به کّنج خود خزیده‌ام!

آنجا که پوست و ذهنم کدر می‌شوند؟

تلاش دارم بازوهایم را از روی زمین بردارم

اما سایه‌ها احاطه ام کرده اند

آنچنان که افلاتون

در تفسیر عالم مُثلش گنگ مانده!

من به خودم قول داده بودم

که با دلار ۱۲ هزار تومانی

بروم امریکا و در ژورنال‌های محلی شان

و شاید هم در واشینگتن پست

از مارکس بنویسم از ویتنام و غزه

از درختان بلوتی که در زاگرس

رو به جوخه‌های فقر و نادانی

بر مناره‌ی قلیان‌ها

برای دقایقی تا محیطی نامنتها

وال استریت و کل تاریخ و جغرافیا را

به سخره می‌گیرند

زغالی بر قالی می‌افتد

و کودکی بد سرپرست

به اتفاق سایرین خاکسترنشین می‌شوند؟!

یکی می‌دود

تا "دوسیبی" بیاورد مخلوط با تنباکوی بُرازجانی

تا دوباره جهان را به آشوب بنشانند؟!

من اما هنوز زیر پوست خودم می‌ خزیدم

[مضطرب از جهانی که تا این حد

به کام دلقک های سیاسی شده بود؟!

صدای شلیکی به گوش می رسد

و دامنه‌های دنا و زردکوه

از خون کبک ها و آهوان شکوفا می شوند!

(پناه بر ایشتار!

ای تموز تو ناظر باش!)

سیاستمداری یورتمه می‌رفت

تا خودش را با عکس‌های یادگاری یک شاه قجری

به "سفیر، حقیر" روسیه برساند

تا عَقابش را یادآوری کند

و بگوید: دیشب خان باجی‌اش

خوابی از ژوزف استالین دیده

که در بهشت با هم تیرگان و هم مسلکانش

داشته با ودکا

سر مستی می‌کرده است؟!

ساقی ، مسعود بهنود خودمان بود

و امین السلطان

که دوست می داشت خط سریلیک بیاموزد

من اما همچنان توی خودم بودم

مضاف بر اینکه

جوخه آماده بود تا فرمان آتش بدهد

و دریاچه ارومیه

دست به گلو، جگرش می سوخت

با چشمان منتظر

تا شاید با دعای باران یکی قطره‌ای

به کامش بچکاند؟!

جوخه اما همچنان آماده ی شلیک بود:

و خلیج فارس تا خزر و دریای عمان

تیرباران شدند

[ جرمشان سخاوت و برکت بود!

و دامنه های زاگرس

از خون بلوت ها دایمن شکوفا می‌ شدند

(ای ایشتار تا شاهد باش!

و ای تموز تو ناظر!)

و یک قطار دیکتاتور

از پنجره‌ها

به سایه‌های ما دست تکان می‌دادند!

تیمور به رگ غیرتش برخورد

از قبر برخاست و وقتی زمین را پر از خون و اگزما دید

با سرعت دوید تا در تابوتش آرام گیرد!

قطار پر از دیکتاتور در مرتعی سرسبز ایستاد

و سیاستمداران در همین نقطه بود

که نظریه داروین را

معکوس اثبات نمودند!

در والستریت

دلارها چون سوسن‌های سپید

شکوفا می‌شدند

و جوخه به همراه سیاستمداران

با ناقوس کلیساها

بسان گرگ ها،دسته جمعی زوزه می کشیدند:

-هوووو...هوووو...هوووووووووو