نال بختیاری

پلات چی شاهنومه بالا بلندن

سیاهی تُرنه هات شَوِ کمندن

گروسستم ز هرچه مذهو و دین

پناه بر پَللت! یرقه سمند

Palat~Čī~Šhnūme~Bālā~Bolanden

Sīyāhī~Tornehát~Šawe~Kamanden

Gorleston.~Ze~Har~Če~Mazhavo~Dī.n

Panāh~Bar~Palalet!~Yorgh~Samand..en

نال بختیاری

موهات چون شاهنامه بالابلندهستند

سیاهی ترنه هایت،شب کمند مانندن

فرار کردم از هرچه مذهب و دین است

پناه بر گیسوانت بردم! که چون یُرقه های سمند هستند(رفتارشان مواج چون یُرقه دویدن اسب سمند می باشند).

■ واژگان

•پَل: موهای بلند.

•چی: چون ،مانند؛از ادات تشبیه.

•تُرنه: موهای بلند پیچیده دور صورت؛ در شعر فارسی ،هرچه طُره است اشاره به همین تُره یا تُرنه و پیچش زیبای آن دارد؛ در کتاب پژوهشی در دی بنال‌های بختیاری کامل آن را شرح داده‌ام.

•گروسستم: از ریشه ی گروسیدن ،در معنای فرار از ترس و ناراحت؛فرار کردم من.

•پَلَلت:در گویش لرهای زاگرس جنوبی همان پَل ها در حالت جمع؛ در بختیاری: پَلات.

یُرقه: نوعی از دویدن هماهنگ چهاردست وپای اسب،یُرقه سمند: اضافه ی تشبیهی ،موهای مواج به یرقه رفتن اسب می ماند!

دیدگاه ایلامی - دراویدی

هنوز ایلامیان در ابهام زبانی اند،و با اینکه سه دوره ی خطی دارند:۱.ختنقاشی۲. میخی ی میانه ۳.میخی ی پایانی،به لحاظ،اندام و پیکره و چهره،تا نزدیکی "موسیقیایی برخی حروف"بسیار به مردمان هندباستان می مانند! اما نظریه ی زبانی "ایلامی- دراویدی" چه می گوید؟" فرضیه‌ای مناقشه برانگیز در مورد رابطه ی دور خویشاوندی زبان‌های ایلامی و دراویدی است. به خانواده زبانی دراویدی- ایلامی، نیز گفته‌اند. ایلامی یکی از زبان‌های منفرد باستانی خلیج فارس بوده که بیش از ۲۰۰۰ سال است منسوخ شده است" (نغز گوی کهن،۱۳۹۳: ۲۴۱).این فرضیه از مک آلپین است. تاکنون بسیاری از زبانشناسان به صورت حرفه‌ای در مورد زبان ایلامی کار کرده‌اند اما نتوانستند تشخیص دهند که این زبان متعلق به کدام گروه زبان ست، برای همین نکته است که زبان ایلامی ر هیچ خانواده زبانی قرار نمی‌گیرد و آن را "تک تباری"و "منفرد"دانسته اند.

ایران قبل از اسلام خیلی زود جایگاه مهمی در دیدگاه جهان عرب پیدا کرد. در حالی که یونانیان کم و بیش به عنوان کشوری از فیلسوفان بی‌انتها دیده می‌شد و تاریخ آن مورد غفلت واقع می‌شد، ایران و تاریخ آن برای اعراب به بخشی اساسی از تاریخ جهانی تبدیل شد. تمام مورخانی که به عربی یا فارسی در مورد تاریخ می‌نوشتند، تاریخ ایران قبل از اسلام را به طور برجسته در کتب خود درج کرده‌اند. مشکل تاریخ نگاری مدرن عربی و اسلامی این است که سنت ایرانی تقریباً به طور کامل نادیده گرفته می‌شود. بنا بر این افسانه کعب الاخبار، که به انتقال سنت‌های یهودی به عربی اعتبار دارد، مقاله‌ای را در مجموعه ی تاریخ ادبیات عربی از آن خود کرده است، در حالی که ابن مقفع به رغم ترجمه ی خود از کتاب خداینامک و سایر متون تاریخی نادیده گرفته می‌شود. به نظر می‌رسد این تفاوت از مطالبی که با آنها کار می‌کردند ناشی می‌شود... با این وجود به نظر می‌رسد که همگام سازی تاریخ ملی ایرانیان با تاریخ مقدس اسلامی در همان سده‌های نخست هجری شکل گرفته باشد. مورخان اولیه ی اسلامی یا ازچهار چوب تاریخ نگاری ایرانی استفاده می‌کردند و داستان را به شیوه ایرانیان نقل می‌کردند و ساختار کار خود را بر اساس فهرست شاهان ایرانی تنظیم می‌کردند و مطالبی تازه همچون اخبار پیامبران و... را به آن اضافه می‌کردند، یا از شیوه ی تاریخ نگاری کتاب مقدسی استفاده می‌کردند که بیش از همه تحت تاثیر تاریخ نگاری مسیحیان بوده است. در شیوه دوم گاهی یک فصل جداگانه به پادشاهان پارس اختصاص می‌دادند و غالباً اختلافات ناشی از ذکر تاریخ جهان بر اساس دو سنت مختلف را نادیده می‌گرفتند یا تحت عنوان تاریخ مقدس، این دو سنت را با یکدیگر هماهنگ می‌کردند... سنت عربی تاریخ جهان اساساً مبتنی بر تاریخ نگاری ایرانی و تاریخ مقدس بود... بزرگترین قهرمان شاهنامه فردوسی،رستم، به ندرت در دوران پیش از اسلام و اوایل اسلامی مستند شده است. اما در مورد اهمیت وی، دست کم در جهان ایران شرقی، تردید اندکی وجود دارد. از قرن دهم به بعد، او در مدت زمانی کوتاه، نه تنها توسط شاهنامه فردوسی و منابع قرن دهم او، بلکه با توسعه گونه‌ای ادبی حماسه‌های متاخر که عمدتاً با محوریت رستم و دیگر قهرمانان سیستان بودند و قسمت اعظم اطلاعات آنها به یش از فردوسی باز می‌گشت، به یک قهرمان ملی تبدیل شد(هامین،۱۳۹۹: ۱۲۴-۲۰۷).

. هامین،آنتیلا، یاکو،۱۳۹۹،خداینامگ،چاپ دوم،تهران،انتشارات ققنوس

خواب بلوط : رامین یوسفی

هراسی برآماسیده بر چهره ی این ماه بهمن است/
و این عشق که زگیل‌های روحی گرفته است را

نمی دانم به فروید بسپارم یا یونگ؟!
نمی‌دانم خدا داستانش دروغ بود
یا مسیح و شام آخرش؟!

این بار رستاخیز هم "فول اچ. دی "ظاهر شود
برایم هیچ هیجانی نخواهد داشت!
من در هزاره های پیشین

در معبد المپ، دشنه‌ای از پشت بر جانم فرو رفت
یا شاید همین چند ده ساله
در یکی از فرعی های سعادت آباد نوپا؟!
فقط تا دیر نشده

یکی به عکاس باشی ی خیابان آزادی خبر رساند
عکسی از دو چشم شهلای آهو خانم برایم بگیرد
شاید برای جَستن از پل چینوَد لازمم شود؟!
و این روح زنگار بسته من است
که دارد نردبان جهان زیرین را
بالا می‌آورد؟!
ساعت به افق مردگان است
خورشید مشکوک به ماه شب ۱۴ چشمک می‌زند
و ستاره ام چون شهابی بر صورت آسمان خط می‌اندازد

اصلاً شاید من دیشبِ چند هزارسالِ ‌پیش مرده بودم؟!

اکنون زخم‌هایم را به اسبانی حوالت می‌دهم تا به تاخت
خودشان را به زاگرس برسانند
قبل از خواب بلوط ها/
فقط یکی بیاید این گیسوان بریده ی یار و زخم‌هایم را که آویخته به یال اسبانند
به تُرنه های شیرزنان ایلم

که در گورهایند ببافاند!

در داستان ما هیچ کسی نبود
حتا همان"یکی بود"ی که از آغاز تمام قصه ها
با آن به فریب، بچه‌ها را می‌خواباندند
ای گور! چندمین سالی ست که بی‌قرارِ منی؟!
بگذار طلسم از این بخت نایار بگشایم
آنوقت رویاهایم را به رعشه وادار!
من شنیدم از دهانی که آماده بلعیدن بود:

نام دیگر خدا دلار است
آخرِ من بچه" مارکسیستِ" رعیت
از کجا بدانستم
که "کاپیتالیسم" یعنی چه؟!
۲ مار غاشیه‌ای که از دو سوی قطب

برای ترسیدن برآورده بودی؟!

از کجا بدانستم

که در پیمانکاری مومنانه ی شما و شیطان
و اضافه کاری حضرت عزرائیل
دائم باید از دل مرگ

دنیا را بنگریم؟!

ر.ی
۱۰بهمن ۱۴۰۳
z7

۵:۷ بامداد

استخری و ذکر حدود خوزستان از کتاب : مسالک و ممالک

ذکر حدود خوزستان
شرقی حدود خوزستان حد پارس و سپاهان است. و میان حد پارس و حد سپاهان آن را نهر طاب خوانند تا نزدیک ماهی رویان ، آنگاه حدمیان دورق و ماهی رویان باشد بر جانب دریا . وجانب غربی ناحیت واسط و جایگاهی کی آن را دور الراسبی خوانند. وحد شمالی آن حد صیمره و کرخه و لور تا به حدود جبال پیوندد از سپاهان . و گویند کی لور از خوزستان [ ٤٣٠ ] بودست، اکنون؛ با جبال گرفته اند. و حد خوزستان سوی پارس و سپاهانه و حدود جبال و واسط
بر یک حد مستقیم است چهارسو، ولیکن حد جنوبی از عبادان تا روستای واسط مخروط میشود پس تنگ تر آید از انچ در برابر اوست هم از حد جنوبی ، از حد عبادان تا دریا برحد پارس تقویسی هستکی در زاویه میافتد ، پس این حد جنوبی به دریا رسد . آنگه به دجله و از بارما .بگذرد آنگاه از مدار باز گردد تا ۷ به روستای واسط بازرسد، از انجا کی آغاز کردیم .
اینست حدود خوزستان کی ذکر کردیم.
[ ٤٤٠ ] کوره اهواز آن را هرمز گویند ، و دیگر نواحی خوزستان به اهواز
بازخوانند. شهر لشکر آن را عسکر مکرم خوانند.
۱ - ت : دیار
- اصطخری : مهروبان - م : سیمره | ۴ - م : ( ندارد ) |
- م : صفاهان | ٦ - م : تارما ، « و » و « ت » : بارما ، اصطخری : بیان ۷- ت : آنگاه بگردد از بالای مفتح و مدارکی | - اصطخری : هرمز شهر .
شوشتر ، جندی سابور ، سوس ، رامهرمز ، بازار . این همه نام شهر هاست مگر بازار کی آنرا سوق میخوانند و شهر آن را دورق گویند و به دورق الفرس
معروفست.
اينج ، نهر تیری ، حومة الزط ، خابران ، حومة البنيان ، سوق سنبيل ، مناذر الكبرى ، مناذر الصغری ۲ ، جبى ، طيب ، کليوان - هر شهری ازین ناحیتی دارد ، بصنى ، أزم ، سوق الاربعاء ، حصن ،مهدی باسیان ، بیان ، سلیمانان ،قرقوب،

رطب در میان شراب بخورد حالی تب گیردش .
و در زمین خوزستان برف و یخ نبود .البته و هیچ جایی از خرما خالی نباشد . و میوه و غله فراوان باشد. و در همه نواحی نیشکر نشانند و بیشتر به لشکر افتد : ، و به لشکر نیشکر بسی .نباشد و به خوزستان همه میوه باشد مگر درخت گردکان و درختان سردسیری [٤٥b] و بیشتر مردم خوزستان تازی و پارسی دانند و خاصه زبان خوزی داننده و زی ایشان در پوشش زی اهل عراق است. و مردمانی بخیل و بدخو باشند و بیشتر مردم زرد گونه و نحیف و تن ریش باشند و بیشتر معتزلی باشند.
و از عجایب خوزستان شاذروان شاپورست به شوشتر . گویند کی یک میل در ازای شاذروان است، به گچ و سنگ ساخته اند تا آب برشوشتر افتد. و در شهر سوس رودی هست و شنودم کی در روزگار ابوموسی اشعری آنجا تابوتی یافتند و گفتند کی استخوانهای دانیال پیغامبر علیه السلم در آن تابوت بود ، و مردمان سوس آن تابوت را حرمت داشتندی ، و به وقت تنگی بیرون آوردندی و باران خواستندی ابوموسی اشعری بفرمود تا آن تابوت بیاوردند و سه گور بفرمود ساختن به خشت پخته و تابوت آنجا دفن کرد و استوار فرمود - م ، ت : مشرقان ٢ - اصطخری : طن - ت : حوالی | ۴ ست : ( ندارد) | ه - م : دارند | ٦ - ت: ندارد) | ۷ - م : افتاد | ۸ - ابوموسی اشعری صحابی از حکام بصره و فاتح اصفهان ) ۲۱ قبل از هجرت - ٤٤ هجری ) . |
۹۲
مسالک و ممالک
کردن چنان کی ناپیدا شد ، و خلیجی از رود بر سر آن براند. و هرکی در قعر
آب شود گور را تواند یافت.
و همچنین در ناحیت آسک نزدیک زمین پارس کوهی هست کی همیشه
از و آتش بر می آید، به شب روشنایی دهد و به روز دود بر می آید. و گمان چنانست که آن چشمه نفت است یا زفت کی در او آتش افتاده است.

و به لشکر جنسی کژدم باشد مانند برگ انجدان آنرا کژوره خوانند ،
کشنده تر از مار
از شوشتر جامه های دیبای گرانمایه خیزد ، وكسوت خانه [٤٦٥ ] كعبه
سازند آنجا ، و سلطان را آنجا طراز باشد.
و در سوس جامه های خز مرتفع بافند و جنسی از ترنج خیزد کی آنرا پنج انگشت » گویند - بغایت خوش بوی. و به سوس جامه های خز خیزد. و به قرقوب وسوس طراز سلطان باشد.
>>>
ودرين حدود جایی هست آنرا بصنی خوانند ، پرد[ه] های نیکو بافند. و به کلیوان و برذون پرد[ه] ها بافند وعمل بصنی" بر آن نویسند. و به رامهرمز جامه های ابریشم خیزد.
گندیسابور شهری بزرگ و آبادان است ، نخل و کشاورزی بسیار دارد .
يعقوب بن الليث الصفار آنجا مقام کرد ، و گور وی هم آنجا است. تیری - درین شهر جامه ها بافند مانند بغدادی و به بغداد آرند و قصارت
کنند و به بغدادی خرج شود.
۱ - زفت به کسر زاء نوعی از قیر را گفته اند (فرهنگ نفیسی) ۲ - اصطخری : جراره، اما نسخه بدلهای « الكزودة » و «الكروره» را هم آورده است . م ، ت : کزوره محتمل است « کژوره » در لهجه محلی که نام این نوع از کژدم بوده است مرکب از [ کژ + وره ] باشد .
م ، ت : بصی | ۴ - قصارت در لغت بمعنی گارزی و سپید کردن جامه است . |
-P
ذکر حدود خوزستان
۹۳
جبی شهریست ، ناحیتی دارد و نخیل و نیشکر بسیار بود. امام معتزله بو علی ازین شهر بودست
.
زاویه ای هست در خوزستان بر کنار دریا به نزدیک حصن مهدی ، آبهای بسیار آنجا جمله شود و مد و جزر باشد و به دریا ماند و در طیب شلواربندها بافند مانند رومی، و جز به ارمینیه چنان نبافند. لور شهری آبادان است و هوای کوه بر آن غالبست . از جمله خوزستانو در طیب شلواربندها بافند مانند رومی، و جز به ارمینیه چنان نبافند. لور شهری آبادان است و هوای کوه بر آن غالبست . از جمله خوزستان
بود ، کنون در شمار کوهستان می دارند .
سنبیل ناحیتی است ، در روزگار محمد بن واصل در شمار پارس بود. کنون
تحویل با خوزستان کردند.
زر و خابران دو ناحیت [٤٦٥] است ، بر رودی نهاده.
.
بنیان میان پارس و سپاهان است سرد سیر باشد و در خوزستان سر دسیر جز این نیست.
آسک دهی است کوچک ، خرماستان دارد جنگ از ارقه آنجا بودست ، آن کی گویند کی چهل مرد از شراة دوهزار مرد از لشکر بصره بکشتند ارغان شهریست ، دوشاب خیزد از انجا و در آفاق ببرند.
مناذر الكبرى والصغرى دو ناحیت است آبادان ، درخت خرما دارد.
و ارتفاع بسیار خیزد از انجا ، از همه نوعی تمام .
اما ذکر مسافات خوزستان
از پارس تا عراق دو را هست یکی به راه بصره و دیگر به راه واسط . راه بصره
.
۱ - مقصود ابو علی جبائی از علمای کلام و امام معتزلی متولد در ٢٣٥ و متوفی و در ۳۰۳ است اشعری او را رد کرده است | ۲ - در متن اصطخری ذکری از ارغان » نیست و فقط در دنبال ذکر آسک اشاره میکند: « دوشاب ارجانی میبرند به آفاق » و معلوم است که کلماتی سقط شده است. ارغان همان ارجان است که ذکر آن به تفصیل در معجم البلدان آمده است و تصریح . میکند كه « عامة العجم يسمونها ارغان » | - م : منادر ، ت : مبادر » ۴ - م : «از همه نوعی
تمام » ندارد .
ص42

از ارغان به آسک آیند دو مرحله ،سبک، از انجا به دهی که آن را زیدان خوانند یک مرحله ، از زیدان به دورق به خان مردویه کاروانسرای باشد ، از آنجا به باسیان کی شهری خوشست رودی در میانه میرود ، و از باسیان تاحصن مهدی دو مرحله ـ و این هر دوجای در آب باید رفت، و از حصن مهدی تا بیان دو مرحله ، و از دورق تا باسیان در آب روند و آسان تر از خشک باشد. و این آخر حد
خوزستان است

و بیان بر کناره دجله است، اگر خواهند در آب سوی ابله روند و اگر خواهند برخشک بروند، و چون برابر ابله رسند بگذرند.
اما راه واسط از ارغان به بازار سنبیل آیند یک مرحله ، و ازانجا
به رامهرمز ۳ دو مرحله [ ٤٧] ، رامهرمز ۳ به لشکر سه مرحله ، از آنجا به شوشتر یک مرحله، از شوشتر به گندیسابور یک مرحله ، و از گندیسابور به سوس یک مرحله، از انجا به قرقوب یک مرحله از آنجا به طیب یک مرحله ـ آنجا به عمل واسط پیوندد. و از لشکر تا واسط راهی هست نزدیک تر ازین کی به شوشتر در نرود ، این راه به آن یاد کردیم کی مسافت میان شهرها معلوم گردد. از لشکر به اینج چهار مرحله دارند ، و از لشکر به دورق هم چهار مرحله ، و از اهواز به رامهرمز ۳ سه مرحله - زیراکی اهواز و لشکر بر یک سمت نهاده اند و را مهر مز ۳ بر مثلثه آنست ، و از لشکر تا بازار چهارشنبه یک مرحله ، و از بازار تا حصن مهدی یک مرحله ، و از اهواز تا نهر تیری یک روزه ، و ازسوس به بصنی کم از یک مرحله ، و از سوس تا برذون یک مرحله ، و از سوس تا متوث یک مرحله
.
جمله مسافتها در خوزستان اینست.
۱ - م : دیران ، ت: دبران، در یاقوت هم زیدان است. تصحیح مبتنی بر اصطخری است | ۲ - م: جان مردويه ، ت : حان مردويه | ۳ - م ، ت : رامز | ۴ - ت: به شوشتر رود | ه - ت : مسافتهای . |