درس سعدی: رامین یوسفی
📗سعدی، صفحه ی ۲۱۵
۱) آوردهاند که انوشروان عادل... پیشینیان حکایت کنند که انوشیروان عادل در شکارگاهی شکاری زد و کباب کرد، نمک نبود. یکی از غلامان و نوکران خود را به روستا فرستاد تا نمک به آورد. به او گفت: بپرهیز تا نمک را به قیمتی که رسم است انی مبادا بیرسمی کنی و شیوهای شود از این بیرسمی و ده نابود گردد.( کاری نکنی تا با شیوه تو درد خرابی به بار آید)، همراهان گفتند: مگر مقداری نمک چه تباهی و نقصانی به همراه میآورد؟ انوشیروان گفت: پایه ظلم در جهان اول کم بوده است و هر کس به مرور بر آن افزوده تا به این درجه رسیده است.
معنی بیت ها: اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی... اگر پادشاهی از باغ باغداری سیبی بخورد/ همراهان و غلامان او درخت آن باغدار را از بیخ و بن بیرون میآورند(پادشاه نباید کاری ناشایست کند که مردم آنرا بیشتر انجام دهند و این دست درازی ها عادی جلوه نماید).
به ۵ بیضه که سلطان ستم روا دارد...: همین که سلطان ۵ تخم مرغ به ستم و ظلم از کسی گرفت و این کار را شایسته دانست/ لشکریان سلطان هزاران مرغ به سیخ میزنند و این کار برایشان عادی جلوه مینماید.
۲) درویشی مجرد به گوش صحرایی نشسته بود: درویشی وارسته از علاقهها و خواستههای دنیا به گوشه صحرایی نشسته بود. یکی از پادشاهان از کنار او رد شد. درویش از آنجا که آسوده ی جهان و بینیاز است سری بلند نکرد و نسبت به پادشاه بی توجهی کرد. پادشاه از آنجا که ابوهت سلطنت است از این حرکت در هم شد و به خشم آمده گفت: این جماعت درویشان صوفیان مثل حیوانند اهلی نیستند و هیچ بویی از آدمیت دارند. وزیر نزدیک درویش رفت و گفت: ای درویش! پادشاه دوران از کنار تو گذشت چرا بیتوجهی نمودی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: پادشاه را بگو که توقع خدمت و توجه از کسی داشته باشد که توقع رزق و روزی از تو داشته باشد. نکته دیگر بدان که پادشاهان برای نگهبانی از رعیت و مردمانند نه مردمان برای فرمانبرداری کردن از پادشاهان.
معنی بیتها:
پادشاه پاسبان درویش است...
پادشاه و سلطان پاسبانان و نگهبانان فقیران و درویشان هستند/ اگرچه نعمت به بزرگی دولت اوست و سرشار از نعمت و دارایی است.
گوسفند از برای چوپان نیست: پادشاه باید بداند که گوسفند برای چوپان نیست تا از آن استفاده کند/ بلکه چوپان برای خدمت کردن به گوسفندان انتخاب شده است.
●●●
یکی امروز کامران بینی/ دیگری را دل از مجاهد ریش: امروز مردمانی را میبینی که بخت با آنان یار است و دنیا به کامشان میباشد/ و دیگر مردمانی را میبینی که دل به تلاش نهاده اما بخت با آنان یار نیست و زخمی و ناراحت هستند.
روزکی چند باش تا بخورد/ خاک، مغز سر خیال اندیش: چند روزی صبر کن و بایست تا خاک گور مغز سر خیال اندیش خام را ببین چطوری میخورد.
فرق شاهی و بندگی برخاست/ چون قضای نبشته آمد پیش: فرقی میان مرگ پادشاه و بندگان نیست / وقتی که سرنوشت نوشته شده ی مرگ را ببینی.
بالله ار خاک مرده باز کنند/ ننماید توانگر از درویش: به پروردگار سوگند که اگر گورهای مردگان را بگشایند/ مردمان نمیتوانند که مرده ی توانگر و پادشاه از مرده درویش و بی چیز تشخیص دهند.
مَلِک را گفتار درویش استوار آمد... پادشاه از گفتار درویش و تهی دست به خود آمد و خود را راست و قوی نشان داد و به او گفت چیزی از من بخواه. درویش به او گفت: میخواهم که دیگر به من زحمت ندهی. پادشاه گفت مرا پندی بده ای درویش!
گفت(درویش): اکنون که نعمت و پادشاهی در دستان توست مردمان و تهیدستان را دریاب/ چرا که این نعمت و این سرزمین روزی در دستان توست و روزی در دستان پادشاه و سلطانی دیگر است.اگر چنین نبود،اکنون در دستان تو نمی بود.
نکته: آن مى خواهم که دیگر بار زحمت من ندهى: بیت، نظیر گفتار دیوجانوس، حکیم کلبى است و گویا حکایت شبیه به قصه دیوجانوس باشد. عده اى از حکما معتقد بودند که لذت در ترک لذت است و باید زندگى را به عزلت و انزوا گذرانید و با مردم بهخشونت رفتار کرد. این دسته از حکما را به مناسبت خشونت گفتار و رفتار ، کلبی مذهب گویند.
اسکندر به دیدار دیوژانس رفت و گفت(به دیوجانس): از من تقاضا و درخواستی کن،چیزی بخواه ، گفت: می خواهم میان من و آفتاب حایل(بین ما قرار نگیری) نشوى.
📝اتمام آخرین درس : فارسی ،بخش نثر : بر اساس سرفصل ، سال تحصیلی: ۱۴۰۴-۱۴۰۵ ،نیم ترم اول.
🖌رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران.