این شعر《آرامجای گور》یار اسدپور را از دیدگاه مرگ و پاییز و نمادشناسی بررسی می کنم:

"آرامجای گور"

بگذار
مهربان‌تر از یاد روم
که اینجا در کنار خاموشی من
هزار ناله ی غمگین
می روید
از گلو
این جا
کنار سلول من
پوست هایی ست
که زخم های کبود دارند!
آه... چگونه بگویم
عرف ابن پاییز دیوانه را
اینک
که با تمامی یقین
لگد کو به این آغاز می‌شوم
آه...اکنون
پلک در اطمینان تو می‌بندم
ای آرامجای گور!

●مرگ اندیشی یار همان زندگی چندباره ی شعر و شاعر است!

در میان شاعران ناب،یارمحمد اسدپور و سیدعلی صالحی سرشاراز احساسات لطیف شاعرانه اند.

مرگ در شعر یار اسدپور، مرگ تراژیک انسان مدرن است،که تنهایی اگزیستانسیالیستی ،سلول سلول جان آدمیان را کبود می نماید و نای گلو سرشار از ناله هایی رنگوارنگ ،پرده در پرده شاکی و حاکی جدایی ها شده است !

یار سرشار از زندگی بود و این مرگ اندیشی بعدی از ابعاد شاعر بیداری ست که دانا به زندگی باشد،برای همین دانایی ست که نام اولین مجموعه شعرش را " بر سینه سنگ ها و بر سنگ ها نام ها"نهاده بود!

انسانی شعورمند،تغزلی نیرومند،احاطه به فرم ...از ویژگی شعری یار است؛شاعر "منیت"ی ندارد و هرچه "من" در شعرهایش یافت می شود،"من اجتماعی" ست و فارغ از من فردی ست!

تصویرسازی های جان بخش و روح افزا،از دیگر ویژگی های شعریی اوست.

مرگ اندیشی موضوعی ست که بیشتر شاعران و نویسندگان جهان به آن اندیشیده اند و مرگ را زیسته اند!

برای همین ظرایف است که در تاریخ فرمالیست ها نبردی شدید با سمبولیست ها رخ می دهد تا مرگ را از چنگال نمادگرایان ایدئولوژیست،بیرون بیاورند و با جان بخشیدنی تازه آنرا از دیدگاه زیبایی شناختی در ابعاد گسترده تری به ادراک رسانند،شاهد باشد،فاعل باشد نه شهیدگونه ای که هرازچندسالی یادمانی برایش به نمایش بگذارند!

در شعر "سیدعلی صالحی" نیز چنین است "مرگ منظومه ی تولد است"،مرگ با ادمی به گفتگو می نشیند ،اصواتش را به او می آموزد و می آموزاند که این مرگ اندیشی،ادامه ی گریه های تولدی در دنیایی دیگراست : میل مرگی عجیب در من است / مثل شباهت سین به اصوات سادگی/مثل شباهت زندگی به نون و القلم...والکاف/ مثل شباهت پروانه و پری/ مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین، به حرف قاف،/ یا بازی واژه با معنا،/ چه می‌دانم!...(سیدعلی صالحی،نامه ها،ص۱۹۲).و مرگ اندیشی رستم اله مرادی: یک گور___ از زلزله ها/ یک سنگ___بر خوابی بهاری...(به نفع رویاها،۴۳).یا همین اندیشناکی مرگی عارفانه در شعر دکتر قاسمی:از گور که برخاستی/چهارتا گره ببند/ به چهار انتهای چشم خودت...(عزت قاسمی).مرگ در شعر سیروس این نیچه ی جنوب بعد دیگری از ابعاد رازناکی و جادویی خویش را نشان می دهد؛استوره ی مرگ و مرگی که استوره است: از جشن می‌آیند، پیوسته با قبور خویش/ خستگانی خشنود/ اما آنکه نیرومند می‌نگرد/ تا بتوفاند آب‌ها را به گشت خویش/ پیکان مرگ را/ از ساق کدام گردو/ عبور خواهد داد!(رادمنش،به نامی که دیگر نیست،ص۵۰).یا هوشنگ :"میراث گریه آه/ در قوم من/ سینه به سینه است!".

مرگ و مرثیه و گوگریوه ی شاعرنابی ،گذر از مرگ هایی است از منظر ترسناکی و وحشت مذاهب،ستودن مُز یا فرشته ی مرگی ست که شما را در صفحه ای دیگر از زندگی می زایند و به تصویر می کشاند میان کهکشانی از جان های آشنا؛ میلتون، شلی و ماتیو آرنولد،همین مرگآهی را در اشعار خود دارند،اما از دیدگاه و متظری دیگر ؛سوگسرود دبلیو.اچ.اودن در مرگ ویلیام باتلر ییتس، سرمای دوری را تا مغز استخوان می کشاند... پرنده پر نمی‌زند،/ برف مجسمه‌های شهر را از ریخت انداخت؛/ سیماب ر دهان روز میرنده فرو نشست ...اما مرگآهی در شرق ،دو چشم "متفاوط"ی دارد ،خاصه در آگاهی زن برابریخواه ایرانی،و چه نیکو سروده است در این باره، بانو خانم ساروخیل شاعر میتراییک:" هنگام /که بوسه در میان باشد/مرگ / شرمسار باز می‌گردد/ کافیست تو نباشی/ من خودم را /کت بسته/ به مرگ تحویل خواهم داد!(خارج از متن جهانشهر،ص۲۸). در مزامیر مرگ اندیشی یارمحمد، منظومه تولد انسان از درد و رنج را شاهدیم،که سلول به سلول روایت اش را از مناظری "متفاوط"به خوانشگر شعرهایش نشان می دهد: مرگ به مثابه ی رویش و زایش.

۱. مرگ به مثابه خاموشی و بازگشت به سکوت

  • شاعر، مرگ را نه به عنوان پایان مطلق بلکه به عنوان «آرامجای» می‌بیند؛ جایی که سکوت و خاموشی، آرامش نهایی است.
  • ترکیب «بگذار مهربان‌تر از یاد روم» اشاره دارد به تمنای رهایی از رنج و زخم‌های زندگی، و رفتنی است که با مهربانی همراه است، نه با خشونت.
  • گور، در اینجا نه فقط جایگاه جسم، بلکه سلول فردی انسان است که او را در سکوت مطلق محبوس می‌کند، همچون سلول زندان.

۲. پاییز به عنوان استعاره‌ی مرگ

  • پاییز در بسیاری از متون ادبی، نماد افول زندگی، پژمردگی و آغاز مرگ طبیعت است.
  • در شعر، شاعر از «پاییز دیوانه» یاد می‌کند؛ این دیوانگی نشانه‌ی خشونت و ویرانی پاییز است که برگ‌ها را می‌ریزد، گیاهان را می‌خشکاند و طبیعت را به گورستانی از سکوت بدل می‌کند.
  • پاییز در اینجا نه صرفاً فصل طبیعی، بلکه فصل درونیِ شاعر است؛ دوره‌ای از افسردگی، فروپاشی روحی، و نزدیک‌شدن به مرگ.

۳. نمادشناسی گور

  • «آرامجای گور» ترکیب دوگانه‌ای دارد:
    • آرامجا: جایی برای آسودن، نشانه‌ی آرامش و رهایی.
    • گور: نشانه‌ی پایان، زوال و خاموشی.
      این تقابل، مرگ را همزمان به صورت هولناک و آرامش‌بخش نشان می‌دهد.
  • «پوست‌هایی که زخم‌های کبود دارند» استعاره‌ای است از بدن‌های آزاردیده و رنج‌های بشری که در خاک دفن شده‌اند. گور نه فقط محل دفن فردی خاص، بلکه نماد رنج جمعی انسان‌هاست.
  • «هزار ناله‌ی غمگین می‌روید از گلو» تصویری است از این که حتی در گور، ناله‌ها ادامه دارند؛ مرگ سکوت مطلق نیست بلکه پژواکی است از رنج‌های زیسته،که یارمحمد با نای گلو،هزارناله ی کبود را از جدایی ها حکایت می کند!

۴. نگاه اگزیستانسیالیستی

  • شاعر می‌گوید: «اکنون پلک در اطمینان تو می‌بندم ای آرامجای گور»
    این نشان می‌دهد که گور نه صرفاً پایان، بلکه یک یقین وجودی است. برخلاف زندگی که پر از تردید و اضطراب است، مرگ تنها چیزی است که یقین دارد.
  • این اطمینان، در واقع همان تسلیم انسان در برابر نهایت هستی است.والبته در تکثر هستی شدن.

●رامین یوسفی