هراسی برآماسیده بر چهره ی این ماه بهمن است/
و این عشق که زگیل‌های روحی گرفته است را

نمی دانم به فروید بسپارم یا یونگ؟!
نمی‌دانم خدا داستانش دروغ بود
یا مسیح و شام آخرش؟!

این بار رستاخیز هم "فول اچ. دی "ظاهر شود
برایم هیچ هیجانی نخواهد داشت!
من در هزاره های پیشین

در معبد المپ، دشنه‌ای از پشت بر جانم فرو رفت
یا شاید همین چند ده ساله
در یکی از فرعی های سعادت آباد نوپا؟!
فقط تا دیر نشده

یکی به عکاس باشی ی خیابان آزادی خبر رساند
عکسی از دو چشم شهلای آهو خانم برایم بگیرد
شاید برای جَستن از پل چینوَد لازمم شود؟!
و این روح زنگار بسته من است
که دارد نردبان جهان زیرین را
بالا می‌آورد؟!
ساعت به افق مردگان است
خورشید مشکوک به ماه شب ۱۴ چشمک می‌زند
و ستاره ام چون شهابی بر صورت آسمان خط می‌اندازد

اصلاً شاید من دیشبِ چند هزارسالِ ‌پیش مرده بودم؟!

اکنون زخم‌هایم را به اسبانی حوالت می‌دهم تا به تاخت
خودشان را به زاگرس برسانند
قبل از خواب بلوط ها/
فقط یکی بیاید این گیسوان بریده ی یار و زخم‌هایم را که آویخته به یال اسبانند
به تُرنه های شیرزنان ایلم

که در گورهایند ببافاند!

در داستان ما هیچ کسی نبود
حتا همان"یکی بود"ی که از آغاز تمام قصه ها
با آن به فریب، بچه‌ها را می‌خواباندند
ای گور! چندمین سالی ست که بی‌قرارِ منی؟!
بگذار طلسم از این بخت نایار بگشایم
آنوقت رویاهایم را به رعشه وادار!
من شنیدم از دهانی که آماده بلعیدن بود:

نام دیگر خدا دلار است
آخرِ من بچه" مارکسیستِ" رعیت
از کجا بدانستم
که "کاپیتالیسم" یعنی چه؟!
۲ مار غاشیه‌ای که از دو سوی قطب

برای ترسیدن برآورده بودی؟!

از کجا بدانستم

که در پیمانکاری مومنانه ی شما و شیطان
و اضافه کاری حضرت عزرائیل
دائم باید از دل مرگ

دنیا را بنگریم؟!

ر.ی
۱۰بهمن ۱۴۰۳
z7

۵:۷ بامداد