چپ لکانی به زبان ساده :رامین یوسفی

عده ای با گزینشی حرف زدن به نام خود یا جریانی که با آن آویخته شده اند،با آوردن بریده مطالبی از لکان و اسلاوی ژیژک،برآنند تا با این روش علیه شعور مخاطب حرف زنند و یا غافل از حضور پلتفرم های مختلفی هستند که به سادگی ضمن آنالیز سخنانشان، دسشتان را برای مخاطب رو می نمایند؟!شمایی که از لکان و ژیژک سخن می گویی؟باید بدانی و آموخته باشی که در نگاه لکان و لکانی ها،عدالت آرمانی دست نایافتنی ست و همین دست نایافتنی بودن عدالت،برای چپ لکانی ایده و ابزاری برای مبارزات سیاسی می گردد تاتلاش هایشان عدالت را در اجتماع مستقر گردانند.

اینکه ما جمع های تنها هستیم ،پرواضح است اما برای جمع همراه شدن، نمی شود چپ را در مثال آورد و رفتار و منشی راستِ مخنث (چپراست) داشت!

اصطلاح«چپ لاکانی» ترکیبی از مفاهیم فلسفی ژاک لاکان، روانکاو فرانسوی، با ایدئولوژی های سیاسی چپ است. این اصطلاح به کاربرد نظریه های روانکاوی لاکان در تحلیل ساختارهای قدرت، نقد سرمایه داری و پیوند مفاهیمی مانند «سوژه»، «امر واقعی» و «دیگری» با پروژه های عدالت خواهانه اشاره دارد.

۱.سوژه لاکانی و نقد ایدئولوژی
لاکان سوژه را نه به عنوان موجودی یکپارچه، بلکه به مثابه "موجودی تقسیم شده و تحت سلطه ناخودآگاه" می داند. این ایده با نقد چپ از ساختارهای هژمونیک همسو است، چرا که سوژه در نظام های اجتماعی نیز توسط گفتمان های قدرت شکل می گیرد.
سوژه و ایدئولوژی:
اندیشمندانی مانند "اسلاوی ژیژک" با تکیه بر لاکان، استدلال می کنند که ایدئولوژی ها با ایجاد توهم «یکپارچگی» سوژه، تضادهای درونی نظام های اجتماعی را پنهان می کنند. این نگاه، ابزاری برای نقد سرمایه داری و نابرابری های ساختاری است .

"نقد لوگوس محوری"
لاکان با تأکید بر نقش زبان در شکل گیری سوژه، نقدی بر مفاهیم متافیزیکی مانند "حقیقت مطلق"ارائه می دهد که با نقد چپ از نظام های سلطه (مانند مذهب یا سرمایه داری) همپوشانی دارد.

۲. امر واقعی و ناتوانی نظام های نمادین

لاکان «امر واقعی» (The Real) را به عنوان امر غیرقابل نمایش در ساختارهای نمادین (زبان، قانون، هنجارها) تعریف می کند. این مفهوم در خوانش چپ گرایانه به مثابه "شکاف های نظام سرمایه داری" تفسیر می شود:
عدالت به مثابه امر واقعی:
عدالت از نظر لاکانی ها همواره به عنوان آرمانی دست نیافتنی باقی می ماند، اما همین عدم دستیابی، محرک مبارزات سیاسی است. این ایده با تلاش چپ برای برقراری عدالت اجتماعی پیوند می خورد .
نقد گفتمان های هژمونیک
نظامهای نمادین (مانند قوانین اقتصادی یا فرهنگی) نمی توانند تمام واقعیت را پوشش دهند، بنابراین چپ لاکانی بر نقاط شکست این نظام ها تمرکز می کند تا امکان تغییر رادیکال را فراهم سازد .


●۳.روانکاوی به مثابه پروژهای سیاسی

لاکان روانکاوی را نه صرفاً یک روش درمانی، بلکه "ابزاری برای نقد اجتماعی" می داند. این نگاه توسط چپگرایان به مثابه راهی برای تحلیل رابطه سوژه با ساختارهای قدرت استفاده می شود:
"سوژه و دیگری"
لاکان تأکید می کند که هویت سوژه در گروی رابطه با «دیگری» شکل میگیرد. این ایده در تحلیل های چپ دربارهٔ به حاشیه رانده شدگان (مانند کارگران یا گروههای اقلیت) به کار می رود .
●میل و سرمایه داری
نظام سرمایه داری با ایجاد «میل کاذب» (مصرفگرایی)، سوژه ها را در چرخه بی پایان تولید و مصرف گرفتار می کند. چپ لاکانی این فرایند را شکلی از استثمار نمادین می داند .

۴.لاکان و مارکسیسم
برخی اندیشمندان چپ (مانند "اسلاوی ژیژک" و "آلن بدیو") تلاش کرده اند مفاهیم لاکان را با مارکسیسم ترکیب کنند:
- "سوژه انقلابی":
از نظر ژیژک، سوژه لاکانی (تقسیم شده و ناکامل) می تواند به عامل تغییر رادیکال تبدیل شود، چرا که همواره از نظام نمادین فاصله دارد .
●نقد ایدئولوژی مارکسیستی
لاکان نشان می دهد که حتی گفتمان های انقلابی نیز ممکن است در دام توهم «حضور کامل» گرفتار شوند. بنابراین، چپ لاکانی خواهان بازاندیشی دائمی در پروژه های سیاسی است .

۵. چپ لاکانی در ایران

در ایران، لاکان عمدتاً از طریق ترجمه های متفکران چپگرا (مانند اسلاوی ژیژک) معرفی شده است. مفاهیمی مانند «سوژه بیگانگی» یا «نقد گفتمان های سلطه» در تحلیل مسائل اجتماعی-سیاسی ایران بهکار میروند . برای مثال، نقد لاکانی از «امر نمادین» به تحلیل تقابل های گفتمانی در فضای سیاسی ایران کمک می کند.

جمع بندی
«چپ لاکانی» را می توان رویکردی دانست که از مفاهیم روانکاوی لاکان برای نقد ساختارهای قدرت، تحلیل تضادهای اجتماعی و پیشبرد پروژه های عدالتخواهانه استفاده می کند. این جریان فکری بر پیچیدگی سوژه، ناتوانی نظامهای نمادین در پوشش کامل واقعیت، و ضرورت بازاندیشی در ایدئولوژی ها تأکید دارد.

هوسرل و بحرام علوم طبیعی: رامین یوسفی

ادموند هوسرل، فیلسوف آلمانی و بنیانگذار پدیده‌شناسی، در کتاب "بحران علوم اروپایی و پدیده‌شناسی استعلایی"(معروف به "بحران علوم طبیعی") به نقد عمیقی از علوم مدرن، به ویژه علوم طبیعی، و تأثیر آنها بر فرهنگ و تفکر اروپایی می‌پردازد. هدف اصلی او روشن کردن این نکته است که علوم مدرن با تمرکز افراطی بر "ابژکتیویته"(عینیت‌گرایی) و "ریاضی‌سازی طبیعت"، از بنیان‌های انسانی و معنوی خود فاصله گرفته‌اند و به یک "بحران وجودی"دامن زده‌اند. در ادامه، ایده‌های کلیدی او را مرور می‌کنیم:

۱.بحران به مثابه گم‌شدگی معنای زندگی
هوسرل معتقد است علوم طبیعی مدرن (مانند فیزیک و ریاضیات) با تکیه بر "روش‌های کمی" و "انتزاعی"، جهان را به مجموعه‌ای از داده‌های قابل اندازه‌گیری تقلیل داده‌اند. این رویکرد، "جهان زیستۀ انسانی" (Lebenswelt) را نادیده می‌گیرد؛ جهانی که پیش از هر نظریه‌پردازی علمی، در تجربۀ مستقیم و روزمرۀ انسان حضور دارد. بحران علوم از همین جا ناشی می‌شود: علوم مدرن دیگر نمی‌توانند به پرسش‌های بنیادین دربارۀ "معنا، ارزش، و هدف زندگی انسان*"پاسخ دهند.

۲. نقد ساینتیسم (علم‌پرستی)
هوسرل به نقد **ساینتیسم** (علم‌گرایی افراطی) می‌پردازد؛ ایدئولوژی‌ای که معتقد است تنها علوم طبیعی قادر به ارائهٔ حقیقت هستند. او نشان می‌دهد که این نگاه، **ذهنیت انسان** (سوبژکتیویته) و نقش آن در شکل‌دادن به واقعیت را نادیده می‌گیرد. علوم طبیعی، با فرضِ جهان به عنوان یک «ماشین ریاضی»، رابطهٔ انسان با جهان را به یک رابطۀ صرفاً فنی و ابزاری تبدیل کرده‌اند.

۳. جهان زیستۀ (Lebenswelt) به عنوان بنیان علوم
هوسرل تأکید می‌کند که همۀ علوم (حتی علوم دقیقه) ریشه در "جهان زیستۀ انسانی" دارند؛ جهانی که پیش از هر نظریه، در تجربۀ زیسته، ادراکات، و ارتباطات انسانی معنا می‌یابد. بحران زمانی رخ داد که علوم، این بنیان پیشاعلمی (Pre-scientific) را فراموش کردند و خود را مستقل از آن تصور نمودند. برای غلبه بر بحران، باید به بازگشت به این جهان زیستۀ اولیه پرداخت.

۴. پدیده‌شناسی به عنوان راه حل
هوسرل راه برون‌رفت از بحران را در "پدیده‌شناسی استعلایی" می‌داند؛ روشی که با تمرکز بر تجربۀ زیسته و تحلیل ساختارهای آگاهی (سوبژکتیویته)، بنیان علوم را بازسازی می‌کند. پدیده‌شناسی به دنبال کشفِ چگونگی شکل‌گیری مفاهیم علمی از دل تجربهٔ انسانی است و نشان می‌دهد که عینیت علمی، بدون ذهنیت انسان، معنایی ندارد.

۵. پیامدهای فلسفی و فرهنگی
هوسرل بحران علوم را نشانهٔ یک "بحران گسترده‌تر در تمدن اروپایی" می‌داند؛ بحرانی که ریشه در فراموشیِ «معنای اصیل انسان» دارد. او هشدار می‌دهد که اگر علوم نتوانند پیوند خود را با پرسش‌های اگزیستانسیل (مانند آزادی، اخلاق، و معنویت) بازسازی کنند، تمدن اروپایی به ورطۀ پوچی و نسبی‌گرایی سقوط خواهد کرد.

جمع‌بندی
هوسرل در کتاب «بحران علوم طبیعی» می‌خواهد بگوید که علوم مدرن، با قطع ارتباط خود با "تجربۀ انسانی" و "جهان زیستۀ پیشاعلمی"، به بحرانی معرفتی و فرهنگی دچار شده‌اند. نجات علوم (و به تبع آن، تمدن اروپا) در گرو بازگشت به پدیده‌شناسی است؛ روشی که ذهنیت انسان را در مرکز فهم جهان قرار می‌دهد و علوم را به جایگاه اصلی‌شان —خدمت به معنای زندگی— بازمی‌گرداند.

آشنایی با ایلام در سه دوره و خدایانش: رامین یوسفی

تمدن ایلام (Elam) یکی از تمدن های باستانی در جنوب غربی ایران (منطقه خوزستان، فارس، و لرستان امروزی) بود که از حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد تا ۵۳۹ پیش از میلاد (زمان فتح توسط هخامنشیان) پابرجا بود. این تمدن به چند دوره اصلی تقسیم می شود و خدایان متعددی در آیینهای آن جای داشتند.

دوره های تمدن ایلام
۱. دوره پروتو-ایلامی(۳۲۰۰–۲۷۰۰ پ.م):
- نخستین مرحله تشکیل حکومتهای شهری در ایلام، با تمرکز بر شوش (پایتخت اصلی ایلام) و "انشان" (در استان فارس امروزی).[ایذه در استان خوزستان].
- استفاده از خط پروتو-ایلامی (نوشتار اولیه غیرتصویری).

۲. دوره ایلام کهن (۲۷۰۰–۱۶۰۰ پ.م):
- شکلگیری سلسلههای پادشاهی مانند سلسله اَوان و سیماشکی.
- جنگهای متعدد با میانرودان (سومر و اکد).

۳. دوره ایلام میانه (۱۵۰۰–۱۱۰۰ پ.م):
- اوج قدرت ایلام تحت حکومت شاهانی مانند "اونتاش ناپیریشا" (بنیانگذار زیگورات چغازنبیل).
- گسترش نفوذ تا بینالنهرین.

۴. دوره ایلام نو (۱۱۰۰–۵۳۹ پ.م):
- رویارویی با آشوری ها و کاهش تدریجی قدرت.
- سرانجام در ۵۳۹ پ.م توسط کوروش بزرگ هخامنشی فتح شد.

خدایان اصلی ایلام:
ایلامی ها آیینی چندخدایی داشتند و خدایانشان اغلب با عناصر طبیعی، حاصلخیزی، و جنگ مرتبط بودند. برخی از مهمترین خدایان عبارتند از:

۱. اینشوشیناک(Inshushinak):
- خدای محافظ شوش، پایتخت ایلام.
- نقش او در آغاز مرتبط با مرگ و داوری ارواح بود، اما بعداً به خدای جنگ و حامی پادشاهان تبدیل شد.

۲. هومبان(Humban):
- خدای آسمان و قدرت سلطنتی.
- یکی از مهمترین خدایان ایلام که گاه در کتیبه ها همراه با عنوان «پادشاه خدایان» ذکر میشد.

۳. ناپیریشا (Napirisha):
- خدای زمین، آبهای زیرزمینی، و حاصلخیزی.
- مرتبط با منطقه انشان و گاه با اِل (خدای بینالنهرینی) مقایسه میشود.

۴. کیریریشا (Kiririsha):
- الهه مادر و همسر هومبان.
- نماد باروری و حفاظت از خانواده.

۵. پینیکیر (Pinikir):
- الهه عشق، جنگ، و آسمان.
- شباهت هایی به ایشتار (الهه بینالنهرینی) داشت.

۶. لاگامار (Lagamar):
- خدایی مرموز که احتمالاً با مرگ یا جهان زیرین مرتبط بود.

ویژگیهای آیین ایلامی:
- معابد و زیگورات ها: زیگورات چغازنبیل (دوراونتاش) نمونه برجسته معماری مذهبی ایلام است.
- تلفیق با فرهنگ های همسایه: خدایان ایلامی گاه با خدایان بینالنهرینی (مانند ایشتار) یا ایلامیزه شده بودند.
- نقش شاهان: پادشاهان ایلام خود را نماینده خدایان می دانستند و آیین های مذهبی را رهبری می کردند.

گراماتولوژی (دربارهٔ دستور زبانشناسی)

نویسنده": ژاک دریدا
"محور اصلی": نقد متافیزیک حضور در فلسفه غرب و بازتعریف نوشتار به جای گفتار.

افشره ی کتاب
۱. نقد اولویت گفتار بر نوشتار:
دریدا استدلال می کند که فلسفه غرب همواره به «حضور» (وجود ناب و بیواسطه) گرایش داشته و گفتار را به عنوان رسانه ای مستقیم برای انتقال حقیقت برتر از نوشتار دانسته است. این رویکرد، نوشتار را امری ثانوی و اشتقاقی تلقی می کند. دریدا با واسازی این تفکر، نوشتار را به مثابهٔ سازندهٔ معنا معرفی می نماید و نشان می دهد که نوشتار پیش از گفتار، نقش بنیادین در شکل گیری زبان دارد .

۲. متافیزیک حضور:
دریدا فلسفه غرب را «متافیزیک حضور» مینامد، زیرا همواره در جستجوی حقیقتی مطلق و حاضر (مانند ایده های افلاطونی یا لوگوس) بوده است. او این نگرش را با بازخوانی آثار فیلسوفانی مانند روسو، سوسور، و هایدگر نقد می کند .

۳. گراماتولوژی به مثابهٔ دانش نوشتار
دریدا پیشنهاد می کند «گراماتولوژی» به عنوان دانشی مستقل، جایگزین زبانشناسی سنتی شود. این دانش به بررسی نوشتار به عنوان نظامی خودبسنده می پردازد که نه تنها بازتابدهندهٔ گفتار نیست، بلکه سازندهٔ آن است .

۴. تأثیرپذیری از هایدگر:
هرچند گراماتولوژی اثر دریداست، اندیشه های هایدگر در نقد متافیزیک غرب و تأکید بر «هستی» به جای «موجودات» بر دریدا تأثیر عمیقی گذاشت. هایدگر نیز مانند دریدا، تاریخ فلسفه را تاریخ فراموشی «هستی» میدانست و بر ضرورت بازگشت به پرسش های بنیادین وجود تأکید می کرد .

۵. پیوند با اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناس
دریدا از مفاهیم هایدگر مانند «دازاین» (هستندهٔ انسانی) و نقد او به سوژه گرایی دکارتی الهام گرفت. با این حال، او هایدگر را نیز در دام متافیزیک حضور میدید و سعی کرد با گسترش اندیشه هایش، از مرزهای آن فراتر رود .

تفاوت هایدگر و دریدا
- هایدگر بر «هستی» و رابطهٔ انسان با جهان تمرکز داشت، حال آنکه دریدا بر «نوشتار» و ساختارشکنی مفاهیم ثابت فلسفی تأکید می کرد.
- هایدگر به دنبال احیای پرسش از هستی بود، اما دریدا نشان داد که حتی خود این پرسش نیز درگیر ساختارهای زبانی و نوشتاری است.

"فشردهنوشت"
گراماتولوژی دریدا پروژهای رادیکال برای برهم زدن ساختارهای سنتی فلسفه است و علیرغم تفاوتهای آشکار با هایدگر، ریشه در نقدهای او به متافیزیک غرب دارد.

بخش اول
شعرهای سپید با فرم و ساخت
پیش از آغاز بررسی شعرهای سپید با فرم و ساخت احمد شاملو نخست باید اشاره ای داشته باشیم به فرم و نقش ساختاری آن در شعر و نیز
تفاوت فرم با ساخت یا ساختار در شعر
اغلب فرم و ساختار را یکی میپندارند و هیچ تمایزی بین فرم و ساختار در شعر قایل نمیشوند در صورتی که بین این دو مقوله تفاوت عمده ای وجود دارد و نیز جایگاه بروز هر کدام با دیگری متفاوت است به طور کلی فرم مربوط به رویه بیرونی شعر یا زبان است و ساختار مربوط به رویه دورنی شعر يا معنا و فضا.
البته نباید فرم در شعر را با شکل شعر اشتباهی ،گرفت چرا که اصولاً معنای لغوی "فرم"که همانا شکل است بیشتر موجب این اشتباه یا سوء تفاهم میشود و ما برای تمایز بین این دو شکل را به عنوان قالب و شکل ساختاری اثر به کار میبریم و فرم را به همان صورت خارجی کلی و
به مفهومی که پیش از این درباره اش صحبت کردیم
به عبارت دیگر فرم در ،شعر غیر از شکل ظاهری آن است که در شعرهای سنتی در قالبهای شناخته شده،ای مثل ،غزل، قصیده ،مثنوی دوبیتی و غیره تجلی می.کند به طور کلی هر پدیده ای دارای شکل و ساختی ص۱۲۶


است و چیزی در جهان نیست که فاقد شکل و ساخت باشد ولی وقتی د شعر صحبت از فرم و ساختار به میان می،آید صحبت از فرم و ساختی
شاعرانه است که تنها در شعر اتفاق میافتد
از طرف دیگر «فرم» در شعر عاملی زیباشناختی است و در زیبایی اثر تأثیر می گذارد در صورتی که ساختار عاملی بنیادی است و بدون آن اثر نمی تواند وجود خارجی داشته باشد به طور مثال «پل» دارای شکلی است بیرونی و برای ساختن آن نیاز به چندین پایه و یک سقف میباشد که بتوان از رویش رد شد بدین ترتیب برای ساختن پل تنها به پایه و سقف نیاز ،است مثل هر پل ساده معمولی که در آن پایه ها و سقف نقش ساختاری دارند و آنچه در این مقوله میگنجد مربوط به ساختار پل است که برای رفع نیازی ساخته شده است مثل عبور از روی رودخانه یا گذر از تنگه ای بین دو کوه و غیره.
در صورتی که پل میتواند افزون بر این عناصر ساختاری عناصر تزیینی نیز داشته باشد مثل ،غرفه ها پله ها و پنجره ها و دریچه هایی که روی پل به کار میرود و بهترین نمونه اش پل سی و سه پل اصفهان است که در آن غرفه ها، پله ها و دیگر تزیینات ،پل صرفاً برای زیباسازی به کار رفته اند و از نظر زیباشناختی دارای ارزش و اهمیت.اند و فرم در حقیقت همین بخشهای تزیینی پل است و در شعر نیز فرم بیشتر نقش تزیینی دارد گرچه میتواند نقش ساختاری» نیز داشته باشد. در صورتی که میتوانستند آن را اگر هدف صرفاً گذشتن از رودخانه بود به شکل پلی ،ساده بی هیچ سقف و تزییناتی بسازند، مثل پل فلزی» که پلی است ساده برای گذر مردم و ماشینها ساخته شده و هر دو بر روی یک رودخانه قرار دارند.
بدین ترتیب، در شعر آنچه به امور بنیادی و اساسی شعر مربوط است در بخش ساختار مورد بررسی است و آنچه مربوط به امور صوری و زیبایی ص۱۲۷

است در بخش ،فرم گرچه فرم در شعر دوگونه است یکی فرمی که در بافتار کلام پدید می،آید دیگری فرمی که در رابطه با ساختار شعر شکل می گیرد و در تکمیل و زیبایی ساختار شعر مؤثر است و در حقیقت در نهایت بخشی از ساختار شعر را تشکیل میدهد که عبارت از بخش
زیباشناختی ساختار شعر است
اما از آنجایی که ابزار شعر چیزی جز کلمه نیست بنابراین فرم در شعر نیز تنها در عرصه کلمه و کلام پدید میآید که در دو محور افقی و عمودی شعر متجلی می شود بنابراین آنچه که در محور افقی در سطرها و مصراعهای شعر - اتفاق میافتد فرمی بافتاری است که در بافت کلام اتفاق می افتد و آنچه که در محور -عمودی در کلیت شعر - اتفاق می افتد، فرمی ساختاری است که در ساختار کلی شعر اتفاق میافتد
و از آنجایی که فرم در شعر در محدوده ی زبان اتفاق می افتد، بنابراین در نهایت امری است زبان شناختی که از هم نشینی واج ها و واژگان و تکرار صامتها و مصوتها در کلمه و کلام به وجود می آید که این تکرار می تواند از تکرار یک صامت یا مصوت ،پدید آید یا از تکرار یک یا چند کلمه عبارت شبه جمله و جمله در کل شعر
از این میان آنچه در محور افقی شعر و در بافتار کلام اتفاق می افتد همان تکرار صامتها و مصوتهاست که به واج آرایی معروف است و در کلام نقش دارد و موجب زیبایی بیان و موسیقایی شدن آن می گردد ولی آنچه در ساختار و در کلیت شعر اتفاق میافتد فرمی است که از تکرار یک عبارت یا شبه جمله در طول شعر پدید میآید یا حتی تکرار یک گزاره ،کامل در درون هر بند شعر که در نهایت موجب گره زدن بندها و تصویرهای مختلف یک شعر به همدیگر میشود و به ساختار شعر استحکام می بخشد که علاوه بر نقش ساختاری ،دارای نقش موسیقایی و نیز زیباشناختی هم هست ص۱۲۸

به تأثیر و کاربرد آن در شعر میتوان به دو گروه عمده قسمت کرد بدین ترتیب به طوری که ملاحظه میشود خود فرم» در شعر را با توجه
الف: فرم آوایی
ب فرم ساختی
الف فرم آوایی شامل کلیه واج آراییهایی است که در عرصه زبان اتفاق می افتد و صرفا نقش موسیقیایی در شعر دارند و هدف از این واج آرایی ها چیزی جز غنی کردن موسیقی شعر .نیست گرچه افزون بر واج آرایی که در دو یا چند واژه در یک سطر شعر یا در یک بند و یا حتی در کل شعر اتفاق بیفتد تکرار ،واژه عبارت و حتی گزاره ای در شعر نیز میتواند هیچ تاثیری در ساختار شعر نداشته باشد و تأثیر آن فقط در عرصه موسیقیایی شعر قابل توجه باشد که در این صورت چنین تکرارهایی را باید جزو فرمهایی آوایی به شمار آورد.
: فرم ساختی شامل کلیه تکرارهای واژگانی است که در کلیت شعر اتفاق می افتد و گرچه از نظر موسیقایی تأثیر مستقیمی در غنای موسیقیایی شعر ،دارند با این ،حال هدف از این تکرارها که شامل تکرار یک واژه عبارت و یا حتی یک گزاره در کل شعر می شود چیزی جز استحکام و انسجام بخشیدن به ساختار شعر .نیست به همین دلیل نیز این گونه فرمها را ما (فرم ساختی» نامیده ایم تا تفاوتی بین آنها با فرم «آوایی قایل شده
باشیم.
به همین دلیل آنچه در این بحث تحت عنوان فرم شعر مورد نظر ماست همین فرم ساختی است که در کلیت شعر دارای نقش ساختاری است و نیز از نظر زیباشناختی شعر را زیباتر میسازد و به شکل بیرونی آن جلوه ی بیشتری می بخشد که خود به پنج گروه تقسیم می شود:
- فرم ساده
ص۱۲۹
- فرم مركب ٤- فرم آزاد
ه فرم ویژه
-۱- فرم :ساده که سادهترین و معمولترین فرم شعری است فرمی است که از تکرار یک ،عبارت ،جمله شبه جمله یا حتی گزاره کامل شعری در ابتدا یا انتهای هر بند شعر پدید میاید و فرمی خاص به شعر میبخشد مثل تكرار قصد من فریب خودم نیست در شعر بهار» «دیگر از مجموعه
شعر هوای تازه که چنین آغاز میشود
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من
فریب خودم نیست.
هوای تازه ص ۲۰۱
که همین گزاره در آغاز بند دوم شعر دوباره تکرار میشود
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من
تو اینجایی و فریب شب بی اثر است
در غروب ،نازا قلب من از تلقین تو بارور میشود با دستهای تو من لزج ترین شبها را چراغانی میکنم
همان ص ۲۰۲
که همین گزاره به همین صورت در سه سطر پایانی شعر تکرار
می شود
ص۱۳۰


یا گزاره ی "دیگر جا نیست" در شعری به نام آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را «دیدم که سه بار در آغاز هر سه بند شعر یعنی شعر «باران» از مجموعه شعر "باغ آینه" تکراری میشود و فرم در شعر پدید می آورد
«آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
آستانه پر نیلوفر در
که به آسمان بارانی میاندیشید
باغ آینه: ص ٨٥
که تصویری ارایه میدهد از یک ،دیدار در فضایی ،آفتابی و معشوقی
که به باران می.اندیشد و در بند دوم میگوید
و آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم در آستانه ی پرنیلوفر باران
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
همان ص
٨٥
که تصویر دیگری ارایه میدهد از فضایی بارانی که در آن پیراهن
عشوقش در باد تکان می،خورد و بعد ادامه میدهد
آنگاه بانوی پرغرور باران را
در آستانه ی نیلوفرها
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد
:همان ص
۸۵
و بدین گونه با تکرار دوبار» و آن گاه بانوی پُرغرور خود را دیدم در های اول و دوم ،شعر دو تصویر از فضای گوناگون را به هم گره میزند در هر دو «زن» یا «بانو» حضور دارد ولی در بند سوم این گزاره با اندکی ص۱۳۱

تغییر تبدیل میشود به جمله و آنگاه بانوی پرغرور باران را که در آن فعل دیدم» خذف شده است به قرینه جمله های قبلی و بانوی باران جای بانوی «عشق را گرفته است که در همان جای قبلی یعنی ایستاده است البته آستانه ی «پرنیلوفر» که به آستانه» نیلوفر» تغییر یافته است
آستانه نیلوفر
و در حقیقت به جای استفاده از پر) به عنوان پیشوند یا صفتی برای نشان
دادن کثرت ،نیلوفرها این بار از ها علامت
جمع
استفاده شده است و «آستانه
پر نیلوفر جای خود را به نیلوفرها داده است که باز به همان معناست و لذا «آستانه ی پرنیلوفر به آستانه ی (نیلوفرها تبدیل شده است؛ گرچه از نظر مفهومی یکی است ولی از نظر بیانی متفاوت است و ریشه در نوعی بازی زبانی دارد و توجه شاعر را به زبان به عنوان مهمترین عنصر شعر نشان
می دهد.
بدین نحو «فرم در خدمت ساختار ،شعر آن را به سرانجامی بایسته می رساند و ساختار اصلی شعر را که از تعامل متقابل اجزا و عناصر تشکیل دهنده ی آن پدید آمده است در هیأتی زیبا و دلنشین به پایان میبرد و شعری میسازد با فرم و ساخت گرچه این شعر در مقایسه با شعرهای موفق شاملو، نسبتاً ضعيف تر است با این حال به خاطر همین توجه به «فرم) در ساختار کلی آن بین شعرهای شاملو از هوای تازه» تا «باغ آینه» به
خوبی خود را به عنوان یک شعر موفق عرضه می دارد بدین گونه شاعر در استفاده از فرم ساده» با تکرار گزاره ای در اول بند شعر، ضمن گره زدن بندهای گوناگون شعر به ،همدیگر به گونه ای ضمن اینکه به شعرش فرم ویژه ای میبخشد و آن را از یک متن منثور به کل جدا می سازد به سازمند بودن شعر نیز کمک میکند و آن را شعری می سازد
ساختمند
گرچه همیشه هم همین طور نیست و شاعران همیشه هم با به کارگیری فرم ساده نمیتوانند به ساختاری مناسب شعر .برسند یعنی شعر می تواند ص۱۳۲

دارای "فرم ساده" ،باشد ولی ساختار موفقی نداشته باشد و این در صورتی
است که شاعر فقط
فقط و
به (فرم بیندیشد گرچه میتوان گفت هدفش از
تکرار یک جمله عبارت یا گزاره در آغاز هر بند از ،شعر در حقیقت تلاشی است برای رسیدن به فرم ،ساختمند ولی چون شاعر نمیتواند بین این فرم و بقیه عناصر شعر هماهنگی ایجاد ،کند لذا در نهایت به ساختار موفقی هم بند از ،شعرش جهت گره زدن آنها به همدیگر و ساختن فضایی یکدست نمیرسد به عبارت دیگر تلاشی که شاعر با به کار بردن فرم ساده در هر و یک پارچه به کار میبرد به دلیل عدم آشنایی با ساختار شعر و نیز تعامل و تقابل کلیه عناصر شعر در پدید آمدن ساختاری محکم و هم ،آهنگ، چنین
شعری در نهایت در حد شعر بیساخت باقی میماند.
ولی اگر شاعر بتواند از فرم به عنوان عنصری ساختاری، جهت پیوند زدن تصویرهای گوناگون شعر در هر ،بند بهره ببرد، در نهایت به شعری خواهد رسید با فرم و ساخت که در آن (فرم نه صرفاً به خاطر فـرم بلکه به خاطر نقش ساختاری آن در شعر حضور خواهد یافت. نمونه این شعرها با فرم و ساخت که ضمن بهره بردن از فرم» «ساده دارای ساختار محکمی نیز
هست در بین شعرهای احمد شاملو کم نیست و از آن جمله اند: شعرهای کیفر - من فکر میکنم - اصرار - از مجموعه شعر باغ آینه.
شعر من و تو از مجموعه شعر «آیدا در آینه
شعرهای این صدا - مرد مصلوب - سرود قدیمی قحط سالی از
مجموعه شعر « مدایح بی صله
که از میان شعر من و تو از مجموعه شعر «آیدا در آینه را با هم
می خوانیم:
من و تو یکی دهانیم
که با همه آوازش ص۱۳۳

به زیباتر سرودی خواناست.
آیدا در آینه ص ۲۱
شعر با یاد من) و (تو آغاز میشود من و تویی که یگانه اند و هم زبان درست مثل اینکه تنها یک دهان .دارند بلافاصله بند دوم با تکرار همین من و تو آغاز می،شود ولی به جای دهان این بار شاعر به «چشم» اشاره دارد
و میگوید
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر میکند
همان
که باز همان ،تکرار تصویری ارایه میدهد از همان یگانگی که این بار به جای هم،زبانی از همدلی سخن میگوید و از دو نفری که جهان را مثل هم میبینند اما آن را تازه تر میکنند یا به عبارت دیگر هر لحظه چشم انداز هر
جدیدی از جهان را کشف می.کنند و بعد ادامه میدهد
نفرتی
از هر آنچه با زمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه وادارمان میکند
که به دنبال بنگریم
دستی
که خطی گستاخ به باطل میکشد
همان ص۲۲
صفحه ۱۳۴
که بیشتر نقش توصیفی و تفسیری دارد و بدین گونه قسمت اول شعرش را تمام میکند و به بند اول قسمت دوم شعر میرسد که باز با تکرار من و تو آغاز می،شود با فضایی بسیار عاطفی و هشداردهنده که ازگار اصلا تمام شعر برای گفتن همین چند سطر سروده شده است، یعنی:
"من و تو یکی شوریم
از هر شعله یی برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه تنیم."
همان ص ۲۲
و در چنین فضایی رویینه از عشق است که به پایان شعر میرسد و
می سراید:
و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گم شده
لبریز می کند
بدین گونه در یک شعر سه بار تکرار من و تو که هر بار با صفتی متفاوت ترکیب می،شود فضای یگانهای میسازد که در نهایت علاوه بر خوش فرم بودن از ساختی کامل و زیبایی برخوردار است و نمونه ی است از شعرهای ساختمند شاملو که در عین حال از فرم به عنوان عنصری ص۱۳۵

زیبایی شناختی و زیبایی آفرین هم بی بهره نیست و در تأثیرگذاری شم
مخاطب نیز مؤثر میتواند باشد.
۲- فرم دایره ای فرمی است که از تکرار ،عبارت جمله یا گزاره ای کــ در آغاز شعر آمده است در پایان ،آن پدید میآید و به شعر حرکتی دورانی می بخشد. شعری که انگار در رسیدن به ،پایان از مخاطب دعوت میکند تـ به آغاز شعر برگردد و آن را دوباره بخواند این فرم به گونه ای یادآور یکی
از آرایههای شعر سنتی است که در بدیع سنتی به رد مطلع معروف است همان طور که تکرار عبارت یا گزاره آغازین هر بند از شعر را در آغاز بندهای ،دیگر میتوان به گونه ای با ترجیع بند یا بیت برگردانهای
شعرهای سنتی در قالب ترجیع بند قابل قیاس .دانست به هر حال فرم دایره ای از تکرار سطر آغازین یا چند سطر آغازین ،شعر در پایان شعر پدید میآید و فرم زیبایی به شعر می دهد، مثل شعر ترانه ی بزرگترین آرزو از مجموعه شعر دشنه در دیس» (١٣٥٦) که چنین آغاز میشود
"آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده یی
هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند."
دشنه در دیس ص٦٤
که در این بند شاعر آبادی و آبادانی را نتیجه آزادی میداند و آزادی را به پرنده ی آواز خوانی تشبیه میکند که با آواز خواندنش موجب آبادانی میشود که بی ارتباط با بهار ،نیست بهاری که فصل آبادانی جهان است و به دنبال بیان چنین خواسته و آرزویی است که بلافاصله در بند بعدی به
ص۱۳۶

تصویر
شعرهای سپید با فرم و ساخت ۵ ۱۳۷
ر زندگی خود و انسانهای دربند معاصرش میپردازد که در غیاب
انسان در ویرانه ها زندگی میکنند و می گوید
سالیان بسیار نمی بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی است.»
همان ٦٤
بدین وسیله انسان را که حضورش آبادانی است» در برابر پرنده بند قبل قرار میدهد و بین پرنده انسان و آزادی و در نهایت انسان و آبادانی رابطه ای علت معلولی برقرار میسازد و ادامه می دهد:
همچون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده
هم چون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده
به نعره یی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده-
غیاب بزرگ چنین بود
ص۱۳۷

سرگذشت ویرانه چنین بود
که در تکرار عبارتها یا کلمه ها در همین ،بند گرچه ریشه در فرم دارد ولی بیشتر تأثیر موسیقایی آن مطرح است و به ویژه نقش ساختاری این کلمات در تکمیل .شعر پس با چنین بندی که در حقیقت تفسیری است بر زندگی و شرحی است و توصیفی از زندگی انسان معاصر انسانی که به تعبیر شاعر در غیاب انسان و در غیاب آزادی زندگی میکند به بند پایانی شعر میرسد که در حقیقت چیزی جز تکرار بند آغازین شعر نیست البته با دگرگونیهایی در ترکیب و جمله بندی و با تکرار عین گزاره آغازین ،شعر در آغاز این بند یعنی
«آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچک تر حتی
از گلوگاه یکی پرنده
همان ص ٦٦
بدین ترتیب علاوه بر اینکه فرم در خدمت ساختار شعر است و به ساختمند بودن آن کمک میکند شاعر با بهره وری از چنین تکنیکی با تکرار گزاره ی اول ،شعر در پایان ،آن حرکت دورانی در شعر پدید می آورد و غیر مستقیم مخاطب را در پایان به آغاز شعر ارجاع میدهد و دعوت می کند تا برای درک عمیقتر شعر به آغاز آن برگردد و آن را دوبار بخواند. اما «فرم «دایره ای نیز مثل فرم ساده به تنهایی و بدون هماهنگی با بقیه عناصر تصویر ساز شعر و رفتار متقابل و متعامل عناصر تشکیل دهنده ی شعر نمی تواند فضایی بسازد کامل و بی نقص و شاعرانه و چه بسا که به دلیل عدم رعایت بقیه ویژگیهای شعری به ویژه ایجاز و اختصار - که از ویژگیهای عمده شعر است استفاده از چنین ،فرمی تنها به تزیین رویه ص۱۳۸

در
بیرونی شعر بپردازد و فضای دورنی شعر در حدی نباشد که بتواند با رویه خود کنار بیاید و همانگ .شود مثل شعر بی نام صفحه ۵۱ کتاب در آستانه» (١٣٧٦) که شعری است بسیار عاطفی و تأثیر گذار ولی با این همه ر مقایسه با شعرهای خوب و موفق ،شاملو شعر چندان والایی نیست در حقیقت شعر در همان بند ،اول به پایان میرسد و آنچه در بقیه شعر اتفاق ی افتد تنها تفسیر و توضیحی است دربارهی تصویر یا فضای بند اول شعر و این تنها مهارت و تسلط شاعر بر تکنیکهای شعر است که آن را به پایان می برد به سرانجام میرساند و دوباره در پایان و در بند آخر گزاره اول شعر
را به گونه ای تکرار میکند
"قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس ای امان!"
و بدین ترتیب شعری که با «قفس قفس این...» شروع شده با این قفس این «قفس پایان میگیرد چرا که دقیقاً سطر آخر شعر دنباله سطر دوم شعر است و در بند اخر بین «قفس و این «قفس یعنی دو واژه آغازین سطر دوم شعر فاصله ای ایجاد شده که خود توضیح و تفسیری است بر «نفس» یعنی این زمزمه این -غریو این بهاران که سرانجام به ترانه ای می ماند که با ای ،امان ای امان پایان می.یابد دقت شود به همین ای امان که تکیه کلام پایانه کلام آوازخوانان ترکی است یا آذری و تکرار آن یعنی ای امان امان ،امان ای... که ریشه در تبار قبیله ای شاعر دارد و نیز ضرب آهنگی است بسیار خوب برای پایان چنین -شعر - زمزمه - ترانه ای.[در میان قوم ها ی لر ِ بوشهر و دشتستان ،دی بنال های قوم بختیار،تا ترانه های سوزناک عرب های خوزستان ، مفاهیم و موضوعاتی چون پرنده ی جان- قفس- امان و الامان - داد و بیداداز بهار ومعشوق ،ترانه های بسیار غنی ای دارند،شاملو را در تبار ی محصور نمودن ،کوچک کردن وشعرهایش است، در دستگاه همایون ،گوشه ی بیداد پر است از حسرت خوانی هایی که شاملو را ملی و حتا تا حوزه های احساسات انسان معناباخته و اگزیستانسیالیسم ِ جهانی می کشاند! : رامین یوسفی].ص۱۳۹

از دیگر شعرهای احمد شاملو که در آنها از فرم دایره ای استفاده
شده می توان اینها را نام برد
-شعر :"اسباب" از مجموعه شعر «ققنوس در باران
-شعرهای: ا:رابه ها- از نفرتی لبریز- فریادی و دیگر هیچ، از مجموعه شعر "باغ آینه"
-شعر:،صبوحی از مجموعه شعر" شگفتن در مه"
-شعر: هملت از مجموعه شعر مرثیه های خاک
شعر ،شبانه از مجموعه شعر «ابراهیم» در آتش»، ص ۷ -شعرهای: جخ امروز از مادر نزاده ام- بوتیمار از مجموعه
شعر" مدایح بی صله"
-شعر :،شبانه، از مجموعه شعر "ترانه های کوچک غربت" ص ۵۷
-و دو شعر بینام در صفحه های ٤٠ و ٥١ مجموعه شعر «در آستانه». که از این میان شعر زیبا و دلنشین ج) امروز» از مادر نزاده ام را با هم
می خوانیم:
"جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است."
مدایح بی صله ص۵۷
شعر با بیانی ،محکم تأثیر گذار اما غافلگیر کننده ای آغاز می شود با همین با به کارگیری واژه «جخ که از زبان محاوره به زبان شعر راه یافته است آن هم در چارچوب زبان باستان گرایانه شاعری چون احمد شاملو که بلافاصله به جای واژه ی رایج به دنیا آمدن یا متولد شدن را که روزانه به کرات می شنویم واژه ی ادبی زادن را به کار میگیرد آن هم به صورت "از مادرزادن"ص۱۴۰
جخ: اصل واژه جختjaxt یا jaxtī می باشد و بختیاری ها هنوز آنرا بکار می برند،شاملو با حذف واج "ت" آن را در شعر استفاده نموده است و احتمالن بخاطر ریتم از "جخت" استفاده نکرده است؟! این واژه کوچکترین واحد زمانی ست که شاملو برابر آن "عمر جهان بر من گذشته است" را با تضاد و طباق بکار گرفته است.از نظر معنایی جخت(جخ) یعنی: اکنون،الان،بلافاصله،همین الان، اما به لحاظ اتیمولوژی ریشه ی عمیقی چون ساعت دارد،که در ریشه یاب مزدا این واژه را شرح داده ام: رامین یوسفی].

بخشی از کتاب فرم ،پژوهش های فلسفی و بحران علوم اروپایی از دید هوسرل

ادموند هوسرل، به عنوان بنیانگذار پدیدارشناسی، در پژوهش‌های فلسفی خود مفاهیم و ایده‌های بنیادینی را مطرح کرد که تحولات عمیقی در فلسفه قرن بیستم ایجاد نمود. مهمترین محورهای اندیشه او در آثارش، به ویژه در "پژوهش‌های منطقی"، عبارتند از:

۱. نقد روانشناسگری و پایه‌گذاری پدیدارشناسی
هوسرل در نخستین اثر مهم خود، "پژوهش‌های منطقی" (۱۹۰۰–۱۹۰۱)، به نقد "روانشناسگری" (Psychologism) پرداخت. روانشناسگری معتقد بود مفاهیم منطقی و ریاضی برآمده از فرایندهای ذهنی انسان هستند، اما هوسرل با استدلال نشان داد که قوانین منطق و ریاضیات، ضروری و عینی اند و به تجربه روانشناختی فرد وابسته نیستند. او با الهام از انتقادات "گوتلوب فرگه"، استدلال کرد که روانشناسگری به "خلط بین فرایندهای ذهنی و محتوای عینی معرفت" منجر می‌شود. این نقد، نقطه آغازین حرکت او به سمت پدیدارشناسی بود.

۲. پدیدارشناسی به مثابه روش بررسی ساختار آگاهی
هوسرل پدیدارشناسی را به عنوان روشی برای مطالعه ساختارهای تجربه و آگاهی معرفی کرد. هدف او رسیدن به "خود چیزها" (Zu den Sachen selbst) بود، یعنی توصیف پدیده‌ها بدون پیش‌فرض‌های فلسفی یا علمی. این روش شامل سه گام اصلی است:
-"اپوخه(تعلیق داوری)": تعلیق تمام پیش‌فرض‌ها درباره وجود عینی اشیا و تمرکز بر تجربه زیسته.
- "ایده‌زایی (ذات‌بخشی)": کشف ماهیت یا ذات پدیده‌ها از طریق شهود عقلی.
- "آگاهی استعلایی": بررسی چگونگی برساخته شدن جهان در آگاهی سوژه.
این روش، هسته اصلی پدیدارشناسی استعلایی هوسرل را تشکیل می‌دهد.

۳.مفهوم التفات (Intentionality)
هوسرل مفهوم "التفات" را از فرانتس برنتانو وام گرفت و آن را توسعه داد. التفات به معنای جهت‌مندی ذهن به سمت ابژه‌هاست؛ هر کنش آگاهانه (مثل ادراک، تخیل یا تفکر) همواره متوجه یک ابژه است. هوسرل نشان داد که آگاهی همواره "آگاهی از چیزی"است و این رابطه، ساختار بنیادین تجربه انسان را شکل می‌دهد. این ایده، پایه تحلیل‌های او درباره معنابخشی به جهان شد.

۴. تقلیل استعلایی و سوژه استعلایی
برای دستیابی به دانش متقن، هوسرل "تقلیل استعلایی" (Transcendental Reduction) را پیشنهاد کرد. در این فرایند، پژوهشگر تمام باورها درباره جهان خارج را (در پرانتز می‌گذارد) و تنها به ساختارهای آگاهی سوژه می‌پردازد. این تقویت به شناسایی "سوژه استعلایی" منجر می‌شود که نه یک فرد روانشناختی، بلکه منبع فعال معنابخشی به جهان است. این ایده، هوسرل را به ایده‌آلیسم استعلایی نزدیک می‌کند.

۵.زیست‌جهان (Life-World) و بحران علوم اروپایی
در دوره متأخر، هوسرل به تحلیل "زیست‌جهان" (Lebenswelt) پرداخت؛ جهان پیش‌تئوریک و تجربه روزمره که پایه همه علوم است. او معتقد بود علوم جدید با تمرکز بر انتزاع‌های ریاضی، ارتباط خود را با این جهان زنده از دست داده‌اند و این مسئله به "بحران معنا"در اروپا انجامیده است. هوسرل خواستار بازگشت به تجربه زیسته برای احیای عینیت در علوم بود.

۶.تأثیرات و تحولات فکری
اندیشه هوسرل در طول زندگی‌اش تحولاتی را پشت سر گذاشت:
- دوره اول (پیشاتعالی): تمرکز بر منطق و نقد روانشناسگری.
- دوره دوم (استعلایی): توسعه پدیدارشناسی متعالی با تأکید بر سوژه و تقلیل.
-دوره سوم (تکوینی): بررسی فرایندهای تاریخی و اجتماعی شکل‌گیری آگاهی.
این تحولات نشان‌دهنده پویایی تفکر او و تلاش برای پاسخگویی به مسائل پیچیده فلسفی است.


هوسرل در پژوهش‌های خود مفاهیمی مانند "التفات"، "تقلیل استعلایی"، و "زیست‌جهان" را مطرح کرد که نه تنها پایه‌های پدیدارشناسی را بنا نهاد، بلکه بر مکاتب بعدی مانند اگزیستانسیالیسم، هرمنوتیک، و فلسفه قاره‌ای تأثیر عمیقی گذاشت. آثار او، از "پژوهش‌های منطقی" تا "بحران علوم اروپایی"، نشان‌دهنده مسیر فکری او از منطق صوری تا فلسفه زندگی است.

هستی و زمان ،مارتین هایدگر، رامین یوسفی

هرچند فشرده سازی کتابی با عظمت " هستی و زمان" نمی تواند حق مطلب را ادا نماید،باری سعی شده است تا نکات کلیدی آورده شود و خواننده با فضای این کتاب آشنا کردد!
افشره ی کتاب هستی و زمان اثر مارتین هایدگر را می‌توانم این چنین ارائه دهم:
" ما در بازیی پرتاب شده‌ایم که هیچ انتخابی در آن نداشته‌ایم! پس چون این بازی انتخاب ما نبوده، ناگزیریم در این بازی دنیوی نقش آفرینی کنیم، یا ناخواسته بازی بخوریم" رامین یوسفی

کتاب «هستی و زمان» اثر مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، یکی از مهم‌ترین آثار فلسفهٔ قرن بیستم است. هایدگر در این کتاب می‌خواهد به پرسش بنیادین "«معنای هستی»" پاسخ دهد. اما او به جای پرداختن به مفاهیم انتزاعی، سراغ "تجربهٔ روزمرهٔ انسان از وجود" می‌رود. در ادامه، ایده‌های اصلی او را به زبان ساده توضیح می‌دهم:
۱. هایدگر از چه چیزی ناراضی است؟

هایدگر معتقد است فلسفهٔ غرب از زمان افلاطون تاکنون، «هستی»را فراموش کرده و فقط به مطالعهٔ «موجودات» (مثل انسان، درخت، سنگ و...) پرداخته است. مثلاً وقتی می‌پرسیم «این چیز چیست؟»، داریم دربارهٔ «موجودات» حرف می‌زنیم، نه خود «هستی». هایدگر می‌خواهد به این سوال پاسخ دهد: "«هستیِ این موجودات چیست؟»" یا به عبارت دیگر، "«چرا چیزی هست به جای اینکه نباشد؟".
۲. دازاین (Dasein): انسان به عنوان «هستی‌آگاه»"
هایدگر برای پاسخ به این پرسش، مفهوم "دازاین" (Dasein به آلمانی یعنی «بودن-در-جهان») را مطرح می‌کند. دازاین همان "انسان" است، اما نه به عنوان یک شیء، بلکه به عنوان موجودی که "از هستی خود آگاه است" و می‌پرسد: «من کیستم؟»، «چرا اینجام؟»، و «معنای زندگی چیست؟».
- "ویژگی‌های دازاین":
- "در جهان پرتاب شده است"(ما انتخاب نکردیم که به دنیا بیاییم، اما مجبوریم در این جهان زندگی کنیم).
- "همیشه درگیر «مراقبت» (Sorge) است" (نگران آینده، گذشته، و رابطه‌اش با دیگران است).
- "می‌ترسد از «هیچ»" (مثلاً اضطراب مرگ یا پوچی).
۳. اصالت (Authenticity) غیراصالت (Inauthenticity)
هایدگر می‌گوید انسان‌ها معمولاً در حالت "غیراصالت" زندگی می‌کنند:
- مثل آدم‌های عادی که فقط "کارهای روزمره"انجام می‌دهند (مثلاً سر کار می‌روند، ازدواج می‌کنند، بدون اینکه به معنای عمیق‌تر وجودشان فکر کنند).
- در این حالت، انسان "توسط جامعه و عادات کنترل می‌شود"و خود واقعی‌اش را گم می‌کند.
اما "حالت اصیل" وقتی است که انسان:
- با "اضطراب (Angst)" مواجه می‌شود (مثلاً با فکر کردن به مرگ).
- می‌فهمد که "آزاد است" و می‌تواند خودش را از قید عادت‌ها رها کند.
- "مسئولیت وجودش" را می‌پذیرد و زندگی‌اش را معنادار می‌سازد.
۴. زمانمندی (Temporality)
هایدگر معتقد است "هستی انسان ذاتاً زمانمند است".
- ما همیشه در حال "پروژه‌سازی برای آینده" هستیم (مثلاً برنامه‌ریزی برای تحصیل یا شغل).
- "گذشته" بر حال ما اثر می‌گذارد (مثلاً خاطرات یا تجربه‌ها).
- "مرگ" به عنوان پایان زمانمندی ما، معنای زندگی را شکل می‌دهد.
۵. نتیجه‌گیری ساده:
هایدگر در «هستی و زمان» می‌خواهد بگوید:
- انسان نباید وجودش را بدیهی بگیرد.
- زندگی اصیل نیازمند "روبرو شدن با مرگ:"،"آزادی"، و "ساختن معنای شخصی" است.
- پرسشگری دربارهٔ هستی، کلید فهم عمیق‌تر از خود و جهان است.
مثال ملموس:
فرض کنید یک نفر هر روز مثل یک ربات کار می‌کند، غذا می‌خورد، و می‌خوابد (غیراصالت). اما روزی از خود می‌پرسد: «آیا این تمام زندگی است؟». این پرسش، او را به سمت "اصالت" می‌کشاند: او شروع می‌کند به انتخاب‌های آگاهانه، پذیرش ترس‌ها، و ساختن معنایی منحصربه‌فرد برای زندگی‌اش.
هایدگر می‌گوید: «هستی مثل یک خانه است؛ باید آن را بازسازی کرد، نه اینکه فقط در آن ساکن شد!».

رامین یوسفی

۲۳- فروردین - ۱۴۰۴

لکان و عموزادگان سیاسی و فانتزی های ایدئولوژیک: رامین یوسفی

منظور لاکان از "عموزادگان سیاسی" به صورت مستقیم در متون اصلی او مطرح نشده است، اما با تحلیل مفاهیم کلیدی نظریهٔ لاکانی و ارتباط آنها با سیاست، میتوان تفسیری منطقی از این اصطلاح ارائه داد. این ایده احتمالاً به "روابط پیچیدهٔ سوژه ها در ساحت نمادین سیاست" و نحوهٔ شکل گیری هویت های سیاسی تحت تأثیر ساختارهای قدرت و ایدئولوژی اشاره دارد.

مفاهیم کلیدی لاکان برای درک این ایده:
۱. سوژهٔ شکاف خورده:
- سوژه در نظریهٔ لاکان همواره "ت ق س ی م شده" و تحت تأثیر ناخودآگاه است. این شکاف ناشی از ورود به "ساحت نمادین"(نظم زبانی، قوانین اجتماعی، و ساختارهای قدرت) است که هویت فرد را شکل می دهد.
- در سیاست، این شکاف به معنای "تعارض بین میل فردی و الزامات نظام سیاسی" است. سوژه های سیاسی مانند "عموزادگان" در یک شبکهٔ نمادین مشترک قرار می گیرند، اما هویت شان همواره ناپایدار و متأثر از فقدان است.

۲. ساحت نمادین و ایدئولوژی":
- لاکان معتقد است سوژه ها در "ساحت نمادین" (مثل زبان، نهادها، و قوانین) جای می گیرند که توسط ساختارهای قدرت (مثل دولت، ایدئولوژی ها) تعیین می شود.
- "عموزادگان سیاسی" ممکن است به "سوژه هایی اشاره کند که در یک نظام نمادین مشترک (مثلاً یک ایدئولوژی یا گفتمان سیاسی) مشارکت دارند"، اما رابطهٔ آنها نه کاملاً مستقیم (مانند پدر-فرزندی) بلکه غیرمستقیم و مبتنی بر شباهتهای ساختاری است.

۳."فانتزی و امر واقع":
- لاکان "فانتزی" را به عنوان مکانیسمی برای پر کردن شکاف های نمادین توصیف می کند. در سیاست، فانتزی های جمعی (مثل آرمانشهرها یا دشمن سازی ها) سوژه ها را به هم پیوند می دهند.
- "عموزادگی سیاسی" می تواند بیانگر "اشتراک در فانتزی های ایدئولوژیک" باشد که سوژه ها را علیرغم تفاوتهای شان، در یک شبکهٔ نمادین مشترک قرار می دهد.

۴. "نام پدر و اقتدار":
- مفهوم "نام پدر" در لاکان به ساختارهای اقتدار و قانون اشاره دارد که سوژه ها را نظم می دهند. در سیاست، این می تواند به نهادهای حکومتی یا ایدئولوژی های مسلط مرتبط باشد.
- "عموزادگان سیاسی" ممکن است "سوژه هایی باشند که تحت تأثیر یک اقتدار نمادین مشترک" (مثل یک رژیم یا گفتمان غالب) قرار دارند، اما جایگاه شان در این ساختار ثابت نیست و همواره در حال بازتعریف است.

تفسیر "عموزادگان سیاسی" در پرتو نظریهٔ لاکان:
- این اصطلاح احتمالاً استعارهای است از "روابط غیرخطی و ناپایدار بین سوژه ها در عرصهٔ سیاست". همانطور که عموزاده ها در یک خانوادهٔ گسترده اشتراکاتی دارند اما رابطهٔ مستقیم والدین-فرزندی ندارند، سوژه های سیاسی نیز در یک ساختار نمادین مشترک (مثل ملیت، ایدئولوژی، یا طبقه) قرار می گیرند، اما هویت شان همواره متأثر از تعارضها و فقدانهاست.
- مثال: در یک نظام سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی سوسیالیستی، شهروندان به عنوان "عموزادگان سیاسی" ممکن است تحت تأثیر گفتمان مشترک عدالت اجتماعی قرار گیرند، اما هر یک به دلیل تجربه های فردی و شکاف های ناخودآگاه، تفسیر متفاوتی از این ایدئولوژی دارند.

نقش ناخودآگاه و ترومای جمعی
- لاکان بر نقش "تروما" (امر واقع) به عنوان نقطه ای غیرقابل بازنمایی در ساحت نمادین تأکید دارد. در سیاست، تروماهای تاریخی (مثل جنگ، انقلاب) می توانند به عنوان "چسبی نمادین" عمل کنند که سوژه ها را به هم پیوند می دهند، حتی اگر این پیوند مبتنی بر توهم باشد.
- "عموزادگان سیاسی" ممکن است بیانگر "سوژه هایی باشد که از طریق اشتراک در یک تروما یا بحران جمعی"، هویت سیاسی خود را شکل می دهند، مانند نسلی که پس از یک انقلاب رشد می کند.


اگرچه اصطلاح "عموزادگان سیاسی" مستقیماً از لاکان نیست، اما با ترکیب مفاهیم "سوژهٔ شکاف خورده"، "ساحت نمادین"، و "فانتزی های ایدئولوژیک"، می توان آن را به عنوان توصیفی از "روابط پیچیده و ناپایدار سوژه ها در عرصهٔ سیاست" تفسیر کرد. این روابط نه کاملاً تصادفی اند و نه کاملاً تعیین شده، بلکه در فضایی بینابینی شکل می گیرند که همیشه امکان بازاندیشی و مقاومت در آن وجود دارد.

رمان مرغان شاخسار طرب ،اثر مکالین مک  کالو: رامین یوسفی

چکیده کتابِ رمان ِ"مرغان شاخسار طرب" (پرنده خارزار) اثر کالین مک کالو
این رمان حماسی-خانوادگی، داستان سه نسل از خانواده "کلیری" را در استرالیا از سال ۱۹۱۵ تا ۱۹۶۹ روایت میکند و متمرکز بر زندگی **مگی کلیری**، تنها دختر خانواده، و عشق ممنوعهاش به "پدر رالف دوبریکاسار"، کشیشی جذاب و بلندپرواز است.

پیرنگ اصلی
۱. آغاز داستان و مهاجرت خانواده کلیری
- خانواده فقیر کلیری از ایرلند به استرالیا مهاجرت می کنند و در مزرعه درویدا، متعلق به خانم مری کارسون، پیرزن ثروتمند و بیرحم، ساکن میشوند. مری به پدر رالف علاقه ای نهان دارد و از موقعیتش برای کنترل او استفاده می کند.

۲. عشق ممنوعه مگی و پدر رالف
- مگی از کودکی به پدر رالف وابسته میشود و این وابستگی با گذشت زمان به عشقی سوزان تبدیل میگردد. پدر رالف نیز به مگی علاقهمند است اما بین عشق به او و تعهدات مذهبی و جاهطلبیهایش (مانند ارتقاء در سلسله مراتب کلیسا) درگیر می شود.
- مری کارسون با وصیت نامه ای پیچیده، پدر رالف را مجبور میکند بین ثروت (که به کلیسا میرسد) و عشقش به مگی یکی را انتخاب کند. او ثروت را برمی گزیند و به واتیکان میرود، اما هرگز مگی را فراموش نمیکند.

۳.ازدواج نافرجام مگی و تولد دین
- مگی از سر ناامیدی با "لوک اونیل"، کارگری بیعاطفه و پولپرست، ازدواج می کند، اما این ازدواج به شکست می انجامد. پس از ملاقات مجدد با پدر رالف، رابطه پنهانی آنها منجر به تولد "دین"، پسرشان، می شود. پدر رالف تا سالها از وجود این پسر بی خبر میماند.

۴. تراژدی مرگ دین و پایان داستان
- دین که مسیر پدرش را دنبال می کند و به کشیشی بلندپرواز تبدیل می شود، در جوانی بر اثر حادثه ای غرق میشود. مرگ او مگی و پدر رالف را در غمی عمیق فرو می برد. در پایان، پدر رالف به گناهش اعتراف میکند اما هرگز به آرامش نمی رسد.

نمادها و درونمایه ها
- پرنده خارزار: نماد عشق و رنج است. براساس افسانهای که در کتاب نقل میشود، این پرنده تنها یک بار در زندگی آواز می خواند و در حالی که بر خارها می میرد، زیباترین نغمه را سر می دهد. این نماد به رابطه مگی و پدر رالف اشاره دارد که با وجود زیبایی، به رنج و نابودی میانجامد.
تقابل عشق و ایمان: پدر رالف نماد کشمکش بین عشق زمینی و تعهدات مذهبی است. انتخاب او نشاندهنده قدرت جاهطلبی و ضعف انسان در برابر وسوسه هاست.
- زن و تقدیر: زندگی زنان خانواده کلیری (فیونا، مگی و جسی) حول محور عشقهای نافرجام، فداکاری و پذیرش سرنوشت تلخ میچرخد. مگی مسیر مادرش را تکرار می کند و هر دو پسران خود را از دست میدهند.

نکات برجسته
- زمینه تاریخی-اجتماعی: نویسنده زندگی سخت در استرالیای خشک، جنگهای جهانی و تحولات اجتماعی را با جزئیات توصیف میکند.
- شخصیت پردازی عمیق: مگی به عنوان زنی قوی اما شکست خورده، و پدر رالف به عنوان مردی بین ایمان و عشق، از شخصیت های فراموش نشدنی ادبیاتند.
پرفروش جهانی: این کتاب در دهه ۱۹۷۰ به یکی از پرفروشترین رمانهای جهان تبدیل شد و در سال ۱۹۸۳ سریال تلویزیونی موفقی از آن اقتباس گردید.

زبان و گویش‌های خوارزمی: رامین یوسفی

در مورد گویش‌های خوارزمی باید گفت که این زبان در طول تاریخ تحولات زیادی داشته و از آنجا که خوارزم در منطقه‌ای قرار داشته که همیشه در تماس با فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف بوده، گویش‌های این منطقه نیز تغییرات زیادی را تجربه کرده‌اند.

گویش خوارزمی در واقع یکی از گویش‌های ایرانی شرقی بوده که تحت تاثیر سایر زبان‌ها و فرهنگ‌ها قرار گرفته است. از جمله مهم‌ترین عواملی که بر تحریف و تغییر گویش خوارزمی تاثیر گذاشته‌اند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

۱.تماس با زبان‌های دیگر: خوارزم در طول تاریخ تحت تاثیر زبان‌های مختلفی چون سغدی، بلخی، عربی، ترکی و حتی روسی قرار گرفت. این تماس‌ها باعث شد که واژگان و ساختارهای زبانی خوارزمی تحت تأثیر این زبان‌ها قرار گیرد و در برخی موارد گویش‌های خوارزمی به تغییراتی در آوای واژگان، گرامر و ساختارهای دستوری دچار شوند.۲.حکومت‌ها و امپراتوری‌ها: از آنجا که خوارزم در دوره‌های مختلف بخشی از امپراتوری‌های مختلف مانند خوارزمشاهیان، امپراتوری سلجوقی، تیموریان و مغول‌ها بود، هر یک از این حکومت‌ها تاثیراتی بر زبان و گویش این منطقه گذاشتند. مثلا، پس از حملات مغول‌ها و ورود زبان‌های ترکی، برخی واژگان و ساختارهای زبانی به گویش خوارزمی افزوده شد.

۲.جریان‌های فرهنگی و مذهبی: گویش خوارزمی همچنین تحت تاثیر اسلام و زبان عربی قرار گرفت. بسیاری از واژگان دینی و علمی از عربی وارد گویش‌های خوارزمی شدند و ساختارهای زبان عربی هم در برخی جنبه‌های گرامری به این زبان نفوذ کردند.

تحولات محلی: در طول تاریخ، گویش‌های محلی در خوارزم به تدریج از هم جدا شدند و تفاوت‌های زبانی ایجاد شد. این تحولات به ویژه در مرزهای جغرافیایی و در مناطق مختلف خوارزم مشاهده می‌شود. گویش‌هایی مانند گویش‌های جنوبی خوارزم و گویش‌های شمالی تفاوت‌های قابل توجهی در آواها و واژگان دارند.

این تغییرات و تاثیرات باعث شده که گویش خوارزمی در طول تاریخ دچار تحریف‌هایی از نظر واژگان، آواها و گرامر شود. امروزه این گویش بیشتر در متون باستانی دیده می‌شود و در برخی مناطق ازبکستان و ترکمنستان هنوز traces (ردپاهای) آن مشاهده می‌شود، اما به طور کلی این گویش در دنیای معاصر کمتر استفاده می‌شود.

اسلاوی ژیژک و متاثربودن از نظر لکان که : زن وجود ندارد؛ تلخیص رامین یوسفی

اسلاوی ژیژک تحت تاثیر نظریه لکان است که می‌گوید زن وجود ندارد، ژیژک همین اندیشه را در حوزه مارکسیسم و هگلیسم برده و آن را تحلیل می‌نماید. در این نوشتار تلاش شده است تا با تلخیص قسمت‌های کلیدی این اندیشه برای خواننده آشکار گردد:

"اسلاوی ژیژک"، با تلفیق روانکاوی "لاکانی"، "مارکسیسم"، و "هگلیسم"، تفسیرهای جنجالی درباره زنان ارائه می‌دهد. او با تکیه بر جمله معروف "ژاک لاکان — "زن وجود ندارد" (La femme n’existe pas / Woman does not exist) — و با پیوند آن به ایده‌های هگلی و مارکسیستی، نگاهی پیچیده به سوژه زنانه دارد. همچنین، تحلیل او از فیلم "چشمان کاملاً بسته"("Eyes Wide Shut") اثر کوبریک، نمونه‌ای از این اندیشه است.

۱. لاکان: "زن وجود ندارد" — چه معنایی دارد؟
- لاکان این جمله را در چارچوب نظریه "سوبژکتیویته" و "عدم تمامیتِ نمادین" مطرح می‌کند:
- "زن به عنوان یک کلیتِ تعریف‌شده وجود ندارد"، زیرا سوژه‌ی زنانه "به طور کامل در نظم نمادین (Symbolic Order) جای نمی‌گیرد.
- زن "ناهمگن" است و نمی‌توان آن را به یک ماهیت ثابت تقلیل داد (برخلاف مرد که در لاکان تحت قاعده "فالوس" تعریف می‌شود).
- این ایده ریشه در "تفاوت جنسی" لاکانی دارد: زن "بخشی از نیستی" را نمایندگی می‌کند که خارج از نظام نمادین است.

۲. ژیژک و بسط این ایده در مارکسیسم و هگلیسم
ژیژک این مفهوم را سیاسی‌تر می‌کند و آن را با "امر واقع"(The Real) و "ایدئولوژی" پیوند می‌زند:
- "نقد مارکسیستی":
- ژیژک معتقد است "زن" به عنوان یک هویت ثابت، محصول ایدئولوژی سرمایه‌داری است" که می‌خواهد سوژه‌ها را طبقه‌بندی کند.
- در واقع،"زن" به عنوان یک مقوله یکپارچه، توهمی است که نظام‌های قدرت (مثل پدرسالاری یا کاپیتالیسم) آن را می‌سازند.
- خوانش هگلی:
- ژیژک از "منفییت"هگلی استفاده می‌کند تا نشان دهد زن "امر منفی"در نظم نمادین است — چیزی که نمی‌تواند کامل شود و همیشه یک "اضافه‌ی تروماتیک" باقی می‌ماند.
- این "امر ناممکن" در نظم اجتماعی، همان"امر واقع"(The Real) است که ایدئولوژی سعی در پوشاندن آن دارد.

۳. تحلیل فیلم "چشمان کاملاً بسته" (Eyes Wide Shut) و زن به عنوان "راز"
ژیژک در تحلیل این فیلم، "زن" را به عنوان "امر ترسناک" (The Uncanny) و "امر واقعِ غیرقابل دسترس" تفسیر می‌کند:
- زن (نیکول کیدمن در فیلم) نماینده "امر واقع" است — چیزی که توم کروز (بیل هارفورد) هرگز نمی‌تواند به آن دست یابد.
- مهمانی مخفیِ اشرافی در فیلم، نماد "نظم نمادین پدرسالارانه" است که زنان را به "ابژه‌های مبادله" (مثل روسپی‌های لوکس) تبدیل می‌کند، اما در نهایت "راز زنانه (امر واقع) دست‌نیافتنی می‌ماند".
- ژیژک این را با "توهم ایدئولوژیک" مقایسه می‌کند: "جامعه فکر می‌کند زنان را می‌شناسد، اما در واقع آن‌ها نماینده یک "خلأ" در نظم نمادین هستند".

---

۴. جمع‌بندی: اندیشه ژیژک درباره زنان
- زن به عنوان یک "کلیت" وجود ندارد — این یک "ساختار ایدئولوژیک" است.
- "زن نماینده "امر واقع" (The Real) است — نقطه‌ای که نظام‌های نمادین (پدرسالاری، سرمایه‌داری) نمی‌توانند آن را کاملًا جذب کنند.
- "فیلم "چشمان کاملاً بسته" نشان می‌دهد که میل مردانه هرگز به "زن واقعی" نمی‌رسد"، زیرا زن همیشه "فراتر از بازنمایی‌های ایدئولوژیک" است.

به بیان ساده، ژیژک"زن" را نه یک هویت، بلکه یک "چالش برای نظم نمادین" می‌داند** که سیستم‌های قدرت (چه پدرسالاری، چه کاپیتالیسم) سعی در کنترل آن دارند، اما هرگز کاملاً موفق نمی‌شوند.

تلخیص کتاب سرخ یونگ: رامین یوسفی

"کتاب سرخ" (Liber Novus) اثر "کارل گوستاو یونگ"، یکی از عمیق‌ترین و مرموزترین آثار اوست که طی سال‌های "۱۹۱۴ تا ۱۹۳۰" نوشته شد اما تا سال "۲۰۰۹" به صورت عمومی منتشر نشد. این کتاب حاوی تجربیات درونی، رویاها، تخیلات و مکاشفات یونگ در طول یک دوره بحران روحی عمیق پس از جدایی از فروید است.

●محتوا و درون‌مایه‌های اصلی کتاب سرخ:
۱. سفر به ناخودآگاه:
- یونگ در این کتاب، سفر خود به دنیای ناخودآگاه را شرح می‌دهد؛ جایی که با تصاویر، نمادها و شخصیت‌های درونی خود مواجه می‌شود.
- او این تجربه را نوعی "روانکاوی خودانگیخته" می‌نامد که منجر به کشف مفاهیمی مانند "سایه"،"آنیموس/آنیمای" و "خویشتن"(Self) شد.

۲. "تصاویر و نقاشی‌های نمادین:
- کتاب سرخ پر از نقاشی‌ها و دست‌نوشته‌های تزئینی یونگ است که نمادهای اسطوره‌ای، مذهبی و روان‌شناختی را نمایش می‌دهند.
- بسیاری از این تصاویر از مکاشفات یونگ در حالت نزدیک به خلسه الهام گرفته شده‌اند.

۳. گفت‌وگو با شخصیت‌های درونی:
- یونگ در این کتاب با چهره‌هایی مانند "فیلمون" (یک پیر خردمند) و "سالومه"(نماد آنیمای تاریک) گفت‌وگو می‌کند.
- این دیالوگ‌ها نشان‌دهنده تلاش او برای یکپارچه‌سازی جنبه‌های مختلف روان خود است.

۴.پیوند روان‌شناسی و عرفان:
- یونگ در کتاب سرخ، مفاهیم روان‌شناسی تحلیلی را با اسطوره‌شناسی، عرفان و حتی کیمیاگری پیوند می‌زند.
- او معتقد بود که بحران‌های روانی، اگر به درستی درک شوند، می‌توانند به "فرآیند فردیت" (Individuation) منجر شوند.

۵.نقد تمدن مدرن:
- یونگ در این کتاب به نقد materialism (ماده‌گرایی) و بحران معنویت در جهان مدرن می‌پردازد.
- او هشدار می‌دهد که نادیده گرفتن ناخودآگاه جمعی می‌تواند به فجایع روانی و اجتماعی بینجامد.

چرا این کتاب مهم است؟
- کتاب سرخ به عنوان "اثری محوری"در شکل‌گیری روان‌شناسی تحلیلی یونگ شناخته می‌شود.
- بسیاری از ایده‌های بعدی یونگ، مانند "کهن‌الگوها" و "ناخودآگاه جمعی"، ریشه در تجربیات این کتاب دارند.
- این اثر نه‌تنها یک سند روان‌شناختی، بلکه یک "اثر هنری-فلسفی منحصربه‌فرد است.

• البته نوشتار اتوماتیک که آندره برتون رهبر شاعران سورئالیست جهان به آن علاقمند بود نیز یونگ در این کتاب به آن اشاره داشته است.

●رامین یوسفی

سفرنامه گیلگمش و انکیدو ، بر اساس کتیبه‌های سومری: تلخیص رامین یوسفی

در زیر روایت یک سفرنامه‌ی ادبی و تخیلی بر مبنای داستان‌های سومری گیلگمش و انکیدو ارائه می‌شود:

سفر آغازین در اوروک با طلوع فراگیر خورشید
در روزگاران دور، وقتی آسمان اوروک به رنگ طلایی می‌درخشید، گیلگمش، پادشاه فرمانروای شهر، در کنار انکیدو، آن دوست بی‌نظیر که از دل طبیعت به وجود آمده بود، قدم در مسیر ناشناخته‌ای گذاشتند. آن‌ها خالقان سرنوشت خویش بودند؛ هر گامشان بر سنگفرش‌های شهر، پژواکی از عهد‌های باستان در دل تاریخ به جا می‌گذاشت.

عبور از دره‌های سرشار از رمز و راز
با هم به سمت کوهستان‌های بلند و دره‌های عمیق روانه شدند. هر سنگ و هر صخره حکایت از افسانه‌های کهن داشت: داستان‌هایی از جنگ با نیروهای نامرئی و رازهای پنهان در پس پرده‌های طبیعت. راهشان هموار نبود؛ بادی سرد از سمت کوهساران می‌وزید که گویا از گذشته سخن می‌گفت.

سفر به سرزمین چوب‌های مقدس
در نهایت، مسیرشان آن‌ها را به جنگل‌های سرسبزی برد، جنگل‌هایی که افسانه‌ها سروده بودند دربارهٔ خدایان و موجوداتی افسونگر. آنجا، میان درختان بلند و بوی خوش چوب‌های سدر، دشمنی به سر می‌زد؛ هیولایی به نام همبابا، نگهبان اسرار جنگل. گیلگمش و انکیدو، با دلی شجاع و روحه‌ای پیروز، چالش مرگبار را پذیرفتند؛ نبردی که در آن حدود بین انسان و طبیعت، میان زندگی و مرگ، لرزه برمی‌خاست.

لحظه‌های پیوند عمیق دوستی و ازدیاد تجربه
در میان نبرد و پیروزی و شکست، دو دوست همچون ستارگان در شب، به یکدیگر پناه آوردند. انکیدو، همسفر نگران از آن دنیای وحشی، با روایتی از زندگی در کنار حیوانات وحشی و شور آزادی، جزیی از رازهای عالم طبیعت را برای گیلگمش بازگو کرد. گیلگمش در گوش فراوان این حکمت‌ها، دریچه‌ای نو به سوی شناخت خودش گشود.

سفر به دیار ماوراء، جستجوی جاودانگی
پس از فصل‌های هیجان و فراق، گیلگمش تنها به جستجوی گمشده جاودانگی ادامه داد. سفری به عالم مرگ و زندگی، از شهری به شهری، از کوهی به کوهستان دیگر، جایی که هول و سرما به عنوان پیرامون هر قدم حس می‌شد. سفر او، هم سفری به اعماق دل انسان و هم معارفی از مرزهای زمان بود.

برگشتن به اوروک؛ ثبت روایت در دیوارهای تاریخ
در پایان این سفرنامه، گیلگمش به اوروک بازگشت؛ شهر اسرارآمیز و یادگاری از عهد‌های کهن. داستان سفر او و انکیدو، همچون نقشی حکاکی شده بر دیوارهای سنگی تاریخ، برای نسل‌های بعدی به عنوان الگویی از شجاعت، دوستی و جستجوی معنای زندگی باقی ماند.

این سفرنامه، بازتابی است از روایت‌های باستانی سومری که در آن ادغام شجاعت انسان، رازهای طبیعت و پرسش‌های عمیق از وجود، پیوندی جاودانه و همزمان لحظه‌ای از گذر زمان را به تصویر می‌کشد.

پارس و فارس

طبق طبقه بندی که م. ارانسکی انجام داده کردها در شاخه ی زبانی لر ها و بختیاری ها قرار دارند.

رویگر اشمیت نیز در کتاب "زبان های ایرانی نو" جلد اول، زبان های : لری لرستانی- بختیاری - کهگیلویه ای و بویراحمدی را ،از شاخه های زبان پارسی دانسته است. به دلیل عدم آگاهی و عدم مطالعه در سکوها و پلتفرم‌های غیرتخصصی گاهی افراد غیر متخصص مانند خوانندگان و نوازندگان و ورزشکاران حرف‌های غیر تخصصی می‌زنند که عوام پسند است، حتی مشاهده شده است که برخی از این افراد بدون مطالعه عنوان دکتر و مهندس و متخصص و باستان شناس را یدک می‌کشند در این مباحث فنی دخالت می‌نمایند و ایجاد شبهه و سیاهی نموده و مخاطب را به غلط می اندازند!!!!

وقتی می‌گوییم زبان‌های زاگرسی فارسی : دسته‌بندی زبان‌های کردی، لری، بختیاری.مردمان استان فارس،اصفهان،کرمان،مشهدهمدان، بویراحمدی، تا بندری در خلیج فارس است که ریشه در زبان‌های باستانی هخامنشی،اشکانی و حتی دوره سلوکیان دارند.

جای تاسف دارد که در برخی نشریات و مجلات غیر تخصصی افرادی با کمترین دانش به موضوعات زبانشناسی ورود کرده و قوم بزرگ بختیاری را زیر مجموعه یک طایفه قرار می‌دهند، نمونه بارز آن چندی پیش در مجله بخارا بود که یک نویسنده با کمترین اطلاعات زبانشناسی و یا بهتر بگویم بدون هیچ اطلاعات زبان شناسی و مردم شناسی قوم بختیاری را که بزرگترین قوم کوچرو در ایران است را زیر مجموعه ی یک طایفه ی حداقلی قرار داده و سردبیر یا مدیر مسوول بدون کمترین دانشی اقدام به چاپ آن نوشته ی دلی و غیر علمی نمود.عوامزدگی در مطبوعات و سوشیال مدیا آدمی را به دوران قحطسالی رهنمون می سازد که از گرسنگی و از ناچار برگ درخت توت را برای زنده مانی استفاده می کردند!.

مطلب زیر وام از لغتنامه ی دهخداست، با عنوان فارس:

1 : (اِخ) آن که زبان فارسي دارد.
آن که از مردم ايران است.
در مقابل ترک، عرب و جز آن.

2 : در پارسي باستان (کتيبه هاي هخامنشي) پارسه(1) نام يکي از اقوام ايراني مقيم جنوب ايران است که مقر ايشان را نيز پارس ناميده اند.
از اين قوم دو خاندان بزرگ پيش از اسلام به شاهنشاهي رسيده اند، يکي هخامنشيان و ديگر ساسانيان.
معرب آن فارس است.
(حاشيهء برهان قاطع چ معين: پارس).
دانشمندان زبان پارسي باستان را خويشاوند زبان سقلابيان بالت(2) ميدانند و اين امر موجب اين فرضيه شده که اجداد ايرانيان در جوار سقلابيان ميزيسته اند و اُسّتهاي(3)امروزي را واسطهء بين قوم پارس و سقلابيان ميدانند.
در نيمهء اول از هزارهء اول ق .
م.
سه قدرت بزرگ در نواحي شمال دجله و فرات با هم رقابت داشتند که از ميان آنها ايرانيان توانستند بر دو رقيب ديگر يعني اورارتو (آرارات) و آشور چيره شوند و شاهنشاهي وسيعي بخ وجود آورند.
نام اين قوم براي اولين بار در سالنامه هاي پادشاهان آشور در شرح لشکرکشي آنان به حدود جبال زاگرس به ميان آمده است.
آشوريان اين قوم را در 844 ق.
م.
شناخته اند.
با اين دلايل قوم پارسي قب در شمال غربي ايران کنوني در مغرب و جنوب غربي درياچهء اروميه مستقر بوده و سپس بتدريج به جنوب متمايل شده و اين انتقال در نتيجهء فشار اورارتو و آشور بوده است.
اين قوم به احتمال قوي در حدود سال 700 ق.
م.
در مغرب جبال بختياري جايگزين شدند و مرکز حکومت آنها مطابق نوشتهء آشوريان پارسوماش ناميده شد.
پارسيان پس از ورود به اين سرزمين تحت قيادت هخامنش حکومت کوچک خود را تشکيل دادند.
پس از مرگ هخامنش پسرش چيش پيش پادشاه شهر انشان(4) ناميده شد و رسماً در قلمرو وسيعتري به فرمانروايي پرداخت و ايالت تازه اي را که پارسه ناميده شد (فارس کنوني) به ديگر متصرفات خود پيوست.
(از کتاب ايران تأليف گيرشمن ترجمهء معين صص 59 109).
بنابه روايات مختلف مورخان قديم، چيش پيش مذکور غير از چيش پيش پدر کورش معروف است، به اين معني که پس از مرگ هخامنش بترتيب چيش پيش، کبوجيه فرزند او و کورش فرزند کبوجيه به فرمانروايي رسيدند و سپس فرزند کورش بنام چيش پيش دوم روي کار آمد و اين شخص همان پدر کورش و آريارمنا است که حکومت را ميان دو فرزند خود تقسيم کرد و دو شاخه از خاندان هخامنش به وجود آورد.
از شاخهء آريارمنا به ترتيب پسرش ارشام، نوه اش ويستاسپ و پسر ويستاسپ يعني داريوش کبير حکومت کردند.
شاخهء دوم يعني نسل کورش را بايد شاخهء اصلي خاندان هخامنشي شمرد زيرا وسعت شاهنشاهي مربوط به اين شاخه است.
از اين شاخه بترتيب کورش، پسرش کبوجيهء دوم، کورش سوم پسر کبوجيه و معروف به کورش بزرگ و کبوجيهء سوم فاتح مصر و سپس فرزندان ديگرشان به شاهنشاهي رسيدند.
(ايران باستان پيرنيا ج1 ص231).
شاهنشاهان بزرگ اين خاندان بترتيب عبارتند از:
1 کورش (559530 ق.
م.
).

2 کبوجيه (530522 ق.
م.
).

3 داريوش (522486 ق.
م.
).

4 خشايارشا (486465 ق.
م.
).

5 اردشير اول (465424 ق.
م.
).

6 داريوش دوم (424405 ق.
م.
).

7 اردشير دوم (405359 ق.
م.
).

8 اردشير سوم (359338 ق.
م.
)
9 داريوش سوم که پس از مرگ اردشير و مسموم شدن فرزند او به روي کار آمد و دير نپاييد که به دست نيروهاي تازه نفس اسکندر مقدوني و خدعه و بي وفايي سرداران خود از ميان رفت، و با قتل او نخستين شاهنشاهي قوم پارس منقرض گرديد.
(ايران باستان پيرنيا ج1).
اما قوم پارس همچنان در اين سرزمين زيست ميکرد، و در حدود پانصد سال بعد از سقوط امپراطوري هخامنشي خاندان ديگري که خود را از نسل داريوش سوم و بازماندهء خاندان هخامنشي ميشمرد در پارس نيرو گرفت و دومين شاهنشاهي بزرگ قوم پارس را به وجود آورد.
ساسان جد اين سلسله در استخر در معبد اناهيتا (ناهيد) مقامي ارجمند داشت.
پسر او پاپک با دختر يکي از امراي محلي ازدواج کرد و بوسيلهء کودتايي قدرت را از دست او گرفت و بعدها مؤسس سلسلهء ساماني شناخته شد و جلوس او (208 م.
) مبدأ تاريخ جديدي به شمار رفت.
(از کتاب ايران گيرشمن ترجمهء معين صص 290291).
از فرزندان پاپک بترتيب اين کسان به تخت شاهي نشسته اند: 1 اردشير پاپکان (پسر پاپک).
2 شاپور پسر اردشير.
3 هرمز اول پسر شاپور.
4 بهرام اول پسر ديگر شاپور.
5 بهرام دوم پسر بهرام اول.
6 بهرام سوم پسر بهرام دوم.
7 نرسه (نرسي) پسر ديگر شاپور اول.
8 هرمز دوم.
9 شاپور دوم.
10 اردشير دوم.
11 شاپور سوم.
12 بهرام چهارم.
13 يزدگرد اول.
14 بهرام پنجم (بهرام گور).
15 يزدگرد دوم.
16 کواد (قباد) اول.
17 خسرو انوشيروان.
18 هرمز چهارم.
19 خسرو دوم (خسرو پرويز).
20 کواد دوم (شيرويه).
21 اردشير سوم.
22 شهروراز.
23 خسرو سوم.
24 پوراندخت.
25 آزرمدخت.
26 هرمز پنجم.
27 خسرو چهارم.
28 پرويز دوم.
29 فرخ زادخسرو.
30 يزدگرد سوم.
سرگذشت هريک از اين شاهان پارسي در لغت نامه جداگانه آمده است.
و رجوع به پارس و پارسه شود.

(1) Parsa.

(2) Slaves Baltes.

(3) Ossetes.

(4) Anshan.