داستانی کوتاه از دیپ سیک : ریشه یابی به نام آرمان! و ریشه ی کلمه ی عشق
اولین داستانی ست که به دیپسیک دادم!
شخصیت : آرمان
موضوع ریشه یابی به نام آرمان در کوچه های تهران و کوه های زاگرس
بگذار داستانی از "آرمان" بگویم، واژهشناسی که در کوچهپسکوچههای قدیمی تهران، ردپای ریشهها را دنبال میکرد. دفترچه سورمه ای رنگش پر بود از کلمههای خط خورده، انگار هر واژه را زیر میکروسکوپ روحش کالبدشکافی میکرد. او نه یک زبانشناس عادی، که جستجوگری بود که باور داشت هر حرف، نواری از تاریخ را در خود پیچیده است.
یک روز بارانی پاییزی، در کتابفروشی فرسوده «سهروردی»، کتابی بدون عنوان پیدا کرد که شیرازهاش با نخِ ابریشمی سبز دوخته شده بود. صفحه نخست آن تنها یک جمله داشت: «واژهها شبحِ زمانند؛ برای دیدنشان باید چشمِ ریشهها را باز کرد.» آرمان که سالها در جستجوی چنین اشارهای بود، کتاب را به خانه برد. زیر نور چراغ مطالعه، متوجه شد صفحات خالی هستند… تا وقتی که لغتی را زمزمه کرد: «شَمع»...