فرهنگ اصطلاحات صوفیه و فِرقه ها(2)رامین یوسفی

مراحل تصوف
صدراسلام
لفظ صوفی از هر لغتی که مشتق شده باشد خواه عربی یا غیر عربی، قدر مسلم این است که استعمال آن در روزگار پیامبر شناخته نبوده است
بلکه تحقیق و بررسی نشان می دهد که استعمال آن از اواخر قرن دوم شروع شده است چنان که ابن جوزی می گوید: «اسم صوفی اندکی از سال دویست هجری پیدا شد، در زمان رسول اکرم نسبت مردم، به ایمان در اسلام بود و گفته می شد«مسلم» و «مؤمن» بعد اسم «زاهد» و «عابد» حادث شد.
ابوالقاسم قشیری که اهل سنت است و صوفیان او را امام می خوانند و ابن خلدون هم بر این عقیده اند که اواخر قرن دوم هجری بود، یک دسته مردمی در بین مسلمانها دیده شدند که زندگی عجیب و خاصی داشتند و رفتار و ظواهرحالات آنها شباهتی با مسلمانان نداشت و قهراً اسم مخصوصی می بایست به آنها داده شود و آن نام صوفی بود به مناسب آنکه این مردم به لباس پشمینه دهاتی خشن ملبس بودند.
ابوالقاسم قشیری می نویسد: پس از رحلت پیامبر (ص) مسلمانان، بزرگان اسلام را صحابی و یا تابعی می خواندند، صحابی آنهائی بودند که درک صحبت پیامبر کرده بودند و تابعین کسانی بودند که به صحبت صحابه رسیده بودند و فضیلتی را برتر از این نمی دانستند و پس از آنان بزرگان خود را اتباع تابعین نامیده اند بعد از آنها خواص مردم را که عنایت شدیدی به امر دین داشتند زاهد و عباد نامیدند و پس از ظهور بدعتها در میان مسلمین خواص امت که به امر عبادت اهتمام شدید داشتند و از یاد خدا غافل نمی شدند به عنوان متصوف نامیده شدند و پس از قرن دوم هجری به این نام شهرت یافتند
در اواخر زمان بنی امیه شخصی به نام عثمان بن شریک کوفی که به ابوهاشم کوفی مشهور بودو مانند رهبانان جامعه های پشمینه درشت می پوشید و شیخ شام محسوب می شد مانند «نصاری به حلول و اتحاد قائل، در ظاهر اموری و جبری و در باطن ملحد و دهری بود» پیدا شد،
این ابوهاشم کوفی را «اولین مخترع تصوف» و نخستین کسی می دانند که در دوره ی اسلام به صوفی مشتهر گردیده است.
چون در اسلام جز مسجد بنائی رسمیت نداشته زیرا آیات قرآنی و روایات نبوی درباره اش سفارش های اکید فرموده است لذا خانقاه تا عصر ابوهاشم کوفی صوفی نه نامش شنیده شده و نه کسی بنایی به نام خانقاه را دیده بود. در عصر ابوهاشم کوفی که تصوف مراحل ابتدائی خود را می پیمود و اصول و تعالیم اساسی آن از یک نوع زهد افراطی و رهبانیت و فقر اختیاری و ریاضت کشی غیر اسلامی تجاوز نمی کرد، صوفیان نخستین که برگرد ابوهاشم کوفی صوفی جمع آمده بودند، از داشتن جایگاهی که گرد هم آیند، عقاید خود را به صورت تدریس مطرح کنند و عده ای را برای تبشیر تربیت نمایند محروم بودند، تا اینکه پس از آن ابوهاشم کوفی خانقاه ساختند.
از آن پس تصوف و صوفی تا هر کجا به پیش می رفت خانقاه ها بنا می کرد موقوفات بر آن معین
می شد و جهت مصارف موقوفات مواردی را مشخص می نمودند در کنار تأمین مسائل مادی خانقاه ها بزرگان صوفیه جهت ورود به خانقاه و رسوم زندگی در آن آدابی وضع کردند و برای رسیدگی به امورات جاریه خانقاه و صوفیان و بیان آداب و رسوم خانقاهی، هر یک از خانقاهها را به شیخی واگذار کرده صوفیان را هم به خدمت در خانقاه تشویق می کردند
تصوف قرن دوم
در قرن دوم هجری تصوف به صورت مشخص و متمایز به عنوان یک مشرب فکری و علمی در بین مسلمانان پدید آمد . در قرن دوم بعد از صحابه نیز کسانی را که با صحابه همنشین بودند ، تابعین نامیدند و و نسل بعدی را اتباع التابعین خواندند . افرادی را که در این دوره خاص بودند و عنایتشان بیشتر به کار دین بود را زهاد و عباد خواندند . که خود دعوی و بدعت گذارا و خصگان اهل سنت خود را داشت . اما در رساله قشیریه آمده است که تصوف حقیقی از نیمه دوم قرن دوم هجری آغاز شد . در یک دوره طولانی از صدر اسلام تا نیمه دوم قرن دوم تحولات مختلفی پدیدآمد تا به شکل گیری تصوف انجامید . از این رو می توان این دوره را به سه مرحله تقسیم کرد :
الف ) در این مرحله ، زهد و ساده زیستی به منزله یک ارزش و معیار مطلوب زندگی ، پذیرش همگانی پیدا کرد و از صدر اسلام تا به قدرت رسیدن معاویه در شام ادامه داشت .
ب ) در این مرحله که با انتقال خلافت به شام شروع می شود ، معاویه و جانشینان او کوشیدند روحیه تجمل گرایی و دنیا طلبی را در میان مسلمانان ترویج کنند . بدین ترتیب اقبال عمومی به زهد از میان رفت و مشی ساده زاهدان از روحیه ی تجمل گرایانه ی امویان کاملاً متمایز شد . در این دوره ، زاهدان در میان مردم مشخص و برجسته شدند و مسلک آنها مورد توجه قرار گرفت . بیشتر زهاد ثمانیه ( 8 نفر از افرادی که در دوره ی اول و دوم می زیستند یعنی جز صحابه و تابعین بودند ) به ساده زیستی و زهد آوازه یافتند ، در این دوره می زیستند که عبارتند از : هرم بن حیان ؛ اویس بن عامر قرنی ؛ عامر بن عبدالله بن عبد قبس ؛ ربیع بن خثیم ؛ ابومسلم بن الخولانی ؛ مسروق بن اجدع ؛ الاسود بن یزید النخعی ؛ حسن بصری .
ج ) در این مرحه گروهی از زاهدان مانند مالک دینار به تدریج به طرح موضوعات پرداختند که زهد را از حالت ساده ی خود به سوی یک مشرب فکری و عملی سوق داد و زمینه شکل گیری تصوف را فراهم ساخت . این مرحله که بعد از حیات حسن بصری شروع شد تا نیمه قرن دوم ادامه یافت و به پیدایش تصوف منتهی شد . در این مرحله به تدریج به موضوعاتی مانند حزن ، رضا ، توکل و محبت در کنار زهد مطرح شد . اولین کسی که واژه صوفی را به کار برد حسن بصری بود که به اوایل قرن دوم هجری مربوط می شود که خود به عنوان صوفی نامیده نشد ولی از آن جهت جزء صوفیان شمرده می شود که اولاً کتابی تألیف کرده به نام « رعایه حقوق الله »که می تواند اولین کتاب تصوف شناخته شود .
دوماً خود عرفا ، بعضی سلاسل طریقت را به حسن بصری و از او به امیر المومنین می رسانند .
سوماً در شکل گیری تصوف نقش بسزایی داشته و شاگردان برجسته ایی در این زمینه تربیت کرد که تاثیر گذار بودند . از جمله مالک دینار که شیوه ی زهدی که او در پیش گرفت با تصوف همخوانی داشت و رابعه عدویه و معروف کرخی آن را کاملتر کردند .
آنچه مسلم است این است که در اسلام ، لااقل در قرن اول گروهی به نام عارف و یا صوفی در میان مسلمانان وجود نداشته است و نام صوفی به در قرن دوم هجری پیدا شد و می گویند اولین کسی که به این نام خوانده شد ابوهاشم صوفی کوفی است که در قرن دوم هجری می زیسته و هم اوست که برای اولین بار در رمله ی فلسطین خانقاه را برای عده ای از عباد و زهاد مسلمین ساخت .
ظاهراً واژه صوفی در قرن دوم در برخی از سرزمین های اسلامی ، بخصوص در میانرودان متداول شد . کسانی که خود را در قرن دوم صوفی خوانده می شدند تشکیلات اجتماعی و مکتب و نظام فکری و عرفانی خاصی نداشتند ، به عبارت دیگر تمام آداب و رسوم خاص صوفیان تا نیمه قرن سوم هم حتی پدید نیامده بود صوفیان نخستین کسانی بودند که توجه به زندگی دنیوی و تجمل پرستی را مغایر با حقیقت دینداری و خدا پرستی میدانستند و آنچه برایشان اهمیت داشت رستگاری در آخرت و بهره مندی از نعمت های اخروی بخصوص لقای خداوند در بهشت بود . صوفیان به طور کلی کسانی که اهل سیر و سلوک بودند ، کم و بیش در مناطق گوناگون پراکنده بودند و مرکز آنها در نیمه قرن سوم شکل گرفت . اما تصوفی که در هر منطقه شکل می گرفت تابع خصوصیات اخلاقی ، فکری و معنوی شیخ بزرگی بود که در آن منطقه زندگی می کرد . در واقع میان اولین صوفی ( ابوهاشم صوفی کوفی ) و صوفیان متأخر ( ابوسعید ، مولوی و ... ) چندان تشابهی یافت نمی شود . در حقیقت تصوفی که اسلام در پی ریزی آن پر رنگ تر بود تنها شامل زهدی قوی و ترک دنیا بود که اولین صوفیان ، فقط زهادی دنیا گریز بودند .
خلاصه آنکه از زمان حضرت رسول اکرم (ص) تا اواسط قرن دوم یعنی تا زمان امامت امام رضا (ع) حرکتی به صورت معلوم و جداگانه در اسلام نداشتیم و بعد از بنیان نهادن این حرکت به وسیله برخی زهاد مسلمانان تا اواخر قرن دوم چیزی جز زهد در تصوف نمی بینیم .
مهمترین صوفیان قرن دوم
مالک دینار : این مرد اهل بصره و از شاگردان حسن بصری بوده است . او از مشاهیر تابعین و زاهدان است ، همچنین وی از کسانی بوده است که کار زهد و ترک لذت را به افراط کشانده است . او به صدق و اخلاص توجه بسیار داشت و به نوعی در افکارش ملامت ، فقر ، حزن و رضا ملاحظه می شود . گفته شده وی با تورات آشنایی داشته و با پیروان ادیان دیگر بحث ها و گفتگو هایی داشته است .
سفیان ثوری : می گویند در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و از مجتهدان پنجگانه بود و در ورع و تقوا به نهایت رسید .
داوود طائی : شاگرد ابوحنیفه و در طرسقت مرید حبیب راعی ( حبیب ایرانی ، وی را مؤسس فرقه تصوف ايراني دانستهاند . بيترديد وي از ايرانيان وطـندوست بوده و در تأسيس عرفان ايراني نقش ارزنده و قابل تقدير و تقديس داشته است. ) بود و در جمله علوم مرتبه ی عالی یافت و فقیه الفقها بوده است . با ابراهیم ادهم و فضیل عیاض دیدار داشته و از دنیا و خلق اعراض نموده است .
ابراهیم ادهم : اهل بلخ است . داستان زندگی اش شبیه زندگی بوداست که ابتدا در بلخ پادشاه بود و پس از ترک سلطنت رو به صحرا می آورد و به نیشابور می رود و مدت 9 سال در غاری به عبادت و ریاضت می پردازد و سپس به مکه می رود و مجاورت خانه خدا رابرگزید و آنگاه به شام رفت . برخی می گویند در مکه به خدمت امام زین العابدین و امام محمد باقر (ع) رسید و از برکات آنان بهره گرفت . بنا بر روایاتی ، هنگامی که امام صادق (ع) از کوفه عازم مکه بودند ابراهیم نیز به همراه جمعی از علما به مشایعت امام رفت . وی در نظر عرفا دارای اهمیت بسزایی است . از مهمترین موضوعاتی که ابراهیم ادهم بر روی آن تأکید داشت عبارت است از : نکوهش دنیا ، زهد ، فروتنی ، عشق الهی و دوستی خداوند ، بهشت ، ایثار ، دعا که بسیار بر دعا تأکید داشته است . اهمیت ابراهیم ادهم در رتاریخ تصوف از آن جهت است که نقش مهمی در تحول زهد و عبادت اولیه اسلامی به سیر و سلوک و افکار صوفییان ایفا کرد .
رابعه عدویه : این زن مصری الاصل و یا بصری الاصل و از عجایب روزگار است و چون چهارمین دختر خانواده بوده نامش را رابعه نامیدند . رابعه کلماتی بلند و اشعاری در اوج عرفان و حالاتی عجیب دارد . او را اهل مجاهده ، حزن و خوف معرفی می کنند . ظاهراً اولین کسی است که در باب حب الهی سخن گفته است و از این رو او را شهید عشق الهی نامیده اند . بیشترین اهمیت او در این است که محبت را اساس طریقت تصوف قرار داد . که عبارت مهمی از در این باب از او باقی مانده است : يحبونهم و يحبونه . وی با مالک دینار ، سفیان ثوری و حسن بصری هم دوره بوده و با آنها مصاحبت داشته است . از گفتار اوست: همچنانكه گناهانتان را پنهان ميكنيد نيكوبيهايتان را پنهان كنيد.
ابوهاشم صوفی کوفی : اهل شام است و تا اواسط خلافت مهدی عباسی در قید حیات بوده وی است . وی استاد سفیان ثوری بوده و معاصر با ابراهیم ادهم است . او از معاشرت با شاهان دوری می کرد . از دیدگاه امام صادق ، او فاسد العقیده است ، زیرا او مذهبی از خود ساخته و ان را تصوف نام گذاشته و آن را عقیده اش کرده است . او اولین کسی است که خانقاه را به تقلید از رهبانان مسیحی در رمله فلسطین بنا نهاد .
شقیق بلخی : شاگرد ابراهیم ادهم است و استاد حاتم آصم ؛ می گویند در راه مکه با حضرت امام کاظم ملاقات داشته و از آن حضرت مقامات و کرامات نقل کرده است . طریق او توکل است و در اقوالش آمده است که برای رسیدن به زهد باید 7 مرحله را طی کرد و اعتقاد به طاعت ، فقر ، توبه و آمادگی برای مرگ داشت . او هم مانند فضیل عیاض داستان عبرت انگیزی با هارون الرشید دارد .
معروف کرخی : از معروفترین سلاسل چهره های صوفیه است . به گونه ای که بسیاری از فرق خود را منسوب به و از او به امام رضا (ع) منسوب می گردانند ( سلسله ی معروفیه ) تا از این طریق به ائمه ی پیشین تا حصرت رسول می رسند و بدین جهت این سلسله را سلسله الذهب ( رشته ی طلایی ) می خوانند . وی از جمله کسانی بود که به دست امام رضا مسلمان شد و در خدمت حضرت (ع) بود . پدر و مادرش ترسا بودند و باعث شد پدر و مادرش هم مسلمان شوند . بعد از روی آوردن به تصوف همه ی کارها جز خدمت به امام (ع) را ترک گفت . افکارش بر محور زهد شکل گرفت و در اقوالش از تفکر ، آرزو ، خوف ، گریستن ، مجاهده به چشم می خورد.
فضیل عیاض : می گویند اهل مرو و ایرانی الاصل بوده ولی در ابیورد رشد کرد و بعد به کوفه و مکه رفت و استماع حدیث کرد .اولین کسی است که علم طریقت و اصول تصوف را در خراسان نشر داد . زندگی او مانند ابراهیم ادهم همراه با افسانه نیست و بیشتر دارای انسجام است . گفته شده ابتدا راهزن بوده و هنگامی که داشته از دیواری بالا میرفته یک آیه قرآن ( آیا وقت آن نیامد که دل خفته ی شما بیدار گردد ) شنیده و او را منقلب و تائب ساخت . از او درباره ی صبر ، رضا تواضع ، زهد اخلاص و ترک ریا توجه بیشتری نشان داده است . ولی بر توبه بسار تاکید داشت . کتاب مصباح الشریعه منسوب به اوست که شامل یک سری درسهایی از امام صادق (ع) است . وی داستان های عبرت انگیزی بین او هارون الرشید وجود دارد .
حاتم عاصم (آصم) : ابوعبدالرحمن حاتم پسر علوان از مشايخ بزرگ تصوف ايران است كه از مردم بلخ بوده و با ابراهيم ادهم صحبت داشته است. موارد مذكور علائم توجه صوفيه به رنگها و بالاخره به عقايد مانوي است .
عرفای قرن سوم
بایزید بسطامی. (طیفور بن عیس) از اکابر عرفا و اصلا اهل بسطام است. میگویند اول کسی است که صریحا از فناء فی الله و بقاء بالله سخن گفته است. بایزید شطحیاتی دارد که موجب تکفیرش شده است. خود عرفا او را از اصحاب « سکر » مینامند، یعنی در حال جذبه و بی خودی آن سخنان را میگفته است. بایزید در سال 261 درگذشته است.
بشر حفی. اهل بغداد است و پدرانش اهل مرو بوده اند. از مشاهیر عرفا است. او نیز در ابتدا اهل فسق و فجور بوده و بعد توبه کرده است. بشر حافی در سال 226 یا 227 درگذشته است.
سری سقطی. اهل بغداد است. وی از دوستان و همراهان بشر حافی بوده است. سری سقطی اهل شفقت به خلق خدا و ایثار بوده است. سری در سال 254 یا 250 درگذشته است.
حارث محاسبی. بصری الاصل است و از دوستان و مصاحبان جنید بوده است. از آن جهت او را « محاسبی » خواندهاند که به امر مراقبه و محاسبه اهتمام تام داشت. معاصر احمد بن حنبل است. احمد بن حنبل چون دشمن علم کلام بود او را به واسطه ورودش در علم کلام طرد کرد و همین سبب اعراض مردم از او شد. حارث در سال 243 درگذشته است.
جنید بغدادی. اصلا اهل نهاوند است. عرفا و متصوفه او را « سید الطائفه » میخوانند، همچنانکه فقهاء شیعه، شیخ طوسی را « شیخ الطائفه » میخوانند. جنید یک عارف معتدل به شمار میرود. برخی شطحیات که از دیگران شنیده شده از او شنیده نشده اشت. او حتی لباس اهل تصوف به تن نمیکرد و در زی علما و فقها بود. به او گفتند: به خاطر یاران هم که هست خرقه (لباس اهل تصوف) بپوش. گفت: اگر میدانستم که از لباس کاری ساخته است از آهن گداخته جامه میساختم. اما ندای حقیقت این است که: لیس الاعتبار بالخرقة انما الاعتبار بالخرقة انما الاعتبار بالحرقة یعنی از خرقه کاری ساخته نیست، حرقه (آتش دل) لازم است. جنید خواهرزاده و مرید شاگرد سری سقطی و هم شاگرد حارث محاسبی بوده است. گویند در سال 297 در نود سالگی درگذشت.
ذوالنون مصری. وی اهل مصر است. در فقه شاگرد « مالک بن انس » فقیه معروف بوده است. جامی او را رئیس صوفیان خوانده است. هم او اول کسی است که رمز به کار برد و مسائل عرفانی را با اصطلاحات رمزی بیان کرد که فقط کسانی که واردند بفهمند و ناواردها چیزی نفهمند. این روش تدریجا معمول شد، معانی عرفانی به صورت غزل و با تعبیرات سمبولیک بیان شد. برخی معتقدند که بسیاری از تعلیمات فلسفه نو افلاطونی وسیله ذوالنون وارد عرفان و تصوف شد.
سهل بن عبدالله تستری(شوشتری بختیار). از اکابر عرفا و صوفیه و اصلا اهل شوشتر است. فرقهای از عرفا که اصل را بر مجاهده نفس میدانند به نام او « سهلیه » خوانده میشوند. در مکه معظمه با ذوالنون مصری ملاقات داشته است.
حسین بن منصور حلاج. اصلا اهل بیضاء از توابع شیراز است ولی در عراق رشد و نما یافته است. حلاج از جنجالی ترین عرفای دوره اسلامی است. شطحیات فراوان گفته است. به کفر و ارتداد و ادعای خدائی متهم شد، فقها تکفیرش کردند و در زمان مقتدر عباسی به دار آویخته شد. خود عرفا او را به افشای اسرار متهم میکنند. حافظ میگوید: گفت آن یار کزو گشتسردار بلند جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد. بعضی او را مردی شعبدهباز میدانند. خود عرفا او را تبرئه میکنند و میگویند سخنان او و بایزید که بوی کفر میدهد در حال سکر و بیخودی بوده است. عرفا از او به عنوان « شهید » یاد میکنند. حلاج در سال 306 یا 309 به دار آویخته شد.
عرفای قرن چهارم
ابوبکر شبلی. شاگرد و مرید جنید بغدادی بود و حلاج را نیز درک کرده و از مشاهیر عرفا است. اصلا خراسانی است. در کتاب روضات الجنات و سایر کتب تراجم، اشعار و کلمات عارفانه زیادی از او نقل شده است. خواجه عبدالله انصاری گفته است: اول کسی که به رمز سخن گفت ذوالنون مصری بود، جنید که آمد این علم را مرتب ساخت و بسط داد و کتابها در این علم تالیف کرد، و چون نوبت به شبلی رسید این علم را به بالای منابر برد. شبلی در بین سالهای 334 - 344 در 87 سالگی درگذشته است.
ابوعلی رودباری. نسب به انوشیروان میبرد و ساسانی نژاد است. مرید جنید بوده و فقه را از ابوالعباس بن شریح و ادبیات را از ثعلب آموخت. او را جامع شریقت و طریقت و قیقت خوانده اند. در سال 322 درگذشته است.
ابونصر سراج طوسی صاحب کتاب معروف « اللمع » که از متون اصیل و قدیم و معتبر عرفان و تصوف است. در سال 378 در طوس در گذشته است. بسیاری از مشایخ طریقت، شاگرد بلاواسطه یا معالواسطه او بودهاند.
ابوالفضل سرخسی. این مرد اهل خراسان و شاگرد و مرید ابونصر سراج و استاد ابوسعید ابوالخیر عارف بسیار معروف بوده است. در سال 400 هجری درگذشته است.
ابو عبد الله رودباری. این مرد خواهرزاده ابوعلی رودباری است و از عرفای شام و سوریه به شمار میرود. در سال 369 درگذشته است.
ابوطالب مکی. شهرت بیشتر این مرد به واسطه کتابی است که در عرفان و تصوف تالیف کرده است به نام « قوة القلوب ». این کتاب چاپ شده و از متون اصیل و قدیم عرفان و تصوف است. ابوطالب اصلا از بلاد جبل ایران است و در اثر اینکه سالها در مکه مجاور بوده به عنوان مکی معروف شده است.
تصوف در قرن پنجم
کسانی که در قرن دوم صوفی خوانده میشدند، تشکیلات اجتماعی و مکتب و نظام فکری و عرفانی خاصی نداشتند؛ به عبارت دیگر، تشکیلات خانقاهی و رابطه مرید و مرادی و آداب و رسوم خاص صوفیانه، و همچنین نظام فکری و اعتقادیای که جنبه نظری تصوف را تشکیل میدهد، در قرن دوم و حتی در ربع اول قرن سوم پدید نیامده بود.
صوفیان نخستین کسانی بودند که توجه به زندگی دنیوی و تجملپرستی را مغایر با حقیقت دینداری و خداپرستی میدانستند و آنچه برایشان اهمیت داشت، رستگاری در آخرت و بهرهمندی از نعمتهای اخروی و بخصوص لقای خداوند در بهشت بود.
اما از اواسط قرن سوم به بعد، صوفیان بتدریج تشکیلات اجتماعی پیدا کردند و رابطه مرید و مرادی در میان آنها پدید آمد. بعضی از مشایخ نیز به نوشتن رساله و کتاب پرداختند و از این طریق مباحث نظری طریقت خود را شرح دادند و جنبههای نظری و آداب اجتماعی اهل تصوف را به مریدان آموزش دادند.
صوفیان، و به طورکلی کسانی که اهل سیر و سلوک بودند، کم وبیش در مناطق گوناگون پراکنده بودند.
مهمترین مرکز آنها در نیمه دوم قرن سوم، بغداد بود. مشایخ بنامی همچون ابوالقاسم جُنید بغدادی، ابوالحسین نوری ، ابوسعید خرّاز، ابن عطاالاَدْمی ، و ابوبکر شبلی، در این شهر زندگی میکردند.برخی از آنها مریدانی داشتند و به تربیت و آموزش ایشان اهتمام میورزیدند. معروفترین و متنفذترینِ آنها جنید بود که بسیاری از صوفیان بعدی طریقه خود را به او منسوب کردهاند.
البته در مناطق دیگر، از جمله در شام و مصر و فارس و آذربایجان و خراسان ، نیز مشایخ دیگری بودند.
در واقع، تصوف در هر منطقه و بلکه در هر شهر، تابع خصوصیات اخلاقی و فکری و معنوی شیخ بزرگی بود که در آن شهر زندگی میکرد.
صوفیه در عقاید صوفیانه و روشهای تربیتی نیز با یکدیگر اختلاف داشتند. به طور کلی، جدا بودن مشایخ شهرها از یکدیگر و اختلاف نظر ایشان در باره بعضی مسائل کلامی و اعتقادی و همچنین روشهای تربیتی و آدابی که هریک به مریدان خود میآموختند، موجب میشد که مکتب باطنی یا تصوف یک شهر با شهر دیگر تفاوتهایی پیدا کند
صوفیانِ مناطق و شهرهای گوناگون ریاضتها و روشهای خاص خود را در سلوک داشتند؛ بعضی در غذا خوردن امساک میکردند و اغلب روزه میگرفتند، بعضی در یک جا میماندند، و بعضی مدام به سفر میرفتند.
جنید و ابوحَفْص حدّاد نیشابوری اهل سفر نبودند، ولی مثلاً ابراهیم ادهم و ابوعلی دقّاق مدتی از عمر خود را در سفر گذراندند.
از نظر صوفیانِ اهلِ سفر، احساس غربت در شهرهای بیگانه تأثیر تربیتی داشت، همچنانکه گوشهنشینی و پناه بردن به خرابهها و کوهها را در تقویت توکل و صبر و رضا مثر میدانستند.
اختلاف میان اهل سلوک در شهرها و مناطق گوناگون در اخلاق و رفتار ایشان نیز دیده میشد، به طوری که مشایخ یک شهر یا منطقه به داشتن صفت خاصی مشهور میشدند.
تحولات قرن چهارم
از نیمه دوم قرن چهارم به بعد، به سبب نزدیک شدن رابطه اهل سلوک با یکدیگر و نفوذ صوفیان بغداد در سایر نقاط، عنوان تصوف معنای عامتری پیدا کرد و در کتابهای نویسندگانی چون ابونصر سرّاج و ابوبکر کلاباذی و عبدالرحمان سُلَمی به مکاتب گوناگون اهل سلوک در شهرهای مختلف اطلاق شد.
از اواسط قرن سوم، ارتباط اهل سلوک با یکدیگر بیشتر شد و رفت و آمد سالکان و مشایخ به شهرها، بخصوص به بغداد، موجب شد که تعالیم مشایخ این شهر، و در رأس ایشان جنید و سپس شبلی ، به شهرهای دیگر نفوذ کند.
قتل حسین بن منصور حلاج در ۳۰۹ در بغداد، تأثیر ژرفی بر تصوف گذاشت. پس از این واقعه، بغداد بتدریج مرکزیت خود را در تاریخ تصوف از دست داد.
مشایخ بغداد شاگردان فراوانی از نقاط دیگر، بخصوص خراسان، گِرد خود جمع کرده بودند که از آن پس بسیاری از این شاگردان پراکنده شدند و به شهرها و مناطق خود بازگشتند و همین امر موجب گسترش تصوف و تعالیم صوفیان بغداد ، بخصوص جنید و شبلی، در مناطق دیگر گردید
تحول دیگری که در قرن چهارم صورت گرفت این بود که صوفیان بیش از پیش به نوشتن رساله و کتاب رغبت نشان دادند.
در نیمه دوم قرن سوم مشایخ بغداد، مانند جنید و خرّاز و نوری، آرا و اندیشههای خود را به صورت رسالههای کوتاه مینوشتند، اما از اواسط قرن چهارم به بعد نوع ادبی خاصی در تصوف پدید آمد و آن کتابهای جامع یا دستینههای صوفیانه بود
دستینههای قرن چهارم همه به عربی بودند. در قرن پنجم بر تعداد دستینهها افزوده شد. اما ابوابراهیم اسماعیل مستملی بخاری کتاب التعرف کلاباذی را به فارسی شرح کرد و بدین ترتیب نخستین دایرة المعارف تصوف را به فارسی نوشت. کشف المحجوب علی بن عثمان هجویری نیز دستینه فارسی دیگری بود که در میان صوفیان فارسی زبان شهرت یافت. ابوحامد غزالی نیز پس از نوشتن احیاء علومالدین به عربی، روایت مختصر آن را به فارسی با نام کیمیای سعادت نوشت. سنّت دستینهنویسی در تصوف در قرنهای بعد نیز تداوم یافت.
دستینهها جامع معارفی بودند که مشایخ میخواستند شاگردان و مریدانشان آنها را بدانند. در این کتابها هم مسائل اعتقادی مطرح میشد و هم مسائل علمی تصوف. تعریف تصوف و معرِّفی صوفیان بزرگ، بحث معرفت و توحید ، بحث احوال و مقامات، بیان آداب عبادتها و رفتار اجتماعی و امور شخصی از قبیل لباس پوشیدن و طعام خوردن، بحث سماع و شعر و آلات موسیقی و شرکت در مجالس سماع ، و بالاخره تعریف اصطلاحاتی که در میان صوفیه رایج بود، از جمله مطالب اصلی دستینهها بود. با وجود شباهتهای کلی دستینهها، هریک از آنها خصوصیات مکتب صوفیانه و منطقهای را داشتند که نویسنده بدان تعلق داشت.
دستینههای صوفیانه که از نیمه دوم قرن چهارم نوشته شدند، حاکی از آناند که اهل تصوف خود را پیروان مذهبی باطنی و عرفانی، با اصول عقاید و آداب و عبادتها و جایگاه اجتماعی و عبادتگاه خاص، میدانستند و در مورد مذهب خود برداشتی تاریخی پیدا کرده بودند و میتوانستند این تاریخ را با معارف پیشینیان خود به نوآموزان انتقال دهند.
بعضی از زاهدان و نُسّاک قرن دوم و صوفیان قرن سوم و اوایل قرن چهارم، برای مشایخ و نویسندگان دورههای بعد همواره به منزله بزرگترین شخصیتهای تصوف به شمار میآمدند و سیره و آداب و رفتار و سخنان ایشان بهترین یادگار و الگو برای مریدان و طالبان طریقت بود.
تأسیس رباط ها[مشایخ رباط مسجدسلیمانی] یا خانقاههای صوفیه باعث شد که اولاً صوفیان به لحاظ اجتماعی تشکل پیدا کنند، و ثانیاً برای رفتن به این محلها و سکونت در آنها و نگهداری از آنها، آداب و مقرراتی تعیین کنند و برای تأمین مخارج خانقاهها و پرداخت هزینه خادمان و کسانی که مدتی در آنجا اقامت میکردند، موقوفاتی معیّن نمایند.
نخستین بار ابوحامد غزالی در باره موضوعات مربوط به خانقاهها و موقوفات آن در بعضی آثار خویش بحث کرد.
از دیگر موضوعاتی که از نیمه قرن چهارم به بعد مورد توجه نویسندگان صوفی قرار گرفت، تاریخ صوفیان گذشته بود. نخستین بار ابوعبدالرحمان سلمی نیشابوری تاریخ صوفیان را نوشت. او در کتاب طبقات الصوفیه ، ۱۰۳ تن از پارسایان و صوفیان کموبیش معروف را، به لحاظ تاریخی، به پنج طبقه تقسیم کرده و ضمن معرفی هریک، بعضی از اقوالشان را نیز نقل نموده است. ابونعیم اصفهانی نیز، تحت تأثیر سلمی ، کتابی با عنوان حلیة الاولیاء تألیف کرد و صحابه بزرگ و زاهدان و عابدان و نسّاک و صوفیان را از صدر اسلام تا زمان خود معرفی نمود.
در قرن پنجم، خواجه عبداللّه انصاری، بر اساس کتاب سلمی، طبقات الصّوفیة خود را به فارسی و به لهجه مردم هرات تقریر کرد. و کشف المحجوب هجویری نیز به همین موضوع اختصاص دارد.
جمع آوری سخنان مشایخ بزرگ و توجه احترامآمیز به این سخنان و متبرک دانستن آنچه از ایشان به جا مانده بود، مانند خانقاه و مسجد و مزار و حتی خرقه و تسبیح و سجاده ، بتدریج اهمیت یافت و معمولاً مریدان یا فرزندان و نوادگان مشایخ، متولی خانقاه و آثار بازمانده از آنها بودند. برای برخی از مشایخ بزرگ زندگینامه نوشته شد.
مطالب این نوع کتابها از حیث صوری شبیه به هم است: شرح دوران کودکی و اوایل سلوک شیخ و ریاضتها و کرامات و سخنان او، حکایتهایی که در باره رابطه او با دیگران در افواه بوده، حالاتش در اواخر عمر و هنگام مرگ ، و خوابهایی که دیگران پس از مرگ او در بارهاش دیدهاند.
خواندن زندگینامه شیخ و زیارت مزار او و بیتوته کردن در آن، بخشی از آداب و عبادتهایی بود که مریدان و معتقدان به وی میبایست انجام میدادند.
قرن دوم تا پنجم قمری
دوره اولیه تصوف و عرفان که شکلگیری و تدوین آن از آغاز تا پایان قرن پنجم در سه مرحله است.
شکلگیری تصوف
مرحله شکلگیری در آغاز و بخصوص قرن دوم قمری با توجه به ساحت باطنی شریعت تصوف بی تکلف و زاهدانه شکل با حضور عارفانی چون: ابوهاشم کوفی، سفیان ثوری، ابراهیم ادهم داود طایی ، شقیق بلخی ، رابعه عدویه ، فضیل عیاض ، معروف کرخی که با توجه به ساحت باطنی شریعت تصوف و عرفان را شکل یافت.
پختگی
مرحله کمال (قرن سوم تا نیمههای قرن چهارم) با حضور مشایخ بسیار بزرگی در مصر، شام و خراسان و بخصوص بغداد مانند: ذوالنون مصری، جنید بغدادی، ابو سعید خراز، ابن عطا آدمی، سهل تستری، حکیم ترمذی، و حارث محاسبی به تبیین تصوف و عرفان پرداختند.
قرن سوم قمری، تصوف گسترش یافت و از آداب ساده زاهدانه گذشت و به محبت و خدمت به خلق گرایید و تعینات و ظواهر متعدد طریقت پیدا کرد و ابعاد علمی (متأثر از فلسفه یونانی بخصوص در ارائه مفهومی وحدت وجود) را نیز محکم ساخت. در این قرن صوفیه در قالب یک فرقه و طبقه خاص اجتماعی با آداب خاص طریقت متشکل شدند و از سویی مورد انتقاد شدید فقها و متشرعان بودند. از جمله بایزید توسط متشرعان به عقیده اتحاد و حلاج به اعتقاد به حلول متهم شدند. از بزرگان صوفیه در سده سوم: حارث محاسبی، ذوالنون مصری، سری سقطی، بایزید بسطامی، سهل تستری، جنید بغدادی و حلاج میباشند.
تثبیت
مرحله تثبیت (نیمه قرن چهارم و قرن پنجم) که مشایخ عرفان همچون: قشیری سلمی، ابوطالب مکی، هجویری و خواجه عبدالله انصاری به نگارش آثار گذشتگان پرداختند و آموختههای عرفان و تصوف را مدون نمودند. طبقات صوفیه سلمی، کشف المحجوب هجویری، کتاب اللّمع ابونصر سراج، قوت القلوب ابوطالب مکی و طبقات الصوفیه خواجه عبدالله انصاری از جمله کتابهایی است که با این هدف نوشته شدهاند و به ماندگاری عرفان عملی کمک کرد.
قرن چهارم قمری، تصوف بیش از پیش رونق یافت و تبیین حکیمانه تصوف و عرفان توسط ابن سینا و تطبیق آن با شریعت توسط امام محمد غزالی و دیگران و تلطیف آن بوسیله اهل ذوق همراه شد. در این قرن علوم شرعی هم گسترش یافت و در میان صوفیه نیز مرسوم شد؛ و اغلب صوفیه در مباحث کلامی جانب اشاعره را گرفتند. از صوفیان بزرگ قرن چهارم میتوان به شبلی، ابن خفیف شیرازی، ابونصر سَراج، ابوطالب مکی، ابوعلی دقّاق و … نام برد.
قرن پنجم قمری، تصوف همچنان در حال گسترش بود و مباحث فلسفی و کلامی از رونق افتاد و اختلافات مذهبی زیاد شد و صوفیه هم از آن دور نماندند. مذهب شیعه نیز با وجود شیخ طوسی و فرقه اسماعیلیه نیز قوت گرفتند. در این قرن چند صوفی و عارف نامآور ظهور کردند و کتب معتبری چون احیاء علوم الدین در اخلاق صوفیانه و کشف المحجوب درباره تصوف نوشته آمد. همچنین افکار صوفیانه در شعر فارسی بخصوص توسط ابوسعید ابی الخیر، خواجه عبدالله انصاری و باباطاهر بیشتر نفوذ یافت. در این قرن خانقاهها و آداب آن و مجلس گفتن گسترش یافت. از ابتدا تا پایان قرن پنجم اکثر صوفیه معروف اهل خراسان بودند. از بزرگان تصوف و عرفان در این قرن: شیخ ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر، باباطاهر همدانی، ابوالقاسم قشیری، خواجه عبدالله انصاری، امام محمد غزالی میباشند
پيدايي کلمه صوفي و متصوف[سوپی- شَپِهsape:پیروان خدا]
در صدر اسلام، غالب مسلمین اهل دین و زهد بودند و حاجتی نبود که اهل تقوی و طاعت را به وصف خاصی نام ببرند. آنهایی که صحبت پیغمبر را درک کرده بودند، «صحابه» نامیده میشدند و نسل بعد از آنها، یعنی آنهایی که با صحابه محشور بودند، «تابعین» خوانده میشدند.
از زمان معاویه و تسلط بنیامیه به بعد، دنیادوستی بر تقوی و خداپرستی غلبه نمود، معدودی از مسلمین که شدیداً مواظب امر دین و متعبد و متقی بودند، «زهّاد» و «عبّاد» نامیده میشدند. پس از انشقاق مسلمین به فرقههای گوناگون، هر فرقه مدعی بود که زهاد و عبادی در بین آنها هست. در این هنگام، دستۀ مخصوصی به نام «صوفیه» و «متصوفه» پیدا شدند و در حدود سنۀ دوصد هجری این نامها شایع و معروف گشت. البته، به دقت نمیتوان گفت که در چه سالی از سالهای قرن دوم هجری این اسم پیدا شده، ولی قدر مسلم این است که در دورۀ «صحابه» و «تابعین» این کلمات نبوده، بلکه از نامهای قرن دوم است. ابن الجوزی میگوید: «در زمان رسولالله نسبت به ایمان و اسلام بود، یعنی گفته میشد “مسلم” و “مؤمن”، بعد نام “زاهد” و “عابد” پیدا شد. بعد جماعتی پیدا شدند که تعلق شدید به زهد و تعبد داشتند، چندان که از دنیا اعراض کرده، آن را ترک کردند و یکسره به عبادت و انزوا پرداختند. گفتهاند اول کسی که به کلی خود را وقف خدمت به خدا کرد، مردی بود مجاور خانۀ کعبه، به نام “صوفه”، که اسم واقعی او “غوث بن مرّ” بود. و زهادی که از حیث انقطاع از ماسویالله شبیه به او بودند، “صوفیه” نامیده شدند.
جماعتی گفتهاند که “تصوف” منسوب به اهل صُفه است که جماعتی از فقرای بدون مال و خانوادۀ مسلمین صدر اسلام بودهاند که در صُفۀ مسجد رسولالله منزل داشتهاند و با صدقه زندهگی میکردهاند تا آنکه بعد از فتوحات اسلام بینیاز شدند. اما نسبت صوفی به اهل صفه غلط است، زیرا اگر منتسب به اهل صفه بودند، میبایست “صفی” نامیده شوند..
بعضی گفتهاند که لغت «صوفی» از «صوفانه» میآید که گیاه نازک کوتاهی است و چون صوفیه به گیاه صحرا قناعت میکردند، به این مناسبت «صوفی» نامیده شدند. ولی این نیز غلط است، زیرا نسبت به «صوفانه»، «صوفانی» است نه «صوفی.
برخی گفتهاند که لغت «صوفی» منسوب به «صوفهالقفا» یعنی موهایی است که در قسمت مؤخر پشت سر میروید و نیز جماعتی گفتهاند «صوفی» منسوب به «صوف» است و این محتمل است. «و این اندکی قبل از سنۀ دویست (دوصد) هجری پیدا شد.
قشیری، از صوفیان اواخر قرن چهارم که تا اواسط قرن پنجم میزیسته، در «رسالۀ قشیریه» میگوید: «این طایقه غالباً به نام صوفی نامیده میشوند، به این معنی که پیرو طریقۀ “صوفی” و جماعت آنها “صوفیه” یا “متصوف” و “متصوفه” نامیده میشوند
به عقیدۀ قشیری این کلمه لفظ جامد غیرمشتقی است که نظایر آن در لغت عرب بسیار است، مثل کلمۀ «لقب» و «اما قول آنهایی که گفتهاند کلمۀ “صوفی” از “صوف” مشتق است و “تصوف اذا لبس الصوف کما یقال تقمس اذا لبس القمیص فذلک وجه ولکن القوم لم یختصوا بلبس الصوف” و اما آنها که گفتهاند که صوفی منسوب به “صفه” است، یعنی صفۀ مسجد رسولالله، صحیح نیست، زیرا نسبت به “صفه”، “صوفی” نیست. و نیز بعضی گفتهاند که کلمۀ صوفی از “صفا” میآید، ولی اشتقاق صوفی از صفا بعید است. و اینکه بعضی دیگر گفتهاند که صوفی مشتق از کلمۀ “صف” است، به این مناسبت که از جهت قلب در صف اول هستند، این معنی صحیح است، ولی در مقتضای لغت چنین نسبتی صحیح نیست.» به طوری که قشیری اشاره میکند بعضی از صوفیه معتقدند که کلمۀ «صوفی» مشتق از «صفا» یا «صفو» است و مراد از آن صفای قلب اهل تصوف و انشراح صدر و مراتب رضا و تسلیم به مقدرات الهی است، به اضافه صوفیه با خداوند در حال صفایی هستند که هیچ چیز آنها را از آن باز نمیدارد؛ و همچنین وجه مناسبت آن است که صوفیه به واسطۀ موهبت الهی از کدورت جهل صاف شدهاند. ولی صوفیه از این غفلت کردهاند که نسبت به «صفا»، بر حسب لغت عرب، «صوفی» نخواهد بود. از اینرو، برای فرار از اعتراض اهل لغت، گفتهاند که «صوفی» در اصل «صفوی» بوده و در نتیجۀ تغییر «صوفی» شده است.
ابونصر سراج طوسی در کتاب «اللمع» میگوید: «اگر کسی بپرسد که هر صنفی را به “حال” یا “علم” مخصوصی منسوب میداند، مثلاً اصحاب حدیث را “محدّث” و اصحاب فقه را “فقیه” و اهل زهد را “زاهد” و اهل توکل را “متوکل” و اهل صبر را “صابر” مینامند، چرا صوفیه را به حال یا علمی منسوب نمیداری، میگویم برای اینکه صوفیه منفرد در یک علم دون سایر علوم یا متصف به یکی از احوال و مقامات دون سایر احوال و مقامات نیستند، بلکه معدن جمیع علوم و مستجمع جمیعِ احوال و اخلاق محموده شریفهاند. بنابراین، ظاهر آنها را مناط تسمیه قرار میدهم و آنها را “صوفی” مینامم، زیرا پشمینهپوشاند و پشمینهپوشی، أدب انبیا و صدّیقین و حواریون و زهّاد بوده است.» تا آنجا که میگوید: «اما اینکه گفته شده است که کلمۀ “صوفی” نام تازهیی است که اهالی بغداد به وجود آوردهاند، محال است؛ زیرا در عهد حسن بصری این اسم معروف بوده و حسن به درک صحبت جماعتی از صحابۀ رسول نایل شده بود و از قول او روایت شده که گفته: مردی صوفی را در طواف دیدم. چیزی به او دادم، نگرفت و گفت چهار پاره پول با من است و همان مرا کافی است. و از سفیان ثوری روایت شده که گفت اگر ابوهاشم صوفی نبود، من دقایق ریا را نمیشناختم. و نیز در کتاب راجع به اخبار مکه از قول محمد بن اسحاق بن یسار نقل شده که او گفته و جماعتی حدیث کردهاند که قبل از اسلام گاهی مکه چنان خالی میشد که حتا یک نفر برای طواف بیت نبود و از یکی از شهرهای دور مردی صوفی میآمد و طواف میکرد و برمیگشت. و اگر این حدیث صحیح باشد، دلیل بر آن است که قبل از اسلام این اسم معروف بوده و جماعتی از اهل فضل و صلاح به این اسم موسوم و منسوب میشدهاند
کلمۀ جمع «صوفیه» به مناسبت بلوای مختصری که در اسکندریه واقع شده، یعنی در سال یکصد و نود و نه هجری، در ضمن آن حادثه دیده میشود و نیز در همان حدود در آثار محاسبی و جاحظ نامی از فرقۀ نیمهشیعی عارفانهیی که در کوفه تأسیس شده و آخرین پیشوای آن فرقۀ عبدکالصوفی بوده، به نظر میرسد.
عبداک الصوفی در حدود دویست و ده هجری در بغداد مرده است و او مردی منزوی و زاهد بود و او کسی است که به لقب «صوفی» ملقب شده است و در آن ایام، این لفظ بر بعضی زهّاد شیعۀ کوفه و نیز بر یک دسته مردمی که مانند آنها بودهاند، از قبیل شورشیان اسکندریه، در سال یکصد و نود و نه اطلاق میشده است. چون عبدک گوشت نمیخورده، بعضی از معاصرین او را از زنادقه محسوب میداشتهاند.
حاصل آنکه نزدیکترین قولها به عقل و منطق و موازین لغت، این است که «صوفی» کلمهیی است عربی و مشتق از لغت «صوف»، یعنی پشم، و وجه تسمیۀ زهاد و مرتاضین قرون اول اسلام به صوفی آن است که لباس پشیمنۀ خشنی میپوشیدهاند. و نیز لغت «تصوف» مصدر باب تفعل است که معنای آن پشمینه پوشیدن است، همانطور که «تقمص» به معنی پیراهن پوشیدن است.
لغت صوفی، که در اول به مناسبت آنکه عادتاً لباس زهّاد صوف، یعنی از پشم، بوده، پیدا شده، بعدها مترادف با لغت «عارف» شده است، اعم از اینکه آن عارف لباس پشمی بپوشد یا نپوشد؛ به طوری که در لغت عرب، اصطلاع «لبس الصوف» به معنی «عارف شدن» و در زمرۀ فقرا و صوفیه درآمدن است، مثل آنکه در فارسی هم اصطلاح «پشمینهپوش» عیناً به همان معنی است و از مترادفات «صوفی» و «عارف» و «درویش» است.
در بین صوفیه هم از عوام طایفه که بدون رعایت قواعد لغت یا تحقیق تاریخی به اصرار میخواهند بقبولانند که «صوفی» مشتق از «صفا» یا «صفه» یا «صف» یا امثال آن است، بگذریم. جماعتی از بزرگان صوفیه، از قبیل ابونصر سراج صاحب کتاب «اللمع»، و نیز دستهیی از بزرگان علمای غیرصوفی، از قبیل ابن خلدون و ابن تیمیه و ابن الجوزی، همه متفقاند بر اینکه دو کلمۀ «صوفی» و «تصوف» از لغت «صوف» مشتق شده است.
و نیز ماسینیون میگوید: «در قرون اول، سالکین طریقت به اسم صوفیه معروف نبودند و لفظ صوفی در قرن سوم معروف شد و اول کسی که در بغداد به این نام معروف شد، عبدک صوفی است که از بزرگان مشایخ و قدمای آنها است، و او قبل از بشر بن حارث حافی، متوفی در سنۀ دویست و بیست و هفت، و نیز قبل از سری سقطی، متوفی در سنۀ دویست و بیست و پنج است.» بنابراین، کلمۀ صوفی، که در ابتدا در کوفه شایع شده، قریب پنجاه سال بعد، اهمیت فوقالعاده پیدا کرد، زیرا در این تاریخ مقصود از «صوفیه» جامعۀ عرفای عراق بوده، در مقابل «ملامتیه» که عبارت بودهاند از عرفای خراسان و از قرن چهارم به بعد دیگر این حد از میان رفته و مقصود از صوفیه همۀ عرفای مسلمین بودهاند.
اوضاع صوفيان در قرن هفتم
مراکز علمی بحث و تحقیق بحث ها و مناظره های علمی تقریباً تعطیل شد و همچنین علما و صوفیه و عارفان پراکنده شدند.
اجتماع مردم وحشت زده و مصیبت دیده در خانقاهها و زوایا موجب گسترش صوفیه و نیز حفظ آداب و رسوم خانقاهی شد. این حمله ظاهرآً پیدایش درویشی و صوفیگری منفی یعنی انزوا و گوشه گیری و انقطاع کلی از دنیا بود.
در این قرن بر اثر حملۀ مغولها و بلاهایی که بر سر مسلمانان آمد تفکر جبری در میان مردم و حتی دانشمندان عصر پیدا شد که همین یکی از علل مهم شکست مسمانان و مایۀ بدبختی بیشتر آنان گردید. شاهد این ادعا سخن شیخ نجم الدین رازی معروف به نجم دایه(متوفی654) است که در مرصاد العباد می گوید : «...از شومی چنین احوال است که حق تعالی قهر و غضب خویش را در صورت کفار تتار فرستاده است تا چنانکه حقیقت مسلمانی برخاسته است این صورت بی معنی براندازد.»
با این همه در قرن هفتم تحولی بزرگ در عرفان و تصوّف روی داد و آن به صورت علمی درآمدن عرفان و تصوف است که از آن می توان با نام علم عرفان ، عرفان نظری یا تصوّف فلسفی نام برد. بنیانگذار عرفان علمی را باید محی الدین ابن عربی دانست. او وحدت وجود را اساس مکتب خود قرار داد و عرفان و حکمت اشراق را تلفیق کرد و با به تحریر درآوردن "فصوص الحکم" و " فتوحات المکیه" مطالب فلسفهء الهی را به شکل عرفانی مطرح کرد.
شعر عرفانی نیز که به طور گسترده با سنایی غزنوی آغاز شده بود، در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم با عطار و در قرن هفتم با بزرگانی چون سعدی و مولوی به اوج رسید .
در گيرودار حمله مغول گروهى از مشايخ بزرگ که حاضر به ترک مکان و يا مرکز تعليمى خود نشدند مانند شيخنجمالدّين کُبرى و شيخفُريدالدّين عطّار و نظاير آنان به نقل رسيدند و يا در همان اوایل درگذشتند ولى برخى ديگر توانستند خود را از معرکه نجات دهند و به پناهگاههاى فرهنگى جديد مانند آسياى صغير و شام و فارس و کرمان و بلاد سند و هند و نظاير اين نواحى بروند و بساط ارشاد در ناحيتهاى جديد بگسترانند. همين امر و همچنين بازماندن دستههائى از مشايخ و عارفان در شهرها و ناحيههائى که از قتل عام رسته بودند وسيله خوبى براى حفظ سنتهاى خانقاهى و نگاهبانى مبانى تصوف و ترويج آن در ميان آيندگان بوده است .
در برابر اين دسته از عارفان متفلسف دستهاى ديگر از صوفيان بودهاند که اگر چه ورود در مباحث عقلى براى آنان آسان بود ليکن بهجاى آنکه راه دشوار مجاهدت را با پاى چوبين و بىتمکين استدلال به سپرند چون پيشينيان بر مرکب ذوق و وجد نشستند و دريچه خاطر را بر بحثهاى ملالانگيز مبتنى بر فلسفه و استدلال بستند. از اين دسته فريدالدين محمد عطار نيشابورى شاعر و صوفى بزرگ آغاز قرن هفتم و جلالالدین محمد بلخى و پدر وى بهاءالدين محمدبن حسين خطيبى بلخى و سيدبرهانالدين محقق ترمذى و شمسالدّين تبريزى و صلاحالدّين زرکوب قونيوى (م ۶۵۷) و حسامالدّين چلبى و فرزند مولانا سلطان ولد را مىتوان برشمرد.
يكى از عوامل مهم در گسترش تشيع در اين دوره، وجود خانقاههاى متعدد و رشد صوفىگرى در اين دوره بود. گفتنىاست به دليل وجود فشار بيش از پيش دوران مغول و از بين رفتن بيشتر جمعيت در اين دوره و ويرانى و اختلافطبقاتى كه به وجود آمده بود، مردم از همه چيز نااميد شده، بهترين مكان براى تسكين دردها خانقاه بود كه بزرگانصوفيه فرصت خوبى به دست آورده و مردم را به اين مكانها دعوت كرده و آنها را به زهد و... سوق مىدادند.
رواج خانقاه ها و منصب شيخ الشيوخي در مناصب دولتي و رواج دادن خانقاه ها به عنوان مراكز مهم اجتماعي كه در آن كارهايي از قبيل تربيت ، تكميل ، تهذيب مريد و تهيه مرشد براي دستگيري و هدايت طالبان و ارشاد مبتديان . به اين ترتيب راه ورود عموم به خانقاه ها باز شد و به دنبال آن امرا و سلاطين هم راه به خانقاه ها را پيدا كردند .
به اين ترتيب عده ای از مغولان به صوفیان جذب شدند و به خانقاه ها عنایت پیدا کردند .
با وجود بيشتر كتابهاي از بين رفته در اين دوره بزرگان علم و عرفان سعي كردند ،كارهای علمی انجام یافته و کتبی که در قرون گذشته نگاشته شده بود ، غالباً تلخیص کتب را به شکل کتب درسی مدون کردند و غالب آنها به واسطه ملخص بودن احتیاج به شرح و تحشیه داشته و این است که حاشیه نویسی رایج شد .
صوفی و متصوف
برخی صوفیان میان صوفی و متصوف تمایز قائل شدهاند. از جمله حلاج بر آن باور است که صوفی کسی است که از حق به او اشاره میشود، در حالی که متصوف کسی است که به حق اشاره میکند.
هجویری نیز اهل کمال را صوفی، و متعلقان و طالبان ایشان را متصوف میداند. وی همچنین اهل تصوف را در ۳ گروه جای میدهد: صوفی، متصوف و مستصوف.
صوفی از خود فانی و به حق باقی، و از قبضۀ طبایع رسته و به حقیقت حقایق پیوسته است، در حالی که متصوف میکوشد تا بدین مقام و مرتبه دست یابد و در این مسیر، از شیوۀ سلوک صوفیان پیروی میکند.
اما مستصوف کسی است که به طمع دستیابی به مال و جاه و حظّ و دنیا خود را به ایشان همانند میکند، در حالی که هم از مقام صوفی و هم از مرتبۀ متصوف بیخبر است. به باور او، صوفی صاحب وصول، متصوف صاحب اصول و مستصوف صاحب فصول است.
برخی دیگر نیز میان تصوف و عرفان تمایز قائل شدهاند. به اعتقاد ایشان تصوف و عرفان، هرچند متقارب به نظر میرسند، اما در اصل با یکدیگر متمایزند.
این دو اصطلاح بیانگر دو گونۀ دیندارانه زیستناند که بر اعراض از دنیا و ما سوی الله تأکید دارند، با این تفاوت که تصوف به جنبههای عملی سلوک نظر دارد و عرفان به جنبههای علمی آن. به بیان دیگر، تصوف ظهور اجتماعی و عملی عرفان است که به جنبههای ظاهری و آداب و آیینهای سیر و سلوک توجه دارد، و از سدۀ ۳ق به بعد نیز مترادف عرفان به کار رفته است.
به علاوه از عصر حافظ به بعد، بهویژه در اواخر دورۀ صفویه، به سبب آنکه عدهای صوفینما (مستصوف) تنها به ظاهر تصوف، یعنی پشمینهپوشی اکتفا کردند و از معنا و حقیقت عرفان تهی شدند، تصوف بهتدریج معنی و مفهوم حقیقی خود را از دست داد، و واژۀ صوفی با معنایی منفی همراه شد و پس از آن، بهویژه در میان اهل سلوک در ایران، واژۀ عرفان به جای واژۀ تصوف به کار رفت.
عرفاي قرن پنجم
شیخ ابوالحسن خرقانی. یکی از معروفترین عرفا است. عرفا داستانهایی شگفت به او نسبت میدهند. از جمله مدعی هستند که بر سر قبر بایزید بسطامی میرفته و با روح او تماس میگرفته و مشکلات خویش را حل میکرده است. مولوی میگوید: بو الحسن بعد از وفات بایزید از پس آن سالها آمد پدید گاه و بیگه نیز رفتی بی فتور بر سر گورش نشستی با حضور تا مثال شیخ پیشش آمدی تا که میگفتی شکالش حل شدی مولوی در مثنوی زیاد از او یاد کرده است و مینماید که ارادت وافری به او داشته است. میگویند با ابوعلی سینا فیلسوف معروف و ابوسعید ابوالخیر عارف معروف ملاقات داشته است. وی در سال 425 درگذشته است.
ابو سعید ابو الخیر نیشابوری. از مهمترین و باحالترین عرفا است. رباعیهای نغز دارد از وی پرسیدند: تصوف چیست؟ گفت: « تصوف آن است که آنچه در سرداری بنهی و آنچه در دست داری بدهی و از آنچه برتو آید بجهی » با ابوعلی سینا ملاقات داشته است. روزی بوعلی در مجلس وعظ ابوسعید شرکت کرد. ابوسعید درباره ضرورت عمل و آثار طاعت و عصیتسخن میگفت. بوعلی این رباعی را به عنوان اینکه ما تکیه بر رحمتحق داریم نه برعمل خویشتن، انشاء کرد: مائیم به عفو تو تولا کرده وز طاعت و معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده ابو سعید، فی الفور گفت: ای نیک نکرده و بدیها کرده وانگه به خلاص خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده.
ابوعلی دقاق نیشابوری. جامع شریعت و طریقت به شمار میرود. واعظ و مفسر قرآن بود. از بس در مناجاتها میگریسته او را « شیخ نوحه گر » لقب دادهاند. در سال 405 یا 412 درگذشت است.
ابوالحسن علی بن عثمان هجویری غزنوی صاحب کتاب « کشف المحجوب » که از کتب مشهور این فرقه است و اخیرا چاپ شده است. در سال 470 درگذشته است.
خواجه عبد الله انصاری. عرب نژاد و از اولاد ابو ایوب انصاری صحابی بزرگوار معروف است. خواجه عبد الله یکی از معروفترین و متعبدترین عرفا است. کلمات قصار و مناجاتها و همچنین رباعیات نغز و با حالی دارد، شهرتش بیشتر به واسطه همانها است. خواجه عبدالله در هرات متولد و در همانجا در سال 481 درگذشته و دفن شده است و از این جهت به « پیر هرات » معروف است. خواجه عبدالله کتب زیادی تالیف کرده. معروفترین آنها که از کتب درسی سیر و سلوک است و از پختهترین کتب عرفان است کتاب « منازل السائرین » است. بر این کتاب شرحهای زیاد نوشته شده است.
امام ابوحامد محمد غزالی طوسی. از معروفترین علمای اسلام است. شهرتش شرق و غرب را گرفته است. جامع معقول و منقول بود. رئیس جامع نظامیه بغداد شد و عالیترین پست روحانی زمان خویش را حیازت کرد. اما احساس کرد نه آن معلومات و نه آن مناصب روحش را اشباع نمیکند. از مردم مخفی شد و به تهذیب و تصفیه نفس مشغول شد. ده سال در بیت المقدس دور از چشم آشنایان به خود پرداخت. در همان وقت به عرفان و تصوف گرائید و دیگر تا آخر عمر زیر بار منصب و پست نرفت. کتاب معروف « احیاء علوم الدین » را بعد از دوره ریاضت تالیف کرد و در سال 505 در طوس که وطن اصلیش بود درگذشت.
عرفاي قرن ششم
عارفان طراز اول و مشهور قرن ششم
عين القضات همداني (م 525) وي شاگرد شيخ محمدبن حَمّويه و احمد غزالي، برادر امام محمد غزالي است. ابتدا علوم رسمي را با نبوغ كم نظيري يكي پس از ديگري به نحو عالي آموخت. پس از آنكه مقصود خود را در كلام و فلسفه نيافت، به مطالعه ي آثار امام ابوحامد محمد غزالي روي آورد و به مدت چهار سال به بررسي آثار او مشغول بود و فكر مي كرد به مقصود خود رسيده است، اما در سن بيست و يك سالگي با شيخ احمد غزالي ملاقاتي كرد و در وي تحولي شگرف پديد آمد، به طوري كه پس از بازگشت غزالي، در سفرش به همدان، مكاتبات اين استاد و شاگرد تا آخر عمر ادامه يافت. عين القضات نوشته هاي بسيار ارزنده اي در عرفان اسلامي با گرايش هاي فلسفي و نظري دارد، از جمله: تمهيدات و زبدة الحقايق و مكتوبات كه مجموعه ي نامه هاي او به مريدانش مي باشد. وي در نهايت در سن سي و سه سالگي و به سال 525 ق به شهادت رسيد.
حكيم سنايي غزنوي
ابوالمجد مجدودبن آدم، معروف به حكيم سنايي غزنوي، از بزرگان شعراي عارف است و از مريدان خواجه يوسف همداني، ديوان حديقة الحقايق از اوست كه با دارا بودن حدود ده هزار بيت، در تصوف، سلوك و عرفان دايرة المعارفي است و در واقع بنيان گذار شعر عرفاني در زبان فارسي است.
احمد جام
ابونصر احمد نامقي جامي، معروف به ژنده پيل از عرفاي مشهور قرن ششم هجري است. وي درس ناخوانده و بي سواد بود، اما در وي تحولي پديد آمد و از عارفاني گشت كه تأليفات زيبايي دارد. وي در سال 441 ق متولد و به سال 536 ق درگذشت.
محي الدين عبدالقادر گيلاني
وي نبيره ي ابوعبدالله صومعي كه از بزرگان عرفاني گيلان بوده است. سال 471 ق در همان ديار به دنيا آمد و با رويدادي كه در كودكي براي او رخ داد، براي تحصيل علم راهي بغداد مي شود.
در مسير سلوك شاگرد شيخ ابوسعيد مبارك بن علي مخزومي است و از وي رياضاتي سخت نقل شده است. برخي كرامات وي را در حد تواتر دانسته اند. شهيد مطهري درباره ي او مي گويد: «از شخصيت هاي جنجالي جهان اسلام است». سلسله ي قادريه از سلسله هاي صوفيه به او منسوب است. قبرش در بغداد معروف و مشهور است. او از كساني است كه از او دعاوي و بلندپروازي ها زياد نقل شده است. وي از سادات حسني است و در سال 560 ق يا 561 ق درگذشته است.
شيخ روزبهان بقلي شيرازي(ل)
از عرفاي عاشق پيشه بود و اغلب در مقام وجد و سُكر به سر مي برده است و شيخ خرقه ي وي، سراج الدين محمد سال بِهْ است. در شيراز و كوه هاي اطراف رياضات فراوان كشيد .
وي تأليفات فراوان دارد: تفسير عرايس البيان في حقايق القرآن و شرح شطحيات از جمله آثار اوست و كتاب عبهرالعاشقين او از زيباترين كتب عرفاني در مقوله ي عشق است. ابن عربي در فتوحات برخي از حالات وي را نقل كرده است. روزبهان در نهايت در محرم سال 606 ق درگذشت.
شيخ احمد غزالي
صاحب تأليفات بسيار در عرفان كه يكي از آنها سوانح العشاق است و فخرالدين عراقي در لمعات به همان طريق مشي نموده است. با اين تفاوت مهم كه غزالي به دقايق سلوكي، مقوله ي عشق پرداخته و عراقي از ديدگاه هستي شناسانه و با ديدگاه وجودي به آن توجه كرده است. برادرش امام محمد غزالي در حق وي مي گويد: «ما طلب كرديم و احمد يافت». شيخ احمد به سال 517 ق وفات نمود و قبر او در قزوين است.
عرفای قرن هفتم
شيخ نجمالدين کبراي خوارزمي، احمدبن عمربن محمد خیوقی خوارزمی با كنيه ابوالجناب ، ملقب به طامةالکبری و شیخ ولی تراش ، موسس سلسله کبرویه از مشاهير اکابر عرفاست. بسياري از سلاسل به او منتهي ميشود. وي شاگرد و مريد و داماد شيخ روزبهان بقلي شيرازي بوده است. شاگردان و دست پروردگان زيادي داشته است، از آن جمله است بهاءالدين ولد، پدر مولانا مولوي رومي. در خوارزم ميزيست . زمانش مقارن است با حمله مغول. هنگامي که مغول ميخواست حمله کند، براي نجمالدين کبري پيام فرستادند که شما و کسانتان ميتوانيد از شهر خارج شويد و خود را نجات دهيد. نجمالدين پاسخ داد : من در روز راحت در کنار اين مردم بودهام، امروز که روز سختي آنهاست از آنها جدا نميشوم. خود مردانه سلاح پوشيد و همراه مردم جنگيد تا شهيد شد. ولادت در سال ۵۴۰ هجری قمری و فوت او در سال ۶۱۸ هجری قمری گفته اند .
در کودکی علوم مقدماتی را فرا گرفته و در کسب حدیث و علوم قرآنی و علوم باطن به سیاحت بلاد رفته و در نیشابور از ابوالمعالی فراوی، و در همدان از حافظ ابوالعلاء، و در اسکندریه از ابوطاهر سلفی حدیث شنیده است. عبدالعزیز بن هلال، ناصر بن منصور، شیخ سیف الدین باخرزی و دیگران از او حدیث روایت کرده اند. خرقه ارشاد از شیخ اسماعیل قصری گرفته و نسبت طریقت از طریق شیخ عمار یاسر بدلیسی یافته است .
شاگردان و خلفای شیخ نجم الدین کبری از قبیل: شیخ فریدالدین عطار، باباکمال جندی، شیخ سعدالدین محمد حمویی، شیخ نجم الدین رازی، مجدالدین بغدادی و بهاء ولد از اعاظم طریقه کبرویه و بزرگان دیگر همه از اکابر طریقه ارشاد و تصوف میباشند.
نجم الدين كبري يكي از شخصيت هاي اثر گذار و نو انديش در حوزه عرفان نظري است كه تاملات او در حوزه هاي انسان شناسي، فلسفه ذهن و به خصوص معرفت، در تاريخ تصوف و تاريخ معرفت شناسي اسلامي حايز اهميت است. او در بحث پيرامون "خواطر"، گونه هاي مختلف خواطر نوراني و ظلماني را مورد بحث قرار داده و آنگاه به گونه اي برتر از خواطر، يعني الهام الهي پرداخته و تصويري كامل از نظريه يادآوري را ارايه داده است. نزد او، انسان براي زندگي خاكي خود به حواس و عقل نيازمند است، اما براي دست يافتن به معرفتي درباره حقايق جهان، در حالت كوري است، مگر آنكه با مجاهده پرده از پيش او بر افتد نجم الدين، عقل را به عنوان نعمتي الهي براي دستيابي به معرفت مورد ستايش قرار داده، اما از فريفته شدن آن به ادراكات حسي و دانايي هاي دنيوي نگران بوده است. او به حقيقتي عظيم در عالم نوراني به عنوان "عقل كبير" باور دارد كه تنها ابزار در يافتن آن، همان عقل فردي متعلق به انسان، يا "عقل صغير" است. به باور او هيچ گوهري جز جنس خود را نتواند ديد. در راستاي برون آمدن از كوري، نجم الدين مبحث "غيبت" را گشوده است، حالتي برخاسته از تصفيه وجود كه سالك را قادر مي سازد تا برخي از حقايق پنهان عالم را مشاهده كند. او به سه مرتبه از غيبت اشاره كرده است كه مرتبه نازل آن كه براي عموم مردم دست يافتني است و والا ترين مرتبه اش، شهادت حقيقي است كه براي برترين انسان هاست.نجم الدين با سخن از "ذوق"، به مثابه گونه اي از حس غيبي كه قدرت تميز حقايق را به انسان مي دهد، ذوق را در تقابل با مشاهده قرار داده و مباحثه معرفتي خود را بسط داده است . وي در اين تقابل بر آن است تا در برابر وضوح حاصل از مشاهده، معرفت حاصل از ذوق را معرفتي حقيقي و شايسته اعتبار، اما با گونه اي از ابهام و عدم وضوح برشمارد. نزد او سبب مشاهده گشوده شدن بصيرت به کنار رفتن پوشش ها از پيش روي، و سبب ذوق تبديل وجود و "ارواح" است .
آثار وي عبارت است از : رساله الخائف الهائم عن لومة اللائم، رساله فواتح الجمال و رساله منهاج السالکین .
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري
فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلند نام ادبیات فارسی در پایان سده ششم و آغاز سده هفتم است.
او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفتهبود ، به کار عطاری و درمان بیماران میپرداخت. او را از اهل سنت دانستهاند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوستدار اهل بیت بوده است .
درباره به پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشهگیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستانهای زیادی گفته شدهاست. مشهورترین این داستانها، آنست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری میگردد و تا پایان عمر با بسیاری از عارفان زمان خویش همسخن گشته و به گردآوری داستانهای صوفیه و اهل سلوک پرداختهاست. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حمله مغولان، به شهادت رسید .
عطار از اکابر درجه اول عرفاست. در نثر و نظم تأليف دارد. تذکرة الاولياء او که در شرح حال عرفا و متصوفه است و از امام صادق عليه السلام آغاز ميکند و به امام باقر عليه السلام ختم مينمايد، از جمله مآخذ و مدارک محسوب ميشود و شرق شناسان اهميت فراوان به آن ميدهند. همچنين کتاب منطق الطير او يک شاهکار عرفاني است.
شيخ شهابالدين سهروردي زنجاني
شهاب الدین یحیی ابن حبش بن امیرک ابوالفتوح سهروردی، ملقب به شهابالدین و شیخ اشراق و شیخ مقتول فیلسوف نامدار ایرانی بودهاست . شهابالدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمریمیلادی در دهکده سهرورد از قیدار زنجان واقع در ایران زاده شد. وی تحصیلات مقدماتی را که شامل حکمت، منطق و اصول فقه بود در نزد مجدالدین جیلی استادِ فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد و بقوت ذکا، وحدت ذهن و نیک اندیشی بر بسیاری از علوم اطلاع یافت. سهروردی بعد از آن به اصفهان، که در آن زمان مهمترین مرکز علمی و فکری در سرتاسر ایران بود، رفت و تحصیلات صوری خود را در محضر ظهیرالدین قاری به نهایت رسانید. در گزارشها معروف است که یکی از همدرسان وی، فخرالدین رازی، که از بزرگترین مخالفان فلسفه بود، چون چندی بعد از آن زمان، و بعد از مرگ سهروردی، نسخهای از کتاب تلویحات وی را به او دادند آن را بوسید و به یادِ همدرس قدیمش در مراغه اشک ریخت . سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت، و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد . در واقع، در همین دوره بود که سهروردی شیفته راه تصوف گشت و دورههای درازی را به اعتکاف و عبادت و تفکر گذراند. او همچنین سفرهایش را گسترش داد و به آناتولی و شامات رسید، و چنانچه از گزارشها برمیآید، مناظر شام در سوریه کنونی او را بسیار مجذوب خود نمود . در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی (سردار معروف مسلمانان در جنگهای صلیبی ) دیدار کرد . ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی نیز که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند .در همین شهر حلب بود که وی کار بزرگ خویش، یعنی، حکمةالاشراق را به پایان برد.
اما سخن گفتنهای بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن میشد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد.
عاقبت به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین میگوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آنها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند و ناگزیر سهروردی را در سال ۵ رجب ۵۸۷ هجری قمری به زندان افکند و شیخ همان جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت.
سهروردی کسی است که مکتب فلسفی اشراق را بوجود آورد که بعد از مرگش وسعت یافت. او نظریه خود را در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم ارائه کرد. سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب دادهاند. او خود فلسفه اش را حکمت اشراق نامیده بود.
مکتب سهروردی هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمیداند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت میشناسد. او به سختی بر ابن سینا می تازد و از کلیات و مثل افلاطون دفاع میکند. بر وجودشناسی ابن سینا ایراد میگیرد که چرا اظهار داشته که در هر شئ موجود، وجود امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری، و برای تحقق محتاج وجود است. در حالی که طبق حکمت اشراق، ماهیت امری حقیقی است و وجود امری اعتباری.
صدرالدين محمد قونوي
تاريخ ولادتش مشخص نيست اما در سال 672 (سال فوت مولوي و خواجه نصيرالدين طوسي) و يا سال673 درگذشته است. اهل قونيه (ترکيه). با خواجه نصيرالدين طوسي و مولوي رومي معاصر است. بين او و خواجه نصير مکاتبات رد و بدل شده و مورد احترام خواجه بوده است. ميان او و مولوي در قونيه کمال صفا و صميميت وجود داشته است. قونوي امامت جماعت ميکرده و مولوي به نماز او حاضر ميشده است و ظاهراً همچنانکه نقل شده مولوي شاگرد او بوده و عرفان محييالديني را که در گفتههاي مولوي منعکس است از او آموخته است.
قونوي بهترين شارح افکار و انديشههاي محييالدين است. شايد اگر او نبود محييالدين قابل درک نبود. کتابهاي قونوي از کتب درسي حوزههاي فلسفه و عرفان اسلامي در شش قرن اخير است .
فخرالدين عراقي همداني
شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر بن عبدالغفار همدانی، یا فخرالّدین عراقی کمیجان اراک، از شاعران و عارفان ادب فارسی در سده هفتم هجری میباشد، شاگرد صدرالدين قونوي و مريد و دست پرورده شهابالدين سهروردي است.
ابراهیم عراقی فرزند عبدالغفار کمجانی بود. او پس از تکمیل آموزش قرآن برای ادامة تحصیل به همدان رفته، و در آنجا تحصیل کرد. در کودکی قرآن را از بر نمود و میتوانست آن را به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرود آمدند و عراقی نیز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردی شیخ بهاء الدین زکریا درآمد . بیست و پنج سال سپری شد، و شیخ بهاءالدین وفات یافت، در حالیکه، عراقی را جانشین خود کرده بود. بعد از هند، عراقی عزم مکه و مدینه کرد، و پس از حج جانب روم شد. در قونیه، به خدمت مولانا رسید، و مدتها در مجالس سماع حاضر شد. وی پس از سالها اقامت در روم جانب شام رفت.
ابن عربي
محمّد بن علی بن محمّد بن احمد بن عبدالله بن حاتم طائی معروف به محیالدین ابن عربی و شیخ اکبر عارف مسلمان عرب اندلسی است. وی در سال ۵۶۰ ه.ق. در شهر مرسیه در جنوب شرقی اندلس به دنیا آمد. پدرش علی بن محمد از عالمان فقه و حدیث و تصوف بود و جدش نیز یکی از قضات اندلسی بود.
در اندلسِ دوران نوجوانی و جوانی وی گرایشهای عرفانی و نیز محافل شیوخ تصوف و مریدان ایشان اندک نبوده است. یکی از بزرگترین و نامدارترین شیوخ عرفان و تصوف، همزمان با جوانی ابن عربی، شعیب ابن حسین اندلسی مشهور به ابومدین بوده است که ابن عربی در نوشتههایش چندین بار از وی نام میبرد و او را «شیخنا و عمادنا» و «شیخ الشیوخ» و «ابوالنجا» مینامد. ابن عربی، به «طریقت عرفان» داخل شده بود و نخستین کسی که با وی در «طریق الله» روبهرو شده بود، ابوجعفر احمد عرینی است که در آغاز آشنایی ابن عربی با «طریقت عرفان» به اشبیلیه آمده و ابن عربی نخستین کسی بوده که به دیدار او شتافته بوده است. ابن عربی زندگانی خود را پیش از داخل شدن به طریقت، «زمان جاهلیت» خود مینامد.
محيي الدين که احيانا با نام "ابن العربي" نيز خوانده مي شود مسلما از بزرگترين عرفاي اسلام است، نه پيش از او و نه بعد از او کسي به پايه او نرسيده است. به همين جهت او را "شيخ اکبر" لقب دادهاند. عرفان اسلامي از بود ظهور، قرن به قرن تکامل يافت، در هر قرني عرفاي بزرگي ظهور کردند و به عرفان تکامل بخشيدند و بر سرمايهاش افزودند. اين تکامل تدريجي بود، ولي در قرن هفتم به دست محييالدين عربي "جهش" پيدا کرد و به نهايت کمال خود رسيد . محييالدين عرفان را وارد مرحله جديدي کرد که سابقه نداشت. بخش دوم عرفان، يعني بخش علمي و نظري و فلسفي آن وسيله محييالدين پايه گذاري شد.
سعدي
سعدی شیرازی شاعر و نویسندهپارسیگوی ایرانی است. سعدی در نظامیۀ بغداد به تحصیل پرداخت. در آنجا از مربیان و استادانی چون جمال الدّین ابوالفرج عبدالرّحمان معروف به «المحتسب» کسب فیض کرد.
در بغداد نیز تحت ارشاد صوفیانۀ ابوحفص سهروردی قرار گرفت. او مرشد و پیر و راهنمای سعدی در تصوف و عرفان بود و به این جهت، سعدی را از پیروان فرقه سهروردیه شمرده اند، روش سهروردی تصوف عابدانه مقید به تمام آداب شرع بود و متابعت شریعت را نشانۀ کمال می دانست، و خدمت خلق را هم از اصول تصوف می دانست و سماع را نیز در صورتی که متضمن فسادی نباشد، جایز می شمرد و حرکات صوفیه را هنگام وجد و سماع روا می دانست. جمال پرستی صوری را هم رد می کرد و صورت پرستان را هوی پرست می دانست .
سعدی در تمام بوستان، سخن از طریقت می آورد و غالباً به عقاید عرفانی سهروردی توجّه دارد، مثلاً، به عقیدۀ سهروردی، واصلان به حق را روی بازگشت و بیان و اشارت و خبر دادن نیست.
در بوستان و گلستانِ شیخ کمتر داستانی است که در آنها ذکر درویشان نیامده باشد ولی در مجموع نه چنان است که مو به مو پیروی آیین تصوّف را فرض بشمارد، بلکه در بسیاری از مسائل به حکما و اهل سیاست نزدیک شده و در پاره ای مطالب وجهۀ دینی را مقدّم داشته است و اگر بابهائی چون تواضع و قناعت و رضا و احسان و توبه ترتیب می دهد نباید گمان برد که مقصود وی شرح آنهاست به صورتی که در میانۀ صوفیان متداول است، چه وی در آن خیال نیست که مردم را به تصوّف دعوت نماید و اگر ذکری از جُنید و شِبلی و بایزید و ذوالنون و معروف کرخی و دیگران به میان می آورد تنها از آن جهت است که به نظر وی آن بزرگان مظهر تربیت و اخلاق بوده اند. همان گونه که اشاره شد، شیخ دارای مشرب تصوّف و ذوق عرفان و در پی تصفیه اخلاق بوده است، ولی اگر گمان رود که او مرید و تابع طریقۀ یکی از مشایخ روزگار خویش بوده، این سُخنی است که دلیل محکم می خواهد.
آنچه از عرفان و تصوّف در پاره ای از آثار منظوم سعدی جلوه گر است، شامل قسمت های زیر می باشد :
1- اصطلاحات تصوّف و نقل قول برخی از مشایخ صوفیه از قبیل : پیر، حالت، خرابات، دلق، ذکر، سالک، سماع، صوفی، طریقت، عارف، کمال و ... . ( در آثار سعدی کلّ عالم هستی در محبوب و معبود کُلّ خلاصه می شود.
2- نام عرفا و مشایخ بزرگ صوفیه و نقل حکایات و اقوال آنان از قبیل : شبلی، بایزید، حاتم اصم، معروف کرخی، ذوالنون مصری، داود طائی و دیگران.
3- طرح مسائل تربیتی و اخلاقی از دیدگاه عرفان مانند ذکر و وجد و سماع، رضا و تسلیم، تواضع، شکر، توبه و مناجات