**عنوان: تکیه بر برف**

سوفی پاهایش را از برفِ، یخزده بیرون می کشید، هر قدم، صدای خردشدن بلورهای سفید زیر چکمه هایش تکرار می شد. جنگل کاج های پیرامونش مثل سربازانی خاموش ایستاده بودند، شاخه های سنگینشان زیر بارِ برف خمیده، گاهی تودهای سفید با وزش باد به زمین می ریخت. هوا آنقدر سرد بود که نفس اش پیش از محو شدن، ابری غلیظ می شد. انگشتان بیحس اش مشتی از نرمهبرف را فشردند؛ تنها چیزی که از آتش روشن شده ی سه روز پیش باقی مانده بود ،خاکستر و چندهیزم آتیشین بود که آخرین نفس هایشان را می کشیدند!

تصمیم گرفته بود تنها از روستا بیرون بزند، به دنبال دارویی برای مادرِ تبدارش. اما برفِ ناگهانی همهچیز را پاک کرد: ردپاها، مسیر، امید. حالا حتی آسمان هم خاکستری یکدست بود، انگار دنیا فراموشش کرده.

ناگهان صدایی از میان درختان آمد—نرم و لرزان، مثل زمزمهی باد. سوفی ایستاد. قلبش بهسختی میتپید. از لای شاخهها، جفت چشمان درخشانِ زردرنگی پیدایش شد. گرگی جوان، خزِ سفیدش با برف آمیخته، بیحرکت به او خیره شده بود. سوفی نفسنفس میزد، اما پایش را پس نکشید. گرگ هم حرکت نکرد. گویی هر دو در رقابتی خاموش، اسیرِ تنهاییِ مشترکشان بودند.

سپس گرگ بهآهستگی برگشت و میان درختان ناپدید شد. سوفی ناخودآگاه دنبالش رفت، پاهایش بیاراده از ردپاهای تازهی او پیروی میکردند. ناگهان جنگل باز شد و در دوردست، دودی نازک از لای کاجها بالا میرفت. کلبهی کوچکی با پنجرهای روشن.

سوفی دوید، اشکهای یخزده روی گونههایش آب شدند. پشت در، زنی سالخورده آتشی را هم میزد و قابلمهای از سوپِ داغ. نگفت چطور آنجا بود، یا چرا گرگ او را هدایت کرده بود. فقط گفت: «زمستان همیشه بهاندازهی کافی سرد است… اما آتش را نباید خاموش گذاشت.»

سوفی در سکوت به ترکخوردگیهای دستان زن نگاه کرد—همان خطوطی که مادرش روی پوستش داشت. شاید راهنماها همیشه چهارپا نبودند. شاید برف، گاهی پنهان نمیکند… بلکه نشان میدهد.

پایان.