درآمدی بر شعر سده بیستم فرانسه

تا پیش از جنگ جهانگیر نخست، بسته شاعر نامدار معاصر فرانسه، پُل واله ری در تامل و سکوت می زیست،کلودل غالباً در ماموریت و سفرهای خارج بود و شارل پِگی سرگرم کشاکش با گروه های رقیب. شاعران کمابیش نامدار زمان یا پیرو سمبولیسم بودند، یا در کشف رمز و راز شعر. آغاز صدرا بر روی هم باید دوره تدارک عصری نو شمرد. در این دوره شعر جایگاه ویژه‌ای دارد و ظاهراً هر ادیب آینده می بایست با جُنگ و شعر وارد میدان ادبیات شود. به همین جهت کسانی چون ژول رومن، ژرژ دو هامل و فرانسوا موریاک به عنوان شاعر متر نیستند و هر سه بسیار زود به قصه روی می آورند.کوکتو تنها کسی است که در همه زمینه ها،منجمله شعر،نامی بلندآوازه دارد. شاعران از چنان اقبالی برخوردارند که پی در پی دوره، ضیافت و حتی کنگره تشکیل می دهند."کافه ادبی" نه همان قرارگاه شاعران، بل کعبه آمال همه ادب دوستان می شود، و محله هایی چون "مونمارتر"یا "مونپارس" پیوند شعر و نقاشی را مستحکم می گردانند. نه تنها مجله های ادبی به جا مانده از دور های پیشین رونق و اعتبار خود را حفظ کرده‌اند، بلکه روزنامه های سیاسی نیز در صفحات نخست خود شعر چاپ می‌کنند. از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۴ فقط در پاریس ۲۰۰ مجله وجود دارد. گرچه مجله های قدیمی به دفاع از "سنت فرانسه" می‌پردازند ،ولی برآیند جَوِاندیشگانی،
فکر و ذکر دیگری است.شارل مورا چه خواستار بازگشت سلطنت است با ایجاد مکتب "رُمان" از سنت‌های کهن شعر جانبداری می کند. مبارزات سیاسی برای تمرکززدایی، جان تازه‌ای به کالبد سرد محافل و مجلات شهرستان ها می بخشد. روی هم رفته، در در هیچ دوره‌ای این همه گروه و مکتب تشکیل نیافته و این همه بیانیه منتشر نشده است.تشتت حکایتگر تفرِد، نوجویی و راهجویی است. آزادی های سیاسی هم مزید بر علت شده و شعر را به راه‌های گوناگون می کشد. برآیند این آزادی، شعر آزاد است که اکنون ورد زبان همه است. هرچند شعر هنوز" ترانه ای به سامان"تلقی می شود، ولی بی شمارند کسانی که گفت و حرف و صوت بر هم می‌زنند. از دوره پایانی رمانتیسم، به ویژه از زمان ژرار دو نروال همه فکر و ذکر شاعران این بود که شعر باید از تعیینات درگذرد، به تفسیر ظواهر نپردازد و همانند شعر مالارمه به اغراق اندیشه شاعرانه دست یابد تا به" تخمین هستی" برسد. این بینش اینک خودخواهانه و اشرافی می نماید. چرا که چنین نظری گویا شعر را به صورت" بازیچه"و "طبل میان خالی پرصدا" در می آورد، و آن را از خون " زندگی روزمره محروم" می سازد. به همین دلیل، در حالی که قصه هرروز اندکی بیشتر بخشی از زندگی مردم می گردید، شعر مایه ی سرگرمی شماری اندک و یک نوع ادبی منزوی شمرده می شود.ژان موره آ ،که از سمبولیست ها گسسته و به شارل مورا پیوسته بود، شاعران را به "کارزار جهان" و ایفای نقش مستقیم و بیان روشن احساسات فراخواند. از این پس دنیای ذهنی از برابر جهان عینی پس می نشیند، لحن و درون‌مایه و بیان شعر پیوند محکمی با زندگی روزانه دارد. در چنین حال و هوایی است که "گروه صومعه" تشکیل می‌شود و مکتب" همگان گرایی" می کوشد که در در فراسوی زندگی پاره پاره و پراکنده در دنیای هستی،نه به" گوهر اسرارآمیز هستی"بل به "روان همگان"دست یابد. اکنون شعر چنان به زندگی مادی روی آورده است که در آغاز جنگ جهانی نخست، از "شعر کوبیست" هم سخن می رود. به عقیده همه منتقدان، فرزند برومند این جریان‌ها گیوم آپولینر است. دفتر شعر او "الکل" حاصل این بس ها ولی نیز نوید آینده ای دیگر است. اگر پس از جنگ، شعر دچار خلایی شگفت انگیز می شود، شاید علتش آن است که این شاعر سرشار از آینده بر اثر صدمه جنگ در گذشته است. با اینکه از ۱۹۴۰ به بعد گسترش فراگیر و دامنه دار قصه، از هواداران شعر کاسته، احتمالاً سده بیستم "عصر طلایی شعر" شناخته می شود. نه تنها کاروان شعر در شاهراه طی طریق می کند، بلکه از پنج شاعر نامدار این دوره سه تن ماندگار جلوه می کنند. به ویژه که از زمان آپولینر و سرایندگان سوررئالیست گستاخی و باروری شعر فرانسه شور رنسانس و عصر رمانتیسم را فرا یاد می آورد. این سخن این بدان معنی نیست ست که زمینه کار شاعران، عاشق دلخسته فراوان دارد، بل شعر روز به روز با کسب خلوص بیشتر، به شیفتگان محدود ولی هوشمند تری دست می‌یابد. این امر سبب شد که شاعران سده بیستم به غنای بیشتر و تازه تری برسند، و در نتیجه شعر، کار ویژه شاعران گردید. اکنون دیگر مکتبی در کار نیست که همه رمه وار از آن پیروی کنند، بلکه تجانس ها و گرایش ها سبب ایجاد انجمن ها می شود. درون مایه ها همان درون مایه های ازلی است:خدا،طبیعت،زن،زندگی،مرگ،زمین و رنج آدمیزادگان. هر شاعری این درونمایه ها را با ویژگی روانی و زبانی خود درک و بیان می کند. دیگر درگیری های شاعران به گوش مردم نمی رسد، دعوای شعر و شاعران خاص حلقه اهل راز است. چرا که شعر رفته‌رفته باطنی و دشوارتر و از عامه مردم دور تر می شود، و زندگی پیچیده تر از آن است که مجال چنین کارهایی را بدهد. با این همه، شعر، چنانکه ویکتور هوگو می خواست،"بازتاب پر طنین"زندگی،دلشوره ها،نومیدیها و عرفان عصری آکنده از سرگشتگی است. ‏و گاه نیز مانند شعر رنسانس، مصب شور و دلشوره دریایی زندگی است. آغاز جنگ جهانی دوم، با کشتار و اسارت و اشغال، و نیاز مقاومت در برابر دشمن بی رحم، شعر را به راهی تازه کشید. شعر حماسه ایستادگی شد و زنده گشت. از همان سال ۱۹۴۰ شعر در پاره‌ای از محافل ادبی دستمال احساسات می گردید و شاعران بزرگی چون آراگُون و الوآر با اشعار هیجان انگیز و دلنشین خود مردم را به مقاومت فرا خواندند. با این که پاره‌ای از دفترهای شعر در کمتر از هزار نسخه چاپ می شد، اشعار آن در در سرتاسر فرانسه دست به دست می گشت و کمابیش همه آن را زمزمه می‌کردند:
عده ای دعا می کنند، عده ای فرار می کنند
عده‌ای نفرین می کنند، عده‌ای فکر می‌کنند...
شعر این دوره نتیجه آزادی و ابراز تعهد است. ولی اندکی پس از جنگ، از فنون روانشناختی و زیباشناختی این دوره بهره می گیرند. اگر هنوز کسانی چون پره ور به مسایل روزمره عنایتی دارند، کسانی چون هانری میشو برای"برای دفع شر جهان"ورد می خوانند. عده ای به دنیای اشیا جان می بخشند. عده دیگری چون رنه شار، که در هوای سور آلیسم دم زده اند، به پیوند"طبیعت و آدمی"می اندیشند.شاعرانی چون سَن ژُن پرس سرچشمه حماسه بیکران خود را در آزادی شعر غنایی و اصالت درونی می یابند،بدین ترتیب، تعهد از یاد رفته ولی نتیجه آزادی مانده است.آراگُن هم با نهضت" شعر ملی" نتوانست جلوی این سیل بنیان کن را بگیرد. به طوری که "حرفگرایی"ایزیدور ایزو دست از زبان و معنا شست و جمله هایی نوشت که هیچ واژه آن فرانسه نبود و معنایی نداشت.با او، شعر موسیقی شد، نه نغمه ی دلنواز،بل انفجار:
اِن لُن گُزُر
لُن گُزالُن
دُر اُنگُر دُر
ایری بارن فُلن
خصوصیات عمده شعر امروز فرانسه را "افتراق" دانسته اند:
۱. افتراق بین سنت و جستجو
۲. افتراق بین شعر والا و شعر توده گیر
۳. افتراق بین شعر و مردم
برجسته ترین چهره شعر امروز، مسلماً سَن ژُن پرس است که به سال ۱۹۷۵ درگذشت، و نمونه دشمن زبان ایزو است که در عصر اتم، از بیان خلع ید می کند و به حروف الفبا، یعنی بیانگر فریاد، حق تقدم می دهد(غیاثی،۱۳۸۵: ۹-۱۳).

.غیاثی،محمدتقی.(۱۳۸۵). شعر فرانسه در سده بیستم،تهران:انتشارات آناهید.


نمونه شعر شاعران فرانسه
ژرژ دو نروال

محروم

من آن مرد زیبای تیره روزم۱
زنمرده بی قرار،
شاهزاده ی برج ویران۲
تنها ستاره ام خاموش گشته،
و چنگ ستاره نشانم،
به آفتاب سیاه اندوه مزین گردیده است.

ای آنکه تسکینم داده ای
در شب ظلمانی گورم،
تپه ی روشن ناپل و دریای ایتالیا
و گلی را به من برگردان
که آن همه مطلوب دل اندوهگینم بود۴
و نیز آلاچیقی که بر آن
تاج و گل سرخ به هم آمیخته اند.

آیا من الهه ی دلدادگی هستم؟
یا خداوندگار روشنایی؟
لوزین یان هستم یا بیرون۵؟

پیشانی ام هنوز از بوسه آن شاهدخت۶
گلگون است
در غاری خوابیده ام که زن جادو
در آن شنا می کند۷

من دوباره پیروزمندانه
از شط جهنم گذشته ام
از شدت جهنم گذشته‌ام۸
و بر چنگ اُرفه
گاه نغمه آن قدیس را نواخته ام،
و گاه ناله های آن پری را.

۱. زیبای تیر روز لقب آمادیس دو گل، شاهزاده تیر روز بود.
۲. نروال خود را نبیره شاه منطقه آکیتن تصور می کرد.
۳.ژولیا کریستوا، منتقد روانکاوی معاصر، کتابی نوشته است به نام" آفتاب سیاه" و در آن جنون نروال، و از خلال آن آثار او را بررسی کرده است.
۴. گل مطلوب نروال "رعنا زیبا Ancolie بود".
۵. لوزین یان شوهر پریانی به نام مِلوزین. بیرون، از شهر سواران وفادار به هنری چهارم.
۶.Adrienneشاهدخت قصهSylvie
۷. غاری در شهر ناپل.
۸. اشاره به سال های جنون ۱۸۴۱ و ۱۸۵۳.


دو شعر از شارل بودلر:۱.درونکاوی۲.مرغ طوفان

۱.درونکاوی

تو ای رنج من، فرزانه باش و آرام گیر
تو خواهان شب بودی،آنک فرا می رسد
فضایی تیره شهر را در بر می گیرد

و جمعی را آرامش و جمعی را ملال می دهد


آن دم که انبوهِ فرومایه مردمان
زیر تازیانه ی لذت، این دژخیم سنگدل
در جشن برد وار گلهای ندامت می چینند
توی رنج من ،دست در دست من نِه
دور از آنان بدین سو بیا
بنگر که سالیان مرده با جامه های فرسوده
از ایوان های آسمان هم شده اند
و ندامت، خنده بر لب
از ژرفای آب نمایان می شود

آفتاب نیمه جان را نگر که به خواب می رود زیر پل
و چون کفنی دراز کتاب خاوران کشیده می شود
گوش کن نازنین من ،گوش کن
دلاویز صدای شب را که گام برمی دارد.

۲.مرغ توفان(ترجمه محمدتقی غیاثی)
غالبا، ملوانان، برای سرگرمی خود،
مرغان طوفان، این پرندگان سترگ،
این همسفران بی خویشتن را،
کشتی لغزان برگرد آب های تلخ را دنبال می کنند
می گیرند.

و همین که آنان رابر تخته ها رها می کند
این شهر یاران آسمان لاجوردی،
چُلمن و شرمسار،
بالهای بزرگ سفید خود را،
همچون پارو،
به حال نزاری در کنار خود رها می کنند.
این مسافر بالدار،چه مایه ناشی و سست است!
او،که هم اکنون، چنان زیبا می نمود
اکنون چه مضحک و زشت شده است!
یکی منقارش را با پی به خود می آزارد،
آن دیگری می‌لنگد تا ادای این معلول دور پرواز را درآورد


شاعر همانند این شهریار ابرها است
که در طوفان می پرد و تیرانداز را به ریشخند می‌گیرد،
اما،هنگامی که به زمین فرود می آید،
در میان هو و جنجال گرفتار می شود،
چرا که بالهای غول آسایش
مانع راه رفتن او است!

استفان مالارمه:ترجمه غیاثی
نسیم دریایی

دریغا که تنم لبریز از ملال است،
و من همه ی کتاب ها را خوانده ام.
باید گریخت! باید به آنجا بگریزم!
احساس می کنم که مرغان دریایی مستند، چرا که میان خیزاب ها و گنبد آسمانند.
دیگر چیزی این دل را که به دریا می زند نگاه نمی دارد:
نه باغ های کهن که دیدگان باز می تابند،
و نه، ای شب، روشنایی کم فروغ این چراغ
بر کاغذ ننوشته ای که سپیدی پاسدار آن است
ونه همسرم که اکنون به کودکش شیر می دهد .
خواهم رفت! ای کشتی، بادبان برافراز
و لنگر به سوی چشم انداز ای غریب برگیر!
ملال مولود امیدهای سرخورده
هنوز به وداع نهایی چشم بسته است
و شاید این دکل ها، که طوفان ها را فرا می خوانند،
از آن گونه اند که بادی مخالف به غرقاب هلاک می کشاند.
آنگاه نه دکلی است و نه جزایر
بارور!
ولی، ای دل!به ترانه دریانوردان گوش فرا داده!

پُل والِه ری دو شعر۱.انار۲.زنبورعسل

انار

ای انار های نیمه باز،
از سرشاری دانه های خویش
بازگشته اید،
من، در آیینه شما،
گویی پیشانی های تابناکی می بینم
که از بار دانش بازگشته‌اند.
انار های نیمه باز،
اگر از خون خورشید نوشیده اید،
و از آفتاب در عذاب بوده اید،
و اینک پرده های یاقوت نشان خود را،
از غرور می گشائید؛
و اگر طلای خشک پوسته تان،
به فرمان یک نیرو،
چون گوهری گلرنگ از خونابه،
پاره می شود،
دریچه باز و روشن شما،
روانم را به یاد ساختمان نهانی می اندازد،
که روزگاری از آن من بود.

زنبور عسل

نیشت،
هرچه، و هر اندازه تیز، و هرچه کشنده.
من، برای این سینه خود،جز
توری سخت نازک، نهاده ام.
پستان این زیبای بی خویشتن را،
به نیش خویش دوا کن،
چرا که عشق در سینه ام می میرد و به خواب می رود،
بگذار که این نار بوستان افروز
از خونم گلگون شود.

مرا به دردی چالاک نیاز است،
چرا که نیشی تیز و گذرنده،
به از این رنج پاینده.
باشد که روانم،
از این آژیر باریک زرین
روشنی پذیرد،
وگرنه عشق در سینه ام می میرد و به خواب می رود.

سنگ نبشته های گور
پُل اِلوآر۳شعر
۱

کودک بودم و کودک
بازی می کند بی آنکه هیچ
از پیچ و خم عمر اندیشه کند

جاودانه بازی می کند که بخندد
بهارش را پاس می دارد
و سیلاب جویبار اوست
اما مرا دلخوشی هذیان بود
و به نه سالگی جان دادم.
۲
رنج دشنه ای است
که تن را زنده می درد
و من هراسش را بر تافتم
چون پرنده تیره را
چون گیاه آتش و کویر را
بسان یخ روی آب

دشنامِ تیره بختی و بیداد را
دل من بر تافت
در زمانه ای ناپاک زیستم
زمانه ای که شادی مردمان آن بود
سه برادران و پسران خود را به فراموشی سپرند
در چاردیواری بخت محصور شدم

در شب خود اما خواب آسمان نیلگون را دیدم.
به هر کار توانا بودم و به کاری توانا نبودم
می توانستم که دل بندم اما نه چندان که باید.
مرا آسمان و دریا و زمین
به کام کشیدند
انسان مرا دوباره زاد.
اینجا کسی آرمیده که زیست بی آنکه کند
سپید دم به هردم نیکوست
وان دَم که مُرد پنداشت که زاده شد
چرا که آفتاب هنوز می دمید.

بهر خود و بهر دیگران خسته زیستم
اما هماره بر آن بودم که شانه هایم را
و شانه های تهیدست ترین برادرانم را رها کنم
از بار مشترکی که ما را سوی گور می کشاند

به نام امید به مصاف تاریکی شتافتم.
لَختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر
به یاد آر که چمنزار زیر آفتاب تند روشن تر است
نگاه های بی مِه و بی ندامت را به یاد آر

هستی ام تباه شد، هستی ات جایگزینش شد
به زنده بودن و بودن ادامه می دهیم
میل بودن و دیر پاییدن را ارج می نهیم.

تو را دوست دارم۳

تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که نزیسته ام دوست دارم
به خاطر بوی پهنه ی دریا بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود، به خاطر نخستین گل ها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را بجای همه زنانی که دوست ندارم دوست دارم

جز تو کیست که مرا منعکس کند
من خویش را بس اندک می بینم
بی تو هیچ نمی بینم مگر گستره‌ای متروک
میان گذشته و امروز
بسا مردگان بودند که من بر علف گذر کردم
مرا یارای آن نبود که به دیوار آینه ام رخنه می کنم
می‌بایست زندگی را واژه به واژه بیاموزم
همان گونه که از یاد می برند

چرا دوست دارم به خاطر دانایی ات کز آن من نیست
برای سلامت تن
تورا دوست دارم به رغم هرچه جز تو هم نیست
به خاطر این دل نامیرا از آنم نیست
می پنداری که شکی و سراپا خِردی
تو آن خورشید بزرگی که مرام دوست می کند
آن دم خویشتن یقین دارم .

سن ژون پرس

بزرگترین سکوت ها در کشورهای شلوغ است ،درکشورهای شلوغ از مور و ملخ نیمروزی.
من گام میزنم، شما گام می زنید در کشوری با نشیب‌های بلند، پوشیده از بوته‌های بَلَسان، آنجا که زیر جامه ی مردان کبیر را خشک می کنند.
از روی جامه ی شهبانو شلنگ انداز می پریم،جامه ای تمام توری با دو نوار خاکستری رنگ(آه! چگونه تیزاب تن زن میتواند زیر بغل پیراهن را لک بیندازد!)
از از روی جامه ی دخترش شاهدخت شلنگ انداز می پریم،جامه ای تمام توری با دو نوار به رنگ روشن(آه! چگونه زبان چلپاسه می تواند مورچگان را از زیر بغل پیراهن برباید!)
و اگر مردی را دل از عشق زنی و دخترش نسوخته باشد،شاید زمان در جایی ایستاده باشد.
خنده هشیارِ مردگان، کاش این میوه ها را برای ما پوست می کندند!
چطور! آیا در این جهان، زیر سرخ گل وحشی، دیگر عطوفتی نیست؟
از این جانب جهان، شر بزرگ بنفش فامی بر آبها پیش می آید. باد برمی خیزد. باد دریا. و زیر جامه را می برد
چون کاهنی تکه تکه شده...

رنه شار(دو شعر:مداد زندانی-باریک بین)

مداد زندانی

عشقی که دهانش دسته گلی از مه است
می شکفد و ناپدید می شود.
شکارچی ای دنبالش خواهد کرد، آهنگ آهسته یکدیگر را نفرین خواهند کرد.
بیرون یخبندان است، برگ از خلال درخت می گذرد.

باریک بین

سیلاب پهناور تر می شد. زمین همواره، پشته ها، درختان لاغر، از هم جدا افتاده زندانی برکه های بودند که بعضی شان به هم می پیوستند و دریا چه حباب هایی سطح آب را در هم می شکست، یا مگر جونده ای خُرد یا ماری بود که شنا کنان می گریخت. جاده هنوز سالم بود.سوادِ روستایی به چشم می آمد. ما مصمم و شاد پیش می‌رفتیم. در سرگردانی ما هوا آفتابی بود. من میان تو و آن دیگری که تو بود گام بر می داشتم. در هر یک از دو دست خود استان برهنه شما را می‌فشردم. روستاییان، که در درگاه خانه شان نشسته بودند یا در باغچه به کاری مشغول بودند، با لطف به ما سلام می کردند. انگشتان من گنجینه شگفت شما را از چشم ایشان پنهان می کرد. آیا از آن یکه می خورند؟ یکی از شما ایستاد تا گپی و لبخندی بزند. ما راه را ادامه دادیم. اکنون طبیعت در سمت راست من بود و جاده پیش رویم. جلو ما، در دوردست، گاوی در وسط جاده راه می رفت. به نظرم آمد که چنگِ شاخ های او می لرزد. من تو را دوست داشتم. اما آن دیگری را که در راه در میان ساکنان خانه ها مانده بود سرزنش می کردم که چرا این همه خود را خودمانی نشان داده است. بی گمان او در میان ما جز تجسم کودکیِ دیر هنگام تو نبود. به واقعیت گردن نهادم. چیزی که اورا در روستا نگاه داشته بود شاید مدرسه بود این شیوه‌ای که جماعت های رنج آزموده دارند که خطر را پشت گوش می اندازند. حتی خطر سیل را. اکنون به حاشیه درختان بسیار کهن و تنهایی خاطره ها رسیده بودیم. خواستم از تو نام ازلی و نازنینت را که روح من از یاد برده بود که پرسم:" من باریک بین ام". زیبایی آبهای ژرف ما را به خواب فرو برد.

ژاک پره ور: جنگ با فرشته

به آن جا نرو
همه چیز از قبل تعیین شده
مسابقه ساختگی ست
وقتی به روی رینگ می آید
در محاصره ی برق فلش عکاس ها
سرود"تو ای خداوند" را فریاد می کنند
و تو حتا قبل از اینکه فرصت کنی
از روی صندلی ات بلند شوی
زنگ ها را برایت به صدا در می آورند
و اسفنج مقدس پرتاب می شود
و تو فرصت حمله به حریف را نخواهی داشت
آن ها به روی ات می افتند
و حریف به زیر شکم ات می زند.
به خاک می شوی
بابا زوانی که احمقانه به شکل صلیب شده‌اند
و پس از این
حتا
نمی توانی عشق بازی کنی.


آتور رمبور(۲ شعر:گلها- خفته ی دره)

از سکوی طلا-میانِ رشته های ابریشم، تورهای دودی، مخمل های سبز و گِرده های بلوری که تو مفرغ در آفتاب سیاه می شود،-می بینیم گُلِ انگشتانه باز می شود رویِ فراشیِ با گُلابتونی از نقره، از چشم‌ها و گیسوها.
زَر دانه های زردی افشانده بر عقیق، ستون هایی از ماهون، پُشتوانِ گنبدی گنبدی زمردین، دسته گلهای از پَرَنِد سفید و از ترکه های نازک یاقوت، گُل سرخِ آب را دوره می کنند.
چون خدایی با چشمهای هنگفت آبی و با پیکره ی برفی، دریا و آسمان انبوهی ی گلهای سرخِ زورمندِ جوان را می کَشَند سوی تَختانهای مرمری.


خفته ی دره(ترجمه غیاثی): این شعر سنتی است که با استقبال عمومی روبرو گردیده،شاید بدان دلیل که شعری میهنی و فهمیدنی است(مترجم).


روزنه ی سبز و خرمی است
که در آن رودی زمزمه می کند،
پایان رسید و کف سیمگونش را،
شادمانه به سبزه ها می آویزد،
و آفتاب، از فراز کوهساری بلند،
بر آن می تابد.
دره ی کوچکی است که پرتو خورشید
کف آب را زراندود گردانیده است

سربازی جوان ،دهان باز و سر برهنه،
قفا غرق در سبزه ای تر و تازه و آبی،
به خواب رفته است:
او در زیر ابرها، در میان علف‌ها آرمیده،
و در این بستر سبز، باشگاه زنانه که نور بر آن می تابد،
رنگ باخته است.
او، پا در میان گلهای گلایول،
در خواب است،
و در خواب، چون کودکی بیمار لبخند می زند
ای طبیعت، برای او لالایی گرمی بخوان
چرا که او سردش است
بوی تند گل و گیاه
پره های بینی او را نمی لرزاند،
او در زیر آفتاب به خواب رفته،
دستش را بر سینه نهاده،
و آرام است.
دوزخم گلگون به پهلوی راست دارد.


گیوم آپولینر(گل های سورنجان - چند خط نگاری )

گل های سورنجان
هنگام پاییز چمنزار زهرناک اما زیباست
گاوها در آن می چرند و به آرامی مسموم می شوند
گل سورنجان، به رنگ هاله ی کبود و یاس در آنجا می شکفد.
آن گل بنفش فام شبیه چشمان توست
و رنگ هاله ی آن و شبیه پاییز
و زندگی من به خاطر چشمان تو به آرامی مسموم می شود.

بچه های مدرسه با سر و صدا فرا می رسند
نیم تنه به بر دارند و سازدهنی می زنند
گل های سورنجان را می چینند که به مادران شبیه اند
به دختر دخترشان، و رنگ پلک‌های تواند
که به هم میخورند چون گل هایی که در باد دیوانه به هم می خورند
گله بان، ملایم آواز می خواند
چندان که کند و ماق کشان، گاو آن برای همیشه رها می کنند
این چمنزار بزرگ را که پاییز وارد کرده است.

چند نقاشی شعر از آپولینر


.پیا،پاسکال.(۱۳۹۱).گیوم آپولینر در آیینه ی آثارش،محمدعلی سپانلو،تهران: نشرچشمه.

.رمبو،ارتور.(۱۳۹۵).اشراقها،بیژن الهی،تهران: نشر بیدگل.
.پره ور،ژاک.(۱۳۸۷).زمان گمشده،مریم رییس دانا،تهران: موسسه انتشارات نگاه.
.اِلوآر،پُل.(۱۳۹۳).تنهایی جهان، محمدرضا پارسایار، چاپ چهارم، تهران: انتشارات هرمس.
.پرس،سن ژون.(۱۳۹۳).آناباز،محمدعلی سپانلو،چاپ سوم،تهران : انتشارات هرمس.
.شار،رنه.(۱۳۹۳).خاکستر ناتمام، حسین معصومی همدانی ،چاپ دوم،تهران: انتشارات هرمس.