کفشدوزک: اتیمولوژی واژه ی کفشدوزک: رامین یوسفی

شاید اگر آن نا مهندس دست به سرقت این ریشه یابی نمی زد ،آنرا بعد از ۱۲یا ۱۳سال اینجا چاپ نمی کردم!

ریشه یابی به این روش دشواراست و کار هرکسی نیست!

سوای زبانشناسی و مطالعه و مدرک ،زندگی و هزینه ها نموده ام ،زشت ترین روش این است کسی بردارد مقاله ای پژوهشی را به نام خود در وبسایت خلاصه بنویسد و اشاره به نام نویسنده ننماید! بی شک دزد مطلب ،دزد کار و زندگی هم هست و این فن را به نیکی می داند!

جالب اینجاست که این مقاله در همایش بین المللی زبانشناسی ،مجله ی زبان شناسی،سایت شعر نو ...چاپ شده است ؟!!!

همین سرقت ها اگر نمی بود و سفارش استاد عزیزم مهری باقری در تبریز که به دیدارشان رفتم و هشدارهای عزیز و ارجمندم دانشمند زبان های پهلوی خانم دکتر ژاله آموزگار،شاید،تا الان ریشه یاب مزدا چاپ می شد اما سرقت ها مرا به سکوت وا داشته اند!

بخشی از مقاله ی : ریشه یابی واژه ی کفشدوزک تقدیم شما می گردد!

رمزگشایی وریشه یابی واژه ی"کفشدوزک"

رامین یوسفی ادبی و هنری ۱۳۹۲/۹/۳۰ ۱۳۳۸۰

رمزگشایی وریشه یابی واژه ی"کفشدوزک"

رامین یوسفی ادبی و هنری ۱۳۹۲/۹/۳۰ ۱۳۳۸۰

ایران زمین - یک عصر برفی

ریشه یابی واژه ی "کفشدوزک"


"افلاتون معتقد بود بین شیئی که برای نامیدن آن به کار می رود رابطه ای منطقی وجود دارد.به سخن دیگر بین کلمه و مابه ازای خارجی آن می توان رابطه ای جست .قدیمی ترین نوشته ی یونانی که اشارتی دراین مورد داردیکی از مکالمات افلاتون به نام "کراتیلوس"است....ارستو نیز بر مباحثی درباره ی کیفیت وهاهیت زبان دارد.او براین عقیده است که زبان زاده ی توافق وقرارداد است وهر واژه ای که با یک صورت زبانی مشخص دال بر مدلولی خاص است ،در زمانی خاص بر اساس توافق چند یا چندین نفر بوجود آمده است وعللی که موجب انتخاب واژه ای برای نامیدن چیزی می شود کاملن اختیاری وشخصی است واین علل از یک اجتماع به اجتماع دیگر فرق می کند به نظر وی ارتباطی منطقی بین مجموعه ی الفاظ :"ف،ی،ل=فیل ،با خود این حیوان که بدین نام خوانده می شود وجود ندارد.
ارستو می گوید هر شیئی دارای یک هیولی یا ماده ویک صورت (فرم)است.صورت همان شکلی ست که موجب تعیّن ماده می شود وصورتی که یک کلمه به خود می گیرد،تنها یکی از تجسم های مادی ممکن را می نمایاند.البته نظریه ی ارستو درباره وضعی وقراردادای بودن عناصر زبانی تا امروز نیز مورد تأیید اغلب زبان شناسان است.1"فرضیه ی ذاتی بودن زبان که از سوی چامسکی مطرح شد به طور ضمنی بیانگر آن است که استعداد زبانی ما باید در ژن هایمان قرار داشته باشد. این مسئله خود حاکی ازآن است که نارسایی های ژنتیکی باید بر اکتساب زبان تأثیر بگذارد.البته هیچ کس مدعی " ژن زبان " نیست2.چامسکی نظر دارد"بین زبان های بشری شباهت چشمگیری وجود دارد،و دوم اینکه کودکان راه های کاملن مشابهی رابرای فراگیری زبان طی می کنند این واقعیت ها توجیه کننده ی این فرضیه است که کودکان فطرتن دارای استعداد فراگیری انواع خاصی از زبان هستند وشکل تکامل زبانی درآن ها دارای بنیاد زنتیکی است.3البته در مورد "سندروم ویلیامز"باید یاد آورشوم که این ناتوانی که بر اثر یک نارسایی ژنتیکی ایجاد می شود ،نه تنها سبب کاستی در زبان نمی شود بلکه موجب ارتقا بخشیدن زبان می شود و فقط بر اندام ها وعملکرد آنها ورفتارهای شناختی وذهنی اثرات نامطلوبی دارد واستعداد زبانی لطمه نمی بیند.کنار این نظرات بدنیست که به اندیشه ی رواقیان که نزدیک به یکی از این نظریه ها ست بپردازیم:"به نظر رواقیون سه چیز به یکدیگر پیوسته اند:دلیل[دال]،مدلول ومورد خارجی،دلیل آواست ومدلول ،مورد خارجی است که به ذهن درمی آید...دلیل وموردخارجی وجود حسی دارند،اما مدلول جسمیت ندارد.درمنطق رواقیون ابزار داوری دلیل بود .داوری یعنی دریافتن این نکته که چیزی دلیل چیز دیگراست....رواقیان (همچون ارستو)آغازگاه منطق خودرا دلالت قرار دادندوازمفهوم نشانه شناسی بحثی نکردند.اگوستن قدیس نخستین بیان در مورد نشانه را به دست داد،نه فقط در حدّ روش منطقی ،بل درگستره ای زبان شناسی رانیز در بر می گیرد:"هرواژه نشانه ی چیزی ست است،به یاری نشانه گذاری شنونده می تواند معنارا چنان دریابد که مقصود گوینده است".به نظر تو دورف کار اگوستن کامل کردن منطق ارستو و رواقیان است...دلیل درمنطق قدیم عبارت از هرچیزی بود که نماینده ی چیزی دیگر جز خودش باشد.واژه لفظی نماینده ی معناست،ودرشکلی کلی تر دال نماینده ی مدلول است،همچون دود که نشانه ونماینده ی آتش است...اگر دالی در میان باشد،پس مدلولی هم لازم است،نه اینکه نتیجه می شود.این نکته ی مهمی ست دال ومدلول با هم لازم وملزوم هستند،دو جنبه یک واقعیت محسوب می شوند ،نه اینکه از همدیگر نتیجه شوند.درست همچون تعریفی که فردینان دوسوسور از دال و مدلول همچون دو سوی یک سکه ارائه داده است. "4"معنی ،تجربه ی مارا از جهانی که درآن زندگی می کنیم منعکس می کند.بدیهی است اگر ما درباره ی چیزی تجربه ای نداشته باشیم،معنی آن را درک نخواهیم کرد؛یعنی نه فقط آن را از نظرزبانی درک نمی کنیم،بلکه از نظر عاطفی وهمسازی اجتماعی خود نیز نمی توانیم تعبیر کنیم.ولی تجربه ی ما از جهان بیرون چیزی است به خودی خود توده وار وتجزیه نشده وهرنوع تقسیمی که ما در نتیجه ی الزام معانی زبان خودمجبور می شویم درقلمرو تجربه ی خویش وارد کنیم،الزامن قرار دادی ست"5
اما میان جدل ها ی درو نظریه ی ذاتی بودن وقراردادی بودن زبان من جانب ذاتی بودن زبان را می گیرم.چرا که دال جسمیت است وفیزیک کلام ومدلول (معنا )آن.قرارداد ونوع چینش دستوری (نحو)در مرحله ی دوم سامانه ی زبانی وگفتاری ونشانه ای قرارمی گیرد.چرا که به قول نوام چامسکی واژگان زبان هایی چون زبان های "هندواروپایی"در ژرفساخت ونه در روساخت به هم نزدیک تر می باشند.بااین زمینه می پردازم به ریشه یابی و تأویل کلمه ی "کفشدوزک".
کلمات نفوذ ناپذیری از این دست موجب می شوندکه زبانشناسان جتنب قرار دادی بودن واژگان را بگیرند.یعنی چه که به این حشره "کفشدوزک" می گویند؟!
آیا مطابق برخی افسانه ها ی عشایر ایرانی ،این حشره مردی بوده با پیشه ی کفش دوزی که بر اثر گناه به این شکل درآمده است؟!وآیا ها و چراهای بسیاری که در ذهن هر خواننده وشنونده ایجاد می شود.اما براساس زبانشناسی وفرایندهای واژگان ،پاسخ ومعنا برای ما ریاضی وار حل می گردد:
کفشدوزک:کوژ(کُوش-قُوز- قوس)+دوش(شانه.اشاره به دو قاب بال این حشره باشد)+ک(ک،کوچکی وتصغیر).هنوز میان بسیاری از ایلات ایرانی کفش را کُوش می گویند وهنوز حالت کفش ها به دلیل فرو رفتگی وبرآمدگی(کُوژ)آن قوس وقُوز(به ضم قاف)دارد.واج"ش"و"ژ"به دلیل هم مخرج بودن براثر فرآیند واجی اینچنین می گردد:ژ←ش.همین اتفاق برای واج"ش"می افتد .زیرا واج های "ش"،"ژ"،"ز"با اختلافات که در بیان دارند تقریبن ،واجگاهی نزدیک به هم دارند.ش←ز.
پس کفشدوزک همان کُوژدوشک(کُوژدوشک←کفشدوزک)می باشد.یعنی از دال و مدلولی ذاتی برخورداراست واین قرار داد میان ما نبوده که نام این حشره را "کفشدوزک"بگذاریم بلکه واژه در روند تاریخی ربانشناختی(زبان شناسی تاریخی)، به زیست و دگرگونی واژگانی خود ادامه داده تا بدین شکل درآمده است.پس کفشدوزک یعنی:حشره ای که دو شک(دوش کوچک،قاب بال ها)های کوژ داردوقوسی شکل دارد.ونه کفش می دوخته ونه مرتکب گناهی شده است.در رمزگشایی وریشه یابی "مزدا"این واژه را به همراه تغییرات وفرآیندهای واجی آن بیشتر توضیح داده ام.امید وارم که مرا یاری نمایید و درامانت داری این واژه ای که معنا نمودم،اصول اخلاقی ثبت واژگان را رعایت نماییم.این واژه تقدیم می گردد به همه ی عزیزان

منابع
۱.باقری،مهری،۱۳۸۱،مقدمات زبان شناسی،چاپ پنجم،ص۲۰،تهران،نشر قطره
۲.ترسک،رابرت لارنس،۱۳۸۰، مقدمات زبان شناسی ،ص249، تهران،نشرنی
۳. ویلسون ،دیر دیری و اسمیت،نیل،۱۳۷۴،زبان شناسی نوین/(نتایج انقلاب چامسکی)،چاپ دوم،
ص34،چاپ دوم ،تهران،انتشارات آگاه
4-ساختار و تأویل متن/بابک احمدی/صص716و717/چاپ چهارم:1378/نشرمرکز.
5-زبان و زبان شناسی /رابرت اندرسن هال/ص134/چاپ سوم:1381/شرکت انتشارات علمی وفرهنگی.
6-ریشه یاب ورمزگشای مزدا/رامین یوسفی/حرف "ک"/آماده ی چاپ.

ارسال نظر

نظرتان را بنویسید ...

لیلا صالح

لیلا صالح

سلام بر استاد بزرگوارم.
بعد از این همه وقت از نشر مقاله ی ارزشمندتان من به آن احتیاج پیدا کردم و برایم بسیااااااااااار ارزشمند بود دست شما درد نکنه گرانقدر استادم. 👏🙂 🌹

پاسخ . ۸ سال و ۶ ماه پیش

Naeimeh

خیلی خوب بود ممنون

پاسخ . ۹ سال و ۱ ماه پیش

صدیقه محمدجانی

صدیقه محمدجانی

سلام و درود و سپاس 🌹 🌹 🌹

پاسخ . ۱۲ سال و ۱ ماه پیش

سید محمد حسین خلیلی

سید محمد حسین خلیلی

درود استاد ارجمند👏🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹

پاسخ . ۱۲ سال و ۱ ماه پیش

مسعود حاجی آقاجانی معمار

مسعود حاجی آقاجانی معمار


سلام و درود بر شما گرامی.
فرضیۀ توضیح داده شده منطقی به‌نظر می‌رسد، ممنون از شما.

🌹 🌹 🌹

پاسخ . ۱۲ سال و ۱ ماه پیش

مهدی فر زه

مهدی فر زه

سلامو

پس با این حساب "کوژ دوشک" بعد ها تبدیل به کفشدوزک شده است.🌹

پاسخ . ۱۲ سال و ۱ ماه پیش

مبارک باد بر ما این عروسی

خجسته باد ما را این عروسی

چو شیر و چون شکر بادا همیشه

چو صهبا و چو حلوا این عروسی

هم از برگ و هم از میوه ممتع

مثال نخل خرما این عروسی

چو حوران بهشتی باد خندان

ابد امروز فردا این عروسی

نشان رحمت و توقیع دولت

هم این جا و هم آن جا این عروسی

نکونام و نکوروی و نکوفال

چو ماه و چرخ خضرا این عروسی

خمش کردم که در گفتن نگنجد

که بسرشت است جان با این عروسی

چو شیر و چون شکر بادا همیشه

چو صهبا و چو حلوا این عروسی

هم از برگ و هم از میوه ممتع

مثال نخل خرما این عروسی

چو حوران بهشتی باد خندان

ابد امروز فردا این عروسی

نشان رحمت و توقیع دولت

هم این جا و هم آن جا این عروسی

نکونام و نکوروی و نکوفال

چو ماه و چرخ خضرا این عروسی

خمش کردم که در گفتن نگنجد

که بسرشت است جان با این عروسی

۲۶۶۸

بادا مبارک در جهان سور و عروسی‌های ما/سور و عروسی را خدا بُبْرید بر بالای ما/زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر/هر شب عروسی‌یی دگر از شاه خوش‌سیمای ما/ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت/ان الهموم اخرجت در دولت مولای ما/بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می‌روی/داماد خوبان می‌شوی ای خوب شهرآرای ما(غزل شماره ۳۱،مولوی،دیوان شمس).

من ازلی (حکمت اشراق) و خلاصه ی رساله ی مونس العشاق: رامین یوسفی

در کلمات"اشراق" و "اشراقی" یک نگرش سه وجهی در اوج معنای خود ظاهر می‌شود: الف) دمیدن یا بامداد (برآمدن) خورشید؛ ب)روشنایی پرتو افکن نقطه ی برآمدن و سر زدن؛ج)خود خورشید که سر می‌زند و از افق برمی‌آید.می‌توان گفت که موضوع عبارت از معرفتی است که است که شرقی(اشراقی) است ،زیرا که خود آن شرق یعنی جایگاه برآمدن معرفت است، و این نیز در آن واحد و همزمان: الف)لحظه‌ای است که در آن معرفت سر بر می‌زند؛ ب) جهتی است که از آن جا به صورت فضای پاک محسوس سر برمی‌ می‌زند؛ ج)و پیش از هر چیز،به دلیل برخورداری از اولویت هستی شناختی، معرفتی است که عین ماهیت و ذات شعور است و هرگونه شناخت را بر خود آشکار می‌کند ،و همه ی امور شناخت‌پذیر را احیا می‌نماید.

من ازلی

کلمه" دل اندوهی غربت زده"(نوستالوژی) که بیش از این به کار بردیم شاید به بهترین شکل بیان کننده یکی از حالات عمیق روان ایرانی باشد.

مونس العشاق

یکی از رساله‌ها به گونه‌ای است که همچون یکی از حساس‌ترین و ظریف‌ترین و مقدم‌ترین نمودهای عشقی عرفانی او جلوه می‌کند. این رساله مونس العشاق نام دارد که معنایش محتاج توضیح نیست. خلاصه مقدمه آن را نقل می‌کنیم.

نخستین ذات( جوهر) که از ذات الهی صادر شد یک موجود نورانی بود: و آن ملک مقرب یا عقل اول بود، همان که سهروردی در جای دیگر از آن با نام مزداییش یعنی "فرشته بهمن" یاد می‌کند. این نور اول که از خدا متساطع شده دارای سه صفت است:علم به ذات خالص که این نور از آن ساطع شده است،علم به خودش و جود خاص خودش، و بالاخره به آنچه از آن نیست یعنی به غیر موجود و نفی سلبیتی ه به سبب موجودیت خود او دانسته می‌شود. نخستین این صفات که در ادراک و فهم ذات الهی استقرار دارد سبب پدید آمدن جوهر وجودی یی شد که سهروردی نام زیبایی(جمال) بر آن می‌نهد و به این ترتیب به آن شخصیت می‌دهد( در این یا هم همانگونه که در اوستا ملاحظه می‌شود صفت به صورت اغنوم در می‌آید. دومین صفت یعنی شناخت ملک مقرب وجودی نور خاص او به پدید آمدن جوهر وجودی دیگران می‌انجامد که در زیر نام عشق شخصیت می‌یابد. سومین صفت یعنی شناختی که این ملکه مقرب از غیر وجود خود، یعنی سایه یی که حد و مرز وجود خاص اوست، دارد یک جوهر وجودی دیگر پدید می‌آورد که نام غم یا اندوه بر آن نهاده شده است. این سه چیز یعنی زیبایی، عشق و اندوه که از یک منشا پدید می‌آیند( بر مبنای نگرش شخصیت شناسی برای آنها و نیز متن خود سهروردی) تشکیل ۳ برادر می‌دهند(روح بخشان،۱۳۸۴: ۹۴).

.روح بخشان،عبدالمحمد،۱۳۷۷۴، روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان،تهران،انتشارات اساطیر

آتش و نور اسپهبدی

•کاربرد در متن:

《 آتش صاحب نور است و به برکت نور بودن، شریف است.همه ی ایرانیان آتش را طلسم "اردیبهشت" می‌دانستند و اردیبهشت آتش نور قاهر فیاض آتش است.آتش پُر حرکت،پُر حرارت و نزدیکتر به طبیعت حیات و زندگی است و در تاریکی‌ها از او یاری می‌جویند. آتش از چیرگی کامل برخوردار است و به مبادی نور شبیه است و برادر" نور اسپهبد"(نفس) انسانی تلقی می‌شود که با این دو، خلافت‌های صغری (آتش) و کبری (نفس ناطقه انسانی) کامل می‌شود. لذا ایرانیان، در گذشته، با توجه به آن فراخوانده‌اند. و تعظیم همه انوار واجب است به تشریع نورالانوار》(اکبری،۱۳۸۷: ۲۲۱).

. اکبری،فتحعلی،۱۳۸۷،فلسفه ی اشراق،تهران،نشر پرسش

《 قاف نام کوهی است که بر قله آن سیمرغ نماد ذات الهی اقامت دارد》(امین رضوی،۱۳۷۷: ۴۹).

. امین رضوی ،مهدی،۱۳۷۷ ،سهروردی و مکتب او، مجدالدین کیوانی، تهران،نشر مرکز

•کاربرد در متن

سروردی در کتاب حکمت الاشراق می‌نویسد:

《و قاعده تابندگی در نور و تاریکی از قاعده کفر مجوس، و الحاد مانی، و آنچه به شرک به یزدان بلند مرتبه و پاک می‌انجامد نیست》(زنجانی اصل،۱۳۸۶:۸۸).

.کریمی،زنجانی اصل،۱۳۸۶، حکمت اشراقی، ایران باطنی و معنویت عصر جدید.

•کاربرد در متن: سهروردی در انتهای کتاب حکمت اشراق بحث انوار درونی را پیش کشیده و تا حدودی به تفضیل درباره اقسام آنها سخن گفته است. در آنجا وی ۱۵ نوع نور را که بر دل اهل تجرید می‌تابد برشمرده ه نخستین آنها نوری است که همچون برق بر اهل بدایات می‌تابد و این همان نوری است که در" صفیر سیمرغ "طوالع و لوامع خوانده شده است. در میان این نورها، نور دیگری است که زمان طولانی ثابت می‌ماند و این همان نوری است که در سفیر سیمرغ سکینه خوانده شده است( پورجوادی، ۱۳۹۳: ۳۰).

.پورجوادی،نصرالله۱۳۹۳،،اشراق و عرفان تهران، انتشارات سخن

در شرح فصوص الحکم ابونصر فارابی در مورد نور پروردگار چنین آمده است:《 قدرت ذاتی حق همان نوریت اوست و قدرت فعلی او همان ظهور نور و تجلی و تجلی ذاتی اوست در کثرت صور وجود و تفاصیل عالم امکانی》(فارابی،۱۳۸۹: ۱۷۳).

.آشتیانی، جلال الدین،۱۳۸۹، شرح فصوص الحکم، چاپ دوم،تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

اینجانب هیچ مطلب ،شعر ،مقاله ای در اینستا ندارم،با ذکر منبع بلامانع است!

بنا به نام و نام خانوادگی های مشابه ،اینجانب هیچ صغحه ی رسمی در اینستا گرام ندارم ،هر نامی در توان فکر و دانایی اش می سراید یا مطلبی را نشر و یا تولید محتوا می نماید!

مطالب من در وبلاگ :"شعر میتراییک" نوشته می شوند، در صورت برداشت یا وامنوشت توسط دبگران ،نشانی وبلاگ یا هر مجله یا کتابی،اشاره شود تا مطالب به اشتباه گرفته نشوند!

مثال: شعر یا مطلب رومانتیک را که دوران پرشکوهی داشته ،در کارهای من نیست یا فقط سطری استفاده می شود!

نوشته های روماتیک در فضای مجازی با مشی من مغایرت دارد!

•صداس چنو گپه اگوهی که بوق سومناتِ(وقتی کسی صدای بلند و ناهنجار داشته باشد- کاربرد دیگر: هنگامیکه سروصدای بسیار بیاید.

یا: مَر سورِ سومناتِ؟!

کوچک شده: منی اگوهی بوق (=سور)سومناتِ!

سومنات : پرستشگاهی در هند(ورول)، در "ویر" بختیاری هنوز "بوق سومنات" برای فراخوانی مردم به پرستشگاه، مانده است.

•هندی شی اکنه ،کخدا تش اِنه به حونه خُس!

کار برای کس دیگر است اما نفر دومی آتیش به خود می زند و چنان کار می کند که انگار کار اوست،در صورتیکه به او ربطی ندارد این جوش و خروش؟!

•شاه خراسونی مدرارنین!

کاربرد : زیاد مخندین عاقوتس خو نی!

اشاره دارد: به بزم شاه یا شاهان خراسان دارد و خنده های مستانه ای که به ناراحتی ختم می شود.

• چی سَول سکندرِ!

مانند سرو اسکندر ،راست قامت و بُرز است و برزو!

اشاره به قامت یار دارد.

•کاربرد در جمله :در اوپانیشادها،سالکان و آنان که به خداوند مشغولند و نیز رهروان را مشغول می‌کنند، برای حضرتش رنگ‌های مختلفی متصور شده‌اند، این رنگ‌ها برای برداشت‌های مختلف از پروردگار می‌باشد ولی در نهایت همه بر روشنی ذات آن مقام اقرار دارند." و آن نور ذات را بعضی می‌گویند که سفید رنگ است و بعضی می‌گویند که صندلی رنگ است و بعضی می‌گویند که آبی رنگ است و بعضی می‌گویند که سبز رنگ است و بعضی می‌گویند که سرخ رنگ است و آن راهی است که دانندگان بر هم و عارفان و موحدان به همین راه رفته، عین نور ت می‌شوند و هر کسی که عمل‌های نیک کرده است و رنگ نور ذات را به خود نشان داده است بر همین راه گام زن است(... هر کس رنگی از رنگ‌های هیتا را به نظر داشته مشغولی کرده است ، و به آن راه رفته است رنگ نور ذات را به آن رنگ نشان داده است- این چنین سالکان به برهم نرسیده‌اند چه بر هم بی‌رنگ است- آن بر هم بی‌رنگ را کسی می‌باید که از جمیع زوها و خواهش‌ها گذشته است و او به راه مذکور که راه وحدت است می‌رسد و دل داننده ی بر هم صاف و روشن شده است و او درستگن محض که عین نور و روشنی است مانده و آن روشنی از نور ذات برافروخته شده و دل او از خواهش نتیجه اعمال نیک پاک گشته است...)...براهمن(۱) و همین دل است آن پرش- و روشن است و همان روشنی حق است- و آن روشنی که در اندرون دل است، به قدر دانه جو است- او صاحب همه است و همه در تصرف اوست و آنچه هست بر همه محیط است(داراشکوه،۱۳۹۰: ۸۱ و ۸۹).رنگ های مختلف راه های مختلف است اما نور ذات خدا "روشنی و پاکی" است.

داستان سوفی و سرما"تکیه بر برف"

**عنوان: تکیه بر برف**

سوفی پاهایش را از برفِ، یخزده بیرون می کشید، هر قدم، صدای خردشدن بلورهای سفید زیر چکمه هایش تکرار می شد. جنگل کاج های پیرامونش مثل سربازانی خاموش ایستاده بودند، شاخه های سنگینشان زیر بارِ برف خمیده، گاهی تودهای سفید با وزش باد به زمین می ریخت. هوا آنقدر سرد بود که نفس اش پیش از محو شدن، ابری غلیظ می شد. انگشتان بیحس اش مشتی از نرمهبرف را فشردند؛ تنها چیزی که از آتش روشن شده ی سه روز پیش باقی مانده بود ،خاکستر و چندهیزم آتیشین بود که آخرین نفس هایشان را می کشیدند!

تصمیم گرفته بود تنها از روستا بیرون بزند، به دنبال دارویی برای مادرِ تبدارش. اما برفِ ناگهانی همهچیز را پاک کرد: ردپاها، مسیر، امید. حالا حتی آسمان هم خاکستری یکدست بود، انگار دنیا فراموشش کرده.

ناگهان صدایی از میان درختان آمد—نرم و لرزان، مثل زمزمهی باد. سوفی ایستاد. قلبش بهسختی میتپید. از لای شاخهها، جفت چشمان درخشانِ زردرنگی پیدایش شد. گرگی جوان، خزِ سفیدش با برف آمیخته، بیحرکت به او خیره شده بود. سوفی نفسنفس میزد، اما پایش را پس نکشید. گرگ هم حرکت نکرد. گویی هر دو در رقابتی خاموش، اسیرِ تنهاییِ مشترکشان بودند.

سپس گرگ بهآهستگی برگشت و میان درختان ناپدید شد. سوفی ناخودآگاه دنبالش رفت، پاهایش بیاراده از ردپاهای تازهی او پیروی میکردند. ناگهان جنگل باز شد و در دوردست، دودی نازک از لای کاجها بالا میرفت. کلبهی کوچکی با پنجرهای روشن.

سوفی دوید، اشکهای یخزده روی گونههایش آب شدند. پشت در، زنی سالخورده آتشی را هم میزد و قابلمهای از سوپِ داغ. نگفت چطور آنجا بود، یا چرا گرگ او را هدایت کرده بود. فقط گفت: «زمستان همیشه بهاندازهی کافی سرد است… اما آتش را نباید خاموش گذاشت.»

سوفی در سکوت به ترکخوردگیهای دستان زن نگاه کرد—همان خطوطی که مادرش روی پوستش داشت. شاید راهنماها همیشه چهارپا نبودند. شاید برف، گاهی پنهان نمیکند… بلکه نشان میدهد.

پایان.

چری و شاه منصوری

"چری "

چه برفی بود ننه سرما!

مثال روزها و تمامی ی همه فصل ها!

میان جنگ آفتاب و برف،

ز تنهایی

به کنج و گوشه ای

غرق نماز وحشت و غفران

خدا هم در عرش

هراسان و لرزان بود!

ننه سرما! ننه سرما؟!

چه برفی بود ننه سرما؟!

مثال روزها و تمامی ی همه فصل!

میان جنگ آفتاب و برف

ز تنهایی

به کنج و گوشه‌ای در کیهان

غرق نماز وحشت و غفران

خدا هم هراسان و لرزان بود

ننه سرما ! چُمتت کور با!

مثال تمام روزها و همه ف.ص.ل.ه.ا...

ن.ن.ه...

س.ر.م.ا...

سوف ۲

《 خط و زبان پهلوی در تنگنای شدیدی افتاد و دستخوش بلایا و محن شد و در معرض فنا و زوال قرار گرفت.با این حال تا قرن پنجم و ششم هجری از بین نرفت، و نه تنها در پناه حامیان فعال و دانشمندانی چون موبدان پارس و علمای ساکن بغداد و نقاط دیگر زنده مانده بود، بلکه هنوز تا دیری کتب ادبی و افسانه‌هایی در مغرب ایران که مردم آن خود به زبان پهلوی یا لهجه‌هایی نزدیک بدان سخن می‌راندند رایج بود و خط و زبان مزبور خوانده می‌شد، و اهل فضل و شعرای مسلمان از آن کتب استفاده کرده گاهی هم آنها را به عربی یا دری ترجمه می‌نمودند مانند داستان ویس و رامین که از کتب پهلوی پیش از اسلام بوده است و گویند این کتاب مربوط است به وقایع زمان شاپور اول و از مندرجات آن پیداست که پیش از اسلام تالیف شده است. و این کتاب در قرن پنجم از طرف فخری گرگانی شاعر، در اصفهان به زبان دری ترجمه شده است... شاعر می‌گوید به سبب آنکه این کتاب به زبان پهلوی است همه کس آن را خواندن نمی‌داند و اگر هم بداند و بخواند درست نمی‌فهمد... خط و زبان پهلوی در ایران و یا لااقل در مرکز و مغرب خوانده تا حدی فهم می‌شده است... به نظر می‌رسد که تا قریب به هجوم مغول و اوایل قرن هفتم خط و زبان پهلوی در ایران گوشه و کنار، خوانندگان و نویسندگانی داشته است و نسخه‌هایی از کتب و رسالات پهلوی در دست است که در قرن ششم هجری در ایران به خط دستی نوشته شده و امروز آن نسخه‌ها موجود می‌باشد و بسیاری از آنها به طبع رسیده است ...رشته ی ارتباط ادبیات پهلوی هرچند در قرون پنجم و ششم هجری به واسطه ترقی و وسعت دایره زبان دری و خط اسلامی بالنسبه باریک و سست بوده است لیکن باز آن رشته هنوز نگسسته است، اما بعد از هجوم مغول گویا زرتشتیان خراسان و سایر بلاد ایران( سوای یزد و کرمان که پای اسب مغول به آن حد نرسید) از دم تیغ گذشته، و چون برادران مسلمان خود نیست شدند یا به هندوستان و یزد و کرمان گریختند و عاقبت و سرانجام کار چنین قومی از حیث فضل و ادب پیداست که چه خواهد بودن. خلاصه از مغول به بعد ادبیات مزدیسنا در ایران طوری نابود شد که می‌بایستی برای فراگرفتن آداب و تحصیل علم به هندوستان رفته از برادران مهاجر خود کسب معلومات نمایند و حال هندوستانیان نیز با سوابق مذکور معلوم است که چه بوده است، بنابراین دانش اوستا و زند از آن به بعد ترقی که نکرد سهل است بلکه روی به تنزل نهاد، هرچند رشته ارتباط را با مبدا قدیم نقص هستند اما از لحاظ ادبی در حال رکود و خمود ماند چنانکه در قرون بعد استفاده کامل از کامل از ادبیات مزدیسنا برای خود آنها و طالبان علم سایر ملل کار آسانی نبود》(بهار،۱۳۷۳: ۱۴۵و۱۴۷).

تلفیق واژگان هخامنشی- یونانی- اشکانی- ساسانی- اَربی- دری- مانوی- سغدی-مغولی،تغییر خط و نوشتار و گفتار را می توان از لشکرکشی های اقوام مختلف به این جغرافیا دریافت؛برای همین است که واژگان را وقتی در زبان فارسی ریشه یابی می کنیم ،هنوز می توان با علم ریشه شناختی، واژگان کهن و تغییر یافته را با تلفظ های گوناگون می توان در اقوام مختلف جُست.

در این مقاله سعی شده است که به روش ریشه شناختی و فرایندهای واجی در ساختار واژگان، یکی از واژگان را با تلفظ‌های مختلف و تغییراتی که در آن به وجود آمده است برای خواننده مشخص نمود.