معنی در مرگ دوست،دهخدا،رامین یوسفی

معنی یادآر زشمع مرده یاد آر: رامین یوسفی

دهخدا :صفحه ی ۱۲۲

علی اکبر دهخدا به سال ۱۲۵۹ در تهران به دنیا آمدو در هفتم اسفند ماه۱۳۳۴ در طهران نوشین روان شد!
نام شاعری: دَخو
فعالیت ها: شاعر- لغت شناس بزرگ- روزنامه نگار-تصحیح کننده متون- طنز پرداز، وی از پیشتازان نوگرایی در کشور بود.
آثار:۱. لغتنامه ی دهخدا۲.امثال و حِکم۳.چرند و پرند۴ قند و پند ۵.دیوان اشعار(با تلاش دکتر محمدمعین).

عنوان : در مرگ دوست
( قالب مسمط ،سوگسرودی برای : میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل که به سن ۳۲ سالگی در باغ شاه تهران به قتل رسید).

۱.ای مرغ سحر! چو این شب تار
معنی: ای بلبل سرود خوان آزادی ،هنگامیکه این شب تیره و تار زورگویی
۲. بگذاشت ز سر سیاه کاری
معنی: دوران تباهی و سیاه او سپری شد
۳. و ز نفخه ی روحبخش اسحار
معنی: و بوی خوش جان افزای سپیده دمان آزادی
۴. رفت از سر خفتگان خماری
معنی: خواب را از سر انسان‌های ترسو و خواب آلود پراند
۵. بگشود گره ز زلف زر تار
معنی: و خورشید با نورپردازیش، گره‌هایش را گشود و ره‌های زرینش سرزمین ما را فرا گرفت.
• بگشود گره ز زلف زر تار: کنایه از خورشید است؛ که موهایش در شب گره خورده اند اما صبح تارها و طره های زرینش را بر زمین می افشاند!
۶. محبوبه ی نیلگون عماری
معنی:و خورشید چون معشوقی که بر کجاوه نیلی رنگ پیل آسمان سوار است(خورشیدِآزادی به استعاره مانند معشوقی ست که سوار بر کابینِ پیل آسمان ها با تفاخر و ناز اَبر شود و فراز آید ).
این سطر استعاره است از تفاخر و با ناز وغرور آمدن و حرکت کردن خورشید آزادی در آسمان.
۷. یزدان به کمال شد پدیدار
معنی: پروردگار به درستی و تمامی در آسمان هویدا شد

۸.و اهریمن زشتخو حصاری
معنی: و آهرمن پلید و بدکار،در زندان افکنده شد

۹. یادآر ز شمع مرده یادآر
معنی:(ای مرغ آوازه خوان سپیده دمان آزادی)به یاد بیاور و آوازی بخوان برای آن شهید راه آزادی، بیاد آور!
•یاد آر ۲بار تکرار و تاکید شده است!ضمن ایجاد وزن و موسیقی ،شمع کشته و شهید آزادی میان ۲ یادآوری قرار گرفته است: آغاز مبارزه و پایان تاریکی و پدیدارشدن : خورشید ،کُشنده ی تاریکی، پروردگار که پایان آهرمن و به بند افکندش را نوید می دهد؛دهخدا از سرودخوانان (مرغ سحر)صبح آزادی می خواهد که فداکاری های دوست شهیدش(شهیدان)را بیادآورد و آواز بخوانند و "یاد آر" دوم، همراه با تحسر و اندوه نبودن است ، و سطر با هجای کوتاه، تمام و به سکوت (اندوه درونی دهخدا برای دوست شهیدش)می گراید: -u-u
۱۰. ای مونس یوسف، اندرین بند
معنی: ای همراهان یوسف بی‌گناه که درون بند فرعون و دیکتاتوری زمان گرفتار شده اید
تشبیه جهانگیرخان شیرازی به یوسف که خبر از خلاصی زندانیان و سرزمین از قحطی می داد؛جهانگیرخان هم با اخبار خود و نوشتار در روزنامه،پیش بینی و خبر از پایان ظلم را چون پیام آوری می داد!
▪︎مونس: دهخدا، یوسف: میرزاجهانگیرخان شیرازی

۱۱. تعبیر عیان چو شد تو را خواب
معنی: خوابی که شهید دیده بود(دربحث و در نوشته هایش)چون تعبیر خواب یوسف، آزادی از قیدوبند استبداد را مژده داده بود.

۱۲. دل پر ز شعف، لب از شکر خند
معنی: ای همرزمان شهید ! دل‌هایتان پر از شادی گشته و لب‌هایتان پر از خنده!

۱۳. محسود عدو، به کام اصحاب
معنی: دشمن حسود با تمام کینه اش خود خوری می کند و یاران شهید،آزادی کامشان را شیرین نموده است!

۱۴. رفتی برِ یار و خویش و پیوند
معنی:ای یار! هنگامیکه آزاد شدی و به بِر و نزدیک یاران و خویشان و همپیوندان و خانواده ات رفتی

۱۵.آزادتر از نسیم و مهتاب
معنی:آزادیت رهاتر از نسیم صبحگاهان و تابش پرنور و زیبای مهتاب است

۱۶.زآن کو همه شام با تو یک چند
معنی: زآنکس که همه ی شب ها و شام های تیره با تو یک مدتی

۱۷.در آرزوی وصال احباب
معنی:در ارزوی رسیدن دوستان آزادیخواه

۱۸.اختر به سحر شمرده، یادار
آستارگان را از سر شب تا دم صبح شمارش می کرد،یادی کنید و به یاد آور!

۱۹. چون باغ شود دوباره خرم
معنی: هنگامی که دوباره کشورمان از شادی و سرسبزی خرم می‌گردد

۲۰. ای بلبل مستمند مسکین
معنی: ای مرغ سحری که اکنون اندوهناک آزادی هستی

۲۱.وَ ز سنبل و سوری و سپَرغم
معنی: اکنون که آزاد شده‌ای از سنبل و گل سرخ و ریحان که در باغ آزادی عطرشان می‌پیچد

۲۲.آفاق نگار خانه ی چین
معنی: تمام جهت‌های باغ آزادی از شهیدان بسان نگارخانه چینیان شده است

۲۳.گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
معنی:شهید براثر تیر خوردن و عرق بر رخسارش، چون گل سرخی ست که نم صبحگاهی بر گلبرگ هایش نشسته است!


۲۴. تو داده ز کف زمام تمکین
معنی: تو صبر و قرار و اختیار از دست داده‌ای

۲۵. زان نوگل پیشرس که در غم
معنی:از آن نوگلی که وقت شکوفا شدنش،در غم نشسته

۲۶. ناداده به نار شوق تسکین
معنی: آن نوگل با آتش شوق و بیقراری آرامشی و تسکینی نیافته

۲۷. ای سردی دی فسرده یادآر
معنی:از سرمازدگی غنچه(غنچه های راه آزادی) راه آزادی که استبدادزده شده و شکوفا نگشته است یاد کن!

۲۸.ای همرهِ تیه پورِ عمران
معنی:(تشبیه میرزا جهانگیر خان به موسا و وعده ی ازادی دادن به همراهان آزادی که نا امید و سرگردان بودند) ای همراهان میرزا جهانگیر خان که چون حضرت موسا در تیه و صحرا سرگردان هستید

۲۹. بگذشت چو این سنین مَعدود
معنی: هنگامی که این سال‌های استبدادی سپری شد

۳۰. وآن شاهد نغز بَزمِ عرفان
معنی: و آن شهید که اکنون شاهد بزم خوشحالی و رسیدن ما به آزادی ست

۳۱. بنمود چو وَعدِ خویش مشهود
معنی: در آن هنگام که ما مأیوس و ناامید بودیم به ما وعده آزادی داد و اکنون خود شاهد آن است


۳۲.وز مذبح زر چو شد به کیوان
معنی: و از قربانگاه زرین به آسمان و فلک هفتم رفت

۳۳. هر صبح شمیم عنبر و عود
معنی: در سحرگاهان آزادی بوی خوش و یاد عود او در همه جا می‌پیچد

۳۴. ز آن کو به گناه قوم نادان
معنی: اما از گناه مردمان نادانی که خود را به خواب غفلت زده بودند حرف‌های رهایی بخش او چون موسی را نمی‌شنیدند
۳۵. در حسرت روی اَرض موعود
معنی:او چون موسا وعده آزادی داده بود اما حسرتا که خود به سرزمین موعود آزادی نرسید.

۳۶. بر بادیه جان سپرده یادآر
معنی: همانطوری که موسا در تیه(صحرا) درگذشت و به اَرض موعود نرسید، میرزا جهانگیر خوان هم این روزهای آزادی را که خود موسا وار وعده داده بود ندید و اکنون در میان ما نیست، ای دوستان در این آزادی او را یاد آورید که آزادی ما مدیون امید های اوست.

۳۷. چون گشت ز نو زمانه آباد
معنی: اکنون هنگامی است که روزگار از آزادی نو گشته

۳۸. ای کودک دوره ی طلایی
معنی: ای آزادی که نوپایی و تازه به نتیجه نشسته‌ای در این دور ی طلایی

۳۹.و ز طاعت بندگان خود شاد
معنی: ای آزادی! شاد باش! آنان که برای رسیدن به تو کوشش و تلاش(بندگان) کرده‌اند از تو و پروردگار فرمانبردار هستند

۴۰. بگرفت ز سر خدا خدایی
معنی: دوره آزادی فرا رسیده و خداوند در این دوران آزادی خدایش را از نو شروع نموده است(خداوند آهرمن استبداد را شکست داد و ازادی را برای بندگان به ارمغان آورد،و در این دوران آزادی، گویی خدایی از نو برای ما خدایی می کند و خدایی اش با شکست اهریمن ،تازه گشت).

۴۱.نه رسم ارم نه اسم شدّاد
معنی: خداوند بهشت ساختگی اش را از شدادِ زورگو گرفت ودیگر آن شادخواری ها و باده گساری ها در باغ اِرم او خبری نیست و همه شادی دوران زورگویی از بین رفت

۴۲. گِل بست زبان ژاژ خاهی
معنی : دهان بیهوده گویان با آمدن آزادی گِل گرفته شد و از شکوه آزادی سکوت کردند

۴۳. زِ آن کس که ز نوک تیغ جلاد
معنی: از آن کسی که با نوک تیغ و شمشیر جلادان آزادی

۴۴.ماخوذ به جرم حق ستایی
معنی: جانش به جرم نوشتن مقالات در مورد ستایش حق و آزادی گرفته شد

۴۵. تَسنیم وصال خورده یادآر
معنی: میرزا جهانگیرخان شیرازی اگرچه کشته شد اما با نوشیدن آب چشمه ای در بهشت(تسنیم) برای همیشه جاودانه شد، او آزادی را برای ما به ارمغان آورد از او یاد کنید تا همواره روحیه آزادی را در خود حفظ کرده باشید.


🖍رامین یوسفی
دانشگاه علوم و تحقیقات تهران

ست کردن با مرگ : رامین یوسفی

ست کردن با مرگ

۱۴۰۱/۶/۲۴ شماره ثبت ۶۲۱۲۴۹

این غبار را
با کف دست هایت پاک کن!
لبخند و چشم و ابرو
لاخ لاخ و شاخ شاخی از بلوتستان مَمر

دنیا با تمامی شهرهایش
در تعاقب ماست
و من با تو وخدااز سِفرِ خروج
تا عهد بابل قدم می زنم
کفش های ما
مقدس ترین راه ها را می شناسند!
خوش خنده ترینِ کوچه ها و خیابان ها را!
ما دنیای خودمان را داریم
بگذار بهشت در رشک خود تنها بماند!
هرچند دعا می کنم:
تنهایی هم
همیشه جمع باشد!
حالا بیا موهایمان را شانه بزنیم
وعطر مان را
لای یال های اسب ها بگذاریم
لای قبای درختان
بلوط ها امانتداران بی نظیری هستند
حتا به وقت سوختن!

من پیراهن تعطیلاتم را برای تو پوشیده ام
راه راه
سیاه و سپید
تا تاریک روشنای عصرهایی که پرنده ای
تصویر ما را بر چشم هایش می برد
تا در گلوی جوجه هایش بگذارد!
ست کردن با مرگ
یعنی همین !
یعنی دوباره در ارواح چنارها و
سطر سطر این طبیعت بلولی و
راز دار آنانی باشی
که ابتدای نامشان را با امنیت
بر ساق های تو حکاکی کرده اند!
دلم برای یک سرظهر تا عصر بارانی لک زده!
نگران (:) نباش
ما بعدی ها با کف دست هایشان
آغاز و پایان این نامه را
پاک خواهندکرد
وچنان می نگرند که انگار تنها خودشان زنده بوده اند؟!
اصلن
لبخند را برای همین لحظه ها برلب ها طراحی کرده اند!
حالا به خدا بگو صاف بایستد!
اگر نمی تواند
اسای موسا را برایش بیاورم؟!
ایسا در پس زمینه دارد مرگ را بیدار می سازد؟!
هِشکس اِلییَبیلمَز بوُ یادگاری عکسی بیزیم دیواری میزدان قاپا!
سه
دو
یک:

توت فرنگی های وحشی اینگماربرگمن
چه طعمی به چشم هایمان می دهند؟!

این اوراد بماند
پرَ خاطر مردگانی
که خیال می کنند
برای آمرزش ما آمده اند:

...سروشُم .اَشایُم.رتایم
اشایم رتایم سروشم
رتایم سروشم اشایم...

..............................................................

heškas.elīya.bīlmaz.buyādegārī aksī.bīzīm.dīvārī.mīzdān.gāpā.
ترجمه آذری: هیچ کس نمی تواند این عکس را از دیوار یادگاری ما بدزدد.

20شهریور 1401
جاده ی رشک بهشت

اندام چالوسی ات: شعر میتراییک رامین یوسفی

۱۳۹۸/۵/۳۰ شماره ثبت ۵۴۳۵۰۸

مشغولم
مشغولِ تَلاوت سوره ی مریم
و زخم هایی
که هیچ مرهمی نمی یابند!


سوار بر ارابه می شویم
کش______________یده تا بیت اللحم
و پرندگان
در رگ هایم
گُر می گیرند!
خوشا به آن روزها
که هوا
بوی مزامیر داوود و
غزلِ غزل های سلیمان را می داد :
و چقدر انارهای تبتی ات
مرا به مینوی پارسایان
نزدیک تر می سازد؟!
نه!
نه!
خدایا نه!
هبوط هم
آنقدر ها طعمی سقوط نمی داد؟!
آه خدایا!

من با موهای پر کلاغی‌ام

چقدر شبیه قابیل گشته ام؟!
و چقدر زیتون
از بلندی های جولان
بر من می بارد؟!

و ما در لباس های همدیگر
متکثر می شویم!
تا فرزندان مان
بال پروانگان را بر دیوارهای حائل
به سبک امپرسیونیسم
نقاشی کنند!
تا دیگر مهتاب
بوی سِدر و کاپور ندهد!
تا...

من از لقای اُتارُد باز گشته بودم
و لب های افریقایی ام
تمامی ازهار اردی بهشتی ات را
بر شرق و غرب دیوار برلین
گرافیتی کرده بود!
و برگی از نارنجستان تنت را
که بر آن حرز یمانی نوشته بودم
لای جرز ی از بیت المقدس قرار داده بودم
تا چشم حسودان
گویا شود؟!
تا جنگ برود گم شود
پی تاریخ حرام زادگی اش
حقیر تر بازی کودکانه مشتی خرفت؟!
تا آن همه برف
متبرک به رَدّ پای فاختگان
منشوری شود
مذاب از حبّ و بغض بین المذاهب
که جز از برای مالیات مرگِ پیروانشان
راهی موذیانه نمی نمایند؟!
باز می گردم به تو
ای الیه راجعون؟!
و در انحنای اندام چالوسی ات
از ریاضت
جار می شوم
جاری!
تا کنفوسیوس و بودا!
تا تنم
بوی تمامی معابد هندوان بگیرد!
ای تن تن تنا تا تن تنی!
و من
با پژواکی از سکوت تورا می خوانم:
اِذ نادی1 رَبَّهُ نِدآءً خَفیّاً
یاد مکاشفه ی یوحنا می افتم
یاد نامه ای به فیلادلفیا!
و لسانم
به زبان سوسن ها
نزدیک تر می شود!
کاش کارون
تا از سیاست خشک اش نزده
مسیح
از جانب خاوری این متن بروید
کاش...!

اصلن به کسی چه مربوط؟!
شاید
سومین مسیح موعود
من باشم؟
آنوقت
پرهیز از جمیع فرقه ها
نوبل صلح ام را
در چهار راه ولی عصر
به گردن کودکی خواهم آویخت
که بوی سیستان می دهد

چقدر دلم برای زرتشت و
امشاسپندن تنگ شده است؟
در حدِ تنگه بُلاغی؟!
ودر همین متن بی غرض
دوست دارم
دست به انتحار بزنم
و بروم پی حورالعین و
تمامی اَنحارِ شُراب
که متنفرم
متنفرم از این همه گوش های مُقرنس
که نفهمیده زیرهرمتنی
آوار می شوند؟!
جدن به حماقت این راویت ها
هیچ دقت کرده اید؟!
که چقدرمنّیت
از اهرام ثُلاثه ی نوشتار و گفتارهاشان می بارد؟!
من من م---ن
اصلن لعنت به من و
تمامی ی من هایی که جمع بسته می شوند؟!
دارم به انتهای خودم نزدیک می شوم!
مشغولم
مشغول بخیه ی زخم هایی که
پهلویم را
با خنجری ازتعصب قمری دریده اند!
مشغولم
مشغول مکاشفه ی یوحنا!
مشغولم!
مشغول تن تن تنا تا تن تنی؟!
که این تاریخ
چموش می رود
تا نستعلیق هبوط ها و سقوط ها!

.............................
(هنگامی که خواند پروردگارش را،پنهانی و به آرامی خواندش!سوره مریم آیه سوم)

مرگ خواننده، رامین یوسفی

مرگ خواننده

۱۳۹۵/۲/۸ شماره ثبت ۴۱۹۸۴۰

مرگ
این بار با قواعد هندسی اش آمده بود!
با تراشه هایی از مرمر
گرانیت و کنگلومارای بختیاری
آمده بود تا افعال امر را
در سلول های متافیزیکی اش
تصریف نماید!
و ما از رعشه ی گرسنگی
تن
به عشق بازی سپرده بودیم
در سایه سار امن ملک الموت؟!
نه اورسلا!
نه!
دنیا تعبیری
جز تن هایی آدم ها نداشت
وتنها
قلم جراحی اش را
میان انگشتان چامسکی و رولان بارت
به عاریه گذاشته بود
تا با چکش حراجی نظریه های شان
منکوب مان کنندً!
نه رفیق !
این جا جهان سوم است
و مولف
عمری جاودان دارد!؟
و تا تمامی خوانندگانش را
راهی برزخ ننماید
از پستوی سنت ها
بیرون نخواهد زد؟!
اورسلا!
دیشب
خواب کمال الملک را دیده بودم
که بر دیوار های جن زده ی تهران
به سبک کوبیسم
وبا را داشت
بال می داده!؟
و یک خروار
سمبل و نماد های مبهم
که اکنون
بر ارابه ی خاطرم
هیچ رکیب نیستند!؟
نه اورسلا!
دنیا تنها
تفسیر گنگ هیاهوی
ِ کسوت نخ نمایی بود
برازنده ی تنش؛
با جمهور،ی
از کهنه زخم های افلاطونی
وبقچه ی چهل تکه ی فضیلتی
آویخته از شانه های ویتگنشتاین
نحیف تر از
رنگ کرباسی لباس هاش!
و انبوهی از استعاره های گنگِ کنج حجره اش
با خنجری آویزان
در پس زمینه ای مبهم اش!؟
...........................
اورسلا:یکی از شخصیت های زن داستان صد سال تنهایی،مارکز.

امروز کارون خشکید چون ارومیه ‌و این شعر چندسال پیش تقدیم به کارون

خداحافظ کارون

۱۳۸۷/۱۱/۹ شماره ثبت ۴۴۶۰۵

رامین یوسفی

سلام کارون!
روداستوره ای و مقدس ایل من
با تو درد دلی دارم
کهنه زخمی که سالیانی چند
برگونه ام جاری ست:
اول
نفت وگازمان رابردند
بعدهم نوبت به آب مان رسید
وعلی الظاهر
بعد از این هم برنامه بر آن است
تاخاک سرزمین مان را
به توبره برکشند
دیگر نه شیهه ی اسبی
نه آواز کبکی
ونه نشید چوپانی
ازاین خاک نفرین شده برنخواهد خاست
چرا که پیش ازاین تاریخ
مردانش را مُثله کرده بود
در تیا رت مسخره ای که کارگردانش «دارسی»
«سی دار »
بر سن خاک آن کاشته بود
تا تایمز لندن
رنگین و رنگین ترگردد
براستی؟!
مگرچه رخ می داد
تا پدرها مان ساعت ها یشان را
با نقطه ی دیگری
از این عرض جغرا فیایی
کوک می کردند؟!
تا دیگر گرینویچ
هیچ سهمی از فرزانگی زمین
نمی داشت ؟!
آیا لباس های جین من
خبر از رسولی نمی دهد
که در راه مکتب خانه ا ش
کتاب نبوتش را گم کرده است ؟!
اکنون چگونه چشم در
آبی چشمان کوهرنگ بردوزم ؟!
که از شرمم آب !
در خاکستانی
که لاله های واژگونش
فروتنانه
مردان مشروطه خواهش را
مرا یاد آورد است
با آوای پیران
شاهنامه خوان مطنطن اش
که از آبم شرم !
اما نه
من
سینه ی تاریخ را خوا هم شکافت
وگلوی سالوس مورخ اش را
خواهم جوید
پیش از آن که رود نیاکانم را
نقبی زنند تازیانه وار
وبرگرده اش
خون
جاری گردد ازحد...
ایل من اما هنوز
همان آتش زیر خاکستراست
که در دمدمه های یکی صبحی زیبا
زبانه خواهد کشید
وخورشید را
برگرده ی شیران سنگی
به سرزمین شان باز خواهند آورد؛
با شیهه ی اسبان و
آواز کبکان و
نی شیت شبانان
- به آفتاب وآتش سوگند-
پس تا بدان هنگام
خداحافظ کارون
رودمقدس و
استوره ای
ایل من!
خداحا فظ!
کارون ...هی کارووون...کارووو...کاررر...کا...ک...

۱۱-۹-۱۳۸۷

اسب مشروطه ،رامین یوسفی

اسب مشروطه"

۱۳۹۰/۲/۱۳ شماره ثبت ۱۲۷۹۳۷

آه !
آیا براستی
این روح ایلیاتی من نیست
که سوار بر اسب مشروطه
از خیابان های مطول پایتخت
بازمی گردد؟!
باز می گردد
تا جسمیت خویش را

در جوار کارون
لای بلوط زاران زاگرس پنهان سازد
بی شیر سنگی و
خورشیدی که روبه قسم هایمان
گرُ می گیرد؟!

چقدر دلم می گیرد
وقتی که پدر به اصرارمی خواهد
اشتباهات هفت وچهار را
توجیه نماید
هنگام که با خیل سواران
از پایتخت بازمی گشت
این دورگه ی سرگردان.


کسی چه می داند؟
شاید
خشت ، خشت این بازی را
دل نداشت؟!
وبدین سان بود
که با همقطارانش به تاخت می آمد
تا آخرین برگ برنده اش را
که نَسَخی فرسوده در جیبش بود
به تعجیل رو نماید
تا شاید میان بلوط زاران
آرام گیرد!
آرام
بی شیر سنگی و
خورشیدی که اشعه هایش را
از "او"و"یارانش" دریغ می داشت
دریغ!
واین بوی گشنیز های روس و انگلیس بود
که هوا را
دوباره از ریب وفریب مساعد می کرد!

آه!
این روح ایلیاتی من نیست
که از خیابان های مطول پایتخت
به تاخت می آید
عقیم وشرمگنانه؟!

رامین یوسفی

●هفت وچهار:نیزاشاره شاخه ی چهارلنگ وهفت لنگ ایل بختیاری.

●نَسَخNasáx:سندی محلی برای اثبات زمین.همان نسک اوستایی ست که بدین شکل درآمده و واژه ی نسخ نیز بدلیل ترتیب ونظم و وضوح ازآن اقتباس شده است.

مارکوزه در کتاب اروس و تمدن در مورد فروید چه دیدگاهی دارد؟ رامین یوسفی

هربرت مارکوزه در کتاب «اروس و تمدن» (Eros and Civilization) که در سال ۱۹۵۵ منتشر شد، یکی از مهم‌ترین نقدهای فلسفی بر تمدن مدرن سرمایه‌داری را ارائه می‌کند. او در این اثر، با تکیه بر فروید و در عین حال فراتر رفتن از او، نکته‌ی بسیار اساسی‌ای را گوشزد می‌کند:

تمدن مدرن با سرکوب غرایز زندگی (به‌ویژه اروس، یعنی غریزه‌ی عشق و لذت) به ظاهر نظم و پیشرفت ایجاد کرده، اما در واقع، انسان را از امکان رهایی و شادی حقیقی محروم ساخته است.

نکات کلیدی که مارکوزه گوشزد می‌کند:

  1. سرکوب اضافی (Surplus-Repression):
    مارکوزه می‌گوید بخشی از سرکوب غرایز برای بقای تمدن لازم است (فروید نیز این را می‌پذیرد)، اما جامعه‌ی صنعتی مدرن سرکوبی فراتر از نیاز واقعی اعمال می‌کند. این سرکوب اضافی برای حفظ نظم تولید، انضباط کاری، و مصرف‌گرایی به کار می‌رود.
    🔸 او این را «سرکوب مضاعف» می‌نامد و هشدار می‌دهد که این امر انسان را از آزادی وجودی و تخیل رهایی‌بخش محروم می‌کند.

  2. تبدیل اروس به ابزار نظم اجتماعی:
    مارکوزه گوشزد می‌کند که عشق، میل و لذت در تمدن مدرن از نیروی خلاق و رهایی‌بخش خود تهی شده و به ابزاری در خدمت تولید و بازتولید نظم اجتماعی تبدیل شده‌اند — حتی میل جنسی در فرهنگ مصرفی به صورت کالایی (Commodity) درمی‌آید.

  3. امکان تمدنی بدون سرکوب:
    برخلاف فروید که تمدن را ناگزیر از سرکوب می‌دانست، مارکوزه امکان نوعی تمدن «غیرسرکوبگر» را مطرح می‌کند — جامعه‌ای که در آن کار و لذت، ضرورت و آزادی، در هم می‌آمیزند.
    🔸 او هشدار می‌دهد که اگر انسان نتواند اروس (نیروی زندگی، عشق، زیبایی، بازی، تخیل) را بازپس گیرد، تمدن به سوی ویرانی و ازخودبیگانگی پیش خواهد رفت.

  4. نقد عقل ابزاری:
    مارکوزه در ادامه‌ی سنت مکتب فرانکفورت، گوشزد می‌کند که «عقل ابزاری» یا عقل تکنوکراتیک، همه چیز—including میل و هنر—را به ابزار بهره‌وری تبدیل کرده و انسان را از تجربه‌ی زیبایی‌شناختی و حسی جدا کرده است.

  5. نقش هنر و تخیل:
    او تأکید می‌کند که هنر و تخیل می‌توانند به بازسازی اروس و به احیای توانایی لذت و آزادی در انسان کمک کنند. هنر، جایی‌ست که سرکوب موقتاً تعلیق می‌شود و انسان طعم جامعه‌ی غیرسرکوبگر را تجربه می‌کند.

جمع‌بندی هشدار مارکوزه:
مارکوزه در اروس و تمدن هشدار می‌دهد که

«اگر تمدن تنها با سرکوب اروس ادامه یابد، آن‌گاه نیروی مرگ (تاناتوس) بر حیات چیره می‌شود، و انسان در عین پیشرفت تکنیکی، به سوی نابودی روانی و معنوی خود می‌رود.»

دقیقاً نقطه‌ی محوری اندیشه‌ی مارکوزه در کتاب " اروس و تمدن" اشاره دارد به والایش و نوخوانی فروید— یعنی جایی که او مفهوم «والایش» (Sublimation) فرویدی را از نو می‌خوانَد و آن را از سطح روان‌کاوی به سطح فلسفه و نقد تمدن ارتقا می‌دهد.

تحلیل روشن آن چنین است:

۱. خاستگاه بحث: والایش در نظریه فروید

فروید در تمدن و ملالت‌های آن می‌گوید:

تمدن تنها زمانی می‌تواند پیشرفت کند که انسان غرایز خود (به‌ویژه غرایز جنسی یا اروس) را والا سازد — یعنی انرژی آن‌ها را از میل جسمانی به عرصه‌های فرهنگی چون هنر، علم، و اخلاق منتقل کند.

اما فروید باور داشت که این فرایند، اگرچه تمدن را ممکن می‌سازد، انسان را رنج‌مند و از لذت طبیعی محروم می‌کند.

۲. بازخوانی مارکوزه: والایش یا سرکوبِ زیبا؟

مارکوزه با نقد فروید می‌گوید:

تمدن موجود، والایش را نه برای آزادی، بلکه برای حفظ نظم سرکوبگر به کار می‌گیرد.

یعنی تمدنِ مدرن، از انسان می‌خواهد غرایز خود را والایش دهد،
اما در واقع، این والایش چیزی نیست جز سرکوبِ اروس در قالب‌های زیباشده و بی‌خطر.

به بیان دیگر:

«تمدن خواهان والایش است، اما نه برای تعالی انسان، بلکه برای مهار او.»

۳. نکته‌ی کلیدی مارکوزه در مبحث «خواست تمدن برای والایش»

مارکوزه در این بخش هشدار می‌دهد که:

«خواست تمدن برای والایش، در اصل خواستِ تبدیلِ نیروی زندگی (اروس) به نیروی کار و اطاعت است.»

او توضیح می‌دهد که چگونه لذت و میل انسان به صورت‌های فرهنگی یا اخلاقی تبدیل می‌شود تا در خدمت نظم کار و تولید قرار گیرد.
برای مثال:

  • میل به بازی، در قالب کار «مفید» ظاهر می‌شود.
  • میل به زیبایی، در چارچوب هنر «قابل‌فروش» محدود می‌گردد.
  • عشق، به انضباط خانوادگی و نظم جنسی فروکاسته می‌شود.

مارکوزه می‌گوید:

«تمدن می‌خواهد اروس را والایش دهد تا از خطر شور و بی‌نظمی آن بگریزد.»

۴. والایشِ رهایی‌بخش در برابر والایشِ سرکوبگر

اما مارکوزه فقط منتقد نیست؛ او تمایز می‌گذارد میان دو نوع والایش:

نوع والایشویژگی‌هانتیجه

والایش سرکوبگر (repressive sublimation)انتقال انرژی اروس به کار، اخلاق، و تولیدانسان را مطیع می‌کند، لذت را از بین می‌برد

والایش رهایی‌بخش (liberating sublimation)تبدیل اروس به خلاقیت، هنر، زیبایی، بازی و عشق آزادانسان را به سوی زندگی، آزادی و والایی حواس می‌برد

او تأکید می‌کند که تمدن آینده باید به والایشی برسد که اروس را نابود نکند، بلکه شکوفا کند.

۵. جمع‌بندیِ دقیق اندیشهٔ مارکوزه

تمدن، به ظاهر خواهان والایش است، اما در واقع، نیروی زندگی را در خدمت سلطه به کار می‌گیرد.
والایش حقیقی تنها زمانی ممکن است که سرکوب از میان برداشته شود و اروس بتواند در بازی، عشق و آفرینش آزادانه شکوفا گردد.

به تعبیر شاعرانه‌تر:

«تمدن کنونی از ما می‌خواهد که عشق را به قانون بدل کنیم،
اما تمدن رهایی‌بخش مارکوزه، می‌خواهد قانون را به عشق بدل سازد.»

رامین یوسفی

کارون رود خدایان است : رامین یوسفی

کارون رود خدایان

کارون رود خدایان است!
اشک سربازانمان در آن جاری است
بلم رانان بر الواح ابر و بادش
نقاشی های امپرسیونیستی خلق می کنند
و پرندگان قفقازی پرواز هشتی وارشان را
لای نیزارها
برای جوجه های چندروزه شان
قصه می کنند!
کارون
شناسنامه ی ماست
صادره از زردکوه کیانیان

و هر شب
کهکشان شیری
به آبتنی در آن مشغول است
بنات النعش
به یاری باقی صُور در این آسمان مذاب
پدرشان را غسل می دهند،
در سرسرای حافظه‌اش
صدای نعل اسبان و
نیزه مورخان و دژخیمان
موج می زند
و نستعلیق
می چمد تا فراز شَعرای یمانی

بر ساعد و بازوانش
نعره ی شیران و
آواز کبکان و معصومیت برگان
خالکوبی شده است!

امواج مطنطنش
می رود تا در گوش بین النهرین
رازی از بلوط ها و خدایانش باز گوید!
آه ای خداوندان آب و آتش!
کاش
برای یک بار هم که می شد
بسان" پازنی" برمی گشتم رو به دنیا
تا آسمان صیدی شود و
تمامی آستار گانش را
چون گردنبندی کنار کارون
سقط نماید!

برای رفتن به عروسی اعراب آندست رود
کارون طردترین ترانه هایش را
بر لبانش جاری می سازد
و جامگانش را که از توز و پرند شوشتری ست
بر تن می نماید
و دست در دست بانوی هفت لَنگش
که لباس هایی شیوا تر از الوان هندوان دارد
سوار بر قایق می شوند
و کودکانشان را

کنار مرغابی ها و گاومیشان لب شط

پیاده می سازند
و پر باز می کنند به رقص "مجسمه"و "یزله"
در همسرایی نخل ها و
زنانی که بر چانه ها و پیشانی هاشان
نقشی از چلیپا دارند!
-لعنت بر تو ای بهشت تبهکاران!
که چشم دیدنمان را نداشته ای!

و بوی ایدئولوژی گنگ

مشامم را کرخت می‌سازد!
و مگر یک بار دیگر، این نقاشی شدنی ست؟!

در ذهنیت خدایی که تا این حد دشمنان می دارد

و خرفت افتاده گوشه ی کیهانی که نگاهش سنگ شده بر یال شیرانی

که اکنون نامشان را از یاد برده است؟!


کارون اصالتن زبان ملیحی دارد
و همچنان که از چشم ها می رود
شرجی ترین ترانه هایش را
به زبان ایلامی و بین النهرینی
هلهله می کند!

[ای جانم بر تو دختر مُغتسله!]

وآنجا میان بلوط زاران
که دشت سوسن
سینه گشوده به فراخی آسمان
الهه ی آناهیتا
که ستاره ی ایشتار
منقوش به راست پیراهنش است
دارد ارواح علف ها و پرندگان را
با هجاهای کوتاه و بلند
آبتنی می سازد!

حالا قرن ها می گذرد!
و گر چه این پیر ترینِ رودخانه ها
بعد از ۸ سال
دلش خون و

لبش شروه های فرزندان شهیدش هست
دوستی نا آشنا از اهالی "محیت ظیثط"
دارد به تعمدخاطرش را می آشوبد؟!
آقایان!
کارون دیگر به غَرنگ افتاده است
لطفن بگذارید
طبیعت با تعقل وحشیانه اش
زخم هایش را ترمیم سازد!
کارون اشک خدایان است
و هر قطره اش
آسمانی بنهفت دارد
آقایان لطفن بگذاریداین رود
با اورادی که از باستان بر لب ها دارد
بر زخم ها و رویاهایش
همراه با بوسه و اشک هایش
به ترمیم خود بپردازد
آقا-یا-ن !
لط فن بِ گ ذا رید؟!
این اشکرود
از گونه ی خداوندگاران تنها و فرامو شده اش
جاری باشد!
کارون شناسنامه ی ماست!

صادره از زاگرس

نجیب تر از جماهیر آستارگانی که

در ساعت سعد و نحس شان

تیگنوشت مان را رقم می زنند!


#الو؟!بین النهرین؟!

یزله: رقص عربی
غَرنگ: صدای خِرخِر گلو براثر گریه.
هفت لنگ: قوم بختیاری به دو شاخه چهارلَنگ و هفت لَنگ تقسیم می شوند.
زردگیهون: زرد کیهون،زرد کیهان(کیان به نبود "ب").سال ۸۳برای تحقیق به بازفت رفته بودم ،پیری دانا به نام دَویت(داود)خدری، این بیت ارزشمند را برایم خواند: سران هرسه رود در کوه کیهون/یک به دسپیل،دو به کارون،سه سپاهون.
گردانش بیت: کوه کیانیان، سرچشمه ی هر سه رود اند/یک رود دز(شمال دزفول در خاک بختیاری: رود سزار)،دو رودکارون ،سومین رود هم در اسپهان(اسپاهان-سپاهان-اسپ)می باشد.

مجسمه: رقصی بختیاری؛سرنا نواز می نوازد و کوچک و بزرگ می رقصند،تشمال یرای لحظه اي باز می ایستد،هرکس درحالی که هست مجسمه می شود،تا بزرگی به تُشمال یا نوازنده ی سورنا پول ندهد همه بی حرکت هستند و وقتی به نوازنده "شادباد"دادند ،باز رقص با ریتم تند و شاد آغاز می شود!

یزلهyezlé: پایکوبی دسته جمعی اعراب خوزستان
محیت ظیثط: برای به چالش کشیدن سیاست های مهندسی شده ی غلط، یا نابلدی و کاغذبازی و پخشنامه ها ، نیز: متفاوط نویسی ،با املایی اینچنین نگاشته می شود در اشعار میتراییکی.

خدا حافظ کارون ...هی کارووون...

خداحافظ کارون

۱۳۸۷/۱۱/۹ شماره ثبت ۴۴۶۰۵

رامین یوسفی

سلام کارون!
روداستوره ای و مقدس ایل من
با تو درد دلی دارم
کهنه زخمی که سالیانی چند
برگونه ام جاری ست:
اول
نفت وگازمان رابردند
بعدهم نوبت به آب مان رسید
وعلی الظاهر
بعد از این هم برنامه بر آن است
تاخاک سرزمین مان را
به توبره برکشند
دیگر نه شیهه ی اسبی
نه آواز کبکی
ونه نشید چوپانی
ازاین خاک نفرین شده برنخواهد خاست
چرا که پیش ازاین تاریخ
مردانش را مُثله کرده بود
در تیا رت مسخره ای که کارگردانش «دارسی»
«سی دار »
بر سن خاک آن کاشته بود
تا تایمز لندن
رنگین و رنگین ترگردد
براستی؟!
مگرچه رخ می داد
تا پدرها مان ساعت ها یشان را
با نقطه ی دیگری
از این عرض جغرا فیایی
کوک می کردند؟!
تا دیگر گرینویچ
هیچ سهمی از فرزانگی زمین
نمی داشت ؟!
آیا لباس های جین من
خبر از رسولی نمی دهد
که در راه مکتب خانه ا ش
کتاب نبوتش را گم کرده است ؟!
اکنون چگونه چشم در
آبی چشمان کوهرنگ بردوزم ؟!
که از شرمم آب !
در خاکستانی
که لاله های واژگونش
فروتنانه
مردان مشروطه خواهش را
مرا یاد آورد است
با آوای پیران
شاهنامه خوان مطنطن اش
که از آبم شرم !
اما نه
من
سینه ی تاریخ را خوا هم شکافت
وگلوی سالوس مورخ اش را
خواهم جوید
پیش از آن که رود نیاکانم را
نقبی زنند تازیانه وار
وبرگرده اش
خون
جاری گردد ازحد...
ایل من اما هنوز
همان آتش زیر خاکستراست
که در دمدمه های یکی صبحی زیبا
زبانه خواهد کشید
وخورشید را
برگرده ی شیران سنگی
به سرزمین شان باز خواهند آورد؛
با شیهه ی اسبان و
آواز کبکان و
نی شیت شبانان
- به آفتاب وآتش سوگند-
پس تا بدان هنگام
خداحافظ کارون
رودمقدس و
استوره ای
ایل من!
خداحا فظ!
کارون ...هی کارووون...کارووو...کاررر...کا...ک...

۱۱-۹-۱۳۸۷

خواب گران ، صائب تبریزی، رامین یوسفی

صائب تبریزی خواب گران
۱ - روزی که حرف عشق مرا بر زبان /گذشت چون خامه زخم مدمن ازيوسف استخوان گذشت.
معنی هنگامی که سخن عشق بر زبان من جاری شد مانند قلم زخمهای پیاپی از استخوان و جانم گذشت؛ تشبیه قلم پای در راه عشق که زخمی شده است با قلم و نیزه خطاطی که برای روان نوشتن فاقی
بر آن میخراشند قلم پای زخمی در راه عشق و قلم یا نیزه ی فاق دارخطالی.

-۲ تیر شهاب چون گذرد از کمان (چرخ سرگرم عشق از سر عالم چنان
گذشت
معنی مانند تیر شهابی که از کمان چرخ آسمان رها و با شتاب می گذرد، چنان سرگرم عشق بودم در این عالم که با همان سرعت
-۳- هر رخنه ی قفس دری از غیب بوده است صد حیف عمرم از آن حیات که در آشیان گذشت
گذشت
:معنی هر روزنهای که در این جهان ایجاد می شود نوری از عالم مینوی برما می،تاباند اما صد افسوس که زندگانی مان در این جهان خاکی بی بیهودگی گذشت
۴ بی حاصلی نگر که شماریم /مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران
گذشت.
:معنی نگاه کن که چگونه بیهودگی ها را با ارزش می شماریم آن بخش هایی را که از زندگانی با خواب غفلت سپری کرده ایم.

۵. صائب ز صبح و شام سرانجام ما مپرس/ چون موسم شباب به خواب گران گذشت.

معنی: صائب از آغاز و پایان روزگار ما هیچ سوال مکن، زیرا اوقات خوش جوانیمان با غفلت و بیهودگی تمام گذشت.