"هست شب"(نیما یوشیج)


هست شب، یک شبِ دم کرده و خاک /رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ی ابر، از برِ کوه/ سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در ِاستاده هوا/ هم ازین روست نمی‌بیند اگر گم شده‌ای راهش را.
با تنش گرم۱ بیابان دراز/
مرده را ماند در گورش تنگ۲-
به دل سوخته ی من ماند/
به تنم خسته۳، که می‌سوزد از هیبت تب!/
هست شب. آری شب.
ترکیبات:
۱.تن گرمش/۲.گور تنگش/۳.تن خسته ام

●بررسی ریتم و فرم شعر:هست شب
جایی که فرم، ریتم و موسیقی درونی شعر هم‌زمان با مضمون خفقان و سکون شب عمل می‌کند؛ یعنی معنا از ریتم جدا نیست، بلکه خودِ ریتم، معنای اختناق را به صدا درمی‌آورد.
بررسی ریتمیک لایه لایه شعر هست شب:
۱. ریتم کند و کش‌دار؛ تقلید از خفگی فضا
از همان آغاز:
هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است
واژگان کش‌دار و چندهجایی مثل
«دم‌کرده»، «رخ‌باخته»، «تاخته»، «بیابانِ دراز»
باعث می‌شوند که ریتم تنفس شاعر کند شود.
در واقع، نیما با موسیقی واژه‌ها، «خفگی» را اجرا می‌کند.
همان‌گونه که در فضایی دم‌کرده نفس سخت بالا می‌آید، در شعر هم هجای بلند و صامت‌های بسته (خ، د، ک) حرکت زبان را سنگین می‌کند.
● از دیدگاه زبان‌شناسی شعری:
توالی هجای بلند + مکث‌های نحوی، ریتمی می‌سازد که «کند و خفه» است.
یعنی شعر نه‌فقط درباره‌ی شب است، بلکه شب را تنفس می‌کند.
۲. سکون نحوی و جمله‌های ایستا
جملات در این شعر کوتاه و بیشتر اسنادی هستند (دارای فعل «هست»، «است»).
هست شب... رنگ رخ باخته است... هست شب همچو ورم‌کرده تنی...
فعل «هست» در سراسر شعر تکرار می‌شود؛
اما هیچ حرکت یا رویدادی در کار نیست.
فقط وصف است، نه عمل.
● از دیدگاه ساختاری، این همان ایستایی و رکود جامعه‌ی استبدادی است:
همه‌چیز هست، ولی هیچ‌چیز نمی‌شود.
این «بودنِ بدون شدن» همان خفقان تاریخی است که نیما در فرم هم پیاده کرده.
۳. تکرار و سنگینی در پایان
پایان شعر:
هست شب. آری، شب.
در این‌جا ریتم به نقطه‌ی انسداد می‌رسد.
دو جمله‌ی کوتاه، دو مکث، دو تأیید.
انگار شاعر در دل تاریکی فقط می‌تواند با نفس بریده بگوید:
«هست... شب...»
این تکرار، در عین سادگی، نفس آخر جامعه‌ای خسته است.
● موسیقی درونی این پایان، مانند ضرب‌آهنگ قلب در حالت تب و ضعف است — همان‌گونه که پیش‌تر گفت:
«تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب»
۴. نبود وزن کلاسیک؛ آزاد اما سنگین
اگر شعر را از نظر وزنی بسنجیم، نیما عمداً از وزن عروضی سنتی پرهیز کرده است.
به‌جای آن، از میزان‌نمای طبیعی گفتار بهره می‌برد.
اما همین گفتار، به‌شدت کند، مکث‌دار و سنگین است.
یعنی آزادی وزن به معنای آزادی روح نیست؛
درست برعکس، آزادیِ وزن در خدمت نمایش ناتوانی زبان در برابر خفقان است.
نتیجه: ریتم نه تنها زیبایی‌شناسانه بلکه ایدئولوژیک است —
شاعر در زبانی سنگین و ایستا، سکون جامعه را تجسد صوتی می‌بخشد.
۵. جمع‌بندی:
ویژگی زبانی
کارکرد نمادین واژه‌های کش‌دار و صامت‌های خفه (خ، د، ک)بازتاب خفگی و ایستایی افعال اسنادی («هست»، «است»)بیان «بودنِ بدون حرکت»ریتم کند و قطع‌شونده تقلید از دم‌کردگی و تب تکرار پایانی («هست شب. آری شب.»)انسداد معنا، پایان امید/نبود وزن سنتی گسست از شعر کلاسیک و نمایش شکاف مدرنیتِ محصور
در نتیجه، در شعر «هست شب»، فرم و محتوا در هم تنیده‌اند:
سکون شب، در نفس شعر جاری است.
نیما با همین کندیِ ریتم و مکث‌های نحوی، نشان می‌دهد که استبداد نه‌فقط بر مردم، بلکه بر زبان هم سایه انداخته است.
●شعر «هست شب» از نیما یوشیج، یکی از نمونه‌های درخشان شعر نو در بازتاب روانی و اجتماعی استبداد است، که در آن شب نه فقط وضعیت طبیعی، بلکه نماد اختناق، خفقان، رکود و بی‌امیدی جامعه در دوران دیکتاتوری رضاشاهی است.
بند به بند و سطر به سطر از منظر نمادشناسی، جامعه‌شناسی سیاسی و زبان شعر نو تحلیل می‌کنم:
● سطر نخست:
هست شب، یک شبِ دم‌کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است.
در این آغاز، شب به‌عنوان نماد محوری شعر، از حالت طبیعی خود خارج شده و به یک موجود بیمار و خفه‌کننده تبدیل می‌شود.
«دم‌کرده و خاک» استعاره از رکود و خفگی اجتماعی است؛ فضایی که هوا در آن راکد است و هیچ جنبشی در آن نیست — مانند جامعه‌ای که در سیطره‌ی دیکتاتور گرفتار است.
«رنگ رخ باخته» یعنی از زندگی تهی، از روح و نور خالی. شبِ نیما، استعاره‌ای از بی‌جانی مردم و زوال امید ملی است.
● از دیدگاه شعر نو، این سطر در خدمت فضاسازی عاطفی و سیاسی است: شاعر نه به طبیعت بیرونی بلکه به "هوای بیمار جامعه" می‌نگرد.
● سطر دوم:
باد، نوباوه‌ی ابر، از برِ کوه / سوی من تاخته است.

«باد» در نگاه نیما همیشه نیرویی بین دو قطب است: می‌تواند پیام‌آور تغییر باشد یا آزارگرِ خفتگان.
«نوباوه‌ی ابر» یعنی زاده‌ی ناآرامی؛ استعاره‌ای از نسل نو یا صدایی که از دلِ طوفان برمی‌خیزد.
اما در این‌جا این باد نه نجات‌بخش که تهاجمی است:
«سوی من تاخته است»
یعنی حتی نیروهای طبیعت هم بر شاعر و انسان آزاد فشار می‌آورند.
در لایه‌ی سیاسی، این «باد» را می‌توان نماد نیروهای سرکوبگر و رسانه‌های در خدمت قدرت دانست که در فضای بسته بر اندیشمند می‌تازند.
● سطر سوم و چهارم:
هست شب، همچو ورم‌کرده تنی گرم درِ ایستاده هوا / هم از این روست نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را.
در این‌جا نیما با تصویری بسیار مدرن و فیزیولوژیک، شب را به «بدنی ورم‌کرده و گرم» تشبیه می‌کند.
این تشبیه یادآور جسد جامعه است که هنوز تب دارد، ولی جان ندارد.
«درِ ایستاده هوا» یعنی سکون، ایستایی، تعفنِ حرارت‌زده.
و جمله‌ی کلیدی:
«نمی‌بیند اگر گم‌شده‌ای راهش را»
به‌معنای آن است که در این شبِ بیمار، حتی انسانِ گم‌شده، روشنفکر، یا نجات‌جو نمی‌تواند راهی به رهایی بیابد.
● از دیدگاه نمادشناسی سیاسی، این بیت نگاهی است به کورشدن بصیرت جامعه در دوران دیکتاتوری.
هوای گرم و ایستاده یعنی: نه نسیمی از آزادی می‌وزد و نه نوری از آگاهی.
● سطر پنجم تا هفتم:
با تنش گرم بیابانِ دراز – مرده را ماند در گورش تنگ –
به دلِ سوخته‌ی من ماند، به تنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب!
در این سطرها، شاعر شب را با دو حالت متناقض می‌سنجد:
از یک‌سو بیابانی دراز و گرم است (گستره‌ی بی‌انتها و طاقت‌فرسا)
از سوی دیگر، گور تنگ است (انزوا و خفگی).
این دوگانگی، استعاره‌ای از وضعیت انسان در جامعه‌ی استبدادی است:
زندگی در ظاهر گسترده، اما در حقیقت تنگ و زندان‌گونه است.
دلِ سوخته و تنِ خسته‌ی شاعر، تصویر روشنفکرِ دردمند است که در تب ظلم می‌سوزد.
«هیبت تب» یعنی حرارت ستم که روح را می‌فرساید.
سطر پایانی:
هست شب. آری، شب.
در ظاهر تکراری است، اما در ساختار شعر نو، این تکرار تأکید نمادین دارد:
تأیید ناگزیر شاعر بر واقعیت حاکم: شب هست، یعنی ظلمت است، و هیچ انکاری ممکن نیست.
«آری» در میانه‌ی دو جمله، همان لحظه‌ی تسلیم و آگاهی است: شاعر به حقیقت دردناکِ شب آگاه است ولی در برابر آن بی‌قدرت.
جمع‌بندی نمادشناسی:
نمادمعنای اجتماعی و سیاسی شب استبداد، خفقان، سیطره‌ی دیکتاتورهوا / دم‌کردگی ایستایی، رکود اجتماعی و فکری لب بادنیروهای سرکوب یا ناآرامی‌های کنترل‌شده بیابان دراز زندگی۱ بی‌ثمر و بی‌پناهی انسان روشن‌فکر حضور تنگزندان، اختناق، نبود آزادیتب و گرماسوز درونی جامعه، التهاب پنهان مردم
● جایگاه این شعر در شعر نو:
این شعر یکی از نخستین نمونه‌های شعر نو است که در آن طبیعت بیرونی (شب، باد، بیابان) به طبیعت درونی و اجتماعی انسان ایرانی تبدیل می‌شود.
نیما از «تصویر طبیعی» عبور می‌کند و وارد «زبان نمادین تاریخ» می‌شود.
در حقیقت، این شعر را می‌توان بیانیه‌ای شاعرانه از احساس خفقان یک جامعه در آستانه‌ی مدرنیت(شِبه مدرن) اجباری و دیکتاتوری سیاسی دانست.



●رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران