شاهنامه فردوسی درس خاقان صفحه ۵۴
شاعران سبک خراسانی ؛نمونهها از صاحبان سبک این دوره میتوان به شاعران زیر اشاره کرد: رودکی، شهید بلخی، ابوشکور بلخی، منجیک ترمذی، کسایی مروزی، دقیقی طوسی، فردوسی، عنصری بلخی، فرخی، غضایری، رازی، عسجدی، منوچهری دامغانی، فخرالدین اسعد گرگانی، مسعود سعد سلمان، امیر معزی، ابوالفرج رونی، ناصر خسرو و سنایی
ویژگی سبک خراسانی
دورههای سبک خراسانی غلبهٔ واژگان فارسی بر عربی و توجه به توصیفات طبیعی، ساده و محسوس از ویژگیهای شعر این دوره محسوب میشود. موضوعاتی که در شعر این دوره مطرح میشود اغلب معتدل و دور از اغراق هستند. تغزلات عاشقانه، پند و اندرز، حکمت با شیوهای شاعرانه و نه عالمانه نیز از مشخصات این دوره بهشمار میروند.
●جغرافیای شاهنامه: روم و روس-هندو چین- اَندُلُس- عراق-افغانستان و حوالی آن- بیت المقدس- ترکیه- ارمنستان- مصر-یونان - بربر...
•بحر و وزن شاهنامه: شاهنامه در بحر متقارب (همرسی) سروده شده و به •وزن: فعولن- فعولن- فعولن- فَعل
•شاهنامه از روی چه متونی نوشته شده است؟ خداینامگ ها (خدای نامه ها).
•قبل از فردوسی دقیقی توسی درحال نگارش و موزون بودن شاهنامه بود...
•تعریف افسانه:افسانه به معنای کلام پراکنده است و این پراکندگی نه در وجه روایی آن بلکه به لحاظ منابع و مآخذی ست که مبنای علمی ندارند و بیشتر حاوی نکات اخلاقی می باشند.اَفسانه در زبان پارسی میانه افسان (afsân) خوانده می شود، به معنای داستانی خیالی است که ساری و رایج بوده باشد و احیاناً راست پنداشته بشود یا زمانی راست پنداشته شده باشد. این داستانها ممکن است دربارهٔ یک واقعیت یا یک شخص و مکان واقعی باشند.
•تعریف استوره:داستان های باستانی که ریشه ی دینی- مذهبی دارند.
•شاهنامه از چند بخش تشکیل شده است؟شاهنامه را بیشتر به سه بخش ۱.اساطیری (از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)،۲. پهلوانی (از خیزش کاوهٔ آهنگر تا کشته شدن رستم و فرمانروایی بهمن پسر اسفندیار) ۳. تاریخی (از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشودن دروازه های ایران به دست اعراب ) بخشبندی میکنند.
●شاهنامه چند بیت دارد؟۵۰ هزار بیت
داستان خاقان: این داستان در حقیقت ادامه کشته شدن کاموس کوشانی ست!
پس از کشته شدن کاموس کوشانی خاقان چین در صدد انتقام بر میآید، پیران ویسه نیز با برادران خود در مورد کشته شدن کاموس کشانی که میگوید همه سخنش در مورد شجاعت کشنده کاموس است. وقتی سپاه کاموس با داغ و درد نزد خاقان باز میگردند او را به خونخواهی کاموس ترغیب میکنند: که آن کس که کاموس را کشته است باید به کین خواهی از میان برداشته شود... خاقان پیران ویسه را صدا میزند و از او میخواهد که نزد سپاه ایران برود و آن کسی که کاموس را کشته است بیابد و بداند که نام و نشانش چیست؟
در میانه گفتگو پیران ویسه و خاقان دلاوری دست بر بر میگذارد و از خاقان میخواهد که او برود و کشنده کاموس را از میان بردارد خاقان خوشحال میشود و او را به مراحم پادشاهی نوید میدهد. این شخص که "چنگش" نام بود به دل سپاه ایران میزند تا به رستم میرسد، از او میخواهد که خودش را معرفی کند و رستم میگوید نام من "مرگ توست" و مادرم این نامم را برایم انتخاب نموده است و جان سالم از دستان من به در نخواهی برد، نبرد آغاز میگردد و چنگش، رستم را تیرباران میکند و رستم با سپر مانع از تیرهای او گمیگردد، آنگاه چنگش ،از نهیب و برز و بالای رستم به ترس فرار می کند و رستم او را دنبال میکند و دم اسب او را میگیرد و او را بر زمین میزند چنگش زنهار می خواهد،و رستم امان به او نمی دهد و سر از تنش جدا میسازد. خاقان ناراحت میشود، هامون را صدا میکند و از او میخواهد که به سپاه ایران برود و با آن پهلوان گفتگو نماید،هامون درفش و لباس رزم دیگر گونه میپوشد نزدیک رستم میرود و از او میخواهد که جنگ را پایان دهد رستم میگوید تو باید سه شرط مرا بپذیری تا این جنگ تمام گردد: ۱. دشمنان سیاوش را که ناجوانمردانه او را کشتهاند بایستی به ما تحویل دهی۲. عاملان کشتار سرداران و پهلوانان ایرانی باید تحویل گردند۳. تمام اسلحههایی که از سپاهیان ایران در نبرد "هاماون" دزدیده شده است و یا به غنیمت برده شده باید پس آورده شوند تا آنان را برای کیخسرو ارسال نماید.هومان که خود را "کوه" پسر "بوسپاس"معرفی می کند مدعی شده است که از سرزمینهای دور دست به یاری افراسیاب آمده است هراسان زمان میخواهد که نزد خاقان چین بازگردد و پیام او را برساند،و بار دیگر نام رستم را جویا میشود ؛رستم پاسخ میدهد که نام مرا جویا مشو، بازگردد و "پیران ویسه" را نزد او بفرستد تا با او نیز تمام حرف هایم را زده باشم. هومان نزد برادر خود میشتابد و به او میگوید که کار ما و روزگارمان سخت و تیره شده است این مرد رستم زال است و به خونخواهی سیاوش و دیگر سرداران ایرانی آمده است و کشندگان سیاوش، "دمور" و "گروی" و آنان را که در قتل وی کوشیده اند چون " گرسیوز" و دو برادر ما ،"لهاک " و" فرشید ورد" را میخواهد و اینک در میدان نبرد در انتظار تو ایستاده است تا با تو آخرین سخنانش را درباره نبرد بگوید. پیران نگران و ترسان نزد خاقان میرود، و آنچه از هومان شنیده است برای او باز میگوید. خاقان از او میخواهد چون در برابر رستم رسید سخن به نرمی بگوید و بکوشد تا راه آشتی و ترک نبرد بیابد شاید که بپذیرد، و اگر نپذیرفت سپاه بسیار و ساز و برگ جنگی انبوهی داریم و با او نبرد خواهیم نمود، پیران به سمت رستم میرود از اسب پیاده میشود و به رستم احترام میگذارد رستم از سوی کیخسرو و مادرش فرنگیس او را درود میگوید و پیران متقابلاً جویای حال زال زر و زواره و فرامرز میگردد و پهلوان را میستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد میکند و میگوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست میداشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمی خرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنشها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشیها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و میگوید از ترکان بیآزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران بردهاند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم میگوید پهلوان بزرگ بهتر میداند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم میگردم و به افراسیاب نامه مینویسم و از او میخواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم میپذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز میآید و نزد خاقان میرود و میگوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را میخواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین میگردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری میدهد و میگوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر میکند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود میروند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز میگردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان مینهد. گودرز میگوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ میدهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود میداند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت میگذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته میشود. رستم به قلبگاه میآید و خاقان چین بر پشت پیل روانه میگردد و راست و چپ سپاه را میآراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت مینماید. خاقان از شنگول میخواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام میکند و میگوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین میشود و میگوید گودرز راست میگفت که بر تو و وعدههایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند میخورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان میتازد و رستم را به مبارزه دعوت میکند و به طعنه او را سگزی میخواند. رستم مقابل او میآید و میگوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است. اما به حقیقت
نام من مرگ توست چرا به خیره مرا سگزی خطاب میکنی. پس نیزه بر میگیرد و رخش را بر او میدواند و چنان بر کمرگاهش میزند که از زین به زمین سرنگون میشود، و خود از او میگذرد و در بازگشت شمشیر میکشد تا سرش را از تن جدا سازد. سواران هند گرد او را فرا میگیرند و به چالاکی شنگول را از میدان به در میبرند و میگریزند. خاقان به سپاهیان انبوه خود دستور میدهد که بر رستم حمله برند و او را در میان گیرند و کارش را بسازند. سپاه گِرد رستم را فرا میگیرد، از بسیاری نیزه و شمشیر ستم گمان میبرد که در نیستانی افتاده است و از خون کشته شدگان زمین میستان گشته، شیرمرد سیستانی از هر سو که حمله میکند گروهی را به خاک میافکند، سرها از تن جدا میسازد و تنها از زین به زمین میافکند، گودرز چون آن حال را میبیند،رُهام را با ۲۰۰ تن به یاری میفرستد که پشت رستم را محافظت کند. رهام پلنگ آسا بر دشمن میتازد و پشت به پشت رستم میدهد و کارزار میکند. از خویشان کاموس، پهلوانی"ساوه" نام به مقابله ستم میآید تا انتقام خون کاموس را بگیرد. رستم به گرز دست میبرد و چنان بر سر او میکوبد که مرد از اسب به زیر میافتد و از هوش میرود. رستم رخش بر تن او میراند و زیر سم اسب هلاکش میسازد. از آنجا به سوی چپ لشکر چینیان میرود. پهلوانی از سپاه دشمن به نام"کهار کهانی" عزم نبرد میکند اما چون برابر رستم میآید بیمناک میشود و قصد میکند که بازگردد، رستم پس او میتازد و نیزهای بر کمربند او میزند و خفتان او را از هم میدرد و چون برگی که از درخت بکنند او را از روی زین به زمین میافکند و میکشد. با کشتن "کهارکهانی" رستم از گودرز میخواهد که سوارانی چالاک و کارآزموده نزد او فرستاده شود تا او بر خاقان حمله برد و تاج عاج و فیلش را بستاند و ایرانیان بسپارد پس سپاهیان ایران را به جنگ ترغیب میکند و از گریز و عقب نشینی بر حذر میدارد. افراد سپاه ایران به هیجان میآیند و جنگ سختی در میگیرد، دشت رز پر چکاچک شمشیر و گرز میشود. از نهیب مردان و بانگ اسبان و گرد میدان رستاخیزی به پا میشود، سرها چون گوی به خاک میغلتند و دستها آسان از بدنها جدا میگردند، اسبان تیر خورده بر زمین میغلتند و سواران زخمدار زیر تنه اسبان نالههای دردناک سر میدهند. رستم به پیل سفید خاقان نزدیک میشود خاقان لب به دشنام میگشاید و دستور میدهد رستم را تیرباران کنند. از ایران دلاورانی به یاری جهان پهلوان میآیند. رستم کمند از فتراک میگشاید و بر سر سران مهاجم میافکند و هر بار یکی را به خم کمند میگیرد، دستش را میبندد و به سپاهیان ایران میسپارد."غرچه" پهلوانی از لشکر دشمن است که برابر رستم قرار میگیرد، او را نیز به خم کمند میگیرد و به توس میسپارد تا به جایگاه اسیران برد."کالو" دلاور دیگری است که در میدان تاخت و تازی دارد. از پشت سر گرزی بر تارک رستم میکوبد. رستم با بن نیزه او را از اسب به زیر میافکند، دستش را میبندد و به لشکرگاه ایران میبرند. خاقان که از جنگاوری رستم سخت بیمناک شده است، مردی را نزد او میفرستد و پیغام میدهد که ما نه در کشتن سیاوش دستی داشتهایم و نه در نابودی سرداران سپاه ایران. در جنگ هماون با ایرانیان نیز هیچگاه دشمن نبودهایم، اینجا به یاری افراسیاب آمدیم، حال حاضریم که صلح کنیم و مال بسیار هدیه دهیم و همه ساله باجگذار ایران باشیم. رستم میگوید، جان خاقان را به او میبخشم اما تاج و تخت عاج و فیل سفیدش را باید نزد من بفرستد تا روانه دربار ایران کنم. صلح را نیز نمیپذیرم زیرا شما به قصد غارت و ویران کردن ایران آمدید، یاری افراسیاب بهانه است. فرستاده میگوید:" ای خداوند رخش! به دشت آهوی ناگرفته مبخش!" تاج و تختی را که به دست نیاوردهای هدیه دربار شاه ایران مکن. پس باز میگردد و پاسخ رستم را برای خاقان بازگو میکند، خاقان از خشم ژوپینی را که در دست دارد از پشت پیل به سوی رستم پرتاب میکند تا او را بکشد، اما ژوپین بر رستم کارگر نمیشود. جهان پهلوان کمند بر او میافکند، سر خاقان به بند میآید و از پیل به زیر کشیده میشود. دستش را میبندد و به لشکرگاه ایران میبرند.
استاد طوس اینجا در بیوفایی جهان و ذلتی که پس از عزتی مردمان را روی میدهد سخنانی عبرت آموز دارد و به دنبال آن به توصیف میدان پس از اسیر شدن خاقان میپردازد: سپاه چین و ترک با گرفتار شدن خاقان آشفته و پریشان میشوند. لشکریان آنان پراکنده میشود و دلاوران ایران هر یکی بر بخشی از آن لشکر انبوه حمله میبرند و جمعشان را پراکنده میسازند. رستم از این پیروزی به درگاه خداوند نیایش میکند و فتح و پیروزی را از عنایت او میداند و به دنبال فروپاشیدن سپاه دشمن به لشکرگاه ایران میآید. و به ایرانیان میگوید چون شاه کیخسرو مرا از وضع دشوار سپاهیان جنگ هماون و کشته شدن بسیاری از سران سپاه ایران خاصه از ناموران خاندان گودرز آگاه
ساخت با خدای خود عهد کردم تا انتقام آنان را نگیرم از پای ننشینم و اینک به پاس این فتح نمایان باید همگان سر بر آستان کبریایی اهورا مزدا بنهیم و او را ستایش کند.
ژوپین:زوبین: سلاحی که بیشتر مردم تبرستان و دیلم استفاده می کردند.نیزه ای دوشاخ و کوچک که بسیار نیز است.
خاقان ص۵۴
۱. نگه کرد خاقان از آن پشت پیل/ زمین دید جنبان چو دریای نیل.
معنی: خاقان چین که بر پشت پیل سوار بود نگاهی به لشکریان ایران در دشت انداخت که از انبوهی سربازان و سرداران چون دریای نیل موج می زد.
۲. یکی پیل بر پشت کوهی بلند/ به چنگ اندر از چرمِ شیران کمند.
معنی: پیلتنی را دید که بر پشت کوهی سوار است/ و در چنگ و ساعدش و بازویش، کمندی از جنس چرم شیران شکارکرده دارد.
•نکته:
پیل،پیلتن استعاره از رستم
یکی پیل بر پشت کوهی بلند: استعاره از رستم و رخش
۳. یکی نامداری ز لشکر بجُست/ که گفتار ایران بداند درست.
معنی: خاقان، پیران ویسه را صدا کرد و به او گفت از میان لشکریان ما تو با زبان ایرانیان آشنا هستی.
۴. بدو گفت رو پیش آن شیرمرد/ بگویش که تندی مکن در نبرد.
معنی :خاقان به پیران گفت برو پیش آن پهلوان شیرافکن/ و به او بگو که با غرور دنبال جنگ مباش.
۵. یکی شهریار است افراسیاب/ که آتش همانا نداند زآب.
معنی: و به او(رستم) بگو، پادشاهی به نام افراسیاب وجود دارد که در نبرد یگانه است/ و نزد او آب و آتش یکسان است؛ یعنی آدم با تجربهای در نبرد میباشد. افزون تر از معنا: نبرد نزد افراسیاب مانند بازی با آب است؛ و آنچه نزد شما ایرانیان نبرد خوانده میشود و آتش نزد او چون آب مینماید.
۶. جهانی بر این گونه کرد انجمن/ بد آورد از این رزم بر خویشتن.
معنی: لشکریان بسیاری را گرد آورده است، اما این بار در این نبرد بخت با او یار نبوده و بد آورده است و پیروزی به طالع او نمیباشد و قصد نبرد با سپاه ایران را ندارد.
۷. کسی نیست بی آز و بینام و ننگ/ همان آشتی بهتر آمد ز جنگ.
معنی: کسی نیست که در نبرد تاکنون حریص و یا بیآبرو و ننگین نشده باشد/ همان بهتر است که آشتی انجام دهیم به جای نبرد.
۸. فرستاده آمد بر پیلتن/ زبان پر ز گفتار و دل پرشکن.
معنی: فرستاده( پیران ویسه) به سمت رستم پیل اندام آمد/ در حالی که زبان و اندیشه اش پر از موضوعات و مسائل سازش بود ،اما دلش پر از اندوه و ناراحتی.( از کشته شدن سیاوش و دیگر سرداران ایرانی در نبرد با "افراسیاب" ،"لهاک" و "فرشید ورد" بود).
● پیلتن : استعاره از رستم
●"شکن" اگرچه در یک معنی، فریب و حیله آمده اما در این بیت به معنای سیاست کردن است جهت رفع نبرد.
•شکن: پراز نگرانی و چین و چروک روحی.
۹. بدو گفت که ای مهتر نامجوی/ چو نامت برآمد کنون کام جویی.
معنی: به رستم گفت ای ابرمردِ پرآوازه/ چون نام تو بلند شهره ی جهان است اکنون خواستههایت را به من بازگو و از نبرد بگذر!
۱۰. نداری همانا ز خاقان چین/ ز کار گذشته به دل هیچ کین.
معنی: تو از خاقان چین هیچ کینه و ناراحتی ای نداری و در نبردهای گذشته،او شرکت نداشته است.
۱۱. چو او بازگردد تو زو بازگرد/ که اکنون سپه را سر آمد نبرد.
معنی: هنگامی که خاقان میخواهد از نبردبا تو بازگردد تو هم از نبرد کردن با او در گذر/ زیرا اکنون وقت نبرد نیست و سپاهیانت را به پایان این نبرد راهنمایی کن.
۱۲.رستم: چنین داد پاسخ که پیلان و تاج/ به نزدیک من باید و تاجِ عاج!
معنی: رستم به پیران ویسه گفت: که باید پیل سپید رنگ خاقان به من تحویل داده شود، تاجی که از جنس عاج دارد و تختگاه او نیز باید به من سپرده شود.
رستم سه خواسته از پیران می خواهد:۱. تحویل دادن پیل سپید تاج و تختگاه خاقان به او۲. برگرداندن اسلحهها و غنیمتهایی که تورانیان در نبرد از ایرانیان ربودند۳. تحویل دادن افرادی که در کشتن سیاوش و دیگر سرداران و سپاهیان ایران نقش داشتند.
۱۳. به تاراج ایران نهادید روی/ چه باید کنون لابه و گفتگوی؟
معنی: شما اموال ایرانیان را به تاراج بردید و سپاهیان را کشته اید اکنون گفتگو و عجز و لابه تاثیری ندارد؟!
۱۴. چو داند که لشکر به چنگ من است/ شتاب سپاه از درنگ من است.
معنی:هنگامیکه می داند لشکریانش در چنگال های من هستند/و سپاهیان بی قرارم برای نبرد ، منتظر فرمان من ایستاده اند.
●درنگ به معنی کوتاهی،دیری،کندی و تاخیر است اما در اینجا منتظر "فرمان" بودن است.
●تضاد: شتاب- درنگ
●درنگ : اینجا به معنی فرمان.
۱۵. به خواهش همی بازگرداندم /مگر کز فرومایگان داندم؟!
معنی:خاقان با خواهش می خواهد مرا از نبرد منصرف گرداند/ مگر او مرا انسانی کوچک و پست می داند؟!
۱۶. ببخشم سرش، توق و تاجش مراست/ همان پیل با تختِ عاجش مراست.
معنی:سرش را به او می بخشم و از کشتنش می گذرم،اما توق و تاج او از آن من خواهد شد/پیل و تاج از جنس عاج او نیز از آن من است.
۱۷. فرستاده گفت ای خداوند رخش/ به دشت آهوی نا گرفته مبخش.
معنی:فرستاده به رستم گفت ای صاحب رخش/ هنوز نبرد را نبرده ای آنگاه ادعای تصاحب اموال را داری؟
۱۸. همه دشت مردست و پیل و سپاه/ چو خاقان که با تاج و گنج است و گاه.
معنی:همه دشت از مردان جنگی خاقان پر شده است/و خاقان بسیار سرمایه ، طلاو تاج و تختگاه برای این نبرد باخود به همراه آورده است!
۱۹. که داند که خود چون بود روزگار/ که پیروز گردد از کارزار؟
معنی:چه کسی می داند پایان نبردش چگونه خواهد بود؟/که آیا از این نبرد پیروز بدر می آید؟
۲۰. چو بشنید رستم برانگیخت رخش/ منم گفت شیراوژن تاج بخش.
معنی:وقتی رستم این سخنان را شنید رخش را به حرکت درآورد/رستم گفت،من شیر افکن تاج بخش هستم!
۲۱. تنم زورمند و به بازو کمند/ چه روز فسوس است و هنگام پند.
معنی: تنی زورمند و توانا دارم و در بازویم کمندی قرار دارد/امروز روز افسوس و خوردن پند دادن نیست.
۲۲. چو خاقان چینی کمند مرا/ چو شیر ژیان دستبند مرا.
معنی:وقتی که خاقان چینی کمند مرا ببیند و در ان گرفتار گردد/مانند شیر خشمگین دست هایش را با کمند خواهم بست.
● چو: وقتی که ،هنگامی که.
ژیان: خشم آلود.
۲۳. ببیند گرفتار خواهد شدن/ ز جان نیز بیزار خواهد شدن.
معنی:وقتی خاقان ببیند که درکمند من گرفتار شده است/از جان خود بی زار و ناامید می کردد!
۲۴. بینداخت آن تاب داده کمند/ سران سواران همی کرد بند.
معنی:رستم کمندی را که دور بازویش بسته بود،چرخاند و با آن سرداران سپاه خاقان را به کمند کشید.
۲۵. چو از دست رستم رها شد کمند/سر شهریار اندر آمد به بند.
معنی:هنگامیکه کمند از دستان رستم رها و پرتاب گردید/سر خاقان چین را در آن گرفتارنمود.
شهریار:مجاز و استعاره از خاقان.
۲۶. ز پیل اندر آورد و زد بر زمین/ ببستند بازوی خاقان چین.
معنی: رستم با کمند ،خاقان را که بر پیل سوار بودسرنگون کرد و بر زمین انداخت و سربازان دست و بازوی اورا بستند.
۲۷. چنین است رسم سرای فریب/ گهی بر فراز و گهی بر نشیب.
معنی:اینچنین رسم روزگار فریبکار/گاهی در اوج و شکوه قدرت هستی و گاه هم در سرازیری ذلت.
●تلخیص و معنی ،نبرد ایرانیان و خاقان: رامین یوسفی :زبان و ادبیات فارسی ،دانشگاه علوم و تحقیقات.
✍ترم ۱۴۰۴-۱۴۰۳