جغرافیای شاهنامه و منابع آن رامین یوسفی
یوسفی:
●جغرافیای شاهنامه: روم و روس-هندو چین- اَندُلُس- عراق-افغانستان و حوالی آن- بیت المقدس- ترکیه- ارمنستان- مصر-یونان - بربر...
•بحر و وزن شاهنامه: شاهنامه در بحر متقارب (همرسی) سروده شده و به •وزن: فعولن- فعولن- فعولن- فَعل
•شاهنامه از روی چه متونی نوشته شده است؟ خداینامگ ها (خدای نامه ها).
•قبل از فردوسی دقیقی توسی درحال نگارش و موزون بودن شاهنامه بود...
•تعریف افسانه:افسانه به معنای کلام پراکنده است و این پراکندگی نه در وجه روایی آن بلکه به لحاظ منابع و مآخذی ست که مبنای علمی ندارند و بیشتر حاوی نکات اخلاقی می باشند.اَفسانه در زبان پارسی میانه افسان (afsân) خوانده می شود، به معنای داستانی خیالی است که ساری و رایج بوده باشد و احیاناً راست پنداشته بشود یا زمانی راست پنداشته شده باشد. این داستانها ممکن است دربارهٔ یک واقعیت یا یک شخص و مکان واقعی باشند.
•تعریف استوره:داستان های باستانی که ریشه ی دینی- مذهبی دارند.
•شاهنامه از چند بخش تشکیل شده است؟شاهنامه را بیشتر به سه بخش ۱.اساطیری (از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)،۲. پهلوانی (از خیزش کاوهٔ آهنگر تا کشته شدن رستم و فرمانروایی بهمن پسر اسفندیار) ۳. تاریخی (از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشودن دروازه های ایران به دست اعراب ) بخشبندی میکنند.
●شاهنامه چند بیت دارد؟۵۰ هزار بیت
داستان خاقان: این داستان در حقیقت ادامه کشته شدن کاموس کوشانی ست!
پس از کشته شدن کاموس کوشانی خاقان چین در صدد انتقام بر میآید، پیران ویسه نیز با برادران خود در مورد کشته شدن کاموس کشانی که میگوید همه سخنش در مورد شجاعت کشنده کاموس است. وقتی سپاه کاموس با داغ و درد نزد خاقان باز میگردند او را به خونخواهی کاموس ترغیب میکنند: که آن کس که کاموس را کشته است باید به کین خواهی از میان برداشته شود... خاقان پیران ویسه را صدا میزند و از او میخواهد که نزد سپاه ایران برود و آن کسی که کاموس را کشته است بیابد و بداند که نام و نشانش چیست؟
در میانه گفتگو پیران ویسه و خاقان دلاوری دست بر بر میگذارد و از خاقان میخواهد که او برود و کشنده کاموس را از میان بردارد خاقان خوشحال میشود و او را به مراحم پادشاهی نوید میدهد. این شخص که "چنگش" نام بود به دل سپاه ایران میزند تا به رستم میرسد، از او میخواهد که خودش را معرفی کند و رستم میگوید نام من "مرگ توست" و مادرم این نامم را برایم انتخاب نموده است و جان سالم از دستان من به در نخواهی برد، نبرد آغاز میگردد و چنگش، رستم را تیرباران میکند و رستم با سپر مانع از تیرهای او گمیگردد، آنگاه چنگش ،از نهیب و برز و بالای رستم به ترس فرار می کند و رستم او را دنبال میکند و دم اسب او را میگیرد و او را بر زمین میزند چنگش زنهار می خواهد،و رستم امان به او نمی دهد و سر از تنش جدا میسازد. خاقان ناراحت میشود، هامون را صدا میکند و از او میخواهد که به سپاه ایران برود و با آن پهلوان گفتگو نماید،هامون درفش و لباس رزم دیگر گونه میپوشد نزدیک رستم میرود و از او میخواهد که جنگ را پایان دهد رستم میگوید تو باید سه شرط مرا بپذیری تا این جنگ تمام گردد: ۱. دشمنان سیاوش را که ناجوانمردانه او را کشتهاند بایستی به ما تحویل دهی۲. عاملان کشتار سرداران و پهلوانان ایرانی باید تحویل گردند۳. تمام اسلحههایی که از سپاهیان ایران در نبرد "هاماون" دزدیده شده است و یا به غنیمت برده شده باید پس آورده شوند تا آنان را برای کیخسرو ارسال نماید.هومان که خود را "کوه" پسر "بوسپاس"معرفی می کند مدعی شده است که از سرزمینهای دور دست به یاری افراسیاب آمده است هراسان زمان میخواهد که نزد خاقان چین بازگردد و پیام او را برساند،و بار دیگر نام رستم را جویا میشود ؛رستم پاسخ میدهد که نام مرا جویا مشو، بازگردد و "پیران ویسه" را نزد او بفرستد تا با او نیز تمام حرف هایم را زده باشم. هومان نزد برادر خود میشتابد و به او میگوید که کار ما و روزگارمان سخت و تیره شده است این مرد رستم زال است و به خونخواهی سیاوش و دیگر سرداران ایرانی آمده است و کشندگان سیاوش، "دمور" و "گروی" و آنان را که در قتل وی کوشیده اند چون " گرسیوز" و دو برادر ما ،"لهاک " و" فرشید ورد" را میخواهد و اینک در میدان نبرد در انتظار تو ایستاده است تا با تو آخرین سخنانش را درباره نبرد بگوید. پیران نگران و ترسان نزد خاقان میرود، و آنچه از هومان شنیده است برای او باز میگوید. خاقان از او میخواهد چون در برابر رستم رسید سخن به نرمی بگوید و بکوشد تا راه آشتی و ترک نبرد بیابد شاید که بپذیرد، و اگر نپذیرفت سپاه بسیار و ساز و برگ جنگی انبوهی داریم و با او نبرد خواهیم نمود، پیران به سمت رستم میرود از اسب پیاده میشود و به رستم احترام میگذارد رستم از سوی کیخسرو و مادرش فرنگیس او را درود میگوید و پیران متقابلاً جویای حال زال زر و زواره و فرامرز
میگردد و پهلوان را میستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد میکند و میگوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست میداشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنشها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشیها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و میگوید از ترکان بیآزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران بردهاند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم میگوید پهلوان بزرگ بهتر میداند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم میگردم و به افراسیاب نامه مینویسم و از او میخواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم میپذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز میآید و نزد خاقان میرود و میگوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را میخواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین میگردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری میدهد و میگوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر میکند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود میروند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز میگردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان مینهد. گودرز میگوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ میدهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود میداند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت میگذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته میشود. رستم به قلبگاه میآید و خاقان چین بر پشت پیل روانه میگردد و راست و چپ سپاه را میآراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت مینماید. خاقان از شنگول میخواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام میکند و میگوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین میشود و میگوید گودرز راست میگفت که بر تو و وعدههایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند میخورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان میتازد و رستم را به مبارزه دعوت میکند و به طعنه او را سگزی میخواند. رستم مقابل او میآید و میگوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.
میگردد و پهلوان را میستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد میکند و میگوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست میداشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنشها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشیها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و میگوید از ترکان بیآزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران بردهاند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم میگوید پهلوان بزرگ بهتر میداند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم میگردم و به افراسیاب نامه مینویسم و از او میخواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم میپذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز میآید و نزد خاقان میرود و میگوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را میخواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین میگردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری میدهد و میگوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر میکند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود میروند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز میگردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان مینهد. گودرز میگوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ میدهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود میداند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت میگذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته میشود. رستم به قلبگاه میآید و خاقان چین بر پشت پیل روانه میگردد و راست و چپ سپاه را میآراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت مینماید. خاقان از شنگول میخواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام میکند و میگوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین میشود و میگوید گودرز راست میگفت که بر تو و وعدههایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند میخورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان میتازد و رستم را به مبارزه دعوت میکند و به طعنه او را سگزی میخواند. رستم مقابل او میآید و میگوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.
میگردد و پهلوان را میستاید آنگاه از زندگی پر ملال و سرنوشت غم انگیز خود یاد میکند و میگوید: در همه حال همه وقت دوستدار ایران بوده است و سیاوش را مانند فرزند خود دوست میداشته،دختر خود "جریده" بدو داده و سپس برای تحکیم پیوند دوستی او را به دامادی شاه رسانیده و در همه حوادث یار و مددکار و نیکخواه او بوده است و زمانی که افراسیاب بر سیاوش خشم گرفته است و او را به تیغ دژخیم سپرده، حضور نداشته تا افراسیاب را از آن کار ناروا و نابخردانه باز دارد، اما او را از کشتن فرنگیس و فرزندی که در شکم داشته جلوگیر شده است و پس از زاده شدن کیخسرو او را به کوهساران نزد شبانان فرستاده و چون به حد نوجوانی رسیده با تدبیر کمیخرد نشان دادن وی شاه را از کشتن او باز داشته است و آن زمان که گیو فرنگیس و کیخسرو را از توران با خود به ایران برد سرزنشها از افراسیاب شنیده و در لشکرکشیها به ایران بسیار خویشان و یاران و اموال فراوان از دست داده است و سرانجام با نخستین لشکرکشی سرداران ایران پس از به سلطنت رسیدن کیخسرو مصیبت و درد جانکاه کشته شدن فرود و یگان دختر خود را تحمل کرده است و اینک با متهم بودن به دوستی ایران به حضور در این نبرد و ادامه دادن به جنگ مجبور گشته است. رستم او را دلداری میدهد و میگوید از ترکان بیآزارتر کس تو هستی و همین سبب شده است که تو را بخواهم و در مقام سازش و صلح برآیی.؛ پس کشندگان سیاوش و سرداران ایران را نزد من فرستی و غنایمی را که از ایران بردهاند بازپس دهید تا همه را نزد شاه بفرستم و به کارزار پایان بخشم اما اگر چنین نکنید یک تن از سپاهیان گرد آمده در این دشت را زنده نخواهم گذاشت. پیران به ستم میگوید پهلوان بزرگ بهتر میداند که این همه از بستگان افراسیابند و من توانایی گرفتن و فرستادن آنان را ندارم میگردم و به افراسیاب نامه مینویسم و از او میخواهم که اگر جویای آشتی و آرامش است به خواسته پهلوان عمل کند. رستم میپذیرد و پیران به لشکرگاه خود باز میآید و نزد خاقان میرود و میگوید کشنده کاموس رستم است و به خونخواهی سیاوش آمده و کشندگان او را میخواهد، کسانی را که همگی خویش و پیوند افراسیابند و نیز افرادی از خاندان مرا، که همگی با من برادران پیوستگان و نسبی و سببی هستند. خاقان از شنیدن سخنان پیران اندوهگین میگردد اما "شنگول" شاه هند که به یاری خاقان آمده است او را دلداری میدهد و میگوید روز دیگر به میدان خواهم رفت و انتقام خون کاموس را واهم گرفت و تدبیر میکند که باید هنگام نبرد او با سپاهیان انبوه گرد رستم را فرو بگیرند و در گرماگرم نبرد به یاری هم او را از پای درآورد. با این امید و نوید سرداران سپاه و خاقان به جایگاه خود میروند. از آن سو رستم از سخن گفتن با پیران به جایگاه سپاه ایران باز میگردد و با گودرز و گیو و توس و دیگر سران سپاه سخنانی را به پیران گفته است و پاسخی را که شنیده در میان مینهد. گودرز میگوید بر سخن پیران اعتمادی نیست چون در جنگ هماوند پیام کیخسرو را در تسلیم کشندگان و غنائم به او رساندم و از او خواستم خردمندی کند و به جنگ و خونریزی پایان دهد. از من زمان خواست تا بیندیشد، اما چون بازگشت در نهان از افراسیاب یاری طلبید و چون مهلت به سر رسید بر ما تاخت و بسیاری از پسران و نوادگان مرا به خاک هلاک افکند. او مردی است دو رو و دروغ زن، نهانش با زبانش یکی نیست، کیخسرو از او خواسته بود که توران را رها کند و به ایران بیاید و با ناز و نعمت زیست نماید، اما او سر باز زد، رستم پاسخ میدهد از رفتار و کردار پیران اگر در آشتی نکوبد باکی نداریم. خود میداند و گرز رستم و میدان کارزار تا دمار از روزگارشان درآورم. پهلوانان پس از این گفت و شنود نیمی از شب را به خوردن می و نیمی دیگر را به خواب راحت میگذرانند. بامداد روز دیگر صف جنگ آراسته میشود. رستم به قلبگاه میآید و خاقان چین بر پشت پیل روانه میگردد و راست و چپ سپاه را میآراید، و دو بال لشکر را به انبوه سپاه تقویت مینماید. خاقان از شنگول میخواهد که برای عزیمت و نبرد با رستم آماده گردد اما پیش از آن پیران کرنش نزد رستم رفته و ادای احترام میکند و میگوید در مشورت با خاقان و دیگر سران سپاه شروط پذیرفته نشده است و ناگزیر جنگ ادامه خواهد یافت. رستم از پاسخ پیران خشمگین میشود و میگوید گودرز راست میگفت که بر تو و وعدههایت اطمینان نباید کرد چه نهان و عیانت یکسان نیست. پیران سوگند میخورد که دل با زبان یکی دارد و دوستدار ایران و کیخسرو است اما از اطاعت فرمان افراسیاب ناگزیر است و قدرت آن را نیز ندارد که کسان او را اسیر کند و به ایران بفرستد و یا از خویشان خود دل بردارد و تسلیمشان سازد. این هنگام شنگول غران به میدان میتازد و رستم را به مبارزه دعوت میکند و به طعنه او را سگزی میخواند. رستم مقابل او میآید و میگوید زال پدرم نام مرا رستم نام نهاده است.