نژاد گرایی و اورگانیسم
آیا آنچنان که جامعه شناسان و محققان سنتی میگفتند فعالیتهای حیاتی انسان و سایر جانوران به وسیله مکانیسمهای ساخته و پرداختهای که به حکم وراثت، از نسلی به نسلی انتقال مییابد، موثر است آیا نژادها این تاثیر را در رفتارهای بین نسلی در جوامع دارند. در چنین صورتی رخی از این مکانیسمها عمومی هستند و همه نوع انسان در بر میگیرد و غریزه نامیده میشود و برخی به صورت استعداد خصوصی در انحصار نژاد معینی در میآیند، پس باید وجوه اشتراک جامعههای انسانی را با مکانیسمهای عام (غریزه ها)و اختلافات گروهها را با مختصات نژادی(استعدادها)تبیین کرد.در بررسی نژادگرایی و ارتباط آن با جامعه دو موضوع "غریزه " و " وراثت" اهمیت دارند."الف.غریزه: برخی از روانشناسان و زیستشناسان مانند فروید و مک دوگال، خوی اجتماعی انسان را به فطرت او نسبت دادهاند و مختصات زندگی اجتماعی را زاده فعالیت غرایز معینی دانستهاند. باور داشتهاند که غریزه قوه مرموزی است که به وساطت اورگانیسم در زندگی همه جانداران در کار است و جانور به اقتضای غرایز خود، همواره بی آنکه بسنجد و بداند، به فعالیتهای مشخص و یکنواختی که برای بقای او لازم اند، میپردازد. به عقیده اینان، انسان نیز غرایزی دارد، و یکی از آنها غریزه گروه جمعی است. برای دریافت بی اعتباری تبیین غریزی زندگی انسانی باید ه یاد آورد که "روانشناسی غریزهگرای" دیرگاهی است که مانند وجه افراطی "روانشناسی محیطگرای"، از اعتبار افتاده است، بیشتر روانشناسان کنونی بر آن اند که هیچگاه رفتارهای بسیار پیچیده و گوناگون انسانی را نمیتوان به اعتبار یک یا چند مکانیسم ثابت و یکنواخت غریزی تبیین کرد. چنانکه غریزه لانه سازی پرندگان میتواند از عهده تبیین تحولات تنوعات خانهسازی انسانها برآید. از این رو باید پذیرفت که غرایز انسانی- بر فرض که وجود داشته باشند، برخلاف غرایز حیوانات دیگر،بسیار سست و قابل انعطاف اند موافق انگیزههای بیشمار محیط، عامل هزاران گونه فعالیت متفاوت میشوند. به راستی تغِّیر پذیری زندگی انسانی با ثبات زندگی غریزی نمیسازد. زیست شناسان نشان دادهاند که اورگانیسم و زندگی مورچه از ۵۰ میلیون سال پیش تاکنون تغییری نکردهاند، حال آنکه انسان و زندگی او در ظرف چند صد هزار سال بارها دگرگون شدهاند. بنابراین باید گفت که تبیین غریزی زندگی انسانی کاری نادرست و بیحاصل است.ب. وراثت: کسانی که برای بازنمودن همانندیها و ناهمانندیها رفتار اشخاص و تجانس و عدم تجانس زندگی جامعه به نظریه وراثت توسل میجویند، اعلام میدارند که فرد یا گروه انسانی مطابق خصایسی بدنی و روانی که از پدران خود به ارث برده است، رفتار میکند، و از این رو، کلید رفتار اجتماعی انسان را باید در خصایص ارثی او جست. گروهی از اینان در این راه چنان تند میروند که مختصات اجتماعی افراد انسانی را صرفاً به ساختمان بدن او نسبت میدهند. برخی از مدعیان سنخ شناسی ز این زمرهاند. مثلاً در سنخ شناسی "شل دون"، فرد باریک پیکر، غیر اجتماعی،و فرد فربه پیکر، اجتماعی به شمار میرود. بنابراین وراثت در عالم انسانی هر چند نیرومند باشد، باز عامل مستقل و مطلق العنان نیست و نمیتواند مصدر و مبین اشتراکات و اختلافات افراد انسانی محسوب شود. نظریه وراثت شاید برای تبیین زندگی حیوانی کافی باشد، ولی عامل مبین زندگی انسانی را باید در محیط او یافت.نژاد انسان چه تعریفی دارد و از چند نژداد می توانیم نام ببریم؟کلمه ی نژاد(race)[رگ،رگه؟] به معنی گروه بزرگ از افراد انسانی است که بین اعضای آن شباهتهای بدنی گوناگونی مانند شباهت قد و شکل و حجم جمجمه و رنگ مو و پوست موجود میباشد. اما معمولاً مردم متعارف و برخی از مدعیان علم این کلمه را در معنی کلمه(folkیاethns) یعنی گروهی از مردم که زبان یا آداب و رسوم یا به طور کلی مقتضیات اجتماعی مشترکی دارند ،به کار میبرند. اگر کلمه نژاد را در معنی دقیق خود استعمال کنیم، آنگاه از سه نژاد اصلی میتوانیم نام ببریم:۱. نژاد سیاه که اعضای آن پوستی تیره رنگ و مویی پیچیده دارند. سیاه پوستان نواحی گوناگون عالم و نیز مردم ملانه زی از این نژادند.۲. نژاد زرد یا مغولی که اعضای آن پوستی مایل به زرد و مویی سیاه بیپیچ دارند. زردپوستان آسیای شرقی و نواحی دیگر از این نژادند. سرخ پوستان قاره آمریکا هم گروه کثیری از زردپوستان اند که بین ۱۰ و ۱۵ هزار سال پیش به امریکا کوچیده و دگرگونی یافتهاند.۳. نژاد سفید که شامل سایر گروههای انسانی است. برخی از محققان بر آنند که نژاد سفید مستقل نیست، بلکه از تحول نژاد زرد پدید آمده است، چنانکه قومهایی مانند قوم ژاپنی "آی نو" و بومیان استرالیا نیز شاخههای دیگری از نژاد زردند. بر روی هم باید متوجه بود که هیچگاه نمیتوان نژادها را واحدهایی کاملاً محدود و مستقل دانست."(آگ برن،۱۳۸۸: ۱۱۸). پس از اقوام و نژادهای اجتماعی، آنان درصدد میشوند تا با استفاده از ادبیات شفاهی انتقال آن به نسلها، اعلان هویت و موجودیت نمایند. پس از این مرحله است که جهان اساطیری و بزرگان جنگ و جامعه حرف و حدیثهایشان، توسط افرادی زبده نقل میگردد اما به مرور زمان دستخوش رویدادها و حریفات میشوند. یعنی یک شخصیت اسطورهای با هزار چهره و هزار روایت شاید در میان قوم یا اجتماع ، پدیدار گردد.ظهور قهرمان یا قهرمانان هرجامعه ،نژاد،قومیت،پس از اشتراکاتی که برشمرده شد شکل می گیرد که این قهرمانان برای تقویت عزت نفس آن جامعه می تواند منشا بی پایانی باشند که در دوره های بعدی با دگردیسی هایی برای نسل های بعدی به عنوان نمادها و الگو ها روایت می شوند؛ بهترین مثال میتواند قهرمان هزار چهره اثر جوزف کمپبل باشد که قهرمان یا قهرمانان هر جامعه و جغرافیای وطنی آدمی را به سیر و سیاحت درونی و شناخت نفس میکشانند. قهرمان هزار چهره، مشهورترین و بهترین اثر جوزف کمپبل، نویسنده و اسطوره شناس مشهور آمریکایی است که سیر و سفر درونی انسان را در قالب قهرمانان اسطورهای پی میگیرد بررسی قصهها و افسانههای جهان نشان میدهد که چطور این کهن الگوها در هر زمان و مکان خود را در قالبی جدید تکرار میکنند. هسته های دینی - مذهبی - آیینی درهمین الگوهای اجتماعی ست که متجلی می گردد،در واقع دینی با هسته ی مرکزی ایجاد شده که قهرمان با متصل شدن به آن هسته و "شبکه ای از ایدئولوژی ها"برای جوامع خود "الگو" می گردد. مثلاً در بخش "آشتی و هماهنگی با پدر" از "قهرمان هزار چهره"،مشکل قهرمان با داشتن ضعف هایی ،هماهنگی با پدر(خدا) و آشتی با او، همراهش است: مشکل قهرمانی که به دیدار پدر میرود این است که بتواند ورای وحشتها، روح خود را بگشاید، چنان که آماده درک این موضوع باشد که چطور تمام تراژدیهای دیوانه وار و بیمارگون این جهان بیرحم و پهناور،همه، به طور کامل از انوار باشکوه بودن، اعتبار میگیرند، قهرمان زندگی خود را با همین نقطه ی کور خاص، تعالیم میبخشد برای لحظهای برمیخیزد تا نگاهی به سرچشمه بیندازد. او صورت پدر را میبیند، درک میکند و اکنون آن دو با هم هماهنگ اند. در داستان انجیلی ایوب- خداوند، نه بر اساس معیارهای بشری و نه بر اساس هیچ معیار دیگری، تلاش نمیکند که حقانیت رنج و عذابی را که بر بنده ی پرهیزگارش وارد آمده، ثابت کند، او مردی ساده و درستکار، خداترس و پرهیز کننده از شر است. غلامان ایوب که به دست کلدانیان کشته شدند گناهی نداشتند و پسران و دخترانش هم که زیر آوار سقف له شدند بیگناه بودند. وقتی دوستانش به تسلیت بیامدند، با ایمانی پرهیزگارانه به عدل خدا، اعلام کردند که ایوب حتماً کار زشتی انجام داده که مستحق چنین عذاب هراسناکی است. ولی آن رنجبر شریف، شجاع و جوینده ی افقها، اصرار میکرد که کارهایش همه نیک بودند. و در اینجا بود که الیاهوی تسلی بخش، او را به کفر گویی متهم کرد چرا که خود را عادلتر از خدا میداند.
" هنگامی که خداوند، از گردباد خود، پاسخ ایوب را میدهد، هیچ تلاشی نمیکند تا از لحاظ اخلاقی از کار خود دفاع کند. برعکس فقط جلال حضور الهی را میستاید و به ایوب فرمان میدهد بر زمین در حد و اندازه ی انسانی همچون او یعنی خدا رفتار کند." الان کمر خود را مثل مرد ببند؛ از تو سوال مینمایم مرا اعلام کن، آیا داوری مرا نیز باطل مینمایی؟ و مرا ملزم میسازی تا خویشتن را عادل بنمایی؟ آیا ترا مثل خدا بازوانی هست؟ و به آواز مثل او رعد توانی کرد؟ الان خویشتن را به جلال و عظمت زینت بده و به عزت و شوکت ملبس ساز، شدت غضب خود را بریز و به هر کسی که متکبر است نظر افکنده، او را به زیر انداز... آنگاه من نیز درباره تو اقرار خواهم کرد که دست خود تو، ترا نجات تواند داد." هیچ توضیح داده نشده و هیچ ذکری از شرط بندی با شیطان که در فصل اول کتاب ایوب، آمده است، بر میان نیامده، فقط رعد و برق، به نشان حقیقتِ حقیقتها حاضر است تا مشخص کند که انسان نمیتواند معیاری برای اراده ی خداوند داشته باشد. چرا که اراده ی او از مرکزی آن سوی طبقه بندیهای بشری میآید. خداوند توانای کتاب ایوب طبقهبندیها را نابود میکند طوری که در انتها هر طبقهبندی محو میشود"(کمپبل،۱۳۹۸ :۱۵۳).حالا اقوام و اجتماعات انسانی با داشتن الگو ها و کهن الگوها،قهرمان دینی- اسطوره ای- ایدئولوژی به برتری طلبی هایی دست می زنند که مربوط می شوند به شاخصه های فرهنگی- اجتماهی ی برتر- اجتماعی که به لحاظ نکات برشمرده خودرا از سایر جوامع اَبر تر و در نتیجه محق تر می داند و سعی دارد با ایدئولوژی خود در موقعیتی نوین ،جوامع بدوی تر و سطحی تر را به سمت جامعه ی خود سوق دهد.دراصل نوعی برتری جویی فرهنگی و ایدئولوژی را به سایر جوامعی که به آنان چشم دارند ،تحت حمایت و در صورت مقاومت ،آنان را با سلاح دین و ایدئولوژی سرکوب نمایند.در همین بزنگاه ست که ایدئولوژی های دبگر یا باید خود را با ایدئولوژی ای که بنا به دلایل "دینی- اجتماعی- روانشناسی"برتر می دانند ،تطابق نمایند و درصورت عدم پذیرش ،بی هیچ گفتمانی به تضاد یکدیگر برآیند.ساماندهی پدیدههای اجتماعی توسط دانشگاه ها و نظریه پردازان جامعه شناسی و فرهنگ ،اجرا شده و با سدت و ضعف هایی در نظریه ،به لحاظ علمی این تعاریف قابل بررسی بودند.دانشگاه امریکایی کلمبیا والی دهه ۱۹۳۰ رویکرد جامعه شناختی جدیدی به نام فرهنگ باوریculturalisme اشاعه میدهد. این رویکرد نمیتواند پایگاه شناخته شدهای چون مکتب شیکاگو باشد، چون برخی جامعه شناسانی که فعالانه از دیدگاه فرهنگ باور تحقیق میکردند در دانشگاههایی غیر از کلمبیا( هاروارد، میشیگان) تدریس میکردند." فرهنگ باوری در اصل محصول مطالعات روانکاوان (کاردینر)و انسان شناسان( بندیکت، لینتون، مید) است. این تحلیلها بر این اصل توافق دارند که در عملکرد جامعهها باید فرهنگ را عامل اصلیِ تبیین کننده دانست. برپایه ی این اصل ساده، جامعه شناسان متعددی سعی میکنند انسجام جامعهها و برخی از بخشهای مشخص درون آنها (شهرها ،باندهای جوانان ...)را بفهمند و برخی دیگر به آزمودن نقش واقعی رسانههای گروهی در شکل دادن به عقاید فردی میپردازند.گاهی، با طرد نظریه ی جامعه شناختی به خاطر علیت باوری افراطی، از فرهنگ باوری اغلب به عنوان چاشنی سایر رویکردهای( مارکسیستی یا کارکردگرایی) استفاده شده است تا شرایط پایداری نظامهای اجتماعی و نیز جهت تحولشان را روشن کرد"(لالمان، ۱۳۹۴ : ۷۹).مفهوم فرهنگ با داشتن تاریخ طولانی در سرزمینهای مختلف بر حسب فضاهای ملی مرجع، معنای یکسانی ندارد. مثلاً در فرانسه، فرهنگ به طور سنتی به آثار ذهنی اطلاق میشود، در حالی که واژه ی "تمدن" مدتها به منظور ترسیم مرزی میان سرزمین متمدنها و سرزمین وحشیها به کار میرفته است. در سنت آلمانی آنطور که نوربرت الیاس در اثرش" فرایند تمدن" نشان میدهد، فرهنگ به آثار و تمدن به مدنیتها و سایر رفتارهای مودبانه و فرهیخته مخصوص ملتها یا گروههای اجتماعی ارجاع میدهد. در جامعه شناسی فرهنگ باوری معنایش را از سنت سومی الهام میگیرد، سنت انسان شناسی فرهنگی آنگلوساکسون که با دستاوردهای روانکاوی فرویدی غنی شده است.تلاقی انسان شناسی فرهنگی و روانکاوی فروید از این منظر قابل بررسی است. در سنت آنگلوساکسون میان فرهنگ و تمدن تمایزی نیست. ادوارد بی تایلور، مولف فرهنگ ابتدایی( ۱۸۷۱)، اول این دو مفهوم را به یک معنا به کار میبرد و مینویسد:در معنای "قوم نگاشتیِ وسیع"، فرهنگ یا تمدن مجموعه ی در هم تافتهای است شامل شناختها،باورها، هنر، اخلاق، رسوم و همه نگرشها و عادتهای اکتسابی انسان به عنوان عضوی از یک جامعه. این رویکرد که فرهنگ را جامعه ارزشهای بنیادی ویژه یک جامعه معین یکی میدانند راه را بر روی تعاریف بسیاری باز میکند که به حکم فراوانی فزایندهشان در نهایت قدرت درک علمی این مفهوم را ضعیف کردهاند. "انسان شناسان آنگلوساکسون که پیشتازان این رویکردند بر سر ۸ ویژگی اساسی فرهنگ توافق دارند:۱. فرهنگ محصول یادگیری است،۲. فرهنگ مشتق از محیط زیست، محیط روانشناختی و تاریخی انسانهاست،۳. فرهنگ ساختمند است،۴. فرهنگ شامل چند وجه است،۵. فرهنگ پویاست،۶. فرهنگ تغییر میکند،۷. فرهنگ یهگاه نظم و ترتیبی است که میتوان به صورت علمی تحلیل کرد،۸. فرهنگ ابزاری است که رفتارها را با نظم اجتماعی کلی تنظیم میکند"(همان کتاب ،صفحه ی ۸۱). این ویژگیها دلایل موجهی برای یک مطالعه علمی فرهنگی میباشند که برنامه مطالعه "کارکردگرایان" (در صف اول آنها مالینوفسکی) نیز بر سر آن توافق دارند.
این موضوعات از خصوصیات تحلیلی فرهنگ باوری چیزی کم نمیکند. و این قبل از هر چیز از رابطهاش با فرویدیسم ناشی میشود. درون مایه فرویدی، پیراسته از صبغه ی زیست شناختی اش، بیواسطه مایه الهام تحلیلهای آبرام کاردینر از پیشگامان روانکاوی است طی دو سال اقامت در وین بیواسطه با بنیانگذار روانکاوی در تماس و از مشاورههای او بهرهمند بوده است.زیگموند فروید ، کاشف هویت روانی انسان، نخستین دانشمندی است که نقشه آن را ترسیم کرده است، نقشه سه مرحله که اجزای به هم وابستهای دارند:من(le moí/igo) نظام میانجی میان نهاد(le ça /id)( مخزن سائق های لیبیدویی) و اَبر من(le surmoi/super ego)( محل درونی سازی اخلاق تعریف شده ی اجتماعی) است. کاردینر در اثرش (فرد در جامعه اش،۱۹۳۹) فرهنگ باوری را در قالب تفکر فرویدی میریزد و شخصیت (معادل من )را ابزار اجتماعی شده ی سرشت عام انسانی(=نهاد) تعریف میکند که ارزشها، هنجارها، نهادها و... آن را شکل داده اند و از ویژگیهای یک فرهنگ خاص (=ابرمن )است.
تعریف ایدئولوژی ،مفهوم قومیت کلاسیک و نومارکیسیم در بررسی نژاد و قومیت در برابر طبقه از دید سینیشا مالشویچ:
.لالمان،میشل.۱۳۹۴. تاریخ اندیشههای جامعه شناسی، جلد دوم، عبدالحسین نیک گوهر،تهران: نشر هرمس.
د.ع.ف.پ: سه شنبه ۶شهریور۱۴۰۳/ ۱۰:۴۷ دقیقه
.کمپبل،جوزف.۱۳۹۸. قهرمان هزار چهره، چاپ نهم، شادی خسروپناه، مشهد: گل آفتاب.