نکته اصرار داست.و اگرچه هدایت را به سال های آوانگاردیش نمی رساند ولی توپ مرواری، کم از سایر آثار پیشرو هدایت ندارد.
●رامین یوسفی
سوفی یوسفی
کتابوام ها
.پرستش،شهرام،۱۳۹۳، روایت نابودی ناب، چاپ دوم ،تهران ،نشر ثالث.
.کامشاد،۱۳۹۰۶، پایه گذاران نثر جدید فارسی، چاپ چهارم، تهران، نشر نی.
.هدایت،صادق،؟،توپ مرواری،تهران: انتشارات امیرکبیر.
زن اثیری ؟
زن اثیری تجسم یک زنِ غیرواقعی، کاملاً روحانی، دستنیافتنی، مقدسنما و آرمانی است که در ذهن مرد شکل میگیرد؛ زنی که بیش از آنکه وجود خارجی داشته باشد، فرافکنی امیال، ترسها و رؤیاهای ناخودآگاه مرد است.
در بوف کور هدایت، زن اثیری همان زن سفیدپوش، لطیف، مقدس، نورانی و فرشتهگون است که راوی او را میپرستد، اما در نهایت معلوم میشود که این زن ساختهٔ ذهن بیمار و شکافتهٔ راوی است.
ویژگیهای زن اثیری
این تصویرِ زن دارای چند خصیصه عمده است:
۱) جنسیتزداییشده
او «زن» است، اما بدون کالبد، بدون میل، بدون نیاز.
نه بدن دارد، نه روان مستقل؛ فقط تصویر است.
۲) دستنیافتنی
راوی (یا مرد عاشق) هرگز نمیتواند با او ارتباط واقعی برقرار کند.
او همیشه «فاصله» دارد؛ مثل یک تصویر مقدس.
۳) پاکی افراطی
به شکل فرشته، روح، نور یا موجودی «بیگناه» توصیف میشود.
۴) زادهی میل بیمارگونهٔ مرد
زن اثیری واقعیت خارجی ندارد؛
مرد برای پر کردن خلأهای درونیاش، یا برای فرار از زن واقعی، او را میسازد.
از دیدگاه روانکاوی (یونگ و لاکان)
۱) یونگ: زن اثیری = انیما (Anima)
در روانشناسی تحلیلی یونگ، انیما بخش زنانهی روان مرد است.
یونگ توضیح میدهد که مرد در صورت نیمهرسیده بودن روانی، انیمای خود را روی زنی بیرونی فرافکنی میکند.
به همین دلیل زن اثیری:
در بوف کور زن اثیری، **انیما*ی راوی است که به شکل بیمارانه بر یک زن خیالی فرافکنی شده است.
۲) لاکان: زن اثیری = ابژهٔ کوچک a (objet petit a)
در نگاه لاکان، انسان همواره در جستجوی چیزی است که کمبود بنیادین او را پُر کند.
این چیز دستنیافتنی را «ابژهٔ کوچک a» مینامد.
زن اثیری برای راوی:
به همین دلیل راوی پس از نزدیک شدن به زن اثیری، او را نابود میکند؛
چون میل انسان به چیزهایی است که فقط در نبودن معنا دارند.
زن اثیری یعنی میل انسانی که صورت زنانه به خود گرفته اما هرگز قابل تملک نیست.
ریشهٔ ادبی و اسطورهای زن اثیری
در ادبیات فارسی پیش از هدایت نیز چنین تصاویری هست:
اما هدایت این مفهوم را از تصویر مقدس به تصویر بیمارگونه و هذیانی تبدیل میکند.
جمعبندی کوتاه
زن اثیری یعنی:
زنی نامادی، ناملموس، غیرواقعی، مقدسنما و ساختهٔ ذهن مرد، که نتیجهٔ فرافکنیهای روانی و کمبودهای اوست؛ زنی که بیشتر به آرزوی ناتمام شبیه است تا انسان واقعی.
«زن اثیری» یعنی چه؟
۱. از نظر واژهشناختی
«اِثیری» از واژهی «اِثیر» میآید؛ در فلسفه یونانی و اسلامی «اِثیر» به عنصر پنجم و لطیف آفرینش گفته میشد، لطیفتر از آب و خاک و آتش و هوا؛ جوهری نامحسوس، فراماده، و از جنس نور.
پس زنِ اثیری یعنی:
۲. در ادبیات فارسی
در ادبیات کلاسیک، از معشوقانی سخن گفته میشود که:
این نوع معشوق بعدها در دورهٔ معاصر با نام «زن اثیری» شناخته شد.
نمونه:
در «بوف کور» هدایت، راوی زنی را توصیف میکند با:
این دقیقاً همان الگوی زن اثیری در ادبیات مدرن است.
۳. از دیدگاه روانکاوی یونگ: زن اثیری = آنیما
یونگ باور داشت هر مرد در ناخودآگاه خود «آنیما» دارد؛ یعنی صورت زنانهٔ روان که:
زن اثیری در ادبیات = فرافکنی آنیما بر یک زن واقعی
در نتیجه مرد:
در «بوف کور» این دقیقاً رخ میدهد:
زنِ اثیری = تصویر آرمانی آنیما در ذهن راوی
۴. از دیدگاه لاکان: زن اثیری = معشوقهی نمادین و فقدان
در دستگاه فکری لاکان، زن اثیری در سه سطح معنا دارد:
الف) شیءِ کوچکِ a (objet petit a)
زن اثیری برای مرد تبدیل میشود به جای خالیِ خواهش، یعنی:
مرد او را میپرستد چون نبودنش میل را شعلهور میکند.
ب) زن اثیری = زنِ «ناموجود»
لاکان میگوید «زن بهطور کامل وجود ندارد» (La femme n’existe pas).
یعنی هر زنی که به سطح اسطورهای و کامل ارتقا داده شود دیگر انسان نیست؛
بلکه به یک ساختار ذهنی/نمادین تبدیل میشود.
زن اثیری دقیقاً همین است:
یک زنِ «ناموجود»، ساختهٔ میل و خیالات مرد.
ج) فروکاستن زن واقعی به تصویر
برای لاکان، راوی «بوف کور» زن اثیری را به یک تصویر، یک ابژهٔ خیالین تبدیل میکند.
او را لمس نمیکند، نمیشناسد، و هرگز وارد رابطهٔ واقعی نمیشود.
تمام رابطه، رابطه با تصویر (Imaginary) است، نه با واقعیت (Real).
۵. جمعبندی نهایی: زن اثیری چیست؟
زن اثیری در ادبیات و روانکاوی یعنی:
**یک زنِ واقعی نیست؛
یک فرافکنی روان، یک آرمانزدگی، یک میل دستنیافتنی است.**
🔹 در ادبیات:
معشوقهای نورانی، لطیف، فرشتهوار، غیرجسمانی و اغلب سرد.
🔹 در یونگ:
صورتِ آرمانی «آنیما»؛ زنی که ساختهٔ ناخودآگاه مرد است.
🔹 در لاکان:
ابژهٔ میل، یک کمبود نمادین، تصویری که هرگز با واقعیت یکی نیست.
🔹 در بوف کور:
مظهر اشتیاق بیپایان مرد برای چیزی که نه لمسشدنی است و نه فهمیدنی.
روایتِ ناخودآگاه: خوانشی لاکانی ـ یونگی از رمان بوف کور صادق هدایت
چکیده
رمان بوف کور صادق هدایت یکی از پیچیدهترین متون ادبیات مدرن فارسی است؛ متنی که ساختار آن بر اساس مرزهای شکننده میان رؤیا، هذیان، میل و مرگ شکل گرفته است. این مقاله با بهرهگیری از نظریهٔ ناخودآگاه جمعی و کهنالگوهای یونگ و الگوی ثبتشدهٔ سهگانهٔ امر خیالی، امر نمادین و امر واقعی در دستگاه نظری ژاک لاکان، به تحلیل شخصیت راوی، ساختار دوپارهٔ روایت و رمزگان زنانگی در متن میپردازد. نشان داده میشود که بوف کور بازنمایی یک «سوژهٔ گسسته» است که در برابر رانههای مرگ، گرهخوردگی میل و ناتوانی از ورود کامل به قلمرو نمادین گرفتار شده و برای احیای هویت خویش به تولید جهانهای خیالی و اسطورهای دست میزند. تحلیل یونگی نشان میدهد که زن اثیری صورت فرافکنیشدهٔ «آنیما» و پیرمرد قوزی تجسد «سایه» است. در مقابل، تحلیل لاکانی نشان میدهد که راوی به دلیل اختگی نمادین، ناتوانی از برقراری رابطهٔ جنسی و شکست در مواجهه با «دیگری بزرگ»، میل را در قالب مرگ و خشونت تجربه میکند. نتیجهٔ مقاله نشان میدهد که بوف کور نه فقط داستان فروپاشی یک فرد، بلکه استعارهای از گسست وجودی و فرهنگی در دوران مدرن ایران است.
مقدمه
رمان بوف کور (۱۳۱۵) یکی از متونی است که همواره با نقدهای روانشناختی، روانکاوانه و اسطورهشناختی همراه بوده است.پیچیدگیهای زبانی، ساختار غیرخطی و نمادهای تیرهوتار اثر سبب شده تا امکان تحلیل آن از منظر مکاتب مختلف فراهم شود.درک این رمان بدون فهم بیماریِ زبان، گسست ادراکی و بحران هویت راوی دشوار است. نظریهٔ لاکان دربارهٔ ساختار سوژه و مفهوم «غیبت مرجع» و اندیشهٔ یونگ دربارهٔ «ناخودآگاه جمعی» دو ابزار مهم برای روشن کردن چنین متنی هستند.
متن
چارچوب نظری
●خوانش لاکانی: امر خیالی، امر نمادین و امر واقعی
در نظام لاکان:
سوژه هنگامی کامل میشود که بتواند از خیالی عبور کرده و در نمادین تثبیت شود. در بوف کور این عبور اتفاق نمیافتد.
●خوانش یونگی: کهنالگوها
در روانشناسی تحلیلی یونگ، شخصیت انسانی از عناصر زیر تشکیل میشود:
یونگ معتقد است انسان در مواجهه با بحرانهای وجودی، کهنالگوهای جمعی را فعال میکند.
●تحلیل یونگی بوف کور
● زن اثیری: تجسد آرمانیِ آنیما
زن اثیری در بخش نخست رمان:
این تصویر نه زن واقعی، بلکه صورت «آنیما»ست، همان جنبهٔ زنانهٔ ناخودآگاه مرد.راوی که از ارتباط سالم عاطفی و جسمانی ناتوان است، آنیما را از جهان واقع به جهان خیالی تبعید کرده و او را به «شبح» تبدیل کرده است.زیبایی زن اثیری در اصل «زیبایی نیمهٔ گمشدهٔ روان» راوی است.
● پیرمرد قوزی: تجسد سایه
پیرمرد قوزی که در لحظات مهم ظاهر میشود، دقیقاً ویژگیهای «سایه» را دارد:
یونگ سایه را «آن بخش از شخصیت که نمیخواهیم ببینیم» تعریف میکند.
در بوف کور سایه در لحظههایی ظاهر میشود که میل (زن اثیری) فعال میشود؛ یعنی میل همیشه سایهٔ تاریک خود را به همراه دارد.
●مرگ زن اثیری: سوزاندن آنیما
راوی زن اثیری را میکشد، تکهتکه میکند، میسوزاند و دفن میکند.
این فرایند در تحلیل یونگی یعنی:
نابودی کاملِ تصویر آرمانیِ روان.
سوژه چون قادر نیست میان زن اثیری (آنیما) و زن زمینی پیوند برقرار کند، تصویر آرمانی را نابود میکند تا با واقعیت کنار بیاید؛ اما این نابودی منجر به فروپاشی روان میشود.
●لکاته: بازگشت معکوس آنیما
در بخش دوم رمان، زن اثیری به «لکاته» تبدیل میشود؛زن زمینی، جنسی، تحقیرشده.این تغییر، مکانیسم «بازگشت سرکوبشده» است.آنیما وقتی نابود شد، به شکل منفی (زن فاسد) باز میگردد.از دید یونگ این نشانهٔ شکست کامل روان در یکپارچهسازی خود است.
● تحلیل لاکانی بوف کور
●ناتوانی از ورود به امر نمادین
راوی:
در جهان لاکان، نام پدر و ورود به زبان و نامگذاری، شرط ورود به «امر نمادین» است.راوی به دلیل «اختگی نمادین» (symbolic castration) نمیتواند نامگذاری کند؛ بنابراین در امر خیالی گرفتار میماند.
● زن اثیری: ابژهی کوچکِ میل (objet petit a)
زن اثیری «ابژهٔ کوچکِ میل» است؛همان تکهٔ گمشدهٔ وجود که سوژه را وامیدارد تا به دنبال معنا بدود.این زن همیشه از دسترس گریزان است، زیرا ابژهٔ میل هیچگاه بهطور واقعی یافت نمیشود.بنابراین:راوی نه زن را میخواهد، بلکه میل را میخواهد؛او اسیر خود میل است، نه موضوع میل.
●لکاته: شکست رابطهٔ جنسی لاکانی
لاکانی مشهور میگوید:«رابطهٔ جنسی وجود ندارد».در بوف کور نیز رابطهٔ جنسی کاملاً شکست خورده است.راوی با لکاته نمیتواند ارتباط برقرار کند زیرا او فاقد «نام» است و رابطه بر مبنای میل بیمار و بدون قانون نمادین شکل گرفته است.لکاته برای راوی جای «دیگری بزرگ» را پر میکند؛ بنابراین نفرت او، نفرت از دیگری است.
● نوشتن: تلاشِ شکستخورده برای ورود به نمادین
راوی میگوید:«برای سایهام مینویسم».نوشتن تنها ابزار ورود به امر نمادین است، اما چون:
نوشتن او نیز به «هذیان» تبدیل میشود.
نوشتن نه درمان، بلکه بازتولید بیماری است.
●امر واقعی: لحظههای وحشت
امر واقعی در رمان در لحظههایی ظاهر میشود که:
این لحظهها برخورد با «امر ناشناختنی» و «غیرقابل نمادپردازی» هستند؛
جایی که زبان از کار میافتد.
● بخشبندی رمان: ساختار گسست (Split)
دو بخش رمان درواقع دو «نقاب» یک سوژهاند:
این دو بخش هیچگاه بهطور کامل با هم یکی نمیشوند؛
چنانکه سوژه نیز هیچگاه یکپارچه نمیشود.
این گسست ساختار اصلی روانِ راوی است.
● نتیجهگیری
خوانش لاکانی ـ یونگی از بوف کور نشان میدهد که این اثر، نه روایت یک قتل یا عشق ناکام، بلکه روایتِ ساختار یک سوژهٔ گسسته است که میان سه قلمرو خیالی، نمادین و واقعی گیر افتاده و برای ترمیم خود به خلق کهنالگوهای جمعی دست میزند.
نتایج اصلی
در این تحلیل روشن میشود که بوف کور بیش از آنکه داستان یک فرد باشد، بیانیهٔ ناخودآگاه انسان مدرن ایرانی است؛ انسانی که میان سنت، مدرنیته، میل، مرگ، جنسیت و تاریخ، گسسته شده و نمیتواند به «کل» برسد.
نقدروان شناختی "بوف کور" از زاویهٔ روانشناسی تحلیلی، روانکاوی فرویدی – لاکانی، اختلالات شخصیت، و ساختار ناخودآگاه راوی نوشته شده است.
مقدمه: بوف کور بهعنوان سند بالینیِ یک روانزخمی
«بوف کور» نه صرفن رمان، بلکه بیانیهٔ ناخودآگاهِ راویِ فروپاشیده است.
هدایت آگاهانه «داستان» نمینویسد؛ او «رواننوشته»ای ثبت میکند که در آن:مرز رؤیا و واقعیت،مرز من و غیر،مرز گذشته و اکنون،مرز هوشیاری و توهم فرو میریزد.از همین روست که این متن بهترین موضوع برای نقد روانشناختی است.
۱. ساختار دو بخشی رمان: مکانیزم «گسست روانی»:
رمان از دو بخش تشکیل شده که عمداً ناسازگار و حتی «متضاد» هستند:
۱.بخش نخست: رؤیایی، اسطورهای، نمادین، هذیانی
۲.بخش دوم: زمینی، روزمره، پر از کینه و تنفر جنسی.
این دوگانگی دقیقاً همان dissociation است: «گسست شخصیت» در روانپریشی یا اسکیزوفرنیا.
راوی خود را از واقعیت جدا میکند و به دو سطح از ذهن فرو میرود: ۱) سطح اسطورهای ـ آرزومند.
۲) سطح واقعی ـ نفرتزده و سرکوبشده
این دو بخش «دو چهرهٔ یک من»اند، و کل رمان در واقع خودِ مکانیزم شکنندگی روان را اجرا میکند.
۲. زن اثیری: تصویر آرمانگرایانهی آنیما (جنگل ناخودآگاه یونگ):
زن اثیری که:رنگپریده است،نمیخندد،میآید و میرود،لمس نمیشود،بدن ندارد.یک زن واقعی نیست، بلکه فرافکنی آرمانگرایانهٔ ناخودآگاه مردانه است:همان آنیما در روانشناسی یونگ.راوی نمیتواند با زنان واقعی رابطه برقرار کند؛ بنابراین «زن کامل» را به جهان وهم میبرد.این زن در واقع هستهٔ احساس فقدان مادرانه است.او نه فرد، بلکه کمبود است؛ «جای خالی».مهمترین نشانه:
زن اثیری درست در لحظه «نگاه کردن» ظهور میکند؛ نگاه، زبان ناخودآگاه است.
۳. لکاته: بازگشتِ امر سرکوبشده:
در بخش دوم، زن اثیری به «لکاته» تبدیل میشود:زمینی،جنسی،نفرتانگیز،خیانتکار،دستنیافتنی،و تحریککننده است.این تغییر نشان میدهد که در راوی دوگانهسازی جنسی (Madonna / Whore complex) وجود دارد: زن یا کاملاً مقدس است یا کاملاً فاسد؛و راوی توان برقراری رابطه سالم با هیچیک را ندارد.لکاته، تصویر واقعی زنان در ذهن راوی نیست؛بلکه بازگشت سرکوبشدهٔ میل جنسی است که در بخش اول سرکوب شده بود.
۴. مرگ، لاشه، چاقو: نشانههای فروپاشی لیبیدو:
در بوف کور، مرگ همیشه با میل گره خورده است:بریدن بدن زن،تکهتکه کردندفن کردن،سوزاندن،پنهان کردن.اینها نشانههای خشونتِ خودمتوجه (self-directed aggression) هستند؛ همان انرژی جنسیای که به دلیل ناتوانی در ابراز سالم، به «مرگ» تبدیل شده است.فروید این را مرگخواهی (Thanatos) مینامید.راوی نه میتواند زن را به دست بیاورد، نه میتواند از او جدا شود؛بنابراین تنها مکانیزم ممکن «نابود کردن» است.
۵. الکل، تریاک، هذیان: نشانههای افسردگی حاد و اختلال ادراکی:
راوی مدام:تریاک میکشد،شراب میخورد،
نیمههوشیار است،زمان را گم میکند،صداها و چهرهها را اشتباه میبیند،توهم بینایی دارد (زن اثیری، پیرمرد قوزی).این نشانهها منطبق بر افسردگی روانپریشانه (Psychotic depression)یا اسکیزوفرنی پارانوئید هستند.پیرمرد قوزی، سایهٔ تاریک روان راوی (Shadow) است.هر کجا زن اثیری هست، پیرمرد قوزی نیز هست؛یعنی هر میل نورانی، سایهٔ تاریکش را نیز با خود میآورد.
۶. راویِ بدون نام: از دست رفتن «هویت من»:
راوی نام ندارد؛دیگران نیز نام ندارند (زن اثیری، لکاته، شوهر لکاته…).این حذف نامها، حذف هویتهای اجتماعی است.راوی نمیتواند «خود» را تثبیت کند، زیرا:گذشتهاش مبهم است،خانوادهاش ازهمگسیخته است،رابطهٔ جنسیاش ناکارآمد است،جهان را بیمعنی تجربه میکند.در روانشناسی، این حالت را فروپاشی خود بنیادی (Ego collapse) مینامند.
۷. مکان: اتاق تنگ، سوراخ، سایهٔ دیوار ---> نمادهای ناخودآگاه:
اتاق بسته و تنگی که راوی در آن مینویسد، خودش سایهٔ ذهن بیمار است.سوراخ روی دیوار ---> نماد «رخنهٔ ناخودآگاه».سایهٔ بوف کور روی دیوار ---> نماد «منِ تاریک».اتاق بسته ---> نماد «حبس در خود».تمام فضای رمان یک «فضای درونی» است، نه بیرونی.
۸. خودنوشتن: فرآیند درمان شکستخورده:
راوی به بوف کور مینویسد:«برای سایهام مینویسم.»نوشتن به مثابه درمان آغاز میشود، اما درمان شکست میخورد زیرا:راوی حقیقت را نمیپذیرد،مسئولیت نمیپذیرد،دچار توهم توطئه است،میل جنسی و خشونت را با هم میآمیزد،نمیتواند از چرخه سرکوب/بازگشت رها شود،"در نهایت، نوشتن به بازتولید بیماری تبدیل میشود نه درمان ".
در پایان می توان چنین جمعبندی نمود: بوف کور در خوانش روانشناختی:در این خوانش، بوف کور روایت بیماری فردی نیست،بلکه روایت فروپاشی یک هویت تاریخی و جمعی است که در قالب یک فرد بروز کرده.اختلالات روانی محتمل بر اساس متن:افسردگی روانپریشانه،اسکیزوفرنی با نشانههای پارانوئید،اختلال دوگانهسازی جنسی،اضطراب وجودی شدید،سایههراسی (Shadow Anxiety)،مکانیزمهای دفاعی: فرافکنی، دوپارهسازی، سرکوب، انکار،ترس،تنهایی...
بوف کور:کتاب «فروپاشی» است؛کتاب «بازگشت امر سرکوبشده» است.کتاب «مرگِ میل» و «میلِ مرگ» است.مرگی که فرهنگ و هنر و ادبیات و نمادها و اساتیر یک کشور مورد تاخت و تاز بیگانگانی با لباس آشنا رخ می دهد!
و گاه با صراحت در لباس بیگانه ای که کنار میدان آزادی عکس گرفته و آنرا در آشیانه ی فرسوده ی متافیزیکی اش بر دیواری با نوشتاری عربی با میخ فرنگی کوفته است!
بوف کور تراژدی ست !تراژدی یورش به روان جمعی ملت توسط استثمار و استعمار است!
"بوف بینا" نسخه درمان ملتی است که روانشان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار گرفته و راهی جز مبارزه ندارند.
●رامین یوسفی
معرفی شاعران بزرگ جهان
●جان میلتون،ص۲۷۶
بزرگترین شاعر قرن هفدهم انگلستان است.
●اثر معروف: بهشت گمشده.
او یکی از پایههای چهارگانه ادب انگلستان و اروپا به شمار میرود.
میلتون با تلفیق روح رنسانس و مسیحیت و آمیختن این دو با هم، در آثارش شخصیت قوی و مبارز خود را نشان میدهد
در ۲۱ سالگی قطعه شعر معروف خود را با نام ○"سرود مسیح "که یکی" از بهترین آثار نظم انگلیسی" به حساب میآید را سرود.
●نمونه سرودن ها: صلح، با پیشانی آراسته به شاخه ی زیتون، بی صدا از چرخ گردون به پایین خزید و با بالهای سپید خود که به سبکی بالهای کبوتر بود ابرها را شکافت...
●الیوت(تامس الیوت)،ص۲۸۰
شاعر معاصر انگلیسی ،که در امریکا بزرگ و معروف شد. میتوان او را شاعری انگلیسی دانست.
اندیشه و مسلک: او یک شاعر و فیلسوف مذهبی و صوفی است که عقیده دارد مذهب تنها راه رستگاری بشر است.
در اشعار او بیشتر آفرین گفتن به آیین کاتولیک دیده میشود شعر او از نظر استحکام و عمق و معنی، در ردیف بهترین آثار انگلیسی زبان است.
●آثار تی. اس.الیوت
سرزمین هرز- شخم-جنگل مقدس-مرگ در کلیسا.
●بخشی از سرزمین هرز
"تدفين مرده"
آوريل ستمگرترين ماههاست، گلهاي ياس را از زمين مرده ميروياند،
خواست و خاطره را به هم ميآميزد
و ريشههاي كرخت را با باران بهاري برميانگيزد.
زمستان گرممان ميداشت
خاك را از برفي نسيانبار ميپوشاند
و اندك حياتي را به آوندهاي خشكيده توشه ميداد.
تابستان غافلگيرمان ميساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباري از باران فرا ميرسيد
ما در شبستان توقف ميكرديم
و آفتاب كه ميشد به راهمان ميرفتيم؛
به هوفگارتن
و قهوه مينوشيديم و ساعتي گفتوگو ميكرديم
Bin gar Keine Russin, stammm' aus Listen, echt deutsch[بین گار راسین!خفه شووو/گوش بده ! بشنو! ...آلمانی]
و وقتي بچه بوديم و در خانهي آرچدوك، پسر عمويم ميمانديم،
او مرا با سورتمه بيرون ميبرد
و من وحشت ميكردم.
ميگفت: ماري، ماري محكم بگير
و سرازير ميشديم.
در كوهستان، آنجا آدم حس ميكند كه آزاد است.
من بيشترِ شب را مطالعه ميكنم
و زمستانها به جنوب ميروم
چه هستند ريشههايي كه چنگ مياندازند
چه شاخههايي از اين مزبلهي سنگلاخ ميرويند؟
پسر انسان
تو نميتواني پاسخ دهي يا گمان بري؛
چه تو تنها كومهاي از تنديسهاي شكسته را ميشناسي
آنجا كه خورشيد گذر ميكند
و درخت خشك سايه بر كسي نميافكند
و زنجره تسكيني نميدهد
و از سنگ خشك صداي آب برنميخيزد...
●لافونتن،ص۲۸۲
ژان دو لافونتن، از بزرگترین شاعران قرن هفدهم فرانسه است.
●اثر معروف: افسانه ها،
قطعات شاعرانه و عاشقانه بسیار دارد و یک ○کمدی به "نام کلیمن" نیز نوشته است.
ولی شهرتش بخاطر نوشتن: "افسانه ها" ست.
●بودلِر،ص۲۸۶
شارل بودلر، بزرگترین شاعر آخر دوران رمانتیسم فرانسه است که آن را عصر امپراتوری دوم مینامند. بودلر با گذشت زمان بیش از دوران زندگی به شهرت یافت ،به طوری که میتوان گفت :او به قرن بیستم تعلق دارد .
●آثار: گلهای اهریمنی ،شاهکار اوست.
●بخشی از یک شعر "شارل بودلر"
اندوه من !هوشیار باش و آرام گیر
تو شب را میخواستی
فرا میرسد ، ببین
شهر در تاریکی فرو میرود
برای عدهایی آرامش
برای عدهایی هراس به همراه دارد
آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی
زیر شلاقِ لذت این جلاد بیرحم
در مهمانی اسارت ، افسوس میچیند
اندوه من ، دستت را به من بده
دور از آنها به اینجا بیا...
ترجمه: داستان های عجیب،اثر : ادگار آلن پو ، شاعر بزرگ امریکایی به زبان فرانسوی،اثر دیگر بودلر است.
اندیشه: بودلردر کتاب "گل های اهریمنی" با لحنی تلخ ، زن و شراب و لذت و فلسفه بهم آمیخته است.
●اثر دیگر او "حشیش" است که در آن از محاسن فراوان تریاک و حشیش صحبت میکند و به کرات از ایران نیز نام میبرد.
●پوشکین،ص۲۹۲(الکسندر پوشکین).
بزرگترین شاعر روسی است. در مسکو متولد شد و در سن
معرفی شاعران بزرگ جهان
●جان میلتون،ص۲۷۶
بزرگترین شاعر قرن هفدهم انگلستان است.
●اثر معروف: بهشت گمشده.
او یکی از پایههای چهارگانه ادب انگلستان و اروپا به شمار میرود.
میلتون با تلفیق روح رنسانس و مسیحیت و آمیختن این دو با هم، در آثارش شخصیت قوی و مبارز خود را نشان میدهد
در ۲۱ سالگی قطعه شعر معروف خود را با نام ○"سرود مسیح "که یکی" از بهترین آثار نظم انگلیسی" به حساب میآید را سرود.
●نمونه سرودن ها: صلح، با پیشانی آراسته به شاخه ی زیتون، بی صدا از چرخ گردون به پایین خزید و با بالهای سپید خود که به سبکی بالهای کبوتر بود ابرها را شکافت...
●الیوت(تامس الیوت)،ص۲۸۰
شاعر معاصر انگلیسی ،که در امریکا بزرگ و معروف شد. میتوان او را شاعری انگلیسی دانست.
اندیشه و مسلک: او یک شاعر و فیلسوف مذهبی و صوفی است که عقیده دارد مذهب تنها راه رستگاری بشر است.
در اشعار او بیشتر آفرین گفتن به آیین کاتولیک دیده میشود شعر او از نظر استحکام و عمق و معنی، در ردیف بهترین آثار انگلیسی زبان است.
●آثار تی. اس.الیوت
سرزمین هرز- شخم-جنگل مقدس-مرگ در کلیسا.
●بخشی از سرزمین هرز
"تدفين مرده"
آوريل ستمگرترين ماههاست، گلهاي ياس را از زمين مرده ميروياند،
خواست و خاطره را به هم ميآميزد
و ريشههاي كرخت را با باران بهاري برميانگيزد.
زمستان گرممان ميداشت
خاك را از برفي نسيانبار ميپوشاند
و اندك حياتي را به آوندهاي خشكيده توشه ميداد.
تابستان غافلگيرمان ميساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباري از باران فرا ميرسيد
ما در شبستان توقف ميكرديم
و آفتاب كه ميشد به راهمان ميرفتيم؛
به هوفگارتن
و قهوه مينوشيديم و ساعتي گفتوگو ميكرديم
Bin gar Keine Russin, stammm' aus Listen, echt deutsch[بین گار کین راسین،خفه شووو
گوش کن! بشنو! اکت آلمانی]
و وقتي بچه بوديم و در خانهي آرچدوك، پسر عمويم ميمانديم،
او مرا با سورتمه بيرون ميبرد
و من وحشت ميكردم.
ميگفت: ماري، ماري محكم بگير
و سرازير ميشديم.
در كوهستان، آنجا آدم حس ميكند كه آزاد است.
من بيشترِ شب را مطالعه ميكنم
و زمستانها به جنوب ميروم
چه هستند ريشههايي كه چنگ مياندازند
چه شاخههايي از اين مزبلهي سنگلاخ ميرويند؟
پسر انسان
تو نميتواني پاسخ دهي يا گمان بري؛
چه تو تنها كومهاي از تنديسهاي شكسته را ميشناسي
آنجا كه خورشيد گذر ميكند
و درخت خشك سايه بر كسي نميافكند
و زنجره تسكيني نميدهد
و از سنگ خشك صداي آب برنميخيزد...
●لافونتن،ص۲۸۲
ژان دو لافونتن، از بزرگترین شاعران قرن هفدهم فرانسه است.
●اثر معروف: افسانه ها،
قطعات شاعرانه و عاشقانه بسیار دارد و یک ○کمدی به "نام کلیمن" نیز نوشته است.
ولی شهرتش بخاطر نوشتن: "افسانه ها" ست.
●بودلِر،ص۲۸۶
شارل بودلر، بزرگترین شاعر آخر دوران رمانتیسم فرانسه است که آن را عصر امپراتوری دوم مینامند. بودلر با گذشت زمان بیش از دوران زندگی به شهرت یافت ،به طوری که میتوان گفت :او به قرن بیستم تعلق دارد .
●آثار: گلهای اهریمنی ،شاهکار اوست.
●بخشی از یک شعر "شارل بودلر"
اندوه من !هوشیار باش و آرام گیر
تو شب را میخواستی
فرا میرسد ، ببین
شهر در تاریکی فرو میرود
برای عدهایی آرامش
برای عدهایی هراس به همراه دارد
آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی
زیر شلاقِ لذت این جلاد بیرحم
در مهمانی اسارت ، افسوس میچیند
اندوه من ، دستت را به من بده
دور از آنها به اینجا بیا...
ترجمه: داستان های عجیب،اثر : ادگار آلن پو ، شاعر بزرگ امریکایی به زبان فرانسوی،اثر دیگر بودلر است.
اندیشه: بودلردر کتاب "گل های اهریمنی" با لحنی تلخ ، زن و شراب و لذت و فلسفه بهم آمیخته است.
●اثر دیگر او "حشیش" است که در آن از محاسن فراوان تریاک و حشیش صحبت میکند و به کرات از ایران نیز نام میبرد.
●پوشکین،ص۲۹۲(الکسندر پوشکین).
بزرگترین شاعر روسی است. در مسکو متولد شد و در سن پترزبورگ در ۳۸ سالگی طی دوئلی که به خاطر زن زیبای خود انجام داد به قتل رسید. نخستین اشعار خود را در دوره جنگ روسیه با ناپلئون سرود.
●آثار معروف: روسولان و لدمیلا
او بر اثر انتقادات شدید ۴ سال در تبعید بود و در همین مدت اشعار بایرون را به دقت خواند و تحت تاثیر قرار گرفت، و در نتیجه،
قطعات:
"زندانی قفقاز"- فواره ی باغچه سرای- یوگن و یونیگین، را سرود.
●دانته(دانته الیگیری)،ص۲۹۴
بزرگترین شاعر ایتالیا و یکی از بزرگترین شعرای دنیا است.
●اثر: کمدی الهی.
●امیلی دیکینسن،ص۳۰۷
بزرگترین خانمشاعر امریکایی است. وی دور از اجتماعات عادی بود و بیشتر میخواست در حال جذبه باشد.
شعر او ظریف و عمیق و تقریباً همیشه کوتاه است. به طوری که از چند بیت یشتر نمیشوند ولی در این چند شعر، همیشه معانی فلسفی بزرگ و عمیقی را بر جای میگذارد.
●اثر: ۱."مجموعه شعر"، پس از مرگش چاپ شد ۲."یک سگ دور افتاده". این مجموعه نیز ۸ سال بعد از مرگ او توسط خواهرزادهاش انتشار یافت.
●تلخیص: رامین یوسفی