آذرگون هزار زون کیست؟

آذرگون هزار زون(زبان) نام دختری ست در بختیاری که برای مانع شدن جنگ میان آتش ها و صلح بین آن ها،بایستی همیشه به ده ها و دنیا سفر می کرد تا زبان آنان را بیاموزد و از آموخته هایش میان اتش ها با هزار زبانی که که یاد گرفته بود نمی‌گذاشت جنگی میان مردم دو سرزمین اتفاق بیفتد؛روزی آماده می شد تا با چند زن و دختر و سواران همراه ،از اوزک، برای سازش میان دو ده به ترکستان برود، مادرش خورزاد،که همسرش را کشته و به کارون انداخته بود، ،بابک، برادرِ آذرگون را به رای و به همراهی خوربذان ، به شاهی رسانده بود ،مانع از رفتن او گشت ،اما آذرگون سرپیچی کرد،آذرگون اشاره می دهد که اسب بورش را که ورازنیده اند برایش بیاورند،خورزاد دائم هشدار می دهد اما آذرگون سرمی پیجاند! خورزاد به یکی از خوربذان می گوید کمان شاهی اش را بیاورزد و از مهمیز موزه اش(چکمه) ، میخی آهنین بجای پیکان کمان نهاد ،تیری به شاهرگ گردن آذرگون می زند!،خون آذرگون ،تمام لباس ها و اسبش بُوری را سرخگون کرد،بوری شیهه ای می کشد که شیهه ی دردناکشدر تمام کوه ها و دره ها و تا "دلی بی پی ها" در اسپیدکوه می رسد! از خون آذرگون و اشک اسبش بوری ،ابتدا گل سرخی رویید و بعدها گُل، آتیشن و زرد رنگ و میان سوخته گردید،پیکرش را در تابوتی برنجین که پراز یخ و برف و عطرهای شاهی بود،نهادند و مردمانی به احترام آذرگون از تمام آتش ها و زبان های دنیا برای پرس(روان شدن روح نزد اهورا) به اوزک (میان ایذه و اندیکا) آمده بودند تا او را با مراسمی شایسته به زردکوه بختیاری کنار شش خواهر دیگرش به قله ی هفت درون(هفت دختران- هفت خواهران)بردند، و او را برابر با آستاره ی سُهره(زهره) با تابوت زیبایش به خاک سپردند!

دوست آذرگون ،لی لی وش نام داشت ، او آنقدر خون گریست که از اشک های او گُل لِیل سرنگون رویید و هرسال بهار تمام خوزستان و بختیاری به یاد کشته شدن آذرگون هزار زون، و دوستش لیل ، خدا "لی لی سهرِ سرنگون " یا لی لی غمگین را از زمین می رویاند!

بعد از مرگ آذرگون جنگ میان آتش ها شعله ور شد و روان آذرگون از سهره ،که بی دستور است شاهد این جنگ هاست!

این داستان هنوز میان پیرمردان و پیرزنان بختیاری ،خاصه مردمی که میان دره ای بعد از کِفت ِچری و بازفت (خرسون)هستند و از آتش گندلی ،می باشند،با اشک جاری ست!

آشتره نام خواهر دیگر آذرگون بود که ستاره اش در آسمان است و هرسال از میانه ی آبان تا بهار برای خواهرش اشک می ریزد و مراقب عاشقان، گل و گیاهان و درختان و بلوط ها می باشد!

بلی نام یکی از برادران آذرگون و آشتره است، وقتی باران بسیار می زند و چندین شبانه روز ادامه پیدا می کرد ،برای اینکه باران تمام گردد،می بایست سارا زنی بختیاری به خواهش از آشتره و آذرگون ،دوخواهر را به برادرشان بلی سوگند دهند ‌ و با هیمه ای آتشین به سمت آسمان ها ابن دعا را بخوانند: به جوونی بلی به جون آشتره جی... جی... جی...آشتره جی...جی...جی ...شُو خَوسم دم سُو وریستم به جوونی بلی و به جون آذر ، سا بو!

معنی: آستاره(آشتاره- ایشتار؟) جی...جی...جی...شب می خوابم و دم صبح بلند می شوم به جوانی ی بلی و به آذرگون قسم ات می دهم ،دیگر باران نزد!

آن گاه همیه ی آتشین(جُمت) را در آب باران انداخته تا دودی از آن بلند شود!

منظورشان این بود که بتوانند برای چند روزی گاو و گله را از قاش ها و آغل ها بیرون بیاورند.

تصاویر : حامد رحیمی

نامگذاری قله ی هفت دُورون (هفت دختران- هفت خواهران) از سوی کمپ ها و تورهای برف نوردی و کوهنوردی به هفت تنان اشتباه است!

داستانی کوتاه از دیپ سیک : ریشه یابی به نام آرمان! و ریشه ی کلمه ی عشق

اولین داستانی ست که به دیپسیک دادم!

شخصیت : آرمان

موضوع ریشه یابی به نام آرمان در کوچه های تهران و کوه های زاگرس

بگذار داستانی از "آرمان" بگویم، واژه‌شناسی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی تهران، ردپای ریشه‌ها را دنبال می‌کرد. دفترچه سورمه ای رنگش پر بود از کلمه‌های خط خورده، انگار هر واژه را زیر میکروسکوپ روحش کالبدشکافی می‌کرد. او نه یک زبان‌شناس عادی، که جستجوگری بود که باور داشت هر حرف، نواری از تاریخ را در خود پیچیده است.

یک روز بارانی پاییزی، در کتابفروشی فرسوده «سهروردی»، کتابی بدون عنوان پیدا کرد که شیرازه‌اش با نخِ ابریشمی سبز دوخته شده بود. صفحه نخست آن تنها یک جمله داشت: «واژه‌ها شبحِ زمانند؛ برای دیدنشان باید چشمِ ریشه‌ها را باز کرد.» آرمان که سال‌ها در جستجوی چنین اشاره‌ای بود، کتاب را به خانه برد. زیر نور چراغ مطالعه، متوجه شد صفحات خالی هستند… تا وقتی که لغتی را زمزمه کرد: «شَمع»...



داستان واقعی عبدِممدللری و خدابس

سر شناسه ی نشر :