سنایی غزنوی، تلخیصی از کلگیری تصوف و ادبیات عرفانی درس سرای حوادث صفحه ۶۰ و ۶۱
●تعریف عرفان و تصوف
این دو واژه در ابتدا و در مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته اند و در کتاب های قدیم عرفان و صوفیان، هر دو به طریقه ای روحانی گفته می شده است که فردبا تکیه بر مبانی شریعت و با تهذیب نفس و دوری از تمایلات نفسانی و کالاهای دنیوی،از طریق سیر و سلوک باطنی،کمال نفس را غایت معنوی و سرانجام پیوند با پروردگار را سر لوحه حیات معقول خویش قرارمی دهد(دهباشی و میر باقری فرد،۱۳۹۶: ۹).درباره ی تصوف ایران دو دیدگاه می باشد: نخست آنکه صوفیه خود همیشه در پرده سخن گفته اند و چاره جز آن نداشته اند که بیشتر به کنایات و استعارات حتی اصطلاحات مرموز و آنچه خود "شطحیات" گفته اند،یعنی به تعبیرات ظاهرن پریشان و آشفته اما باطنن پرمغز و دقیق مطلب بسیار رقیقو لطیف خود را بیان کنند.بهترین نمونه این سخنان کفرآمیز،گفتار حسین بن منصور حلاج و عین القضات همدانی است. دیدگاه دوم:که برای پی بردن به حقیقت تصوف هست ،استدال ها و استنتاج های نا درستی است که از صدوپنجاه سال پیش یعنی روزی که خاورشناسی اروپایی در جهان انتشار یافته است و بی خبران اروپایی نتیجه ی نادرستی از آن گرفته اند.بزرگ ترین اشکالی(نفیسی،۱۳۹۴: ۶۶).
قلمرو عرفان
عرفان طریقه ی معرفت در نزد آن دسته از صاحب نظران است که برخلاف اهل برهان در کشف حقیقت بر ذوق و اشراق بیشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال. این طریقه در بین مسلمین تا حدی مخصوص صوفیه است و در نزد سایر اقوام بر حسب تفاوت مراتب به نسبت ظروف زمانی و مکانی خاص، نامهای مختلف دارد که آن را امروز تحت عنوان "میستی سیسمMysticisme"یا معرفت اهل سِر میشناسند. آثار از صورت های سادهتر و ابتداییتر این طریقه را در ادیان و مذاهب قدیم و بَدوی نیز میتوان یافت. از جمله در مذهب پرستندگان توتم و آیین پرستندگان ارواح هم نوعی عرفان وجود دارد. چنانکه در آیینهای قدیم هندوان، ایرانیان، یونانیان، یهود و نصاری هم چیزهایی از این مقوله هست. اینکه عرفان امری است عام و بین همه اقوام جهان هست سبب شده است که بعضی محققان به استناد شباهتهایی که در کار هست تصوف اسلامی را از عرفان اقوام دیگر- فی المثل یونانی یا هندی یا یهودی- گرفته شده بدانند. البته این امر که هر یک از این مذاهب عرفانی در تصوف اسلامی تاثیر کرده باشد نکتهای نظری اصلی مجرد شباهت بین مذاهب مختلف عرفانی حاکی از تاثیر متقابل نیست فقط نشانه آن است که عرفان مثل دین و علم و هنر ، امری مشترک و عام است . در واقع عرفان معرفتی از مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالتی برای انسان این احساس پیش میآید که ارتباطی مستقیم و "بیواسطه" با وجود مطلق یافته است . این احساس البته حالتی است روحانی، ورای وصف و حد، که در طی آن عارف ذات مطلق را نه به برهان، بلکه به ذوق و وجدان درک میکند. در چنین حالتی، عارف- چنانکه "ویلیم جیمس" میگوید- حالی دارد که آن را به بیان نمیتواند آورد. آنچه در ضمیر او هست اندیشه نیست مجرد احساس است بنا بر این حالت او بیشتر سلبی و منفی است و آن را نمیتوان به غیر تلقین و القا کرد. کسی که بخواهد آن حالت را تجربه کند و دریابد باید هم به عرفان گراید و عارف بشود چنانکه تا کسی عاشق نباشد آن شور و حالی را که از آن به عشق تعبیر میکنند در نمییابد، تا کسی هم عارف نباشد حال عارفان را نمیتواند ادراک کرد. اینکه منشا غیر اسلامی برای تصوف اسلامیان قائل شوند، قرنهای درازی معمایی جالب، سرگرم کننده برای چندین نسل از محققان اروپا شده است و از این رو فرضیهها تصوف داشتهاند:ثالوکTholuck از قدمای قوم، مدعی شده است که منشا عمده عرفان و تصوف آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی نژاد بودهاند."دوزیDozy" هم که از نام آوران قوم است همین نظر را تایید کرده است. ماکس هورتن تاثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه- چون بایزید و جنید- قوی یافته است. "فون کرمر" از تاثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهرش جنید و بایزید است سخن گفته است و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصاً حارث محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن برشمرده است. وجود این عنصر مسیحی، را خیلی از محققان دیگر نیز تاکید کردهاند و در بیان منشأ تصوف بدان توجه خاص ورزیدهاند. از آن جمله" آسین پالاسیوس" ،"ونسینک" و "تور آندرا" تاثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان دادند. برخی محققان ر بیان منشا تصوف راههای دورتر رفتند چنانکه به تاثیر حکمت نو افلاطونی توجه ورزیده اند."مرکس" به نفوذ حکمت یونانی و" بلوشه" به تاثیر عقاید و مبادی ایرانی اشارت کردهاند. و "کار ادوو" منشا تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود سراغ میدهد. در محیط هر یک از ادیان، عرفان هم صورت و رنگ همان دیانت را دارد. چنان که عرفان هند مانند ادیان هندوان همواره نگران این اندیشه است که انسان چگونه میتواند وجود جزئی و محدود خود را در وجود کل فانی کند و از این روبنای آن- مثل ادیان هندی- مبتنی است بر اندیشه معرفت ، ریاضت، و فنا.
این عرفان هندی که از آن به یوگا نیز تعبیر میکنند فلسفه برهمنان و در حقیقت حاصل یک نوع تعقل اشراف منشانه ی هندی است. مخزن عمده آن نیز مجموعه مشهور "اوپانیشاد" یا حکمت "ودانتا" است. در این حکمت، برهما که مبدا کل عالم است حقیقت همه چیز و اصل تمام کائنات است. همچنان که کف و موج دریا را با دریا هیچ تفاوت نیست هیچ تفاوتی هم بین جهان و برهما نیست... مراسم منسوب به اورفه یا ارفیوس نیز از تمایلات عرفانی یونانیها خبر میدهد. جمعیت منصوب به او لباس سپید میپوشیدهاند و از خوردن گوشت اجتناب میکردند چنانکه در مبادی و تعالیم آنها نیز طنین کهنه یی از آهنگ صدای "نی مولوی" و از "قصه ی روح" غریبی که در بیان افلاطون از دیار آشنایی جدا مانده است انعکاس دارد. و همین اشتیاق رو برای بازگشت به سرمنزل دیرینه خویش مکرر نزد این حکیم یونانی با زبان شاعرانه بیان شده است. باری انجمنهای اخوت منسوب به ارفیوس و به اصحاب فیثاغورس اهل اسرار بودهاند از قدیمیترین نمونههای عرفان فلسفی یونانی است و بعضی نشانههای این گونه عرفان را در مجامع کلبیها و رواقیون نیز میتوان نشان داد. حکمت افلاطون از جهت اشتمال بر عرفان مشهور است و مخصوصاً عرفان مسیحی از آن بسیار بهره یافته است اما حکمت ارسطو نیز که غایت فلسفه را تشبه به اوصاف الوهیت میپندارد و تاثیر خداوند را در عناصر عرفانی خالی نیست. چنانکه در حکمت فیلون و در فلسفه ی فلوتین هم صبغه ی عرفان قابل ملاحظه است. فیلون یهودی عارف بود از اهل اسکندریه که حکمت خود را بر اساس تأویل بنا کرد و تعالیم او در حکمت نو افلاطونیان و هم در طریقه آبای قدیم کلیسا تاثیر نهاد. فلوتین که با استاد خویش آمونیوس ساکاس بانی فلسفه نوافلاطونیان شد هیات افلاطونی را صورتی قویتر و روشنتر داد و بدین گونه عرفان یونانی را به اوج کمال رسانید. نزد فلوتین عالم به منزله قیضانی است از وجود خدا که به مثابه خورشید است و انسان که وجود او در حقیقت مجموعه بود و نبود است وقتی به جات واقعی میرسد که از طریق معرفت به اتحاد با خدا موفق میشود. در کتب یونانی منصوب به هرمس نیز که بیشتر گفت و شنودهاییست بین هرمس با پسرش تت یا میان هرمس با اسقلابیوس و عمده آن گفت و شنودها نیز متعلق به حدود قرن سوم میلادی است میتوان آثاری از عرفان ادوار اخیر یونانی را یافت: عرفانی که رنگ تعالیم افلاطون و ارسطو و رواقیون را دارد و از رنگ دیانت یهود نیز خالی نیست. خدای هرمس خدای نور، خدای نیک، و خدای جمال است و این عالم صورت او و فیض وجود اوست پس انسان که جوهرش با خدا یکی است وقتی به معرفت او نائل شود به مرتبه خدایی میرسد بلکه به همه ی کائنات متحد و متصل میگردد. در عرفان زرتشتی نیز همین توصیفات برقرار است. حکمت گنوسی نیز نوعی عرفان به شمار میآید و آن در حقیقت عرفان شرقی قبل از عهد عیسی است که در اوایل تاریخ میلادی رنگ مسیحی گرفته است و در حال ماخذ و منشا آن- مثل ماخذ و منشا تصوف اسلامی- مورد بحث محققان است. چنانکه بعضی از اهل تحقیق آن را از عقاید یهود دوره قبل از عیسی و برخی از نفوذ مصر یا ایران گرفته شده دانستهاند. جمعی در آن نشانههایی از عقاید و مذاهب هندوان و بعضی در آن آثاری از رسوم و آداب منسوب به جماعت ارفیوس یافتهاند و کسانی هم انعکاس بعضی آداب و عقاید بابلی و ایرانی را در آن گمان بردهاند. شاید هم تمام این عناصر در پیدایش این حکمت گنوسی تاثیر کرده باشد اما از بعضی کشفیات تازه چنین برمیآید که مخصوصاً تاثیر زردشت و ثنویت مجوس در این عرفان- که اصلش یهودی است- بسیار بوده است چنانکه عرفان مانی نیز از آن متاثر است. در هر حال عرفان گنوسی مبتنی بر دعوی نوعی معرفت سری است شهود ذات حق که در کتب منسوب به فرقههای مختلف این طایفه هست نیز رنگی خاص بدان بخشیده است. حکمت اشراقی مسلمین و شاید طریقه ی اهل حق نیز در بعضی موارد بدان مدیون شدهاند.
تعریف عرفان و تصوف
این دو واژه در ابتدا و در مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند و در کتب متقدمان عرفان و تصوف هر دو به طریقه ای روحانی گفته میشده است که در آن فرد با تکیه بر مبانی شریعت و با تهذیب نفس و اعراض از تمایلات نفسانی و متاع دنیوی، از طریق سیر و سلوک باطنی، کمال نفس را غایت معنوی و سرانجام وصول به حق را سرلوحه حیات معقول خویش قرار میدهد؛ و برخی گفتار معصوم را که "من عرف فقد عرف ربّه" بر این معنا تفسیر میکند.البته، کلم عرفان و معرفت و عارف در متون قدیم اسلامی، پیش از کلمه تصوف و صوفی استعمال شدهاند ز واژههای اصیل اسلامی به شمار میروند که در متون اسلامی چه در قرآن و چه در احادیث و روایات معصومان و نهج البلاغه و کلمات قصار اولیا بسیار دیده میشود. در قرن اول هجری شانی از کلمه تصوف و صوفی به معنای اصطلاحی مشاهده نمیشود و روشن شود که کلمه صوفی و تصوف از کلمات دخیل عربی است که بیشتر فارسی زبانان آن را به کار بردهاند و سپس در میان ادبای فارسی زبان و عربی زبان تداول یافته است.
عرفان: معنای عام و لغوی عرفان و معرفت، هر دو از مصدر عرفه به معنای شناختن هستند گرچه علم نیز مصدر و معنای عام آن شناختن است، به مرور زمان به عرفان و علم، هر دو، معنای اصطلاحی خاصی اختصاص افته و تفاوتهای ظریف میان این دو پدید آمده است.
تعريفهاي متعددي از واژه «تصوف» صورت گرفته است. از جملة آنها تعريفي است كه «معروف كَرْخي» (م ۲۰۱ه. ق) از عرفاي بزرگ اسلامي، ارائه كرده است. وي ميگويد:
التصوف الأخذ بالحقائق واليأس مما في أيدي الخلائق؛ تصوف، گرفتن و يافتن حقايق هستي و دلبريدن از دنياي مردم است.
عطار نيشابوري در تذكرة الاولياء، همين تعريف را از قول معروف، چنين ترجمه كرده است:
«تصوف، گرفتن حقايق و گفتن به دقايق و نوميدشدن از آنچه هست در دست خلايق».
ويژگي مهم اين تعريف، جامعيت آن نسبت به دو بُعد اصلي عرفان اسلامي يعني بُعد معرفتي و بُعد عملي
آن است كه در درسهاي آينده از آن به «عرفان نظری» و «عرفان عملی» ياد خواهيم كرد؛ آنجاكه ميگويد:
تصوف، يافتن و گرفتن حقايق هستي است، به جنبة معرفتي و آنجاكه ميگويد: تصوف، نااميدي و دلبريدن از سرمايههاي مردم است، اشارهاي به جنبة عملي عرفان اسلامي دارد.
ابوبكر كتّاني (م ۳۲۲ ه. ق) در تعريف تصوف ميگويد:
التصوف، صفاءٌ ومشاهدة.
يعني تصوف از دو حقيقت تشكيل شده است: نخست صفاي قلب و تطهير باطن، كه به عرفان عملي و سلوك اشاره دارد و دوم مشاهدة حقايق و رسيدن به معارف شهودي كه به عرفان نظري و معرفت نظر دارد.
از جمله تعاريف قابل توجه، تعريف محيالدين ابنعربي است. وي ميگويد:
التصوف، الوقوف مع الآداب الشرعيّة ظاهراً وباطناً وهي الخلق الالهيّة؛ تصوف، پايبندي به آداب شريعت در ظاهر و باطن است كه همان اخلاق الهي ميباشد.
در اين تعريف تنها به جنبة عملي عرفان اسلامي اشاره شده است؛ لكن با توجه به غلبة جنبة عملي در واژگان «تصوف» ـ كه پس از اين بدان خواهيم پرداخت ـ اين تعريف به رويكرد امروزي آن نزديكتر است.
بنابراين از نگاه طرفداران عرفان و تصوف:
تصوف، گذر از خود و رسيدن به خدا و خداييشدن است.
با روشن شدن معناي اصطلاحي «تصوف»، واژههاي «صوفي»، «صوفيان»، «صوفيه» و «متصوفه» نيز روشن خواهند شد. اما در بررسي ريشة لغوي اين واژهها، واژه «صوفي» بايد مورد مداقه قرار گيرد؛ زيرا پس از شكلگيري اين واژه، ساير واژهها از آن ساخته شدهاند.
در اشتقاق لغوي «صوفي» صحبتهاي فراواني وجود دارد. اما تنها سه قول از ميان آنها، بيشتر قابل اعتماد است:
الف) لفظ صوفي در زبان عربي، ريشة لغوي ندارد؛ بلكه از كملة «سوف» يا «سوفيا» يِ يوناني گرفته شده است. عدهاي در يونان خود را سوفسطايي ـ يعني دانشمند ـ ميناميدند و عدهاي نيز كه در مقابل سوفسطاييان ـ مروّجان شكاكيّت ـ ايستادند، خود را «فيلاسوف»؛ يعني دوستدار دانش و حكمت نام مينهادند. بنابراين صوفي به معناي حكيم و دانشمند خواهد بود.
ب) لفظ صوفي به قبيلهاي از عرب به نام «بنيصوفه» نسبت داده شده است؛ زيرا مردم اين قبيله در زمان جاهليت خدمتگذاران خانة خدا بودند و به عبادت و رياضت شهرت داشتند. پس از ظهور اسلام، هنگامي كه عدهاي از مسلمين در مسئلة رياضت، عبادت و زهد پافشاري نشان دادند، مردم، با سابقهاي كه از قبيلة بنيصوفه در ذهن داشتند، اين عده را به همان قبيله منسوب نمودند. بدين ترتيب به اين افراد «صوفي»، به برنامههاي ايشان «تصوف» و به اين طايفه، «متصوفه» گفتند.
ج) جهت سوم ـ كه بيشتر اهل تحقيق آن را پذيرفتهاند ـ آن است كه لفظ صوفي برگرفته از «صوف» به معناي پشم ميباشد و دليل آنكه به صوفي، صوفي گفته ميشود، بهخاطر لباس پشمينهاي است كه ميپوشد. بنابراين چون غالباً صوفيان جنس لباس خود را از پشم برميگزيدند، به همان منسوب شده و به نام صوفي شهرت يافتند. حافظ نيز با اشاره به رياكاري پارهاي از صوفيان در پوشيدن لباس پشمي ميگويد:
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقة پشمينه بينداز و برو
بنابراين سه قول قابل اعتمادتر در وجه اشتقاق لغويِ لفظ صوفي را ميتوان اينگونه نشان داد:
سوفيا = صوفي
بنيصوفه = صوفي
صوف = صوفي
واژه عرفان
پيش از آنكه واژه عرفان را از ديدگاه اصطلاحي مورد پژوهش قرار دهيم، تذكر دو نكته مناسب مينمايد:
نخست آنكه در اشتقاق لغوي لفظ عرفان ابهامي وجود ندارد و روشن است كه از «عَرِفَ يَعْرِفُ» است و همخانوادة معرفت، عارف و معروف است و از اين جهت مشكلات لفظ تصوف را ندارد.نكتة دوم آن است كه لفظ عرفان، با همين ساختار ـ يعني وزن «فِعلان» ـ در آثار عرفا شيوع چنداني ندارد و بهطور غالب از لفط تصوّف و صوفي يا اشتقاق عارف بهره ميبرند.با توجه به همين نكتة اخير، در رديابي معناي اصطلاحي عرفان در آثار عرفا، ميبايست واژه «عارف» را مورد نظر قرار دهيم؛ چراكه تعريف عارف، بهطور طبيعي تعريف عرفان نيز خواهد بود.
در پيگيري واژه عارف و عرفان، همچون تصوف، به انبوهي از تعاريف مختلف برميخوريم.
اما يكي از بهترين تعريفها، تعريف ملاعبدالرزاق كاشاني (م ۷۳۵ ه. ق) است. وي در اصطلاحات الصوفية ميگويد:
العارف من اشهده الله ذاته وصفاته وأسمائه وأفعاله، فالمعرفة حال تحدث من شهودٍ؛ عارف كسي است كه خداوند، ذات، صفات، اسما و افعال خود را به وي نشان داده است. بنابراين معرفت (و عرفان) حالي است كه از پي شهود برميآيد.
ويژگي مهم اين تعريف آن است كه به سنخ معرفت عرفاني و روش آن اشاره كرده است. پس از اين در درسهاي بعدي روشنتر خواهد شد كه معارف عرفاني ـ برخلاف ديگر دانشهاي ذهني و فكري ـ از سنخ علوم حضوري بوده و به روش كشف و شهود بهدست ميآيد.
بنابراين عرفان؛ معرفت و آگاهي شهودي از ذات، اسما، صفات و افعال خداوند در حد توان بشر ميباشد
مقايسة دو واژه عرفان و تصوف
واژه عرفان، هرچند در برخي منابع خود، به هر دو جنبة عملي و معرفتي اشاره دارد و حتي در ذهنيت امروزي، لفظ عرفان بر مطلق ميراث عارفان اطلاق ميشود، اما در آثار محققان از عرفا ـ همچون تعريفي كه از ملاعبدالرزاق كاشاني مشاهده كرديم ـ با غلبة جنبة معرفتي استفاده ميشود، برخلاف واژه تصوف كه هرچند در ابتدا بهمعناي مطلق ميراث عرفاني كاربرد داشته است، اما كمكم با غلبة جنبة عملي بهكار رفته است و در همين راستا و بهتدريج در عرفان عملي با بروز اجتماعي آن در قالب سلسلهها و فرقهها ظهور يافت و از همين رو با آميختهشدن سلسلههاي دراويش و فرقهها به بدعتها و انحرافات اخلاقي و ديني، واژگان «تصوف» و «صوفي» نيز بار منفي يافت. امروزه و در سرزمين ما واژه «عرفان» و «عارف» با بار ارزشي مثبت در همة فراوردههاي عرفاني اعم از عملي و معرفتي و هنري، و غالباً بر عارفان شيعي بهكار ميرود.
•صفحه ی ۶۰
• اهمیت سنایی غزنوی در ادبیات، به کار بردن اصطلاحات صوفیانه و عارفانه در شعر برای آولین بار است.
●سنایی شاعر قرن اواسط ۵
●سنایی کارش به زهد و انزوا و تامل و حقایق عرفانی کشید.
● آثار سنایی عبارتند از حدیقه الحقیقه طریق التحقیق سیر العباد و کارنامه بلخ و امثال آنها.
●سنایی(مرگ)ص۶۱
سنایی از شاعران بلند مرتبه و از استادان مسلم شعر فارسی است که برای اولین بار مفاهیم صوفیانه و عارفانه را در شعر فارسی وارد نمود و از این بابت او را سرآمد شاعرانی میدانند که برای نخستین بار عنصر تصوف و عرفان را در شعر فارسی به آمیخت و رواج داد.
قرن: اواسط قرن پنجم و اوایل ششم
آثار: منظومههای مشهور حدیقه الحقیقه ، طریق التحقیق ، سیرالعباد و کارنامه بلخ ...
●سرای حوادث
۱. ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید/ خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید.
معنی: ای مردم از این زمین پر از بلا و رخدادهای بد بگذرید و برخیزید و به سوی عالم بالا پرواز کنید.
نکات:
ای قوم: ای مردم. مردمان
سرای حوادث: مجاز از دنیای بلاخیز و پرحادثه است.
عالم علوی(ا): عالم بالایی.عالم بَر و برین.
۲. یک سر به پای همت از دامگاه دیو/ چون مرغ بر پرید و مَقر بر قمر کنید.
معنی: با تمامی و با اراده از این دامگاه تن شیطانی خود، رها شوید و چون مرغان (جان) به پرواز درآیید و در آسمانها قرار گیرید.
نکات:
یک سر: یکباره. کامل.تمام.
پای همت : استعاره کنایی.
دامگاه: تن دنیایی .تن انسانی. جهان.
دیو: شیطان. اهریمن.
مرغ:تشبیه .
مقر: جای قرار گرفتن.
مَقر و قمر: جناس قلب ناقص.
۳. تا کی از بهر تربیت جسم تیره روی/ جان را هَبا کنید و خرد را هدر کنید!
تا کی میخواهید به تن پروری خود توجه کنید و نسبت به خردورزی بیاعتنا باشید؛ و تا چه هنگام میخواهید جانتان را چون ذره یا گرد و غباری بیارزش گردانید و بیتوجه به خرد و اندیشه خود باشید.
نکات:
هَبا: ناچیز و بیارزش گرد و غبار.
هبا کردن: بیارزش و ناچیز کردن.
هدر کردن: بی ارزش و بر باد دادن.
۴. جانی کمال یافته در پرده ی شما /وانگه شما حدیث تن مختصر کنید.
معنی: جانی تکامل یافته در پس پرده شما قرار دارد(درنهاد شما مرغ معناست) آنگاه شما از تن بیارزشتان حرف میزنید به آن توجه مینمایید.
مفهوم: توجه به تن و بی اعتنایی خرد و ارزش انسانی.
نکات:
پرده: استعاره از تن .
حدیث: حرف زدن،سخن گفتن.
مختصر: اندک.ناچیز.
۵. عیسی نشسته پیش شما وآنگه از هوس/ دلتان دهد که بندگی سُم خر کنید.
معنی: روح و دم زنده کننده که چون عیسی است ،را در نزد خود دارید/ دلتان می آید از روی خواهش های تنی، به بندگی و ستایش از سُم خر عیسی می پردازید.
مفهوم: توجه به روح و پروش جان و بی اعتنایی به ظواهر و اسباب دنیوی.
چرا به دم مسیحایی خود بی توجه هستید و به تن پروری و ظواهر مشغولید؟!
داستان :"کلیسای سُم الاغ"
کلیسایی وجود دارد که در محراب آن ، جعبه ای از طلا گذاشته اند. داخل آن جعبه ، یک “سُم الاغ” هست که مسیحیان آن منطقه معتقدند :متعلق به سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است! مسیحیان دور آن جعبه می چرخند و بوسه می زنند و تبرک می جویند!
.
۶. تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را /هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید.
معنی: حواس پنجگانه شاهراهی است که شیطان در آن جریان دارد و درحال فریب از این راه هاست/ تا کی میخواهی هروز و همیشه به این شاهراه شیطانی توجه نمایی و از آن تبعیت کنی.
۷ .بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر/ یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید.
معنی: اگر یک لحظه در را بر روی حواس پنجگانهتان ببندید و متمرکز به عالم بالا شوید، جایگاهتان بر آسمان هفتم و بهشت خواهد شد.
مفهوم: بی توجهی به تن و تقویت روح و جان و روان ،تا میل به بالا نماید.
نکات:
بَر شوید: بالا رویید.
پنج در: حس پنج گانه
۸. مالی که پایمال عزیزان حضرت است/ آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید؟
این سرمایه ای را که سالکان و پیروان پروردگار،نسبت به آن بی اعتنایند،چطور از روی طمع ،این خوش های تنی و زود گذر را چون تاج بر سر خود صرا می دهید؟! درحالبکه این رمین جایگاه شیطان و تباهی است و واقعیت انسان آن جهان مینوی است.
نکات
عزیزان حضرت : رهروان و سالکان را حق.
حضرت: حضرت دوست. پروردگار.
تاج : کنایه از توجهات زمینی.
۹. خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید.
معنی: اگر میخواهید مورد توجه کاخ باشکوه حضرت دوست و پروردگار گردید، چشمانتان را نابینا و گوشهایتان را از حرفهای نادرست ناشنوا سازید؛ به وسوسههای تنی و زمینی نه چشم گرم کنید و نه گوش فرا دهید تا بهشت مینو را درک نمایید، چشمانتان مانند سنگ جزع گردد و گوش هایتان را چون صدف کنار دریا از حرف ها نا شنوا سازید.
نکات
جزع: سنگ سیاه و سپیدی چون چشم ادمی.
گوش ماهی : صدف تشبیه به گوش شده است که قدیمی ها آنرا گوش ماهی می پنداشتند.
تعبیر دیگر: اگر می خواهی مورد الطاف درگاه پروردگار گردی و آنرا درک کنی/ چشم و گوشت را چون جزع و صدف از خواستنی های زمینی،کور و کر کن.
۱۰. از روحهای پاک درین تودههای خاک/ تا کی چنین اهل سَقَر مستَقَر کنید.
معنی: تا کی می خواهی روح پاک و آسمانی خود را آغشته به خوایت خاک و خواهش های تنی مجبور سازی؟!/و آنان را چون اهل دورخ در جابگاه آتیشن قرار دهید؟!
نکات
تودههای خاک: تن انسان- جهان- خواهشهای تنی.
سَقر: یکی از طبقات دوزخ.
سقر ، مستقر: جناس شبه اشتقاق.
۱۱. از حال آن سرای جلال از زبان حال/ واماندگان حرص و حسد را خبر کنید.
معنی: ای اهل دل و ای صوفیان و رهروان عارف مسلکی که به بارگاه باشکوه الهی رسیدهای، با زبانی خوش و دلپسند حال و احوالی را که در آنجا نزد پروردگار دارید برای اهل زمین باز گویید؛ تا آگاه شوند از لذتهای مینوی.
نکات
سرای جلال: عالم ملکوت و پروردگار.
زبان حال: زبان خوش .
واماندگان حرص و حسد: کنایه از اهل دنیای شیطانی.
خبر : آگاه. آگاهی.
۱۲. ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار/ این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید.
معنی:وگرنه عارفان که به آن جایگاه معنوی از روی خردورزی رسیده اند،چون آفتاب حقیقت/انسان زمینی و خاک بی ارزش را از این لذت و دانایی به جایگاه مینوی و مرتبه ی طلا و سنگ های گرانبها می رسانند.
نکات
ورنه: و اگر نه.
آیمان خرد: آسمان هفتمین . عالم مینو.
آفتاب وار: چون آفتاب. وار پسوند: شباهت.
خاک: خاک اهریمنی و شیطانی.
مرتبه: جایگاه.
مرتبه یاقوت و زر: حایگاه مینوی یافتن.
۱۳. دیریست تا سپیده محشر همی دمد/ ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید.
معنی: از زمان بسیار دیری است که ما شاهد برخاستن مردگان از گورهایشان در سپیده دمان رستاخیز هستیم/ای آنان که اهل عالم بالا هستید و روحی جاوید را می خواهید،سر از این عالم شیطانی و اهریمنی بالا آورید و به عالم مینو برآیی،این جهان خاکی قفس و قبرگاهی ست برای مرغ روح شما که آشیانش در ماه و آسمان هاست!
نکات
سپیده: آغاز سر زدن مردگان در روز رستاخیز: رُستن و خیزیدن.
محشر: روز حشر و برانگیختن و برخاستن تمامی مردگان.
خاک: استعاره باشد از تن و دنیای تنی.
سال تحصیلی ۱۴۰۳- ۱۴۰۴