سرای حوادث،سنایی غزنوی- گلگونه مرد،عطار نیشاپوری،-عشق-نیستی،مولوی،موعظه سعدی،دل سودایی،سعدی،حافظ...
●سنایی(سرای حوادث)ص۶۱
سنایی از شاعران بلند مرتبه و از استادان مسلم شعر فارسی است که برای اولین بار مفاهیم صوفیانه و عارفانه را در شعر فارسی وارد نمود و از این بابت او را سرآمد شاعرانی میدانند که برای نخستین بار عنصر تصوف و عرفان را در شعر فارسی به آمیخت و رواج داد.
قرن: اواسط قرن پنجم و اوایل ششم
آثار: منظومههای مشهور حدیقه الحقیقه ، طریق التحقیق ، سیرالعباد و کارنامه بلخ ...
●سرای حوادث
۱. ای قوم از این سرای حوادث گذر کنید/ خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید.
معنی: ای مردم از این زمین پر از بلا و رخدادهای بد بگذرید و برخیزید و به سوی عالم بالا پرواز کنید.
نکات:
ای قوم: ای مردم. مردمان
سرای حوادث: مجاز از دنیای بلاخیز و پرحادثه است.
عالم علوی(ا): عالم بالایی.عالم بَر و برین.
۲. یک سر به پای همت از دامگاه دیو/ چون مرغ بر پرید و مَقر بر قمر کنید.
معنی: با تمامی و با اراده از این دامگاه تن شیطانی خود، رها شوید و چون مرغان (جان) به پرواز درآیید و در آسمانها قرار گیرید.
نکات:
یک سر: یکباره. کامل.تمام.
پای همت : استعاره کنایی.
دامگاه: تن دنیایی .تن انسانی. جهان.
دیو: شیطان. اهریمن.
مرغ:تشبیه .
مقر: جای قرار گرفتن.
مَقر و قمر: جناس قلب ناقص.
۳. تا کی از بهر تربیت جسم تیره روی/ جان را هَبا کنید و خرد را هدر کنید!
تا کی میخواهید به تن پروری خود توجه کنید و نسبت به خردورزی بیاعتنا باشید؛ و تا چه هنگام میخواهید جانتان را چون ذره یا گرد و غباری بیارزش گردانید و بیتوجه به خرد و اندیشه خود باشید.
نکات:
هَبا: ناچیز و بیارزش گرد و غبار.
هبا کردن: بیارزش و ناچیز کردن.
هدر کردن: بی ارزش و بر باد دادن.
۴. جانی کمال یافته در پرده ی شما /وانگه شما حدیث تن مختصر کنید.
معنی: جانی تکامل یافته در پس پرده شما قرار دارد(درنهاد شما مرغ معناست) آنگاه شما از تن بیارزشتان حرف میزنید به آن توجه مینمایید.
مفهوم: توجه به تن و بی اعتنایی خرد و ارزش انسانی.
نکات:
پرده: استعاره از تن .
حدیث: حرف زدن،سخن گفتن.
مختصر: اندک.ناچیز.
۵. عیسی نشسته پیش شما وآنگه از هوس/ دلتان دهد که بندگی سُم خر کنید.
معنی: روح و دم زنده کننده که چون عیسی است ،را در نزد خود دارید/ دلتان می آید از روی خواهش های تنی، به بندگی و ستایش از سُم خر عیسی می پردازید.
مفهوم: توجه به روح و پروش جان و بی اعتنایی به ظواهر و اسباب دنیوی.
چرا به دم مسیحایی خود بی توجه هستید و به تن پروری و ظواهر مشغولید؟!
داستان :"کلیسای سُم الاغ"
کلیسایی وجود دارد که در محراب آن ، جعبه ای از طلا گذاشته اند. داخل آن جعبه ، یک “سُم الاغ” هست که مسیحیان آن منطقه معتقدند :متعلق به سُم الاغی است که حضرت عیسی بر آن سوار می شده است! مسیحیان دور آن جعبه می چرخند و بوسه می زنند و تبرک می جویند!
.
۶. تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را /هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید.
معنی: حواس پنجگانه شاهراهی است که شیطان در آن جریان دارد و درحال فریب از این راه هاست/ تا کی میخواهی هروز و همیشه به این شاهراه شیطانی توجه نمایی و از آن تبعیت کنی.
۷ .بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر/ یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید.
معنی: اگر یک لحظه در را بر روی حواس پنجگانهتان ببندید و متمرکز به عالم بالا شوید، جایگاهتان بر آسمان هفتم و بهشت خواهد شد.
مفهوم: بی توجهی به تن و تقویت روح و جان و روان ،تا میل به بالا نماید.
نکات:
بَر شوید: بالا رویید.
پنج در: حس پنج گانه
ادامه درس سنایی صفحه ۶۰ و ۶۱ بیت شماره ۸
۸. مالی که پایمال عزیزان حضرت است/ آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید؟
این سرمایه ای را که سالکان و پیروان پروردگار،نسبت به آن بی اعتنایند،چطور از روی طمع ،این خوش های تنی و زود گذر را چون تاج بر سر خود صرا می دهید؟! درحالبکه این رمین جایگاه شیطان و تباهی است و واقعیت انسان آن جهان مینوی است.
نکات
عزیزان حضرت : رهروان و سالکان را حق.
حضرت: حضرت دوست. پروردگار.
تاج : کنایه از توجهات زمینی.
۹. خواهید تا شوید پذیرای در لطف خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید.
معنی: اگر میخواهید مورد توجه کاخ باشکوه حضرت دوست و پروردگار گردید، چشمانتان را نابینا و گوشهایتان را از حرفهای نادرست ناشنوا سازید؛ به وسوسههای تنی و زمینی نه چشم گرم کنید و نه گوش فرا دهید تا بهشت مینو را درک نمایید، چشمانتان مانند سنگ جزع گردد و گوش هایتان را چون صدف کنار دریا از حرف ها نا شنوا سازید.
نکات
جزع: سنگ سیاه و سپیدی چون چشم ادمی.
گوش ماهی : صدف تشبیه به گوش شده است که قدیمی ها آنرا گوش ماهی می پنداشتند.
تعبیر دیگر: اگر می خواهی مورد الطاف درگاه پروردگار گردی و آنرا درک کنی/ چشم و گوشت را چون جزع و صدف از خواستنی های زمینی،کور و کر کن.
۱۰. از روحهای پاک درین تودههای خاک/ تا کی چنین اهل سَقَر مستَقَر کنید.
معنی: تا کی می خواهی روح پاک و آسمانی خود را آغشته به خوایت خاک و خواهش های تنی مجبور سازی؟!/و آنان را چون اهل دورخ در جابگاه آتیشن قرار دهید؟!
نکات
تودههای خاک: تن انسان- جهان- خواهشهای تنی.
سَقر: یکی از طبقات دوزخ.
سقر ، مستقر: جناس شبه اشتقاق.
۱۱. از حال آن سرای جلال از زبان حال/ واماندگان حرص و حسد را خبر کنید.
معنی: ای اهل دل و ای صوفیان و رهروان عارف مسلکی که به بارگاه باشکوه الهی رسیدهای، با زبانی خوش و دلپسند حال و احوالی را که در آنجا نزد پروردگار دارید برای اهل زمین باز گویید؛ تا آگاه شوند از لذتهای مینوی.
نکات
سرای جلال: عالم ملکوت و پروردگار.
زبان حال: زبان خوش .
واماندگان حرص و حسد: کنایه از اهل دنیای شیطانی.
خبر : آگاه. آگاهی.
۱۲. ورنه ز آسمان خرد آفتاب وار/ این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید.
معنی:وگرنه عارفان که به آن جایگاه معنوی از روی خردورزی رسیده اند،چون آفتاب حقیقت/انسان زمینی و خاک بی ارزش را از این لذت و دانایی به جایگاه مینوی و مرتبه ی طلا و سنگ های گرانبها می رسانند.
نکات
ورنه: و اگر نه.
آیمان خرد: آسمان هفتمین . عالم مینو.
آفتاب وار: چون آفتاب. وار پسوند: شباهت.
خاک: خاک اهریمنی و شیطانی.
مرتبه: جایگاه.
مرتبه یاقوت و زر: حایگاه مینوی یافتن.
۱۳. دیریست تا سپیده محشر همی دمد/ ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید.
معنی: از زمان بسیار دیری است که ما شاهد برخاستن مردگان از گورهایشان در سپیده دمان رستاخیز هستیم/ای آنان که اهل عالم بالا هستید و روحی جاوید را می خواهید،سر از این عالم شیطانی و اهریمنی بالا آورید و به عالم مینو برآیی،این جهان خاکی قفس و قبرگاهی ست برای مرغ روح شما که آشیانش در ماه و آسمان هاست!
نکات
سپیده: آغاز سر زدن مردگان در روز رستاخیز: رُستن و خیزیدن.
محشر: روز حشر و برانگیختن و برخاستن تمامی مردگان.
خاک: استعاره باشد از تن و دنیای تنی.
عطار نام درس گلگونه مرد صفحه ۶۷
●عطار شاعر و عارف نام آور ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است.
● شغلش عطاری بود بعدها بر اثر تغییر حال در راه و روش به صوفیان و عارفان نزدیک شد و در سلک آنان درآمد و در خدمت مجد الدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری، به کسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهایی که کرد در زادگاه خود نیشابور نوشین روان گشت.
● آثار وی عبارتند از:۱. زبان مرغان یا منطق الطیر ۲.اسرارنامه ۳.الهی نامه۴. مصیبتنامه۵. مختارنامه(رباعیات)۶. دیوان غزلیات ۷. قصاید
●گلگونه ی مرد
● این درس مربوط است به حسین بن منصور حلاج عارف و صوفی و شاعر قرن سوم هجری.
حلاج (حسین بن منصور حلاج) در قرن سوم هجری زندگی میکرد. در زمان او، ایران تحت حکومت خلافت عباسی بود. خلافت عباسی در آن زمان یکی از قدرتمندترین حکومتهای اسلامی به شمار میرفت. حلاج به خاطر عقاید و رفتارهای صوفیانهاش مشهور بود و برخی از سخنان او به عنوان ادعاهای خدایی تعبیر شد. این موضوع باعث شد که او توسط علمای وقت و حاکمان عباسی به عنوان کافر شناخته شود. در نهایت، به دلیل ادعاهایش و به اتهام کفر، او در سال ۳۰۹ هجری قمری در بغداد و به دستور معتصم خلیفه عباسی اعدام شد.
۱. چون شد آن حلاج بر دار آن زمان/ جز انا الحق می نرفتش بر زبان.
معنی: هنگامی که آن زمان حلاج به دار آویخته شد، جز گفتن من با خدا یگانه شدهام حرف ناروایی بر زبانش رانده نشد.
●نکته
●انالحق: من حق و حقیقتم!
این شعار بخشی از تجربه صوفیانه و عارفانه حلاج بود که در آن اشاره به وحدت و یگانگی با خدا را دارد. این شعار و رفتارهای دیگر موجب شد تا دیگر علما به او حسادت ورزند و در نهایت نزد خلیفه عباسی معتصم، وی را بدبین نمایند و در نهایت وی دستور اعدام او را بدهد.
۲. چون زبان او همی نشناختند/ چار دست و پای او انداختند!
معنی: چون به تجربه وحدت و یگانگی حلاج که خود را با خدا نزدیک میدید و زبانش برای آنان ناآشنا بود، چهار دست و پای او را قطع کردند.
۳. زرد شد چون ریخت از وی خون بسی/ سرخ کی ماند در آن حالت کسی؟
معنی: هنگامی که خون بسیاری از بدن او رفت چهرهاش به زردی گرایید، چه کسی در این حالت چهرهاش سرخ و حالت عادی خواهد داشت؟
۴. زود در مالید آن خورشید راه/ دسته ببریده به روی همچو ماه!
●نکته
خورشید راه: استعاره از حلاج است که تفکرش چون خورشید اه را برای دیگران روشن میکرد.
خورشید - ماه: تناسب
معنی: با دستهای بریده رخسار زرد رنگش را که از خون بسیاراز او رفته بود و چون ماه زرد رنگ شد ، به گونهها و صورتش مالید به سرعت، آن مرد صوفی و عارفی که خود خورشید راه حق و حقیقت بود، و چون خورشید میان عالمان دین میدرخشید.
۵. گفت چون گلگونه مرد است خون/ روی از گلگونه تر کردم کنون!
معنی: از او پرسیدند چرا خون به رخسارت میکشی؟ حلاج پاسخ داد: سرخاب و گلگونه زینت یک مرد خونی است که اید در راه اندیشهاش بدهد، و من گونههایم را با خونی که در راه حق ریخته شد سرخاب زدم تا مبادا شما زردی و ضعف مرا ببینید، من به یگانگی با خداوند ایمان دارم.
● معنی دکتر رامین یوسفی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران
مولوی درس عشق صفحه ۷۰
عشق ، مولانا ،ص۷۰
قالب: مثنوی
قرن: ۷
علت مهاجرت از بلخ به ترکیه هجوم قوم مغول بود.
۱.هرکه را جامه ز عشقی چاک شد/او ز حرص و و عیبِ کلی پاک شد.
معنی: هر کسی جامه خودخواهی و نفسانیاش از شدت عشق به حضرت معشوق، چاک شود، او از هر نوع عیبی پاک خواهد شد[عشق چه مجازی چه حقیقی موجب اخلاق نیکو می گردد).
قافیه ها : چاک -باک
چاک شد: پاره شد.
مجازی: ظاهری.
۲. ای عشقی که هیجانات خوب و جذاب روحی درما ایجاد میکنی/ و ای طبیب همه دردها و امراض ما همواره شادمان و با نشاط باش!
۳. ای عشق! تویی دوای خودبینی و خودنمایی ما!/ و ای عشق! تویی طبیب روحانی و جسمانی ما.
افلاتون و جالینوس: هر دو از حکیمان و اطبای یونان باستان می باشند.
افلاتون : نماد پزشک روحانی و روان ومکاشفه و رسیدن به پروردگار است.
جالینوس: اینجا نماد عشق جسمانی و مجازی ست.
۴. جسم خاکی ما که از خاک است بر اثر عشق به اوج افلاک و آسمانها رفت/ و کوه به رقص و رفتار درآمد و از عشق به پریدن و حرکت کردن درآمد.
مصراع اول می تواند اشاره ای باشد به عروج پیامبر و رفتنش در آسمان ها(افلاک)؛ جسم آدمی را طبق قصص قران از خاک سرشته اند.
**
۵.عاشقی پیداست: از نالههای دل عشق آشکار میشود/ هیچ بیماری ای به اندازه بیماری دل اهمیت ندارد.
۶.علت عاشق: بیماری عشق از نوع بیماریهای جسمانی نیست/ بلکه عشق مانند استرلاب اسرار شمس حقیقت را نشان میدهد.
۷. هر چقدر عشق را شرح و بیان نمایم/ چون به ذات عشق میرسم شرمگین میشوم( مولانا عقیده دارد که عشق هیچ تعریفی ندارد و قابل شرح نیست).
۸. اگرچه قلم تفسیر و روشن کننده مسائل است/ ولی عشق موضوعی نیست که به زبان درآید و کسی آن را شرح و تفسیر دهد. چرا که عشق خود را بیان میکند نه زبان و یا قلمی).
۹. قلم در کتابت و نویسندگی همه چیز را شتابان مینوشت/ ولی هنگامی که به موضوع عشق رسید و خواست آن را به تحریر درآورد درمانده شد و بلافاصله از درون شکافته شد.
✍️دکتر رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران
نیستی: مولانا
قالب: مثنوی
نحوی: نماد انسان خودپرست است که به دانش نحو و لغت شناسی خود مغرور است.
کشتیبان: نماد انسان پاک و شایستهای است که غرور را از خود دور داشته و با تمام سادگی غرق در اسرار الهی است.
در این حکایت مولانا این مهم را میخواهد گوشزد کند که: داشتن سواد و یا مدرک در علمی کافی نیست. تجربه فراتر از علم است و انسان تا خود را از غرور و کبر دور نسازد لاک جان خویش را با خود حمل میکند، اما کشتیبان نماد انسان جهاندیدهای است که پاکی و صداقت را سرلوحه کار خود قرار داده و از غرور گردابهای آن مبراست. مولانا در واقع با طنزی زیبا این گفتگو را پیش میبرد!
۱. آن یکی نحوی به کشتی در نشست/ رو به کشتیبان نمود آن خود پرست.
معنی: دانشمند نحو شناس در یک کشتی سوار شد و از روی غرور و خودبینی به کشتیبان روی کرد نگاهی از روی تحقیر به او انداخت.
۲. گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا/گفت: نیم عمر تو شد در فنا!
معنی: به کشتیبان گفت آیا هیچ از علم نحو چیزی میدانی کشتیبان پاسخ داد نه، لغت شناس به او گفت که نیمی از عمر تو بر فنا و بیهودگی رفته است.
۳. دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب/ لیک آن دم کرد خامش از جواب.
معنی: کشتیبان از این سخنان مغرورانه دانشمند لغت بسیار رنجید اما آن لحظه خاموش ماند و جوابی نداد.
۴.باد، کشتی را به گردابی فکند/ گفت کشتیبان بدان نحوی، بلند
معنی: تا اینکه بادی وزید و کشتی را بر اثر تلاطم دریا به کام گرداب ها و امواج بلند فراز و فرود می شد، کشتیبان به دانشمند مغرور با صدای بلند فریاد زد:
۵. هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو / گفت: نی، از من تو سباحی مجو!
معنی: آیا شنا کردن میدانی؟ الان بگو ببینم؟، دانشمند علم نو گفت نه از من شناگری مجو که هیچ شنا کردن نمیدانم.
۶. گفت کل عمرت ای نحوی فناست/ زآنکه کشتی غرق در گردابهاست.
معنی: کشتیبان به نحوی فریاد زد ای دانشمند کل عمر تو بر بیهودگی سپری شد و عمرت بر فناست، زیرا که کشتی در حال غرق شدن در گرداب هاست .
۷. محو میباید نه نحو اینجا بدان /گر تو محوی بیخطر در آب ران.
معنی: کشتیبان به نحوی گفت اینجا تو باید علم محو شدن در اسرار الهی را بدانی اگر علم محو میدانی بیترس به درون دریا بیا.
۸. آب دریا مرده را بر سر نهد/ ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
معنی: دریا ا زمانی که مرده جان دارد و دست و پا میزند برای زنده ماندن او را غرق خواهد ساخت و تا او غرق نگردد دست از سرش بر نخواهد داشت و او را رها نخواهد کرد.
۹. چون بمردی تو ز اوصاف بشر/ بر اسرارت نهد بر فرق سر.
معنی: ای دانشمند و زبانشناس، هر وقت تو از جسم مادیت گذشتی و آنها را در خود کشتی وقت است که دریای اسرار الهی دانشهایش را به تو باز مینماید و تو را بر فرق سر میگذارد و چون بزرگان به مراتب بالا میرساند .
۱۰. مرد نحوی را از آن در دوختیم/ تا شما را نحو محو آموختیم.
معنی: داستان مرد نحوی را به این جهت آوردهایم و حکایت نمودیم تا شما روش و شیوه محو و فنا شدن در اسرار و دریای دانش الهی را یاد دهیم.
۱۱. فقهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صرف/ در کم آمد یابی ای یار شگرف!
معنی: ای یار شگفت انگیز و نیکو! مفاهیم فقهی و منظور از نه و صرف را باید در فنا و نیست شدن بیابی نه در چهار معادله و قاعده خشک که در امواج خروشان زندگی تو را به کار نیاید اما هنگامی که در محو دریای دانش الهی گردیدی اسرار پروردگار به سوی تو سرازیر خواهند شد.
● معنی درس نحوی و کشتیبان، رامین یوسفی، دانشگاه علوم و تحقیقات تهران
۱۴۰۳-۱۴۰۴
موعظه، سعدی
قالب : قصیده
بیت :یک ای انسانی که بیشترین سالهای عمرت را سپری کرد ه ای و در خواب غفلت بوده ای شاید این پنج روزه( باقی مانده ) عمر چیزی را متوجه شوی
بیت دو: تا کی میخواهی با غرور و خشم رفتار کنی شرم بر توباد که قطره آب بی ارزشی هستی.
بیت سه : پیر شدی اما رفتار کودکانه ای داری ، شیخ و بزرگ پر هیبتی بودی اما همچنان مانند جوانان رفتار میکنی.
بیت چهار: تو به بازی مشغول هستی و از چپ و راستت تیرهای قضاوقدر تو و پیرامونت را نشانه گرفته اند.
بیت پنج: تا هنگامی که در این گله گوسفندی هست اجل از
قصابی دست نخواهد کشید.
بیت شش: تو همچون چراغی هستی که در مسیر باد قرار گرفته ای و هر لحظه ممکن است کشته شوی و چون خانه ای هستی که در مسیر سیلاب قرار گرفته ای.
بیت هفت: اگر در سرمایه هم وزن قارون سرمایه داشته باشی و اگر به توانایی و پهلوانی برابر سهراب باشی.
بیت هشت:فرشته مرگ را با هیچ ترفندی نمی توانی پنجه درپنجه اش بیافکنی و با آن مبارزه کنی.
بیت نه: نهایت ضعف و ناتوانی را داری چون گل که به وقت سیراب شدن و شکوفا شدن پژمرده می گردد.
بیت ده: تو که به دنیا آمدنت و از دنیا رفتنت تا این حد آسیب پذیر است، شایسته نیست که با غرور و تفاخر رفتار کنی.
سعدی،دل سودایی،صفحه۷۸
قالب غزل
۱. وقتی دل سَودایی میرفت به بستانها/ بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها.
معنی: وقتی دل سودا زدهام به گشت و گذار اغ و بستان میرفت، بوی خوش گلها و گیاهان مرا از خود بی خود میکرد.
دل سودایی: دل عاشق پیشه
تناسب: بستان، گل ریحان، استعاره مکنیه( تشخیص): دل سودازده.
۲. گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل/ با یاد تو افتادم،از یاد برفت آنها.
معنی: گاهی بلبل فریاد و فغان به راه میانداخت و زمانی گل از شوق نغمههای بلبل جامه میدرید و من به یاد تو افتادم و همه ی آنها از خاطرم محو شد.
•نکته
نعره :فریاد/ با در اینجا به معنی "به" است./کنایه: جامه دریدن گل (شکفتن گل) با این کنایه سعدی میخواهد اشتیاق گل را هم بیان کند. تناسب: بلبل، گل.
۳.ای مِهر تو در دلها، ِوای مُهر تو بر لبها/ وِای شور تو در سَرها، وِای سِرّ تو در جانها.
معنی: ای کسی که دلهای عاشقان سرشار از محبت توست و بر لبهای آنان مُهر سکوت نهادهای، ای کسی که در سر عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشان جای دارد،
•کنایه: مُهر بر لب بودن( خاموش و بیسخن بودن)
جناس: مِهر- مُهر/سَر - سِر
تناسب: دل، لب،سر،جان.
۴. تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم/ بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها.
معنی: از زمانی که با تو پیمان بستم، پیمان خویش را با همه شکستهام؛ زیرا بعد از عهد بستن با تو، شکستن تمام پیمانها جایز است و به آنها نیازی نیست.
۵. تا خار غم عشقت آویخته در دامن/ کوتاه نظری باشد رفتن به گلستانها
معنی: از زمانی که غم عشقت چنان خاری از دامنم آویخته و مرا پایبند ساخته است، رفتن به گلستان را کوتاه نظری میدانم؛ یعنی خار غم عشقت بر گلستانها ترجیح دارد.
•تشبیه:غم به خار(اضافه تشبیهی).
۶. آن را که چنین دردی از پای در اندازد/ باید که فرو شُوید دست از همه درمانها
معنی: کسی که درد عشق او را از پای دراندازد و درمانده سازد، باید تمام درمانها را رها کند؛ یعنی درد عشق درمان ندارد.
•نکته
کنایه :از پای در انداختن( نابود و درمانده شدن). / دست شستن از چیزی( رها کردن و دست برداشتن از چیزی)/ تضاد:درد،درمان.
تناسب: پا،دست
جناس زاید:درد، در
۷. گر در طلبت رنجی ما را برسد،شاید/ چون عشق حرم باشد، سهل است بیابانها
معنی: سزاوار است که در راه رسیدن به تو رنج و سختی را تحمل کنیم؛ آنچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان کعبه است.
•نکته
شاید: از مصدر شایستن، شایسته و سزاوار است/حرم: گرداگرد خانه، در اینجا خانه کعبه مراد است.
۸. هر تیر که در کیش است، گر بر دل ریش آید/ ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربانها
معنی: هر تیری که در تیردان وجود دارد، اگر به دل مجروع اصابت کند و عاشق را از پای درآورد، ما نیز از جمله قربانیها خواهیم بود.
•نکته
کیش: تیر دان/ریش: آزرده/قربان: مجازا قربانی.
ایهام تناسب: بین قربان در معنای غیر منظورش، یعنی کماندان با"تیر و کیش".
۹.هر کُاو نظری دارد با یار کمان ابرو/ باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
معنی: هر کس که به یار کمان ابرو توجهی داشته باشد، باید در مقابل تیرهایی که از کمان ابروی او پرتاب میشود، همانند سپری بایستد و جانفشانی کند.
۱۰. گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش/ میگویم و بعد از من گویند به دورانها.
معنی: مرا گویند ای سعدی، این همه از عشق او سخن مگو؛ نه تنها من میگویم، بلکه بعد از من هم در تمام روزگاران از عشق او سخن خواهم گفت.
کتابوام: دکتر محمدرضا برزگر خالقی- دکتر تورج عقدایی
. « سخن عشق » حافظ ص۸۱
بیت یک: صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت / ناز کم کن که در ین باغ بسی چون تو شکفت!
معنی:دم صبحی بلبل به گل تازه روییده گفت : ناز و تفاخر در این باغ و بستان مکن زیرا این بستان زیبا رویانی در آن روییده که اکنون حضور ندارند.
بیت دو: گل بخندید که از راست نرنجیم ولی/ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!
معنی: گل خنده زد و گفت : من از حرف راست رنجیده نمی شوم اما هیچ معشوقی تاکنون به عشقش حرف درشتی نزده است.
بیت سه : گر طمع داری از آن جام مُرَصّع میِ لعل/ ای بسا دُر که به نوک مژرت باید سفت!
مُرَصّع: جواهرنشان.؛ جامی که در نقش و نگار بیرون آن جواهر نشانده باشند.
معنی:اکنون آرزو داری که آن جام مرصع(شراب عالی ) برخوردار شوی باید فراز و نشیب بادیه را طلب نمایی و تحمل کنی و باید رنج ها ببری و اشک ها بریزی.
بیت چهار: تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد/ هر که خاک در میخانه به رخسار نَرُفت!
معنی :اگر با محبت رفتار نکنی تا ابد بویی از مهر و عشق به تو نخواهد رسید، اگر با رخسار و مژگانت خاک در میخانه نرویی (پاکیزه نکنی)
بیت پنج: در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا/ زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت،
ارم: گلستان و باغی شبیه به بهشت که شداد آن را روی زمین بنا کرد.
معنی:در گلستان ارم دیشب از لطافت هوا دم صبح را بوی سمبل می امیخت.
بیت شش: گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو؟/ گفت: افسوس که آن دولت بیدار بخفت!
معنی:به تختگاه جمشید گفتم: کجاست آن بزرگی و جهان بینی ات؟/گفت: افسوس و اندوه که از آن دولت پر از جلال و جبروت گویی خوابی بود و بگذشت.
بیت هفت : سخن عشق نه آن است که آید به زبان/ ساقیا میده و کوتاه کن این گفت و شنفت!
معنی:حرف و سخن عظیم عشق بر زبان رانده نمی شود و عشق رفتاریست که بر زبان نیاید./ ای ساقی در جام ما شراب بریز و از این گفت و گوها را کوتاه کن، که پایههای جهان بر باد است.
بیت هشت: اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت/ چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت!
معنی: گریه ی بی امان حافظ بر عقل وبردباری او چیره شده است زیرا نمی توانست غم عشق را پنهان سازد.
▪︎ به دریا انداختن یا به دریا افکندن و به دریا دادن به معنی بر فنا دادن، نظر برداشتن و شستن و غسل کردن.
نیارست: نتوانست
صائب تبریزی خواب گران
۱ - روزی که حرف عشق مرا بر زبان /گذشت چون خامه زخم مدمن ازيوسف استخوان گذشت.
معنی هنگامی که سخن عشق بر زبان من جاری شد مانند قلم زخمهای پیاپی از استخوان و جانم گذشت؛ تشبیه قلم پای در راه عشق که زخمی شده است با قلم و نیزه خطاطی که برای روان نوشتن فاقی
بر آن میخراشند قلم پای زخمی در راه عشق و قلم یا نیزه ی فاق دارخطالی.
-۲ تیر شهاب چون گذرد از کمان (چرخ سرگرم عشق از سر عالم چنان
گذشت
معنی مانند تیر شهابی که از کمان چرخ آسمان رها و با شتاب می گذرد، چنان سرگرم عشق بودم در این عالم که با همان سرعت
-۳- هر رخنه ی قفس دری از غیب بوده است صد حیف عمرم از آن حیات که در آشیان گذشت
گذشت
:معنی هر روزنهای که در این جهان ایجاد می شود نوری از عالم مینوی برما می،تاباند اما صد افسوس که زندگانی مان در این جهان خاکی بی بیهودگی گذشت
۴ بی حاصلی نگر که شماریم /مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران
گذشت.
:معنی نگاه کن که چگونه بیهودگی ها را با ارزش می شماریم آن بخش هایی را که از زندگانی با خواب غفلت سپری کرده ایم.
۵. صائب ز صبح و شام سرانجام ما مپرس/ چون موسم شباب به خواب گران گذشت.
معنی: صائب از آغاز و پایان روزگار ما هیچ سوال مکن، زیرا اوقات خوش جوانیمان با غفلت و بیهودگی تمام گذشت.