#عشق: شهاب الدین سهروردی

و عشق
هر کسی را به خود راه ندهد
و به همه جایی مأوا نکند
و به هر دیده، روی ننماید!
و اگر وقتی، نشانِ کسی یابد که مستحقِ آن سعادت بوَد،
حُزن را که وکیل او است، بفرستد
تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد
و از آمدن سلیمان عشق، خبر کند...

#شهاب_ الدین _ سهروردی

آقای چین!به کدامین گناه با ایغورها چنین رفتاری را می کنید؟؟!

کشتار- ضرب و شتم ایغورها توسط حکومت چین

مجموعه  شعرهای میتراییکی رامین یوسفی: سوسن وشان خاموش


عنوان مجموعه شعر: سوسن وشان خاموش

مجموعه شعرهای میتراییک

مولف: رامین یوسفی





فهرست اشعار

۱.وقایع اتفاقیه

۲.منظومه تخت جمشید

۳. فرمان مشروطیت

۴. یک سلفی با خداوند

۵. اپرای قفقازی

۶. ست کردن با مرگ

۷. فلسفه یعنی زن

۸. دموکراسی و میرفندرسکی

۹. سالاد سزار

۱۰. ۱۳۴۰۰

۱۱.+ ۱۸ و دندان عقل

۱۲. ژوئیسانس

۱۳. تعلیق به ساعت اُتارد

۱۴. طبیعت جان

۱۵.

۱۶. راسو به ساعت فروردین

۱۷.سیاست تن و تن فروشی روح

۱۸.آدلف نامه

۱۹.طهران مدينه فاصله ها

۲۰. یک لیوان پری دریایی

۲۱. آفلاین

۲۲. خداحافظ کارون

۲۳. کارون رود مقدس

۲۴. اسب مشروته

مقدمه

شعرمیتراییک ..............................................





«وقايع اتفاقيه»

ربيع الاول نگاه بود و

ربيع الاخر گناه

و طهران

چون روسپي لَت خورده اي

افتان وخيزان مي گذ شت

تا...

«جمهوري»

پراز تفرقه بود

ومردماني كه درخيابان« مير داماد»

قدم مي زدند

از فلسفه

چيزي نمي دانستند

و «آزادي»

مجسمه اي بود شاهكا ر

تا آدمي

در كنارش عكسي به يادگار بگيرد و

لحظه اي بعد طرد شود

«ظهير الدوله »هم

درسكوت اُخرايي

ارواح ندبه كنان

فرو رفته بود

دلم هواي چاي و

قلياني به سبك سال سي مي كرد

30...

...يا...

...سي

وزخم هايي

كه با هيچ مرهمي

التيام نمي پذيرند

اصلن

لعنت بر اين تنباكو و

چاي تركماني

وگلستانی

که مرا بدان

فرا می خوانی

كه كسروي «كتاب سوخته» هم

هيچ از جار و قاجار

نمي دانست

ربيع الاول گناه بود و

ربيع الاخر نگاه.

"منظومه تخت جمشید"



فرمان مشروطیت
۱۳۸۷/۳/۲۲ شماره ثبت ۳۴۱۲۱

شما عبارت "فرمان مشروطیت ۱۳۸۷/۳/۲۲ ..." را انتخاب کرده اید ، جستجو در فرهنگ لغت برای یک کلمه انجام می شود و لطفا یک کلمه را فقط انتخاب نمائید.

نه کبلایی نه!
به خدا دنیا اینطورنیست
که تو تفسیر می کنی
این را همه می دانند
حتی پدر بزرگم
که در مشروطه شرکت داشت و
از قضا
دو تیری هم شلیک کرد
یکی به سردار اسعد بختیاری
که با آزادی خواهان
در میدان بهارستان
در انتظار مشیرالدوله
لحظه شماری می کرد و
دومی به خودش
که سایه به سایه ی قنسول انگلیس
حرکت می کرد
- یعنی؟!
- بله؟!
آنگاه درشکه ی مشروطه از راه رسید
با فرمانی که در دستان عرق آلودمشیرالدوله بود:
«منت خدای را عز وجلّ که آنچه سال ها در نظر داشتیم...زهی روزمبارک ومیمونی که روزافتتاح مجلس شورای ملّی است...»
(گریه ی حضار)
نه کبلایی نه
آژان هاسخت در کمین اند
تا دوسیه ام را
درعدلیه
به جریان اندازند
دیگر
حوصله ی شنیدن این بحث ها را ندارم
بروم
با چرند وپرند دهخدا
پلک هایم را برای خواب
سنگین سازم
شب بخیر آکبلا
شب بخیر آکبلا
لالایی لا...لالایی لا...

اوین

... و اوین یعنی :چشم های تو!

که نه در این چهار حرف می گنجند و

نه در چهار دیواریی

که زندانیانشان بر عمود روزهایشان

خطی از افق می کشند:

++++/++++/++++/++++/

++++/++++/++++/++++/

++++/++++/++++/++++/

++++/++++/++++/++++/

به امید آنکه سید خندان بیاید و

تقاص از لباس باطبی ها بگیرد

اما فخر آور است

آری فخر آور است که همیشه ی خدا

تنها و مرموزانه

به افق های پست سیاست

چشم دوخته است

بی آنکه از عمود روزها( 1111)

خطب بداند:

کتیبه

کتیبه

۱۳۸۷/۴/۲ شماره ثبت ۳۴۸۹۰

من
سواد خاندن ونوشطن ندارم
وخاندن تو چقدر دشوا ر است
بسان کتیبه های هخامنشی یَ
که ازبس
میخ حروفشان شده ام
تنبلی چشم گرفته ام و
سرزمین «آریایی» را«ریایی » می بینم
با این همه
معنای عشق استوره ای را خوب می دا نم
وتهمینه ورودابه ی شاهنامه را هم
اندکی می شناسم
اینها را ازپدربزرگم
که نقال قهوه خانه بود و
بیشتر اوقات مردم اورا
باشاه صفوی اشتباه می گرفتند
آموخته ام
ترجمه ات چقدر دشوار است
بسان کتیبه های بابلی
ای چشم هایت همه دوزخ زرتشت
برخیز
زبانه بکش
تا که سوادی بیاموزیَم
ازگیسو و
کمندی که « آریا» ست.


یک سلفی با خداوند

همین که با اَسای سورئالیستی‌ام
ازکتابخانه بابل گریختم
نگاتیوِ روحم را به هگل سپردم
پناه بردم به شک‌های دکارتی
به کمدی تراژیک اُوسنه ی آفرینش
و با اَبایی از افسانه ها
دویدم به صدق و کذب راسل
تا اَمانات صوفیانه ام را که آغشته به جادو بودند
با براهین اش رد یا اثبات نماید
( دجله به مَد برگشت و لَتی به حلاج زد
: آخرین باری باشدکه از زبان من تُرهات می‌بافی؟ )
تراژدی خندید
کمدی زار گریست
و میرفندرسکی کنار زاینده رود خطابه می کرد:
شترها معنوی تر از اسب هایند؟
و ناگهان دختری میناتوری
از قاب هشت بهشت بیرون جهید
و زیر سروی در چهارباغ
آینده را با بوسه ای در مکتب اصفهان
مرصع نمود!
و معلم خرفت تاریخ خزید تا مسجد شاه
می دانم که اگر یک بار دیگر
بر شانه های قفقاز باز ایستم
دوباره دل این جهان را بدست خواهم آورد
فقط خدا را باید در تالیفاتش
پای پله های رنسانس گردن زد؟
تا دیگر آدمی را به سُخره نگیرد
تا ترازوی کریه اش را
به سودِ مسیح شرور سنگین تر نگرداند؟
خسته ام
خسته از تناسخ لاژوردها
از انتزاع سایه ها
از اورنگ دموکراسی اَبرها
اکنون آماده ام تا روح دیجیتالی ام را
به دبیر فلک باز گردانم
من که در فراز و فرود این پستی ها
اسبی بیش نبودم
اسبی که تاریخ با مهمیزهایش
دائم زخم هایم را می فشرد
ولی من با یال هایم
هرجغرافیایی را نوازش می دادم؟

هر جغرافیایی را

که حتا استوره ها از ترس

می گریختند تا پس افسانه هایی مبهم

حالاآخِر فصل هاست
بازار معامله ی جان ها
و در انتها که پدر از نقاشی غارها بازمی گشت
با زبانی بَدوی می گفت:
در ابر و باد این دنیا
تمامی ی نمایش ها در سلطه ی روایت هایی ست
که در سایه بازی هاشان
عشق را میزان فاحشگی هاشان
تفسیر می کنند

بگذار برای یک بار هم که شده
باطنم را به آسمان ها بیالایم:
می خواهم به اتفاق نیچه بعد از شراب یدی گوزل
سری به حجره ی مشترک خدا و مارکس بزنم ؟

سروش به پیشبازمان می آید
و نسیمی خنک ارواحمان را به اطراف می پراکند
پناه بر عزازیل؟
لعنت بر کانت و شاکله ها و شهودش؟
این چه وجهی ست که خدا دارد؟
چرا در متن ها اورا جور دیگری نقاشی کرده بودند؟
و چرا مارکس ثروتمندترینِ زمینداران و
زمامدار غُلمان و حورالعین است؟
فردا باقیمانده ی رویاهایم را پَر شالم می‌گذارم
و باز می گردم به آغاز فرگشت
تا با تک یاختگی ام
مذهب کیهانی ام را فراموش سازم؟
که بهشت
با تمام خدایانش
اُوسنه ی کُمیکی بیش نبود؟



اپرای قفقازی

۱۴۰۱/۵/۱۰ شماره ثبت ۶۱۸۱۳۸

"اپرای قفقازی"

طهران عجیب پیر شده است!
بازمی گردم به سطرهای قجری
" ...................................؟!"
مشروط بر آنکه چنار ها شیهه کشند
تا پرچم بجهد پشت ابرهای بی باور!
که اپرای قفقازی از جذبه اش
هوش از شنوندگان ربوده است!
- هی میرزا!
ویرت باشد
به کلنل یا قزاق ها بسپار
لطفن!مرا بعد از" نهضت خواب"
بیدار سازند!
که در این مُلک
عشق محروم الوکاله ی جمهوری فقر است!
و کوچه ها پر است از کوتوله های هم قد من
با گلوهایی پر از ابهامات معنوی و استعاره های مکنیه
و عربده های لاژورد
چه راحت نفسِ خانه‌ها را
به دیفتری مبتلا ساخته اند؟!
حالا که خداوند
از فصل اول آفرینش
تا عصرهای هر جمعه آلزایمر گرفته است
ته مانده های ذات الهی ام را
از امعاء و اعشایم جراحی می نمایم
تعدیل بندگی ام بماند به گردن خودم
من خودم بوطیقای دردم!
و در همین اثنا تهران
سوار بر ارابه با دیدگانی تار
از جانب سنگلاخی غروب
باز می گردد به عمارتش برای خوابی مطول!
محصورِ چنارهایی پراز کلاغ های ابلق!
- تعبیر تمامی خواب ها
چپ است و مارکسیستی-

حالا هرچند دیرشده است
لطفن! محرمی به آهوخانم بگوید:
با لب های پروتز
نمی توان از نازکی عشق سخن گفت!

باقی روایت ها بماند
برای فصلی که باران را
به خیابان ها باز می گردانیم!

جمهوری فقر: وام از "دولت فقر





ست کردن با مرگ

این غبار را
با کف دست هایت پاک کن
لبخند و چشم و ابرو
لاخ لاخ و شاخ شاخی از بلوطستان ممر
دنیا با تمامی شهرهایش
در تعاقب ماست
و من با تو وخدا
از سفر خروج
تا عهد بابل قدم می زنم
کفش های ما
مقدس ترین راهها را می شناسند
خوش خنده ترین کوچه ها و خیابان ها را
ما دنیای خودمان را داریم
بگذار بهشت در رشک خود تنها بماند
هرچنددعامی کنم:
تنهایی هم
همیشه خاطرجمع باشد!
حالا بیا موهایمان را شانه بزنیم
وعطر مان را
لای یال های اسب ها بگذاریم
لای قبای درختان
بلوطها امانتداران بی مانندی هستند
حتا به وقت سوختن
|
من پیراهن تعطیلاتم را برای تو پوشیده ام
راه راه
سیاه و سپید
تا تاریک روشنای عصرهایی که پرنده ای
تصویر ما را بر چشم هایش می برد
تادر گلوی جوجه هایش بگذارد
ست کردن با مرگ
یعنی همین !
یعنی دوباره در ارواح چنارها و
سطر سطر این طبیعت بلولی و
راز دار آنانی باشی

که ابتدای نامشان را با امنیت
بر ساق های تو حکاکی کرده اند
دلم برای یک سرظهر تا عصر بارانی لک زده!
نگران (:) نباش
ما بعدی ها با کف دست هایشان
آغاز و پایان این نامه را
پاک خواهند کرد
و چنان می نگرند که انگار زنده اند؟!
اصلن
لبخند را برای همین لحظه ها برلبها نقاشی کرده اند
حالا به خدا بگو صاف بایستد
اگر نمی تواند
اسای موسا را برایش بیاورم
ایسا در پس زمینه دارد مرگ را بیدار می سازد؟ هشكس إلى يَبيلمز بو یادگاری عکسی بیزیم دیواری میزدان قاپا!
سه
دو
یک:
توت فرنگی های وحشی اینگمار برگمن
چه طعمی به چشم هایمان می دهند؟
این اوراد بماند
پر خاطر مردگانی
که خیال می کنند
... سروشم آشایم رتایم

اشایم رتایم سروشم
رتایم سروشم اشایم...

.................................
heškas.eliya.bīlmaz.buyādegārī
.aksī.bīzīm.dīvārī.mīzdān.gāpā
ترجمه آذری هیچ کس نمیتواند این عکس را از
دیوار یادگاری ما بدزدد.

20 شهریور 1401
جاده ی رشک بهشت



فلسفه یعنی زن

گُنگ سطرها شده ام؟!

غزل موهایت
رشته های دار است
هر مسلمان که تظاهر بکند
در همین معرکه آویزه ی دار خواهد شد
قاضی القضات هم
خودتو دخترک رابعه ای
دال لب هایت هم
بهترین حرف همین کیهان است
فلسفه یعنی این

که ز لاخ موهات
یک سوال افلاطون
یک سوال جالینوس
هگل و کانت و دکارت
رجه رجه از آن آویخته اند
فلسفه محض خدا یعنی که
رشته رشته بشوند آویزان!
اغلب اهل فقاهت از سر سطر موهات
فلسفه یعنی همین
که اهالی سوال
برند پی به اریشم هنجار شکن نحوی موهایت
بروند تا به پدیدارشناسی
که یک زن خداست!
و من پرسشگر
با بغل هایی پر از پاسخ و منطق
باز گردم به اجماع خشونت طلب مردخدای
ز دیالکتیک سوالات پر از بیماری؟!
چشم هایت که یکی چون ماهی ست
دومی ژرف ترین دریاها
پاسخ این همه کشتی ی سوال را
به ملاحت بدهد
فلسفه یعنی که:
خود یک زن خداست!

اسفند ۹۰



دموکراسی و میر فندرسکی

۱۴۰۱/۸/۵ شماره ثبت ۶۲۳۵۹۶

همینکه از روایت موهایت بازگشتم

به سیاق قصیده ی یاییه ی میر فندرسکی

یک دموکراسی چاییه سرودم از مثنوی چشمهایت!

به شیخ بهایی بفرمایید:

شیر از میر نترسید و از همان اول روایت

بر دیوار خشکش زده بود

چه رنگ و لعابی دارد این مکتب اصفهان؟!

چه کسی خواست

من در مکتبخانه چشم های تبریزی تو حاضر نگردم؟!

لطفاً یکی سر مولانا فریاد بکشد

که سریع تر از قونیه رکاب بزن

تا بوعلی را برای درمان تاریخی که از پشت

خنجر خورده است

به دروازه دولت برساند

[با همین طب سنتی

زخم ابژه ها و سوژه های جهان ز را حل می سازیم

عجالتن یکی از آقایان دمنوشی به دکارت تعارف نماید

و جلو دهان بنفشه را بگیرد که کیفش کوک است!

موضوع بین خودمان است

و آنانی که بر مصطبه های دهکده جهانی نشسته اند؟!

فقط یک نفر رستم را در جریان بگذارد

که این دیو تک تک سلول هایش

تجاوز به عنف است!

چه کسی گردآفرید را از مینوی پارسایان بیرون کرده است؟!

وچرا دیوارهای این شهر

رخی سخت مردانه به خود گرفته اند؟!

انگاراین نوشدارو هم افاقه نمی کند؟!

یکی سهروردی را صدا زند

تا با لیوانی از ژاله خودش را برساند

که در رگ های این خیابان


زمان چشم هایش به سیاهی می روند

و در حیرانی رنگ ها

یکی دوچرخه را می دزدد

اصلاً گور بابای ایمان و مناعت طبع!

از اینجای داستان من نیستم

می خواهم از دست زندگی

خودم را پشت علف ها پنهان سازم:

آزادی با میلاد می رقصد

و ایفل به وقت گرینویچ

بعداز والسی عاشقانه

با دیوار چین به گردش می روند

ببخشید آقا؟!جاده ی ابریشم از کدام ور است؟!

چقدر صدایش شبیه ملاصدرا بود؟!

بانوی مشعل دار هم

به سمت قبیله ی "سو" شلیک می کند

و سرخپوستی درحالا دعا

روحش را به عقابی ناظر

امانت می دهد!

تزاری شاهنامه را نشانه می گیرد

و پاسارگاد سنگ فرش از پرواز می گردد

حالا به حرمت این کام هم که شده

بگذار چشم هایت را فراز معبد المپ

بالای پنجره ی خدایان

هشتگ بزنم!

بوی خون که بیاید

گرگ ها با روباها

برادرخوانده ی سیاسی می شوند؟!

تا شیر از پرچم بگروسد!


لطفن یکی جار بزند و به گئومات مغ بگوید:

بخت کاملن با تو یار است!

و این روایت همچنان تا فصل های بعدی

ادامه خواهدداشت!

قورباغه که سربالا برود

رود ابوعطا می خواند؟!

هی خنگ حواست کجاست؟!

نمی دانم

چرا امضای تمام مردم این سرزمین

شبیه علامت سوال است؟!

آقای میرفندرسکی

دمکراسی به کامت سازگار باد!

حالا این کام آخری را به شیخ بهایی تعارف کن

تا شیر را بر دیوار تسخیر نماید!

.......
بگروسد: فعل.فرار کند,فرار با ترس.از مصدر گروسیدن





سالاد سزار

۱۴۰۱/۹/۲۶ شماره ثبت ۶۲۶۵۴۹

سالاد سزار

از سلوک شهوت باز گشته ام
از معلقه ی اِمرُوُالقَیس
گیوتین ها و طناب ها با اشتهایی وافر
پس از تقطیع ارواح
دندان هایشان را خلال می کشند؟!

تاریخ
جنسیت اش را در شلیک سلسله ها
از یاد برده است!
و اسطوره ها در معماری گوتیک
محصور مانده‌اند!

من با یک بسته سیب یخ
خودم را به جنبش تنباکو می‌رسانم
تا به اتفاق میرزا
دنیا را میان دوایر اقلیدسی
مسحورنمایم!

سوار بر نثر رنسانس می شوم
و با تبختر از کنار اسب هایی می گذرم
که تاریخ را غافل از جغرافیا
در ذهنشان نشخوار می کنند!

خدایا ماوای تو دیگرکجاست؟!
این معماری چقدر شهوتناک است؟!
چقدر پاپ ها از سرودهای کلیسایی و
تذهیب طلای دزدیده شده بر سقف ها
و الاهیات عبرانی به وجد می آیند؟!
این دیگر چه هیاهوی هیولایی ست؟!

و خطی که بر چهره ی رافائل افتاده است
دالی را برآن می دارد تا به اعتراض
نیمی از سبیل هایش را قیچی
و به موزه هنرهای معاصرتهران تقدیم نماید!

علم یعنی:
کمی گل گاو زبان و سنجد را
با ناخون جن مخلوط و به بوعلی تعارف نمایی؟!

طهران با قد رعنایش
کوتاه تر از کوتوله های قجری
اسکیزوفرنی گرفته و با دستانی اگزمایی
کتاب های کاهی را
پیش گاوان می اندازد!
این معماری ضعف قوه ی باه گرفته
و اشیا و آدم هایش تمایلی به شناختِ از یکدیگر ندارند؟!

لطفن یکی بیایید و این فوکویاما را
از خوابِ پایان تاریخ
بیدار سازد!
آخرین انسان خودش بود
باخنجری در پشت!
و عزایم خوانانی که برای شفاعتش
وی را به بوسیدن بقایای قدیسانی
با عطری از قرون وسطی ترغیب می نمودند؟!

از نامه های ایرانی باز گشته ام!
از پانویس روح القوانین
از تیارت شهری که مولفانش
تماشاچیان را دائم مچاله به خانه بازمی گرداند!

شما را به قشر خاکستری مغزتان سوگند !
مرا در متن خودپناه دهید!
منورالفکرها
زیر جلف بازی چراغ های نئونی
خاموش خوابشان برده است!
م ن
نائب السلطنه ی خدایی هستم
که ولتر اختراع کرده است؟!



13400

۱۴۰۱/۱۱/۲۲ شماره ثبت ۶۲۹۸۲۱

این چشم ها
به جرم حرف های عاشقی
این دست ها
به جرم مشت شدن
و این پاها
برای نه به فصل فصلِ این تاریخ مخنث
به خیابان‌ها آمده‌اند!
چقدر این سال ها دیوارها و کوچه ها
عاشق گشته اند؟!
لطفن یک حلال زاده بگوید:
جغرافیای من کجاست؟!
وقتی که هر شب در خانه ی خود
با چمدانی پر از قاب کبوترانی بی سر
کابوس مهاجرت می بینم؟!
°
این بار حتا خدا هم
با تمامی قدیسانش
برای نامزدی بیاید
به او رای ممتنع خواهم داد!
[دقیق مثل خودش!
°
اگر زندگی برای گریه کردن است
کدام شیطان طرح لبخند را
برای این چهره های بی قرار
اختراع کرده است؟!
نفرین بر این عصر!
امشب هم
عکاس ضلع شرقی آزادی
خوابم را خواهد آشفت!

20بهمن1401(13401)
رامین یوسفی

ژوئی سانس

۱۴۰۲/۲/۵ شماره ثبت ۶۳۴۱۶۳

هی آقای تاریخ!
خانوم جغرافیا!
مرا بر بال های مومی ایکاروس
با جملگی اساتیر
به این سرزمین حماسه ها فرستاده اید که چه؟!
اینجا صبح و شام با لباس های کمدی تراژیک
اجتماع نقیضین می شوند؟!

(تبانی کاینات یعنی همین!)

یعنی آخر عمری سالوادور دالی به التماس برود

و نبوغش را بر در پوسیده ی کلیسایی بیآویزد
حالا برای فرار از خشکی این متن
کمی تغزل و اروتیک به آن می افزاییم:

ببخشید خیابان ها !معذرت می خواهم کوچه ها و پارک ها!شمشادها!کاج ها کاج ها!

اگرچه دلبرکانِ این سال ها مجازی ورزند!

{گاهی دهان جوارح
ترزبانترین ترجمه هاست}
من که سوگند خورده ام
روی تخت ملحفه داری به مصاف هیچ زیبارویی نروم
توبه!
توبه!
روح من چقدر بوی وقاحت می دهد
بوی عدم عزت نفس
بوی ی
که خیابان به جوی لجنی می مانَد
تا قاتل در آن با احکامی در جیب
آزادانه جان ها را ریالی خریداری کند
تا ما محکوم به نابینایی گردیم
با ساچمه هایی که از کفه ی

کاریکاتور ترازوی عدالت
کف رفته اند؟!
باچشمانی که از پشت منظره یاب
تنگ می شوند!

تا من آخرین تصویر برف های کلیمانجارو را
با مژه هایی خونین
از جعبه ی مزخرف جادو,
پارو نمایم!

بعضی اوقات

در آینه ای که جیوه دلش را خال انداخته

به خود می گویم
توی تعلیق این پسا غارنشینی
کلاه کلمنتس را بر سر بگذارم
و با دوستانی با سبیل های متحدالشکل مارکسیستی
در علیا و سفلای این دهکده ی جهانی
سیر به عقل محض کانت بخندم؟!
گوربابای هر که بخواهد لب های ابهام را بگزد؟

که این کیهان
پاک روان یونگ و فروید را آشفته کرده است؟!
و لکان به اتفاق آروین یالوم
در کوچه های بغداد با ریشی های داعشی
هنر عشق ورزیدن را
با خطی بابلی به دختران ایزدی و مُغتسله
می آموزند!
ژوئی سانس یعنی همین؟!
یعنی:کیفوری و برخورداری ازدارایی و ارگاسم ؟!
(به کوه ها و دره ها هم که دقیق شوید

قصد دارند همآغوش شوند!)

بیچاره اریک
نمی توانست جلو غدد ثلاثه ی نیلش را بگیرد!

یا یحیای تعمید دهنده!
ایسا را مرده ها زنده کرده اند!

خدا قوم خود را که از قبل شناخته بود رد نفرموده است

اینجا خاورمیانه است
مرکز صادرات اَبر روایت هایی
که تا قرن ها و هزاره های بعدی هم

لازم نیست هیچ معجزه ی سوررئالی رخ دهد!
لطفن یکی به رولان بارت دایرکت دهد:
اینجا zرا از آخر به اول بر اندام نشانه شناسی خالکوبی می کنند!

چقدر دیوارهای طهران زخمی و دلتنگ هم شده اند؟!
این کرت سوژه ها و اُبژه ها را بگذار لای کتاب حکمت در اروپا
و با چشمان بینای فاعلی بیا
بیا تا کمی در بحر رَمل مثمن مشکول
در سیاهی کاج های ایرانزمین عشق ورزی نماییم:
ای من فدای آن لب ها و گونه های پروتزی ات !
ای من سگ !
ای من گربه ی درگاهت!
که رقیب درنیاید به بهانه ی گدایی
در پانوشت این متن خواهم افزود:

حتا صادق هم در عشق
دون ژوان کرجی بود؟!

ای لعنتی

بازهم لباس های شب عیدم صمغ صمغی شده اند!

لامذهب آن سایه ی مشکوک

از اول داستانمان هیچ جُم نخورده است؟!

هی آقای نکیر؟!

خانم منکر؟!

بهشت هرزگی هاتان خجسته ی خودتان باد! ..........................................

خدا قوم خود را که از قبل شناخته...عهدجدید,باب یازدهم ,رساله پولس رسول به رومیان.

غزلی از عراقی ست : همه شب نهادم سر چو سگان بر آستانت...

وزن: فعلات فاعلاتُن فعلاتُ فاعلاتُن بحر(رمل مثمن – مشکول)شاعر خودرا به وفا نزد معشوق سگ خوانده است.

دون ژوان کرجی : عنوان کتابی از هدایت که موضوع آن در ییلاقات طهران در کرج می گذرد.

یکم ،اردی بهشت ۱۴۰۲



+18 و دندان عقل

۱۴۰۲/۳/۱۷ شماره ثبت ۶۳۶۸۲۶

18+ و دندان عقل

آسمان همه ی ما را زیر گرفت
و خدا از پَهلوی برجیس گم شد!

ما از شکست اَبرروایت ها بازگشته بودیم!
از فتح الفتوح اسب های چوبی
....
لامذهب این مسلمان
ببین با چشمان ترکمانی اش
چه پر رنگ عکس خدا را
بر بازوی صبح تَتو می زند؟!
و این گردن ها از تمامی طناب ها سرکشی می کنند

جهان را
هرچقدر باژگونه بخوانی
پست تر می گردد:
م ن
تنهامسیحی بودم
که عصمت مریم را زیر سوال برد؟!
و ماه غالیه سا می رود
تا خودش را به مهر بساباند
تاریخ از نهج بلوط
با دستاری پوسیده
تمامی چرکآبه هایش را بر رخساره ی جغرافیا
می. پ.ا.ش.ا.ن.د؟!
عصر
نستعلیق می چمد
موافق با بادهای تزاریسم
تا تحقیر روح ولتر
تا تسخیر ذال معجم!
و دریا با تموجش
تمامی شهوت ساحل را می جود
اوووف!
پشت این چای لاهیج
یک نخ سیگار مُر می چسبد
حالا با همین اِستایل
آهسته کافکا ی تنجرین دریم را
پِلی کن
شاید خدا گوش داد
که تنها راه نجاتش از سکوت های مطول
آیات و روایاتی ست
که این بار انسان
از زمین بر آسمانش می خواند؟!

• رامین یوسفی





یک لیوان پری دریایی

۱۴۰۲/۶/۲۱ شماره ثبت ۶۴۲۵۹۶

یک لیوان پری دریایی

هر صبح که چشم باز می گشایم
علامت سوالی با طنازی سر راه من سبز می‌شود
ببخشید می خواستم بدانم که؟
واین می تواند روایت شما هم باشد
مثلن ملاحانی که مرگ را بهتر از دریا می شناسند
همچون کشتی هایی که خستگی خلیج را
با شروه خوانی بر دوش می کشند
و گنجشکان بر سایه‌های ما لانه می‌سازند

حالا که بازوهایم را کنار ایستگاه راه آهن اره کرده‌اند
این پیکره ی نصفه ونیمه ام را ببرم نزد پیر توس
شاید در داستان 11 رخ دستی به جادو بگشاید و مرا پلی گرداند که ماورا النهر را به قفقاز
و هند و بحرالمیت را به ارزروم پیوند سازد
(استوره زبان تاریخی ست
که به لکنت افتاده است )
ببین لامذهب این دختر تبریزی
پا به پای متن دست از خیال ما بر نمی‌دارد؟
من به او یک لیوان پری دریایی تعارف می‌کنم
و او خنده از گلوی انار می‌شکفد
بیا تا لاژورد های خونین خانقاه اردبیل را
به ما نسبت نداده‌اند
لای یال های شب گم شویم
یا لااقل برویم در مزار یکی از شهدای جنگ چالداران
ارواح مان را پنهان سازیم؟
می خواهم قبل از سپیده
بی هیچ فروتنی ای به خدایان
رخ از بلوط ها باز گیرم
و چشمانم را بر بندم بر زاگرس زمرد ها
انگار باز جوکری در راه است
تا با بازی های زبانی اش
وجه کمیک این جغرافیای معصوم را
در تسخیرات عوامانه اش بیشتر سازد؟
تا اَرس بر الواح ما زنگار بندد
تا سبلان خشم اش را قورت دهد؟
هی برار خزر هر ساله آب می‌رود؟
و با این لباس‌های بِرند روس و چینی
اصلن نمی‌شود نزد دختران لُر
شاهنامه خواند؟
کاش قیدآرزویی ست که در ذهن بسیاری جوانه نزده پیر می شود
مثلن: کاش کارون باز گردد به کودکی اش
و بر پیشانی زردکوه بوسه زند
کاش رستم از خداینامه ها بگریزد
و خودش را تا این سال ها برساند
دیگر چیزی به پایان روایت باقی نمانده است
می خواهم به اتفاق صمد
مشتی نمک از دریاچه ی ارومیه
در چشمان رشت و تهران بپاشانم
تا چمدان‌هایشان
که جنگل‌ها را درآنان پنهان دارند
به پاسخ ،دهان از حیرت بگشایند؟

هر صبح سوالی ست که؟

رامین یوسفی





طبیعت جان

۱۴۰۲/۱۰/۲۵ شماره ثبت ۶۵۰۳۴۱

طبیعت جان

اینکه در این خشکسالی
هلوی شبستر را به من تعارف می‌کنی و
من به سکسکه می‌افتم
هیچ جای تعجبی ندارد ؟
تو تابلوی جان منی
که سزان و ون گوک از رشک
یکی خودش را به ندیدن می‌زند و
آن دیگری برای مرموز ساختن فضا
گوشش را معما می کند؟
اصلاً مونالیزا کیلویی چند؟
وقتی که اوراد لب های تو
مرا به تشنگی کارون و
تمام اقیانوس‌ها و پلیکان‌ها پر می‌کشاند؟
(سنتی و اکسپرسیون به هم در به است؟ )
لطفاً یکی فرانسیسکو گُیا ر ا
از خواب مطولش بیدار سازد و بگوید
در شب اعدام نقاشی ات
من از برابرجوخه فرار کرده
به ساعتی که رفته بودم
تا برهنه جانم را تماشا کنم
زیر شَمَدهایی که آسمان با هارمونی دستانش
خوشه ی پروین را
به گردنش آویخته بود
(پشت بام دنیا یعنی همین
یعنی مرگ هم که بوزد
باز خنکای زندگی
تورا با خود می رباید )
و تلویحن کنتراست شب و روز
بماند برای ما بعدی ها
ما سونات مهتاب را
در رقص باله ی تمامی صورهای فلکی
شنیده ایم
و این یعنی پایان قرون وسطا و
عجالتن آغاز جنگ های مجازی
که ارواح ما
همچون جنین های شهیدی
در شط های بی زمانی
شناور خواهند ماند
خواهش می‌کنم
یکی نزد اَجل خانوم ریش گرو بگذارد
تا برای لحظه‌ای هم که شده
بروم بر بام دنیا و
جان برهنه‌ام را بپوشانم
قول می دهم:
که باز گردم به انتزاع بافت ها

25دی ماه 1402
3:16 ساعت



راسو به عصر فروردین

۱۴۰۳/۲/۲ شماره ثبت ۶۵۶۱۷۸

راسو به عصر فروردین

می‌دانم تو مرا از یاد برده ای
چون عقیق و اختران افسرده
که اکنون به شوق
درآنان می‌نگری

نه سوسن وش تازه روییده بر دشت ها
نه

مرگ برایم ترانه می بافد
و بر اندامم تجه خواهد زد
بسان راسویی که بی هوا
درعصری از فروردین
تقویمم را می جود

و ستاره ای که اکنون
از لباس آسمان کنده می شود
افتاده بر گدار کارون

ای اشباح آشنایان
تولدم مبارک؟

سوفی یوسفی
18 فروردین



تعلیق به ساعت اتارد

۱۴۰۳/۳/۳۱ شماره ثبت ۶۵۹۷۶۸

این ترانه از بلوغ متن‌ها بالا آمده است

اَبَرتر از میلاد برج‌ها
فروتن از اَبرِ عاشقانه‌ها
حالا یکی به معمار باشی این آفرینش با مسما بفرماید :
ما اراده کرده‌ایم که ارواح استیجاری مان را
به حالت پرواز درآورده ایم؟
یکی لطفن به سهروردی بگوید:
این شهپر ناگوارش را به صاحبش بازگرداند
که ما قبل از خاک مرده بودیم
به نابخشودگیِ مولفی که آوازهایش را

از گلویش به رعد بر ما تلاوت می‌کرد؛
که انسان ت ع ل ی ق این جهان بود
پیش از آنکه قرطاس‌های چینی
بر سینه‌های سنگی و سربی تبریز
چیزی نگاشته باشند

فصل تنهایی همراهی ست
و اَرس
در بغض شهیدان چالداران خشکش زده است
تا یک بار دیگر مورخ

با ارابه‌اش برود به پستوی سنت‌ها
و از میان سوالات چرمین اش سفارشات را بیرون آورد

امایکی خوانندگان را
از سطر سطر صفحات
آویزان کرده بود؟
یکی که می دانم قبله ای آشنایی دارد؟
این بار شک دارم و نمی دانم که خدا شیطنت کرده
‌یا شیطان تمایلی ندارد
که در التذاذخدایی اش از پشت چرخ بیرون بیاید؟
زهره دو لیوان شراب
به صورت زحل پاشانده است؟
و این وسط به ساعت اتارد بود
که لباس های من خونین گشت

بنده همان به که پایش را از کشش کشتارهای این حکایات بیرون کشاند

(که ما قبل از آتش و نیایش سحرگاهی مرده بودیم )

حالا دیگر برایم مهم نیست
که آیا این تن ها بودندکه به روح‌ها آغشته شده‌اند
یا این ارواح مغرض بودند
تا آمده بودندکه خودشان را در تن ها پنهان نمایند؟
و این معماری چون گوژ پشت نتردام بالا می‌رود
بالاتر از اجاره بهاهایی که حتا خداهم تصمیم گرفته

برود کیهان محقرتری بسازد؟

موازی و ترادفِ واژه ی فقر

در متنی خوانده بودم: که اهریمن پهلوی اهورا را شکافت تا سلطنت چندین هزارساله را او تاجی از فریب بر سر داشته باشد؟
و ما هم نیز به خدا اعتماد داشته بودیم؟
لعنت به دلارهایی که هر ثانیه کافر می‌شوند؟
حالا من با این همه ایمان

از کجا می‌دانستم که باید باورهایم را

به دست یکی از جراحان ماتریالیستی حراج سازم؟

یا حضرت مارکس
یا عالیجناب انگلس
بقچه ی روایت‌هایم را
در کجای این معماری ی خشت های پیروزه‌ای پنهان سازم؟
انگار یکی از فصد خلیج و دریاها باز می‌گردد
یکی که اصلاً تنش بوی استوره ها و رویا

نمی‌دهد

حالا وقت آن رسیده است که بی هیچ منتی
تنهایی برویم در تنه‌ی مرگ
استیجاری لانه گزینی نماییم؟

و این خدای جبر و هندسه هم برود
هر کجایی که دلش می‌خواهد
سایه‌اش را بگستراند

که پدرِم هم
هیچگاه ظلل الله من نبوده است؟







آدلف نامه

۱۴۰۳/۶/۱۳ شماره ثبت ۶۶۴۱۸۰

به سان کودکی که با گلوی نیم مرده

عروسکش را از زیر خروارها خاک در غزه صدا می‌زند

اکنون پیرترین تجربه‌ها را از مرگ

پَرشال خود دارم

که آدلف

مستحیل در کالبد جهودی

گیسوان و پستان های مدیترانه را ناز و نوازش می داد

و تاریخ

این بار با لباس ِمدرنی از تراژدی کمدی آمده بود

تا فانتزی هایمان را پنبه سازد؟

و سپاهی زگردان کوچ و بلوچ در عبور از پرتال زمان

اسلوموشن محو می شدند

زال می رفت تا رودابه را

برای تولید محتوای پورنوگرافی آماده سازد؟

و فردوسی با کنیه ی ابوالقاسم

دخترش را به امید آنکه به استقلال رساند

آفکورررس ،که به دبی می فرستد؟

با تتویی از شیخ زائد میان سینه‌هاش

و صد البته که تنش وطن خودش می باشد و به هیچکسی هم مربوط نیست؟

و حوای بلوچ

درحالیکه نان خشکی در قوطی رب چین چین می زد

گاندویی از برکه بیرون جهید و

اعضا و جوارحش را از زندگی تقطیع می کرد:

فعولن فعولن فعولن فَعل

رستم در اردوگاه کار عسلویه گرمازده

درحالیکه سر بر صخره ای از خلیج داشت

جان می داد؟

کی قباد آلزایمر گرفته بود
و با دیدن این صحنه

با ملغمه ای از اوراد مبهمی ازفارسی و عربی
آنجا را ترک می گفت؟

حالا عجالتاً یکی بیاید و

این تخمه مشکوک به راستی را از من باز پس گیرد

شاید در روایت‌های بعدی

این فره ی ایزدی ناجی مردمی گردد

که اکنون به یقین شک دارند

و آدولف که با دوربین زنیت روسی چند عکسی گرفته بود

سوار بر اسبی عربی درآتلیه ای انگلیسی
به تفاخر یکی از آنانرا برایش با کیفتی دیجیتالی
به ظهور رسانده بودند؟

درحالیکه خون جهانیان تا زانوهایش انعقاد بسته بود

او این بار در کسوت ناجی ای می آمد

تا نگاتیو آرزوهایمان را ظاهر سازد؟

و هرمافردیت با زیرکی می رفت

تا خودش را زیر پوست سیاسیون و عقایدجغرافیایی پنهان سازد؟

حالا می خواهم فراز هر کنیسه و کلیسایی

نام مادرم را نصب نمایم

که مادران

ذلیل مردگان دنیای بی معنویت تمامی قرن هایند؟

من ته مانده جوهر سارتر هستم

که می خواهم باقی مانده ی تنهایی ی اگزیستانسیالیستی ام را

خودم با خودم معنا بخشم

حالا لطفن جملگی کِل بکشید

که نیمی از چهره شهرنواز را و نیمی از چهره ضحاک را

با عنوان موفق‌ترین زنمرد سال

بر تایمز لندن نقش بسته اند؟

و مدیترانه بر دستان هیتلر

در حالیکه با زبان عبری عربی حرف می زد

در احتضار رها شده بود

و جغرافیا با اندامی ناهمگون و لب هایی پروتز

از درگاه زمان بر ما مستحیل گردید

حالا آقای فروید

این نیمه های گمشده
چقدر می توانند حفره های روانمان را آرام سازند؟

که من دوست دارم انسانی بیاید و

تمامی ی این چرکآبه های روایات مارکسیستی و

هر مذهب دیگری را که در روحم رسوخ کرده

با لیفی خشن،جلا بخشد

که به حضرت عباس دیگر بریده ام

و به جان حداد عادل سوگند

آف کورررس که تمامی ریلزها و کپشن های نمایش این دنیا، مهم ...

به لب های تشنه ی کارون قسم

من منتظر هیچ ناجی ای نخواهم ایستاد

ناجی ای که زبانش اِبری اَربی ست

و لباسی بسان تزار و هیتلر یا اسکندر برتن دارد؟

من

یک استوره ی جامانده از سطرهای شاهنامه ام

و این بار ایرانم را با هیچ بهشتی

قمار نخواهم زد

من

پیرترین کودکان زمینم

با عروسک هایی که زیر آوارها

اکنون نامم را هجی می کنند

و این سیاست هرمافرودیت برود گم شود

تا ما کمی آرام گیریم

که ناجیان مجازی ایندوره

همان آدلفی هایی هستند
که با صدای ضخیم یک اسراییلی

برای کشتن نسل هانسخه هایی از انواع مرگ را

درخورجین تانک ها و موشک ها و پهپاد هایشان
به همراه دارند؟

7شهریور





سیاست وتن و روح فروشی

۱۴۰۳/۱۰/۱۱ شماره ثبت ۶۷۲۲۹۹
یک شعر میتراییکی : رامین یوسفی:



من بودم و دکارت و فوکو
من با معشوق مجازی هزاره‌اییم
از شیراز می‌گفتیم و از اهواز
و دکارت با چاقویش
داشت مشکوک خدا
و تمامی ایدئولوژی‌ها را تشریح می‌نمود
فوکو که از قم بازگشته بود
قهوه ی کوبا را سفارش داده
تا بر بی‌پردگی سینما تبانی
سیاست وتن و روح فروشی را به نمایش بگذارد

تاریخ در حالی که جنسیتش را از دست داده بود
بی هیچ سلاحی پا به فرار گذاشت
جغرافی کاملاً فیلتر شده بود
دولت‌ها داشتند ما را دور می‌زدند
و برنده صلح نوبل
سبیل‌های نیچه را که از انتهای دالان تراژدی می‌گریخت
قرض گرفت و افاضات نمود:
اصولن صلح خواب کودک است
و این روباه با موهای فرفری اش
نمی دانست که درختان
در نهایت صلح و سایه گستری‌شان
ایستاده به آتش کشیده می‌شوند؟
(جوخه ی نادانان آ ز ا د )
و ناگهان میکروفون جهید سمت راسل:
کره بز این ویلیام بلیک با عرفانورزی‌اش
چه دشمنی ای با علم دارد؟
برود دمنوش زبان گنجشک و خارمریم اش را نوش جان کند؟
و روح شبه مدرن من
با لباس‌های اسپرت می‌رفت
تا زیر سایه سار آسمان خراش‌های دوجنسی
دمی بیاساید
اگرچه ماشین ها مازوخیستی و خیابان ها سادیسمی شده بودند
اکنون شما را به مردمک‌های گاوی چشم هایتان سوگند می‌دهم
بیایید و این پراید را که پشت شیشه‌اش نوشته:

هذا مِن فَضل ربّی
با یک هُل از چاله در آوریم؟
و در پایان همین که به خودم آمدم
دیدم میان این همراهی بلاک شده‌ام
و فهمیدم که تلفن‌های ثابت
در عشق مثال زدنی می باشند
من بودم و من بود و من

و خداحافظی طعم نسکافه می‌داد

رامین یوسفی

11.دی ماه 1404

صلح خواب کودک است وام است از شعر صلح ،شاعر یونانی،یانیتس ریتسوس.در ایران این شعر را به همین آشکاری ،شاعرنمایی به نام خود نوشته است.





آفلاین

۱۴۰۴/۴/۲۴ شماره ثبت ۶۹۰۰۱۸

ماه میان اقمار

اکنون افسرده‌ترینِ شعبده بازها ست!
غبار از جامه اش می‌تکاند
و با روانی گسیخته
بریده و نامفهوم می رود تا اقیانوس سایه ها!
آسمان بلاتکلیف است
و خدا تا اطلاع ثانوی آفلاین است!

حالا در پرده‌ای دیگر
من به اتفاق همکلاسی‌هایم
مارکس و مشتی لیبرال و یک یهودیِ همیشه بیمار/
زمین را که میراث مستضعفان است

میان احزاب موافق تقسیم می‌کنیم
خدا همچنان آفلاین است
آخرین بازدیدش باز می‌گردد به یک هزاره ی قبل!/
برای همین است که شاعر

زبانش سوسن می‌گردد
وطن ها کبود می‌شوند
و تن ها نیلوپری می ماند

فارغ از آشوب های پیرامُنش...

و زن ها مزدوران و همیاران موسسات دولتی گشته اند
فرمانبردارتر از ربات ها!
آنان اصلن تابلوی" انفجار سر رافائل " را ندیده اند!

و متشاعران امروز

به نام جعلی کانون ها و سندیکاها
با مانیفست های رومانتیک شان
جان سوررئالیست ها را به آتش کشانده
قصد دارند با چنگ زدن به دامن غزل
پورنوگرافی هایشان را منتشرسازند!

سینما گنگ و افلیج کنار سالن ها افتاده
و دلقک ها برای تحقیر ارستو
حماسه و تراژدی را گردن می‌زنند
با لودگی در نمایش‌ها و سریال‌هاشان

[تشکیک به تصویر یعنی شکستن آرزوها!

من اما از نهضت چشم‌های تو بازگشته‌ بودم
و همین که جنبش رگهایت را شنیدم
از دایره سنت‌ها گریخته
وپنجه‌ام را بر رخساره هزاره ی معاصر کشاندم
که انسان هر لباسی را که ست می‌کرد

دوباره همان شکارچی نخستینی می‌شد

که بر دیواره ی غارها
گاوی را نقاشی می‌کشید.؟!

حالا دعای نیاکانم را می‌خوانم شاید افاقه کند و دوباره کارون

به خانه اش باز گردد :

اَشم وهو

اشم وهو

اشم وهو
تا بلوط ها و نخل ها مرصع به آواز شوند!
(پناه بر استوره!)

من جادو شده ی روز تن تو بودم
حتی شب!
و ریشه‌های نیمه خشکم داشتند می‌دویدند
تا خودشان را به آخرین بلوط قصه‌گوی پیری برسانند/

که در زاگرس تُردترین ترانه ها را
از خشت پیراهنی از آینانا
روایت می‌کرد!

می دانم آینده می آید

و با منقارش پتوی روی تو را کنار خواهد زد

وای خدای من! بت ها چه پرستیدنی هستند

حالا در همین تاریخ من مسلمان ترین کافر به تو گشته ام!

و تو برمی‌آیی با لباسی از ماه و نستعلیق
و من با شهامت ده مرد جنگی بختیاری
تو را به طایفه ام نشان خواهم داد!

حالا بیا در بحبوحه ای که زحل هاله اش را از دست می دهد

از رویای یونگ بگذریم

که زمین کجاوه ی مهملی ست

با زخم های کهنه که هر از گاه به بهانه

گل های سرخی برتنش نقاشی می کند!

و تصادفی نیست که ما در معماری مذاهب

به رنگی از پیروزه ما نقش بسته‌ایم!

اکنون یک کاتولیک که چون یهودی همیشه بیمارِ اول متن می نماید

فکرم را می آشوبد

چون مسلمانی که از انتحار بازگشته

با چند عکس سیاه و سفید یادگار ی با خدا در دستانش؟

مدائن غرق در سوسن های سپید و خسروانی هاست!

من خواب فروپاشیده ی پدری هستم

که خودش را وقف آزادی سرزمینش کرده بود!

حالا اگر این پیر لامذهب با بحث جبر و اختیار ش دست از سرم بردارد

دوباره خودم را در کوچه های تهران تکثیر خواهم کرد

آری تهران!

برای من که گذرنامه هیچ مهری نخورده است

طهران می‌تواند مریم باکره‌ای باشد

که هر صبح مسیحی را در خیابان هایش

برای من می‌زایاند!

ابر شیهه می‌کشد
و من سوار بر اسب نیاکانم
می‌روم تا پایان خط چشم های تو
که قلمرو من میان همین زلال هاست
حالا سلطه ی نگاهت را بردار!
می‌خواهم در نقش رستم "دُور" را از پادشاه قبلی باز پس بگیرم/
و میان سروهای شیراز خودم را تکثیر نمایم
چون اسبی که از ژرفای ترنج می‌نگرد
در مینا توری دور
دورتر از چینِ د و ر!
حالا برگرد تا ساعدم را پشت پلک‌های ترم بکشانم
آستین که نداشته باشی
راحت
خواب پرواز می‌بینی!
خدا آنلاین می شود
و کبک دریِ گلدوزی شده بر پرده ی اتاقم
با آوازش چون صنعتگران اسپهانی
زاگرس را قلمکاری می کند!
ماه اکنون پرنشاط ترینِ اقمار گشته است!

26 خرداد 1404
زنبق هفتم
رامین یوسفی



طهران مدینه ی فاصله ها

طهران

مدينه ي فاصله ها بود

وقتي كه تو

بي اعتنا

ازاين خرداد لعنتي

عبورمي كردي

و من

با چشماني خيره

به چنارهاي خيابان ولي عصر

پنجه

پنجه

برايت

دست تكان مي دادم

براي همين است

كه هميشه ي سال

عصرخرداد كه مي شود

تقويم من

بغض اش مي گيرد

عصر

عصر

عصر

عصر من

عصر ولتر نبود

عصري بود

روبه تمام كارخانه هاي اتوبان تهران- كرج

و بدين جهت بود

كه مي خواستم

از انقلاب

با پيكان 57 و

نخي سيگار بهمن

خودم را

به ميدان آزادي برسانم

تا شايد

نسيمي كه از شمال مي وزد

ضُمادي باشد

بر بغض هاي نترکيده ام

نه!

عصر من

عصر روسو نبود

عصري بود

بي سايه ي كشيده ي تو

كه در غروب فرديس

محو مي شد

تهران

مدينه ي :ف - ا- ص- ل - ه - ه – ا...

۱۳۹۳

خداحافظ کارون
سلام کارون
روداستوره ای و مقدس ایل من!
با تو درد دلی دارم
کهنه زخمی که سالیانی چند
برگونه ام جاری ست:
اول
نفت وگازمان رابردند
بعدهم نوبت به آب مان رسید
وعلی الظاهر
بعد از این هم برنامه بر آن است
تاخاک سرزمین مان را
به توبره برکشند
دیگر نه شیهه ی اسبی
نه آواز کبکی
ونه نشید چوپانی
ازاین خاک نفرین شده برنخواهد خاست
چرا که پیش ازاین تاریخ
مردانش را مُثله کرده بود
در تیا رت مسخره ای که کارگردانش «دارسی»
«سی دار »
بر سن خاک آن کاشته بود
تا تایمز لندن
رنگین و رنگین ترگردد
براستی؟!
مگرچه رخ می داد
تا پدرها مان ساعت ها یشان را
با نقطه ی دیگری
از این عرض جغرا فیایی
کوک می کردند؟!
تا دیگر گرینویچ
هیچ سهمی از فرزانگی زمین
نمی داشت ؟!
آیا لباس های جین من
خبر از رسولی نمی دهد
که در راه مکتب خانه ا ش
کتاب نبوتش را گم کرده است ؟!
اکنون چگونه چشم در
آبی چشمان کوهرنگ بردوزم ؟!
که از شرمم آب !
در خاکستانی
که لاله های واژگونش
فروتنانه
مردان مشروطه خواهش را
مرا یاد آورد است
با آوای پیران
شاهنامه خوان مطنطن اش
که از آبم شرم !
اما نه
من
سینه ی تاریخ را خوا هم شکافت
وگلوی سالوس مورخ اش را
خواهم جوید
پیش از آن که رود نیاکانم را
نقبی زنند تازیانه وار
وبرگرده اش
خون
جاری گردد ازحد...
ایل من اما هنوز
همان آتش زیر خاکستراست
که در دمدمه های یکی صبحی زیبا
زبانه خواهد کشید
وخورشید را
برگرده ی شیران سنگی
به سرزمین شان باز خواهند آورد؛
با شیهه ی اسبان و
آواز کبکان و
نی شیت شبانان
- به آفتاب وآتش سوگند-
پس تا بدان هنگام
خداحافظ کارون
رودمقدس و
استوره ای
ایل من!
خداحا فظ!
کارون ...هی کارووون...کارووو...کاررر...کا...ک...

۱۱-۹-۱۳۸۷



کارون رود خدایان



کارون رود خدایان است!
اشک سربازانمان در آن جاری است
بلم رانان بر الواح ابر و بادش
نقاشی های امپرسیونیستی
خلق می کنند
و پرندگان قفقازی پرواز هشتی وارشان را
لای نیزارها
برای جوجه های چندروزه شان
قصه می کنند!
کارون
شناسنامه ی ماست
صادره از زردکوه کیانیان

و هر شب
کهکشان شیری
به آبتنی در آن مشغول است
بنات النعش
به یاری باقی صُور در این آسمان مذاب
پدرشان را غسل می دهند،
در سرسرای حافظه‌اش
صدای نعل اسبان و
نیزه مورخان و دژخیمان
موج می زند
و نستعلیق
می چمد تا فراز شَعرای یمانی

بر ساعد و بازوانش
نعره ی شیران و
آواز کبکان و معصومیت برگان
خالکوبی شده است!

امواج مطنطنش
می رود تا در گوش بین النهرین
رازی از بلوط ها و ایلامیان بگوید!
آه ای خداوندان آب و آتش!
کاش
برای یک بار هم که می شد
بسان" پازنی" برمی گشتم رو به دنیا
تا آسمان صیدی شود و
تمامی آستار گانش را
چون گردنبندی کنار کارون
سقط نماید!

برای رفتن به عروسی اعراب آندست رود
کارون طردترین ترانه هایش را
بر لب هاش جاری می سازد
و جامگانش را که از توز و پرند شوشتری ست
بر تن می نماید
و دست در دست بانوی هفت لَنگش
که لباس هایی شیوا تر از الوان هندوان دارند
سوار بر قایق می شوند
و کودکان شان را

کنار مرغابی ها و گاومیشان لب شط

پیاده می سازند
و پر باز می کنند به رقص شمشیر و "یزله"
در همسرایی نخل ها و
زنانی که بر چانه ها و پیشانی هاشان
نقشی از چلیپا دارند!
-لعنت بر تو ای بهشت تبهکاران!
که چشم دیدنمان را نداشته ای!

و بوی ایدئولوژی گنگ

مشامم را کرخت می‌سازد!
و مگر یک بار دیگر، این نقاشی شدنی ست؟!

در ذهنیت خدایی که تا این حد دشمنان می دارد

و خرفت افتاده گوشه ی کیهانی که نگاهش سنگ شده بر یال شیرانی

که اکنون نامشان را از یاد برده است؟!

کارون اصالتن زبان ملیحی دارد
و همچنان که از چشم ها می رود
شرجی ترین ترانه هایش را
به زبان ایلامی و بین النهرینی
هلهله می کند!

[ای جانم بر تو دختر مُغتسله!]

وآنجا میان بلوط زاران
که دشت سوسن
سینه گشوده به فراخی آسمان
الهه ی آناهیتا
که ستاره ی ایشتار
منقوش به راست پیراهنش است
دارد ارواح علف ها و پرندگان را
با هجاهای کوتاه و بلند
آبتنی می سازد!

حالا قرن ها می گذرد!
و گر چه این پیر ترینِ رودخانه ها
بعد از ۸ سال
دلش خون و

لبش شروه های فرزندان شهیدش هست
دوستی نا آشنا از اهالی "محیت ظیثط"
دارد به تعمدخاطرش را می آشوبد؟!
آقایان!
کارون دیگر به غَرنگ افتاده است
لطفن بگذارید
طبیعت با تعقل وحشیانه اش
زخم هایش را ترمیم سازد!
کارون اشک خدایان است
و هر قطره اش
آسمانی بنهفت دارد
آقایان لطفن بگذاریداین رود
با اورادی که از باستان بر لب ها دارد
بر زخم ها و رویاهایش
همراه با بوسه و اشک هایش
به ترمیم خود بپردازد
آقا-یا-ن !
لط فن بِ گ ذا رید؟!
این اشکرود
از گونه ی خداوندگاران تنها و فرامو شده اش
جاری باشد!
کارون شناسنامه ی ماست!

صادره از زاگرس

نجیب تر از جماهیر آستارگانی که در ساعت سعد و نحس شان

تیگنوشت مان را رقم می زنند!

#الو؟!بین النهرین؟!

یزله: رقص عربی
غَرنگ: صدای خِرخِر گلو براثر گریه.
هفت لنگ: لرهای بختیاری به دو شاخه چهارلَنگ و هفت لَنگ تقسیم می شوند.
زردگیهون: زرد کیهون،زرد کیهان(کیان به نبود "ب").سال ۸۳برای تحقیق به بازفت رفته بودم ،پیری دانا به نام دَویت(داود)خدری، این بیت ارزشمند را برایم خواند: سران هرسه رود در کوه کیهون/یک به دسپیل،دو به کارون،سه سپاهون.
گردانش بیت: کوه کیانیان، سرچشمه ی هر سه رود اند/یک رود دز(شمال دزفول: رود سزار)،دو رودکارون ،سومین رود هم در اسپهان(اسپاهان-سپاهان-اسپ)می باشد.
محیت ظیثط: برای به چالش کشیدن سیاست های مهندسی شده ی غلط، یا نابلدی و کاغذبازی و پخشنامه ها ، نیز: متفاوط نویسی ،با املایی اینچنین نگاشته می شود در اشعار میتراییکی.



اسب مشروطه"

۱۳۹۰/۲/۱۳ شماره ثبت ۱۲۷۹۳۷

آه !
آیا براستی
این روح ایلیاتی من نیست
که سوار بر اسب مشروطه
از خیابان های مطول پایتخت
بازمی گردد؟!
باز می گردد
تا جسمیت خویش را
لای بلوط زاران زاگرس پنهان سازد
بی شیر سنگی و
خورشیدی که روبه قسم هایمان
گرُ می گیرد؟!

چقدر دلم می گیرد
وقتی که پدربه اصرارمی خواهد
اشتباهات هفت وچهار را
توجیه نماید
هنگام که با خیل سواران
از پایتخت بازمی گشت
این دورگه ی سرگردان.
کسی چه می داند؟
شاید
خشت ، خشت این بازی را
دل نداشت؟
وبدین سان بود
که با همقطارانش به تاخت می آمد
تا آخرین برگ برنده اش را
که نَسَخی فرسوده در جیبش بود
به تعجیل رو نماید
تا بد ینوسیله میان بلوط زاران
آرام گیرد!
آرام
بی شیر سنگی و
خورشیدی که اشعه هایش را
از "او"و"یارانش"
دریغ می داشت
دریغ!
واین بوی گشنیز های روس و انگلیس بود
که هوا را
دوباره از ریب وفریب مساعد می کرد!

آه!
این روح ایلیاتی من نیست
که از خیابان های مطول پایتخت
به تاخت می آید
عقیم وشرمگنانه؟!

رامین یوسفی

●هفت وچهار:نیزاشاره شاخه ی چهارلنگ وهفت لنگ ایل بختیاری.

●نَسَخNasáx:سندی محلی برای اثبات زمین.همان نسک اوستایی ست که بدین شکل درآمده و واژه ی نسخ نیز بدلیل ترتیب ونظم و وضوح ازآن اقتباس شده است.



اندام چالوسی ات: شعر میتراییک رامین یوسفی



۱۳۹۸/۵/۳۰ شماره ثبت ۵۴۳۵۰۸

مشغولم
مشغولِ تَلاوت سوره ی مریم
و زخم هایی
که هیچ مرهمی نمی یابند!

سوار بر ارابه می شویم
کش______________یده تا بیت اللحم
و پرندگان
در رگ هایم
گُر می گیرند!
خوشا به آن روزها
که هوا
بوی مزامیر داوود و
غزلِ غزل های سلیمان را می داد :
و چقدر انارهای تبتی ات
مرا به مینوی پارسایان
نزدیک تر می سازد؟!
نه!
نه!
خدایا نه!
هبوط هم
آنقدر ها طعمی سقوط نمی داد؟!
آه خدایا!

من با موهای پر کلاغی‌ام

چقدر شبیه قابیل گشته ام؟!
و چقدر زیتون
از بلندی های جولان
بر من می بارد؟!

و ما در لباس های همدیگر
متکثر می شویم!
تا فرزندان مان
بال پروانگان را بر دیوارهای حائل
به سبک امپرسیونیسم
نقاشی کنند!
تا دیگر مهتاب
بوی سِدر و کاپور ندهد!
تا...

من از لقای اُتارُد باز گشته بودم
و لب های افریقایی ام
تمامی ازهار اردی بهشتی ات را
بر شرق و غرب دیوار برلین
گرافیتی کرده بود!
و برگی از نارنجستان تنت را
که بر آن حرز یمانی نوشته بودم
لای جرز ی از بیت المقدس قرار داده بودم
تا چشم حسودان
گویا شود؟!
تا جنگ برود گم شود
پی تاریخ حرام زادگی اش
حقیر تر بازی کودکانه مشتی خرفت؟!
تا آن همه برف
متبرک به رَدّ پای فاختگان
منشوری شود
مذاب از حبّ و بغض بین المذاهب
که جز از برای مالیات مرگِ پیروانشان
راهی موذیانه نمی نمایند؟!
باز می گردم به تو
ای الیه راجعون؟!
و در انحنای اندام چالوسی ات
از ریاضت
جار می شوم
جاری!
تا کنفوسیوس و بودا!
تا تنم
بوی تمامی معابد هندوان بگیرد!
ای تن تن تنا تا تن تنی!
و من
با پژواکی از سکوت تورا می خوانم:
اِذ نادی1 رَبَّهُ نِدآءً خَفیّاً
یاد مکاشفه ی یوحنا می افتم
یاد نامه ای به فیلادلفیا!
و لسانم
به زبان سوسن ها
نزدیک تر می شود!
کاش کارون
تا از سیاست خشک اش نزده
مسیح
از جانب خاوری این متن بروید
کاش...!

اصلن به کسی چه مربوط؟!
شاید
سومین مسیح موعود
من باشم؟
آنوقت
پرهیز از جمیع فرقه ها
نوبل صلح ام را
در چهار راه ولی عصر
به گردن کودکی خواهم آویخت
که بوی سیستان می دهد

چقدر دلم برای زرتشت و
امشاسپندن تنگ شده است؟
در حدِ تنگه بُلاغی؟!
ودر همین متن بی غرض
دوست دارم
دست به انتحار بزنم
و بروم پی حورالعین و
تمامی اَنحارِ شُراب
که متنفرم
متنفرم از این همه گوش های مُقرنس
که نفهمیده زیرهرمتنی
آوار می شوند؟!
جدن به حماقت این راویت ها
هیچ دقت کرده اید؟!
که چقدرمنّیت
از اهرام ثُلاثه ی نوشتار و گفتارهاشان می بارد؟!
من من م---ن
اصلن لعنت به من و
تمامی ی من هایی که جمع بسته می شوند؟!
دارم به انتهای خودم نزدیک می شوم!
مشغولم
مشغول بخیه ی زخم هایی که
پهلویم را
با خنجری ازتعصب قمری دریده اند!
مشغولم
مشغول مکاشفه ی یوحنا!
مشغولم!
مشغول تن تن تنا تا تن تنی؟!
که این تاریخ
چموش می رود
تا نستعلیق هبوط ها و سقوط ها!

.............................
(هنگامی که خواند پروردگارش را،پنهانی و به آرامی خواندش!سوره مریم آیه سوم)

اسب 1393

۱۳۹۳/۱/۲۰ شماره ثبت ۳۰۴۲۱۶

اسبی
که می چمد چموش
رویای چند سالگی ام را
تَرک زین خود دارد؟!
که دنیاهرقدرهم خاکش شیرین باشد
بازگدار غریبی ست.
حالا
زانو زده ام کنار رودی

که یاد های بی شماری

درحباب های خاطرش
محو می گردند!
(چه کوچش رستاخیز مندی؟!)
یا محول الحول والاحول!
حلول برزخی من را باش؟!
اکنون
که یک دستم نخل و
دست دیگرم بلوتی شده است؛
درابتدای فروردینی که تمامی روزهایش
اسبی
با یال های افروخته از مِه
به تگ تقویم شمسی ام را
ورق می زند
و سواری که دیگر من نیستم
با دستانی نامتقارن و
آن "هایی" که از زمین برمی خیزد
های...های...های...
به رود نیاکانم !
ه...ا...ی...
که دنیا
گذار غریبی بود
با اسب شوخی که در تَرک خود
مرا
به کام سال های بی بازگشت
می کشاند.

فرم به زبان ساده و دیدگاه مختلف سرامدان: رامین یوسفی

به زبان ساده و خلاصه از دیدگاه ویکتور شکلوفسکی (یکی از بنیان‌گذاران فرمالیسم روسی):

تعریف ساده:

فرم در نظر شکلوفسکی یعنی شیوه‌ی بیان و سازمان هنری اثر ادبی؛
نه فقط ظرفی برای محتوا، بلکه خودِ تجربه‌ی زیباشناختی است.

توضیح:

او معتقد بود ادبیات باید چیزهای آشنا را «ناآشنا» نشان دهد تا ما دوباره به جهان حساس شویم.
به این کار می‌گفت: آشنایی‌زدایی (Defamiliarization / Ostranenie).

بنابراین، «فرم» در ادبیات همان روشی است که زبان عادی را دگرگون می‌کند تا ما دوباره متوجه زیبایی یا شگفتی واقعیت شویم.

به زبان خیلی ساده‌تر:

در نظر شکلوفسکی:

محتوا مثل «چی گفتن» است،
و فرم یعنی «چگونه گفتن».

اما در هنر، این "چگونه گفتن" از خودِ "چی گفتن" مهم‌تر است.

اگر بخواهیم با مثالی توضیح دهیم:
وقتی شاعر می‌گوید

«در بهار، پنجره‌ها می‌خندند»،
او جهان را ناآشنا کرده است — زبان معمولی را دگرگون کرده تا ما چیز آشنا (بهار) را با تازگی حس کنیم.
این دقیقاً همان کارکرد فرم از نظر شکلوفسکی است.

۱. شکلوفسکی: فرم = آشنایی‌زدایی

  • او می‌گفت هدف هنر این است که چیزهای روزمره را «ناآشنا» کند.
  • فرم یعنی شگردهایی که زبان معمولی را دگرگون می‌کند تا دوباره آن را حس کنیم.
  • اثر ادبی برای او وسیله‌ای برای کشف دوباره‌ی ادراک است، نه انتقال معنا.

مثال: وقتی در شعر به‌جای «خورشید طلوع کرد» می‌گوییم «خورشید از خواب برخاست»، داریم با فرم، زبان را تازه می‌کنیم.

۲. آیکنبام: فرم = نظامی از شگردها (تکنیک‌ها)

  • او دیدگاه شکلوفسکی را نظام‌مندتر کرد.
  • گفت فرم فقط آشنایی‌زدایی نیست، بلکه مجموعه‌ای از شگردهای هماهنگ‌شده است که ساختار اثر را می‌سازد.
  • آیکنبام تأکید کرد که باید فرآیندهای زبانی و ساختاری اثر را بررسی کرد، نه صرفاً احساس هنری را.

یعنی فرم در نزد او مثل دستگاهی است که همه‌ی اجزایش با هم کار می‌کنند تا تجربه‌ی ادبی را بسازند.

۳. باختین: فرم = گفت‌وگویی از صداها (Dialogism)

  • باختین برخلاف دو نفر بالا، فرم را اجتماعی و زبانی می‌دانست.
  • به نظر او، فرم نه فقط شگرد زبانی، بلکه گفت‌وگو و تنش میان صداها، گویندگان و دیدگاه‌ها در متن است.

در رمان داستایوفسکی، مثلاً صدای راوی، شخصیت‌ها و مؤلف با هم حرف می‌زنند — این می‌شود «فرم گفت‌وگویی».

خلاصه مقایسه:

نظریه‌پردازتعریف ساده‌ی فرم تأکید اصلی

شکلوفسکی شیوه‌ی ناآشنا کردن زباناحساس تازگی در ادراک

آیکنبام نظام فنی از شگردهای ادبیساختار و عملکرد زبان

باختینگفت‌وگو و چندصدایی در متنصداها و روابط اجتماعی زبان

اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم:

شکلوفسکی به زبان به‌مثابه هنر نگاه کرد،
آیکنبام به زبان به‌مثابه سازوکار ساختاری،
و باختین به زبان به‌مثابه گفت‌وگوی اجتماعی.

مفهوم فرم در مکتب فرمالیسم روسی

در مکتب فرمالیسم روسی، مفهوم «فرم» جایگاهی بنیادی و تعیین‌کننده دارد. ویکتور شکلوفسکی نخستین کسی بود که با طرح نظریه‌ی «آشنایی‌زدایی»، فرم را نه به‌مثابه‌ی پوسته‌ای بر محتوا، بلکه به‌عنوان جوهر تجربه‌ی زیباشناختی تعریف کرد. از دید او، اثر ادبی با دگرگون‌سازی زبان روزمره، ادراک ما را از جهان تازه می‌کند. در ادامه، آیکنبام با رویکردی نظام‌مندتر، فرم را مجموعه‌ای از شگردها و سازوکارهای درونی دانست که در تعامل با یکدیگر ساختار اثر را می‌سازند. اما در گام بعد، میخاییل باختین با نقد نگاه خودبسنده‌ی فرمالیست‌ها، بُعد اجتماعی و گفت‌وگویی فرم را برجسته کرد و آن را نتیجه‌ی تلاقی صداها، زبان‌ها و دیدگاه‌های متکثر در بطن اثر دانست. بدین‌سان، سیر تحول مفهوم «فرم» در این مکتب، از «تکنیک زبان» نزد شکلوفسکی به «ساختار درونی» در آیکنبام و سرانجام به «گفت‌وگوی زبانی و اجتماعی» در اندیشه‌ی باختین می‌رسد.

بی بی عظیمه بختیاری: جنگ با رضا شاه ادامه خواهد یافت تا سیاستش را تغییر دهد

درست در زمانی که خبرنگار فرانسوی در میان ایل بختیاری می‌گشت تا با رزمندگان بختیاری ارتباط برقرار کند، از میان جمع بی بی عظیمه بختیاری، همراه با چند تن از زنان ایل خبرنگار را به سراپرده خانی دعوت نمودند و با زبان فرانسوی در پاسخ به پرسشی که خبرنگار فرانسوی از او پرسیده بود: تا کی می‌خواهید مبارزه کنید؟ بی بی عظیمه پاسخ داد تا زمانی که رضا شاه دست از خلع سلاح عشایر بردارد!

وی ادامه داد: در حالی که خوشه‌های نفت در سرزمین بختیاری است نه جاده و نه مدرسه‌ای توسط دولت مرکزی تاکنون به صورت جدی ساخته نشده است. آنان سرمایه را می‌برند و صرف تجملات خود می‌کنند.

نبرد ما در مقابل ارتش مرکزی ادامه خواهدیافت تا هنگامیکه دولت مرکزی از خلع سلاح عشایر دست بردارد،و حاکمیت سرزمین مان که پر از خوشه های نفت و آتش است، را به خودمان واگذارنماید.

رضا شاه باید بداند این سرمایه‌ها از سرزمین بختیاری است ، و شرکت نفت بختیاری ، متعلق به مردمان این سرزمین است اما رضا شاه به کمک دولت‌های خارجی، بزرگمردان ایل بختیاری و قشقایی را کشته است تا به راحتی بتواند عشایر را خلع سلاح و ضعیف نماید.

اکنون که شوهرم ابوالقاسم خان بختیاری درتهران به زندان است من به تقسیم سلاح مشغول هستم و به بزرگان ایل گفته‌ام که هرچه پاسگاه دولتی است باید خلع سلاح شوند و یا سلاحشان را در برابر ما به زمین بگذارند .

بروید به اربابتان بگویید این نفت در سرزمین ماست و برای مردمان ماست، تا زمانی که عدالت در این خاک مستقر نشود زن و مرد بختیاری با شاه و یا هر خارجی که باشد مبارزه خواهند کرد، ما برای مردنِ سرزمینمان به دنیا آمده ایم .

اکنون در حضور شما از "میکوه" نامه ای دریافت کرده ام مبنی بر تقسیم فشنگ میان مبارزانی که با ماموران شاه در حال نبردند.

نقد و تحلیل شعر"مردم ای مردم!"،مهدی اخوان ثالث،نقد رامین یوسفی

مردم ! ای مردم

●اخوان ثالث

●نقد رامین یوسفی

نیم شب‌ها و سحرها، این خروس پیر

می‌خروشد، با خراش سینه می‌خواند

گوش‌ها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

و شنیدم دوش، هنگام سحر می‌خواند

باز

این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می‌خواند

مردم! ای مردم

من اگر جغدم، به ویران بوم

یا اگر بر سر

سایه از فرّ ِ هما دارم

هر چه هستم از شما هستم

هر چه دارم، از شما دارم

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد!

شعر «مردم! ای مردم» از مهدی اخوان ثالث (م. امید) یکی از نمونه‌های کامل شعر اجتماعی‌ـ‌اسطوره‌ای در ادبیات معاصر ایران است؛ شعری که در آن شاعر میان ناامیدی تاریخی، سرخوردگی سیاسی، و آگاهی جمعی نوسان دارد.

در این تحلیل، از سه منظر نگاه می‌کنیم:

۱. جامعه‌شناسی شعر (نگاه به انسان و جامعه و تاریخ)

۲. معناشناسی و مجاز

۳. استوره و نمادشناسی

متن و تحلیل بندبه‌بند:

یک:

نیم شب‌ها و سحرها، این خروس پیر / می‌خروشد، با خراش سینه می‌خواند

تحلیل جامعه‌شناسی:

«خروس پیر» نماد شاعرِ تنها و آگاه است که در تاریکی (شب استعاری جامعه‌ی خفته) فریاد می‌زند.

خروس معمولاً در فرهنگ ایرانی آغازگر روشنایی است، اما این‌جا «پیر» شده، یعنی جامعه از او گذشته و دیگر صدایش بیدارکننده نیست.

این سطر بازتاب مستقیم دوران پس از کودتای ۱۳۳۲ است، که اخوان ثالث دچار سرخوردگی از انقلاب نیمه‌کاره‌ی مردم و بازگشت استبداد شد.

مجاز و معناشناسی:

«خروس» مجاز از شاعر است.

«خراش سینه» مجاز از رنجِ درونی و فریاد صادقانه‌ی شاعر است.

در این‌جا فریاد از درونِ جراحت می‌آید، نه از شعار.

استوره:

خروس در استوره‌های ایرانی (اوستا و متون پهلوی) نماد آگاه‌کننده‌ی سپیده‌دم است و دشمن اهریمن.

اما خروس پیر، نماد سپیده‌دمی است که هرگز نمی‌رسد؛ استوره‌ی امید ناکام.

دو:

گوش‌ها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد / مردم! ای مردم / من همیشه یادم ست این، یادتان باشد

تحلیل جامعه‌شناسی:

اخوان از بی‌تفاوتی اجتماعی مردم می‌نالد؛ از جامعه‌ای که صدای بیداری را نمی‌شنود.

او در واقع دارد با «توده‌ای که فراموش می‌کند» سخن می‌گوید — همان ملتی که به تعبیر خودش در شعر زمستان نیز «نمی‌داند و نمی‌خواهد بداند».

مجاز:

«گوش» و «هوش» در اینجا مجاز از ادراک اجتماعی و وجدان جمعی است.

شاعر می‌گوید: اگر آگاه باشید، مرا خواهید فهمید.

استوره:

در سنت کهن، «یاد داشتن» پیوند با نیاکان و حافظه‌ی جمعی است.

«من همیشه یادمست این» یعنی شاعر، حافظِ سنت و آگاهی تاریخی است — نقشی همانند پیامبر یا رادمرد اسطوره‌ای که در لحظه‌ی خاموشی جهان، یاد را زنده نگه می‌دارد.

سه:

و شنیدم دوش، هنگام سحر می‌خواند / باز / این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می‌خواند

جامعه‌شناسی:

تکرار «باز» یعنی تداوم چرخه‌ی نومیدی و تکرار تاریخ.

اخوان می‌بیند که حتی پس از تجربه‌ی شکست، هنوز کسی دیگر (یا خودش دوباره) فریاد می‌زند؛ اما «عالم خاموش» یعنی جامعه هنوز در خواب است.

مجاز:

«عالم خاموش» مجاز از جامعه‌ی بی‌صدا و بی‌اراده است.

«فریاد از جگر» کنایه از صداقت و درد درونی شاعر است.

استوره:

در این بند، اخوان به اسطوره‌ی ابدیت بازگشت نزدیک می‌شود — همان چرخه‌ی مرگ و تولد در اساتیر میتراییک؛ هر سحر فریادی هست، اما خورشید هنوز از خون زاده نمی‌شود.

چهار:

مردم! ای مردم / من اگر جغدم، به ویران بوم / یا اگر بر سر / سایه از فرّ هما دارم

جامعه‌شناسی:

اینجا شاعر خود را میان دو تصویر متناقض قرار می‌دهد:

جغدِ ویرانه (نماد مرگ و ویرانی) در برابر هما (نماد فرّ ایزدی و شکوه).

او می‌گوید: چه مرا نفرین کنید، چه تقدیس؛ من از شما هستم.

این تقابل بازتاب روح اخوان است: شاعرِ بینِ امید و نومیدی، بین ایمان به مردم و سرخوردگی از آنان.

مجاز:

«جغد» مجاز از شاعر منزوی و تبعیدی است.

«هما» مجاز از شکوه و الهام آسمانی (فرّ کیانی).

در معناشناسیِ دوگانه، اخوان نشان می‌دهد که روشنفکر ایرانی میان فرّه و نفرین معلق است.

اسطوره:

جغد در اساطیر ایرانی، پرنده‌ی شب و دانایی پنهان است.

هما، پرنده‌ی فرّه ایزدی.

این دو کنار هم قرار گرفتن‌شان نشان از تضاد درون انسان ایرانی پس از شکست تاریخی دارد.

پنج:

هر چه هستم از شما هستم / هر چه دارم، از شما دارم / مردم! ای مردم / من همیشه یادمست این، یادتان باشد

جامعه‌شناسی:

این بند بازگشت به مردم است — بازگشت به ریشه‌ی جمعی.

با وجود همه‌ی خشم و اندوه، شاعر خود را جدا از مردم نمی‌بیند.

در واقع، اخوان در این شعر وجدان جمعیِ ایرانی پس از شکست سیاسی را نمایندگی می‌کند؛ همان نسلی که در دهه‌ی ۳۰ از امید به عدالت برید اما هنوز عشق به خاک و مردم را از دست نداد.

مجاز:

«دارم» و «هستم» مجاز از «هویت و زبان» است؛ یعنی شاعر می‌گوید: من از فرهنگ شما زاده‌ام.

«یادمست» مجاز از «آگاهی تاریخی» است.

استوره:

در پایان، تکرار «یادمست – یادتان باشد» همانند ورد آیینی است؛ همچون زرتشتیان که با تکرار یزدان‌نامه یاد را زنده نگه می‌دارند.

شاعر خود را آخرین نگهبان یاد و روشنایی در شب جامعه می‌داند — خروس پیرِ آغاز شعر، اکنون بدل به حافظِ زمان و حافظِ امید شده است.

جمع‌بندی نهایی:

لایه نمادمعناجامعه‌شناختی

مردم خفته / شاعر بیدارتضاد میان آگاهی فردی و خواب جمعی پس از شکست تاریخی معناشناسی و مجازخروس، جغد، هما، گوش، هوشاستعاره از حالات وجودی و اجتماعی انسان ایرانیاسطوره‌ایخروس (نور)، جغد (شب)، هما (فرّ)بازآفرینی چرخه‌ی نور و تاریکی، امید و نومیدی پیام نهایی«یاد»حافظه‌ی تاریخی، رسالت شاعر به‌عنوان نگهبان آگاهی جمعی

خوب ابتدا باید نشان دهیم که شعر «مردم! ای مردم» در منظومه‌ی اندیشه‌ی مهدی اخوان ثالث چه جایگاهی دارد — میان دو قطب مهمِ شعرهای او:

از یک سو «زمستان» (ناامیدی اجتماعی)

و از سوی دیگر «قصه‌ی شهر سنگستان» (اسطوره‌ی انسانِ در بند).

۱. از «زمستان» تا «مردم! ای مردم»: گذر از سکوت به خطاب

در شعر «زمستان» (۱۳۳۴)، اخوان صدای جامعه را در سرمای سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد ترسیم می‌کند:

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است...در آن شعر، مخاطب وجود ندارد؛ جهان سرد است، همه در خود فرو رفته‌اند، و شاعر فقط راوی خاموشی و شکست است.

اما در «مردم! ای مردم»، او به سخن بازمی‌گردد و فریاد می‌زند — یعنی از وضعیت «روایتِ انفعال» به «خطاب فعال» گذر می‌کند.

این تحول، از نظر جامعه‌شناسی شعر، نشان‌دهنده‌ی مرحله‌ی دوم روشنفکری ایرانی است:

از سکوتِ شکست‌خورده به فریادِ هشداردهنده.

در «زمستان»، جامعه خوابیده است.

در «مردم! ای مردم»، شاعر خروسِ پیر است که بیدارباش می‌گوید.

بنابراین، شعر دوم پاسخی است به نومیدی اول.

۲. از «مردم! ای مردم» تا «شهر سنگستان»: گذر از فریاد به اسطوره

در شعر «قصه‌ی شهر سنگستان» (۱۳۳۹)، اخوان تصویر جامعه‌ای را می‌دهد که نه فقط خفته، بلکه به سنگ بدل شده است:

آدم‌هایی که «همه سنگ‌اند و دل‌هاشان از آهن»؛

شهرِ بی‌احساس و بی‌روح.

در این اثر، او دیگر فقط فریاد نمی‌زند؛ بلکه تبدیل به راویِ اسطوره‌ای می‌شود.

این همان مسیری است که از خروس پیرِ شعر پیشین آغاز می‌شود — از «خروش اجتماعی» تا «حکمت اسطوره‌ای».

در «شهر سنگستان»، شاعر دیگر امیدی به بیداری ندارد؛ او می‌داند که باید به زبان نماد و اسطوره پناه برد تا بگوید:

انسان ایرانی در چرخه‌ی ابدیِ خواب و تکرار گرفتار است.

۳. پیوند سه‌گانه: زمستان ← مردم ای مردم ← شهر سنگستان

مرحله اثروضعیت جامعه نقش شاعرنماد مرکزی۱زمستان سکوت، شکست، انجماد اجتماعی شاهد خاموش سرما، برف، شب۲مردم! ای مردم بی‌تفاوتی و فراموشی جمعی خروس پیر، فریادگرفجر، خروس، یاد۳شهر سنگستان از خودبیگانگی کامل، انسان سنگی راوی اسطوره‌ای سنگ، مجسمه، طلسم

بنابراین، «مردم! ای مردم» حلقه‌ی میانی این سه‌گانه است — لحظه‌ای که شاعر هنوز امیدوار است، اما می‌داند که این امید در آستانه‌ی خاموشی است.

۴. معناشناسی در پیوند سه‌گانه

در «زمستان» زبان سرد و بی‌جان است.

در «مردم! ای مردم» زبان به خطاب و یاد بدل می‌شود.

در «شهر سنگستان»، زبان به اسطوره و روایت فلسفی می‌رسد.

واژه‌های کلیدی در هر سه اثر مسیر تحول را نشان می‌دهند:

واژه زمستان مردم ای مردم شهر سنگستانش بسیاهی سیاسی پیش از فجرتاریکی ازلی خروس / فجرغایب حضور دارد اما پیرناپدید شده یاد / فراموشی فراموشی جمعی هشدار برای یادبی‌حافظگی کامل مردم جمع بی‌جان مخاطب مستقیم تندیس‌های سنگی

۵. لایه‌ی اسطوره‌ای و روانی

اگر با نگاه روان‌شناسی فرهنگی نگاه کنیم:

در «زمستان»، ناخودآگاه جمعی در خواب است (کهن‌الگوی انجماد).

در «مردم! ای مردم»، فریاد ناخودآگاه فردی برمی‌خیزد تا جمع را بیدار کند.

در «شهر سنگستان»، نفس جمعی تبدیل به بت شده — یعنی انسان‌ها با خویش بیگانه‌اند.

اخوان در این مسیر، همانند پیامبر یا خروس میتراییک، از تاریکی به سوی نور حرکت می‌کند، اما در پایان درمی‌یابد که نور از درون مردم برنمی‌خیزد.

نتیجه‌گیری نهایی

از نظر جامعه‌شناختی،

شعر «مردم! ای مردم» بازتاب بحران روشنفکر ایرانی است که میان عشق به مردم و خشم از بی‌تفاوتی آنان گرفتار است.

از نظر معناشناسی،

شاعر از زبان مجازی استفاده می‌کند تا مفاهیم جمعی را به نشانه‌های زنده بدل کند (خروس = آگاهی، جغد = ویرانی، هما = فرّ، مردم = ناخودآگاه جمعی).

از نظر استوره‌ای،

این شعر بازخوانی اسطوره‌ی میتراییِکئ بقض۳ نبردِ نور و تاریکی است، اما در عصر مدرن؛

با این تفاوت که این‌بار، تاریکی در دل مردم است، نه در آسمان.

در این نمودار و تحلیل، مسیر تحول نمادها و مفاهیم اجتماعی در سه شعر اصلی مهدی اخوان ثالث («زمستان»، «مردم! ای مردم»، و «قصه‌ی شهر سنگستان») را نشان می‌دهم — به‌صورت یک سیر بینامتنی از انجماد تا سنگ‌شدگی.

نمودار تحلیلی سیر نمادها در سه‌گانهٔ اخوان ثالث

مرحله اثرنمادهای کلیدی معنای اجتماعی معنای استوره‌ای حالت روانی شاعر۱زمستان (۱۳۳۴) برف – شب – سکوت – درجامعهٔ بسته و سرد پس از شکست سیاسی؛ انفعال و بی‌اعتمادی مردم زمستانِ کیهانی (دوره‌ی یخبندان آگاهی)؛ چیرگی اهریمن بر نوریأس عمیق و انزوا؛ فروبستگی درونی۲مردم! ای مردم (میانه دهه ۳۰)خروس – سحر – گوش – جغد – هما – یادبیدارباش اجتماعی؛ هشدار به فراموشی و بی‌تفاوتی مردم خروس میترایی (نویدبخش خورشید)؛ هما (فرّ ایزدی)؛ جغد (دانش در ویرانی)خشمِ آگاهانه و امید لرزان؛ آغاز فریاد۳قصه‌ی شهر سنگستان (۱۳۳۹) سنگ – بت – شهر – سکوت جاویدجامعه‌ای که از خواب فراتر رفته و به بی‌روحی رسیده؛ انسان‌های ماشینی و بی‌احساس تبدیل انسان به بت (استوره‌ی نبوکدنصر و لوط‌زن)؛ طلسم‌شدگی جمعیفروپاشی درونی؛ تأمل اسطوره‌ای و فلسفی

خط تحول مفهومی در سه شعر

سرما ← بیدارباش ← سنگ‌شدگی

یا به زبان اسطوره‌ای:

مرگ موقت ( زمستان) → کوشش برای رستاخیز (خروس پیر) → تثبیت مرگ در قالب بت (سنگستان)

در این مسیر، اخوان از شعر اجتماعی و مستقیم به شعر نمادین و اسطوره‌ای می‌رسد؛ یعنی از نقد روزمره به فلسفه‌ی تاریخ ایرانی.

لایه‌ی معناشناسی و مجاز در گذر سه‌گانه

واژه / نمادنوع مجازمعنای متحوّل در سه شعرسرما / زمستان مجاز از «بی‌احساسی و رکود اجتماعی»در شعر اول مرکز معناست؛ در شعر دوم، در حال شکستن است؛ در سوم، درونی شده است.خروس مجاز از «شاعرِ آگاه»صدای بیداری، اما دیگر شنونده ندارد.جغدمجاز از «حکیم تنها در ویرانی»آگاهی منفی، شبیه نیچه‌ای که حقیقت را در ویرانی می‌بیند.هما مجاز از «فرّ و شکوه ایرانی»یادآور دوران کیانی و آرمان ملی ازدست‌رفته.سنگمجاز از «قلب سخت مردم»اوج فراموشی و بی‌حرکتی جمعی.

تحلیل استوره‌ای نهایی

در چارچوب اسطوره‌ی ایرانی، مسیر اخوان را می‌توان چنین خلاصه کرد:

عنصر میتراییکی نماد در شعرمعناشب طولانی زمستان سلطه‌ی اهریمن بر زمین فریاد خروس مردم ای مردم وعده‌ی بازگشت خورشید (نور آگاهی)سنگ‌شدگی شهر سنگستان واپس‌رفت به دوران پیشا‌نوری، اسارت در تاریکی ماندگار

به بیان دیگر، اخوان در ناخودآگاهش دارد استوره‌ی نبرد میان مهر و تاریکی را بازمی‌سراید، ولی در قالب تاریخ معاصر ایران.

جمع‌بندی

در این سه‌گانه:

زمستان = مرحله‌ی شکست سیاسی و روانی.

مردم ای مردم = مرحله‌ی خشم، هشدار، و ایمان لرزان به بیداری جمعی.

شهر سنگستان = مرحله‌ی فرورفتن در استوره و فلسفه‌ی نومیدی.

و این سه با هم تصویری از روح ایرانی پس از دهه‌ی ۳۰ می‌سازند:

از ایمان به انقلاب، تا شکست، تا تبدیل آن شکست به فلسفه‌ای تراژیک.

مردمانی که وطن خود را دوست نمی‌دارند همان تخم‌های تجاوزند

از دهه ۷۰ شاعران میتراییک با صرار بر مولفه‌های ایرانی ،قصدشان خودباوری ناشی از تخریب بود!

کشوری وجود ندارد که به مرزهای خود احترام نگذارد!

میتراییک به مولفه های ایران و حوزه تمدنی ایرانی تاکید داشت و دارد!